جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  287 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1399 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک از روی شانه‌های هکتور پایین پرید و سعی کرد خودش را بیدار نگه دارد. هکتور هم با تمام وجودش به دنبال آب می‌گشت.
همان موقع سدریک دوراهی‌ای دید که هرگز ندیدیه بود. البته، کل راهی که هکتور می‌دوید را خواب بود ولی مطمئن بود هکتور هم آن را ندیده.
-اون دوراهی رو میبینی؟ به نظرم از سمت چپیه بریم بهتره.
-نه سمت راستیه.
-نه چپیه.
-راستیه.
-چپیه!

هکتور و سدریک با فریادهای بلندی به راه‌های مد نظرشان اشاره می‌کردند، تا اینکه کلاغی از بالای سرشان گذشت.
-چه خبرتونه؟ چه خبرتونــــــــــه؟! چرا داد میزنین؟
-من میگم چپیه، اون میگه راستیه. کدوم درسته؟
-راستیه چیه؟ چپیه چیه؟

هکتور و سدریک با تعجب به کلاغ نگاه کردند. کلاغ با تاسف برای آنها سر تکان داد و از آنجا دور شد.
-اومدیم کمکشون کنیما! چپیه، راستیه!

سدریک دوباره به هکتور نگاه کرد و خمیازه‌ای کشید.
-باشه، همون راستیه. من که حال دعوا ندارم.
-آفرین! همیشه به هکتور دانا اعتماد کن!

سدریک می‌دانست، هکتور با اینکه چندین بار از اینجا رد شده ولی از این راه نرفته، وگرنه تا الان چیزی پیدا می‌کردند!
سپس با دهن دره‌ای بزرگ، همراه هکتور، وارد راه سمت راست شد تا آب را زودتر بیابد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: جمعه 13 تیر 1399 04:38
نمایش جزئیات
آفلاین
رفتند و رفتند و همچنان رفتند!

-به آب نرسیدیم هکتور؟
-یکم دیگه مونده!

یک ساعت بعد

هکتور همچنان در حال حرکت بود و همزمان یک لنگ پای سدریک چرت زنان را در دست گرفته بود و دنبال خود می کشید.
-الاناست که برسیم.

هزار سال بعد!

سدریک با زحمت بسیار یک پلک چشمش را گشود و به هکتور نفس نفس زنان اما مصمم که او را روی کول خود حمل می کرد نگاه کرد.
-من قبلا هم اینجارو دیدم هک. این همون درخته که در آغوشش گرفتی و گفتی اون سمتش خیسه!
-عه راست میگی ها من تا حالا در دوانشم هزار بار به این درخت رسیدم و ازش گذشتم و دوباره بهش رسیدم و ازش گذشتم و...
-یعنی هزاربار دور دنیا چرخیدیم و هنوز آب پیدا نکردیم؟!

هکتور کمی سرش را خاراند.
-آخه من فقط روی دوانش شبانه روزیم تمرکز کرده بودم.
-اوه! بسیار خب...یه دفعه دیگه این راه رو طی می کنیم و این دفعه من سعی می کنم بیدار بمونم تا آب رو پیدا کنم.

این جهنمی ترین همکاری گروهی تاریخ بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1399 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
-کار ساده ایه. خیلی هم ساده اس.

مرگخواران برای لحظه ای امیدوار شدند...ولی خیلی زود متوجه شدند که گوینده کسی جز هکتور نبوده. برای همین، فورا حباب های امید تشکیل شده در اطراف سرشان ترکید.

هکتور و سدریک در حال دور شدن از جمع مرگخواران بودند.

-ببین سدریک... تجربه سال ها جنگل نوردی به من می گه گه باید تنه درخت ها رو لمس کنیم. سمتی که کمی سرد و نمدار باشه، شمال رو نشون می ده و اون سمتیه که اگه به طرفش بریم قطعا به آب می رسیم.

سدریک با کمی شک و تردید به حرف های هکتور گوش می کرد و هر چند دقیقه یکبار خمیازه می کشید.
-باشه...فهمیدم...شمال...بهتر نیست قبل از ادامه حرکتمون یه چرتی رو به سمت شمال بزنیم؟

هکتور مملو از انرژی بود و اصلا حس چرت زدن نداشت. درست بر خلاف سدریک که از لحظه ای که بیدار می شد، برای رسیدن زمان خواب بعد ثانیه شماری می کرد.
مرگخواران زوج مناسبی برای جستجوی آب انتخاب نکرده بودند!

