شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
همهی مرگخواران بعد از شنیدن این جمله کمی به فکر فرو رفتند. اما کمی بعدتر، بیشتر به فکر فرو رفتند. آنقدر به فکر فرو رفتند که که خود فکر آنها را بیرون کرد! در بین پرتاب شدن مرگخواران از فکرشان، ایزابلا گفت: -خب اگه بریم پارک بزرگ شهر چه کار خوفناکی میتونیم انجام بدی... -چه کار خوفناکی؟ همهی کارهای خوفناک جهان! کشتن مردم! ترسوندن ملت! جیغ زدن! طلسم کردنشون! این همه کار! -آروم باش بلا! آروم باش! اون فقط یه سوال کرد!
گابریل با وحشت سعی کرد بلاتریکس را آرام کند و به تقارن ترسناک چهرهاش توجهی نکند. سپس مرگخواران شروع به اظهار نظر کردند: -نظرتون چیه ملتو بخوریم؟ - -خب نظرتون چیه ملتو سوسیس کنیم بعد بخوریم؟ - -همچنان نظرتون مثل قبله؟ سوسیس؟ کالباس؟ -فنر خواهش میکنم!
فنریر هم ساکت شد. ربکا ناگهان، مثل همیشه، درحالی که بالا و پایین میپرید پیشنهاد داد: -بریم سر ملت جیغ بزنیم؟ -نه ربکا، ما حنجرمون رو میخواییم. -خب از بخت بدشون باید بپرسم، بدیمشون به هک تا...
هکتور با خوشحالی حرف ربکا را تایید کرد. -آره ایدهی کاملا خوبیه!
بلاتریکس و بقیه مرگخواران به ایدهی ربکا به فکر فرو رفتند. اما اینبار هم فکر آنها را با لگد بیرون کرد. بلاتریکس وقتی همهمه مرگخواران را دید، گفت: -خب خب خب! بریم بچههای ملتو برای معجونای هک جمع کنین.
پس از آنکه عده ی کثیری از دانش آموزان کلاس ورزش به مصرف هرویین، حشیش و شیشه روی آوردند و به دره ی اعتیادی به عمق جوب آب سقوط کردند تا بحران به وجود آمده بر اثر شعر: "چه کسی بود بروسلی را کشت؟" را هضم کنند؛ وپس از آنکه یکی از دانش آموزان به قصد گاز گرفتن مچ پای حریف حمله ور شد اما بر اثر جاخالی دادن حریف آسفالت حیاط مدرسه را با دندان هایش رنده کرد؛ و بعد از آنکه بلاتریکس شانزده دانش آموز را چون از موهایش به عنوان طناب ورزشی استفاده میکردند تا سرحد مرگ شکنجه داد؛ و بعد از آنکه مدیر مدرسه پنجره اش را بست و همان طور که هفدهمین چایی آن روزش را مینوشید زمزمه کرد: "گودزیلا ها!" ، مرگخواران از شیطنت در مدرسه خسته شدند. فنریر با لحنی کشدار(که نشانگر کلافگی او بود.)گفت: -بریم یه جای دیگه؟
رودولف در حالی که با قمه ی جورابی اش آسفالت مدرسه را می خراشید گفت: -خوش میگذره که!
و انگشتی را که قطع کرده بود در جیبش جا داد. بلاتریکس حلقه ی دیگری از موهایش را از دست بچه ای که جیغ میکشید بیرون آورد و گفت: -گری دلت کروشیو میخواد؟ -نه بلا؛ ولی مگه ارباب نگفت که بریم قانون شکنی کنیم؟ در حال انجام فرمان که نمیشه تفریح کرد!
رودولف نفس عمیقی کشید. مغزِ فندقی اش به سختی سخنان فنریر را درک میکردند. -پس کجا بریم؟ کجا بهتر از مدرسه؟
فنریر گفت: -هرجایی. دیگه سیر شدم از بس بچه خوردم!
بلاتریکس یک کروشیوی تفریحی به سمت فنریر پرتاب کرد و گفت: -من یه جایی رو سراغ دارم!
