جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ریون در مقابل هافل

سوژه: تقلب


***

ریموند یه سال اخری بود، یه سال اخری با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم میکنه، اما ریموند دست و پنجه هم نداشت.
شاید باید جای یه گوزن بود تا فهمید چی میگه!


فلش بک یک سال قبل


-برو پایین برو پایین برو پایین...

ریموند با نهایت تلاشش زبون گوشتالو و درازش و دور موس پیچیده بود و توی مرورگرش پاین و بالا میشد!
استفاده از سُم روی موس باعث آب گرفته شدن موس میشد و این زیبا نبود.
-دا دا دا دام! دیدمش!

موس چسبناک و لزج با راهنمایی زبون ریموند روی سایت سنجش شاخداران کلیک کرده و مراحل ثبت نام رو طی میکرد!

-ثبت نام شما با موفقیت انجام شد، تاریخ کنکور سراسری شاخداران دهم شهریور سال آینده!
در صورت تمایل برای ثبت نام در دانشگاههای غیر انتفاعی باید کد ثبت نام جدا گانه خرید کنید...



پایان فلش بک


شب از نیمه گذشته بود و قمر در عقرب جا گرفته بود، ریموند تاس های استخونیش و روی سنگ فرش سرد سالن عمومی ریون ریخته بود با هر نگاه به یک ستاره از پشت پنجره ی خیلی خیلی خاک گرفته ی ریون، نگاهی هم به تاس ها می انداخت، آب دماغی بالا میکشید، و با خودش تکرار میکرد:
-فردا شرایط اصلا خوب پیش نمیره...

فلش بک شیش ماه قبل

جلوی تابلوی اعلانات کوییدچ غلغه ای به پا بود، بچه ها گروه گروه و اکیپ اکیپ جلو میرفتن و تاریخ شروع مسابقات و نگاه میکردن، برای خرید بلیط باید از همین الان به فکر میبودن.
اما ریموند که معمولا به خاطر داشتن دو پای اضافه نمیتونست جزوه هیچ گروه یا اکیپی باشه در رسیدن به تابلوی اعلانات مشکل داشت و هر چند هم که بسیار تنومند و نخراشیده و نک تیز بود، اما بین جمعیت هیجان زده جلوی تابلوی اعلانات کاری از پیش نمیبرد.

در همین شرایط بود که پدرامی کوتاه قامت و خپل، از گوشه چشم ریموند گذشت.
ریموند طی یک اقدام ضد پدرامیتی، پدرام و سُم انداخته، گرفته، مچاله کرده و به شکل یک ساک دستی در آورده و به وسط جمعیت پرتاب کرد.
-ال..له اکبررررر....

ثانیه بیش نگذشته بود که جز لنگه کفشهای جامونده و مقنعه های جر خورده و کتاب های پاره پاره شده و البته یک عدد ساک دستی کاملا له و لورده با طرح و شمایل پدرام چیزی جلوی تابلوی اعلانات باقی نمونده بود.
ریموند جلوی تابلوی اعلانات قرار گرفت و تاریخ اولین مسابقه اش رو نگاه کرد...
-هولی پدرام... دهم شهریور...

پایان فلش بک

ریموند تاس های نامرتبش رو روی زمین رها کرده بود و گوشه سالن ما بین کاه های خشکیده اش کز کرده بود، هر از گاهی آب دماغی بالا میکشید و سرفه ای میزد، چند ساعتی بیشتر تا شروع کنکور نمونده بود، فردا صبح اول وقت!
از طرفی زمان شروع مسابقه کوییدیچ هم از قضای روزگار درست با زمان شروع کنکور مچ شده بود.
اما شاید هیچکدوم از اینها مهم نبود،چون ریموند در حال مردن بود، ویروس جرونا حالا تا اعماق شاخ های ریموند نفوذ کرده و شاخگیرش کرده بود.

بله! ریموند یه سال آخری بود، یه سال آخری همیشه جزو بدشانس ترین موجودات زمینه، موجوداتی بی انگیزه که گاها از ترس رفتن به خدمت مقدس شاخبازی مجبور به ثبت نام در کنکور مقطع بالاتری هستن، موجوداتی که باید ترم آخر تحصیلیشون و رو همراه با ترم اولی ها، سر کلاس ریاضیات جادویی بگذرونن و جک های مسخره ای که من باب همین موضوع از استاد های نمک ترشح میشه رو با یک لبخند پاسخ داده و هضم کنن.
یا موجودات فوق العاده بدبختی که باید تمام گالیون های خاک خورده توی گاوصندق های گرینگوتزشون و بیرون بکشن تا شهریه های عقب افتاده تحصیلیشون رو در مدتی معین پرداخت کنن، که بتونن مدارک تحصیلی درخشانشون رو از یک کشوی خاک گرفته به یک کشوی خاک گرفته ی دیگه انتقال بدن، یا اینکه قاب گرفته و به سر در اداره کار و کارورزی وزارت جادو متصل کنند.

ریموند البته یه سال اخری با معضلات پیچیده تر بود! یک سال اولی اقلیتی!
اقلیت چهارپایان و یا شاخداران از عدالت منطقی دانشگاه ها برخوردار نبودند.
و همین باعث میشد که ریموند فردا باید با بدنی مریض و رنج دیده و دود چراغ خورده و بلاجر به زیر بغل کشیده در یک زمان در دو مکان حاضر میبود.
یحتمل زمان برگردندون ها رو هم برای استفاده یک گوزن طراحی نکرده بودن!
چون جای هیچ سمی روی اونها تعبیه نشده و اگر همه اره، امانت دادن اون به یه گوزن نه!

عقربه ثانیه شمار هم که کورس سرعتی گذاشت بود که نگو و نپرس، و مدام سبقت میگرفت، سبقت میگرفت وسبقت میگرفت، تا خط پایان چیزی نمونده بود...

عررررر عرررررر عررررر(زنگ تلفن ریموند(باید شاخ بصیرت داشت تا درک کرد))
-عررر؟
-عررر...
-عرررر...
-عر عر.
.
.
.
پایان مکالمه ی گوزنی لبخندی به لبان ریموند نشونده بود، روش رو به سمت آسمان کدری که از پشت پنجره دیده میشد انداخت، نفس عمیقی کشید و خیلی ملایم به سمت آسمون بلند شد!

-من دارم پرواز میکنم!

The end


ریموند مُرد، ریموند منتظر یک تلفن بود تا بمیره، تلفنی که بار مسئولیت رو از روی شونه اش برداشته بود و جون دادن رو براش آسون میکرد، البته هنوز کارهایی برای انجام دادن مونده بود...


فردا صبح، رختکن کویی، پنج دقیقه به شروع بازی

تام سراسیمه بود، بازیکن ها همه آماده ی ورود به زمین بودن ولی هنوز خبری از ریموند نبود، جایگزینی یک بازیکن ذخیره به جای ریموند ضربه ی مهلکی به تیم میزد، ریموند برای دفاع ساخته شده بود، کار با بلاجر رو بهتر از هرکس دیگه ای بلد بود و فکر کردن به نبودش تام و مضطرب میکرد!
-خیلی خب تو بازی میکنی... میریم توی زمین!

تام و تیم بدون ریموند وارد زمین میشدن...

-نه، صبر کنید! هنوز هست گوزنی که بار مسئولیت هاش رو خودش، به دوش بکشه... آه ای خدای بزرگ، به موقع رسیدیم. (با افکت جملات هندی خوانده شود)

نگاه تیم به ریموند صورتی دوخته شده بود، ریموند تغییر رنگ داده بود و حالا به پلنگ صورتی میموند تا یه گوزن قهوه ای.
-آه نگاه نگاه نکنید! مد جدیده!

برای تام مهم نبود که ریموند صورتی باشه یا بنفش، شاخدار باشه یا بی شاخ، هندی شده باشه یا مثل رمال ها صحبت کنه، مهم این بود که بتونه تو کله ی بلاجر ها بکوبه و بس!


-یووووآااان ایز ابرکرو...
بازی الان دیگه شروع میشه، کاپیییتان ها دارن به هم دست میدن، اوه اوه نگاه کنید! کاپیتان هافل از دست دادن به تام جاگسن مورمورش شده...

یوان با نگاه متأسفم برای ذهن مریضت از دور کاپیتان هافل، به گزارش ادامه داد.
-ریموند و ببینید چه مد قرتی ای زده، اخرین باری که یه بازیکن برای مسابقه رنگ پوستش و عوض کرده بود جام جهانی 1980 بود که ....

یک ساعت بعد

امتیاز های روی بیلبورد درشت ورزشگاه صد صد مساوی بود، مهاجمین و مدافعین تیم با هم برابری میکردند، پیروز شدن هر دو تیم فقط به اسنیچ بستگی داشت، اسنیچی که هنوز دیده نشده بود و جست و جو گر های تیم رو بیکار تر از همیشه کرده بود.
آیلین تمام گوشه کناره های زمین رو دیده بود و حالا نیم نگاهی هم به جست و جوگر حریف داشت... خیلی مشکوکانه اطراف سکوی تماشاچی هی ریون میچرخید.

خودش متوجه نبود اما آیلین اسنیچ و دقیقا پشت سر دنهولم دید. همراه با حرکات دم گربه ی درشتِ سوار جارو، جابه جا میشد، آروم و بی صدا و مثل سایه پشتش بود.

اگه آیلین شیرجه میزد مسلما دنهولم متوجه اسنیچ میشد و با یه دست دراز کردن اسنیچ توی مشتش بود.

-بزنششششش!

ریموند که میرفت بلاجر و راهی سر زاخاری که آماده پرتاب کوافل بود کنه، با اشاره ی آیلین با تمام قدرت بلاجر و در هم کوبید.
-نامرد بابات و که نکشتم...

بلاجر ناله کنان روی کمر دنهولم نشست و گربه ی بخت برگشته رو به بغل تماشاچی های ریون پرتاب کرد.
-اوخ الهی... چه پیشی ملوسی...

این همون لحظه ای بود که آیلین با شیرجه ای حساب شده اسنیچ و به چنگ گرفته بود.



-بسته شما رو به اتمام است!

ریموند با شنیدن نجوای فوق توی گوشش هراسان جاروش و به سمت جنگل ممنوعه چرخوند،هیچ وقتی برای خوشحالی بعد از بازی نمونده بود،پس مثل باد ما بین درخت های در هم تنیده غیب شد و لحظه ای بعد نور صورتی درخشانی از دل جنگل چشمک زد!

فلش بک، زمان شروع مسابقه کویی، محل برگزاری کنکور!


ریموند با عینکی ته استکانی وارد حوزه امتحانی شده بود، تلألو رنگ سبز روی پوستش همه چشم ها رو خیره میکرد. ریموند علاوه به تغیر رنگ مثل ریموند همیشگی نبود، انگار که بیشتر آدم بود تا گوزن، سم هایش به دست های پف آلود آدمی خواب آلود میموند.
انگاری در حال تغییر بود...

سوالات عمومی و تخصصیشو یکی بعد از اون یکی تیک میزد، وقت زیادی نداشت باید سریع تر از این میبود...
دو ساعت از شروع امتحان گذشته بود که ریموند پاسخنامه شو تحویل داد و سراسیمه وارد دستشویی ها شد و انفجار نور سبز از دسشویی ها به چشم اومد.


مرکز پشتیبانی کلون ها*

هدایت کننده های ریموند ها، پشت سیستم کش و قوصی به خودشون داده و ریموند های مجازی رو خاموش کردن.
هدایت کننده ی شماره یک لیستی که جلوش بود رو چک کرد همه ی گزینه ها تیک خورده بود به جز....
((تحویل نتایج کنکور به تحویل گیرنده))
اسمی از تحویل گیرنده نیومده بود، جلوی پاراگرف فقط یه کلمه نوشته بود...
Coming soon!







....
*همسانی که مجازیه و وجود واقعی و یا دائمی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموند در 1399/6/10 18:28:25
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلا vs هافلپاف


موضوع سندروم دست بیقرار


اینبار همه چیز عادی بود. نه از نامه ای تهدید آمیز خبری بود و نه از غیبت دیگر بازیکنان زیرا مسابقه قبل را به دلیل اینکه وین در زمین حاضر نشده بود باختند. هنوز هم زاخاریاس کاپیتان تیم بود و اینبار کمتر غر میزد که روحیه بازیکنان بالا بماند:
-برایان، یادت نره قبل از بازی انرژی های مثبت رو در هوا پخش کنی. حسن بلاجر حالش چطوره؟

از بازی قبل زاخاریاس خیلی تغییر کرده بود. آن نامه تاثیر زیادی در او گذاشته بود و مهربان تر شده بود. اما هنوز چیزی از نفرت او نسبت به ریونکلا کم نشده بود و هنوز هم به آنها شک داشت. شب تا صبح آیلین را زیر نظر میگرفت تا آیرین جستجو گر تیم را با چنگال هایش مصدوم نکند، زهر ماری درست کرده بود و به همه اعضای تیم داده بود تا وسط زمین نیش نخورند و حتی حشره کشی هم در جیبش گذاشته بود تا در هر جای هاگوارتز از خطر نیش لینی در امان بماند ! اما آنروز هیچ اثری از چیز مشکوکی نبود و زاخاریاس برای همین خوش اخلاق شده بود.
-اشکال نداره وین فدای سرت. اینبازیو قراره ببریم.
- ا زاخاریاس ایندفعه قرار نیست منو بازی بدی؟
-چرا اگلا حتما. حالا که کندرا رفته به تو هم بازی میرسه.

زاخاریاس نگاهی به بیرون انداخت. هوا آفتابی و عالی بود و تا چند ساعت دیگر مسابقه شروع میشد. همه چیز خوب به نظر میرسید تا اینکه خفاشی در آسمان دید که دستی را گرفته بود و کتابی هم داخل دست بود. ناگهان چشم های زاخاریاس تار شد. آنها نشانه های ریونکلا بودند و هر چیزی که به ریونکلا مربوط میشد حال زاخاریاس را بد میکرد. دستش را به کابینت گرفت و نشست. تمام اینها در نظر زاخاریاس نشانه تقلب بود. ریونکلا... گروهی که از آن بدش میامد، داشت تقلب میکرد. قرار بود یک مسابقه دیگر را هم ببازند و از دست بدهند. قرار بود صد و پنجاه امتیازی که برای گروهشان کسب میکرد از دست برود....
-زاخاریاس؟ زاخار؟ پا شو.

زاخاریاس چشمانش را باز کرد و گابریل را بالای سر خود دید. زاخاریاس به مدت چند دقیقه بیهوش شده بود و روی زمین افتاده بود. تمام تیم هافلپاف دور تا دور او جمع شده بودند و با نگرانی به او نگاه میکردند. تصمیم گرفت به عنوان یک کاپیتان از خود ضعف نشان ندهد. بلند شد و مغرورانه گفت:
-چیزی نیست. بریم زمین.

زمین کوییدیچ هاگوارتز

نکته: از اینجا تا انتهای رول به زبان یوآن آبرکرومبی روایت میشود.

سلاااااام. خوش اومدین به برنامه کوییدیچ برتر. با یه مسابقه دیگه در خدمتتون هستیم. مسابقه ریونکلاااااا هافلپااااااف.
بازیکنان مسابقه از دو طرف وارد زمین میشن و کاپیتان های دو تیم دارن میرن تا با هم دست بدن. تعجب داره که چرا با اینکه زاخاریاس با این شدت دست تام رو فشار میده، هنوز دستش کنده نشده! مقررات خاصی برای این باز تعیین شده از جمله اینکه حمله با شاخ و چنگال و پنجه ممنوعه و تام هم باید هر دو ساعت یکبار تفشو عوض کنه.
داور مسابقه ماروولو گانت، با جاروی نیمبوس جوانانش در حالی که قاب آویز اسلایترین بهش وصل شده وارد زمین میشه و با ذکر به نام سالازر بازی شروع میشه.زاخاریاس کوافلو دستش میکره و به سمت دروازه تام جاگسن میره. از بلاجر جوزفین جا خالی میده و با یه شیرجه قشنگ توپو از سه کنج حلقه رد میکنه. یه گل انفرادی عالی از اسمیت. دوباره کوافل دست زاخاریاس میافته اما ایندفعه به گابریل پاس میده و گابریل هم با یه ضربه زیبا کوافلو از حلقه وسط رد میکنه. هافلپاف بیست هیچ پیش افتاده. ایندفعه توپ دست شیلا بروکسه . ارنی رو جا میزاره اما یه دفعه بلاجری با ذکر وی وی وی وی وارد میشه و به قسه سینه شیلا میخوره. چه میکنه این بازیکن.چه میکنه این هافلپاف

دوباره توپ دست زاخاریاس میافته و از پنجاه متری توپو درون حلقه چپ میاندازه. تام دستشو پرت میکنه اما توپ بازم داحل حلقه میره. گللللللل. هافلپاف عالی کار میکنه. سی به صفر.

یک ساعت بعد

تا به حال هافلپاف نود به ده از ریونکلا جلوئه. همه بازیکنا از برایان تا زاخاریاس عالی کار میکنن اما هنوز حتی اثری از اسنیچ هم دیده نشده و جستجوگرای هر دو تیم دارن در به در دنبالش میگردن. توپ دست زاخاریاس میرسه پاس میده به وین ، وین توپو پرتاب میکنههههههه و تام توپو میگیره، نه صبر کنید، چی شد؟ ماروولو گانت توپ رو محکم در دستش گرفته و رها نمیکنه. هر چی بازیکنا به ماروولو نزدیک تر میشن تا توپو ازش بگیرن ماروولو فریاد میزنه:
-ولد مشنگای پدر سگ. نزدیک نشید. به مرلین ما اگر خرد داشتیم، زین چه چنین سر انجام بد داشتیم؟

مروپ گانت وارد میشه تا با ورد انسولینیوس به پدرش انسولین بزنه. انسولین وارد بدن ماروولو میشه اما هنوز ماروولو توپ رو ول نمیکنه. گابریل بهش نزدیک میشه تا کوافلو از دستش بگیره... یا پیژامه مرلین! ماروولو گابریلو تو هوا از گردن گرفته و ول هم نمیکنه. صدای اعتراض تماشاگرا بلند میشه و ماروولو هم انگار خل میشه چون داره داد میزنه:
-ونکککک. ونک کسی نبود؟

به زور ماروولو رو از زمین مسابقه میبرن بیرون تا مداواش کنن اما اینبار داره نیمبوس جوانانش رو در آغوش میگیره. اصیل زاده های اسلایترینی داخل زمین میریزن تا ماروولو رو از جارو جدا کنن و بالاخره موفق میشن. ماروولو بیرون میره و مروپ داور مسابقه میشه. در همین حین اگلانتاین پافت جای گابریل ترومن وارد زمین میشه و مسابقه از سر گرفته میشه.
ریونکلا به بازی بر میگرده. دروئلا روزیه از بلاجر ارنی مک میلان جا خالی میده و کوافلو به ربکا لاک وود میده. ربکا هم با یک ضربه زیبا از لای دست برایان توپ رو وارد حلقه میکنه. ایندفعه پنه لوپه ای که به جای شیلا وارد زمین شده بود، کوافل رو از زاخاریاس میگیره و به دروئلا پاس میده و دروئلا هم با شوتی دیدنی دروازه برایان رو از راه دور باز میکنه. چه گلللللییییی چهل نود به نفع هافلپاف. ریونکلا داره به بازی بر میگرده. روحیه هافلپافی ها به خاطر از دست رفتن گابریل ترومن نابود شده.

