جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] دفترچه خاطرات هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1399 16:46
نمایش جزئیات
آفلاین
روی تختش نشسته بود و دفترچه خاطراتش را ورق میزد و گه گاهی روی یکی از صفحات مکثی میکرد. سپس دوباره دفترچه را ورق میزد تا اینکه روی صفحه‌ای ایستاد و لبخندی روی لبش نمایان شد! شروع به خواندن محتویات دفترچه‌اش کرد:

«
ʚجرعت و حقیقتɞ

سلام
دفترچه خاطرات عزیزم...
امروز با آلنیس اورموند توی حیاط مدرسه در حال گشت زدن بودیم و من در حال خوردن آبنبات های برتی بات بودم که آلن گفت:

_هی میکی... حوصلم سر رفت
_زیرشو کم کن سر نره
_نمیخوام حوصلم سر رفت
_خب...چیکار کنم حوصلت سر نره؟
_راستش تازگیا یه بازی ماگلی یاد گرفتم به اسم "جرعت و حقیقت" که تازگیا وارد دنیای جادوگری شده چطوره امتحانش کنیم؟
_هممم... منم شنیدم ولی بلد نیستم
_خب چیزی نیست که من بلدم یادت میدم بیا بریم بازی کنیم
_باشه

و بعد از اینکه آلن بهم نوع بازی رو یاد داد رفتیم تا باهم بازی کنیم حالا اینم بماند که قبل بازی یه آبنبات با طعم جن خاکی از شانسم در اومد و هنوزه هنوزه مزه بدش از دهنم نرفته
خلاصه رفتیم یه گوشه نشستیم و شروع کردیم چوبدستی رو گذاشتم وسط،چرخوندیمش و باز هم از شانس زیبای من همون اولین بار نوک چوبدستی به سمت من افتاد و الن ازم پرسید «جرعت یا حقیقت» منم همینجوری شانسی جرعت را انتخاب کردم که ای کاش نمی‌کردم
همون لحظه آلن با قیافه‌ای شیطانی شروع به حرف زدن کرد:

_خیلی خب پس وقتی هوا تاریک شد باید تنهایی بری داخل جنگل نزدیک مدرسه
_ اونجا؟حالا چرا شب؟ نمیشه صبح برم؟
_نه باید وقتی هوا تاریک شد بری اونجا
_اما آخه...
_چیه نکنه ترسیدی؟

اونموقع چون نمیخواستم کم بیارم قبول کردم تا وقتی هوا تاریک شد برم داخل جنگل
آقا چشمتون روز بد نبینه ما رفتیم داخل جنگل و تقریبا نیم ساعت نگذشته بود که صدایی از پشت سرم شنیدم. وقتی برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم یهو یه روح سفید پوش پرید جلوم و من هم با یه جیغ فرا بنفش به سمت مخالف اون روح فرار کردم انقد تند میرفتم که جلوم رو ندیدم و شتلق... افتادم توی یه چاله آب و کل بدنم کثیف شد
همون لحظه بود که صدای خنده شنیدم وقتی برگشتم دیدم آلن دلشو گرفته داره میخنده
تازه فهمیدم اون چیزی که یه لباس سفید پوشیده بود الن بود اونموقع انقدر ترسیده بودم متوجع نشده بودم. با قیافه‌ای زار بهش گفتم:

_بعدا حسابتو میرسم
هیچی دیگه آخرش یکم دیگه تو جنگل موندیم و برگشتیم خونه فقط من از اونروز به بعد دیگه هیج وقت تو اینجور بازی ها "جرعت" رو انتخاب نکردم! الانم برگشتیم تو خوابگاه من خواستم برم حموم که فهمیدم آب قطعه پس گفتم تا وقتی که آب وصل بشه بیکار نشینم و خاطرات امروزم رو بنویسم »

همینطور که لبخندش پررنگ تر شده بود دفترچه را بست، نفس عمیقی کشید و زیر لب زمزمه کرد:

_عجب روزایی داشتیما

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا امضا به چه دردی می‌خوره؟
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1399 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
وای دارم دیوونه میشم
یعنی عضو کدوم یکی بشم
مرگخوار یا محفل ققنوس

نمیدونم واقعا عضو کدوم بشم ادم بدی بشم یا ادم خوبی

اگه عضو مرگخوارا بشم بهم میگن کورمک ادم بدیه نمیخوام اینجوری بشه.

