جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: دوشنبه 2 تیر 1399 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
:نامه و تمبر و کد پستی و آدرس گیرنده نمی‌شناسد و شمشیر چرخان، سوار بر اسب کوتوله به وسط تاپیک یورتمه می‌رود!:

ما اینجا یورتمه آمدیم که مطلبی رو بلند بلند عرض کنیم و یه بسته رو دست به دست به دست به دست به دست کنیم برسه دست پروفسور دامبلدور!

پروفسور دامبلدور، قربان! تولدتون مبارک باشه، قربان! امیدوارم که آبنبات لیمو‌یی هاتون پر برکت و دماغ بلندتون چاق باشه، قربان! شرمنده یک مقدار دیر رسیدیم، سر راه داشتیم نتیجه زحمت چندین و چند ساعت این بعدازظهرمون رو از پنجول و چنگال فنریر گری‌بک نجات می‌دادیم، قربان! لامصب هر چی می‌گفتیم این کیک وجترینه و توش گوشت نیست، به خوردش نمی‌رفت، قربان! مجبور شدیم آخر با اسب کوتوله زیرش بگیریم، قربان! کیک خدمت شما، قربان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: یکشنبه 1 تیر 1399 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده:کریچر
آدرس: خونه شماره دوازده میدان گریمولد

گیرنده: ارباب ریگولوس
آدرس: سرزمین الیزیوم، خونه ارباب ریگولوس

ارباب ریگولوس بسیار بسیار عزیز کریچر، کریچر دلش برای شما خیلی خیلی تنگ شد. ارباب ریگولوس، دنیا بدون شما برای کریچر هیچ بود. ارباب ریگولوس، خونه آبا و اجدادی شما، خونه ای که شما ارباب عزیز، داخل اون بزرگ شد و رشد کرد، بدست گند زاده ها و خائنین به اصل و نسب افتاد.اسمشونو گذاشت محفل ققنوس. ارباب ریگولوس، کریچر از نحوه زندگی اینا تعجب کرد. اینها ذره ای برای اصالت ارزش قائل نبود. ارباب ریگولوس اینا برای کریچر پیر بی معنی بود. کریچر بین اینا تباه شد ارباب ریگولوس. گاهی احساس خفگی به کریچر دست داد.

ارباب ریگولوس، امروز تولد ارباب محفلیا بود. محفلیا جشن گرفت و بسیار خوشحال بود. مثل باقی کارهاشون این هم برای کریچر بی معنی بود. البته ارباب محفلیا فکر کرد کریچر دوستش داشت اما ارباب ریگولوس، ارباب محفلیا خودش از همه برای کریچر بی معنا تر بود. ارباب محفلیا فکر کرد کریچر خیلی دوستش داشت چون امروز که تولدش بود با دیدن بطری بزرگ وایتکس کریچر_ که از اون فلچر دزد گرفته بود_ که به طور کاملا اتفاقی بدستش رسید و به طور کاملا اتفاقی یه روبان قرمز هم بهش بسته شد بود اظهار خوشحالی کرد و گفت از بطری به خوبی نگه داری کرد و جایی نگهش داشت که تونست هر روز دیدش. کریچر هم سرش داد زد که بطری کریچر اتفاقی بدستش رسیده و اونجا رو ترک کرد.

ارباب ریگولوس، دل کریچر براتون خیلی تنگ شد. ارباب تونست به خواب کریچر اومد؟

دوستدار ارباب

کریچر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وایتکس!

پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1398 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
آدرس فرستنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، سمت چپ تابلو جیغ جیغوئه، تابلو غر غروئه

آدرس گیرنده:
انگلستان، لندن.
میدان گریمولد. جایی در میان خانه شماره یازده و دوازده، میز اصلی آشپزخانه.

با یاد و نام مرلین کبیر و شهدای هاگوارتز

درود و سلام بر تک تک هم‌رزمان محفل نشین!
در درجه‌ی اول، سلام به چشم‌های نافذ پشت عینک نیم هلالی و بینی خمیده پروفسور دامبلدور، قربان! نامه‌ی شما با جغد امروز به دستمان رسید، قربان! بسی مشعوف شدیم، قربان! از شدت شعف قیافه‌مان شبیه اسب کوتوله‌مان شده بود، وقتی که بهش تی‌تاب می‌دهیم، قربان! یه دو سه دور خوندیمش و بعد هم قابش کردیم و زدیم به گوشه‌ی تابلویمان، شد تابلو اندر تابلو، قربان!