یک ساعت بعد

نتیجه نود صد به نفع هافلپافه. ریونکلا تا اینجا عالی کار کرده و تنها گل هافلپاف هم روی ضربه پنالتی بوده.
بله... تام جاگسن کنار زمین میره تا رودولف لسترنج تف هاشو آپدیت کنه اما مثل اینکه رودولف علاقه ای به تف زدن به تام نداره. حواس رودولف به سمت راست خودشه. مثل اینکه ساحره با کمالاتی دیده. مروپ گانت آناناسی به سمت رودولف پرت میکنه اما رودولف هنوز هم حواسش به سمت راسته. اینبار مروپ دست به کار میشه و هندونه پرت میکنه. ماشالمرلین بر این شیر زن خطه... بله دارن از اتاق فرمان اشاره میکنن که حرف اضافه نزنم. بر میگردیم به مسابقه. وین توپ رو به سرعت از زاخاریاس میگیره و وارد دروازه ریونکلا میکنه. تام جاگسن داخل زمین بوده و طبیعتا گل پذیرفته است اما مروپ گانت پافشاری عجیبی میکنه روی اینکه گل قبول نیست. بازیکنای هافلپاف به سمت مروپ میرن برای اعتراض .... یا ریش مرلین! مروپ گانت دست توی کیسه همراهش میبره و میوه به سمت بازیکنای هافلپاف پرتاب میکنه. آناناس و نارگیل و پرتقال دارن به سمت بازیکنای هافلپاف پرتاب میشن. چهره مروپ گانت نشون میده که خودشم نمیدونه داره چیکار میکنه اما دستش که اینجوری نمیگه. اعضای هافلپاف پشت دروازه و سوراخ سنبه های زمین پناه گرفتن و هر از گاهی حسن رو به عنوان مقابله به مثل پرتاب میکنن. برایان بمب انرژی منفی دستش گرفته وبا ذکر fire in the hole! به سمت مروپ پرتاب میکنه. وین بیل ak47 رو دستش گرفته و با گفتن cover me داخل زمین میپره اما نارگیلی محکم به سرش برخورد میکنه و روی زمین میافته. دیگه اعضای هافلپاف صبر نمیکنن و همه با بمب انرژی منفی به سمت مروپ حمله میکنن اما همه از حرکت وایمیسن چرا که آیرین دنهولم به سرعت به سمت اسنیچ در حال حرکته. آیلین پرینس خیلی ازش فاصله داره و امکان نداره به اون برسه. یه گل یه گل گلللللل گللللللل نه گل نمیشه چون یکی از خیار های مروپ به آیرین برخورد میکنه و از روی جارو میافته. حالا آیلین داره اسنیچو میگیره و گرفت. اعضای تیم ریونکلا داخل زمین میپرن . تمام اعضای ریونکلا دارن دیوانه وار جیغ میکشن و تامو به هوا پرتاب میکنن. مثل اینکه تف تام چینی بوده. زاخاریاس اونطرف زمین دیوونه شده. حسن و ارنی رو به عنوان دو بلاجر انسان نما دستش گرفته و به سمته مروپ هجوم میبره. اما هیات مدیره هاگوارتز مانعش میشن. لینی داره پوزخندی تحویل زاخاریاس میده. داره زاخاریاس فریاد میزنه:
-تک تکتون بی نظارتید. شلاقتون میزنم. سخت نظارتتون میکنم. من یه روزی این فسادو بر ملا میکنم . ولللللم کنید. نمیزارم این مافیای مرگخواری_ریونی ادامه پیدا کنه. تک تک اعضای دولت آسلامی رو نظارت میکنم.

زاخاریاس رو از زمین بیرون میبرن. کم کم تمام تماشاچی ها هم دارن ورزشگاه رو ترک میکنن و تماشاگرای هافپاف فحش هم میدن. بازی دویست و چهل به صد به نفع ریونکلا تموم میشه. چرا ماروولو گانت داره دست خودشو و مروپو به نیمبوس گوجه ای میبنده؟

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/6/10 22:02:05

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1399 06:34
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلا vs هافلپاف


- همه‌چی دیگه آماده‌ست. آب معدنی که اینجاست، طناب هم که دارم می‌بندم؛ فقط زاویه 64درجه یادم بمونه دیگه حله.

تام طنابی را به دور خودش و تخت چوبی‌ای که در وسط اصطبل برپا کرده بود می‌بست و زیرِ لب لوازم موردنیازش برای سفر کوتاهش به بُعد موازی را با خود تکرار می‌کرد.

اگر این سفر به درستی انجام میشد پژوهش‌هایی که در تالار ریونکلا انجام داده بود نتیجه می‌داد و می‌توانست بدون نیاز به ادامه تحصیل، در همین سال سوم با رونمایی از نتایج تحقیقاتش از هاگوارتز فارغ‌التحصیل شود و وقت گران‌بهایش را صرف خدمت به اربابش به جای تلف کردن در مدرسه بکند.
- خب؛ حالا یه قاشق از اینو باید بخورم و بعد از پنج ثانیه اُربیس‌تِرَفِرتو.

تام حق داشت چشم‌هایش را به آن شکل با اعتماد به نفس تکان دهد. موفق شده بود تا راهی برای سفر بین دنیاهای موازی اختراع کند و این... واقعا قابل افتخار بود!
قاشقی از ماده لزج درون قوطی‌اش خورد و آرام روی تخت دراز کشید.

هزار و یک... بدنش شروع به گرم شدن کرد. قطرات عرق بر روی پیشانی‌اش خودنمایی می‌کردند و احساس گز گز شدن در ساق پای چپش او را آزار می‌داد.

هزار و دو... ناگهان حس کرد چیزی به مانند الکتریسیته از انگشتان پایش شروع شده و بالاتر و بالاتر می‌آید.

هزار و سه... از شدت گرمایی که حس می‌کرد نمی‌توانست چشمانش را باز نگه‌دارد و تصمیم به بستن آن‌ها گرفت.

هزار و چهار... در یک لحظه تمام گرمایی که حس می‌کرد از بین رفت و جای خود را به سرمایی طاقت فرسا داد که باعث شد لحظه‌ای از جایش بپرد، که با از قبل بسته شده بودنش به تخت از این اتفاق جلوگیری شد.

هزار و پنج... تمام احساساتی که داشت از بین رفت. همه چیز... عادی بود! لحظه‌ای شک کرد نکند اشتباهی رخ داده باشد که چیزی نظرش را جلب کرد. همه چیز در حال تکان خوردن بود. فهمید که روحش در حال جداشدن از تن است و با تمام توانی که داشت فریاد زد:
- اربیس‌ ترفرتو!

و بعد از تکانی سخت، به بُعد موازی‌ای از دنیا منتقل شد.

****


بعد از شرارت وجودی و ارادت به اربابشان؛ یکی دیگر از نقاطی که تمام مرگخواران در آن اشتراک داشتند، یک چیز بود.

- بذار سر راه یکمی سر به سر تام هم بذارم.

آزار دادن تام!
آزار دادن تام‌جاگسن چیزی بود که تمام مرگخواران از انجام دادنش لذت می‌بردند و زنگ‌تفریحی برای بازیابی روحیه بود. حتی شواهد نشان می‌داد این اتفاقات فراتر از مرگخواران رفته و حتی جادوگران کوتوله و جنیان و گاهی ماگل‌ها هم با القابی به مانند "پدرام" و با دیالوگ هایی به مانند: "ماچ... اینم به یاد پدرام. " سعی در آزار او داشتند!

سو کلاهش را در زاویه‌ی درست قرار داد و چوبدستی‌اش را در جیب ردایش گذاشت. سپس هم‌راهِ امروزش، قوطی الکل را محکم در دست گرفت و چنان لبخندی زد که میشد گواه داد فرار کردن پرندگان از روی سیم برق به دلیل درخشش دندان های نه‌چندان سفید او بود.
قصد داشت تا قبل از اینکه تام از خواب بیدار شود با ریختن الکل روی مفصل های تازه به هم چسبیده‌اش آن‌ها را از هم جدا کند و بعد شادمان به سمت محل زندگی‌اش، یعنی ورودی خانه ریدل‌ها، برود و امروز دوباره شانسش را برای گرفتن اذن ورود امتحان کند.

در همین افکار بود که خود را جلوی درب پوسیده و خاک گرفته‌ی اصطبل دید.
حالت عادی باز کردن یک در این است که دستگیره اش را بچرخانی و سپس وارد شوی. اما در آن لحظه، نه سو آدمی عادی بود و نه در روبرویش دری عادی. سو که عادت داشت درهای ترقی و ورود به رویش بسته باشند و بعد از التماس هایی بسیار وارد اماکن شود، به رسم عادت سر جایش ایستاد و رو به در کرد.
- میشه بذاری بیام داخل؟

از آنجایی که جوابی نشنید، دوباره حرفش را تکرار کرد.
- نمیشه؟

بالاخره دو ناتی‌ش افتاد.
- وقتی دارم برا اذیت کردن میرم که اجازه نیاز ندارم.

پس آرام در را هل داد و برای اینکه نور تام را از خواب نپراند؛ سریعاً بعد از ورودش آن را بست.

و بالاخره چشمش به قد و بالای رعنای تام افتاد.
اگر راوی قصد کلیشه نویسی داشت بعد از جمله ی قبلی و آوردن قد و بالای رعنا از عبارت "اون گل باغ تمنا رو بنازم" نیز استفاده می‌کرد و بعد از رفرنس خفنش مشت هایش را در هوا تکان می‌داد و فکر می‌کرد چه کار شاخی کرده است؛ اما راوی کلیشه‌نویس نیست و درصورتی چنین کارهایی در پستش انجام دهد، از طرف داوران دهانش سرویس است پس از این‌کار منصرف شد و تصمیم گرفت کارش را بر روی اصول جلو ببرد.

از اصل ماجرا دور نشویم، سو بعد از ورود به اصطبل در جای خود خشکش زد.
بدن تام سرد و سفید شده بود.
شاید اگر سو کمی داناتر می‌بود و به جای ور رفتن با کلاهش در کلاس‌ها به دروسش گوش فرا می‌داد؛ متوجه میشد که سفیدی تام و قوطی بالاسرش ارتباط مستقیم با یک‌دیگر دارند و بعد از خواندن عبارت "سفر میان دنیاها" از روی برچسب با تف چسبانده شده قوطی می‌فهمید که تام به خواست خود سفری به دنیایی دیگر انجام داده.
اما به جای این‌ها، سو به مانند همیشه سطحی ترین برداشت را از اتفاقی که افتاده بود کرد.
- یا روونا! این که مرده!

و از آنجایی که یک سو و یک تام هیچ‌وقت دوست خوبی نمی‌شدند؛ نمیشد انتظار داشت سو آنجا بایستد و برای احیای تام تلاش کند.
به جای آن، او سریعاً سعی در فرار از اصطبل گرفت تا از مظنونین قتل تام نشود. به هر حال هرچقدر هم که طرف مقابل تام باشد، جان مرگخوار مهم است و دلتان نخواهد خواست تا از مظنونین قتل یک مرگخوار باشید.
به همین دلیل با بلند ترین قدم‌ها به سمت در برگشت و آن را باز کرد.

- بگیر که اومد!

سطلی پر از رنگ زرد بر روی سرش خالی شد و تمام لباس‌هایش را در بر گرفت.

- سو...؟

****


دنیای موازی... واژه‌ای بزرگ بود.
تام می‌دانست که باید انتظار هر چیزی را داشته باشد. دایناسور ها؟ شاید! آخرالزمان؟ شاید! دنیایی که در آن بانو مروپ میوه به خورد لرد ندهد و رودولف به چشم‌چرانی مشغول نباشد؟ خب... احتمال به وقوع افتادن این چیزها نزدیک به غیرممکن بود!

اما غیرمنتظره ترین اتفاقی که می‌توانست رخ دهد؛ همان اتفاقی بود که افتاد. تام چشم‌هایش را باز کرد و در دنیایی موازی سر از تخت برداشت. دنیایی که...

- تام من گوشنمه. پوروف میگن بورو مورغ بخر. بینظرت گاو بِیتَر نی؟

دنیایی که در آن عضوی از محفل ققنوس بود!
زبان تام بند آمده بود. اتاقی که در آن چشم باز کرده بود به رنگ صورتی بود و بالای سرش هاگرید را می‌دید که اکنون به فاصله‌ی چند میلی‌متری صورتش رسیده بود و تام می‌توانست قسم بخورد که باقی‌مانده هایی از همبرگر را در سمتی و قطعاتی شکلات جویده نشده را در سمتی دیگر از دندان های هاگرید، که اکنون با لبخند عمیقش کاملاً قابل مشاهده بودند، می‌دید.
سعی کرد نفسش را حبس کند تا از بوی فنگ‌مرده‌ی دهان هاگرید درامان باشد و در همان حالت ناله کرد:
- یکمی... برو... عقب.

هاگرید که دست‌پاچه شده بود، خود را به سرعت از بالای سر تام کنار کشید که این کنار کشیدن باعث شد تا به روی پای تام بیفتد و فریاد تام به هوا برود.
- آخخخخ!

هاگرید با تلاش بسیار از جای خود بلند شد و در همان حالت به دل‌جویی از تام مشغول شد.
- موکَدَر شودی تام؟
- نه فقط له شدم!

و از آن‌جایی که هنوز از مکدر بودن یا نبودن تام اطمینان کافی نداشت، اولین راهی که به ذهنش رسید را امتحان کرد و این شد دلیل تف‌مالی شدنِ چهره‌ی تام!

- بابا ولم کن!
- حالا دیه موکدر نیسّی؟
- نه نه. از اولم نبودم.

تام در حالی که از جایش بلند میشد، اتاق را زیرچشمی بررسی می‌کرد. علاوه بر شکل و شمایل صورتی آن، که مسلماً به دلیل حضور هاگرید در آن اتاق بود، ردایی زرد رنگ و با نشان هافلپاف از چوب‌لباسیِ کنار تخت تام آویزان بود.
تام به وضوح گیج شده بود. ردای هافلپاف؟ اتاق او؟

- تام! پاشو ببینم! امروز بازی داریم مثلا.

با صدای از خودراضی زاخاریاس جوابش را گرفت. در آن دنیای موازی او هافلپافی بود و اکنون هم بازی کوییدیچ داشت! هیچ چیز دیگری نمی‌توانست روزش را خراب‌تر از این کند.

- بورو تا ناظرتون موکدر نشوده تام. خودم رو مورغ و گاو فک می‌کنم.

زاخاریاس اسمیت ناظر هافلپاف بود! و این بدین معنا بود که تام باید از او دستور می‌گرفت.
تصمیم گرفت دیگر به بدتر نشدن روز فکر نکند زیرا تا اینجا به او ثابت شده بود که هرچیز بدتری ممکن است برایش اتفاق بیفتد.
سرش را پایین انداخت و پشت سر زاخاریاس به راه افتاد.
- خب حالا کجا باید بازی کنم؟
- حالت خوبه تام؟! خب معلومه! مهاجم تیم. نکنه انتظار داری در حضور یکی مثل من جستجوگر باشی؟

تام تصمیم گرفت حرف دیگری نزند. اینجا قدرت با اسمیت بود و وظیفه‌ی‌تام اطاعت؛ اما به خود قول داد در دنیای خودش جواب زاخاریاس را بدهد.

*چندی بعد*

اعضای تیم هافلپاف در رختکن زمین بازی کوییدیچ آماده حضور در زمین می‌شدند و چیزی که واضح بود امید به برد در چهره‌ی آن‌ها بود.
بالعکس همیشه حتی ذره‌ای خستگی در چهره‌ی سدریک دیده نمیشد؛ کج‌پا سربند "میومیو، میو یو یو"یی به سرش بسته بود، و زمانی که از او توضیحش را خواستند گفت:
- یه میوزیک قدیمیو و حمیوسی بین گربه هاست؛ واسه دوئل بین گربه های غرب وحشی استفاده می‌شده.

برایان گوشه‌ای نشسته بود و انرژی مثبت‌هایش را با خود تکرار می‌کرد و حسن مصطفی... حسن مصطفی خسته در گوشه‌ای نشسته بود.
تام به سمتش رفت.
- خسته‌ای حسن؟
- نه! لِهِ لِه هستُم! این دادا ماروولو به ما گفت می‌خواد هاگوارتز تعمیر کنه کمک اولیا می‌خواد. این والدین ما هم از مصر بلند کردن صد گالیون گنجینه به گنجینه کردن براش؛ حالا آقو رفته باهاش دیسک‌وصفحه پیکانشو عوض کرده. یعنی خُرد شدُما!

تام آماده شده بود تا بلایای دنیای عادی خودش را در این دنیا بر سر حسن تلافی کند که با دیدن حالِ لِهِ له او، از این‌کار منصرف شده و به جای خود در کنار سدریکِ سرحال برگشت.

- همتون جمع‌شین اینجا.

زاخاریاس با اعتماد به نفسی در چهره‌اش، که تام دوست داشت هرچه زودتر با سقوط و یکی شدنش با زمین از بین برود، این را رو به همه اعضای تیم گفت. وقتی همه جمع شدند، برایان شروع به سخنرانی پایانی کرد.
- شما با اراده هستید. تصویر تغییر اندازه داده شده


هافلی‌ها هم یک‌صدا بعد از او تکرار کردند.
- ما با اراده هستیم.
- شما ریونکلا را شکست می‌دهید. تصویر تغییر اندازه داده شده

- ما ریونکلا را شکست می‌دهیم.

تام در دل"شما غلط زیادی می‌کنید"‌ای گفت، که چون در دلش گفته بود کسی نشنید.
بالاخره سخنان گهربار برایان با چاشنی خودستایی‌های زاخاریاس به پایان رسید و بازیکنان جارو به دست وارد زمین سرسبز کوییدیچ هاگوارتز شدند.

- درود بر شرف شما بینندگان! درود بر یَک یَکتون که نشستید این بازی رو می‌بینید. من دکتر پله‌ای هستم و امروز با شعار مرگ بر کلیت و تمامیت مستبد زوپس بازی رو برای شما گزارش می‌کنم.

حالات گزارشگرِ میان‌سالی که کت‌شلوار پوش بر روی سکویی نشسته بود و بازی را گزارش می‌کرد، چندان عادی به نظر نمی‌رسید.
- از سمت راست زمین ریونکلایی هارو می‌بینیم که وارد میشن. اون مگسه که از همون فاسدای زوپسیه جلوی همشون داره بال بال می‌زنه. پشت سرش یه گوزنیه بزیه نمی‌دونم چی‌ایه. اصلاً همشون یه مشت گوساله‌ان اینا. ارزش گزارش ندارن ننه سیریوسا. بذارین جا دیدن قیافه‌ی نحسشون یه خاطره تعریف کنم از همین مصطفی که اونور کله‌ش رو انداخته پایین مث حیوون داره میاد تو. من واقعاً نمی‌دونم این با نود سال سن چجوری می‌خواد بازی کنه. قدشو نگاه کن شما! مثل قورباغه می‌مونه مرتیکه کوتوله! یه فیلم ازش دیدم با همین قدش که اندازه کف دست چپ من به زور میشه همچیـــــــن این دستو گذاشته بود مث پرگار وسط بشقاب کیکو داشت می‌لمبوند! اصلاً نمیدونم چجور می‌خواست پس بده اینارو بی...

مروپ گانت، معاون هاگوارتز، که می‌دید اگر به گزارشگر جدید چند دقیقه‌ی دیگر وقت بدهد، شرفی برای هیچ بازیکنی باقی نمی‌ماند؛ به سرعت هندوانه‌ای در دهان او چپاند که در نهایت منجر به خفگی‌اش شد و خود به جایش نشست.
- بل... بل... بله تماشاگرای مامان! پله‌ایِ مامان یکمی مشغله براشون پیش اومد مجبور شدن یهویی ترکمون کنن و مامان به جاشون گزارشو ادامه میده.

