جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] مهد کودک دیاگون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1400 08:01
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس لحظه به لحظه به بچه ها نزدیک تر می شد و بچه ها هم لحظه به لحظه برای شورش بعدی مجهز تر می شدند! بچه ی پیتربا افسون تکثیر کردن، از بالش چند کپی دیگر ساخته و به دست بچه ها دادهدونه وآن ها حالا منتظر بودند دشمن(بلاتریکس) در تیررسشان قرار بگیرد تا حمله را آغاز کنند.

-هنوز نه... هنوز نه... حملههههه!
و با این فرمان بچه ی فنریر، حمله آغاز شد!
بچه هایی که بالش بهشان رسیده بود، بالش هایشان را به سمت بلا پرت می کردند و آن هایی که بالش نداشتند، از بچه های کوچکتر به عنوان بالش استفاده می کردند.

بلاتریکس هم که توقع این حمله ی غافلگیرانه را از بچه ها نداشت، در برابر حمله آن ها دوام نیاورد و به زمین افتاد؛ و زمین خوردن بلاتریکس همانا و ریختن یک گله بچه روی سرش هم همانا!

-بچه ها! بچه ها! من یه فکری دارم!
بچه ی دیزی این را گفت و یک جعبه آبرنگ را بالا گرفت:
-بیاین صورت این هیولا هه رو نقاشی کنیم!

و کمتر از سی ثانیه ی بعد، بچه ها بالای سر بلایی ایستاده بودند که موهایش خرگوشی بسته شده و صورتش مانند دلقک ها نقاشی شده بود!

در همین حین ناگهان بلاتریکس قیافه ی خودش را در آینه ای که بچه ی کتی جلوی صورتش گرفته بود دید و خون جلوی چشمانش را گرفت. از جا پرید و رو به ملت مرگخوار فریاد زد:
-چرا وایسادین منو نیگا می کنین؟ بگیرینشون دیگه!

لحظه ای سکوت محض مهد کودک را فرا گرفت و سپس ناگهان ملت مرگخوار همگی با هم زدند زیر خنده.

-زهر مار! یا همین الان این بچه هارو از اینجا جمع می کنین، یا نفری یه دونه آواداکداورا خرجتون می کنم!

ملت مرگخوار همگی به یکباره ساکت شدند. بلاتریکس این بار با آنها شوخی نداشت! مرگخواران به خط ایستادند و آرایش نظامی گرفتند و آماده حمله کردن به بچه ها شدند.

بچه ها هم که گویی اصلا خیال تسلیم شدن نداشتند، سرگرم مجهز کردن خودشان شدند.
بچه ی دیزی از کمد مهد کودک سطل سطل رنگ می آورد و به دست بقیه می داد و بچه ی پیتر هم که دیگر در تکثیر کردن استاد شده بود، چوبدستی پیتر را کش رفته بود و تند تند بالش ها را کپی می کرد.

در همین حین بچه ی رودولف هم از فرصت نهایت استفاده را می برد و به هر دختر بچه ای که می رسید تکرار می کرد:
- به به! چه ساحره ی با کمالاتی...
و طبیعتا هیچ یک از دختر ها هم محلش نمی دادند.

تا اینکه بلاخره فنریر از طرف مرگخوار ها و بچه ی فنریر از طرف بچه ها، همزمان فرمان حمله دادند و جنگ میان مرگخوارها و بچه ها شروع شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 5 اردیبهشت 1400 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-اذیت نکن. وگرنه میدم ایوا بخورتت.

کتی به گوشه ای اشاره کرد و پسر به ایوایی نگاه کرد که درحال تمیز کردن دندان هایش با خلال دندان بود. ولی هیچ اتفاق خاصی نیفتاد، نه پسر ترسید و تحولی درش به وجود آمد نه کتی توانست با پسر کنار بیاید و به واسطه ترساندن او به وسیله ایوا کاری کند که آرام بگیرد. پسر همچنان به ایوا خیره شد و ناگهان به گونه ای که فکری به سرش رسیده است بالا پرید و گفت:
-بریم توپ بازی!