سلام به ریموند، گوزن رشید محفل! امیدواریم که دماغت چاق و شاخت تیز باشه هم رزم!
جوزفین، هم‌رزم، دم شما گرم رفیق، کلی صفا کردیم از متنت، مرلین جد و آبادت رو برات بیامرزه که سعی می‌کنی تابلوی این عفریته، ننه سیریوس رو از رو دیوار بکنی، پدر ما رو درآورده انقدر به قامت کشیده‌ی ما توهین می‌کنه!
پنه‌لوپه، شما که دیگه تازه وارد نیستی هم‌رزم، از قدیمی‌های ما شدی دیگه. خاطره‌ات از پانتومیم ما رو تشنه کرد حسابی، نامه رو که خوندی یک سر بیا همون جایی که خودت میدونی و اسمش رو نمیارم فقط اول اسمش با اتاق زیرشیروانی شروع میشه، سه چهارتا قوطی نوشابه توی خورجین اسب کوتوله جاساز کردم، دوتایی با هم بزنیم بر بدن!
همینطور سلام بر اما ی دلیر و مبارز، هم گروهی و هم محفلی و هم رزم وفادار و پر جرئتم! ضمن ابراز تشکر فرزند از نامه‌‌ی محبت آمیزت فرزند، خواستم بگم که هر وقت کمکی از دست ما بر میومد، سراغ این شوالیه پیر بیا، رودرواسی نکن فرزند!
همینطور عرض سلام بر هم رزم و هم‌بازی و دلیر میدان، مبارز جان بر کف محفل، رفیق آرتور و سایر محفلی‌های نازنینم.
قرض از مزاحمت خواستم که از نامه‌ی محبت آمیز تان برای هزار پانصد و هفتاد شیشمین سالروز تولدمان کمال تشکر رو داشته‌ باشم، این شوالیه‌ی پیر رو شرمنده کردید، هم‌رزمان! اشک شوق به چشمان این جنگجوی پاک طینت نشاندید، دلاوران! باشد که یکی دو هزاره دیگر هم در رکاب هم به جبهه ظلم و تاریکی بتازیم! ضمناً فکر هم نکنید که ما مرلینی نکرده قصد داشتیم تولدمان را بپیچونیم، دوستان! به انضمام این نامه، یک جعبه هم دریافت می‌کنید که کیک تولد ماست، هم‌رزمان! خودمان پختیم به جان فنریر گری‌بک!

جان نثار تک تک شما هم‌رزمان!

سر کادوگان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1398 18:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بسمه تعالی



ای مرلین بزرگوار و عزیز، امیدوارم که در خوبی و خوشی باشی.مرلین جان، من یک پیرمرد هستم که در - خب به واسطه قانون رازداری نمی‌تونم بگم دقیقا کجا ولی حدودی می‌شه-جایی نزدیک میدون گریمولد زندگی می‌کنم. تنها هم نه! کلی محفلی و اینا هم اونجا هست که دور هم خوش هستیم. این محفلی ها خیلی خوب هستن و یکی شون که حتی ورای متر و معیارهای محفلی هم خیلی خوب محسوب می‌شه سره! با سین مکسور البته (شیفتم خرابه!). این سری که می گم شوالیه ای هستش دلیر و نجیب و اینا که ما رو همرزم خودش می دونه. کاری هم نداره که مثلا من پیرمرد تو عمرم کارد نگرفتم دستم، چه برسه شمشیر! البته نیازی هم نیست. چون خیالمون راحته که شوالیه دلیری مثل خودش هست که خودش یک تنه به جای همه مون می‌جنگه و دلمون بهش قرص قرصه.
ولی می‌ دونی چیه مرلین جان؟ خب نمی‌ذارن بنویسم... از اینجا به بعد قلم رو می‌دم به دست ریموند، گوزن عزیز و گرانقدر که اون ادامه بده.