در پس چهره‌ی مصممش، مروپ در حال آب شدن و فرو رفتن در زمین بود و اگر دمای هوا زیر صفر نمی‌بود؛ یقین داشت که تا کنون چیزی از کالبد فیزیکی‌اش باقی نمانده بود. با پایش هندوانه را درون گلوی گزارشگر سابق فشار بیشتری داد تا دقیقا جلوی نایش را بگیرد، به سختی گلویی صاف کرد و به ادامه گزارشش پرداخت.
- همونطور که گزارشگر قبلی گفتن؛ بازیکنا وارد زمین شدن و آماده سوت داور هستن که بازی‌شون رو شروع کنن. بالاخره پدر... یعنی آقای گانت توی سوتشون می‌دَمَن و بازی شروع میشه. زاخارِ مامان کوا... کورا... کو... این توپه که شبیه هلو دو ایکس‌لارجه اسمش چی‌بود تماشاگرای مامان؟

تماشاگران در حالی که تاسف می‌خوردند یک‌صدا فریاد "کوافل" سر دادند.

- آهان. با تشکر از تماشگرای مامان. زاخاریاس کوافل رو توی دستش داره. حالا پاسش میده به تام. تام گور به گور نشده مامان رو می‌بینید که داره از بلاجر ها جاخالی میده. چه می‌کنه این تام چندتیکه‌ی مامان!

تام تمام سعی خود را می‌کرد تا به بلاجر ها برخورد نکند و در همین حین بازیکنان دیگر را دریبل می‌داد اما حواسش به جوزفین، که درست پشت سرش آماده ضربه بلاجر بود، نبود.

- تام مامان همینطور داره جلو میره. اوه! جوزفین با چماقش به بلاجر می‌زنه و... آه! تام مامان با کتلت ته‌گرفته یکی شد. چرا انقدر بازی‌های خشن می‌کنید جوونای مامان؟ به بازی‌های آروم‌تر و هیجانی‌تر مثل یه قل دوقل رو بیارید خب! الان خوبه بچه مردم دهانش باران شد؟!

فریاد های راضی تماشاگران نشان از خوب بودن این ماجرا در نظرشان می‌دادند؛ پس مروپ بعد از تکان دادن سری به نشانه تاسف برایشان، گزارش را ادامه داد.
- تام مامان تعادلش رو از دست داده و داره روی جاروش مثل کدوقلقله‌زن تو هوا قل می‌خوره. سدریک مامان کوافلی که داره میفته رو با یه حرکت سریع می‌گیره. حالا تا دروازه فاصله‌ی چندانی نداره. حالا کوافل طالبی‌شکل مامان رو پرت می‌کنه!

سدریک کوافل را درست از بین فاصله بین نیش و بالچه‌ی لینی رد کرد و اولین گل را برای هافلپاف به ثمر رساند.

- گل اول برای هافلپافیای مامان. اونجارو ببینید! زاخاریاس داره دنبال اسنیچ طلایی میره. داره مث یه فلفل چیلی تند به سمتش میره. خیلی نزدیک شده... می‌گیره یا پاس میده؟ می‌گیره یا پاس میده؟! آهان... گل‌گاوزبونای مامان از روی سکو اشاره می‌کنن این مال اینجا نبود. بخواد پاس بده هم اصلاً نمی‌تونه.

در همین هنگام که مروپ دانش‌های کوییدیچی‌اش را جمع‌و‌جور می‌کرد و زاخاریاس تنها لحظه‌ای با موفقیت و برد تیمش فاصله داشت، تام تصمیمی حیاتی گرفت.
تصمیم گرفت حال که قرار نیست در این دنیای موازی ماندگار باشد، لااقل کاری کند تا با تقلب هم که شده ریونکلا برنده بازی شود و روح روونا را شاد کند. به همین دلیل درست در لحظه‌ای که زاخاریاس در حال گرفتن اسنیچ بود نقشه‌ی خود را عملی کرد.
- اونجارو! زوپس استخدامی مدیریت گذاشته!

تام در فاصله چند سانتی‌متری زاخاریاس با یک‌جمله حواس او را پرت کرد و باعث شد تا اسنیچ را از دست بدهد.
یک‌ساعت به پایان رسیده بود و تام حالا می‌توانست بدون دردسر به زندگی خود برگرد.

- خائنِ متقلب!

اما جیغ کج‌پا که درست پشت سر تام ایستاده بود نشان از یک چیز داشت... بدون دردسر نامربوط‌ترین واژه به حال آن لحظه تام بود!
بعد از جیغ کج‌پا، نگاه تمام هافلپافی ها به سمت تام برگشت. لحظه‌ای تعلل... و بالاخره زاخاریاس و باقی ماجرا را فهمیدند. البته تام آرزو می‌کرد ای کاش نمی‌فهمیدند!
چون در همان لحظه ده‌ها هافلپافی عصبانی به دنبال او به راه افتادند. تام همانطور که روی جارو تعادل خود را حفظ می‌کرد و از بلاجر ها و صندلی‌ها و گوجه ها جاخالی می‌داد، سعی کرد تا با کالبدش در دنیای خود ارتباط برقرار کند.
- زاویه‌ای که دنبالش بودم چند درجه بود؟! 42؟
- تلاش نکن فرار کنی تام. تو متوجهی که فرار بسه دیگه. تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد از اتفاقاتی که افتاده بود، تام حق داشت تا زاویه 64درجه را به یاد نیاورد؛ و هنگامی حتی چیزی به این مهمی را به یاد نمی‌آورد، نشنیدن حرف های برایان بسیار عادی بود!

- چند بود لعنتی؟! 79؟

باز هم تلاش و بازهم اتفاقی نیفتاد.
سرش را برگرداند تا شرایطش را بسنجد که بلاجری را در فاصله یک‌وجبی صورتش دید و تنها چیزی که توانست در آن لحظه بر زبان بیاورد یک جمله بود:
- لعنت بهت زاخار!

****


اگلانتاین با افتخار به سطلی که روبرویش بود نگاه کرد. سطلی مملو از رنگ زرد که قصد داشت آن را در هنگام خروج تام از اصطبل روی سرش بریزد و روزش را خراب کند.
- عالـــــی میشه! فقط بذار از اون طویله‌ش بیاد بیرون.

اگلا سطل به دست به درب اصطبل رفت و منتظر ماند. ناگهان در باز شد و او هم بدون لحظه‌ای مکث رنگ را به صورت طرف مقابلش پاشید.
- سو...؟

به طرز عجیبی شخص خارج شده از اصطبل تام نبود! بلکه این سو بود که از اصطبل خارج میشد و اکنون با رنگ زرد تماماً پوشیده شده بود.
- چه مرگته آخه اگلا؟! ببین چه بلایی سر لباسم آوردی!
- آخه من... فکر کردم... تامه.

اگلا این را گفت و از پشت سر سو نیم‌نگاهی به درون اصطبل انداخت و بدن سفید و بی‌حرکت تام را دید.
- باهاش چه کار کردی؟

با فریاد اگلا ناگهان توجه تمام مرگخواران به آن‌سو جلب شد و آن‌هایی هم که در حیاط خانه ریدل‌ها نبودند، به حیاط آمدند و دیری نپایید که اصطبل پر از مرگخواران تعجب‌زده شده بود.

- چه بلایی سرش اومده یعنی؟
- من... من واقعا نمی‌دونم. وقتی اومدم داخل دیدم این‌طوری دراز کشیده.
- حداقل اون طناب هارو از بدنش باز کنید تام مامان بعد از مرگش تو اسارت نباشه!

اگلانتاین درحالی که پیپش را گوشه‌لبش گذاشته بود و آرام و در سکوت از آن می‌کشید، به سمت تام رفت و طناب های دور دست و پایش را باز کرد.
اما موضوعی که اکنون در توجه مرگخواران نبود حرکت دستان مروپ بود.
دست راست او از شوک عصبی دچار حرکات ناهماهنگ و غیرطبیعی‌ای شده بود و رفته رفته سرعتش افزایش می‌یافت. مروپ که این مسئله را تشخیص داده بود، ماهیتابه‌ای در دستش گرفت تا از لرزش بیفتد.

- دیگه اینجا موندن فایده نداره... بیاین بریم ارباب رو خبر کنیم ببینیم باید با جنازه‎اش چیکار کنیم. پیشنهاد من که سوزوندنشه.

حتی اکنون هم افکار شیطانی درمورد تام به سراغ اگلا می‌آمدند!

- اگلا درست میگه. بلند شین تا بریم پیش ارباب.

مرگخواران آرام آرام از جای خود بلند می‌شدند و پشت سر سدریک، که مهم‌ترین هدفش در آن لحظه استراحت و رهایی از تهییج محیط بیرون بود، می‌رفتند تا تام را در اصطبل تنها بگذارند.
اکنون دیگر حواس هیچ‌یک از مرگخواران متوجه تام و مهم‌تر از آن، پیپی که در کنارش افتاده بود، نبود. چیزی که تام به دنبالش می‌گشت همین بود... یک جرقه!

نقل قول:
برای برگشتن به دنیای خود شخص، یک شوک نیاز است. شوک‌های پیشنهادی: آتش. شوک الکتریکی. آبِ یخ.


زاویه‌ای که تام دنبالش بود نیز همین بود!
اگر کسی تمرکز می‌داشت، که در آن لحظه هیچ‌یک از مرگخواران نداشتند، سطل آب‌یخ را در زاویه 64درجه‌ی بالای سر تام می‌دیدند که آماده ریختن بود و تام هم به دنبال این بود تا همین زاویه را به یاد بسپارد؛ اما موفق نشده بود.
برای اولین بار در عمرش، اگلانتاین ناجی تام شد. پیپی که کنار جسد تام جا مانده بود باعث شد تا شلوار او دچار آتش‌گرفتگی‌ای خفیف شود و همین آتش‎گرفتگی او را به این دنیا برگرداند.

نقل قول:
هنگام برگشت به دلیل سرعت بالای روح به هنگام ورود به جسم، جسم دچار حرکاتی سریع غیرعادی خواهد شد.


دلیل اینکه تام خود را محکم به تخت بسته بود نیز همین بود.
اما متاسفانه اکنون از آن‌جایی که اگلا برای آزادی روح تام طناب را باز کرده بود، دیگر طنابی موجود نبود و شوک به‌هوش آمدن تام او را به جلو پرتاب کرد. درست پشت سر مروپ.
- بانو؟

مروپ برگشت.
شوکِ چیزی که می‌دید بیش از حد انتظارش بود و همین بود که کار دست تام داد...
سندروم دست بی‌قرار مروپ که از زمان حرص‌های کودکی‌اش شروع شده بود، با میوه نخوردن آناناسش در وعده‌های‌روزانه بیشتر شده بود، و با خبر مرگ تام شدت گرفته بود؛ ناگهان به بالاترین حد خود رسید و بی‌اختیار ماهیتابه‌ای که در دست داشت را با بیشترین قدرت چرخاند و محکم به نزدیک‌ترین شیءای که دید کوباند.
به... سر تام!

- آخ!

و تام... مرد. این‌بار... واقعا.
خب، اگر زنده بود و نظرش را می‌خواستید؛ مرگ از بازیکن کوییدیچ هافلپاف بودن زیرنظر زاخاریاس، پدرام صدا شدن، فندک‌کشی های اگلا و تحقیر های سو بهتر بود.
اصلا اگر زنده بود خودش از بانو مروپ بابت این لطف تشکر می‌کرد و به نشانه قدرشناسی تمام سوپ شلیل هایش را یک‌نفس سر می‌کشید!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/6/10 6:38:00
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/6/10 6:42:21
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1399 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه تقلب



این مسابقه بین هافلپاف و ریوینکلاو بود

چند روز قبل از مسابقه

همه داخل تالار هافلپاف بودن تیت و سدریک در حال صحبت کردن بودن
-سدریک پس کی نوبت من میشه؟
-ببین من من که‌نگفتم نه،گفتم بذار این بازی ها بین گروهی تموم شه باشه،برای تیم کشی بعدی میارمت دفعه بعد هرکس میتونه برای خودش تیم داشته باشه!
-ولی خب میخواستم برای گروهم امتیاز بیارم...

همینطور که صحبت میکرد ترومن از راه رسید و یک راست رفت پیش سدریک.

-سلام سد ،سلام تیت چطوری؟
-مرسی تبریک میگم!
-بابته؟
-پست مهاجمو دادن به تو!
-جدی؟؟؟؟
-آره مگه درخواست نداده بودی؟منم پیگیری کردم بجای کندرا اوردمت!
-واااای سدریک دمت گرم،از توهم ممنون بابت تبریکت،اععع...باید بریم برای ناهار

سه نفر به سمت سالن غذا خوری رفتن انواع غذا ها روی میز بود همه داشتن غذا میخوردند الکساندرا چیزی رو میزش نبود اخه همرو باهم خورده بود و بقیه بچه ها تیم کوییدیچ هافلپاف یکجا نشسته بودن

-سدریک بیاین اینجا جاتون خالی کردم!

سدریک و ترومن نگاهشون میره سمت صدا صدای زاخاریاس بود که از سر میز ناهار میومد ترومن یک نگاه به تیت کرد و گفت:

-بیا اینجا بشینیم
-ولی اونجا برای بازیکنانه تیمه
-بیا بابا مگه چخبره؟...اههههوووم میتونم به عنوان مدیر برنامم قبولت کنم!

تیت یکم قرمز شد اون صحنه داشت کوافل رو تو صورت ترومن میدید

-باشه بابا شوخی کردم بیا !!
-باشه بریم!

به سمت میز رفتن در حال غذا خوردن صحبت میکردن.

-میگم سدریک کندرا مگه چی شده بود؟
-خب به دلایلی که بین خودمون بود برکنار شد
-اها !!
-میگم تو چیشدی ،ناظر کجا شدی؟
-سوروس اسنیپ همیشه مسخرم میکنه ،میگه تو ترومنو میفرستم برین ناظر زوپس نشینان تو برزخ

همه میخندند ترومن سرشو بالا میاره

-خب اونا نمیدونن لیاقت تو هاگوارتزه
-چی بگم!!

همه با خوشی ناهار خوردن و هرروز تمرین می‌کردند ترومن تیت روبه عنوان رفیقش دوست داشت و نمیخواست ناراحت باشه برای همین با هماهنگیه سدریک به تمرین اوردنش که با اونا تمرین کنه داشتن با کوافل پاسکاری میکردندو دو به دو کنار رو با روی هم ایستاده بودند و دروازه بان هم تمرین جدا داشت
تیت داشت با یکی دیگه تمرین میکرد و وینی و زاخا دوطرف ترومن بودنو و تمرین میکردند
-گابریل؟
همینطور که کوافل رو میگرفت و پرت میکرد

-هوم؟
نگاهات عجیبه؟
-به کی ؟به چی؟

وینی به حرف اومد

-به تیت!!
-نه بابا اون فقط یک دوسته ، همین!!
-به من دروغ نگو گَب،تقریبا تمام گروه متوجه شدن که موقع تمرین حواست به تیته البته غیر خوده تیت
-خب گیریم یچیز....آخ دستم ...گیریم یچیزی باشه...بگیر مک!!
-خب چرا معطل میکنی؟
-میدونی ویک همه یک راز هایی دارن که به کسی نمیگن...مواظب باش

ویک توپو میگیره و صدای سدریک بلند میشه

-خب تمرین بعدی اینه یکی توپو دستش میگیره و بقیه باید توپو ازش بقاپن توپ دست هرکس افتاد باید با مهارت خودش تا ده دقیقه دستش نگه داره و بازیکنانو جا بذاره این تمرین برای استقامت و جا گذاشتن بازیکنانه حریفه

همه یک دایره درست کردند سدریک توپو بالا انداخت حسن مصطفی توپو اول میگیره حرکت میکنه همه دنبال توپ میرن حسن چون مهارت داشته از قبل همه رو جا میذاره ولی زاخاریاس توپو ازش میقاپه ... تمرین سختی بود بعد این تمرین سراغ گرفتن اسنیچ رفتن و اون روز تموم شد
دو روز بعد مسابقه بود بود روز بعد ریوینکلاو زمینو گرفته بود برای تمرین و فرداش مسابقه بود
بعد تمرین ریوین همه سر کلاس پروفسور اسلاگهورن اومده بودند

-خب بچه ها خوش اومدید امروز درس مهمی هست که باید یاد بگیرید معجون سازی همیشه این نبوده که حال همو بهم بزنید (در حالی که به ایوانوا نگاه میکنه و روشو برمیگردونه)همیشه این نبوده که بخوایم برای تغییر شکل یا هرچی استفاده بشه درس امروز درباره شانسه،این چیزی نیس که هر کسی داشته باشه چندین سال پیش پسری به نام هری پاتر تونست دون معجونو به دست بیاره البته چند سال پیش ساخت این معجون سخت بود ولی الان به لطف بازار سیاه درست کردنش اسون شده!

-یعنی هرکسی اونو بخوره اوضاع چیزی که میخاد میشه؟یا قدرتمند میشه؟
-اقای جاکسن همیشه اجازه بگیر حرف بزن ولی ایندفعه رو جواب میدم،خب هردو معجون های جدید این قابلیت رو دارن که قدرتمند کنن در ضمن این فقط یک اموزشه ن چیز دیگه مگه نه اقای جاکسن؟
-آره غیر از اینم نیست!

اون روز کلاس تموم شد همه داشتن از کلاس بیرون میومدند

-سدریک به نظرت حرف زدن تام عجیب نبود؟
-نمیدونم دقت نکردم ،تمرکزتو بذار برای فردا باشه؟
-باشه!!

و سدریک سریع جدا شد و رفت تیت از کنار ترومن رد شد و ترومن اونو دید صحنه بسیار زیبایی بود همینطور که تیت با دوستاش میخندید ترومن لبخندی رو صورتش بود یکدفعه با یک بشکن به حالت عادی برمیگرده

-گب کجایی؟
-اع سلام هدر تویی؟
-خیره شده بودی،قضیه چیه؟
-هیچی یک خیالات عجیب و درس تکرار شدنی
-خب لاقل یجوری نگاه کن که خیط نباشه ،بیا بریم !!

اتاق خواب هافلپافی ها

شب شد اتاق گابریل با هم اتاقیش ارنی مک میلان تو تختاشون بودند و خوابیده بودند

-خب بازی کوییدیچ بین ریوینکلاو و هافلپاف این بازی چه بازی بشه ترومن همه رو جا میذاره به به ده امتیاز برای هافلپاف یک ده امتیاز دیگه ترومن چه میکنه

همه چی بهم میریزه مثل خمیر بهم پیچیده میشه ترومن و یک نفر دیگه در حال صحبت بودند ترومن گریه میکرد ترومنی که ِغرورش له شده بود ترومنی که کسی نمیتونست غرورشو زیر پا بذاره ایندفعه چشماش کاسه خون بود

-ببین گب نمیشه نمیتونم ،نمیتونی زورم کنی که!!نمیتونم چیکار کنم؟ 🖤😕
-ولی نارسیس من دوست دارم!😦❤
-میگی چیکار کنم حالا حست یه طرفس!🖤😧
-ولی خودتم ازین حرفا میزدی!!خودت اومدی سمتم من گفتم نمیخام با کسی باشم تو منو این کردی 🖤😔
-اشتباه کردم غلط کردمو برای چنین موقع هایی 😧
-پس غلط کردی که اومدی تو زندگیم گمشوووووووو بیرون از ذهن من نمیدونم چقدر طول میکشه که بخوام فراموشت کنم ولی یروزی تقاص همشو میدی [b]گمشووووووووووووووووو بیرون گمشو [/b]😡😭😦😥

چشمای ترومن خون شده بود صدا تو سر ترومن میپیچید انگار دنیا تو سره گب میچرخید

-گمشوووووووو

ارنی از خواب میپره و روی سر ترومن میره

-گب ،گب بیدار شو چت شده؟

گب چشماشو باز میکنه کاسه خون بود با صدای خش دارش صحبت میکنه

-همون کابوس همیشگی
-هی گب مجبورم میکنی یک ابلی ویت روت اجرا کنم ها!!