تازه خودمم دوست دارم که ادم خوبی بشم و به البوس دامبلدور و بقیه کمک بزرگی کنم.
میخوام ادم مفیدی برای دنیای جادوگری باشم.
اره من کورمک مک لاگن میخوام عضو محفل ققنوس بشم و مفید باشم.

فردا روز بزرگیه روزیه که من میخوام برم و عضو محفل ققنوس باشم
واییی خیلی هیجان دارم ارزومه که عضو محفل باشم

ولی نمیتونم تا فردا صبر کنم باید همین الان برم عضو بشم
اره فکر خوبیه الان میرم.

ا...اها پیدا کردم اینجا فرم پر میکنن

وای چی بشه اگه بشه خیلی خوب میشه واقعا

عه بزار ببینم اینجا نوشته که باید اول عضو الف.دال بشید تا اونجا بهتون اموزش بدن

واااای اموزش بدن چههه خوب میشه اگه اموزش بدن
اونوقت خیلی خوب میتونم به محفل کمک کنم

اره میرم عضو الف.دال میشم هووورا.

خب اینم از فرم الف.دال حالا باید منتظر بشم تا بهم اموزش بدن
واقعا خیلی خوشحالم که تو محفل عضو میشم و در الف‌.دال اموزش میبینم




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
(Aleksander viliyam)
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 دی 1399 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
-یکم ساکت باش دارم تمرکز میکنم!
- کتی، نمیتونم ساکت باشم. این... خیلی خوبه!

کتی، چشمانش را در کاسه چرخاند و باز روی دفترش خم شد.
- باشه یکم آروم تر باهاش بازی کن و آروم تر میو کن. پشمالوی خوبی هم باش. خب؟
- اوهوم!

قاقارو دلش میخواست کتی او را مانند یک انسان فرض کند. اما از بس دلش پیش قلب نرمی بود که کتی بهش داده بود، متوجه نشد کتی او را پشمالو خطاب کرده. قاقارو، کاملا در این حالت بود.
تصویر تغییر اندازه داده شده
- عاشقشم.

کتی نگاه خسته ای به پشمالو کرد. چوبش را بلند کرد و چادر را کمی تاریک تر کرد تا بتواند بخوابد.
- دیشب کلا بیدار بودم یکم آروم باش میخوام بخوابم.

و بلافاصله پس از گذاشتن سرش بر روی بالش، به خوابی عمیق فرو رفت. چون از دیشب خسته بودند و قاقارو به خاطر قلب، از جایش جم نمیخورد، چادر زده بودند و حالا هم همان جا به خواب رفته بودند.

پس از مدتی......

سوزی از سرما، کتی را از جا پراند.
- قاقارو؟

قاقارو هم مانند کتی، قلبش را بغل گرفته بود و به خواب رفته بود اما حالا...

- قاقارو؟

قاقارو به این شکل از خواب پرید.
تصویر تغییر اندازه داده شده
- هان، چته؟
- از این آسمون چی میفهمی؟

قاقارو که هنوز هم متوجه نشده بود قلبش نیست، به آسمان نگاهی انداخت.
- ما خیلی خوابیدیم. خورشید طلوع کرده و هوا یکم سوز داره. نسیمم میوزه. خب؟

کتی، نگاهی عجیب به قاقارو انداخت.
- مهم ترین و باز هم مهم ترین چیزی که باید میفهمیدی این بود که چادرمون رو دزدیدن.

