شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرگخواران به قابلمه سیب زمینی تفی نگاه کردن و منتظر جواب مروپ موندن.
_انجیر های مامان . حالا با دست شکل میدیم به این خمیرمون . فقط دقت کنین که یک دست و یک اندازه باشه. مرگخوارای مامان.
یک ساعت بعد
مروپ به اشپزخانه چسبناک و مرگخوارای پوشیده از خمیر نگاه کرد .
_هلو های مامان ، گند زدین _چندان بدم نشده بانو فقط یه ذره ...
ولی شیلا احازه صحبت کردن به رودولف نداد.
_میگم بانو چرا نریزیم تو قالب؟ _آفرین شیلا ی مامان یه جا به درد خوردی . _بانو ، یه جا؟ ... _بریم گیلاس های مامان فقط قالب سیلیکونی باشه نه قالب پلاستیکی.
و این گونه بود مرگخواران به سوی کوچه دیاگون راه افتادن ...
در همان لحظهی با شکوه که تام پوستِ تمام سیب زمینی هارا در وجود آگلانتاین چپانده بود و توانسته بود پیپ حریفش را از داخل کت او به چنگ آورد، متوجه نگاه های خوشحال و شادان مرگخواران به خود شد. دستش که در آن پیپ چوبی قرار داشت و آمادهی کوبیده شدن بر سر آگلانتاین بود، در هوا بی حرکت ماند. دست از کلنجار رفتن با او برداشت و با نگرانی مرگخوارانی را که به او خیره شده بودند، نگاه کرد. -اوووه! پسر! میبینی پیرمرد؟! همه دارن به من نگاه میکنن! میبینن که چطوی دارم لت و پار میکنمت... حضار! بذارید بقیه نمایش رو براتون اجرا کنم! نمایش لت و پار کردن آگلا!
اما قبل از آن که تام نمایش لت و پار کردن آگلا را به اجرا در آرود، بانو مروپ از گوشش گرفت و او را میان مرگخواران که دورش حلقه زده بودند، نشاند. -ینی نمایش ندم پس؟!
بانو مروپ دستش را جایی بین آرنج و بازوی او که با تف به هم میپیوستند، فرو کرد. سپس روبه تام محروم شده کرد و جواب داد: -نه تامِ مامان... فعلا نیازی به نمایش دادن نیست...
تام با امیدواری پرسید: -ینی بعدا میتونم نمایش بدم؟
ولی پرسش او میان فریاد بانو مروپ گم شد: -مرگخوارای مامان! عملیات جدا کردن تف های تام مامان شروع میشه!
از حق نگذریم و بگوییم که آگلانتاین سر دسته مرگخواران حمله ور بود و برای اولین بار کسی جلویش را نگرفت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/7/11 13:48:08 ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در 1399/7/11 14:38:30
خلاصه: نجینی برای کاشت دندون رفته به دندونپزشکی و دندونپزشک برای بیحسی دندون نجینی نیاز به آب مغز شیش محفلی داره. پس مرگخوارا به گریمولد می رن و مردی رو پیدا می کنن که میگه محفلیه! اون مرد هم از مرگخوارها میخواد که براش کلی سیبزمینی سرخ کنن تا در ازای اون، به مرگخوارها راه مخفی ورود به محفل رو لو بده. مرگخوار ها هم به سرآشپزیِ بانو مروپ میرن سراغ سرخ کردن سیب زمینی؛ که فنریر سیب زمینی هارو میخوره و مجبور میشن سیبزمینیهای تیکه تیکه شده رو از توی شکمش در بیارن تا با چسب بچسبونن و دوباره سرخ کنن. حالا چسب هم کم اومده و از رودولف خواستن تا با تف به اونا کمک کنه!
***
رودولف عقل چندان درست حسابیای نداشت، اما یکچیز را خوب میدانست: مروپ هیچوقت از کسی تف کردن در قابلمه نمیخواست! این شد که در جایش ایستاد و به جای خم شدن به روی قابلمه و انجام عمل تف، رو به مروپ کرد. - بانو مطمئنین میخواین تف کنم؟
و بعد، فرصت را برای خودشیرینیاش فراهم دید. - حس میکنم یه اتفاقی براتون افتاده بانو! بیاین بریم سنتمانگو یهوقت چیزیتون نشده باشه!