و اونو بغلش میگیره ادامه میده

-مرده گنده خجالت بکش تو که هیچوقت نگفتی این همیشگی چیه ولی هرچی هست باید تمومش کنی

-دستتو بکش از من ، خودم میدونم چیکار کنم ،نیازی نیس بگی چیکار کنم


و از اتاقش خارج میشه که هوایی بخوره ارنی به اخلاقه ترومن عادت داشت

زمین بازی کوییدیچ روز بازی بین هافلپاف و ریوینکلاو

-خب من یوان هستم گزارشگر این بازی ،هافلپاف اومده تا بازیکن جدیدش رو معرفی کنه گابریل ترومن مهاجم جدیدالورود تیگ هافلپاف که جابگزین کندرا دامبلدور شده این بازی جزو مهم ترین بازی هاست و یک بازیه سرنوشت ساز

_خب بچه ها امیدوارم بازی خوبی داشته باشین مراقب باشین حریف قدری داریم

یوان:خب تماشاگران ورزشگاه رو پر کردن یه عده از گروه پایگاه بسیجی مودی اومدن و عکس مودی رو بالا نگه داشتن البته نمیدونم چه ربطی داره ولی عجیب تر از این تیم ریوینکلاوه که پرچم ژاپن رو بالا برده کارهایی میکنن ایناهم ها،خلاصه صورت دامبلدور رو میبینیم که نصف صورتش زرد و نصفشو آبی کرده بود حاجی خودمونیم چه قیافه بیریختی پیدا کرده طرفداران هافلپاف هم سر صدا میکنن که پرچم ژاپن رو پایین بیارن فک کنم پرسپولیسی باشن این هافلی ها، خلاصه بازی شروع میشه از بازی قبلی حسن فقط ازش یک سر مونده و از برایان یک پیکر شبیه به خمیر که به بازی اومده تماشاگرا اماده اومدن تماشاگرای محترم خواهشمند است بساط پیک نیک و قلیونو جمع کنید از دفعه قرل وزارت بهداشت اومد یقه مارو گرفت کره خر سوار جیم دال سایپا۹۰هاگزمید باز حیوونو جای قبلی پارک کردی بیا برو وردار دیگه، خب برایان هنوز همون شرت ماماندوزو رو صورتش داره
خب بازی شروع میشه سدریک با
لگدی به کدو بازی شروع میکنه کدو اعتراض میکنه ولی نمیدونم چرا حسن با انگشت میانه معروفش به سمت کدو میاد و تو چشم کدو فرو میکنه حسن غوغایی به پا کرده ترومن رو میبینیم که از فرصت سو استفاده کرده و یک ده امتیاز برای هافلپاف میاره ریوینکلاوی ها با شعار ننه هلنا کجایی به سمت داور میرن ولی داور بلایی که سر برایان اوردو سر اونا میاره و شرت هاشونو به سرشون میکشه و با شعار مرگ بر جرونا بازی رو از سر میگیره
بازی پر گلی رو مشاهده میکنیم...

روز بعد

-تخ تخ تخ تخ خب تخمه خوردن بسه همونطور که تماشاگران اماده به ورزشگاه اومدن زاخاریاس از خواب بلند میشه و با شعار یا ناظر یا هیچی به سمت توپ ها حمله ور میشه و گل ۱۳۰ رو میزنه بازی ۱۳۰ به ۱۴۰ به نفع ریوینکلاو پیش میره آقا پس این اسنیچ کجاست بع له اسنیچ دست مک گونوگاله دلیل اینکه برداشتی چیه مک؟
-بتوچه!!
-خب جواب قاطع و صریح رو شنیدیم زاخاریاس همینطورلا چماق به سر لینی میزنه و خطا میگیره بعله پنالتی به نفعه ریوینکلاو همینطور که تام دور خیز میکنه جسم خمیر شده و بی جونه برایانو میبینیم که جانباز بازی با گریفه و تام پرتاب میکنه و ۱۵۰امتیاز برای ریوینکلاو و بعداز ساعت ها بازی ریوین برنده بازی میشه خب از بالا گفته شده که ولدمورت همون دستگاه ازمایش خونو به همراه فنریر و اگلا ارتقاش داده و تمام چیز هایی که خوردی نخوردی و خواهی خورد رو نشون میده و تست جرونا هم رایگان انجام میشه

همینطور که ریوینی ها شادی میکردند شوکه شدند حسن و برایان ک بیخیال بودند چون چیزی ازشون نمونده بود که بخوان آزمایش بگیرن همه به سمت دستگاه وسط زمین که همه تماشاگرا ببینن رفتن فنریر با نیشی باز به بازیکنان نگاه میکنه

-خب صدا میزنم بیاین بشینین
ارنی مک میلان

ارنی میشینه و یه قطره خونشو میریزه

-خب خونت قاطی داره برو...
-فنریز اینجا تایپک قبلی نیس اون دستور لرد لغو شد
-اع راس میگی اگلا ...خب برو مشکلی نیس..بعدی حسن مصطفی
....حسن کجایی حسن حسن

چیزی نبود فنریر همه جا رو گشت کسی نبود فقط یک صدا شنیده و یک انگشت دیده میشد

-اینجام یا باید حتما اینو نشون بدم
-خو تو معافی برو ...برایان سیندر فورد

بازم چیزی نبود جسمی بی جون که خودشو میکشید رو زمین فنریر یک نگاهی میکنه

-خب توهم بیا برو

بازیکنان هافلپاف همه تست دادن و رسید به بازیکنان

یوان:خب بازیکنان تیم هافلپاف مشکلی نداشتن همه لباساشون به نشانه قدرت در میارن البته تا وین خواست در بیاره داور به سمتش رفت و با امر به دامبلدور و نهی از ولدمورت صلواتی بر مودی و ال مودی خاتمه داد
همه دخترا غش و ضعف میرفتن
نوبت بازیکنان ریوین شد تام جلو میره فنریر به میگه هاه کن بعله خبر‌ رسید الکل هشتاد درصد با چیپس و ماست اضافه خورده تماشرا با شعار حرومت حرومت تنها خور تنها خور مورد عنایت قرار میدن ازمایش میگیره و بعله چند قطره قطره شانس هم خورده تماشاگرا با شعار شیر سماور نمیدونم چرا داورو مورد عنایت قرار میدن فک کنم داورم با اینا همدست بوده
بعله کارگردان الفونسو رو میبینیم که جی کی رولینگ پاشو گرفته و نرو نرو کنان به سمت دوربین میاد و رو پرده سفید ورزشگاه عکس های اسلاگهورن و بچه های ریوینکلاو رو نشون میده
اقاااااااا قطع کن قطع کن اینا چیه زشته کاربر های سن پایین داریم قطع کن اقا اوه اوه دارن به زور طرز درست کردن قطره شانسو میگیرن اوه اوه اقاااااااا
مثبت ۱۸ شد الانه که وزارت ارشاد بیاد به بوق بریم قطع کن آلفونسو جان قطع کن همونه رولینگ به پات افتاده با این وجود برنده بازی هافلپااااااااف
تماشاگران ریوینکلاو این بار با شعار شیر سماور داورو مورد عنایت قرار میدن

هها خوشحال میشن ترومن دنبال تیت میگرده و تو تماشاگرا و تیت بوس از راه دور میفرسته و ترومن از بالای جارو میفته از شدت پرتاب بوس و به پنج تیکه تبدیل میشه و جن های عزیز اونو به سمت مادام پامفری در درمانگاه هدایت میکنن

و مودی همچنان شورت های بازیکنان رو دید میزنه و اعلام رنگ میکنه

-شورت دامبلدور خاکستری بود خودم دیدم
...
پایان


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 1 شهریور 1399 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مسابقات کوییدیچ ترم تابستان (ترم 24)


مسابقه دوم: از شنبه 1 شهریور تا ساعت 23:59:59 دوشنبه 10 شهریور


ریونکلا - هافلپاف


سوژه های این مسابقه: تقلب - سندروم دست بی قرار

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفندور vs هافلپاف


سوژه: بمب کود حیوانی.


بازی کوییدیچ گریفندور و هافپاف نزدیک بود. اعضای تیم گریفندور سخت در حال تمرین بودن ولی هیچ چیز همونطور که می‌خواستن پیش نمی‌رفت. فلور همش به خاطر وقت تلف کردن‌ اعضای تیم پنیک می‌کرد و نمی‌تونست تحمل کنه که یه بازی کوییدیچ خیلی طول می‌کشه. لاوندر همش سعی می‌کرد با زمین کوییدیچ و اعضای تیم سلفی بگیره تا برای هرماینی بفرسته و اذیتش کنه. هاگرید هر ده دقیقه یک بار به دنبال غذا می‌رفت و هیچ چیز نمی‌تونست جلوش رو بگیره. حتی یک بار هم سعی کردن تا جلوش رو بگیرن و داخل زمین نگهش دارن ولی شروع کرد به پختن بلاجرها و کوافل. مرگ در حالی که لیستش رو بالا و پایین می‌کرد هی به سمت اعضای تیم می‌رفت و می‌گفت:
- هنوز وقت داری. نگران نباش.

ولی نمی‌دونست که این جمله که هر نیم ساعت تکرار می‌کرد، بیشتر ملت رو نگران می‌کنه. از اون طرف الکساندرا ویبره زنان به این طرف و اون طرف زمین می‌رفت تا هیجانش رو تخیله کنه ولی هنوز موفق نشده بود. و اگه همینطوری به ویبره زدنش ادامه می‌داد هیچ جاروی سالمی برای تیم باقی نمی‌موند. وضعیت اما نسبتا بهتر از بقیه بود. تنها مشکلی که داشت این بود که حواسش به جای بازی روی کتابش بود و به دنیای بیرون توجه نداشت. تنها خوبیش این بود که خسارتی به تیم وارد نمی‌کرد. سر کادوگان هم که برای نظارت به زمین اومده بود، رگ غیرت گریفیش بالا زده بود و هرکسی که تمرکز بقیه تیم رو به هم می‌زد به اسبش می‌بست و یه دور دور زمین می‌کشیدش. معتقد بود که اینجوری می‌تونه ذهن افراد رو متمرکز کنه. ولی از همه بدتر ادوارد بود که زیر بار نمی‌رفت تا سعی کنه کوافل رو از بقیه بگیره و وقتی کوافل رو به سمتش پاس می‌دادن، جاخالی می‌داد و فرار می‌کرد. فنریر که دید اینجوری نمی‌شه و نمی‌تونن بدون مهاجم بازی کنن تصمیم گرفت با ادوارد کلاس توجیحی فشرده بذاره.
- ببین ادوارد، تو باید کوافل رو بگیری و گل بزنی. بعضی موقع‌ها باید به زور از بازیکن حریف بگیریش و بعضی موقع‌ها که بهت پاس میدن نباید فرار کنی.
- نمیشه کوافل رو نگیرم؟
- نه.
- ولی اگه کوافل خورد تو سرم و بیهشو شدم چی؟
- نمی‌خوره تو سرت. چون می‌گیریش.
- نمیشه سر به جای من بازی کنه؟
- مگه نمی‌بینی مشغوله؟ اون وظیفه مهم تری داره.

ادوارد و فنریر به سرکادوگان نگاه کردن که این بار مرگ رو به اسبش بسته بود داشت با خودش می‌کشید.

- ولی من حس خوبی ندارم نسبت بازی. نمیشه بازی نکنیم؟
- نه. حالا بیا با هم تمرین کنیم که به ترس‌ت غلبه کنی.
- می‌دونی چیه؟ ارباب گفته برم باغ خونه ریدل رو تزئین کنم و بهش برسم من برم.

فنریر ادوارد رو که در حال فرار بود رو از پشت یقه‌ش گرفت و رو هوا نگه داشت.
- ارباب خودش بهم گفت تا موقعی که بازی نکنی نذارم بری خونه ریدل.

ادوارد که دید راهی نداره و باید بازی کنه، سرش رو به آرومی تکون داد و سوار جاروش شد.


روز مسابقه.

اعضای دو تیم توی زمین کوییدیچ در حالی که منتظر شروع بازی بودن به منظره درگیری دست‌های دو کاپیتان نگاه می‌کردن که در تلاش بودن دست همدیگه رو بشکنن. همه نفس‌هاشون رو حبس کرده بودن به دست‌ها نگاه می‌کردن. تا اینکه...

- بچه‌ها؟ ما که اصلا کاپیتان نداریم. تیم حریف هم کاپیتان نداره.

ملت یکم حرف رو مزه مزه کردن به این نتیجه رسیدن که اون شخص درست میگه. پس همگی به دو دستی که بدن نداشتن و داشتن همدیگه رو فشار می‌دادن نگاه کردن. دو دست هم که دیدن لو رفتن، به این صورت دویدن و از زمین خارج شدن. ولی دویدن دست‌ها همون و تشنج کردن اعضای دو تیم همون.

بعد از کلی دایره‌ای دویدن و جیغ زدن، بازیکن‌ها آروم شدن و با سوت داور به آسمون رفتن. ادوارد ترسون و لرزون گوشه‌ای خودش رو به دور از ماجرا نگه داشته بود. الکساندرا ویبره زنان به سمت بازیکن های حریف می‌رفت و سعی می‌کرد کوافل رو ازشون بگیره ولی به خاطر لرزش زیاد دستش نمی‌تونست. مرگ به سمت تماشاچی‌ها می‌رفت و با تموم کردن کارشون اسمشون رو از لیستش خط می‌زد. لاوندر فریاد کنان هرماینی رو صدا می‌زد. هاگرید بدون توجه به بازی داشت ساندویچی که آورده بود رو می‌خورد. تنها امید تیم به اما و فلور بود. اما با کتابش بلاجرها رو می‌زد و فلور هم برای ذخیره زمان بیشتر هرچه سریع تر به دنبال اسنیچ می‌گشت.

- خوش اومدین به مسابقه کوییدیچ بین گریفندور و هافلپاف. هوا رو ببینید. چه ابرهایی. به. به. ببینید چقدر سفیدن. چقدر ابرن.

یوآن همینطوری از ابرها می‌گفت ولی نمی‌دونست که ابرها شخصیت آنتی یوآنی دارن. در نتیجه ابرها به خودشون می‌پیچیدن و به شکل کلمات نامناسبی در می‌اومدن. یوآن که دید وضع خرابه سعی کرد درمورد موضوع دیگه‌ای حرف بزنه.
- اونجا رو ببینید. مامان لرد با یه تیرکمون کنار زمینه و داره به سمت بازیکن‌ها میوه پرتاب می‌کنه. حتما در مصاحبه قلم پر ازش می‌پرسم که چرا این کار رو می‌کنه.

یوآن شروع کرد به تبلیغ کردن درمورد قلم پر و حواسش به مسابقه نبود. مسابقه‌ای که یه ایراد بزرگ داشت. هیچکس سعی نمی‌کرد گل بزنه و کوافل رو هی به هم پاس می‌دادن.


کمی قبل، وسط مسابقه.


- این کوافل چرا داره بوق میزنه؟
- بوق میزنه؟ بده ببینم...
- چته؟
- بگیرش. مال خودت. یه بمب کود حیوونیه. اگه زیاد نگهش داری منفجر میشه.
- حالا چیکارش کنم؟
- بده بغلی.
- بغلی بگیر.

بقیه بازیکن‌ها هم که این رو شنیدن سعی کردن متفرق بشن ولی انگار همه نمی‌خواستن که متفرق بشن.

- اگه بگیرمش ناظر میشم؟
- نه. وییی. ویی.
- پس بغلی بگیر.
- این چرا وقتی پرت میشه منفجر نمیشه؟
- نوع جدید بمبه... بغلی بگیر... آمریکاییه. چینی نیست.
- عالیه!


زمان حال.

- اونجا رو ببینید دوستان. مودی داره میره سمت بازیکن‌ها. انگار مشکلی پیش اومده... مهم نیست. بیایید درمورد قلم پر بیشتر براتون بگم.

چشم باباقوری که حرکات بازیکن‌ها به نظرش مشکوک بود به سمت بازیکن‌ها پرواز کرد تا باهاشون بازجویی سرپایی انجام بده.
- ببینم اینجا چه خبره؟ همتون مشکوکید. نکنه استخدام شدین تا بازی کوییدیچی که من داورشم رو به هم بریزید؟ این توطئه‌ی کیه؟ زود باشید حرف بزنید.
- پروفسور، همه توپ‌ها جاشون با بمب کود حیوانی عوض شده. نمی‌تونیم زیاد نگهش داریم. باید در گردش باشه.
- بعد این چه نوع بمبیه که بعد از برخورد منفجر نمیشه؟
- از این جدیدایه.
- دروغ‌گو ها. خائن ها. هروقت با روش‌های خاص ازتون اعتراف گرفتم آدم می‌شید.

همینطور که مودی درحال بازجویی سرپایی بود و یوآن هم در حال تبلیغ قلم پر، رعد و برقی به وسط زمین مسابقه خورد کله مو و ریش سفیدی به طور برعکس از ابر ها بیرون اومد.
- بازی بسه. خسته شدیم.


و دنیا توسط صاعقه زئوس به پایان رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد در 1399/5/23 23:38:33
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 23:18
نمایش جزئیات
آفلاین
این پست توسط اما دابز نوشته شده و صرفا توسط بنده ارسال شده است.

گریفیندور vs هافلپاف

سوژه: بمب کود حیوانی

- خب همرزمان کسی سوالی نداره؟
- من اجازه دارم یه سوال بپرسم؟ اگه یهو سر مسابقه مثل لاوندر بشیم باید چی کار کنیم؟

سرکادوگان که به زور سعی داشت جلوی خود را بگیرد تا خمیازه نکشد اول به لاوندر خوابیده و بعد به اعضایی که سعی می کردند پلک هایشان را باز نگه دارند، خیره نگاه کرد.
- خب هم رزم تنها راهش... هااعام... این که همدیگر رو بیدار نگه داریم و حواسمون به مسابقه با...هااعام... باشه. لطفا اون لاوندر رو هم بیدار کنید.

الکساندر محکم سقلمه ای به لاوندر زد و او را از جا پراند. اعضای گریفیندور که اصلا شب نخوابیده بودند به زور از جای خود برخاستند تا به سمت زمین مسابقه بروند.

- شجاع باشید دلاوران! ما باید مسابقه رو ببریم.
- من که خیلی شوجاعم. حتی با اینکه خوابم میاد.

هاگرید خواست چماقش را بالا ببرد و دور سرش بچرخاند که با صدای جیغ اعضا منصرف شد و با برداشتن جارویش از رختکن خارج شد.

زمین مسابقه:

هوای بیرون صاف بود و نسیم ملایمی می وزید. همه گروه های برای تماشای مسابقه آمده بودند و جایگاه تماشاچیان تقریبا پر شده بود. قسمتی از ورزشگاه لباس های زرد و سیاه پوشیده بودند و از دور مانند زنبوری غول پیکر دیده می شدند و قسمتی دیگر از ورزشگاه قرمز و زرد پوشیده بودند و ما بین آن ها افرادی با ردا های سبز/ سیاه و آبی/ سفید نیز دیده می شدند.

- با سلام به همه دوستان! یوآن ابرکرومبی هستم با یه گزارش کوییدیچ دیگه. همونطور که خبر دارین بازی امروز بین گریفیندور و هافلپافه. شور و شوقی وصف ناپذیر کل ورزشگاه رو فرا گرفته... ولی، نه انگار گریفیا یکم بی حوصلن و خوابشون میاد! ولی، نه انگار گریفیا یکم بی حوصلن و خوابشون میاد! البته برای اینکه خوابتون بپره یک بار دیگه میگم که من بهترین گزارشگر کوییدیچ هستم. خوش صدا ترینشون حتی! و حالا بازیکن های هافلپاف وارد زمین می شن همشون کاملا شاد و سرحالن. جلوتر از همه مهاجمین یعنی وین هاپکینز، زاخاریاس اسمیت ،کندرا دامبلدور ایستادن و بعد مدافعین حسن مصطفی و ارنی پرنگ... نگاه کنید! ارنی سرش رو با باند محکم بسته و فقط چشماش معلومه؛ فکر کنم دسته گل هاگرید باشه.... جستجوگر هافلپاف، کج پا وارد زمین می شه و باید ببینیم چه طوری می خواد اسنیچ رو با اون پنجول های گربه ایش بگیره در آخر برایان سیندر فورد همچنان که داره عشق پراکنی می کنه و انرژی مثبت می ده وارد زمین می شه. اون طرف تیم کوییدیچ گریفیندور رو می بینیم که گویا وضعش واسه بازی مساعد نیست و همه اعضا خوابشون میاد. حتما کنجکاو شدید که بدونید چرا... خب تا یوآن رو دارین غم ندارین! یکی زیر برج گریفیندور مقدار زیادی بمب کود حیوانی جاساز کرده بود و دیشب اونها به طرز عجیبی منفجر می شن و بوی بدشون کل تالار خصوصی گریفیندور رو می گیره و گریفندوریا مجبور می شن تا تو تالار اصلی بخوابن. برای همینه که خسته و کسل هستن. البته هنوز هیچکدوم از گروهک های تروریس... چیز... ببخشید اشتباه شد؛ هنوز هیچ کدوم از گروه های هاگوارتز مسئولیت این انفجار رو نپذیرفتند و خب، شاید سوال پیش بیاد که چرا من مثل بقیه اعضا خسته و کسل نیستم که جوابش آسونه! آخه من یوآنم و بمب انرژی! مثل...

