بسمه تعالی
- به نظرم کلاغ میآد.
- کلاغ؟! آخه مگه کلاغ قرمزم داریم عقل کل؟
- تو این دوره زمونه همه چی پیدا میشه، همین دیروز یه ماست خریدم که توش...
دو رهگذر بیتوجه به موضوع صحبتشان راه خود را کشیدند و رفتند. برایشان آنچنان مهم نبود که تهتوی ماجرا را در بیاورند و یا در تب دانستن جوابش به قدری بسوزند که خواب و خوراک برشان حرام شود و الی آخر، همینطور بیهوا یک چیزی دیده و سوژهاش کرده بودند. اما کسانی هم بودند که با هوا، سوژه را سوژه کرده بودند.
- بت میگم بیا پایین!
- نمخوام!
مرد طاس بیقرار چند قدم این طرف و آن طرف رفت و سپس ایستاد.
- بیست و هفت... بیست هشت... لعنتی کجا افتاد باز؟!
- آیِ ویزلی این قَ گیر مال دنیا نباش کلّهم یه...
- تو هیس!
- موعه.
آرتور سرانجام رشته سرخ رنگ نحیفی را از میان چمنها برداشته و در جایی از سرش فرو کرده و سپس با عطوفت در حالی که لبخند به لب داشت تار مو را نوازش کرد.
بعد دوباره از کوره در رفت.
- نیای پایین مالی رو میفرستم سراغت!
رنگ از چهره دخترک پرید، اما خودش را نباخت و یا دست کم سعی کرد نبازد، لبخندی پت و پهن بر لب نشاند و چشم خمار کرد:
- عمو ویزلی شما جای پدر مایی درس ولی ما که بچه نیسیّم دیه که اَ مامانبیل بترسیم.
- آها... که ازش نمیترسی... مااااااللللییییی!
- باشه باو! باشه... اومدم پایین. بد آتو گرفته ازمونآ!
- داری میآی اون جعبه زردرم بکن بیار.
- دزگیر همسادس.
- مااااااا...
- چش! امر دیگه نیس؟
- نه!
آقای ویزلی با لبخندی سرشار از رضایت جوزفین را نگریست که دستی به برجستگی ناشی از اصابت با وردنهاش کرده و حالا آرام آرام با یک جعبه مشنگی زردرنگ از پای پنجره طبقه دوّم خانه گریمولد پایین میآمد.
تبریک میگم به دوشیزه جوزفین مونتگمری، عضو جدید محفل ققنوس.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








