شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. برای این کار باید با استعداد ترین مرگخوار رو پیدا کنه. مرگخوارا برای آموختن فن، هنر یا ورزشی، از خانه ریدل ها خارج می شن. سوار ماشینی می شن...ولی ماشین خراب می شه.
.................
-حال چه کنیم؟!
مرگخواران به مرگخوار خود شیرینی که در نبود لرد سعی می کرد مثل او حرف بزند نگاه کردند و مرگخوار مذکور زیر بار نگاه های سنگین بقیه، ذوب شد.
-جمع کنین!
فریاد ربکا مرگخواران را که از این همه توانایی نگاه خودشان در شگفت بودند، به خود آورد. -چی رو دقیقا؟
ربکا به مرگخوار ذوب شده اشاره کرد. -همینو دیگه. ماشین باید خنک بشه. چی بهتر از این؟
مرگخواران، همسنگر مایع خودشان را جمع کردند و روی ماشین ریختند.
چیزی عوض نشد!
-اشتباه از ما بود که از اول سوار وسیله مشنگی شدیم.
تام اظهار نظر کرد و اگلانتاین فرصت را مناسب دید. -خب جناب تام...شما وسیله غیر مشنگیتو رو کن که با اون بریم. وگرنه همگی سوار تو می شیم. من یکی که می شم! مطمئن باش.
در حالی که تام و اگلانتاینی که سعی می کرد از او سواری بگیرد و با اظهار جمله "تو هم بیا، جا زیاده"، سدریک را هم دعوت می کرد،با هم بحث می کردند، چشم بلاتریکس به عده ای مشنگ افتاده و موهایش از شدت نفرت سیخ سیخ شد. -اییییی...چند تا مشنگ زنده! از این جا فاصله بگیریم که مشنگی نشیم... اینا دارن چیکار می کنن؟
مشنگ ها سرگرم انجام بازی خاصی با توپ بودند. بازی ای که شباهتی به کوییدیچ نداشت.
ـ خب؟ اگلانتاین خب بلاتریکس را نادیده گرفت. او بلاتریکس را می شناخت و می دانست به نفعش است جواب ندهد. ـ خب؟ این بار قضیه فرق داشت. کسانی که بلاتریکس را می شناختند می دانستند که اگر جواب ندهند این وضعیت تا شب ادامه خواهد داشت. ـ بله بلا جونم ـ پق ـ بله بلاتریکس. ـ به نظرت الان ما باید چیکار کنیم؟ ـ تو برو هنر بخون من ریاضی می خونم بقیه هم برن جغرافی ـ پق ـ ماشینمو پشت اون درخته پارک کردم کسی نبینه مرگخواران پشت سر بلاتریکس به سمت درخت رفتند و سوار ماشین اگلانتاین شدند. لوسیوس اول روی صندلی راننده نشست ولی با دیدن بلاتریکس قرمزی که به او خیره شده بود خودش را کنار کشید. بلاتریکس پشت فرمان نشست و سرعت ماشین را روی دویست کیلومتر در ساعت تنظیم کرد. قبل از اینکه اگلانتاین فریاد بزند و بگوید که آن ماشین تحمل چنین سرعتی را در مدت طولانی ندارد، مرگخواران دور شده بودند؛ دور تر از آنکه صدای او را بشنوند.
مرگخواران، چند دقیقه بعد...
ـ لوسیوس؟ ـ بله؟ ـ این چرا هی تق تق می کنه؟ ـ ماشین شما جوش آورده ـ این صدای مشنگ ناشناسی بود که مرگخواران را نمی شناخت. ـ معجون موتور سرد کن بدم؟ ـ این دیگه از کجا پیداش شد؟ مرگخواران بدشانس هم زمان به دو بدبختی دچار شده بودند.
این کوبیدن، تاثیری جز درد عمیق بینی، برای تام نداشت. این هم استعداد خاصی محسوب نمی شد.
لرد سیاه برای چند ثانیه در انتظار استعداد درخشان بعدی بود...که خبری ازش نشد. -یاران ما؟ الان منتظر چی هستید؟ برویم از محفل استعداد بیاوریم؟
-اونا اسِ استعداد رو هم ندارن ارباب!
-شما نیز ندارید!
مرگخواران افسرده و شکسته شدند. لرد سیاه از آن ها راضی نبود.
-ولی می تونیم یاد بگیریم ارباب!
مرگخواران نگاه های خشمگینشان را نثار اگلانتاین کردند. آن ها استعدادی نداشتند، ولی حال و حوصله آموزش و تمرین را هم نداشتند. امیدوار بودند که لرد سیاه هم نداشته باشد...ولی داشت!
-درسته. می تونین یاد بگیرین. یاران ما سریعا رفته و شاخه ای از هنر یا ورزش یا هر چیز دیگری انتخاب کرده و آن را بیاموزید. بعد بیایید و استعداد خود را به ما نشان دهید که به شما افتخار کنیم.
-ارباب...یکی یکی؟ -خیر! ما مگه بیکاریم بشینیم یکی یکی به نمایش شما امتیاز بدیم؟ همه با هم بیاموزید. خوب بیاموزید!