لوسیوس که تا آن موقع مشغول شانه زدن موهایش بود، پرسید: -کجا؟
- هی پسر! تکروی کن به هیشکی پاس نده! یسسسس! معطل چی هستی؟ تکل از پشت بزن رباطش پاره بشه تا گل نزده! اوفففف! پیست! پیست! تا کسی حواسش نیست دروازه رو کوچیک کن! جان جان! با توپ پلاستیکی یه لایه شوت بزن تا زانوت آب بیاره! اومممم آره با اون توپ والیبالم فوتبال بازی کنید که تخم مرغی شه! یالا یالا!
هکتور که همیشه نظم را در بینظمی میدید و شیفتهی آنارشیگری بود، با حرکت براونی، لرزان لرزان از گوشهای به گوشهی دیگر حیاط میرفت و دانشآموزان را برای آشوب بیشتر تهییج میکرد و خودش ستیسفای میشد.
- هی! هی! تو میدونی چرا بروسلی و پسرش یهجور کشته شدن؟ تا حالا بهش فکر کردی؟
البته روش هکتور چندان هم موفقیتآمیز نبود. ظاهرا میل دانشآموزان به کارهایی که او توصیه میکرد، فقط از بابت ممنوعیتشان بود و حال که به آن توصیه میشدند دیگر از آن استقبالی نمیکردند. لینی اما راهی نتیجه بخش را در پیش گرفت. اگرچه او با این سوال خارج از موضوع، نشان داد که یک ریونی است و تنها به پرورش قدرت ذهن میاندیشد و درکی از قدرت جسم ندارد. اما در عین حال او یک ریونی بود و به خوبی میدانست که همه چیز با سوال آغاز میشود؛ کسی که سوال داشته باشد، پی فلسفه میرود و کسی که فلسفه بداند، چارچوبهای سنتی و متعصبانه را برنمیتابد و در برابر بایدها قد علم میکند. او برای هر دانشآموزی که میرسید، این سوال را مطرح میکرد و بذر اندیشه را در دلش میکاشت. چندتایی از دانشآموزان، به مشاهیر مشنگها تبدیل شدند. هگل، شوپنهاور، دکارت، ابن خلدون، ملاصدرا و ژیژک از جملهی این دانشآموزان بودند. همچنین یکی از آنها که کمطاقتتر بود، هر بار به این سوال فکر میکرد، میگریست و بعدها کتاب «وقتی نیچه گریست» در رابطه با او نوشته شد. برخی دیگر رد دادند و شاعری پیشه کردند. مانند سهراب سپهری که در این باره سروده: «چه کسی بود بروسلی را کشت؟» و در آخر بیجنبهترینها به دامن اعتیاد گریختند و برای فرار از این سوال و حقایقی که به رویشان باز میکرد، تا آخرین لحظات پیش از در جوب افتادنشان، افیون را رها نکردند.
لرد سیاه به مرگخوارا ماموریت داده که کارای غیر قانونی انجام بدن تا مورد تشویق قرار بگیرن. مرگخوارا در ابتدا شروع به خیس کردن دمپایی های مرلینگاه، چسبوندن آدامس به زنگ خونه ملت و شکستن شیشه خونه ها با توپ می کنن. حالا هم به یه مدرسه مشنگی رفتن و رودولف که کنترل اعصابشو از دست داده یه معلم ورزش رو به شکل فجیعی کشته و تکه تکه کرده!
* * *
مروپ خم شد و مردمک چشم معلم ورزش که سرگردان بر روی زمین قل می خورد را برداشت. -خب...مامان تصور می کنه که رودولف مامان باید بیشتر دمنوش گل گاوزبون میل کنه! -بانو، آقای لسترنج که نیاز به گل گاوزبون ندارن. همین حرکاتشونه که جذاب...
هنوز حرف های پالی تمام نشده بود که بلاتریکس او را مچاله کرد. سپس او را با آرامشی که گویا در حال ساختن کاردستی خلاقانه ای است به شکل ساعت مچی در آورد و دور مچش بست. -حواست باشه پالی. با هر مشتی که به کله ت میزنم ساعت رو دقیق بگی وگرنه انقدر زیر آب می گیرمت که خراب بشی!
سپس رویش را از "پالی ساعتی سرخورده" به سمت مرگخواران برگرداند. -باید این زنگ بجای این معلم تدریس رو به عهده بگیریم و به دانش آموزا تمرینات ورزشی قانون شکنانه آموزش بدیم.