هکتور به طرف اولین درخت رفت و آن را در آغوش کشید.
-خب...بذار ببینم...این طرفش کمی خیسه...یعنی...مطمئن نیستم. ولی یه حسی بهم می گه که حتما هست. باید این وری بریم!


و آن وری رفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1399 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه تصمیم گرفته اربابی جنگلی بشه برای همین به همراه مرگخوارا در جنگلی بدون هیچ امکاناتی سکنی گزیده. لرد تشنه ش میشه و برای رفع تشنگی از مرگخوارا می خواد که توی یه ظرف از جنس جمجمه براش آب بیارن. در نهایت اونا تونستن جمجمه ای از سر دختری که جسدش رو پیدا کردن در بیارن اما روح اون از این کار خشمگین شده.

**********

_مرگخوارانمان یجوری آن روح گستاخ را سر جایش بنشانید.
_چشم ارباب.
_اما ارباب اون گیر داده به جمجمه ش تا بهش پس ندیم هم همینطور دیوونه بازی در میاره.
_پیتر شما چیزی گفتی؟
_ببخشید ارباب اصلا خودم میرم باهاش مذاکره میکنم.
_پیتر رو حرف ارباب حرف زدی؟ باهات قهرم دیگه جلو چشمام پیدات نشه.
_من که عذر خواهی کردم.
_آلوچه مامان میخوای بهش یه ساندویچ خربزه عسلی بدم که تا عمر داره سر به سر عزیزای مامان نذاره؟
_ممنون از پیشنهادتون مادر. خوب میشد اگر میشد. اما نمیشه اون روحه.
_ارباب شاید من بتونم یه معجون درست کنم که روی یه روح هم اثر کنه.
_نه هکولی نمیخوایم وضع از اینم بدتر شه.
_ارباب چرا جمجمه ش رو برنگردونیم که خودش بره پی کارش.
_نه اینکه این ایده به ذهن خودمان نرسیده باشه بلا... فقط احیانا جایگزینی برای ظرف آب ما دارید، نه؟
_بله ارباب اصلا نگران نباشید.

بلاتریکس به آرامی جلو رفت. وقتی به جسد رسید با مشت لگد و به زور عضو مذکور را دوباره به سر جسد برگرداند. و بعد از چند ثانیه روح خشمگین دختر ناپدید شد. حال نوبت آن بود تا بلاتریکس جمجمه ی جایگزین را به لرد تقدیم کند.

_تام؟
_من؟ بلا فکر کنم یکی صدام کرد.
_کسی صدات نکرد خیالت جمع.
_اما بلا من...
_تو چی؟ تازه زیادم زحمت نداره جدا کردنت نگران بعدشم نباش دوباره میدیم رودولف با تف بچسبونت.
_بلا.
_حرف نزن. تکونم نخور. فنر توهم از پشت بگیرش که یوقت در نره.

و در یک چشم به هم زدن جمجمه را از سرش بیرون کشید و بقیه ی تام را تحویل رودولف داد تا دوباره سرش را به تنش بچسباند!
و بعد جمجمه را به هکتور و سدریک داد.
_حالا برید دنبال آب بگردید. بیشتر از این ارباب رو منتظر نذارید.

هکتور و سدریک نگاهی به یکدیگر انداختند و به راه افتادند. مسلما پیدا کردن آب در آن جنگل وسیع و پر پیچ و خم کار ساده ای نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1399 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
شنیدن صدایی که ورد کروشیو را به زبان آورده بود و پس از آن صدای جیغ بلند یک دختر حواص لوسیوس را از وردی که میخواست به زبان بیاورد پرت کرد پس به سمت صدا برگشت و بلاتریکس را دید که داشت یک دختر را شکنجه می کرد
_چیکار میکنی بلا؟این بیچاره کیه؟
_داشت یواشکی منو تعقیب می کرد
_اه نکن بابا منم مرگخوارم