و به سمت وسایل آنجا دوید تا شاید بتواند توپی پیدا کند. بچه ها هم.. به هرحال بچه بودند، به مرگخوارهای سرپرستشان نگاه کردند و بعضی از چشم غره آنها ترسیدند و بعضی نیز به دنبال پسر دویدند. پسر پیتر به او نگاه کرد، پیتر چشم غره رفت.
-برم؟
-نه.
-برم؟
-نه.
-میرم.
-عه وایسا ببینم!

ولی پسر پیتر هم قبل از اینکه پیتر بتواند او را بگیرد به سیل جمعیتی ملحق شد که در حال گشتن دنبال توپ بودند. همه مرگخواران عاجز به سیل بچه ها نگاه کردند و قبل از اینکه کسی بتواند جلو برود و جلویشان را بگیرد و کنترلشان کند، یک نفر از بین جمعیت به سمت بچه ها رفت. همه ساکت شدند و به مرگخوار و سیل بچه ها که هنوز متوجه مرگخوار نشده بودند نگاه کردند.
-بچه ها یه بالشت پیدا کردم!
- عه چه خوب بده باهاش بزنیم تو سر اون!
-اون کیه؟

و هردو بچه مرگخوار به سایه ای نگاه کردند که هرثانیه بزرگتر میشد و در آخر کل صورتشان را فرا گرفت. سایه مرگخوار مذکور.
-اینجا چه خبره؟

بلا بالای سرشان بود و کسی هم نبود که به این راحتی اجازه به هم ریختن نظم مرگخواران را بدهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 فروردین 1400 18:08
نمایش جزئیات
آفلاین
لردولدمورت، از روی صندلی، با صورت روی زمین فرود آمد.

-عه، ارباب؟
-خوابتون میاد؟
-بالش بیارین براشون!
- به بالش من دست نزن.
- اون کیه؟

مرگخواران، پسر بچه ی تخسی را بالای سر اربابشان دیدند که نسخه کوچکتری از قاقارو، گلوله شده در دستانش بود.

-هی، پسر کجا رفتی؟ عه، اینجایی؟ اربابا چرا خوابیدن؟
- بلال! من این بالام.
- صد هزار بار بهت گفتم من بلال نیستم. بهم بگو خانم بل!
- بلال، بلال، یار دون دونه...
- شعری که معنی نداره نخون. اون پشمالوی بدبختم بزار پایین.

کتی، حین صحبت دستانش را بالا و پایین میبرد و از زوایای مختلف نگاه میکرد، بلکه بتواند جای گاز هایی که پسر از دستش گرفته بود، ببیند. در این بین، نگاه مرگخواران، از کتی به پسرک و از پسرک به کتی حرکت میکرد. این پسرک تخس به این راحتی، قابل کنترل نبود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 30 فروردین 1400 09:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مرگخواران تصمیم گرفتن مشغول به تربیت بچه‌های مهد کودک دیاگون بشن تا اونهارو برای پیوستن به ارتش لرد سیاه آماده کنن. هر مرگخوار وظیفه تربیت یک بچه رو به عهده می‌گیره و حالا لرد میخواد سیاهی بچه ها و تربیت مرگخواراشو توی مبارزه بچه ها به صورت دو به دو بسنجه.
***

-پس سفارش نکنم، اول باید بری پیشش و سرتو بندازی پایین، نباید نشون بدی که میخوای بهش نزدیک بشی، آروم آروم و استراتژیک شروع میکنی به حرف زدن، میتونی از جمله های: «چه بانوی باکمالاتی » استفاده کنی. همیشه جواب میده...

-رودولف! مایلیم مبارزه سیاهی فرزندتو با یه فرزند دیگه ببینیم.
-عه ارباب. میشه اول از بقیه بپرسین؟
-نه!

