جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

در جستجوی راز ققنوس (عضویت)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: شنبه 18 آبان 1398 00:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی


- به نظرم کلاغ می‌آد.
- کلاغ؟! آخه مگه کلاغ قرمزم داریم عقل کل؟
- تو این دوره زمونه همه چی پیدا می‌شه، همین دیروز یه ماست خریدم که توش...

دو رهگذر بی‌توجه به موضوع صحبتشان راه خود را کشیدند و رفتند. برایشان آنچنان مهم نبود که ته‌توی ماجرا را در بیاورند و یا در تب دانستن جوابش به قدری بسوزند که خواب و خوراک برشان حرام شود و الی آخر، همینطور بی‌هوا یک چیزی دیده و سوژه‌اش کرده بودند. اما کسانی هم بودند که با هوا، سوژه را سوژه کرده بودند.

- بت می‌گم بیا پایین!
- نم‌خوام!

مرد طاس بی‌قرار چند قدم این طرف و آن طرف رفت و سپس ایستاد.

- بیست و هفت... بیست هشت... لعنتی کجا افتاد باز؟!
- آیِ ویزلی این قَ گیر مال دنیا نباش کلّهم یه...
- تو هیس!
- موعه.

آرتور سرانجام رشته سرخ رنگ نحیفی را از میان چمن‌ها برداشته و در جایی از سرش فرو کرده و سپس با عطوفت در حالی که لبخند به لب داشت تار مو را نوازش کرد.
بعد دوباره از کوره در رفت.
- نیای پایین مالی رو می‌فرستم سراغت!

رنگ از چهره دخترک پرید، اما خودش را نباخت و یا دست کم سعی کرد نبازد، لبخندی پت و پهن بر لب نشاند و چشم خمار کرد:
- عمو ویزلی شما جای پدر مایی درس ولی ما که بچه نیسیّم دیه که اَ مامان‌بیل بترسیم.
- آها... که ازش نمی‌ترسی... مااااااللللییییی!
- باشه باو! باشه... اومدم پایین. بد آتو گرفته ازمون‌آ!
- داری می‌آی اون جعبه زردرم بکن بیار.
- دزگیر همسادس.
- مااااااا...
- چش! امر دیگه نیس؟
- نه!

آقای ویزلی با لبخندی سرشار از رضایت جوزفین را نگریست که دستی به برجستگی ناشی از اصابت با وردنه‌اش کرده و حالا آرام آرام با یک جعبه مشنگی زردرنگ از پای پنجره طبقه دوّم خانه گریمولد پایین می‌آمد.

تبریک می‌گم به دوشیزه جوزفین مونتگمری، عضو جدید محفل ققنوس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آبان 1398 01:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی


- آرتووووووور!
- بله؟
- بیا ببین این چشه!
- این چیه؟
- این، اینه دیگه! پاشو یه دیقه بیا!

آقای ویزلی به سختی خودش را قانع کرد تا دل از لامپ صد وات کنده، از کاناپه بلند شده و کشان کشان خودش را به آشپزخانه برساند. جایی که خانم ویزلی در میان آشپزخانه پر از کف ایستاده و با آشفتگی دمپایی پلاستیکی را به دست گرفته و به سمت ماشین لباسشویی چشم قره می‌رفت.

- گفتم که! دوبار بزنی تو سرش جواب می‌ده. بزن.

مالی لب‌هایش را جمع و گره ابروهایش را کورتر کرد.

- می‌ترسم یهو گازم بگیره.

لب و لوچه آقای ویزلی آویزان شد.

- مگه داکسی که گاز بگیره. اصن اون دمپایی رو بده به من بزنمش..

تق!
یک نفر زد توی سر آرتور.

- این بی‌زبون رو چرا می‌زنی؟! - تق - شرف گریفیندوریت کو؟! - تق - شرفت کو؟! -تق!

آرتور در اثر ضربات پی‌درپی هول شده و این طرف و آن طرفش را می‌گشت.
او یادش نمی‌آمد شرف گریفندوریش کجایش بود.

- اینااهاش!

مالی با خوشحالی و ذوق و شوق پوست پرتقالی را به سمت پیرمرد گرفت تا همسرش را نجات دهد و خوشبختانه پیرمرد نیز در همان لحظه دست از زدن مرد مو قرمز کشیده و نگاهی بازجویانه به زن و پوست انداخته و سپس آن را روی هوا قاپ زد!