-خیر...لایق نیستید. کوبیده شدن هم استعداد محسوب نمی شود. -ارباب؟ استعداد من داخل اومدن هست! بروزش بدم؟ -خیر...شما استعداد بیرون ماندنتونو بروز بدهید.
همان لحظه فکری به ذهن رابستن رسید. -من استعدادی داشتن میشم که نه چشمی دیدن شده نه گوشی شنیدن شده! بروز دادن بشم؟ -خودمان را شکر. بلاخره یک یار با استعداد بین موجی از یاران بی استعدادمان یافت شد. بروز دهید! -
یک ساعت بعد...
- -پس چه شد این استعداد خیره کننده؟ -بروز دادن شدم دیگه ارباب! توی سیرازو از اونجایی که اکسیژن به مقدار کافی وجود نداشتن میشه، اهالی باید به شکار اکسیژن رفتن بشن! برای همین این عمل دم و باز دم ساده اونجا بسیار با ارزش و از استعداد ها محسوب شدن میشه. کی رفتن بشیم دفترخونه که خانه گانت رو به نامم کردن بشین؟ شدن میشه همراهش یه ماشین و یه ویلا هم به نامم کردن بشین؟
-ارباب، شما الان دارین فکر می کنین که سوروس برای چی هی داره می ره و میاد و این قضیه مشکوکه!
لرد سیاه به طرف اگلانتاین برگشت. -ما الان ازت پرسیدیم که داریم چه فکری می کنیم؟
اگلانتاین کمی احساس خطر کرد و عقب تر رفت. -نه ارباب...فرمودین یه استعداد از خودمون به نمایش بذاریم. منم ذهن شما رو خوندم. درست بود؟
لرد خشمگین به نظر می رسید! -فضولی تو؟ شاید افکار ما خصوصی بود. باز همینجوری با صدای بلند همه رو در جریان می ذاشتی؟ الان این کارت تجاوز به حریم خصوصی ما محسوب می شه. چطور جرات کردی؟
اگلانتاین فرصت نکرد که توضیح بدهد که اصلا ذهن خوانی بلد نیست و افکار لرد را با توجه به پست قبلی، فقط حدس زده.
لرد سیاه عصبانی، سدریک را برداشت و بر سر اگلانتاین کوبید. لرد همواره ضعیف کش بود و زورش به سدریک می رسید. ولی سدریک هم هافلپافی و بسیار کوشا بود و بلد بود که از این موقعیت استفاده کند. -ارباب...خوب کوبیده شدم؟ این استعداد محسوب نمی شه؟ لایق گرفتن خانه گانت ها نیستم؟
سوروس زیر عبایش جابه جا شد و تصمیم گرفت بالاخره در بزرگ خانه را به صدا در بیاورد!
دانگ! دانگ! دانگ! طنین صدای در، خانه ریدل هارا به لرزه انداخت. لرد با تعجب سرش را روبه دالان برگرداند.
-منتظر کسی بودیم؟مرگ خواری از چشممان دور مانده؟ -فکر نکنم ارباب اینجا کسی دعوت بشه! -ببینید اگر دوباره پیتزا فروش بود سرش رو زیر آب کنید، دختر عزیزمان اندکی تنوع طلب است.
لوسیوس در را گشایید و با کمال تعجب به پسرک ۱۷ ساله عبا به دوشی خیره شد که از فرت لاغری و بیرنگی(سفیدی غیر طبیعی پوست) با چشم های گود رفته و موهای روغنی خیره شد.
-باید بگم تا از جولوی در بری کنار؟ -بله؟ پسر بی تربیت کروشیو! -ریپلو این مین میناتور! -چطور.... -برو کنار بی عرضه!
سوروس لوسیوس را کنار زد و از راه رو گذشت و خود را به جمع مرگخواران رساند.
-درود به ارباب بزرگ لرد سیاه! -پسر دورگه!چه چیزی رخ داده که به خودت جرعت دادی بیای اینجا و مرگخوار منو تحقیر کنی؟اوه البته چون ما لرد سیاه هستیم یکجانبه گرا نیستیم! قابل تحسینه، این که چطور تونستی در برابر لوسیوس انقدر جسور باشی. -این از لطف ارباب تاریکی هاست. مدت طولانی میشه که من منتظر بودم موقعیتی پیش بیاد که شما را ملاقات کنم ارباب. شنیدم مجمعی از مرگ خواران اینجان و اگر خودمو برسونم افتخار دیدار شما رو پیدا میکنم. -ها ها ها (خنده شیطانی) و چرا باید به بقیه مزخرفاتت گوش بدیم؟ -چون برای اثبات وفا داری قلب یک محفلی بی مصرف رو براتون به پیشکش آوردم!