رودولف بچه اش را که نسخه مینیاتوری از خودش بود را به سمت دایره جمعیت هول داد، در همین بین سعی کرد چیزی از اصول سیاهی به بچه یاد دهد ولی کودک برگشت و به رودولف گفت:
-خودم فهمیدم، «چه ساحره با کمالاتی » و نزدیک شدن به ساحره. کمک کردن و بهش نزدیک شدن بیشتر
-

بچه به سمت دایره جمعیت رفت و منتظر حریفش ماند، به اطراف نگاهی انداخت و نگاه خیره مرگخواران را روی خودش حس کرد، همانطور که به اطراف نگاه میکرد با خود جزواتی که رودولف به او داده بود را مرور کرد. زیر لب گفت:
-وقتی اومد میگم که خیلی ساحره باکمالاتیه، خیلی هم زیباست، آره. من موفق میشم!

و همان موقع حریفش از بین جمعیت وارد شد، مرگخواران خم شدند تا ببینند حریف کودک رودولف چه کسی است و بالاخره او را دیدند.
-عزیزم الکل با خودت بردی؟ دستاتو ضدعفونی کن!
گابریل از انتهای جمعیت کودکش را که درواقع پسری با ماسک و دستکش بود را تشویق کرد.

پسر گابریل وارد شد و اسپری الکلی از جیبش بیرون آورد و دستانش را ضدعفونی کرد و به پسر رودولف خیره شد. هیچ استرسی نداشت. اما پسر رودولف گیج شده بود، ذهنش ارور داده بود، داده هایی که یادگرفته بود با شرایط کنونی نمیخورد.
برای همین سعی کرد به هرحال از آن استفاده کند.
کمی جلوتر رفت و به پسر گب چشمک زد.
-چه ساحره با کمالاتی!

اما خب... پسر گب ساحره نبود و مسلما این چیزها هیچ اثری روی او نداشت، بدون اینکه جوابی بدهد شیشه الکلش را بالا گرفت و الکل توی چشمان پسر رودولف پاشید. پسر جیغی کشید و روی زمین افتاد.
-چشمام!
و همانطور که چشمانش را گرفته بود روی زمین تکان میخورد. همه مرگخواران به رودولف و ارباب خیره شدند و رودولف همانطور که از آن پسر تاسف میخورد وارد شد و پسر که جیغ میزد را از آن وسط جمع کرد. لردسیاه با رضایت به پسر گب نگاه کرد و وقتی او رفت به بچه ها نگاه کرد تا ببیند کدام را برای مبارزه بعدی انتخاب کند.
-انتخاب کردیم.

اما قبل از اینکه بتواند گزینه هایش را بگوید چیزی به سرش خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: شنبه 23 اسفند 1399 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب یه بار دیگه هم تک‌تک بچه‌ها رو آورده بودیم نشونتون داده بودیم. الان وقتتش نبود دسته‌جمعی بیایم نظر کلی بدین؟

لرد اول نگاه خشمگینی به مرگخوار مذکور می‌ندازه و بعد چوبدستیشو به سمتش نشونه می‌ره.
-آوران کاتابرا!

مرگخوار مذکور خیلی پررو و خنگ بود و هنوز هم وخامت اوضاع رو درک نکرده بود، چرا که باز می‌گه:
- ارباب تلفظ درستش آواداکداورا هست.

لرد اختیار از کف می‌ده.
- خودمون می‌دونیم ملعون. نمی‌خواستیم بکشیمت که همچین گفتیم! این چرا نمی‌فهمه؟

هکتور از موقعیت استفاده می‌کنه و با ویبره‌ای می‌پره وسط جمع.
- معجون فهمیدن بش بدم ارباب؟

لرد در این لحظه هر مجازاتی رو برای مرگخوار مذکور مناسب می‌دونست، پس بی‌معطلی رضایتش رو اعلام می‌کنه و هکتور هم به سرعت معجونی رو تو حلقش خالی می‌کنه.

- اهم اهم... یارانمان به ما توجه کنید!

مرگخوارا که کنجکاوانه به مرگخوار مذکور چشم دوخته بودن تا ببینن اثر معجون چطور خواهد بود، با شنیدن این حرف سریعا نگاها رو به سمت لرد برمی‌گردونن.

- نظرمون عوض شد. دو به دو بچه‌هاتونو بیارین تا تعاملشون با هم در قالب دو بچه سیاه رو بسنجیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 12 بهمن 1399 11:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها به هم نگاه کردن و بعد سری تکان دادن.