بلاتریکس دست از شکنجه دختر برداشت وگفت:
_پس چرا منو تعقیب می کردی
_می خواستم یه چیزی بگم
_چی بگی؟
_خب می خواستم بگم شما که دنبال یه جمجمه برای ارباب میگشتین خب میتونین از جمجمه اون دختره که یه ساعت پیش کشتیش استفاده کنین

بلاتریکس و لوسیوس با این حرف به فکر فرو رفتند
بلاخره بعد از دو مین بلاتریکس به خودش آمد و گفت:
_اینم فکر بدی نیستا
_اما پس میمونی که من شکار کردم چی ؟
_با چه طلسمی شکارش کردی ؟
_با پتریفیکوس توتالوس
_خب پس چرا ولش کردی
_صدای شما رو شنیدم اومدم ببینم چه خبره
_پس احتمالا تا حالا طلسمش خنثی شده و رفته

لوسیوس با شنیدن این حرف به سمت درخت دوید تا ببینه میمون اونجا هست یا نه

_بلا این میمونه که هنوز اینجاست
_اما باید تا حالا طلسمش خنثی شده باشه!

لوسیوس نشست تا از نزدیک میمون را برسی کنه که ناگهان میمون با پرش بلندی خود را روی گردن لوسیوس انداخت و همزمان دست هایش را روی چشمان او گذاشت لوسیوس که دیگر نمیدید فقط صدای خنده بلاتریکس را میشنید
لوسیوس متوجه شد که دیگر امیدی به بلاتریکس و اینکه او کمکش کند نیست پس خودش باید دست به کار می شد و خودش را از دست این میمون زیرک نجات میداد
پس با این استدلال دستش را به جیبش برد و چوبدستی اش را بیرون کشید
ولی تا میخواست به این فکر کند که از چه طلسمی استفاده کند چوبدستی از دستش بیرون کشیده شد میمون که انگار چیزی گیر آورده بود که بیشتر از اتقام گرفتن از لوسیوس به دردش میخورد پس دستش را گرفت به شاخه یکی از درخت ها و خودش را بالا کشید لوسیوس که حال از دست میمون روی گردنش راحت شده بود ولی نگرانی مهم تری داشت اونم این بود که حالا چوبدستی اش به دست میمون افتاده بود و او هم نمیدانست که باید چجوری چوبدستی اش را پس بگیرد پس نگاهی به بلاتریکس کرد به این امید که او میمون را خلع سلاح کند اما بلاتریکس گفت :
_من باید برم جمجمه اون دختره رو در بیارم تو هم هر وقت چوبدستیتو پس گرفتی بیا
_حالا نمیشه تو میمونه رو خلع سلاح کنی؟
_نه نمیشه خودت چوبدستیتو دادی دستش حالا هم باید خودت پسش بگیری

لوسیوس با شنیدن این حرف از کمک او ناامید شد و بلاتریکس هم با این که متوجه این موضوع شده بود رفت بعد از این که کاملا دور شد لوسیوس نگاهی به دخترک انداخت و گفت:
_تو خلع سلاحش کن
_من نمی تونم
_ چرا؟
_چون چوبدستی ندارم
_چی ؟ منظورت چیه ؟
_من از وقتی درسم تموم شد چوبدستیمو گذاشتم کنار
_مگه میشه ؟ یه ساحره اونم بدون چوبدستی ؟
_من همیشه کار با چوبدستی برام بی مزه بود چون فقط کافیه یه ورد مسخره رو بگی
_یعنی من الان باید چیکار کنم ؟
_من میتونم کمک کنم.
_چه کمکی ؟ تو که گفتی چوبدستی نداری!
_من میتونم دو تا از مار هام رو بفرستم تا اونو برات پس بگیرن
_دو تا از مارهات رو بفرستی؟ مگه مار داری؟
_خب معلومه که دارم

بعد از گفتن این حرف یک کیف کوچک را باز کرد و وارد آن شد و پس از مدتی با دو تا مار بیرون اومد
مار ها بدون معطلی از درخت بالا رفتند و با چوبدستی از آن پایین آمدند لوسیوس دستش را دراز کرد که چوبدستی را بگیرد اما آنها چوبدستی را به دست دختر دادند و دختر سریعا اونو به لوسیوس داد و با هم به سمت جایی که لرد به سر می برد رفتند
که با صحنه ای مواجه شدند که اصلا فکرش را هم نمی کردند همه مرگخوار ها به هم ریخته بودند هرکسی به طرفی میدوید حتی لرد!
لوسیوس یک نفر را گرفت و پرسید:
_اینجا چه خبره؟!
_اون روحه از این که جمجمه جسدشو در آوردیم عصبانیه و همه جارو به هم ریخته