ریموند که از فرط اشتیاق به نوشتن اولین نامه ی زندگیش توی پوست خودش نمی گنجید، شاخاش و از ریش دامبلدور دَر آورد و با زور و مشقت تمام نامه رو از مشت محکم پیرمرد بیرون کشید و عَرررر عَررر زنان شروع به نوشتن کرد!

وای مرلینا! یعنی من دارم الان نامه مینویسم؟ یعنی باس بعدِش رو جلد این نامه هه تُف بندازیم و تمبر چسبونش کنیم؟ البت مرلین، نمدونستن چنتا تمبر باس بزنم خو! امیدوارم ازم راضی باشی!

ریموند بار دیگه با پاکت نامه ی خیس و تف مالی که از سر و کولش اب و تمبر میچکید نگاهی کرد و ادامه داد!

راستش... راستش، روم که نمیشه بگم ولی مرلینا، از روز اولی که پام و گذاشتم توی محفل این سِره عزیز نهایت لطف و به من داشت! اون روزی که کاسه ی سوپ پیاز و با عشق جلوم گرفته بودن... وای خودا اشک توی چشام حلقه زد! اون روز که حیرون و سر گردون بودم و نمیدونستم با یه کاسه سوپ چی کا میشه کرد، سر به داد من رسید!
سر کاسه ی سوپ من و در عوض یه کیلو یونجه از خورجین اسبش، از من قبول کرد!از اون روز به بعد میدونستم با کاسه های سوپم باید چه کار کنم! و اون طعم دلنشین یونجه...
دیه نمی تونم بنویسممم! عَررررر... سر دوست داشتنی ما..., مرلینا... واسمون حفظش کن...عَرررر

مونتگومری که توی نوبت نشسته بود نامه ی خیس و لزج رو از گوزن پوزو گرفت قلم به کاغذ برد:

عااا! قلم افتاد دس خودم! می‌دونی مرلین؟ تو خونه‌ی ما کلی تابلوئه! نگفتم که دلت بخوادها! می‌دونم که خودت هر چند تا که بخوای می‌تونی داشته باشی! پیغومبری دیه، چون کارت درسّه پَ کیفت هم کوکه. البت من که پیغومبر نیستم که بدونم، ولی خو هر موجود ذی‌حیات و ذی‌عقل و ذی‌شعوری به خداوندی خدا و به تربیت درست درمون و با تکیه بر ذی‌شعوری خودش ملتفته که هر کاری سختی‌های خودش رو داره و تا تو اون شرایط قرار نگیره دقیق و دُرُس ملتفت نمی‌شه درجه سختی کار رو. و صد البته که کیفش رو هم!
ها! داشتم می‌گفتم! عرض شود به حضورتون که تو این منزل‌گاهی که ما توش سکنا گزیده‌ایم، خعلی تابلوئه! ولی خب یه چند تا از تابلوهامون دیه ناموساً خیلی تابلوئه! جدای از تابلوی ننه‌ی عمو سیریش که هر دم ما میایم کپه‌مونو بذاریم شروع می‌کنه به جیغ و جاغ، ( و لامصب هرچی هم با کنسرو بازکن افتادیم به جونش که کنده شه از بیخ دیفال نشد که نشد!. ) یه تابلو دیه‌ام داریم که اون در نوع خودش و به گونه‌ای از تابلوی ننه‌ی سیریش هم تابلوتره!
عااا! مثلاً به ما فوش نمی‌ده مثلاً! خو می‌دونی، اَ وختی ما پامونو گذاشتیم تو این کنام مار و افعیان که به کنام شیران و دلیران تبدیلش کنیم مثلاً، ار این ور به اون ور، از این راهرو به اون راهرو، از این اتاق به اون اتاق، از این سالن به اون سالن، از این طبقه به اون طبقه، آقا هرجا ما می‌رفتیم عملاً داشتیم از جانب تابلوهای خونه فوش می‌خوردیم! لامصبا کنده هم نمی‌شدن اصن!
ولی می‌دونی؟ واقعیت اینه که این تابلومون که دیه تابلوتر از خودش، خودشه، تنها تابلوی خونه‌اس که سمت مائه! ( کنده هم می‌شه تازه، اونم با قابلیت جا به جایی و حمل و نقل مطمئن! ) البت اون از همون اول اولش اونجا نبودها! با پای خودش.. ینی چیز، با اسبک خودش اومد! البت ناگفته نماند که اصل تابلوشو ما خودمون رفتیم از محل استقرارش کندیم آوردیم، ولی خب اینم ناگفته نماند خویشتن خویشِ شیردل‌اش با دل شیر خودش اومد! با اسب و شمشیر و زره رزم و زبان فصیح و بلیغ عهد بوقیش اومد! و اونجا بود که من "همرزم" اش شدم!