-وای بر ما که برای حرف زدن هم از اینها اجازه میگیریم.

لرد با اکره نفس بلندی کشید و بر روی یک ماشین اسباب بازی ایستاد تا بهتر بتونه مرگخوارانش رو ببینه.

-ما به عنوان لرد ولدمورت بزرگ، ارباب بخشنده و سخاوتمند شما، به شما دو ساعت وقت دادیم تا چند عدد بچه تربیت کنید. اما نه هر تربیتی! شما ها باید به سیاهی می کشوندینشون...که مثل اربابتان و خودتان، در سیاهی سیر کند.

لرد لحظه ای مکث کرد، تا بلکه کسی حرفی بزند اما مرگخواران چنین لطفی نکردن. لرد هم با عصبانیت به ادامه ی صحبتش پرداخت:
-حالا هم وقتتان تموم گشت و حالا ما میخواهیم نظرمان را درباره ی تربیت هایتان بگوییم.

لرد اینو گفت و از روی ماشین اسباب بازی پایین اومد.
-حالا یکی یکی، بدون تجمع زیادی، بچه هایی که تربیت کردید را برایمان بیاورید تا ما نظر دهیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1399 19:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد چند تا نفس عمیق کشید تا به اعصابش مسلط بشه. غیر از تربیت کننده بچه، بقیه مرگخواراشو لازم داشت.
- فقط به ما بگین این بچه، حاصل تربیت کدومتونه؟ کاریش نداریم. میخوایم یه ذره باهاش حرف بزنیم.

چوبدستی لرد به طرز تهدید آمیزی توی هوا تکون میخورد و باعث میشد هیچکدوم از مرگخوارا، جرات حرف زدن نداشته باشن.

- هه، با اسباب بازی بچه میترسونی؟ محض اطلاتون، یه یارو منو ورداش برد یوخده تعلیمم بده، منتهی من یه دهه نودی خاص و مغرورم که نیاز به تربیت کسی چی؟ ندارم. خوش ندارم کسی تو کارام دخالت کنه. زدم دخلشو آوردم، الان پیش بر و بچز گرفته خوابیده. بزنین به چاک.
- بابایی این دروغ گفتن میشه. اینو من تربیتش کردن شدم. سدریک خودش رفتن کرد پیش بچه ها خوابیدن کرد. بچم خوب تربیت شدن شده؟ حالا میتونم مرگخوار شدن بشم؟

رابستن میخواست جواب بچه رو بده، ولی نگاه های تهدید آمیز لرد، باعث میشد نفس کشیدن هم براش سخت بشه، چه برسه به حرف زدن.
- ا... ارباب... تو... توضیح...
- توضیح نمیخوایم رابستن. این حاصل تربیت غیر مستقیم جنابعالیست. از جلوی چشممون دور شو تا خشممون گریبانگیرت نشده.

رابستن سریع بچه رو زد زیر بغلش و از اتاق خارج شد. لرد در حالیکه سرش رو بین دستاش نگه داشته بود و سعی میکرد بچه شر رو، که بلاتریکس طلسم زنان دنبالش دور اتاق میدوید، نادیده بگیره، رو به مرگخوارا کرد.
- تموم شدن بچه ها؟ نظر کارشناسیمونو اعلام کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گاد آو دوئل

با عصا
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 25 آبان 1399 10:17
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب جسارت نباشه؛فقط دستاتون کثیفه از این صابون 55 درصد نمیخواین؟

-آوران کاتابرا

-کس دیگری جرئت دارد!در میان حرف ما سخن گویی کند؟

-آقا اجازه ما!

-چه کسی جرئتش را کرد؟

و در همین موقت همه ی مرگخواران به پسر بچه ای اشاره می کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 14 مهر 1399 13:15
نمایش جزئیات
آفلاین

-دایی ژون یکم بِش مواد دادیم همین!
-دایی بهت گفتم تربیتش کن نگفتم موادیش کن که!
-دایی ژون شما گفتی این بچه هارو به سمت شیاهی و کشیفی ببریم. ما هم بچه رو به شمت شیاهی بریدیم!
-اصلا راضی نیستم دایی از کارت!