لیییییس

سپس پوست را لیس زده و مزه مزه کرد.
- خودشه! دیگه هیچوقت از خودت جداش نکنی‌ها! اصلا بذار... [پینچ] ... [پرچ]... الان خووب شد!
آرتور:

آقای ویزلی که از گوش‌هایش خون‌آلودش پوست پرتقال آویزان بود، از درد جیغ می‌زد و پیرمرد موطلایی بی‌توجه به او جست‌وخیزکنان از اتاق آشپزخانه خارج شد.

- الان همچین این لباسشویی رو بزنم که...!

آرتور دستش را عقب برده و آماده زدن ضربه‌ای سهمگین به وسیله مشنگی شد.

پووپ!

با انفجار یک حباب در صورت آقای ویزلی، مرد بیهوش شده و روی زمین افتاد، درست مانند همسرش. در همان هنگام سری با موهای دم اسبی مشکی از درون لباسشویی بیرون آمده و نگاهی اخم‌آلود به دو شخصی که روی زمین بودند انداخت:
-هیشکی خونه من رو نمی‌زنه!

سپس دوباره به جایی که بوده بازگشت و در را پشت سر خودش کیپ کرد و در این میان روح کسی هم از پرتقال بیچاره‌ای که خجولانه در میان کف‌ها به دنبال پوستش بود، خبردار نشد!

ورود دوشیزه الا ویلکینس و جناب گودریک گریفندور رو به محفل ققنوس تبریک می‌گم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1398 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر آلبوس دشمن سیاهی ها

تقاضای عاجزانه ما را مبنی بر بازگشت به ارتش مبارزه با سیاهی ها و بدی ها را پذیرا باشید


سلام بر شما پایه و ریشه روشنایی، گودریک خان گودریک درّه‌ای!
بی‌زحمت جغدی که به سمتتون پرواز داده شده رو دریابید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/8/1 1:30:14
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
آفلاین
سلام پروفسور.
شما منو رد کردید، ولی من هنوز برای پیوستن به روشنایی مصمم هستم.

الا ویلکینس



سلام الا عزیزم،
البته من تو رو رد نکردم! فقط گفتم بیشتر وقت بذاری و بیشتر بنویسی تا آماده‌تر بشی... درسته که خیلی فعالیت نکردی، اما به نظرم این مصمم بودنت معادلاتم رو تغییر می‌ده.

مراقب جغدی که برات فرستادم باش... و نذار اون آقا کچله نامه‌ت رو ببینه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/7/27 16:00:54
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: شنبه 27 مهر 1398 11:36
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تق تق تق!

حاج‌ آقا خونه‌اس؟
می‌شه ما هم بیایم زیر بیرق‌تون؟


مگه سرآوردی باباجان؟! آرومتر اومدم...

عجالتا یه مقداری آب و دوون به اون جغدی که به زودی به دستت می‌رسه بده و یه نگاهی هم به نامه‌ای که باهاشه بنداز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/7/27 15:46:45
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1398 23:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور دامبلدور عزیز و خوب. من اما دابز هستم. دوست دارم مثل بقیه ی دوستانم عضوی از محفل باشم. لطفا من رو هم تو جمع تون راه بدید.
ممنون


سلام اما جان،
امیدوارم توی محفل حتی دوستای بیشتری هم پیدا کنی، امّا اوّل بهتره بری سراغ جغدی که برات فرستادم... فکر کنم تا الان رسیده باشه.


قربانت،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/7/5 23:24:07
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: جمعه 5 مهر 1398 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام و درود به ریش سفید مهربون محفل... پروفسور دامبلدور عزیز.
راستش پروف من یه مدتی بخاطر یه سری مشکلات از محفل و کلا سایت دور بودم. حالا دوباره برگشتم. اگه صلاح میدونین که دسترسی من رو بدین تا دوباره بتونم در کنار بقیه ی بچه ها به محفل خدمت کنم.

ممنون از لطفتون. جینی ویزلی



سلام جینی جان،
اولا که خوش برگشتی، یک جغد برات ارسال شده که امیدوارم به دستت برسه.

با تشکر،
آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/7/5 22:55:12
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: جمعه 22 شهریور 1398 21:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی


- نیست!
- مال منم نیست!
- مال منم یکی برداشته!

دامبلدور نگاهی به وین کرد، بعد نگاهی به آرتور کرد و دست‌‌آخر نگاهی به هاگرید کرد.
هر سه گریان جیغ و هوار می‌کردند.

- چی نیست حالا؟

هر سه محفلی دور میزی نشسته و کاسه‌های همگی‌شان پر از سوپ پیاز بود.

- قاشق و چنگالتون!

دامبلدور با ذوق و شوق از کشفش به آنان نگاه کرد.