این ورود سرزده برای معلم ها که برای صرف صبحانه دور هم مشغول خوردن بودند ناخوشایند و گستاخانه به نظر رسید. بنابر این معلم ورزش به نمایندگی از بقیه جلو رفت تا درباره این رفتارشان آنها را نکوهش کند.
_اولا که سلام. بعد هم این چه طرز وارد شدنه اگه میخواستید وارد شید باید در میزدید اونم تازه بعدش اگه اجازه میدادیم وارد میشدیم. _هی مراقب حرف زدنت باش میدونی الان با کی داری حرف میزنی؟ بانو این مردک داره گنده تر از دهنش حرف میزنه میشه یدونه بزنم تو دهنش دندوناش خورد شه بریزه تو حلقش که دیگه از این غلطا نکنه؟ _نه بلا جان آروم باش یادته ما واسه چی اومدیم. _اینا خل و چلی چیزی ان؟ چیزی زدن احیانا؟ اول صبحی دسته ای وارد اتاق شدن بعدم یه مشت چرت و پرت دارن تحویل هم مید...ن.
رودولف که تحملش تمام شده بود ناخود آگاه با قمه اش از وسط معلم مذکور را سوراخ کرد. اما بعد که حاصل خشمش را دید نه تنها پشیمان نشد بلکه برای تخلیه آخرین ذرات خشمش هم زبانش را از ته برید تا فکر بلبل زبانی به سرش نزند...هرچند این مورد بیشتر برای آینده اش در دنیایی دیگر صدق میکرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation And those he plays never suspect He doesn't play for the money he wins He don't play for respect
دم در دفتر معلمان: _خب همونطور که میدونین من بلاتریکس لسترنج وفادار ترین مرگخوار لرد هستم پسسسسس من اول میرم داخل. _واااااا. بلا.هلوی مامان ،من از همه بزرگ ترم پس می اول میرم. _اما... ولی کیه که میتونه جلوی بانو مروپ رو بگیره ؟ بنابراین مرگخوار ها پشت سر مروپ داخل دفتر معلما شدن.
بچه های با استعداد کم کم داشتند نقاشی های خود را تمام می کردند و آماده می شدند تا نقاشی هایشان را به نمایش بگذارند.
- آقا معلم اجازه! نقاشی من تموم شد.
معلم که تا آن موقع تام جاگسن را سفت چسبیده بود تا فرار نکند او را رها کرده و به سمت نیمکت بچه ها حرکت کرد. - عزیزم ببینم نقاشی ت رو؟ - اینه آقا معلم. - عالی عزیزم فقط چرا چشماش انقدر بزرگه و گوش و ابرو نداره؟
هنوز از دهن دانش آموز کلمه ای خارج نشده بود که از آخر کلاس فردی معلم را صدا زد. - آقا یه لحظه بیایید اینجا ببینید من چی کشیدم! - کجاست؟ - ایناهاش. هم ابرو داره هم گوش! تازه تاج هم براش کشیدم تا پادشاه بشه. - آفرین کارت خوب بود ولی باید کشیدن دماغ رو بیشتر تمرین کنی. - آقا معلم مال من رو دیدید؟
معلم به سمت دانش آموزی که نقاشی اش را با افتخار بالا گرفته بود رفت. - چرا دختر شد؟ ایشون که پسره! - آخه دختر نازتر می شد!