اینجا بود که ملت دیدن که اگه دس نجنبونن و نوشتن جوزفین رو موقف نکنن، کل کاغذ نامه تموم می‌شه و به بقیه نمی‌رسه. در نتیجه گربه‌ی پنه لوپه خیلی نرم و آروم(!) خودشو مث بختک انداخت رو جوزفین و خود پنه لوپه هم با تحدید به این که «ول نکنی قلمو نوشابه می‌ریزم روش! » کاغذ رو از زیر دست جوزفین کشید و مشغول نوشتن شد:
خب مرلین جان به صورت نوشابه ای برات بگم این سر خیلی همرزم خوبیه نه تنها هم رزم بلکه دوست خوبیه هست اول که اومدم تو محفل بی خبر از همه جا رفتم نوشابه های رو میز رو برداشتم و تو اتاق زیر شیروانی قایم شدم. تا وارد اونجا شدم صدایی از تابلو روبروم اومد: همرزم ما هم مایل به شراکتیم
اول جیغ کوچیک زدم ولی بعد که دقت کردم دیدم سر برام خیلی آشناست. یادم اومد تو هاگوارتز دیدمش. از نگاه تعجبم خنده ریزی کرد و گفت: همرزم ما از همون اول ورود تو را تعقیب نمودیم و فهمیدیم یکی از همون تازه وارد هایی. نگران نباش به همرزمان سفیدمان چیزی نمیگوییم.
و شیشه نوشابه ای از زیر زرهش در آورد و به افتخار هم نوشیدیم.
چند روز بعد هاج و واج نمیدونستم پانتومیم چی هست؟ و اون لحظه بود که سر عزیز اومد به کمکم و اسم من رو گفت. خلاصه نوشابم برات بگه که خیلی این سر محفلی خوبیه. ازت میخوام همیشه سالم بمونه و پیش ما محفلی ها بمونه. اونم برای همیشه.
دستی شونه پنه لوپه رو لمس کرد. پنه لوپه برگشت و با اما رو به رو شد.
-مزاحم نیستم ؟ میشه یه سوال بپرسم؟
-میخوای بپرسی نوشتنم تموم شد آبجی؟
-دقیقا.
-بیا آبجی بقیه توصیفات قابل بیان نی.
اما برگه خیس را گرفت و آبجی در حس رفته خود را تا در اتاق بدرقه کرد.
سلام مرلین بزرگ. مزاحمت که نشدم؟ می خواستم ازت تشکر کنم که کاری کردی این سرکادوگان شجاع به محفل بیاد. سر واقعا چیزی بیشتر از شوالیه ست. اون یه انسان فداکار و یه قهرمان واقعیه! با این که تا حالا ازش سوالی نپرسیدم ولی حس می کنم جواب تموم سوال هام رو می دونه. نمی دونی وقتی شمشیرش رو تو هوا تکون میده و با اسبش از این تابلو به اون تابلو می ره چه حس خوبی به من دست میده؛ احساس میکنم هیچ مرگخواریش با دیدن اون جرئت نمی کنه به محفل نگاه کنه چه برسه که بهش نزدیک بشه! مرلین عزیز یه سوالی داشتم: برای درست کردن چنین تابلویی از چی استفاده کردی؟ از چی استفاده کردی که ایشون انقدر پر ابهت و جذاب شده؟ شوالیه ی داخل این تابلو علاوه بر محفلی بودن یه گریفیندوری عالیه که یادش هیچ وقت از ذهن ها پاک نمیشه. از تو می خوام مراقب این شوالیه خوب و صبور باشی. مرلین جان دیگه حرفی ندارم.

