شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
بلاتریکس که عصبانی داشت تقلا میکرد، داور ها را قانع کند که لرد مرده. و داشت بد تر میکرد. چون نزدیک 20 بار فریادی به همراه آب دهن برای داور بغل دستش میفرستاد.
- بلاتریکس بنظرم... - کروشیو میخوای؟
بلاتریکس با چشمانی قرمز به تام نگاه کرد. - ساکت باش! - بلای مامان، بیا یکم میوه بخور آروم شی.
و قبل از اینکه بلاتریکس بتواند اعتراضی بکند، بانو مروپ کاسه میوه را بر صورت بلاتریکس کوباند. - خب، نوبت مامان مروپه!
بانو مروپ آستین هایش را بالا زد و به سمت میز داوران به راه افتاد. وقتی به میز داوران رسید، نفس گرفت. دیگر داشت صورتش بنفش میشد که فریادی فرا زمینی از بانو در آمد. - اون دامبلدور پیر مرد توی بازی میوه مامان تقلب کرد.
و بی حال روی زمین افتاد.
-آخ، بانو مروپ!
و پلاکس و هکتور به سمت بانو مروپ دویدند. داوران که وحشت کرده بودند، با وحشت به محفلی ها نگاه کردند. - مسابقه یک بار دیگه برگزار میشه. تقلب ایجاد شده.
و داور بد بخت بیهوش روی صندلی اش افتاد. مرگخواران نمیدانستند که بانو مروپ با داوران چه کار کرده بود، اما هر چه بود، مسابقه دوباره برگزار میشد و فرصتی دوباره بود.
مروپ اینو گفت و یه کاسه پر از میوه رو توی حلق لرد خالی کرد. لرد خواست یه راهی پیدا کنه تا طوری میوه ها رو بیرون بده که طبیعی به نظر بیاد، ولی هر چی. فکر کرد راهی به ذهنش نرسید. پس خیلی سعی کرد کاسه میوه رو بی سر و صدا قورت بده تا واقعا نمیره.
- آره، ببینین اگه ارباب زنده بود، نمیذاشت من برم تو. ارباب، بيام تو؟
لرد به سختی در برابر نه گفتن مقاومت کرد.
- سکوت علامت رضاست... اما من که از موقعیت ارباب سو استفاده نمیکنم.
سو این جمله رو با چشم غره بلاتریکس اضافه کرد. داورا به هم نگاه کردن. مرگخوارا با دیدن این صحنه ها، شک کردن که لرد زیر وزن فنریر و هکتور مرده باشه، ولی يه ظرف میوه و بیرون موندن سو، به اندازه کافی متقاعد کننده نبود. - هنوز بايد علائم حیاطی رو چک کنیم.
داوران بسیار خودرای و نامتقاعد بودند و این، حرص مرگخواران را در آورده بود.
یکی از داوران، قدمی به سمت لرد سیاه برداشت. فنریر که خطر را احساس کرده بود خودش را روی لرد سیاه پرتاب کرد و در حالی که با مشت روی سینه لرد می کوبید، فریاد و شیون سر داد. -اربااااااااااااااااااب... آخه چرا رفتین! بدون من چرا؟ این بود قرارمون؟
لرد سیاه که جایی نرفته بود، فقط آرزو می کرد این مرگخوار آلوده و بدبو، سریع تر از بینی حساسش دور شود.
داور به آرامی فنریر را کنار زد. ولی فنریر گرگی نبود که به این سادگی ها کنار زده بشود. محکم و ثابت سر جایش قرار گرفت.
با اشاره فنریر، هکتور هم با فریاد "بی ارباااااب شدیم" روی لرد سیاه پرید! کار داور سخت تر شده بود.
-یه لحظه بکشین کنار علائم حیاتی رو چک کنیم و ثبت کنیم. بعد هر چقدر دلتون می خواد عزاداری کنین!
لینی با دیدن چهرهی داوران اشارهای به مرگخواران کرد که با او همراهی کنند. -هی، شماها! یکم همراهی کنین!
مرگخواران با دیدن علامت لینی، ناگهان از حالت "باید چیکار کنیم؟" به حالت "با مرده کاری نداشته باشین" تغییر کردند. -آرمانهای مردهداری رو زیر پا نذارین. -جسد اربابمون رو چیکار دارین؟ -بمیرم براتون ارباب. قبل از اینکه بهم اجازه جیغ بدین، رفتین! -ارباب کاش قبل از اینکه میرفتین به منم اجازه ورود میدادین...
حرف سولی ناگهان با نگاههای عصبی مرگخواران عوض شد: -اما زندگی چقدر بیرحمانه شما رو از ما گرفت! -عزیز مامان قبل از اینکه بری چرا نذاشتی مامان بهت میوه بده؟ -ارباب کاش آگلا رو هم با خودتون... چیز نه!... کاش نمیرفتین و آگلا جاتون میرفت!
داوران با دیدن مرگخواران خودآزار و ناراحت متعجب شده بودند ولی همچنان به نظر نمیآمد متقاعد شده باشند.
لینی که تمام مدت، ساکت و آروم یه گوشه واسه خودش بال میزد، بالاخره اختیار از کف میده و پا به معرکه میذاره. البته که این کارو همراه با ایدههای درخشانی که از مغز ریونکلاویش تراوش کرده بود انجام میده.
- دست نگهدارین!
داورا و دامبلدور که عمیقا سرگرم تفکر برای انتخاب بین گردن زدن و معجونهای سمی بودن، دست نگهمیدارن و به دنبال منبع صدا میگردن. - کی بود؟ چی گفت؟ - من بودم! اینجام.