به مانند تمام پست های این راوی؛ مروپ به فکر فرو رفت. به راستی این چیزی بود که میخواست؟ شرف آشپزیاش اینگونه اجازه میداد؟ درصورت انجام این عمل، آندنیا در مجمع پسامرگِ آشپزان چه داشت که بگوید؟ این سوالاتی بود که ذهن مروپ را درگیر کرد و او را به دقایقی تفکر عمیق واداشت. - رودولفِ مامان درست میگه... وجدان کاری من اجازه نمیده بذارم رودولف مامان تف توی این سیبزمینیای لهولوردهی مامان بندازه.
بعد نگاهش را بین مرگخواران چرخاند. - اما کی گفته تفِ مونده هم برای سلامتی ضرر داره؟ برید تام مامان رو بیارید و از تفِ توی مفاصلش برای چسبوندن سیبزمینیای مامان استفاده کنید!
نگاه ها به سمت تامی که در حال منتقل کردن پوست سیبزمینیها به داخلِ لباس اگلا بود، برگشت.
در سوی دیگر آشپز خانه، دور از تلاش های فنریر برای فرار و بی خیالی های آگلانتاین، مرگخواران با مشکلی جدید روبه رو شدند.
-من که نمیگم. -هی هی هی اینجوری به من نگاه کردن نشید. من یه مادر بودن میشم،البته شایدم پدر! اگر بانو عصبانی شدن شد و منو تبدیل به پیتزا کردن شد، شما فرزند دلبندمو بزرگ شدنش کردن میشین؟ -رابستن! بردار ناتنی و نچندان عزیزم مطمئن باش همسرم فرزند دلبندتو به بهترین روش تربیت میکنه. -کلم بروکلی های مامان در مورد چی صحبت میکنید؟ این صحبت کردن جلوی سریع کار کردنتون رو نمیگیره؟
نگاه های معنی دار و اشاره ها، روانه رابستن شدند و او حالا خود را مورد تهدید با قمه رودولف،چوب دستی بلاتریکس، معده ایوا و به طور خلاصه همه ی جنبه های خطر ناک مرگخواران حاضر میدید. ـ بانو راستیتش رو خواستن بشید ما نتونستن میشیم کار کردن بشیم. -بله دیگه از بس حرف میزنید پرتقال شفتالویی های مامان. من گفتم که ــــ -نه، نه! مشکل از جای دیگه ای بودن میشه. -چطور جرئت میکنی وسط حرف مامان بپری اونم وقتی عصبانیه و توجیح هم میکنی؟
رابستن که متوجه شد راه را اشتباه رفته و هر لحظه ممکن است جانش را به پیشگاه بانو مروپ تسلیم کند تصمیم گرفت کار را تمام کند. -ما چسب نداشتن میشیم. -چی؟ برای این کار کردن نمیشید؟ این که مشکل بزرگی نیست!
مروپ از زیر چادرس قابلمه ای را در آورد و جلوی رودولف گذاشت. -هلو انجیزیه مامان تف کن. -چیکار کنم؟ -رودولف مامان! چن بار باید بگم؟ تف کن . با تف قابلمه رو پر کن. مگه با تف تام مامانو به هم نچسبوندی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم..... به طلا همچو سنگ بنگر... se.sn_sli
-افرین میوه های مامان،دقیقا همونطور که من میخوام کارتونو دارین انجام میدین! -بانو؟...بانو؟ -بله نارنگی مامان؟ -با فنریر چیکار کنیم بانو؟ -هوممممم...افرین مرگخوار مامان،سوال دقیق و به جایی بود! ازش نگهداری کن تا اواکادوی مامان بیاد بعد می فهمیم! -چشم بانو!
اگلانتین که خیلی اروم در حال پیپ کشیدن بود،مسئولیت مراقبت و نگهداری از فنریر را به عهده داشت!اگلانتین با اینکه با فنریر دوست بود،اما معطلیش برای از دست دادن زمان پیپ کشیدنش به خاطر پرخوریِ فنریر هم عصبانی و هم خوشحال بود!