خلاصه کلام، مرلین جان این شوالیه عزیز ما رو حفظ کنه و کاری کن هزارسال دیگه هم کنارمون باشه.
تولدش مبارک.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1398 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده: مرلین کبیر، پیامبر بزرگ و صاحب اختیارات الهی در زمینه سنت پسندیده ازدواج و تعدد زوجات

گیرنده: جادوگر محترم و متشخص، رودولف لسترنج

موضوع: جاری کردن خطبه عقد

با سلام؛
نظر به درخواست جنابعالی مبنی بر بازکردن بخت خود، تقاضای شما در بارگاه ملکوتی بررسی شده و پس از تایید بسته بودن بخت و همچنین مشاهدات صورت گرفته در قبال همسر شما، به نام بلاتریکس بلک، شورای آسمانی تصمیم بر آن گرفته تا بخت شما را به صورت حداکثری بازنماید.

همچنین با توجه به الطاف شما نسبت به مسئله خطیر و مغفول چهارصد همسری، اینجانب تصمیم گرفته تا تمامی ساحرگان را به عقد شما دربیاورم. لیکن بانو پالی چپمن به عللی که بر عوام پوشیده است و بنا به مصلحت از این خطبه معاف می‌باشند.

نتیجه غایی و متن نهایی این قرارداد در اسرع وقت به سمع و نظر شما خواهد رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: چهارشنبه 23 بهمن 1398 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
فرستنده: رودولف لسترنج
آدرس: دهکده لیتل هینگتون، منزل اربابی ریدل‌ها، دکه‌ی اول، تک زنگ!

گیرنده: مرلین کبیر
آدرس: بارگاه ملکوتی مرلین، اولین در سمت چپ!



با سلام.
پیرو فرارسیدن روز ولنتاین و سپندارمذگان و بقیه روزهای من‌درآوردی، درخواست میشود بنا بر بسته بودن بخت اینجانب، رودولف لسترنج (که گواهی این بسته بودن بخت را می‌توان در همسر بنده، خانوم بلاتریکس لسترنج یافت!) تقاضا می‌شود در اسرع وقت نسبت به باز کردن بخت اینجانب اقدامات مقتضی را اتخاذ بفرمایید.
باتشکر.

پانوشت: قبلا تعهد داده شده که عدالت را بین چهارصد همسری که حلال فرمودین، رعایت شود.

رونوشت: به همه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 18 بهمن 1398 19:10
نمایش جزئیات
آفلاین
از طرف: ربکا لاک‌وود
به: روحم


سلام... خوبی؟
خب، خوب نیستی... معلومه. از زخمی شدنت معلومه. میدونم که نمیتونم درکت کنم. سخته برام. من یه جسمم و تو یه روح. یه چیزی که تا ابد میمونه ولی جسم... خب اون میره. ولی تنها چیزی که برام مهمه، اینه که تو زخمی نباشی.
یه روح زخمی هیچ وقت نمیتونه یه جسم سالم داشته باشه.
دلم میسوزه... هم برای تو، هم برای خودم. چون نه من میتونم اون زخم های عمیقتو درک کنم... و نه تو میتونی جسمی که یه مغز عذاب دهنده داره رو درک کنی. این جسم نباید یه مغزی داشته باشه، که هرچی خاطره بده رو وقتی گریه میکنی به یادت بیاره. ولی من دارمش. این مغز خراب رو دارم. نمیدونم چقدر جدی دارم باهات حرف میزنم، ولی دلم میخواد این جدیت رو به خاطر خودتم که شده ببخشی. بعد از زخمایی که قلبم خورد، دیگه نه میتونم تو رو درست کنم و نه میتونم جسم خودمو درست کنم.
سخته دیگه، بدون سلامت تو، منم سالم نیستم. از صورت رنگ پریده‌ام معلوم نیست؟ دیگه رنگی به صورتم نمونده که بشه بهش گفت "صورت"! خیلی بده. درکم نمیکنی که هیچ، تصورمم نمیتونی بکنی تو اون حال. کسی غیر از اونم درکم نمیکرد. اونم رفت. خیلی دوست خوبی بود. ای کاش میموند. ولی حیف که خیلی وقته رفته و من... دیگه نمیدونم باید چجوری باهاش حرف بزنم. ای کاش همون اوایل دیدنش، ازش یه چیزی، مثل آدرسی چیزی میخواستم، تا این نامه های روهم رفته رو بهش برسونم. ولی حیف که همه نامه هایی که برای اون نوشتم، فقط تو کشوی میزم مونده. خنده ات نگیره ولی من همیشه به اون خونه ای که قبلا میگفتم اونجا میومده، نامه میدم. یعنی میبینه و هیچی نمیگه؟
دلم میخواد اونجا بیاد و نامه هایی که انداختم رو ببینه. اگه نبینه، یه روزی، یه آدم دیگه ای میاد دیگه. وقتی ببینه، خنده اش میگیره. حتما با خودش میگه:
-چقدر آدم میتونه دیوونه یه دوست باشه که اینجوری رفتار کنه!