یک لنگ دمپایی از جایی نامعلوم آمد و به سر یوآن نخورد! یوآن هدفی نبود که در یک جا ثابت بایستد و به همین دلیل نشانه گرفتنش بسیار سخت بود. ولی خب استعداد تحلیلی روباه کمکش کرد که بفهمد معنای پرتاب شدن دمپایی به سمتش چیست و تصمیم گرفت بجای توضیح دیگری ادامه بازی را گزارش کند.
- مهاجمین گریفیندور شامل سرکادوگان، الکساندر ایوانوا و مرگ و مدافعین شامل روبیوس هاگریدو اما دابز می شه. بعد از اون ها جستجوگر گریفیندور یعنی فلور دلاکور و در آخر لاوندر براون دروازه‌بان گریفیندور وارد زمین می شن. کاپیتان های دو گروه رو می بینیم که دارن با هم دست می دن و بازی شروع می شه!

با صدای سوت دو داور همه بازیکنان به هوا می پرند و سر پست های خود قرار می گیرند.
صدای یوآن در کل ورزشگاه می پیچد:
- بازی بین دو تیم، گریفیندور و هافلپاف شروع می شه، کوافل دست زاخاریاس و اون رو پاس می ده به وین؛ وین هم پاس می ده به کندرا. کندرا از سد الکساندر و کادوگان عبور می کنه و پاس می ده به زاخاریاس. زاخاریاس جلو می ره و دوباره پاس می ده به کندرا، کندرا آماده پرتاب کردن می شه وای انگار دروازه‌بان گریفیندور خوابش برده! کندرا جلوتر می ره و.... گل! گل برای هافلپاف! 10_0 به نفع هافلپاف. و یه بار دیگه یاد آوری کنم چقدر من خوش صدا و پر انرژیم و کارم درسته؟

هافلپافی ها با خوشحالی از جای خود بلند می شوند و صدای دست و جیغ و هوراهایشان کل ورزشگاه را فرا می گیرد. با صدای تماشاگران، اعضای تیم گریفیندور به خودشان می آیند و سعی می کنند مثل تمرین ها بازی را در دست بگیرند.

- سرکادوگان رو می بینیم که کوافل رو در دست داره و داره به سمت دروازه هافلپاف می ره یه بلاجر هم به سمتش میاد و نزدیک بخوره بهش که... هاگرید خودش رو می رسونه و با ضربه چماق بلاجر رو به طرف حسن مصطفی می فرسته. حسن هم با خنده بلاجر رو از خودش دور می کنه. سر کوافل رو به مرگ پاس می ده و قبل از اینکه مرگ اون رو بگیره، وین هاپکینز اون رو از تو هوا می قاپه. در همون لحظه اما بلاجری رو به سمت وین می فرسته. وین اشتباهی کوافلو به الکساندر پاس می ده و خودش با یه حرکت چرخشی تنبل وار حرفه ای از بلاجر جاخالی می ده. وای نگاه کنید! الکساندر کوافل رو نمی گیره و حتی خودش رو به گوشه ای می کشه تا کوافل دوباره به دست مرگ برسه.

مرگ دقیقا جلوی دروازه حریف ایستاده و آماده پرتاب کردن کوافل به درون حلقه بود.

- مرگ آماده پرتابه! زاخاریاس کم کم داره بهش نزدیک می شه... مرگ می ره که پرتاب کنه ولی نه، همونطور که دیدید مرگ کوافل رو به سرکادوگان پاس می ده... برایان هم که به طرف دیگه ای شیرجه رفته نمی تونه خودش رو به توپ برسونه و گل! گل برای گریفیندور! 10_10 مساوی.

بازی با همین منوال پیش می رفت. هرگاه هافلپاف گلی به ثمر می رساند گریفیندور هم سریع می آمد و آن گل را جبران می کرد.
بازی به طور شگفت آوری کسل کننده شده بود ولی این باعث نمی شد یوآن ابرکرومبی دست از گزارشگری بردارد.
- کوافل دست مرگه. کندرا و وین دارن اون رو دنبال می کنن نه، انگار فقط اون دو نفر نیستن! یه بلاجر هم داره وین و کندرا رو همراهی می کنه. کندرا خودش رو کنار می کشه و بلاجر به مرگ می خور... نمی خوره آخه هاگرید اون رو دور می کنه و به سمت ارنی می فرسته.

ارنی تلاش زیادی کرد تا بتواند بلاجر را از خود دور کند.
- آخه من نمی فهمم چرا اجازه دادن این نیمه غول گنده تو مسابقه شرکت کنه؟! همش تقصیر این که الان باید این همه باند رو روی صورتم تحمل کنم!


فلش بک _ تالار گریفیندور


فنریر جلوی تخته وایت بورد ایستاده و انقدر آن را خط خطی کرده بود که تقریبا هیچ چیز دیده نمی شد.
- بچه ها فقط دقت کنید که به مجازی ها پاس ندین و یا بلاجر ها رو الکی به سمت اونا او پرت نکنید!
- می شه بپرسم چرا؟
- چون اون ها مجازین توپ ازشون رد می شه و می افته دست حریف، اگه غیر از این بود که دیگه مجازی نبودن.

اعضای تیم کوییدیچ که یک شب قبل از مسابقه آمده بودند تا از تجربه فنریر استفاده کنند سری به نشانه ی《متوجه شدیم.》تکان دادند.

- مهاجمین همون از جناحین حمله کنن و در صورت لزوم حمله شاهین وار رو طبق تمرینات انجام بدن مدافعین هم اگه نتونستن بلاجر ها رو دور کنن باید دفاع دو مدافعه رو انجام بدن.
- اثن نیگران نباشید! خودم خورد و خاکشیرشون می کونم!

هاگرید با گفتن این جمله چماقش را بالا او برد و در هوا تکان داد ولی مدافع دوم اما، هیچ حرفی نزد و به جای قدرتنمایی فقط به کتاب کوییدیچ در گذر زمانش چشم دوخت.

- من چوماقم رو اینجوری بالا می برم و بعد می چرخونمش...

هاگرید هم روش دور کردن بلاجر ها را توضیح می داد و هم با هیجان و شدت بسیاری چماقش را در هوا می چرخاند که ناگهان چماق از دستش در رفته و بعد از بلند کردن جیغ بچه ها، جیغ بانوی چاق و شکستن شیشه های تالار، از آنجا بیرون رفت و...

شترق!


- آااااااخ!



اول صدای برخورد چماق با چیزی و بعد از آن صدای فریاد فردی، باعث شد همه دانش آموزان مثل مور و ملخ جلوی پنجره بریزند.


پایان فلش بک



-مر گ دوباره آماده ی پرتاب شده جلو می ره و پرتاب می کنه ولی برایان سیندر فورد با عشق کوافل رو می گیره... امتیاز هر دو گروه همچنان صد و بیسته؛ الان امید هر دو تیم به جستجوگراشونه.

کمی بالا تر از جایی که دو تیم کوییدیچ بازی می کردند، فلور و کج پا مشغول جستجوی اسنیچ بودند و همزمان با گشتن دنبال اسنیچ، به گزارش یوآن هم گوش می دادند.
در بین این هیاهو ناگهان چشمان خسته فلور به اسنیچ طلایی افتاد. او با سرعت به سمتش پرواز کرد البته رقیبش هم بی کار نماند و همزمان با او به سمت اسنیچ اوج گرفت.

- اوه اون بالا مثل اینکه جستجو گرا یه چیزی دیدن که دارن با این سرعت به سمتش می رن. فلور دلاکور جلوتره و کچ پا هم سایه به سایه دنبالشه اما این پایین داره اتفاقات جالب تری می افته. حسن مصطفی داره... .

فلور تقریبا به اسنیچ رسیده بود، فقط کافی بود تا دستش را به سمت آن دراز کند و بگیردش که...

پاااق

ناگهان چیزی بد بو به صورتش برخورد و حواس او را پرت کرد.
کج پا با خوشحالی به سمت اسنیچ شتافت ولی تا خواست آن را بگیرد، اسنیچ غیب شد.
فلور که درحال تمیز کردن صورت خود بود فریاد زد:
- بمب کود حیوانی؟ کی این رو سمت من پرت کرد؟

و با دیدن چهره بشاش کج پا جوابش را گرفت.
- هی! این تقلب محسوب می شه! تو با بمب کود حیوانی زدی تو صورت من!؟... نکنه اون بوی بد توی تالار هم کار شما بود؟

چهره کج پا بشاش تر از پیش شد و آرام سر تکان داد.

فلش بک_ تالار هافلپاف

- آخ! یکم آروم تر درد داره!
- میشه انقدر نق نزنی ارنی؟
- کندرا مگه نمی بینی یه چماق به چه بزرگی خورده تو سرم! خب تو هم اونجوری فشار می دی درد داره خب. آیییی!

ارنی روی کاناپه دراز کشیده و تکه گوشتی سرد را روی سرش قرار داده بود، کندرا دامبلدور نیز کیسه ای پر از یخ را روی چشم ارنی گذاشته و فشار می داد.

- چرا داری یخ رو رو چشمم فشار می دی!؟
- تا زودتر خوب بشه.
- ولی چشمم که آسیب ندید...
- آره آره... بهتره همینطور باور کنیم که...

هنوز جمله کندرا به اتمام نرسیده بود که زاخاریاس و حسن مصطفی وارد تالار شدند و با ورود آنها ارنی با خوشحالی از جا پرید و کندرا از این حرکت ناگهانی کندرا زهره ترک شد.
- بابا آروم تر! انگار نه انگار چماق خورده تو سر و چشم و چالت!

ارنی پرنگ بدون توجه به کندرا رو به حسن کرد و با شور و شوق پرسید:
- چی شد؟ داورا چی گفتن؟ چی کار کردن؟ ما رو برنده اعلام کردن؟ گریفیندور رو جریمه کردن؟ هاگرید رو از بازی محروم کردن؟ به ما امتیاز اضافه کردن؟ چی شد بالاخره؟

حسن مصطفی که بعد از دیدن چهره هیجان زده ارنی از شدت خنده روده بر شده بود سعی کرد خودش را کنترل کرده و گلویش را صاف کند.
- عهههه هوی هویییی عه عهه عه. چقد سریع گفتی! ههه عههه عه هه خب، چیز... ارنی جان اونا اصلا هیچی نگفتن هههه.
- چی؟ هیچی نگفتن؟

چشمان ارنی از تعجب اندازه توپ تنیس شده بود. زاخاریاس اسمیت که آن تا زمان هیچ حرفی نزده بود جلوتر آمد و گفت:
- اونا می گن این کار هاگرید عمدی نبوده و به همین دلیل خطا محسوب نمی شه و داورا هیچ تغییری تو زمان یا امتیازات مسابقه ایجاد نمی کنن. اون هاگرید غول پیکر زده یکی از اعضای مهم تیم رو ناکار کرده اون وقت حتی جریمه هم نشده! اگه من داور کوییدیچ بودم حتما حق رو به هافلپافیا می دادم و گریفیندور رو از بازی محروم می کردم. اصلا اگه من داور بودم هیچ مشکلی پیش نمی اومد و بازی به خوبی پیش می رفت.
- من که نمی فهمم! چرا همه همیشه در حقم ظلم می کنن؟ این یعنی بی عدالتی! این دنیا اصلا با من خوب نیست این از اون چماق بی خانمان که دقیقا باید وسط سر من فرود می اومد اونم از اون داورا! حتی بچه که بودم یه ناظم داشتیم که همیشه...

البته قبل از از اینکه بتواند خاطره اش را تعریف کند گوشت از روی سرش سر خورد و وارد دهانش شد.
ارنی با انزجار گوشت را از دهانش بیرون آورد.
- اینم از این.

وین که گوشه تالار کز کرده بود و داشت گورکنش را ناز می کرد گفت:
- اصلا با این وضع ارنی ما چه جوری می تونیم بازی رو ببریم؟
- تو نا امید نمی شی. ما بازی رو می بریم!

برایان که مدتی درحال تعمیر دستگاه تولید بخار مصنوعی بود، دست از تعمیر دستگاه کشید و آمد تا به اعضای گروهش انرژی مثبت بدهد.
اول از همه رو به روی ارنی نشست:
- همیشه حق با توئه.
- همیشه حق با منه؟
- هیچ کس نمی تونه جلوی تو رو بگیره.
- هیچکس نمی تونه جلوی من رو بگیره!؟
- تو لطف اونا رو جبران نمی کنی.
- من لطف اونا رو جبران نمی...

با این حرف برایان چیزی در چشمان ارنی درخشید و ایده ای ناب به ذهنش رسید.
- چرا، اتفاقا من لطف اونا رو جبران می کنم!... تازه یه فکر خوب هم براش دارم. وین، اون بمب های کود حیوانیت رو هنوز داری؟

پایان فلش بک.

- ای نامردا! کار هاگرید عمدی نبود ولی کار شما کاملا عمدی بود و تقلب محسوب می شه! من این رو به داورا گزارش می کنم!

کج پا پوزخندی زد و آرام از آنجا دور شد. فلور به جایگاه داوران نگاه کرد گویا داوران متوجه خطای کج پا نشده بودند و حتی اگر خودش هم این موضوع را به آن ها می گفت قطعا به این راحتی هم حرفش را باور نمی کردند.
- فعلا نمی تونم چیزی رو ثابت کنم بهتره همون به بازی کردن ادامه بدم.

او هم راهش را به طرفی کج کرد تا جستجو را از سر بگیرد.
کم کم گرمای شدید جای خود را به هوای خوب و نسیم خنک می داد و همه را بی حوصله می کرد. همه را به جز یک نفر.

-...150-150 برابر! ایول به این دو تیم! چرا صدای تشویق کسی نمیاد؟ مگه میشه اصلا یوآن به این خوش صدایی و خفنی گزارش کنه و کسی توجه نکنه؟

صدای یکی از جمع بلند شد:
- ولمون کن دیگه بابا. این بازی کجاش جالبه؟ هی مساوی می شن!
- آهان فهمیدم نکنه حوصله تون سر رفته؟... خب اگه اینطوره من یه پیشنهاد عالی براتون دارم. میتونید به اسپانسر عزیز این مسابقه مراجعه کنید:اینجا!

این بار صدای اعتراض و ناسزا و حتی پرتاب گوجه و چیپس و پفک تماشاگران به سمت یوآن بلند شد، جوری که فلور و کج پا هم آن را شنیدند. ولی آن دو حتی برنگشتند تا ببینند مردم چه کسی را مورد لطف و رحمت خود قرار می دهند زیرا در آسمان اسنیچ را دیده بودند و با سرعت به سمتش می رفتند.

کج پا از غفلت داوران استفاده کرده و دو تا بمب کود حیوانی به سمت فلور پرتاب کرد ولی او جاخالی داد و بمب ها به طرف دیگری پرتاب شدند. کج پا دوباره دستش را داخل کیسه ای که به جارویش متصل بود فرو برد و چند بمب دیگر پرتاب کرد.
فلور باید برای نجات خودش کاری می کرد چون اگر همینطور پیش می رفت کج پا زودتر از او به اسنیچ می رسید و هافلپاف برنده می شد.

ناگهان فکری به ذهن فلور رسید و با خنده ای شیطانی به کج پا خیره شد. سپس گردنبندش را که مروارید بزرگی داشت از گردن باز کرد و با شدت آن را به سمت کیسه کج پا پرتاب کرد.
برخورد مروارید گردنبند با کیسه همان و انفجار بمب کود حیوانی درون کیسه همان!

- وای مثل اینکه اون بالا یه خبراییه. کج پا نمی تونه جاروش رو کنترل کنه، تعادلش رو از دست داده و داره با تمام سرعت فرود میاد و فلور... فلور اسنیچ رو گرفته! بازی دیگه تمومه! برنده این بازی به نفع گریفیندور تموم شد! اوخ... کج پا با صورت خورد رو زمین.


صدای هورای گریفیندوری ها به هوا رفت و همه با خوشحالی تمام رفتند تا برای جشن گرفتن آماده شوند، البته بعد از اینکه بوی تالارشان از بین رفت.
در این میان فلور آهسته خودش را به کج پا نزدیک کرد و گفت:
- دیدی آدم با تقلب هیچ وقت برنده نمی شه؟! این رو به بقیه هم تیمی هات هم بگو.

بعد از او فاصله گرفت و خودش را به رختکن رساند. اعضای تیم که خیالشان از بابت بازی راحت شده بود با خیال راحت داخل رختکن خوابیده بودند. فلور هم خمیازه ای کشید و به آن ها ملحق شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
گریفندور vs هافلپاف

دو راهی


گاهی در زندگی هر ساحره و جادوگری، لحظاتی پیش میاد که ساحره و یا جادوگر مزبور، در حالی که به شدت احساس فلاکت و درماندگی می‌کنه، از ته دل به درگاه مرلین دعا می‌ کنه که انتخابش بعداً برایش نتیجه‌های ناخوشایند و گاها مرگبار به بار نیاره.
مثلاً گفته شده هنگامی که ریگولوس تصمیم داشت قاشق قاشق زهر رو بریزه تو حلق کریچر سر یه دو راهی موند. در واقع اون می دونست با دزدیدن قاب اویز اربابش پیشاپیش به چیز رفته ولی نمیتونست باور کنه که دیگه نمیتونه برگرده خونه پیش خانوادش. در نهایت هم در حالی که به تک تک اعضای خاندان مطهر بلک توسل می جست، تصمیمش رو گرفت و خب سرنوشت ریگولوس بر کسی پوشیده نیست، مرحوم به بوق رفت.

و یا مثلاً گفته شده تو اون شب کذایی، وقتی دراکو مالفوی چوبدستیش رو تو چشم و چال دامبلدور فرو کرد، زیرلب دعا می کرده که یه دست و یه پا نداشت، ولی یک نفر از منجلاب این دوراهی بکشم یا نکشم میکشیدش بیرون. گرچه تو در این مورد اخیر، حضرت مرلین به فریادش رسید و اسنیپ ملعون خیلی فیلم هندی طور پرید وسط و یک آواداکدورای آبدار به سمت دامبلدور مفلوک فرستاد و شوتش کرد پایین تا روی سنگفرش های مدرسه کتلت بشه. البته نویسنده اشاره میکنه این دوراهی همچین هم به ضرر دراکوی لوس و ننر نشد چون چند وقت بعد ولدمورت یقه چرب اسنیپ رو گرفت و به بوق دادش چون فکر میکرد مالک ابر چوبدستیه و خیلی شانسکی جون دارکو نجات پیدا کرد.