-اگلا؟...اگلانتین؟ پوففف -اگلانتین پاف؟ -بله؟ -تو رو پیژامه ی مرلین! یک کاری بکن! من میترسم ارباب بکشم! -تا اونموقع وقت زیاد هست نترس!
دست تام به آرامی درون شکم فنریز فرو میرفت و درون آن سیر میکرد.بعد از دو قوطی و سه پوشک و هفت داکسی و چهار بسته ریش دامبلدور و شمشیر و نیزه و عروسک کوچکی بالاخره دست تام به چیزی دراز خورد که اتفاقا نرم هم بود: -بانو!بانو! بالاخره سیب زمینی هارو پیدا کردم. همه مرگخواران اتاق که به علت طولانی شدن فرآیند جستجوی شکم فنریز روی زمین ولو شده بودند، روی شکم فنریز خم شدند تا ببینند چی از آن در میاید. اگلانتاین دست تام را بالا کشید. در داخل آن یکی از سیب زمینی سرخ کرده های مروپ پیدا بود. همه مرگخواران داد و فریاد کردند و به پایکوبی پرداختند که مروپ سر و صدا را قطع کرد: -چی کار میکنید عزیزای مامان؟هنوز بقیه سیب زمینی ها پیدا نشده.
دوباره مرگخواران ناله کردند و روی زمین ولو شدند. مروپ بلند شد و گفت: -اینجوری نمیشه. باید خودم داخل شکم فنریزو نگاه کنم میوه های مامان.
مروپ با چراغ قوه و کلنگ وارد آشپزخانه شد و گفت: -اگلانتاین، منو با قلابت بفرست پایین عزیز مامان.
بانو مروپ وارد شکم فنریز شد و شروع به کند و کاو در آن کرد. یک ساعت بعد
یک ساعت گذشته بود و هنوز بقیه سیب زمینی های مروپ پیدا نشده بود. کم کم مرگخواران نگران غیبت مروپ شده بودند و میترسیدند او درون شکم فنریز هضم شود.آنها با حرف و گاهی هم تهدید اگلانتاین را تهدید می کردند که قلاب را بالا بکشد اما او هنوز امید داشت. اما دیگر زور وارد عمل شد و رودولف با قمه بالای سر اگلانتاین ایستاد. اگلانتاین راضی شد که قلاب را بالا بکشد که مروپ از ته شکم فنریز فریاد زد: -منو بالا بکش اگلای مامان.
مرگخواران نگران به شکم فنریز نگاه میکردند تا ببینند مروپ برای چه درخواست کرده که او را بالا بکشند. کم کم چهره مروپ با دسته ای از سیب زمینی های له شده، خورد شده، تکه تکه شده و تک و توکی سالم نمایان شد. مروپ بسیار عصبانی بود. گوش فنریز را گرفت و به مرگخواران گفت: -اول از همه توی نجات جون عزیز مامان تعلل کردید و بعدم همه سیب زمینی هایی که با عشق درست کردمو خوردین. بلند شید و همین حالا تک تک سیب زمینی هارو با چسب بچسبونید عزیزای مامان.
پافت که روی سدریک عرق ملی داشت، از فرصت استفاده کرد تا انتقام دست سوختهی او را از تام بگیرد.
- مقاوم در برابر اسیدش رو مطمئن نیستم بانو اما یک دست اکسترنال که قابلیت کنترل و مانور زیادی داره داریم!
و پیش از آن که تام فرصت اعتراض پیدا کند، دستش را در اختیار مروپ قرار داد.
- نگران نباش تام! دانهی گندمِ غیرتراریختهی سبوسدارِ مامان سخاوتمندتر از این حرفهاست. اگه بچهی خوبی باشی و در برابر آزمایشات علمیِ مامان لب به اعتراض نگشایی، شاید یه دست نقرهای گیرت اومد. اصلا مرلین رو چه دیدی؟ یکهو میبینی ز هر شانه برخواست هفتاد دست!