قاقارو به طرز وحشتناکی از جا پرید.
- وای! یعنی قلبمم دزدیدن؟

و وحشت زده دنبال عروسک کوچکش گشت.
- نیستش.

قاقارو چکی به خودش زد تا اگر خواب است بیدار شود.
- نیستش. دزدیدنش!

کتی، لبخندی غمگین زد و قاقارو را بغل گرفت.
- بیا اینجا فعلا.

پشمالوی کوچک، مدام اشک میریخت. موهای نزدیک چشمانش به کلی خیس شده بود.
- حالا من چیکار کنم؟ وقتی قلبم نیست؟

و دستان پشمالویش را روی قلبش گذاشت. در همان لحظه کتی مصمم شد هر طور که شده، قلب را برایش پیدا کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 24 دی 1399 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه گذشت ۱
آنچه گذشت 2


دیزی با پلاکس که برای خرید به کوچه دیاگون آمده بود خداحافظی کرد و به سمت کتی برگشت.
اما کتی خریدش را کرده بود و با لبخند پهنی اورا تماشا میکرد.

_ بریم یه دوری بزنیم و برگردیم خونه.
_ بریم.

بعد از یک ساعت چرخ زدن در کوچه دیاگون بلاخره آنها پشت درب خانه استرتون ایستادند و:
_ زینگ زینگ.

جرمی خامه لیمویی را بر روی زمین گذاشت و از آشپزخانه که در طبقه دوم بود به سمت درب دوید و یکی دوباری هم با زمین برخورد کرد.
و وقتی رسید با پلاکسی مواجه شد که در را باز کرده بود و کتی و دیزی ای که مشغول در آوردن کت هایشان بودند.

_ عه دیر رسیدم! من میرم ادامه شام رو حاضر کنم‌.

_ منم خیلی خسته ام و میرم بخوابم.

کتی این را گفت و به سمت کوچک ترین اتاق خواب خانه رفت، در را بست و به آرامی قفلش کرد.

_ حالا وقته شوخیه!

پلاکس، جرمی و دیزی روی مبل های کوچک نزدیک به هم نشستند.

_ کیک ات کی حاضر میشه جرمی؟

_یک ساعت دیگه تقریباً!

_ خوبه، ما هم تو این فاصله اتاق پذیرایی رو تزیین میکنیم که اگه کتی خواست بیاد اینطرف چیزی نبینه!

_ حله!

جرمی به سمت آشپزخانه رفت و دیزی و پلاکس هم به اتاق پذیرایی رفتند و مشغول شدند.

ساعت نزدیک به هشت شب بود که پشت در اتاق کتی حاضر شدند.

_ کتیییی!؟
_ کتی بیدار شوووو!
_ کتییییی بیاااا بیروووون!

کتی شتاب زده در را باز کرد.

_ چی شده بچه ها؟
_ یه لحظه بیا.
_ صبر کنین، اول شما بیاین داخل کارتون دارم.

سپس دستشان کشید و وارد اتاق شد.

_ اینا رو برای شما گرفتم!

کتی مشتش را باز کرد و آبنبات ها را به سمت بقیه گرفت.
جرمی با خوشحالی آبنبات زردی را برداشت:
_ آخجون آبنبات لیمویی!

دیزی و پلاکس هم هرکدام یک آبنبات برداشتند.

___________________________

_ تو کی ای؟
_ خودت کی هستی؟ تو خونه من چیکار میکنی؟
_ اینجا کجاست، جریان چیه؟

بحث بین سه نفرشان کم کم بالا گرفت و چیزی نمانده بود که دعوا راه بیفتد.
کتی از کارش بسیار پشیمان شده بود:
_ بچه ها، بچه ها دعوا نکنید.
_ این کیه؟ تو چرا تو خونه منی؟
_ من کتی ام، جرمی ما چند وقته اینجا زندگی میکنیم، ما دوست هستیم!
_ دروغ نگو، شما اومدین وسایل منو بدزدید!


ساعت ها از نیمه شب میگذشت و کتی موفق شده بود آنها را متقاعد کند اگر کمی بخوابند همه چیز درست میشود.
کتی در حالی که خمیازه میکشید وارد اتاق پذیرایی شد تا کتابی که دیروز مشغول خواندنش بود بردارد.
با بازکردن در با ریسه ها و شمع ها و چراغ های معلق در هوا مواجه شد، آرام داخل رفت و چشمی چرخاند.
اتاق به زیبایی تمام تزیین شده و بوی لیمو پیچیده بود.
با دهان باز همه چیز را از نظر گذرانید و بلاخره بالای کیکی که روی میز بود متوقف شد.

_ تولدت مبارک‌ کتی!

ناخودآگاه روی زمین نشست:
_ امروز تولدم بوود!

½---------------½

تولدت مبارک کیت کت


کتی، ممنون، فقط ممنون که هستی. تولدت مبارک.
امیدوارم همیشه ی همیشه روی لب هات خنده و تنت سلامت باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 دی 1399 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه گذشت...

***


کتی دست دیزی را می کشید و گام های بلند بر می داشت. دیزی با اینکه کلافه شده بود به روی خودش نیاورد تا نقشه هایی که با جرمی و پلاکس کشیده بود لو نرود. هر دو جلو رفتند تا بالاخره به مقصد رسیدند.

- کتی خیلی دور نشی ها.
- نه بابا! تازه، مگه من بچه م؟
-

کتی به این سو و آن سوی مغازه می دوید اما دنبال چیز خاصی نمی گشت. دیزی به او زل زده بود و امیدوار بود کتی چیز گران قیمتی را انتخاب نکند.

کتی بدو بدو از کنار قسمت خوراکی ها گذشت و سر راه نزدیک بود به چند شیشه معجون عشق بر بخورد و آنها را روی زمین بریزد، سپس ناگهان متوقف شد. چند قدم به عقب رفت و به قفسه ای رنگارنگ زل زد. بالای قفسه نوشته شده بود: «آبنبات های فراموشی موقت با تمامی طعم ها».

کتی منتظر فرصتی ماند تا حواس دیزی پرت شود. اما انگار دیزی تمایلی به دیدن چیزی جز خرابکاری های کتی نداشت. کتی به سمت دیزی دوید و در حالی که گردن کج کرده بود و معصومانه به او نگاه می کرد گفت:
- دیزی جونم! میشه لطفا اون پنج گالیون توی کیفت رو بهم بدی؟
- مگه چی می خوای بخری؟
- دیزی دیگه! من که گناه دارم برات، بـــــــــــــزارم بـــــــــــــرم؟
- باشه بیا بگیر.

و دست در جیبش کرد و سکه ها را به کتی داد. چیزی بیرون مغازه نظر کتی را جلب کرد و او که منتظر موقعیتی برای راحت شدن از نگاه های همیشه مراقب دیزی بود، از جا پرید و جیغ جیغ کنان گفت:
- اونجا رو!

دیزی چرخید و با پلاکس که داشت از پشت پنجره آنها را تماشا می کرد مواجه شد. رو به کتی کرد و گفت:
- دختر خوبی باش تا برگردم. باشه؟
-

و سپس به سمت پلاکس رفت. کتی هم از خدا خواسته رفت و چند آبنبات برداشت. دو تا لیمویی و دو تای دیگر را هم اتفاقی برداشت. لیمویی ها را به قصد جرمی برداشته بود، چون می دانست جرمی آبنبات لیمویی دوست دارد و هیچ جوره نمی تواند به آن «نه» بگوید.

اما در همان لحظه، پلاکس داشت چیز های مهمی را به دیزی می گفت:
- ببینم تا الان که نفهمیده؟
- نه بابا خیالت راحت. راستی چرا جرمی نیومد.
- انقدر التماس کرد تا بذارم کیک بپزه!
- کلکسیون لیمو هاش رو که از جلوی دستش برداشتی؟
- آره.
- خونه رو که تزئین کردین دیگه؟
-

½---------------½


♥تولدت مبارک کیت کت♥


مرسی که همیشه هوای همه رو داشتی و در هر صورتی که بود جا نزدی و مثل یک سد محکم پشت ما وایستادی.
امیدوارم همیشه موفق باشی و به آرزو هات برسی.
انقدر هم اونجوری معصومانه نگاه نکن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در 1399/10/24 11:38:47
RainbowClaw


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 دی 1399 09:44
نمایش جزئیات
آفلاین
به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. هنوز ده دقیقه به زمان قرارش با جرمی مانده بود. عجیب بود، جرمی همیشه نیم ساعت زودتر سر قرار ها می آمد ولی الان دیزی زودتر رسیده بود. به مغازه های دور اطراف نگاهی انداخت. هنوز نه دقیقه مانده بود. درون مغزش تمامی القاب بدی را که بلد بود، به جرمی نسبت داد. حجم القاب بد به قدری زیاد بود که نه دقیقه به سرعت نور گذشت ولی باز هم خبری از جرمی نبود. در آن بین صدای ملچ ملوچی توجه او را به خود جلب کرد. به سمت صدا برگشت و با کسی که در بین بسته های بزرگ مارشمالو استتار کرده بود، رو به رو شد.

-تو هم قراره باهامون بیای؟

کتی که یک بسته کامل مارشمالو در دهانش خالی کرده بود، اهم اهوم کنان سعی کرد جواب دیزی را بدهد.

-اهمی، اهم اوهم ایهام آهن اهیم.اوهش نمی اوهونه.

شما هم وقتی با یک خوره مارشمالو دوماه هم خانه باشید، به سادگی میتوانید این زبان را ترجمه کنید.

-که گفتی 'جرمی ، بهم گفت بیام باهم بریم، خودش نمیتونه'. راه بیفت بریم بازی یه ربع دیگه شروع میشه.

-اهم اهیم.


دیزی و کتی راه افتادند. کوچه دیاگون از پوستر ها و پرچم های تیم های کوییدیچ استدلال و سمفونیس پر شده بود. هر از گاهی فرد ملعونی با جارو اش ویراژ میداد و برای طرفدار تیم مقابل کری میخواند.

دیزی و کتی به تریا فلورین فورتسکیو رسیدند بر خلاف تمامی مغازه ها، دیوار های تریا با پارچه های زرد تزئین شده بود و هر چند لحظه یک بار شعار ' نه قرمز ، نه آبی، فقط زرد طلایی ' شنیده می شد. دیزی وارد تریا شد اما کتی همان جا ایستاده بود و بر و بر دیزی را نگاه میکرد.

-چته؟ چرای نمیای تو؟
-مگه قرار نبود بریم فروشگاه شوخی ویزلی؟
-نـــــه؛ قرار بود بیایم اینجا، کوییدیچ ببینیم.
-یعنی جرمی بهم دروغ گفت؟
-من چه میدونم! بازی شروع شد، سریع بیا داخل.

دیزی دست کتی را گرفت و او را به طرف در کشید ولی باز کتی تکان نخورد و با چشمانی که حتی سنگ را هم آب میکرد، در چشمان دیزی زل زد.

-نمیشه بریم فروشگاه ویزلی ها؟ من گناه دارم.
-اممم.....
-فکر کن کوییدیچ رو هم دیدی، چیزی عوض میشه؟نـــــــــــــــه
-امممم....
-بیا بریم دیگه.
-امممم... باشه بریم.
-آخ جون! بدو بریم.

این گونه بود که دیزی کتی را به کوییدیچ ترجیح داد و همراه کتی به راه افتاد. هیچ چیز مانند نگاه های معصومانه کتی نمیتوانست دیزی را از لذت دیدن کوییدیچ منصرف کند.

½---------------½

♥تولدت مبارک کیت کت♥


ممنون بابت اینکه همیشه هرچی بهت گفتیم( منظورم خودمم ، پلاکس و جرمی) گوش دادی و بهشون عمل کردی.

امیدوارم در زندگیت موفق و پیروز باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1399 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
کریسمس: کادوی عجیب
پارت ۱: عمد یا سهو؟


- کتی بل! کتی بل! کتی آل دِ وِی! اوه وات فان ایت ایز تو راید این ئه وان کَت او اسلِی!

کریسمس اومده! همگی دور هم جمع شدند و خوشحالند! کلی کادو! کلی نوشیدنی و کیک! درخت های تزئین شده! و کلی چیز های باحال!
خارج از جنب و جوش درون قلعه، بر خارج از آنجا، سرما و یخبندان، حکمفرما بود. تمام زمین ها و درخت ها، سفید پوش شده بودند. همگی مراقب بودند، تا سرما نخورند. کتی خوشحال بود؛ لباسی را که به مناسبت کریسمس دریافت کرده بود به تن داشت و دور خودش می دوید و بالا و پایین می پرید و شعر می خواند. جرمی، پلاکس و دیزی هم یک کنار نشسته بودند و داشتند کادوهایشان را باز می کردند. هر چهار نفر در آن هوای سرد، لباس های پشمی و گرمی به تن داشتند.

- خب جرمی، نوبت توئه!
- باشه دیزی.

سپس جرمی، در حالی که چشمانش را بسته بود و لبخند به لب داشت، کاغذ دور کادویش را پاره کرد. صدای شعر کتی بالا رفت و پلاکس و دیزی هم هورا کشیدند و تشویق کردند؛ جرمی زیر چشمی نگاه کرد و گفت:
- وای! اینجا رو باش! یک بسته دیگه! اینکه سیاهه! پس شما ها چرا هورا کشیدید؟
- دیدیم باز کردی خواستیم یکم جَو بدیم تو ذوق کنی.
- آهان، مرسی قانع شدم!

سپس در جعبه را طوری باز کرد که فقط خودش داخلش را ببیند و چشمانش را ریز کرد و نگاهی به درونش انداخت.

- خب جرمی، بگو بابات برات چی فرستاده؟
- خب... معجون عشقه!
- خب؟
- خب که خب دیگه! حتما خواسته باهام شوخی کنه!

جرمی به نقطه ای خیره شد؛ در آن لحظه نمی دانست که این معجون، به چه دردش می خورد. آیا برای شوخی است یا دلیلی دارد.
سپس دوباره دستش را درون جعبه کرد و با آن، شروع به جست و جو کرد.

- افسون شده است! انگار یک کیسه بزرگه! فکر کنم اینم یک شوخیه!

هر لحظه دستش بیشتر وارد کیسه می شد. وقتی دستش تا شانه وارد جعبه شده بود، چشم هایش از قبل باز تر شد، اخمی کرد و سعی کرد با لمس کردن، متوجه بشود آن چیست. انگار چیزی پیدا کرده بود. به سختی دستش را دراورد و به آن نگاهی کرد:
- یک مهره شطرنجه... فیل! و البته یک پاکت نامه.

همواره لبخند بر لب داشت؛ ولی کسی نمی دانست که هدایا، چقدر ذهن او را مشغول کرده است. پاکت را به دیزی داد و از او خواست تا آن را باز کند؛ سپس، خودش فیل را با فاصله کمی از صورتش، در دست گرفت و با نگاهی ورانداز کرد.

- هی! اینجا رو باش! روش اسمم رو حکاکی کرده! باز هم مثل همیشه روی فرستادش حکاکی کرده! با همون خط خوش!
- جرمی!
- هوم؟
- تو این پاکت، نامه نیست فقط... سه تا مهره دیگه ست!
- مهره؟
- آره. سرباز و اسب و رخ! روی هر کدوم هم... اسم ما حک شده! روی سرباز نوشته دیزی... روی رخ هم نوشته پلاکس...

سپس مهره را به پلاکس داد و ادامه داد:
- و روی اسب هم...

کتی سریع جستی زد و مهره اسب را از دست دیزی چنگ زد و ورجه وورجه کنان با خوشحالی گفت:
- کتی!

سپس بدو بدو از آنان دور شد.

- به نظرتون این چه معنی میده؟
- من که واقعا گیج شدم جرمی. نمی دونم چرا بعد از این همه گذشت از مسابقات شطرنج باز هم...

کتی از پشت، دوان دوان خود را به آنها رساند و دستش را سر شانه دیزی گذاشت و حرفش را قطع کرد:
- داشتین چی می گفتین بدون من؟

جرمی از پلاکس چشم برداشت و به مهره ای که در دست کتی جا خوش کرده بود زل زد و گفت:
- چیز خاصی نبود کتی.

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آذر 1399 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
_اهان حالا یه ذره وانیل .

به سمت ملانی برگشت .
_وانیل کجاست؟

ملانی اول به پاتیلی پر از مایع ای سبز رنگی که مثلا فرار بود تبدیل به باسلوق شود و سپس به امیلی نگاه کرد.

_وانیل نداریم.
_عیب نداره . حالا به جاش چی بریزم ؟
بال مگس خوبه.

و با دقت شیشه ای حاوی بال مگس داخل پاتیل ریخت و کمی بهم زد تا مایع ی داخل پاتیل تبدیل به خمیر شد.

_امیلی مطمئنی تبدیل به باسلوق میشه .
_اره . شک نکن . بیا تموم شد.

ملانی با تردید باسلوق سبز رنگی رو از توی ظرف برداشت...

"فلش فوروارد ؛ فردا "
ماتیلدا به کتی نزدیک شد .

_کتی ؛ ملانی رو ندیدی؟
_دیروز چند دقیقه بعد از اینکه از پیش تو اومد رفت درمانگاه. رنگ سبز شده بود.تو میدونی چرا؟
_نه اصلا
و سپس با سرعت نور فرار کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آذر 1399 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟

با مشت ضربه ای به دریاچه وارد کرد...از جایش برخواست...نه داد زدن و نه مشت زدن به انعکاس صورت خودش در دریاچه، دردی از او دوا نکرد.
_پس چی درد منو دوا میکنه...چی درد منو دوا میکنه؟

میدانست...میدانست راه حل در چیست...ولی او دنبال راه حل دیگری بود...سال‌ها تلاش کرده بود تا که شاید بتواند چیز دیگری پیدا کند..تلاش کرده بود تا که شاید تنها راه‌حل آن نبود...ولی هر روز، هر شکست تازه، هر تلاشی که میکرد، نشان از این داشت که بود...تنها دوای درد او، تنها راه حل او آن چیز بود.
جوان‌تر که بود یقین داشت به باقی چیزهایی که جوانان خام به آن اعتقاد داشتند...که شکست‌های پی‌درپی لازمه رسیدن به جواب است، به هدف است...ولی حالا که دیگر جوان نبود...حالا دیگر خام نبود، احمق نبود و میدانست اصرار به شکست و شکست و شکست، دیگر نامش پایمردی و دیگر عناوین مثبت نبود...بلکه خیلی ساده نامش حماقت بود! دیگر بزرگ شده بود و میدانست یقین جایش را کم کم به شک میداد...

_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟

به تکه سنگی تکیه داد و نشست...مثل همیشه...نشست...به نظر دیگر پرسیدن این سوال باعث آرامشش نمیشد....دیگر "هیچ" که جواب این سوال بود آرامش نمیکرد...
هیچ او دیگر از روی اطمینان و فراغ بال نبود...هیچ او از روی ناتوانی بود!