مجمع مرگخواران همه از ورود های گاه و بی گاه سوروس خسته و عصبانی بودنت و حتی بانو مروپ مهربان ! اما چیزی مشکوک بود و اندکی بوی خبر های بد میداد! لرد خیره به سوروس به فکر فرو رفته بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم..... به طلا همچو سنگ بنگر... se.sn_sli
لرد سیاه قصد دارن مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنن. تاتسویا به عنوان پرستار انتخاب می شه و به خانه گانت ها می ره. نجینی غذا می خواد. تاتسویا براش پیتزا سفارش می ده. مشنگی که پیتزا رو آورده، خونه رو ترک می کنه... ولی مشکل این جاست که نجینی شوهر پیتزا فروش می خواد! برای همین می ره و پیتزا فروش رو به خانه ریدل ها میاره. قطعا لردسیاه علاقهای به ازدواج نجینی و پیتزا فروش ندارن. از طرفی پیتزا فروش هم از قرارگیری در دنیای جادویی دیوانه شده. مرگخوارا اون رو قایم کردن و باید به جاش خواستگار دیگهای پیدا کنن که فعلا گزینه پیشنهادی هوریسه. ...............
قبل از اینکه شباهت هوریس با پیتزا فروش مورد بررسی قرار بگیرد، لرد سیاه از اتاق خارج شدند. -یه داماد ازتون خواستیم... یه داماد نتونستین جور کنین؟ ما چرا شما رو اینجا نگه میداریم و بهتون حقوق هم میدیم آخه.
-یافتم... یافتم!
مروپ یافته بود. اما چه چیز را؟ او دوان دوان اما با حفظ متانت به سمت آشپزخانه ریدل روانه شد و دقایقی بعد بازگشت و مرگخواران را از زیر بار جانفرسای چشمغرههای لرد سیاه نجات داد. -این شما و این داماد جدید خانه ریدل...
چیزی دراز و باریک در دستش بود که خیلی زود کاشف به عمل آمد تعداد زیادی غلاف نخود سبز به هم چسبیده است. قبل از آنکه کسی فرصت اظهار نظر کند، نجینی به دنبال شوهر گمشدهاش وارد شد. -فس؟ -پرنسس مادر بزرگ... مادر بزرگ حامل خبر بدیه... این مار بیادب خواستگارت رو خورده... هرکاری که میکنیم تخ نمیکنه... اما تو خودت رو ناراحت نکنها!... الان داشتیم میرفتیم بشکافیمش و پیتزا فروشت رو نجات بدیم.
نجینی هیچ توجهی به صحبتهای مروپ نداشت و تنها با چشمانی قلب شده، به لوبیا سبزش خیره شده بود. -فسوس! -ماشاالخودمان دل دخترمان دل نیست که... ایستگاه قطاره! هر ساعت یک قطار به مقصدی جدید!
لرد سیاه و مرگخواران ترجیح دادند نجینی و عشق جدیدش را تنها بگذارند. پس راهی اتاق لردسیاه شدند تا به مسئله اصلی بپردازند... مالکیت خانه گانتها!
-ما تصمیمی جدید گرفتیم... از مار زبانی شما که چیزی نصیبمون نشد... حالا علل حساب یه استعداد از خودتون نشون بدید... یه استعدادی که ما خوشمون بیاد. به بهترینش، مالکیت خانه گانت رو میدیم!
شاید رابستن از فضا آمده بود و فرق گل ها را تشخیص نمی داد ولی مروپ به واسطه برادر انگل اجتماعش تجربیات ارزشمندی در این زمینه کسب کرده بود؛ تازه پیگیری مادرانه اش هم نمی گذاشت که فرزند فضایی اش به دام اعتیاد بیفتد.
ناگهان از بوته شمشاد ها به بیرون پرید! -خبه خبه... می بینم که توی پارک، خوب گل و گیاه رد و بدل می کنید!
و یک قاچ خربزه و عسل در دهان ساقی مواد مخدر چپاند و اخمی به او کرد. -میگم لیسا مامان هم باهات قهر کنه و برات چشم غره بره!
ساقی مواد مخدر در حالی که خربزه و عسل را می جوید عبرت گرفت و روحیاتش ناگهان دگرگون شد. تصمیم گرفت پاک زندگی کند و پاک بمیرد. و پاک هم مرد! زیرا دچار مسمومیت غذایی شده و جان به جان آفرین تسلیم کرد! مروپ هم کشان کشان رابستن را به خانه ریدل بازگرداند.
خانه ریدل
نجینی در دفتر لرد همچنان منتظر داماد فراری بود و مرگخواران هم بیرون دفتر دوباره میزگرد تشکیل داده بودند.
-بانو حالا گل و شیرینی از کجا آوردن بشیم؟ -شما اول بگین دامادم کیه تا گل های تو باغچه و کیک پیتزایی دست پخت خودمو تقدیمتون کنم!
مرگخواران به یکدیگر نگاه کردند.
-قرار بود بانز شدن بشه دیگه! -خب بانز کجاست؟! نیست که! یک گزینه ملموس پیدا کنید که نوه م نگه داماد رو چرا غیب کردید تحویلم دادید!
مرگخواران به یکدیگر نگاه کردند و ملموس ترین گزینه موجود را به جلو هول دادند.
-کره بايد خورد و کام دل بايد راند/پيداست که چند در جهان بايد ماند. -اینکه دیگه خیلی ملموسه! هوریس دقیقا چه شباهتی با اون پیتزا فروش ریز نقش داره آخه؟