تام به خوبی تطمیع شده بود. او که به تازگی پروژه تولید برق جادویی در زیرزمین خانهی ریدل را کلید زده بود، با هفتاد دست میتوانست خیلی زود به تولید انبوه دست یابد. البته باید در کنار دست، بنیهی نیروگاه را نیز تقویت میکرد که در این زمینه نیز با توجه به خورجین پر از موز مروپ و گلهی گاومیشهای شیرده به جا مانده از باروفیو جای نگرانی وجود نداشت.
- خوب توجه کنید ! امروز آزمایش جذابی تحت عنوان «در معدهی یک فنریر چه خواهیم یافت» رو داریم که برای نوگلای باغ جادو که در کلاس اصول تغذیهی مامان شرکت دارن خیلی مفیده و میتونن با یکی از تاثیرات ناگیاهخواری آشنا بشن.
مروپ این را گفت و دست تام را مانند قلاب ماهیگیری در معدهی پهناور فنریر انداخت و اولین صیدش را بیرون کشید.
- این عینک کله زخمی نیست؟ - چرا. - پس خودش کو؟ - دفعش کردم! با معدم ناسازگاری داشت، جفتمون اذیت میشدیم.
- ارادت! خیلی ارادت! - عه من اینو میشناسم! این یه رپر معروف مشنگه! - اینو چرا خوردیش فنر؟ - توضیحی ندارم!
- چه پسری!
صید، این را گفت و یک گام به تام نزدیک شد. رودولف که میترسید طعمهی بعدیِ نگاهِ ناپاکِ صید، یک ساحره باشد و دست زیاد شود، او را با یک اردنگی از سوژه خارج کرد و کسی توجهی به نعرهی «عشقم مادراتون!» که دورتر و دورتر میشد، نشان نداد. همهی حواسها معطوف به صید بعدی بود.
-چرا شکم فنریر مامان رو پاره کنیم تا وقتی سدریک مامانو داریم؟
سدریک که فقط دو پست از مورد استفاده ابزاری قرار گرفتنش گذشته بود، حالا بی خبر از همه جا کف زمین آشپزخانه در حال خرناس کشیدن بود که مروپ یک دستش را گرفت و تا معده فنریر فرو برد.
-خواب دیدم دستمو توی یه بطری اسید فرو بردم!
مرگخواران ابتدا نگاهی به سدریک تازه از خواب بیدار شده و سپس نگاهی به امتداد بازویش در حلق فنریر انداختند. سدریک نیز نگاه های مرگخواران را دنبال کرد و بلاخره دستش را دید که مروپ در حال جا به جایی اش در معده فنریر بود.
-سدریک مامان، هر موقع خلال سیب زمینی لمس کردی بگو. -بانو مروپ تا الان فکر می کردم خوابم ولی الان کاملا حس می کنم نصف دستم ذوب شده. -این یه حسه که اومده سراغت سدریک مامان. بهش اهمیت ندی خودش میره.
بلاخره بعد از یک ساعت گشت و گذار در معده فنریر، مروپ رضایت داد که سدریک دستش را از معده او بیرون بکشد. -دستت فقط به درد سنجش دمای ماهیتابه میخورد سدریک مامان! واقعا انتظارم ازت بیشتر بود.
سدریک به دست ناقص شده اش که تا بازو در معده فنریر هضم شده بود نگاهی انداخت و عذاب وجدان شدیدی بخاطر برآورده نکردن انتظار مروپ در دل احساس کرد.
-یه دست مقاوم در برابر اسید معده نداریم فرزندان مامان؟
- فنر مامان؟ هر چه سریعتر سیبزمینیها رو پس بده. - نمیتونم بانو. خوردمشون. - خب اونایی که هنوز نخوردی رو پس بده زود. - بازم نمیتونم. قراره بخورمشون.