مورفین عصبانی شد و بچه رو پرت کرد تو بغل لرد و رفت یه گوشه شروع به مواد کشیدن کرد.

-بلا؟
-بله ارباب؟
-این بشر را از روی ما بردار!
-بفرمایید ارباب!
-خب حالا همه رو جمع کن!
-ارباب بچه رو کجا بذارم؟
-بدش به ماروولو!
-چشم ارباب.

بلاتریکس به سمت ماروولو رفت که حالا مشغول کتک زدن مورفین و همچنین نصیحت کردنش بود!

-دِ پسر این همه بهت گفتم دست از مواد و اینجور چیزا بردار! نمیفهمی؟
-اخه بابا ژون من اعتیاد دارم!
-تو غلط میگنی اعتیاد داری! زمان سالازار که اینطوری نبود! مرد اگه نزدیک مواد میرفت خود سالازار میومد اینقدر نصیحتش میکرد و کتکش میزد تا مرد دیگه نزدیکش نره. بعد حالا ما هرچی ادبت کنیم دست بردار نیستی!
-نه نیشتم! نمیخوام هم باژم!
-اقای گانت این بچه پیش شما!

بلاتریکس بچه رو پرت کرد تو بغل ماروولو و بدو بدو برگشت پیش لرد تا یه وقت از انفجاری که تا دو ثانیه دیگه اتفاق میوفتاد جون سالم به در ببره!

-آهای مرگخواران ما!

مرگخواران با فریاد لرد به سمت لرد روانه شدن تا از صحبت های لرد عقب نمون.

-ما میخواهیم نظرمان را درباره ی بچه های که تربیت کرده اید بگوییم!
-ارباب جسارت نباشه؛فقط دستاتون کثیفه از این صابون 55 درصد نمیخواین؟
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مهد کودک دیاگون
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1399 20:19
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: مرگخواران تصمیم گرفتن مشغول به تربیت بچه‌های مهد کودک دیاگون بشن تا اونهارو برای پیوستن به ارتش لرد سیاه آماده کنن. هر مرگخوار وظیفه تربیت یک بچه رو به عهده می‌گیره و نتیجه تربیت‌شو نشون لرد سیاه میده تا اینکه نوبت به تام جاگسن می‌رسه اما بچه تحت نظر تام گم شده و گویا خود لرد هم بچه رو قایم کرده!

***


- ارباب یه چیزی پشت‌تون داره تکون میخوره!
- بچه بی ادب شماست تام.
- ارباب خواهشا تا سازمان حمایت از حقوق کودکان و COPPA نیومدن کل تاپیک و سوژه رو تخته کنن، آزادش کنید زبون بسته رو!
- فقط خواستیم کمی مزاج کنیم و بخندیم. بیا، اینهم... عه چکار میکنی بچه؟

از اونجایی که برای یک مدتی دست و بال بچه بخت برگشته بسته بود، همینطور که لرد داشت آزادش می‌کرد و به آغوش تام برش می‌گردوند، بچه کنترل خودش رو از دست داد و باقی ماجرا.
- تام! یا سریعا از جلوی چشم ما دورش می‌کنی یا کاری می‌کنیم همین سازمان و COPPAـی که گفتی به حال خودت و این بچه گریه کنند.
- اما ارباب تازه بهش یاد داده بودم که ماشین لباس‌شویی رو خودش روشن بکنه!
-

تام همونطور که بچه رو هندونه‌طور وارد کادر کرده بود، مجددا بچه رو به زیر بغلش گذاشت و از کادر خارج شد.
- بعدی!

نفر بعدی، آخرین نفری بود که بچه تحت نظرش رو نشون لرد می‌داد. بعد از اون قرار بود همگی جمع بشند تا لرد نظرش رو درمورد نتیجه کار مرگخوارها اعلام کنه. نفر بعدی کسی نبود جز مورفین گانت!
- شلام دایی ژون!
- دایی جان با این بچه چه کار کردی؟ چرا خمار بنظر می‌رسه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are