دختر که کنار لوسیوس ایستاده بود با شنیدن این حرف به شکل نا مشخصی ناپدید شد
***

حالا باید روح را آروم میکردند اما چجوری؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: دوشنبه 8 اردیبهشت 1399 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس در جنگل زمزمه می کرد:

-پس این میمونا کجان؟موقعی که داریم به ارباب خدمت میکنیم هی میان بالای درخت و اوقاتشو تلخ میکنن،اما الان که بهشون نیاز دارم یکیشون پیدا نمیشه.

ناگهان میمونی را پشت درهای دید که در حال کوفت کردن پنیری بود.

-خودشه .میمون و دسر ارباب

پس به سمت میمون رفت و گفت:

به به چقدر زیبایی،چه سری،چه دمی عجب پایی

اما میمون خر نشد و گفت:

-فک کردی من خرم؟من دوم رهنماییما!

_نه میمونه با اون کلاغه بودم

-کدوم کلاغ؟

و تا میمون رویش را برگرداند لوسیوس گفت:

-پتریفیکوس توتالوس

و میمون خشک شد

-به به اینم از میمون حالا سکتوم....

-کروشیو....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا لبهایش را جمع و چشمانش را نازک کرد، بعد سرش را بلند کرد و گفت:
_ لوسیوس؟
_ چیه؟ چرا اینطوری به من نگاه میکنی؟
_ خوب تو بهترین گزینه ای.
_ نه نه بلا. خب... من... من...
_ تو چی لوسیوس؟
_ یه فکر بهتر دارم.

لوسیوس که لب هایش را جمع کرده و به دنبال یک راه دیگر بود گفت:
_ اوه خوب از جمجمه ی یه حیوون استفاده می کنیم. حتم دارم که جمجمه ی این میمونا خیلی شبیه به جمجمه ی یکی مثل فنریره.
_ خوب آره، شاید. البته من انتظار داشتم که با افتخار جمجه تو تقدیم ارباب کنی.
_ البته که این کارو میکردم اگه دراکو جادوگر قابلی شده بود.
_ بهونه نیار. این بار اشکالی نداره اما اگه ارباب بفهمه به جای جمجمه ی یکی از مرگ خوارا داره توی جمجمه ی یه میمون آب می خوره، عواقبش مال خودته، فهمیدی؟

لوسیوس که متوجه نشده بود کی نفسش را حبس کرده، آن را بیرون داد و آهی از سر آسودگی کشید.
_ البته بلا.

و لبخند اطمینان بخشی زد.
بلاتریکس چشمانش را به لوسیوس دوخت و گفت:
_ و شکار میمون هم به عهده ی خودت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مگان جونز در 1399/2/7 21:08:19
تو قلبت نگهش دار
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: پنجشنبه 4 اردیبهشت 1399 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس به مرگخواران نگاهی انداخت.
-خب اصلا کالباس مهم نیست. جمجمه یه نفر دیگه رو میگیریم.
-ولی...
-ولی؟
-هیچی.

مرگخوار مذکور سر به افق گذاشت و رفت. بلاتریکس و بقیه مرگخواران دستشان را در جیبشان گذاشتند و به داشتن دوباره گالیون هایشان افتخار میکردند.
سپس، بلاتریکس به رودولف انداخت.
-رودولف؟ بیا جمجمه تو رو بدیم به ارباب.
-چرا من؟ من جمجمه ام خوب نیست واقعا.
-چرا خوب نیست؟
-توش خاطرات تلخ و عذاب های زندگی و رسوب تنهاییه.
-
-بلا؟
-

رودولف با مظلومیت به بلاتریکس نگاه کرد. بلاتریکس وقتی به جمجمه رودولف فکر میکرد، فهمید اصلا جمجمه خوبی نیست.
باید برای اربابش جمجمه خاصی انتخاب میکرد.
-باید یه جمجمه خاص انتخاب کنیم.