پس همینطور که می بینید دوراهی ها در موقعیت ها و شرایط مختلف یقه ی جامعه جادوگری رو میگیرن و بسته به آدمش، نتایج به شدت زیانبار یا مناسبی به جا می ذارن که متاسفانه تیم کوییدیچ گریفندور هم از این قاعده مستثنی نبود.
در واقع همون لحظه که اعضای تیم داشتن خسته و کوفته از آخرین تمرینشون میرفتن سر بازی خبر نداشتن یه دو راهی زشت و گنده سر راهشون سبز شده. یه دو راهی بدون هیچ تابلوی راهنما یا علامت هشدار، که در یک سمتش جاده خاکی و در سمت دیگه اش یک جاده آسفالت ترک خورده قرار داشت. اعضای تیم هاج و واج به دوراهی زل زده بودند و سرشون را می خاروندن. بلاخره ادوارد که در اثر خاروندن سرش با قیچی، دیگه داشت کم کم دردش می اومد، گفت:
- کسی یادشه همچین راهی توی مدرسه بود؟

بقیه به نشانه نفی سرشون رو تکون دادن. ادوارد هم که انقدر از تمرین خسته بود با بی قیدی شونه بالا انداخت.
- به نظرم از جاده آسفالته بریم، جاده خاکیه مشکوک میزنه.

الکساندرا چینی به ابرویش انداخت و گفت:
- من میگم از جاده آسفالته بریم حتماً برای مسابقه دیر می رسیم، من مطمئنم این راه الکی جلوی ما سبز نشده. می خوان مارو از مسیرمون گمراه کنن. از خاکیه باید بریم میونبره!

بقیه با فک های افتاده تو کف این استدلال مونده بودن ولی الکساندرا زحمت نکشید دلیلش رو توضیح بده. چند ثانیه بیشترطول نکشید تا صدای همهمه ها بالا بگیره.

- از آسفالته بغیم، من خاکی دوست نداغم!

- تو بیجا کردی دوست نداری! از آسفالته بریم تا فردا شبم نمی رسیم!

معلوم نبود با اینهمه اختلاف آرا، چطوری یک تیم شده بودن. می شه همه اینارو گذاشت به پای بدبیاری و جبر روزگار! ولی هرچی بود تو این شرایط به وضعیت کمکی نمی کرد. مسابقه به زودی شروع میشد و الکساندرا و ادوارد دعوای زن و شوهری راه انداخته بودن و اما و لاوندر سعی میکردن جداشون کنن. اینجا بود که دنیا نشونشون داد همیشه وضعیت بدتری هم میتونه رخ بده. درحالیکه که بحث حسابی بالا گرفته بود، ناگهان خرگوش سفید و تپل مپلی از ناکجا آباد پیداش شد و در حالی که هر چند ثانیه یک بار ساعت جیبی بزرگش را نگاه می کرد، با عجله از بغل آنها رد شد و وارد جاده ی خاکی سمت چپ شد:
- دیرم شده! وای مرلین جونم دیرم شده!

ملت که دعوا کردن یادشون رفته بود تو بهت و حیرت منظره ای موندن که دیده بودن. این دیگه چه کوفتی بود؟
اما تیم فرصت اینو پیدا نکرد تا خودش رو جمع و جور کنه و به یه جمع بندی برسه . هاگرید که عنان از کف داده بود نعره زنان و هوار کشان دنبال خرگوش افتاد:
- آبگوشط! آبگوشط خرگوش!

دویدن دنبال خرگوش کاریه که شما از دختر بچه ها انتظار دارین. اما خب هاگرید خرس گنده با اون هیکل فقط فکر شکمش بود. بدون توجه به بقیه که با بهت به این صحنه ها نگاه میکردن دویید دنبال خرگوشه و این وسط از روی چندتا دانش آموز بخت برگشته رد شد که سعی میکردن خودشون رو برای دیدن مسابقه به موقع برسونن. البته ظاهرا فقط دانش آموزا نبودن که این وسط کتلت شده بودن. وقتی چای چپ غول آساش رو در تلاش برای تعقیب بلند کرد تو یه نظر نقش و نگاری از یه چهره به شدت آشنا کف کفشش دیده شد... فلور!

اعضای تیم:

مرگ درحالیکه لیست بلند بالاش رو تو هوا تکون می داد گفت:
- هنوز نوبت اون نشده ای موجود بی خاصیت شکم پرست! همین حالا اون رو برش گردون اینجا!

و تو کسری از ثانیه دود شد و دنبال هاگرید راه افتاد. حالا پشت سرشون تیمی باقی مونده بود که تو چند ثانیه تقریبا نصف اعضاش رو از دست داده بود!

نیم ساعت بعد- رختکن تیم کوییدیچ

اعضای باقی مونده تیم با هول و اضطراب اطراف رختکن قدم می زدن. ادوارد هر چند ثانیه یه بار یه دستی به موهاش می کشید و تا اون لحظه چند جای رختکن چند دسته مو ریخته بود روی زمین. هرچند دقیقه یه بار سرش رو بالا می آورد و با بهت به بقیه نگاه میکرد و به لاوندر که روی زمین نشسته بود و مشغول نقاشی روی یه بشکه بود چشم غره می رفت.
چند دقیقه بعد از اینکه سه نفر از اعضای تیم وارد دو راهی مشکوک شدن دنبالشون رفته بودن ولی مثل اینکه این یه بار حق با الکساندر بود. هیچ جا هیچ نشانی از هیچکدومشون نبود حتی همون خرگوش مسخره ای که باعث و بانی این وضعیت شده بود. ادوارد دخترا رو که داشتن دنبال بچه ها میگشتن رها کرده بود و سریع خودش رو به دفتر مودی رسونده بود تا با اعلام وضعیت اضطراری تیم، مسابقه رو تا پیدا شدن بچه ها کنسل کنه. ولی مودی در حالیکه یه دستش تا ارنج تو دماغش بود و با اون یکی داشت پشتش رو میخاروند گفته بود هر راهی دوست داری برو چون به هیچ وجه وقت نه تمدید میشه نه مسابقه کنسل میشه. کلا از مودی توقع بیشتر از اینم نمیشد داشت.

نتیجتا ادروارد وقتی دید نه خبری از بچه ها شد و نه تونست با مودی به نتیجه برسه درحالیکه زمین و زمان رو لعنت میکرد برگشته بود تا با اعضای باقی مونده همفکری کنه. خدارو شکر برای این مواقع دو تا ذخیره داشتن، سر کادوگان و نویل!

اما نویل مادرمرده که همیشه این‌ پاش به اون پاش میگفت غلط کردی، اتفاقی از بالای پله ها پرت شد و تا دم در خود سرسرا رو غل غل خوران طی کرد و نصف استخون هاش شکست و ضربه مغزی شد. گریفندور موند و یه کادوگان که با غرغر فراوان اجازه داد از روی دیوار برش دارن. ولی هنوز دوتا جای خالی باقی مونده بود. چاره ای نمونده بود جز کلاغ رو جای قناری رنگ کردن.
برای پست هاگرید متاسفانه گزینه دم دستی وجود نداشت و کسی با اون طول و عرض تو هاگوارتز پیدا نمیشد. پس ناچارا یه بشکه بزرگ رو از تو آشپزخونه کش رفتن و لاوندر افتاد به جونش و براش ریش و سیبیل کشید تا شبیه هاگرید به نظر بیاد. ادوارد باید اقرار می کرد که نتیجه کار زیاد تفاوت فاحشی نداشت
.
اما برای مرگ چه جایگزینی میتونستن پیدا کنن؟ این وسط در حالیکه بقیه کاسه چه کنم چه کنم دستشون گرفته بودن اما دابز هم به صورت مشکوکی غیبش زده بود. دیگه کم مونده بود دود از کله ادوارد بلند شه. اما در همون لحظه اما دابز نفس زنان وارد شد و در حالی که پشت سرش افسار یک راس تسترال رو میکشید که به نظر نمی اومد از بودن اونجا زیاد خوشحال باشه. ادوارد با تعجب گفت:
-این دیگه اینجا چیکار داره؟

اما با پست دست عرق سر و صورتش رو خشک کرد.
- از طویله خونه ریدل کش رفتم. قراره جای مرگ بازی کنه.

- این!؟

- ایده بهتری داری نابغه؟ از کل هیکل مرگ فقط دوتا بال هاش معلومه، اینم بال داره دیگه! چند دقیقه دیگه باید بریم تو زمین. اینم قرار نیست برامون گل بزنه فقط قراره جای خالی مرگ رو پر کنه. بپر یه ردا براش جور کن بکشیم سرش.

تسترال سرش رو تکون داد و ادوارد با بهت بهش زل زد. چه مسابقه ای قرار بود پیش رو داشته باشن. مرلین بهشون رحم کنه!

همون لحظه- ناکجا آباد

- شما بازی ملکه سرخ پوش رو بهم زدید و به دستور ایشون بازداشت هستید!

فلور و مرگ ناخواسته یه قدم عقب رفتن ولی هاگرید تو همون حالتی که بود باقی موند. حلقه محاصره سربازها داشت تنگتر میشد و باعث شده بود تا فلور زیرلبی ابا و اجداد هرچی دو راهی و مخترع این واژه و هرچی بهش مربوط بود رو مورد لطف و عنایت قرار بده. چی شده بود که اونجا گیر کرده بودن؟

از لحظه ای که عین آدامس چسبید کف کفش هاگرید و طی یه توفیق اجباری وارد این سوراخ شده بود یه لحظه خوش ندیده بود. همون سوراخی که چند صد متر دورتر از دوراهی بود و هاگرید در پی دنبال کردن خرگوش پریده بود توش. کسی تو باورش هم نمی گنجید کسی در ابعاد هاگرید بتونه از سوراخ رد بشه ولی هیچوقت نمیشد قدرت قلم نویسنده رو دست کم گرفت. اقلا توقع می رفت به تبعیت از داستان آلیس در سرزمین عجایب سر از یه سرسره ای چیزی دربیارن نه اینکه با اون شدت بخورن زمین و کتلت تر از چیزی بشن که بودن.

کمی طول کشیده بود تا مرگ بتونه دوباره سرهم بشه و با کمک تلمبه دوچرخه سواری فلور رو رو به راه کنه. هاگرید هم تمام مدت داشت بین درختچه ها و بوته های اطرافشون دنبال خرگوشه میگشت. تا اینکه آخرش یه کرم ابریشم در هیبت رودولف لسترنج یا شاید هم یه رودولف لسترنج تو قالب یه کرم ابریشم با عصبانیت بوته هارو کنار زد و بهشون گفت سر کار رفتن و دنبال خرگوشه نگردن. بچه ها با فک های افتاده به این موجود نوظهور نگاه میکردن که وسط بوته ها نشسته بود و داشت برای خودش قلیون میکشید وقتی ازش پرسیدن با رودولف نسبتی داره یا نه گفته بود چنین تسترالی رو نمی شناسه و زودتر برن دنبال کارشون!

در نتیجه اکیپ سه نفره تو بهت و حیرت راه افتاد تا بلکه بتونه مسیر خروج رو پیدا کنه.
معلوم نبود چقدر مسافت طی کردن یا چه مدته که اونجا هستن ولی به اندازه کافی چیزای عجیب و غریب دیده بودن. کی باور میکرد آدمهای اون دور و بر انقدر بی ملاحظه باشن که کیک وکلوچه هاشو سر راه پخش و پلا کنن و هاگرید شکم پرست رو وسوسه کنن تا ازشون بخوره و پشتبندش مرگ و فلور مجبور بشن دنبال هاگریدی بگردن که اندازه موش شده.
اگرچه از ایده کسی که بطری نوشیدنیش رو سر راه ول کرده بود خوششون اومد. چون فلور که شدیدا تشنه شده بود با خوردنش به اندازه یه خونه سه طبقه بلند شد و تونست یه مسافتی مرگ و هاگرید رو بگیره کف دستش و در واقع راهشون رو کوتاهتر کنه.
خلاصه که دنیایی بود پر از آشناهای نا آشنا. از رودولف هزارپا بگیر تا حسن مصطفیایی در قالب گربه که به خودش لقب بوقشایر می داد و عادت داشت خودش رو غیب و ظاهر کنه و این خلاف چیزی بود که بچه ها از حسن مصطفای واقعی می شناختن چون اون معمولا عادت داشت بقیه رو غیب کنه.

خلاصه که حسن بوقشایر بهشون گفته بود که اونا تو دنیای بوقستان غربی گیر افتادن و باید همین مسیر رو ادامه بدن تا برسن قصر ملکه و از اون بپرسن چطور می تونن از اینجا خلاص بشن. کسی هم این وسط نپرسید اینهمه آدم اینجا هست چرا زرتی باید برن از ملکه مملکت سوال کنن؟ ولی خب وقتی برای بحث کردن نبود.
در نتیجه بدون جر و بحث راه افتادن. کم کم آثار شربتی که فلور خورده بود از بین می رفت و به قد سابقش برگشت و مجبور شدن پیاده بقیه راه رو گز کنن. بلاخره از دور تونستن یه تیکه زمین رو ببینن که یه دست سفیده.
وقتی جلوتر رفتن متوجه شدن که اون چیز سفید یه سفره بزرگه که وسط راه رفت و آمد ملت سبز شده. وسط سفره به اون بزرگی که قد یه زمین بازی کوییدیچ بود فقط یه موش و یه خرگوش صحرایی به همراه یه مرد کلاه به سر شبیه ادوارد نشسته بودن و خربزه قاچ می کردن و وقتی جماعت خسته رو دیدن بهشون تعارف کردن بشینن باهاشون خربزه بزنن که هاگرید بدون معطلی دعوتشون رو لبیک گفت. فلور که سعی میکرد به منظره نفرت انگیز دو لپی خربزه خوردن هاگرید نگاه نکنه مودبانه پرسید:
- ببخشید نزدیکترین راه رسیدن به قصر ملکه از کدوم طرفه؟

موش که شباهت تردید ناپذیری به لینی داشت (یا شاید هم لینی بود که شباهت زیادی به این موشه داشت) دستی به سیبیل هاش کشید تا آثار خربزه رو از روشون پاک کنه.
- برای چی میخواید ملکه رو ببینید؟

فلور خواست بگه تا ما رو از این بوقدونی نجات بده ولی به نظرش اومد خیلی جواب مودبانه ای نیست پس عوضش گفت:
- میخوایم بپرسیم چطور میتونیم برگردیم دنیای خودمون.

کلاه به سر که شبیه ادوارد بود به زور چنگالش رو که به مقادیری اب دهان وتیکه های خربزه مزین بود از دهن هاگرید بیرون کشید.
- ملکه الان کسی رو نمیبینه داره اونطرف جنگل با پادشاه چوگان بازی میکنه.

فلور و مرگ نگاهی رد و بدل کردن. اصلا مهم نبود ملکه داره چه کاری میکنه. حتی ملکه اگر در حال مردن هم بود باید جوابشون رو میداد بعد سرش رو میذاشت زمین! اونا این چیزا حالیشون نبود!
مرد کلاه به سر که انگار از نگاهشون متوجه شده بود به اهمیت موضوع پی نبردن با لحن هشدار آمیزی گفت:
- یه وقت نرید سر وقتش موقع بازی ها! اون عاشق چوگانه و هیچ خوش نداره یکی سر بازی مزاحمش....

اون نتونست حرفش رو کامل کنه. هاگرید بی توجه به کلام هشدارآمیز کلاهدوز به صورت خودجوش فلور رو زد زیر یه بغلش، مرگ رو زد زیر اون یکی بغلش و به سمتی که بهش نشون داده شده بود راه افتاد، اما همین که ایستاد، پاش گرفت به گوشه سفره و با مخ اومد پایین، اما سرعت پایین اومدنش خیلی زیاد بود در نتیجه حرکتشون تبدیل شد به قل خوردن و تو یه لحظه دنیاشون زیر رو رو شد.
تا دقایقی از دنیای اطراف چیزی جز صدا و تصاویر درهم و برهم دیده نمیشد. تا اینکه وقتی نزدیک بود از اینهمه چرخش شکوفه بزنن و اطرافشون رو به رنگ های جدید مزین کنن کم کم از چرخش ایستاده بودن اون هم درست وسط بساط چوگان بازی ملکه! ظاهرا قبلش یه دور هم کل باغش رو شخم زده بودن و اگر با برخورد به دیوار متوقف نمیشدن چه بسا بقیه جاهای کاخ رو هم آباد میکردن.

ملکه حسابی آب و روغن قاطی کرد و یه دسته سرباز فرستاد تا گندزنندگان به تفریح هومایونیش رو خفت کنن.
فلور داشت به مرگ کمک میکرد دوباره سرهم بشه که چشم باز کرد و دید تو محاصره یه مشت سربازن و از ترس دست مرگ رو که هنوز سرش گیج میرفت گرفت و کشید عقب. اونطرف تر هاگرید پای دیوار درحالیکه سیارات منظومه شمسی دور سرش چرخ می خوردن ولو شده بود.
همون لحظه صدای تق تق کفش های پاشنه بلند سکوت رو شکست و ملکه از وسط جمع سربازهاش نمایان شد. فلور مات به زن قرمز پوش جلوشون خیره شده بود که کله ش در ابعاد یه کدو حلوایی بود و به نظر می رسید صورت بلاتریکس رو روش کنده کاری کردن. و چیزی که جای توپ زیر بغل زده بود شباهت زیادی به کله بدون موی ولدمورت داشت. ملکه جیغ کشید:
- به چه جرئتی بازی ملوکانه مارو بهم ریختین؟ ای جونورای ناشناس عجیب و غریب!

فلور با بهت گفت:
- تو بلاتریکس نیستی؟

- بلاتریکس دیگه کیه؟ سرشون رو بزنید! همین حالا!

کله بی موی ولدمورت از زیردست ملکه گفت:
- عزیزم به خودت فشار نیار!

مرگ نگاهش رو از صورت ملکه که داشت هرچه بیشتر همرنگ لباسش می شد برداشت و به کله ولدمورت دوخت که زیر بغل ملکه وول میزد. کم کم نقشه پلیدی تو سرش شکل گرفت که اگه کار می کرد، میتونست هم اونا رو از گردن زده شدن نجات بده، هم ممکن بود به موقع به مسابقه کوییدیچ برسن:
- علیا حضرتا! مارو به خاطر این ورود نا به جا ببخشید. ما فقط میخواستیم شما رو به بازی جذاب و مفرح چوگان خودمون دعوت کنیم که در حال حاضر روی زمین در حال برگزاریه!

اون سمت دو راهی:

ادوارد در حال که شر و شر عرق می ریخت، تمام سعی خودش رو کرد که قیافه ی مضطرب و تا خرتناق گناهکار خودش رو مظلوم و بی گناه نشون بده. اولین نفر از رختکن خارج شد و قیچی‌ هاش رو برای تماشاگرای گریفندور تکون داد. نیشش رو تا بناگوش باز کرد و یه دور سیصد و شصت درجه زد تا یکدفعه خودش رو رو در رو با مروپ گانت ببینه!
-سلام مادر ارباب!

-چرا قیافه ات شبیه آبمیوه نخورده ها رنگ پریده است ادوارد مامان؟

-چیزی نیست مادر ارباب، همه فیلم های تیم برتون همینن، گریممه.

مروپ که خیلی قانع به نظر نمی رسید نگاهش چرخید و به بشکه هاگرید افتاد.
-چرا قیافه هاگرید شبیه کساییه که انقدر خوردن دارن میترکن؟ من فکر کردم تو محفل غذا ندارن؟نکنه به خوردن بقیه محفلیا رو آورده؟

ادوارد نگاهی به تیم پشت سرش که همه از بیخ محفلی بودن و بشکه ای که قرار بود هاگرید باشه انداخت.
-نه چیزه...چون... اره چون سهم همه شون رو همین هاگرید میخوره.

ادوارد این رو گفت و لبخندی حتی پت و پهن تر تحویل مروپ داد که باعث شد گوشه های دهنش به شرف جر خوردن در بیان. خیلی آروم قدم برداشت تا از مروپ دور بشه که:
-یه ریگی به کفشته ادوارد!

-به تک تک هورکراکس های ارباب قسم، به جفت قیچی هام، به جد نازنینتون سالازار...

اادوارد در همین حال که قسم می خورد دوباره به سمت مروپ برگشت و با دیدن انگشت مروپ که جدی جدی به کفشش اشاره می کرد، ساکت شد. خم شد و در حالی که زیر لب به جد و آباد سایر هم تیمی هاش فحش میداد، چند تا از فضله های هیپوگریفی که جای مرگ چپونده بودن تو بازی رو از تو کفشش دراورد. حالا چرا این هیپوگریف هم باید زارت بره فضله کنه تو کفش ادوارد، اینم شانسه ادوارده.

ادوارد با فرمت از مروپ که ابروهاش با حالت مشکوکی بالا رفته بودن تا تونست فاصله گرفت و به وسط زمین رفت. سوت آغاز مسابقه زده شد و بازیکنان دو تیم به پرواز دراومدن.

بالقوه، تیم گریفندور از پتانسیل بالایی برای بردن بهره مند بود، تماشاچیان زیاد گریفندور ورزشگاه رو گذاشته بودن رو سرشون و تیم حریف برایان سیندرفورد رو توی دروازه داشت که خودش بنا به تجارب قبلی، گل به خودی به حساب میومد. ولی بالفعل، تیم گریفندور به جای یه حمله و یه دفاع، یه بشکه و یه تسترال داشت. همه امید ادوارد به این بود که کادوگانی که تونسته بودن به جای فلور بیارن، زود گوی زرین رو بگیره.

سرخگون دست بچه های هافلپاف بود. وین توپ به دست جلو میومد و حسن مصطفی و ارنی مک میلان، چماق به دست از دو طرف همراهیش می کردن. اما دابز که خیلی واقع بینانه امیدی به بشکه نداشت، نفس عمیقی کشید و خودش جلو رفت.
اما از چند تا از بازدارنده هایی که حسن و ارنی وحشیانه به سمتش میفرستادن جاخالی داد تا تونست بلاخره یکیشون رو دفع کنه و به وین بزنه. سرخگون از دست وین افتاد و الکساندرا ماهرانه اونو گرفت.
ادوارد با عجله جلو رفت و در کنار الکساندرا جای گیری کرد. مدافعان هافلپاف جا مونده بودن و الکساندرا برای گل کردن این ضد حمله، فقط برایان رو جلوی خودش داشت. الکساندرا به سمت حلقه ی وسطی شوت کرد. برایان دقیقاً جلوی حلقه ی وسط ایستاده بود. برایان پرید....
بله درست حدس زدین، گل برای گریفندور! برایان انتخاب کرده بود که گل بخوره. برایان اصلاً به زمین اومده بود که گل بخوره، گل خوردن رسالت برایان بود! اون که نمی تونست جلوی تازه وارد محفل رو که با هزاران امید به سفیدی پیوسته بود بگیره.قلب ساده و مهربونش همچین اجازه ای نمی داد.

صدای پروفسور مودی در ورزشگاه طنین انداخت:
-گریفندور ده، هافلپاف صفر. دروازه بان هافلپاف مشکوکه.

رنگ‌ داشت کم کم به صورت ادوارد بر می گشت. اما دابز که بازدارنده ای رو دم دست خودش نمیدید، بشکه هاگرید رو مستقیم به فرق سر وین هاپکینز کوبیده بود و الکساندرا دوباره سرخگونش رو تصاحب کرده بود. داخل دروازه هم لاوندر با مهارت بین حلقه ها حرکت می کرد و به نظر نمیومد خیال داشته باشه به این راحتی امتیازی رو تقدیم هافلپاف کنه. تازه واردهای گریفندور گل کاشته بودن، فقط اگه کادوگان هم هر چی زودتر گوی زرین رو می گرفت...

یعنی قبلا نویسنده اشاره نکرده بود که ادوارد از این شانسا نداره؟ در همون موقع که تازه لپاش داشت گل مینداخت، دوباره صدای مودی به گوش رسید:
-تماشاچیان تیزبین، به زمین نگاه کنید! این چه پدیده ایه؟ کف ورزشگاه داره ترک میخوره، انگار یه تونل داره باز میشه!
صدای جیغ و هوار تماشاچیا و فریادهای زلزله گوش ادوارد رو پر کرده بود. با بهت نگاهش رو به پایین انداخت و در جا قلبش اومد توی حلقومش! مودی راست میگفت، تونلی داشت وسط زمین بازی دهن باز میکرد و تا جایی که از این زاویه معلوم بود، کله ی پشمالوی هاگرید واقعی با موهای در هم گوریدش کاملا قابل تشخیص بود!
چند دقیقه بیشتر طول نکشید تا تونل کاملاً باز بشه و به جز هاگرید، فلور و مرگ با سر و صورت خاک آلود، یک عدد ملکه در معیت یک دسته سرباز و یه خرگوش سفید و چند تا جک و جونور دیگه هم بریزن وسط زمین.

ملت تماشاگر در صحنه:

ملکه که از دیدن جاروهای پرنده به وجد اومده بود، با داد و هوار دستور داد و همزمان با انگشت به جاروها اشاره میکرد. سربازها با عجله رفتن تا دستورات ملکه رو اجرا کنن و چند نفر رو این وسط له کردن و سر یکی دو نفررو قطع کردن و تعدادی از بازیکن هارو هم از روی جارو انداختن زمین تا ملکهشون بتونه سوار شه.
صدای جیغ و فریاد کل ورزشگاه رو در بر گرفته بود. مروپ بیچاره هم اون وسط با دیدن توپ زیر بغل ملکه که شباهت زیادی به صورت پسر نازنینش داشت، فی الفور از هوش رفته بود و نمیشد ازش توقع ساماندهی به این آشوب رو داشت. مودی هم که تکلیفش مشخص بود. در حالت عادی هم مغزش روی خوددرگیری حاد تنظیم شده بود و دیدن این وضعیت فقط باعث شده بود وحشی بشه و تریبون رو سفت گرفته، انواع اقسام تئوری توطئه ها رو با سرعت باد بیرون می داد و وصله پشت وصله بود که به تیم گریفندور میچسبوند. کادوگان دوباره جو گیر شده بود و محفلی های تیم خودش و تیم هافلپاف رو ارتش کرده بود و بهشون دستور حمله به متجاوزین و خیانتکاران رو می داد. برایانهم که دیدن مناظر جنگ و خونریزی براش جذابیتی نداشت نشست روی حلقه یکی از تیرک های دروازه و کتابش رو باز کرده بود و بلند بلند از وعده های مرلین برای روز رستاخیز می گفت. خود مرلین ریش هاش فر خورده بود و با تعجب به زمین بازی خیره شده بود. مرگ لیستش رو گرفته بود دستش و هی رفرش می زد و اسامی جدید رو نگاه می کرد و هر بار که اسم ولدمورت رو نمیدید، آه حسرت می کشید. ادوارد هم که همه چیز رو به خاطر ظهور نامبارک هم تیمی هاش بر باد رفته میدید قاطی کرد بود و با قیچی دنبال هاگرید واقعی گذاشته بود. خلاصه که وضعیتی شده بود کهسگ صاحابش رو نمی شناخت. در این میون...
بله، میون این بلبشو که همه یا دنبال راه در رو بودن یا سعی میکردن متجاوزین رو از زمین بازی بیرون کنن صدای فریاد یه نفر از وسط جایگاه تماشاگرا به گوش رسید.
-اونجا رو نگاه کنید! دختر پریزاده دستش رو گرفته بالا!

و درست میگفت. در این میون، فلور دلاکور خیلی زودتر از هم تیمی هاش به خودش اومده بود و گوی زرین رو گرفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مرگ در 1399/5/23 22:24:21
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع: در انتهای این رول نه لرد می‌میره و نه حتی گریفیندور برنده‌ی بازی می‌شه. سپاس از توجهتون.

میاد پیش‌تون با خوش‌حالی

امروز می‌خوام به یکی از معضل‌های اصلی کوییدیچ در هاگوارتز بپردازم؛ تقلب. و همین ابتدا هم سنگامون رو وا می‌کَنیم. این تقلبه قرار نیست با کود حیوانی و بوی آزاردهنده‌ش رخ بده چون... نه.

-دایی شیکمت جلو وزش باد کولرو گرفته.
-هیسسس. بخاب.
-چرا یه مسلمونی واسه این بچه عروسک نمی‌خره تا به جای ما با عروسکاش خاله‌بازی کنه؟

گرم بود. جینی جا پهن کرده‌بود کف سالن اصلی و بچه‌ها رو سوسیسی خوابونده بود ور دل همدیگه و خودش هم شخصاً نظارت می‌کرد روی داستان. کسی دم نمی‌زد. تا این‌که سرکادوگان زد. دم. با سرعت وارد یکی از قاب‌های توی خواب‌گاه شد و گ

-واهاهاااای دوس‌جونیا.

ببخشید. گف

-وای وای وای. نمی‌گونجم.

شرمنده. گفت

-دوست‌جونیااااو. ساعت دانلود رایگان تموم شود. ادوارد قول داده‌بود باوب افسنجی دانلود کونه ببینیم.

گفت:
-هم‌رزمان بیدار شید. یه خبر خوب دارم یه خبر بد.

هاگرید در حالی که بالا و پایین می‌پرید، شروع کرد به هذیون گفتن.
-اول خبر بدو بده. نع. خوبو بده. نع. بدو بده. نع خوبو. نع بد. واهاهای! ایوولّا یدونه از این دیالوگا. واهای من خیلی خوشحالم.

هاگرید خیلی خوش‌حال بود.

-خبر بد اینه که ادوارد قرار نیست برات باب اسفنجی دانلود کنه ای مبارز.
-ادواردکم؟ کادوگ‌جونی چی داره می‌گه؟

ادوارد که داشت توکشو تیز می‌کرد دست‌پاچه شد.
-چ. چی؟ آقا. چی میگی؟ می‌کنم بابا. دانلود هم می‌کنم. فقط امروز رو... استثنائاً وقت نداشتم. حالا بی‌زحمت اون دوراهی رو بدید من لپ‌تاپمو بزنم شارژ.

هاگرید دیگر خوش‌حال نبود.

-
-بله. سر کاری هم‌رزم. ولی غمی‌ت نباشه. خبر خوب اینه که رولای کوییدیچ این دوره تک‌پستی هستن.
-وای این که حتی از بده هم بدتره. من تحملشو ندارم.

هاگرید اون یاروعه بود که بخشای باحال سوژه‌ی کویی رو می‌دادن بهش با پارتی‌بازی. هاگرید... هاگرید خیلی ناراحت بود بچه‌ها... اجازه بدید من الان می‌آم.
خب. در اینجای داستان هاگرید خودکشی احساسی می‌کنه. دیگه همه‌ی خنده‌هاش یه نقابن. یه نقاب که زخم‌هاش رو بپوشونن. گرفتی؟ هه... :)
بچه‌های گریفیندور سرکادوگانِ خوشحال رو یقه کردند.
-کجای این خبر خوبه دایی؟
-آروم بگیرید هم‌رزمان. من از این کوییدیچ‌های چندپسته متنفرم. همیشه قسمت کوییدیچش می‌افتاد به من و بقیه جاهای باحالش رو می‌نوشتن. حالا دیگه من هم فرصت این رو دارم که چند پاراگرافی چیزای باحال بنویسم.

در این‌جای داستان همه‌ی گریفیندوری‌ها بازی رو تحریم کردند و گفتن که بازی نمی‌کنن و دوباره کل کارا افتاد گردن سرکادوگان. البته ادوارد استثنا بود. ادوارد سینه‌ش رو صاف کرد و با غرور گفت:
-غمیت نباشه سرکادوگان. من تنهات نمی‌ذارم. خودم می‌آم تا دوتایی همه‌ی تیما رو بزنیم.
-حله هم‌رزم. آماده‌ی تمرین هستی؟
-هیسس. بخاب.


هر پایانی، یه شروعی نیاز داره

حالا که بحث شروع شد، جا داره این رو بگمش. این هافلیا واقعاً سخت‌کوش و اینا هستن... یعنی... واقعاً. همیشه فک می‌کردم چون هیچ لقب خفنی نمونده، الکی سخت‌کوشی رو انداختن بیخ اینا که یه وقت ناراحت نشن. ولی این‌طور نیست. حالا عرض می‌کنم...
تا روز مسابقه دیگه همه‌ی بچه‌ها آشتی کرده‌بودن و تحریم رو شکسته‌بودن و برگشته‌بودن به تیم، جز ادوارد. ادوارد زنگ زد گفت کار براش پیش اومده. پرسید بچه‌ها دوراهی رو کجا گذاشته‌ن چون کاری که براش پیش اومده توی کنسول بازیش باید انجام بشه. و وقتی آدرس دوراهی رو گرفت، قطع کرد. ای باباه.
ولی باکی نی. هاگرید حسابی یارش رو شناسایی کرده‌بود و طی جلسات تمرین، به یه هماهنگی مثال‌زدنی رسیده‌بودن. کعنهو که کسی ندونه فک کنه دوقلو هستن.

-سالام. تو اون یکی مودافع تیم هستی؟ آممم... اَمّا دابز؟
-اسمم اَمّا نیست هاگرید. این‌طوری تلفظ نمی‌شه.

صدای استادیوم زیاد بود. هاگرید که چیزی نشنیده‌بود، با کمی زور بیشتر توی صداش ادامه داد:
-ببین امّا. فک کونم باید یه چیزایی رو با هم هماهنگ کو..

سوت رو زدن.
اوه، اوه. حاجیـــــــــــــــــــــــــــــــــ. شل بگیر! ما همه‌مون یه مشت دانش‌آموزیم.

برایان؟! بیا منو بشور

-پاس بدید هم‌رزمان. پاس بدید.
-کوافل دست ما نیس دایی.
-کوافل کجاست؟

کوافل توی دروازه‌ی گریف بود. لاوندر از شدت خشم، براون کرده‌بود. این مدافعا داشتن چه غلطی می‌کردن؟

-عالیه خیلی خوب شد. حالا سعی کن روی میمِ اما تشدید نذاری.

لاوندر، غرولندکنان کوافل رو برداشت و پاس داد به مرگ. مرگ، کمی ذوق‌زده رو به سرکادوگان در اومد که:
-پاس بدم؟
-مگه کوافل با ماست ای مبارز؟
-بله.
-اگر کوافل با ماست، پس چه کسی با آن‌هاست؟
-بلاج

«ر»ـی مرگ، با فریاد سرکادوگان در هم آمیخت و شنیده‌نشد. سرکادوگان از رو جاروش پرت شد پایین، کف استادیوم. از شما دعوت می‌کنم که در ادامه با هم یک دیالوگ چندخطی بشنویم از حسن مصطفی که بیخیال بازی شده‌بود برای لحظاتی:
-ایح ایح ایح. یَنیااااا. اصّن، واخ واخ واخ. خُرد و خاکشیر شد بچِه‌ی مردم. بیرین کنار بیرین کنار ببینم چی آوردم سرِ صورتش. بده بالا. بده بالا رُخته چک کنم. آح آح آح. بیبین ترو خدا سورتفاهم به وجود نیاد. من اصّن قصد نداشتم همچی اتفاقی بیفته. به جان... عح عح عح... به جان عزیزم. به جان پدرام، یکّه پسروم. عح عح عح. بگذر از ما. بگذر که خدا از ما نگذشته. همی‌طور بی دلیلا، لـِه شدوم.

خلاصه‌ش می‌شه اینکه... هیچی نمی‌شه. به عبارت دیگه، یعنی می‌شد اصلاً این دیالوگ نوشته‌نشه. سرکادوگان هم یه آبی سر و صورتش زد و سر حال اومد و برگشت توی زمین.

اژدهاکُش وارد می‌شود


از دور، خیلی دور، نقطه‌ای نمایان شد. نقطه‌ای که ذره ذره حجم گرفت، قد کشید، و تبدیل شد به هیبت یک قهرمان احتمالی، به هیبت یک ادوارد.

-کارم تموم شد. دیر نرسیدم که؟ اومدم نجاتتون بدم.

در چشمان گریفی‌های در حال نابودی، برقی از امید نمایان شد. یعنی ممکن بود که ورق برگرده؟

-خب... پست من کجاست؟

احتمالاً قهرمانی...

-شما ذخیره‌ای دایی!

... در کار نیست.
و ادوارد، رفت و... عچه، عچه، رفت و نشست رو نیمکت!

-اِما دابز!
-خودشه. بالاخره تونستی اسمم رو درست بگی.
-ایوولّا. اگه از درون خودکشی نکرده بودم الان قرش می‌دادم. حالا بریم سراغ بازی؟

برید جان عزیزتون.

-فکر کنم هر آن ممکنه شروع کنن بازیو.

آره. باشه. برید.

دوراهی بزرگ

-کوچیک هم کارمو راه می‌ندازه. فقط می‌خوام دست‌گاه بازی‌م رو بزنم تو برق. کار فوری دارم.

شاید مسخره‌تون بیاد ولی ورق جدی جدی تا یه حد خوبی برگشت. یعنی گریفیا تونستن تا حد قابل قبولی خودشونو بکشن بالا. و کم کم به حدی برسن که هر گروهی اسنیچ رو بگیره برنده شه. آیرین و فلور هم واقعاً بازیکن‌های زحمت‌کشی هستن. از همین‌جا از هر دو جستجوگر تشکر می‌کنم.
هاگرید براش عجیب بود که یه دفعه‌ای انقدر امتیاز گرفتن و حریف توی قوطی رفته‌بود. این اتفاق با سخت‌کوشی هافلیا در تناقض بود. توی همین تفکرات بود که نگاهش افتاد به جایگاه تماشاچیان. لب‌های یکی از اعضای گریفیندور داشت با سرعت و شوق و اشتیاقی غیر عادی تکون می‌خورد.

-دارم چی می‌بینم؟ تقلّوب؟

از این‌جا تا انتهای این بخش رول، سر جمع یک دقیقه هم طول نکشید. هاگرید به فکر فرو رفت برای سه چهار ثانیه‌ای. یعنی باید چه می‌کرد؟ باید این تقلب رو علنی می‌کرد؟ زیرآب تیم‌ش رو می‌زد و باعث توبیخ گریفیندور می‌شد و بین هم‌گروهیاش منفور می‌شد؟ یا باید لاپوشونی می‌کرد و تف می‌نداخت رو شرفش؟ ای باباه. همه‌ش چالش، همه‌ش دردسر.
ناگهان توی سرش جرقه‌ای زد. تصمیم گرفت بدون این‌که گزارش تقلب رو به داور بازی بده، خودش یه جوری جلوش رو بگیره. یه بلاجر داشت می‌اومد سمتش. جای دست‌هاش روی چوب رو محکم کرد و آماده شد.


برایان؟! بیا منو بشور 2

یوآن هیچی نبود. در مناسبات کوییدیچ هاگوارتز هیچ جایی نداشت. اما با این حقیقت کنار نیومده بود. برای همین نشسته‌بود بین تماشاچیای عادی و برای خودش گزارش ارائه می‌کرد از بازی.

-توپ دست حسن مصیه. مصی. مصی. امیدوارم نکته‌شو گرفته باشید. هاگرید چاقه. امیدوارم نکته‌شو گرفته‌باشید. در ادامه چند بیت از محسن یگانه با محوریت دوراهی براتون می‌خونم. امیدوارم نکته‌شو بگیرید. ولی قبلش این‌جا رو داشته‌باشید. بلاجر با سرعت سمت هاگرید می‌ره. هاگرید داره تماشاچی‌ها رو نگاه می‌کنه. می‌زنه زیر بلاجر. بلا. جر. امیدوارم نکته‌شو گرفته‌باشید. بلاجر داره می‌آد سمت تماشاچیا. خیلی داره می‌آد. من کم کم دارم نگران می‌شم. نع. مامااااا...

یوآن پیش از اینکه از هوش بره، صدای سوتی شنید که تا ته مغزش اکو پیدا کرد و بعد داور رو دید که می‌اومد سمتش.

-بازی متوقف می‌شه.

دوست می‌داشت می‌تونست حرف بزنه تا از داور بخواد که بخاطر مصدومیت اون، بازی رو متوقف نکنه. دلش نمی‌خواست باعث ضد حال بشه. چند تا ناله کرد و امیدوار بود که داور نکته‌شو بگیره.

-چون یکی از بلاجر هامون تو صورت این یارو دانش‌آموزه تیکه‌تیکه شده.

آخ.

هر شروعی یه پایانی داره

خب همون‌طور که عرض کرده‌بودم لرد نمرد. بازی هم هیچ‌وقت تموم نشد. اگر می‌شد بی شک گریفیندور برنده بود. اما... بیاید یک بار دیگه، با هم اتفاقات چند ثانیه‌ی آخر بازی که منجر به نیمه‌تموم موندن بازی شد رو مرور کنیم. هاگرید عزیز و دوست‌داشتنی، از دور یوآن رو دیده‌بود و فکر کرده‌بود که داره تقلب می‌کنه. و برای این‌که مجبور نشه گروهش رو لو بده، تصمیم گرفته‌بود خودش جلوی این تقلب رو بگیره که با این تصمیم، نتایج شکننده‌ای به بار آورده‌بود. نهایتاً یک دسته گل تهیه کرد و به همراهی برایان، رفت بالاسرش توی شفاخونه و هردو قول دادن از این به بعد توی همه‌ی رول‌های کوییدیچ این ترمشون، ازش به عنوان گزارشگر استفاده کنن. و می‌دونستن که اگر یوآن در کما نمی‌بود، لبخندی از سر خوش‌حالی می‌زد. چند دقیقه‌ای نشستن. بعد هم رفتن بیرون و توی راه، دیدن که شفادهنده به همراه‌های بیمار اتاق بغلی که با بغض، «ارباب، ارباب» می‌کردن گفت امیدی به زنده‌موندن بیمارشون نیست...

امیدوارم نکته‌شو گرفته‌باشید دوست‌جونیا.
و ممنونم که این بازی کوییدیچ رو در کنار من دنبال کردید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1399/5/23 21:56:55
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1399/5/23 22:05:12
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 23 مرداد 1399 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف
و
گریفیندور


بمب کود حیوانی



مسئله این‌جاست که هافلپافی‌ها موجوداتی مهربان، سختکوش و فداکار بودند و همین هم گاها دست و پایشان را می‌بست.


مسابقات کوییدیچ میان‌گروهیِ هاگوارتز توسط یوآن ابرکرومبی گزارش نمی‌شدند و هر قدر هم که سخت و جانسوز، جهان باید با این حقیقت کنار می‌آمد که این مسابقات را قرار است لی جردن یا یک خری، مثل آدم گزارش کند. هافلپافی‌ها در رختکنشان ایستاده بودند و منتظر بودند پست شروع شود که دیالوگ‌هایشان را بگویند چون کار دیگری نمی‌توانستند بکنند؛ نمی‌توانستند بروند توی زمین چون برایان نداشتند. برایان در گل مانده بود، برایان به عدم پیوسته بود. برایان به سرزمین موعود شتافته و در بدترین زمان ممکن همه را راحت کرده بود و هافلپافی‌ها به دلایل نامشخص از این مسئله خوشحال نبودند. آنها دوست داشتند کله‌ی برایان را بکنند، اما متاسفانه هافلپافی بودند.

سدریک پتوی ورزشی‌اش را تا زیر چانه‌اش بالا کشید و با چشمان نیمه باز درجا زد. برایان آن سرِ دنیا با خشونت تخم مرغ شکاند. زاخاریاس انگشتانش را در هم قفل کرد و بالا و پایین پرید.
_دستیار ناظرم که نکردین، لااقل بذارین جاش بازی کنم.

حسن مصطفی دستش را دور گردن زاخاریاس انداخت و از گونه ی او ماچ آبداری برداشت.
_کی گفته دستیار ناظر نمی‌شی؟ سدریک، برو اون سی‌پنل رو بیار من این پسر قشنگم رو مدیر کل کنم.

مسئله این‌جاست، عزیزانم، که هرگز تابحال اتفاق نیفتاده کسی سی پنل را وارد سوژه کند و قصد نابودی سایت و حذف شناسه‌ی لرد را نداشته باشد. سی پنل را آوردند و زاخاریاس مدیر کل شد و همان‌طور که عرض کردم خدمتتان، پروژه‌ی نابودی سایت کلید خورد.

دقایق پشت سر هم سپری می‌شدند و هافلپافی‌ها زیر پتوی سدریک جمع شده در فراغ برایان می‌گریستند. سدریک در خواب‌هایش قامت رشید برایان را ملاقات کرد. خانم اسپراوت یک گیاهِ برگ‌برایانی را مذبوحانه در گلدان کاشت، با اینکه می‌دانست تا زمان مسابقه در نخواهد آمد. زاخاریاس برایان را حذف شناسه کرد شاید عصبانی شود و برگردد. حسن مصطفی یک ماچ آبدار دیگر از گونه ی زاخاریاس برداشت.
_چه اقدام هوشمندانه‌ای زاخار کوچولو! عمو حسن واقعا خوشش میاد وقتی نیروهای جوون جامعه چنین فکرای ظریف و سازنده‌ای از خودشون در می‌کنن!

شمارش معکوس آغاز شده بود و فنریر که به زور شورت ورزشی پایش کرده بودند تیم را ول داده بود توی زمین. جمعیت هورا می‌کشید و داور سوت می‌زد و هافلپاف هنوز برایان نداشت. راهی باقی نمانده بود... هافلپافی‌ها مجبور بودند طاقت بیاورند و مرد باشند. دست و پایشان را جمع کردند، اشک‌هایشان را پاک کردند، گوشی‌هایشان را در آوردند و از وبسایتِ دیجی‌ویزارد یک قلاده برایانِ کار نکرده و صادراتی ثبت سفارش نمودند.

مسئله این‌جاست که هافلپافی ها موجوداتی مهربان، سختکوش و فداکار بودند و همین هم گاها کار دستشان می‌داد.


ساعت نه شد. ده شد. برایان هنوز خانه بود. یازده شد. برایان با اضطراب مایع پنکیک را توی تابه ریخت و با پشت دست عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. تابه را با دستان لرزان کمی تکان داد و سپس همان‌طور که دنبال کفگیر می‌گشت، اندیشید تابحال مسابقه باید شروع شده باشد. تابه را روی شعله رها کرد و با نهایت سرعتی که در توانش بود، تخم مرغ ها را یکی پس از دیگری توی تابه‌ی کناری شکاند و سوسیس‌های توی تابه‌ی دیگری را با عجله برگرداند. نفس نفس زد و با حرکت سرش موهایش را کنار زد. موزیک متن حماسی در پس‌زمینه اوج گرفت و دوربین بالا تر رفت تا پیش روی برایان، روی پیشخوان آشپزخانه، صف طولایی را نمایان سازد که متشکل بود از تابه‌ها، قابلمه‌ها و پاتیل‌های بیشمار.
برایان برای مسابقه وقت نداشت. باید در تک تک ظروفی که در خانه داشت صبحانه درست می‌کرد.

نیهیلیسم، جنگ قدرت و کود حیوانی.


همین که از جعبه در آمد می‌توانستی بگویی یک چیزی‌اش فرق می‌کند. چشمانش آبی بودند و پلیور یقه‌هفتش صورتی بود. مشکل از این ها نبود... اما هافلپافی‌ها می‌توانستند تشخیص دهند برایانی که سفارش داده‌اند دقیقا همان برایانی نیست که می‌خواسته‌اند. گرچه، حالا دیگر چند دقیقه بیشتر تا شروع مسابقه فرصت نداشتند و هرچه کمتر می‌دانستند بهتر بود.

برایان پاهایش را یکی پس از دیگری از جعبه بیرون آورد و خاک روی لباسش را با دو دست تکاند. درست زمانی که دیگر داشتند شک می‌کردند، لبخند دندان‌نمای برایانی‌اش را تحویل داد.
_هم‌گروهی‌های زرد و مهربانم!

هافلپافی‌ها نفس راحتی کشیدند و برایان دستانش را با شوق به رویشان باز کرد.
_می‌دونم که زیاد وقت نداریم... اما قبل از این‌که با اقتدار بازی رو ببازیم و خلق خدا که تیم مقابل باشن رو شادمان کنیم، چیز هایی دارم که باید بهتون بگم.
_بگو برایان کوچولو، بیا رو پای عمو حسن بشین و سخنرانی کن!

برایان روی پای عمو حسن نشست و سخنرانی را شروع کرد.
_دوستان... همونطور که می‌دونید، کاپیتالیسم!

هافلپافی‌ها می‌توانستند تحول و عروج را در درونشان احساس کنند و همین هم خبر از این می‌داد که برایانی که خریده‌اند اصل است.

_نیهیلیسم! جنگ قدرت! در راه عشق، باید آدم فدا بشه! عشق و مرگ نزدیکِ نزدیک به هم پیوند خوردن...

سخنرانی برایان توسط ماچ آبداری که عمو حسن از روی گونه‌اش برداشت قطع شد. زاخاریاس کمی احساس حسادت کرد و با عجله دنباله‌ی سخنرانی را گرفت.
_پس ما اگر می‌خوایم کسی رو خوشحال کنیم، باید کسی رو بکشیم!
_دقیقا برادر عزیزم! این تفریحات عامی، این لذت‌های دنیوی رو برای ما ساختن تا عشق رو، نیروی روشنایی رو، و قدرت الهی رو از یاد ببریم! اینا دارن تلاش می‌کنن ما رو...

نفس اعضای تیم حبس شد، و همگی یک‌صدا زمزمه کردند.
_به تاریکی بکشونن!
_کاملا صحیحه عزیزان من! برای همین هم هست که ما باید امروز این مردم رو به خودشون بیاریم... ما باید امروز نور حقیقت رو در چشم عوام روشن کنیم!

سدریک پتوی نورانیِ حقیقت را روی سرش کشید و زمزمه کرد.
_اما چطور؟

برایان دوباره لبخند زد، اما این بار چیزی در لبخندش تفاوت داشت و کج بود.
_با یه تلنگر. با یه... جرقه.

خدمتتان اینطور بگویم، برایانی که خریده بودند اصل بود؛ جنسش از برایانِ اورجینال هم مرغوب‌تر بود. برایانِ فیک گوشیِ فیکش را در آورد و از یک وبسایت فیک، مهماتِ انفجاریِ فیک سفارش داد. چشمانش می‌درخشیدند و مشخص نبود از کجا به بعد، اما هافلپافی‌ها می‌دانستند همه چیز از کنترل خارج شده است.

در این بخش برایان فقط می‌دود و اتفاق خاصی نمی‌افتد.

سدریک برای تیم آرزوی موفقیت کرد و برایان دوید. کندرا زاخاریاس را به وین پاس داد و برایان دوید. سوت‌ها به صدا در آمدند و بازیکنان مصدوم شدند و تماشاچیان هورا کشیدند و برایان دوید. هر ثانیه که می‌گذشت، یک ثانیه از دست رفته بود. برایان به تک تک این ثانیه‌ها برای جلوگیری از انفجار نیازمند بود و برای همین هم باید می‌دوید. حاشیه‌ی زمین مسابقه را متر کرد و سوت بازی به صدا در آمد. به تماشاچیان تنه زد و سرخگون دست به دست شد. برایان می‌دانست یک جای این خراب شده قرار است برود هوا، هرچه نباشد برایان به برایان راه دارد.

چهار دست و پا میان تماشاچیان را جورید و آن بالا، همزادِ اینترنتی‌اش از سرخگون جاخالی داد تا خلق خدا را شاد کند. چشمانش می‌درخشیدند و برایان این درخشش را اصلا دوست نداشت، چون خودش هم شخصیت انیمه‌ایِ ضعیفی بود و میدانست شخصیت‌های انیمه‌ایِ ضعیف یا می‌توانند خیلی خوب باشند و یا خیلی بد. خودش را به ردیف اول تماشاچیان رساند و با تمام وجود فریاد کشید.
_سدریک! وین!

صدایش در همهمه‌ی تماشاچیان گنگ بود. تصویرش در خیل بازیکنان گنگ بود. برایان زیر سایه‌ی همزاد اینترنتی‌اش گنگ بود، و می‌دانست این با دیگر ماموریت‌های الهی‌اش فرق می‌کند. برایان این بار باید خودش را شکست می‌داد. سدریک به سرعت برق از پیش رویش گذشت؛ پتویش در هوا به احتزاز در آمده بود.
_کجا بودی برایان؟
_داستانش... داستانش طولانیه!

داستانش طولانی بود. برایان در یک تابه املت درست کرده بود ولی بعد متوجه شده بود آن تابه را از تابه ی دوست و برادرش جدا کرده است و تابه‌ی تنها مانده و از همه جا رانده شده از انتهای کابینت غم‌زده به او خیره شده است، برای همین برایان مجبور شده بود او را هم بیرون بیاورد و در او صبحانه درست کند. طولی نکشیده بود که برایان مجبور شده بود در هر تابه‌ی تنها و غم‌زده‌ای که به چشمش می‌خورد صبحانه درست کند. برایان احساس می‌کرد یک تابه‌ی تنها و غم‌زده است و کسی نیست در او صبحانه درست کند، چرا که برایان اینترنتی همچون سرویس ووکِ چندکاره دوستانش را از او گرفته بود. نفسش را جمع کرد و دوباره فریاد کشید.
_گوش کن سدریک...
_موش کجاست؟
_گوش کن گوش! من می‌دونم که... بمب گذاری کردید!
_آره! گفتیم در نبودِ بمب شادی، یوآن، خلاقیت به خرج بدیم!
_سدریک این راهش نیست-
_ده امتیاز جدید برای تیم گریفیندور!

جاروی سدریک به سمت بالا منحرف شد، تا به‌همراه تیمی که تا همین چند روز پیش تیم برایان هم بود، خوشحالی پس از گل خوردن بکنند. صبر برایان دیگر تمام شده بود. نیروهای عشق و روشنایی شوخی نداشتند و برایان می‌توانست ببیند که دارد دیر می‌شود. از روی حصارِ میان تماشاچیان و بازیکنان پرید، دستانش را باز کرد و به سمت میانه‌ی زمین قدم برداشت.
_گوش کنید... گوش کنید!

عمو حسن اول از همه فرود آمد، دستانش را باز کرد و به سمت برایان دوید.
_برایان کوچولو!

اعضای تیم یکی پس از دیگری به سمت زمین شتافتند. برایان آنلاین درست روبروی برایانِ برایان فرود آمد. جارویش را روی زمین انداخت و نزدیک شد، انگشتانش را گره کرده بود و چشمانش شعله‌ور بودند. پیش از آن‌که اعضای تیم دورشان را بگیرند، روبروی برایان ایستاد و زمزمه‌اش از میان دندان‌هایش به گوش رسید.
_داری همه چی رو خراب می‌کنی.

برایان پیش از آن‌که توسط عمو حسن در آغوش گرفته شود، تنها فرصت کرد یک کلمه بگوید.
_...تو.
_باز هم همدیگه رو دیدیم، دوست قدیمی.

برایان با آستینش بوسِ عمو حسن را پاک کرد.
_اما چرا...؟
_ما اینجا دنبال هدف بزرگ‌تری هستیم برایان. این مسابقات... این حواس‌پرتی‌های انسانی، همه داره ما رو از اصل خودمون دور می‌کنه. ما می‌خوایم این مردم به یاد بیارن که زندگیشون چه موهبت بزرگیه...

عمو حسن که برایان را در آغوش گرفته بود، آهسته در گوشش زمزمه کرد.
_همکاری کن پسر. وگرنه مجبوریم پاکت کنیم.

قلب برایان در گلویش می‌تپید و نفس‌هایش پیش از آنکه برسند خفه می‌شدند. این لحظه‌ای بود که برایش زاده شده بود، البته بعد از مسابقات بازی‌های رومیزی. دوستانش را دید که آهسته دورش را گرفتند، چشمانشان بیروح و دستانشان به شانه‌ها آویخته، برایان آن‌ها را نمی‌شناخت و آن‌ها هم نمی‌شناختندش. نیرویش را جمع کرد، نفسش را حبس کرد و بعد با صدایی که نمی‌شنید فریاد کشید.
_نه! بنام عشق، دوستی و روشنایی!

برایانِ پیش رویش را دید که با خونسردی سرش را به سمت زاخاریاس تکان داد. قضیه‌ی نابودی سایت را که یادتان هست؟ زاخاریاس با تردید چند قدم عقب رفت، اما بدنش از او فرمان نمی‌برد. دستش سی‌پنل را از جیبش بیرون آورد و چشمانش همچون دو تابه‌ی تنها به برایان نگریستند.

_زاخاریاس، به من گوش کن پسر! نه، ولم کنید! مجبور نیستی انجامش بدی، مجبور نیستی تسلیم-

در آن لحظه، به همان راحتی، برایان از میان دستان عمو حسن ناپدید شد. دیگر کسی نبود که به یوآن ابرکرومبی بی هیچ مناسبت خاصی یادآوری کند که چقدر خنک و بی‌نمک است. خیلی بی‌نمکی یوآن. برایان رفته بود، و نورِ هدایت را با خود برده بود. برایان رفته بود و دوستانش را با برایانی به مراتب خطرناک‌تر جا گذاشته بود.

برایانِ به مراتب خطرناک‌تر، چند ثانیه‌ای به جایی که همزادش پیش‌تر ایستاده بود خیره شد. سپس، چشمانش هنوز هم توخالی بودند اما چهره‌اش دیگر نبود. لبخند زد و به سمت جارویش رفت.
_کارت عالی بود زاخاریاس. حالا، اگر صلاح می‌دونید، کم کم دیگه بریم بچه‌ها-
_نه!
_نه...؟

زاخاریاس دستانش را مشت کرد و به روبرو خیره شد. آنها حاضر نبودند پرواز کنند. برایان در زندگی شکست خورده اما در مرگ پیروز شده بود. بعضی وقت‌ها نمی‌توانی جلوی آسیب را بگیری، نمی‌توانی خرابی را کنترل کنی. تنها کاری که می‌توانی بکنی پایش ایستادن است، همراه تماشاچی‌ها منفجر شدن. نویسنده متوجه شد که این چند خط اخیر از یوآن هم بی‌نمک‌تر بوده است.

درحالی‌که برایانِ قلابی به آسمان اوج می‌گرفت، اعضای تیم هافلپاف شانه به شانه‌ی یکدیگر ایستادند و منتظر ماندند تا اتفاق بیفتد. صدای مهیب فرو ریختن جایگاه تماشاچیان را شنیدند و ایستادند. ورزشگاه شعله کشید و ایستادند. بوی گندِ فضولات را حس کردند و خب اینجا دیگر کم کم برایشان سوال پیش آمد. یک اتاق پر از کپک، میلیون‌ها جنازه ی قدیمی. مجموع فاضلاب کل دنیا. دیگر حتا نمی‌شد این سفارش کوفتی را مرجوع کرد.

کود حیوانی سر تا پای تماشاچیان را گرفته بود و زاخاریاس با عجله خودش را حذف شناسه کرد تا از این رنج رها شود. کود حیوانی توی سر و کله و دهانِ بازیکنان بود و سدریک با پتویش خودش را دار زد. کود حیوانی زمین، کود حیوانی هوا، کود حیوانی حتا یک نفر هم با این روش به یاد نیاورد زندگی چه موهبت بزرگیست.

تماشاچیان در کود می‌لولیدند. موجی از کود در موجی از کود می‌بست، با قهوه‌ای ها می‌پیوست. جایی ورای ورزشگاهِ ویران شده و مسابقه‌ی لغو شده، برایانی در آسمان روی جارویش نشسته بود. چشم‌هایش هنوز هم می‌درخشیدند و از لبخندش می‌فهمیدی که بر خواهد گشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!