خاک سرد همه جا را فرا گرفته بود. در تمام جهت ها چیزی به جز خاک به چشم نمیخورد. بدون ذرهای نور یا فضایی خالی. تنی رنجور در میان خاک به زنجیر کشیده شده بود. از ظاهرش مشخص بود که سالهاست در آنجا گرفتار شده است. هیچ نشانی از زنده بودن او به چشم نمیخورد. آنجا میتوانست یک قبر معمولی باشد که مردهای را در میان گرفته است. اما اگر اندکی نزدیکتر میشدید میشد صدای نجوای ضعیفی را شنید...
- خب خب خب. پس این چیزی بود که دنبالش میگشتی هان؟ بعد از اون همه وقت و اون همه تلاش چیزی که میخواستی همین بود؟ پوسیدن بین یه مشت خاک؟
- ساکت شو! خودتم خوب میدونی که این چیزی نبود که میخواستم.
- جدی؟ من که شک دارم. در واقع اصلا اینطوری به نظر نمیاد. یه نگاهی به خودت بنداز. ببین توی چه وضعی گرفتارمون کردی. این نتیجه مستقیم عملکرد توئه. تو..موجود ضعیف!
- من ضعیفم؟ من همیشه جنگیدم. همیشه خدمت کردم. من وفادارم.
پلکهای نازک جسم به روی هم فشرده میشود و خاک رویش را کمی تکان میدهد.
- آره میدونم، همیشه خودتو با این حرفا قانع میکنی. خب بذار ببینم، اگه تو واقعا ضعیف نبودی الان اینجا بودی؟ راستش من شک دارم.
مرد سرش را برای مخالفت به اطراف تکان میدهد:
- این ربطی به ضعیف بودن نداره. من فقط...فقط یک بار شکست خوردم. این اتفاق ممکنه برای هرکسی پیش بیاد.
صدای درونی پوزخندی میزند و میگوید:
- برای هرکسی شاید ولی برای تو نه! برای کسی با ادعاهای تو نه! بذار رک بگم، کسی مثل تو حق شکست خوردن نداره! تو اون همه زحمت نکشیدی که به همین راحتی شکست بخوری!
مرد میدانست که صدای درونش حق دارد. او برای شکست خوردن برنامه ای نداشت. همیشه برای موفقیت تلاش کرده بود و خودش را شکست ناپذیر میدانست تا اینکه به خود آمد و دید که در میان خروارها خاک دفن شده است. ان هم با زنجیری از جنس فولاد دمشقی که او را در خاک گرفتار کرده است.
- من واقعا نمیدونم چه اتفاقی افتاد. من هیچ وقت فکر نمیکردم شکست بخورم. من همچین برنامه نداشتم.
- تو ابلهی! اگه ابله نبودی باید میدونستی که هرکسی ممکنه شکست بخوره و براش نقشه میکشیدی. ولی تو چیکار کردی؟ وقت شکست خوردی عین ادم های مسخ شده سر جات خشکت زد و اجازه دادی اونا به همین راحتی از بین ببرنت. تو اون لحظه که شکست خوردی، شکست نخوردی! زمانی که خودت رو باختی شکست خوردی. امیدوارم حداقل حالا اینو فهمیده باشی...
مرد خاطراتش را مرور کرد. همین طور بود.به یاد اورد چطور در برابر ضربات و طلسم هایی که به سمتش روانه میشد سست و بی عکسالمعل مانده بود. او اجازه داده بود به این وضع بیفتد. او خودش اجازه داده بود زندگیش به پایان برسد. او خودش اجازه داده بود مرگ او را اسیر کند.
قطره اشکی از گوشه چشم چروک خرده اش پایین غلتید و جذب خاک شد. برای او باور کردنی نبود که سال ها خدمت و نبرد افتخار آمیز اینگونه به پایان رسیده باشد. به همین راحتی. به سادگی وزش یک باد سرد پاییزی و فرو افتادن برگی زرد از درختی استوار.
مرد دست هایش را مشت کرد و زنجیرها را کشید. صدای تکان خوردن زنجیرهای زنگ زده خاک را فرا گرفت. مرد دوباره زنجیرها را کشید. میخواست خودش را آزاد کند.
صدای ذهنش گفت:
- میخوای خودتو آزاد کنی؟
مرد این بار با صدایی بلند شبیه به فریاد گفت:
-بله!
-این بار آمادهای که واقعا مبارزه کنی؟
-بله!
-این بار حاضری قبول کنی که هرکسی ممکنه شکست بخوره و این هیچ ایرادی نداره، اگه برنامهای برای جبرانش داشته باشه؟
مرد با تمام وجود فریاد زد:
- بله!
نجوای ذهنی به آرامی گفت:
-خوبه. الان آمادهای که خودت رو نجات بدی و یک بار دیگه شروع کنی. اما فراموش نکن. اگه دوباره اشتباه کنی سرانجامت همین قبر بدون سنگ خواهد بود. و شاید این بار دیگه من نباشم که بتونم کمکت کنم.
- میدوووووونممممممم...
مرد با تمام قدرت همان طور که فریاد میزد زنجیرها را کشید و آنها را طوری پاره کرد که انگار از ابتدا وجود نداشتند. ریههایش به کار افتاد و در جستجوی اندکی اکسیژن خاک را به داخل میکشید. گرما به آرامی به بدنش بازگشت و قدرت از دست رفته عضلاتش دوباره پدیدار شد. دستانش را مشت کرد و به خاک بالای سرش ضربه زد.
- محکم تر مشت بزن...تلاش کن...باید ما رو از اینجا ازاد کنی. ثابت کن که ارزش فرصت دوباره رو داری...
-ئههههههههههههههه.....
مرد با تمام توانی که در خود جمع کرده بود خاک بالای سرش را شکافت و مشتش را از خاک بیرون کرد. جریان هوای سرد به داخل فضای قبر روانه شد. باد سرد صورت استخوانی مرد را نوازش میکرد. میتوانست ستارگان شب را در بالای سرش در سقف آسمان مشاهده کند. او توانسته بود. موفق شده بود.
لبخند کم رمقی روی صورتش نقش بست. میتوانست دوباره شروع کند. میتوانست دوباره بجنگد.
مرد نگاهی به زنجیرهای فولادی انداخت و همان طور که آنها را از دستش باز میکرد خطاب به آنها گفت:
-من هنوز زنده ام لعنتی ها. روزیه هنوز زنده است...
در دور دست کلاغی زیر نور نقره فام ماه با صدای قار قار خبر زنده شدن یکی از مردگان گورستان را اعلام کرد...
آنلاینها
80 کاربر(ها) آنلاین هستند (53 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
79
مهمانان
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
خاطرات مرگخواران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پاسخ به: خاطرات مرگخواران
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج







ببین خودت میتونی بخونی؟
آرد دو پیمانه، شکر یک و نیم...