مرگخواران به جمجمه هایشان فکر کردند.
جمجمه چه کسی خاص بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
فنر که جاخالی داده بود و داشت فرار می کرد از طلسم های بلا و دیگر مرگخواران که نمی خواستند به جای فنریر از جمجه شان استفاده شود جاخالی می داد.
فنریر که یه گرگینه بود سریع از مرگخواران فاصله گرفت و به دل جنگل رفت.
بلا ومرگخواران هم دنبالش می دویدند.

چند دقیقه بعد...
_میگم بلا... ولش کن باید یه کار دیگه بکنیم اینو دیگه نمیتونیم بگیریم.
_خب باشه ملانی تو مغزت خوب و جمع وجوره بیا ببینم.

ملانی که سعی داشت از دست های بلا در امان بماند ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد:
_یه نقشه دارم. فنریر از چی خوشش میاد؟؟
_اووومممم... ارباب؟؟
_نه احمقا! از سوسیس وکالباس دیگه!
_آهان! آره! نوک زبونم بودا.
_
مرگخوارا که کلافه شده بودند گفتند:
_خب که چی؟
_خب احمقا...(با دیدن بلا که بسیار عصبانیه اضافه می کند:) البته به جز تو بلا. یه تله با استفاده از سوسیس و کالباس براش می ذاریم بعدش دیگه تمومه. جمجمش برا ارباب میره.

مرگخوارا که فکر می کنند ایده خوبیست میگویند:
_خوب کسی کالباس داره؟

وقتی همه جواب نه می دهند بلا آستین خود را بالا میزند و با لحن راننده کامیون داد می زند:
_همه دست تو جیبشون کنن

همه به بلا پولی میدهند و اگر ندهند با نگاه خشمناک بلا مواجه میشوند و بعد از آن حتما پولی می دهند.

چندین دقیقه بعد ...
_خب حدود10 گالیون در آوردیم بریم سوسیس بگیریم.
_میگم چیزه... بلا این جا سوسیس فروشی هست؟
بلا درمانده به مرگخواران نگاه کرد خودش هم نمیدانست چه جوابی بدهد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: جانورنماها
ارسال شده در: چهارشنبه 3 اردیبهشت 1399 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- هکتور؟
- حرفشم نزنین! جمجمه‌ی من لایق ارباب نیست.
-هکتور؟
- دارم بهتون می‌گم ارباب نباید تو لیوانی آب بنوشن که قبلش پر از معجون بوده! مگه شما همیشه نمی‌گفتین کله‌ی من پر از معجونه؟ مگه نمی‌گفتین مغزم توی معجون‌های خطرناک و مختلف شناوره؟ به نظرتون کار درستیه که به ارباب تو لیوانِ معجونی آب بدیم؟

مرگخواران اندکی به حرف‌های هکتور فکر کردند. هیچ یک دلشان نمی‌خواست با حرف‌های او موافق باشند، اما استثناً این دفعه درست می‌گفت. جمجمه‌اش اصلا لیاقتِ استفاده شدن بعنوان لیوان برای لرد سیاه را نداشت.

بلاتریکس که از خیر هکتور گذشته بود، بار دیگر به بررسی مرگخواران پرداخت و پس از گذشت دقایقی فرد موردنظرش را پیدا کرد.
- فنر؟
- بلا؟
- فنر!
- بلا...
- خیلی خب، فنر تصویب شد. از اونجایی که اصلا مغزی هم تو جمجمه‌ش نیست که بخوایم تخلیه کنیم، کارمون راحت‌تره.
- ولی...ولی منم لیاقت ندارم! جمجمه‌ی منم خوب نیست؛ پر از تَرَکه، آب از سوراخ‌هاش می‌ریزه بیرون...
- حرف نباشه! جمجمه‌ی بدون مغز تو بهترین گزینه‌ست.

سپس رو به بقیه مرگخواران برگشت.
- بگیرینش تا من جمجمه‌شو جدا کنم.

اما فنریر قصد نداشت جمجمه‌اش را از دست بدهد. بنابراین با یک حرکت سریع، از زیر دست مرگخواران جاخالی داد. اولین قدمی که مرگخواران باید برای کندنِ جمجمه بر‌می‌داشتند، گرفتنِ فنریر بود که کار آسانی نیز به نظر نمی‌رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده