- میخوام...ولی نه با این روش ترسناکی که الان نشون دادی!
بلاتریکس درحالی که از شدت خشم میلرزید، به زحمت خود را کنترل کرد تا با هر دو دستش رکسان را خفه نکند. به هرحال برای بیرون رفتن از آن قبر به دو نفر نیاز بود و تنهایی نمیشد. افسوس میخورد که چرا چوبدستیاش همراهش نبود تا لااقل کروشیویی نثارش کند و اندکی آرام بگیرد.
- خیلی خب، پس پیشنهاد تو چیه؟
- صبر کنیم تا یکی بیاد و بعد بهش بگیم ما رو بکشه بالا.
بلاتریکس ناباورانه به او خیره شد. احتمال این که کسی در این وقت شب گذرش به آنجا میافتاد، بسیار ناچیز بود. مرگخواران هم احتمالا تاحالا خیلی دور شده بودند.
در اوج ناامیدی و احساس بدبختی از این که چرا باید رکسان کنارش میبود نه مرگخوار دیگری، ناگهان فکری به ذهنش رسید.
- فهمیدم! تو باید خم شی و دستات رو بذاری رو زانوهات؛ بعد من پامو میذارم رو کمرت و میرم بالا. اون وقت تو رو هم میارم بیرون. یا شایدم نیارم...
بلاتریکس جملهی آخر را بسیار آهسته بر زبان آورد، طوری که رکسان آن را نشنید. سپس او را به کنارهی قبر برد و از کمر خم کرد. رکسان میخواست احساس ترسش از این مدل خم شدن را ابراز کند که ناگهان بلاتریکس با یک حرکت پایش را روی کمر او گذاشت و شروع به بالا رفتن کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






این داستان اصولا باید تو رو...
...هوم؟...با خودت؟