ولی من اینو نمیخوام. هیچ وقت نمیخواستم. ای کاش هیچ وقت از این اتفاقا نیوفته... نه واسه من، واسه هیچ کس. رفتن یه دوست، صمیمی ترین دوست، سخت تر از هر چیزیه.
رفتن همه برای بعضیا خوشحالی و برای بعضیا غم میاره...
مثل اینکه برای غم آورد. ای کاش اون نفر، هرگز... هرگز... این اتفاق براشون نمی افتاد...
یکیشون رفت و معلوم نیست بیاد یا نه... فقط به خودش ربط داره و من هیچ خبری ندارم...
دلم میخواست از من... منِ جسم، جدا شی و به اون بگی بیاد. بعد برگرد. برگرد بیا تو همین جسم تا من بتونم اونو ببینم. بیارش. یه جوری بیارش دیگه. برو تو خوابش. یا یه جا نشسته یهو جلوش ظاهر شو و بگو:
-بیا همون جای همیشگی و ربکا رو ببین. نامه هاشو ببین.

ولی خب. اگه تو بری... من چجوری به اون نامه بدم که ممنونم که جوابشونو دادی؟ دلم نمیخواد من برم... دلم نمیخواد اونم رفتن یه دوست رو تحمل کنه. چون اون تحملش نمیکنه، فقط به دوش میکشه. من میشناسمش... اون ناراحت بشه... خیلی بد ناراحت میشه... اون بهترین دوستی بود که تو این دنیای جادوگری یا تو این دنیای سیاه، داشتم... اون بهترین آدمی بود که تو این دنیا دیدم.
ای کاش برگرده روح زخم خودم... ای کاش برگرده...

جسم ناچیزیت/ربکا لاک‌وود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: چهارشنبه 6 آذر 1398 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خامه از خودم به هافل!

خلام هافلکم، خوبی هافلکم؟ خونه ی خودتون نون و خنیر و خلخل دلمه ای برای خبحونه می خوری هافلکم؟ من که می خورم. از خلخل دلمه ای های زرد باغچه مون خراقبت میکنی دیگه، نه؟ می دونم که خراقبت کردی، چون تو گورکن خرف گوش کنی هستی.

اما اگه خراقبت نکردی، خیلی از دستت خاراحت می شما. خب، همین الان برو خابپاش رو پر از آب کن و خاغچه رو آب بده، بعدشم خریع یه خقدار خذا برای خلخل دلمه ای های خوچولو بریز تا گشنه نمونن.

من خلان هاگزمیدم و داخل هتل درب و خاغونی اقامت دارم. دلم برای تو و خلخل دلمه ای های زرد و لقمه ی نون و پنیر و خلخل دلمه ی زرد تنگ شده. می دونی اینجا صبحونه چه چیز بدمزه و حال به هم زنی به عنوان خبحونه به خورد آدم می دن؟ خیلک شیک و کیک موزی! خوش به حالت که خقمه ی نون و پنیر و خلخل خلمه ای های زرد می خوری.

