-هنوز نه... هنوز نه... حملههههه!
و با این فرمان بچه ی فنریر، حمله آغاز شد!
بچه هایی که بالش بهشان رسیده بود، بالش هایشان را به سمت بلا پرت می کردند و آن هایی که بالش نداشتند، از بچه های کوچکتر به عنوان بالش استفاده می کردند.
بلاتریکس هم که توقع این حمله ی غافلگیرانه را از بچه ها نداشت، در برابر حمله آن ها دوام نیاورد و به زمین افتاد؛ و زمین خوردن بلاتریکس همانا و ریختن یک گله بچه روی سرش هم همانا!
-بچه ها! بچه ها! من یه فکری دارم!
بچه ی دیزی این را گفت و یک جعبه آبرنگ را بالا گرفت:
-بیاین صورت این هیولا هه رو نقاشی کنیم!
و کمتر از سی ثانیه ی بعد، بچه ها بالای سر بلایی ایستاده بودند که موهایش خرگوشی بسته شده و صورتش مانند دلقک ها نقاشی شده بود!
در همین حین ناگهان بلاتریکس قیافه ی خودش را در آینه ای که بچه ی کتی جلوی صورتش گرفته بود دید و خون جلوی چشمانش را گرفت. از جا پرید و رو به ملت مرگخوار فریاد زد:
-چرا وایسادین منو نیگا می کنین؟ بگیرینشون دیگه!
لحظه ای سکوت محض مهد کودک را فرا گرفت و سپس ناگهان ملت مرگخوار همگی با هم زدند زیر خنده.
-زهر مار! یا همین الان این بچه هارو از اینجا جمع می کنین، یا نفری یه دونه آواداکداورا خرجتون می کنم!
ملت مرگخوار همگی به یکباره ساکت شدند. بلاتریکس این بار با آنها شوخی نداشت! مرگخواران به خط ایستادند و آرایش نظامی گرفتند و آماده حمله کردن به بچه ها شدند.
بچه ها هم که گویی اصلا خیال تسلیم شدن نداشتند، سرگرم مجهز کردن خودشان شدند.
بچه ی دیزی از کمد مهد کودک سطل سطل رنگ می آورد و به دست بقیه می داد و بچه ی پیتر هم که دیگر در تکثیر کردن استاد شده بود، چوبدستی پیتر را کش رفته بود و تند تند بالش ها را کپی می کرد.
در همین حین بچه ی رودولف هم از فرصت نهایت استفاده را می برد و به هر دختر بچه ای که می رسید تکرار می کرد:
- به به! چه ساحره ی با کمالاتی...
و طبیعتا هیچ یک از دختر ها هم محلش نمی دادند.
تا اینکه بلاخره فنریر از طرف مرگخوار ها و بچه ی فنریر از طرف بچه ها، همزمان فرمان حمله دادند و جنگ میان مرگخوارها و بچه ها شروع شد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

مایلیم مبارزه سیاهی فرزندتو با یه فرزند دیگه ببینیم.