اونا فقط صدا رو داشتن و خبری از تصویر نبود. - نکنه وجدانمون داره با ما حرف میزنه فرزندانم؟
لینی بالبالزنان جلو میاد تا اینبار دیگه کسی نتونه وجودش رو انکار کنه. - وجدان چیه مرد حسابی، منم! مرگخوار پیکسی. میخوام مطلبی رو عرض کنم خدمتتون.
چهرهی طلبکار لینی اصلا برای دامبلدور و داورا خوشایند نبود. - چرا قیافه میگیری حالا؟ عرض کن خب.
لینی ناگهان تمام قدرت خودشو جمع میکنه تا چهرهی معصومی به خودش بگیره و میگه: - آیا این بود آرمانهای محفل ققنوس؟ بی احترامی به مرده؟ حتی ما مرگخوارا هم به مرده بی احترامی نمیکنیم. ارباب دیگه رفته، به جسدش رحم کنین.
اشک تو چشمای دامبلدور جمع میشه و قلبش ناگهان به درد میاد و به یاد آرمانهای بزرگی که در سر داشت میفته. اما داورا به نظر نمیومد حتی ذرهای تحتتاثیر قرار گرفته باشن.
خلاصه: لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته میشد. اما داورهای مسابقه، دامبلدور و مرگخوران هر بار که لرد رو کشتن، لرد به خاطر جانپیج های متعددش باز یه جوری زنده شده.مرگخوارها و لرد تصمیم میگیرن که لرد الکی نقش مُرده رو بازی کنه تا دامبلدور و داورها بیخیال بشن. ولی داورها برای اطمینان میخوان لرد به ظاهر مُرده رو یه بار دیگه بکشن. و مرگخوارها هم از اون سمت چون نمیدونن که چندتا جانپیج دیگه اصلا برای لرد مونده، به بهانههایی مانع این کار میشن.
-------------------------------------------
_خب...همکاران داور گرامی...فکر کنم که نمیتونیم با طلسم آواداکادورا لرد رو بکشیم! _صحیح است! _شاید بهتره روش های جادویی رو بیخیال بشیم و به روش های مشنگی رو بیاریم! _صحیح است! _نظرتون در مورد گردن زدن چیه؟ _ صحیح است!
رنگ مرخواران مثل گچ سفید شد...آنها باید مانع این کار میشدند... _یعنی چی صحیح است اقا...ارباب تاریکی ها...خفنترین جادوگر تاریخ...بزرگترین شخصیت تمام دوران ها...میخوایین با روش مشنگی گردنش رو بزنید؟ _مشکلش چیه؟ مُرده دیگه..فرقی نداره...یا نکنه نمرده؟ _عه؟ نه...چیزه...مشکلی نداره...یعنی داره...یعنی مُرده...ولی خب...ولی خب...آها...کسر شان هست چنین جادوگری با روش های مشنگی کشته شه! _هوووووم....شاید درست میگی...شاید نباید بیخیال روشهای جادویی شد کاملا...بهتره معجونهای سمی رو هم امتحان کنیم...ها؟
مرگخوار معترض مذکور، نگاهی به دیگر مرگخوارها انداخت....آنها نیز به نظر نمیرسید که ایدهای داشته باشند...
داورها اما انگار زیاد وقت نداشتند... _زود باشین تصمیم بگیرین...معجون های سمی یا گردن زدن؟
داور سیبیل کلفت چوبدستیش را برداشت و آماده زدن آواکداورا کرد که بلاتریکس گفت: -بذار قبل از دست رفتن لرد عزیزمون نوحه و فاتحه ای بخونیم. -خیلی خب. زود تر تمومش کنید.
بلاتریکس به جایگاه مرگخواران برگشت و به تام گفت: -زود باش برو رو صحنه و هر چه قد میتونی نوحه رو کش بده. -من بخونم؟ -پس عمه بلک من بخونه؟زود باش دیگه.
تام میکروفونی از دست داور گرفت و گفت: -میخوام امشب دلارو ببرم خونه ریدل ها،پیش همه هورکراسای ارباب. ارباب نا مهربونم در و بلات به جونم هر شب برا پرنسس قصه براش میخونم
مرگخواران از شدت غم جامه دریدند.بلاتریکس به نیابت از ارباب صد بار کروشیو نثار رودولف کرد.ادوارد با قیچی زمین را شخم زد و فنریز هم به نیابت از ارباب به پیتر حمله کرد. در همین حین بلاتریکس نگاه مشکوکی به ربکا انداخت.ربکا هم نگاهی به نشانه تعجب به بلاتریکس انداخت و همینگونه بهم نگاه انداختند تا آخر ربکا سرش را به نشانه تایید تکان داد و تبدیل به خفاش شد.
ترجمه صحبت های بین بلاتریکس و ربکا: -چرا منو نگاه میکنی؟کارتو انجام بده. -کدوم کار؟ -مگه با هم قبل از خون گرفتن صحبت نکردیم؟ -ولی اینکار خیلی خطرناکه بلا. -انجامش میدی یا اینکه دلت میخواد ارباب خبر خیانتت رو بشنوه؟ -نه نه نه.... همین الان انجامش میدم.
وقتی ربکا تبدیل به خفاش شد،به سوی چوبدستی داور حرکت کرد.دست کوچک خفاشیش را به سمت چوبدستی دراز کرد.نوک دست او به چوبدستی برخورد کرد که گابریل گفت: -ربکا.چرا خفاش شدی؟
داور سیبیل کلفت مسابقه سرش را بگرداند و وقتی چشمش به ربکا افتاد گفت: -اقدام علیه داور مسابقه؟سو قصد به جان داور؟یه بلایی سرتون میارم که اونسرش ناپیدا.