- نه پوروف. اون سوسول بازیه، با نون می‌خوریم که زود گوشنمون نشه.
- خب پس چی نیست؟
- نوشابه‌هامون پروفسور.
- نوشابه داشتیم به من نمی‌گفتید.
- آخه می‌دونید پروف... نوشابه یه چیزایی داره که واسطون خوب نیست.
- هعی. حالا آخرین بار کجا گذاشته بودینشون؟
- روی میز.

روی میز نوشابه‌ای نبود. فقط یگ موشت مو بود.

- بازم ریخت؟

آرتور با نگرانی موهای روی سرش را بررسی کرد.

- باباجان این موی گربه‌اس.
- هووف.
- اینجا هم یک‌خورده هست.

زیر میز هم مقدار موی گربه بود، همینطور در جلوی در آشپزخانه، در طول راهرو و روی پله های طبقه بالا و تا زیر شیروانی.

"برررروع"

از زیر شیروانی صدای ترسناکی به گوش رسید. صدایی که محفلیون با شنیدن آن کپ کردند.

- می‌گم آرتورو بفرستیم بالا.
- چرا من آخه!
- چون موهات می‌ریزه، این گربه‌م موهاش می‌ریزه، حرف هم رو خوب می‌فهمید.

هاگرید صبر نکرد تا استدلال آرتور را بشنود، دستش را دراز کرد و به جای آرتور که جاخالی داده بود، دامبلدور را پرت کرد به زیر شیروانی.
پیرمرد روی دو زانو افتاد، از پنجره کوچک نور مهتاب به چهره دختربچه‌ای می‌تابید که گربه بزرگی را در آغوش گرفته و میان شیشه‌های نوشابه دراز کشیده بود و گه‌گاه میان خر و پف‌هایش آروق می‌زد.

خوش آمد می‌گم به دوشیزه پنه‌لوپه کلیرواتر خوش قدم، عضو جدید محفل ققنوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: شنبه 9 شهریور 1398 02:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام آلبوس.
من هم آمده ام که به تو بپیوندم.



سلام آبرفورث جانم،
یک جغد برات فرستادم، مطمئن شو که به دستت رسیده باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1398/6/9 16:36:50
پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
ارسال شده در: جمعه 8 شهریور 1398 20:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



- نععععع!

پیرمرد از عمق جان فریاد می‌کشید و دست و پایش را تکان می‌داد.

- پروفسور، سنگین باش و مثل مرد با ترست رو به رو شو.

سخنانی آنچنان سنجیده، عمیق و درست بر جان پیرمرد نشست. او دست از جیغ و داد برداشته و بغض کرد.
- بابا جان تو رو به مرلین. من دیگه قلب و اینام درست کار نمی‌کنن.
- اشکالی نداره، الان درستش اینه که با سرگرمی‌های متفرقه ذهنتون رو از ماجرای اصلی دور کنیم، پیشنهاد من اینا هستن.
- چیا؟!

قبل از آن که پیرمرد بتواند متوجه شود که "این"ها مورچه قرمز هستند، همه‌شان در پر و پاچه‌اش فرو رفتند.

چندین و چند متر دورتر، جمع محفلی‌ها:

- دیدید پروف گفت اگه یه نفر بتونه کمک کنه، اونه!
- ببینید چی کار کرده پروف داره حرکات ژانگولر انجام می‌ده.
- لعنتی، اصلا فکر نمی‌کردم اینقدر منعطف باشی آلبوس.

محفلی ها که با دوربین‌های شکاری پیرمرد و اعمالش را نظاره می‌کردند. راجع به حال و احوالش نظراتی می‌دادند.

- فکر می‌کنیم این مراسم فراخوانی جغدها باشه! چه قدر هم سریع انجامشون می‌ده، عقب افتادیم... ببینیم تو نوشتی چی کار کرد؟!

وین به سمت بوته برگشته و شانه‌ای بالا انداخت.

همان بالا، پیش آلبوس‌اینا:

پیرمرد سوزناک در حالی که اشک از چشمانش سرازیر شده و عضلات شلش از بدنش آویزان بود، هق هق کنان التماس کرد:
- بسه دیگه بابا جان، به مرلین، به گودریک، به اوون روونایی که می‌پرستی دیگه نمی‌کشم.
- غصه نخورید، این فقط برای قدرتمند شدن روشناییه!
- ای تو روح...

پیرمرد آویزان از منقار هیپوگریف بقیه جمله‌اش را فروخورد. او می‌دانست گلرت پرودفوت به هر قیمتی که شده ترس از ارتفاع او را از بین خواهد برد.

تبریک می‌گم به محفلی قدیمی دوباره به خونه برگشتمون، جناب گلرت پرودفوت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خیلی خب... از اوّل!