خریع بر می گردم پیشت تا با هم از خلخل دلمه ای ها خراقبت کنیم و پیششون خوش بگذرونیم. خمیدوارم شاد و شنگول باشی.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/9/6 21:29:16
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در 1398/9/6 21:33:35
تصویر تغییر اندازه داده شده


خونه میسازم برا ملت مثل دسته گل! تنها شباهتی که به دسته گل داره دوامشه

Hufflepuff is not yet
!lost
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 21:40
نمایش جزئیات
آفلاین
نامه از خودم به خودم!

سلام. حالت چطوره؟
میدونم خوب نیستی! من و تو خیلی وقته حالمون خوب نیست.
راستش هدفم از نوشتن این نامه واست، این نیست که بخوام حالتو خوب کنم. کار خودته! فقط میخوام یه چیزایی رو یادت بیارم. شاید بهت کمک کنه.

اون وقتا رو یادته؟ اولش فقط تاریکی بود. تو تاریکی زندگی می‌کردیم. لذت بخش بود. ما رو بلعیده بود ولی بازم حس خوبی داشتیم. بهش عادت نکرده بودیم. واقعا دوستش داشتیم. تا اینکه ما رو پس زد. تفمون کرد. بعدش دیگه نبود. بجاش روشنایی اومد.

دوستش نداشتیم. گریمون گرفت. تاریکی رو می‌خواستیم. ولی اون رفته بود. ولمون کرده بود. ما از جنس خودش بودیم ولی بازم رهامون کرده بود. مجبور بودیم ادامه بدیم.

اون  ‌شب هایی که  به دیدنمون میومد رو یادته؟ تا وقتی روشنایی برگرده چشمامونو نمیبستیم. نمیخوابیدیم. اصلا نمی‌خواستیم این لحظه رو از دست بدیم. ولی روشنایی زود برمی‌گشت و اون رفته بود. بیشتر لحظاتمون رو بدون اون ادامه دادیم. سخت بود. گریه میکردیم، جیغ میزدیم و بازم گریه میکردیم. دیگه داشتیم بزرگ می‌شدیم و اون کم کم فراموشمون میشد.

خوبی هاش و اینکه چه حسی داشتیم بهش، اون حس آرامش و  امنیت لذت بخش، کم کم داشت محو میشد. بعد، یه شب اون اومده بود ولی ما دیگه بیدار نبودیم. بازم جیغ میزدیم، بازم گریه میکردیم ولی نه به خاطر نبودنش، بلکه بخاطر بودنش. باور کرده بودیم بد بودنش رو. اون داشت کم کم نزدیکمون میشد و ما ازش فرار میکردیم. ازش میترسیدیم. اون آروم نزدیک میشد و ما میدوییدیم. اونقدر سریع که حتی خودمونم جا گذاشتیم.

الان دیگه خودمون نیستیم. مثلا خود تو. یه ربات شدی. کاش سرعتت رو کم تر کنی. اون داره نزدیک تر میشه. من حسش میکنم. میتونم آرامشی که باهاش میاد رو حس کنم. اون نمیتونه بد باشه. نه واسه مایی که از جنس خودشیم. از فرار کردن دست بردار. چشماتو ببند و منتظر بمون. فقط کافیه که خودش رو برسونه. اون، تاریکیه. اولش فقط اون بود. آخرش هم فقط اونه که خواهد موند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1398/5/18 21:43:49
زندگی همین است...

روشنایی خفیفی که در تاریکی شب فراموش میشود...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 فروردین 1397 13:18
نمایش جزئیات
آفلاین
از:کیگانوس بلک

به:هر کس که مایل است به فرمانروایی برسد


سلام.مردم و بکش.خواستم همینه.دنیا رو از شر مشنگ و مشنگ زاده خلاص کن.دو رگه ها.اونارم نابود کن و بیا باهم به فرمانروایی برسیم.بیا. من و تو میتونیم. بیا با هم عنصر هارو به خدمت خودمون در بیاریم و هاگوارتز رو هم به خدمت خودمون در بیاریم.این خواسته منه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.