مروپ نفس عمیقی جهت حفظ آرامش اعصاب و روانش کشید. - فنریر مامان؟ میدونستی تسترالای خانه ریدلها خیلی گشنهن؟ میدونستی غذای مورد علاقهشون گرگینهست؟ اونم از نوع سیبزمینی خوارش؟ - بله بانو، میدونستم. اما فعلا این سیبزمینیا خیلی خوشمزهن...فرصت فکر کردن به چیزای دیگه رو ندارم.
پاتیل صبر مروپ کمکم داشت لبریز میشد. - فنریر، همین الان اون سیبزمینیا رو بذار زمین و ازشون دور شو!
فنریر نگاهش را از سیبزمینیها برگرفت و به مروپ دوخت. سپس دوباره به سمت سیبزمینیهای زیر پایش برگشت. لحظاتِ دشواری بود. باید تصمیم سختی میگرفت و از بین خشم مروپ و طعم دلنشین سیبزمینیها، یکی را انتخاب میکرد...
که خب معلوم است کدام یک را برگزید! با یک حرکت سریع، به میان سیبزمینیهای باقیمانده شیرجهای زد و همه را به یکباره در دهانش فرو برد. - شرمندم بانو. واقعا نمیشد مقاومت کرد.
مروپ از شدت عصبانیت سرخ شده بود و نفسهای خطرناکی میکشید. میخواست با ملاقهاش به سمت فنریر حملهور شود، که ربکا موضوع مهمتری را به او یادآوری کرد. - بانو فعلا باید سیبزمینی گیر بیاریم و هر چی سریعتر سرخشون کنیم. یا باید از یه جایی پیدا کنیم، و یا شکم فنر رو پاره کنیم و سیبزمینیا رو از توش بیرون بیاریم!
"مروپ که حالا زیر رودولفِ فرصت طلب گیر افتاده بود، باید قبل از اینکه دیر میشد کاری میکرد!" نیازی نبود تا "مروپ" کار خاصی کند، زیرا به سه ثانیه نرسیده بود که بلاتریکس بالا رفتن نمودار کمالات سنج رودولف را حس کرده، الساعه خود را به آنجا رسانده بود و با ضربه ای سهمگین رودولف را به خارج از اتاق... خارج از لیتل هنگلتون... خارج از لندن... و تا جایی که خبرنگاران ما خبردار شدند، خارج از بریتانیای کبیر فرستاده بود! مروپ بلافاصله بعد از خلاص شدن از دست رودولف، از جایش بلند شد و با سرعت خود را به مرگخوارانی که اکنون با رابستن در اول صفشان؛ برای خاموش کردن ماهیتابه به سمتش میرفتند، رساند. - دست نگه دارید مرگخوارای مامان!
و درست لحظه ای قبل از اینکه رابستن آگوامنتی ای به سوی ماهیتابه بفرستد و تمام زحمات این دوصفحه پست را هدر داده و سوژه را برگرداند درست همانجایی که ماه ها قبل بود، توانست چوبدستی اش را منحرف کرده و آب را بر روی تام جاگسن بریزد. - آخ! ترسیدم... دستم افتاد.
تام این را گفت و منتظر شد تا رابستن و مروپ برای عذرخواهی به سمتش بیایند، اما ما و آنها بیکار نیستیم که به این چیزها نگاه کنیم، پس تام را به حال خود رها کرده و به سمت اتفاق بعدی میرویم.
- خب مرگخوارای مامان، آرامش خودتونو حفظ کنید. این اتفاق کاملا طبیعیه و هیچ مشکلی نیست. حالا باید باقی سیب زمینی هارو بهش اضافه کنیم و بایستیم تا پختشون تموم شه.
مرگخواران به دنبال "باقی سیب زمینی ها" دور تا دورشان را میگشتند اما چیزی نبود... ناگهان فنر به حرف آمد. - میگم... به اینا... که... نیازی... نداشتین؟
سرها ناباورانه به سمت فنریری که نصف سیب زمینی هارا نوش جان کرده و باقی را در مرحله ی آماده سازی برای نوش جان کردن داشت، چرخیدند. - فنر!
باید قبل از اینکه دیر شود، سیب زمینی هایی برای پختن پیدا میکردند... یابه نحوی از فنر پسشان میگرفتند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/5 23:08:44 ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/5 23:21:57