معلم از اینکه تام سر یا دقیق تر چشمی نداشت تا بتواند نقاشی ها را ببیند خیلی خوشحال بود؛ چون می دانست اگر تام آن ها را ببیند قطع به یقین سکته خواهد کرد. کمی آن طرف تر
مرگخواران که متوجه غیبت تام شده بودند با بی توجهی به او به راه خود ادامه دادند تا به دفتر معلمان رسیدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
اما در همان موقع که مرگخواران میخواستند فعالیتشان را آغاز کنند، زنگی به صدا در آمد و بچه های مشنگ همه به یک سو روان شدند . رودولف با تعجب پرسید : _این ها به کجا روان میشوند؟؟ : اگلاتان گفت: _فکر کنم به سو کلاس هایشان . اما در آن سمت تام داشت به سوی بچه ها می رفت و همراه با سیل خروشان آنها به سمت یک کلاس رفت. سر در آن کلاس نوشته شده بود: «کلاس هنر» تام که از همه جا بی خبر بود همان وسط کلاس ایستاد. : همان موقع معلم وارد کلاس شد و تا تام را دید ، مثل گج سفید شد اما سریع خود را جمع و جور کرد و به دانش آموزانش گفت: موضوع درس امروز برای این آقای عجیب غریب به سلیقه خودتان یک صورت طراحی کنید. و بچه ها بلافاصله شروع کردند. اما آن طرف بقیه مرگخواران تازه متوجه غیبت تام شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Kind,Calm,smart Be yourself and do not change your self in any way
دقایقی بعد در مدرسه ی ابتدایی... مرگخواران وسط حیاط مدرسه ایستاده بودند و بیشتر بچه ها به آنها خیره شده بودند. مخصوصا به آن یکی که سر نداشت. البته آنها فکر میکردند که مرگخواران گروه نمایشی هستند که برای اجرای برنامه جشن مدرسه آمده اند. -هوووم... من از طرز نگاهشون خوشم نمیاد. - چقدر زشتن! -اون چیه دستش نکنه ی سلاح سری باشه؟ - اون یه آبنباته بلا! -خودم میدونسم! -من که تا حالا یه بچه ی هفت ساله رو انقدر از نزیک ندیدم. - چرا انقدر کوتوله ان؟ -با بچه های هاگوارتز خیلی فرق دارن. - بس کنید! باید به معموریتمون برسیم!
بلا این را سر مرگخواران عربده زد و به سوی ساختمان مدرسه به راه افتاد. بقیه هم دنبالش دویدند. -خب آیلین، اولین کار شروری که باید انجام بدیم چیه؟ -خب میتونیم خودمون رو به عنوان معلم معرفی کنیم و بریم پدر دانش آموز های مشنگ رو در بیاریم. - خب مدرسه که خودش به اندازه کافی معلم داره. ما رو میخواد چی کار؟ - اول باید معلم ها رو سر به نیست کنیم و بعد میریم میگیم ما معلم های جانشین هستیم. - خوبه. پس عملیات سر به نیست کردن معلم ها شروع میشه!
اعضای حلقه مرگخواران از هم جدا شدند و هر یک از آنها به طرف یکی از کلاس ها رفتند تا عملیات سر به نیست کردن معلم ها را شروع کنند.
- ببینید دوستان... ما داریم برای هدف والایی میجنگیم. یادتون که نرفته؟ از این رو گمان میکنم ما با از دست دادن تام، فقط به ماموریتمون نزدیک شدیم. حالا چرا؟ چون علاوه بر ترسوندن یه مشنگ با سر بریدهی تام، غیرقانونی وارد خونهش شدیم و بعدشم ضایعاتِ نامربوط وارد فاضلاب کردیم. دیدین؟ دروغ نمیگم که! - آره تازه من سر راه کیف پولشم ورداشتم. - خب اینا یعنی نریم دنبال تام بگردیم؟ - دقیقا.
و این مرگخواران بیخیال بدن تام شده و بدنش را زیر بغل زدند و با ذکر "اگه زرنگ باشه خودشو پیدا میکنه" رفتند توی کار ایدههای جدید.
- به عنوان قدم بعدی پیشنهاد میکنم هکتورو بزنیم بکشیم. - منم پیشنهاد میدم لینیو بکشیم. - اگه مجاز بود خودم همتونو میکشتم و تنهایی برمیگشتم پیش ارباب، ولی نیست. پس ساکت. - من یه پیشنهاد خوب داشتن میشم.
نگاهها متوجه رابستن شد. - چی؟ - رفتن بشیم به مهدکودک و پوشکای بقیهی بچهها رو قایمکی واسهی بچهی خودمون برداشتن بشیم. - - میتونیم بریم به تربچهی مامان میوه بدیم! - یا اینکه بریم لب ساحل بخش زنونه... - که چیکار کنیم؟ - همممم... خب... که همشونو سلاخی کنیم!
بنظر میرسید پیدا کردن یک کار غیرقانونی برای مرگخوارها سخت باشد، که آیلین با مرور لیست نفرتهایش به راهحل خوبی اشاره کرد. - مدرسه! مدرسهها جاهائین که میشه توشون کلی کار غیرقانونی انجام داد. باید بریم یه مدرسه پیدا کنیم!