_چیکار میتونستم بکنم که نکردم؟

از جایش برخواست... تکرار به خودی خود بد نبود...روزهای بد اما اسمش روی خودش بود...تکرار روزهای بد هم تکلیفش مشخص بود.
به قصد تکرار آن روزها تا رسیدن تنها دوای دردش، از قلعه فاصله گرفت که برود...هیچکس برای همیشه در قلعه نمی‌ماند...میدانست تا رسیدن آن روز روی زمین نمی‌ماند...میدانست روی پا خواهد بود...حتی امید هم داشت...ولی این باعث نمیشد که نداند...میدانست...
میدانست که ولی این حق او نبود...این حق نبود که اهمیت نداشت...که حتی اگر داشت، حتی اگر حق بود هم، چه فایده؟ هیچ...

آهی کشید...دوباره زیر آوازی برای دل خودش زد و رفت...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 16 آذر 1399 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یک هفته از شروع سال تحصیلی میگذشت و کمرم داشت با این حجم زیاد درس ها میشکست دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم روز و شب میخوندم و همه مطالب رو کامل یادداشتم اما بازم سر پرسش های کلاسی نمیدونستم باید چی بگم یا مسائل رو چجوری حل کنم یا..دیگه داشتم کلافه میشدم نمیدونستم من خنگم یا بقیه زیاد باهوشن!ای کاش میشد زمان رو نگه داشت تا من یک هفته استراحت کنم بعد برم سراغ درس ها..
تو این فکر بودم که صدا یکی رو شنیدم.

_اریکا...اریکا..

نگاه کردم اون دختر خیلی از من فاصله داشت مو های بلند و قهواه ایش داشت تو هوا تکون میخورد دقیقتر بهش نگاه کردم ماریا بود مقابل من ایستاد اونقدر تند اومده بود که صورتش قرمز شده بود
خم شد دو تا دستش رو گذاشت رو زانو هاش و شروع کرد به نفس نفس زدن
داشتم نگرانش میشدم بهش نگاه کردم و گفتم:
_ چی شده؟ یه باسیلیسک دنبالت کرده؟

_وای چقدر بامزه

بعد با عصبانیت به من نگاه کرد واقعا ترسیدم و گفتم:
_باشه، جنبه شوخی نداری به من ربطی نداره، حالا چرا اینقدر سریع اومدی؟

_پات رو روی اون برگه نزاری!

_چی برگه ؟کدوم برگه؟
بعد سرم رو چرخوندم و به پشت سرم نگاه کردم یه برگه جلوی پا هام بود اونو برداشتم و شروع کردم به خوندن
- روز اولی که به محفل رفتم از دست رون و هرمیون عصبانی بودم که چرا از من تو تمام اون مدت یه خبر نگرفتن و.

_اون برگه رو بده به من اریکا.

_باشه بیا مال خودت.این دفترچه خاطرات کی هست؟

_مال استاد پاتر هست امروز اون دیرکا پسره نفهم تمام دفترچه خاطرات استاد رو با یه ورد خراب کرد از چهره استاد عصبانیت میبارید اما خودش رو کنترل کرد.

_اها
به بالا سرم نگاه کردم و دیدم چند تا برگه رو هوا در حال پرواز هستن محو تماشا پرواز برگه ها تو اسمان بودم که با یه صدای ...ترق.. به خودم اومدم نگاه کردم استاد پاتر بود که کنار ما ظاهر شده بود

_اوو سلام ماریا ممنون از کمکت همگی صفحات تقریبا جمع شدن

بعد با یه ورد جادویی تمام برگه ها رو از روی هوا جمع کرد همونطور که اون برگه ها رو داشت به کتاب وصل میکرد صورتش رو چرخوند و گفت:
_سلام اریکا حالت چطوره؟
_م..ممنون من خوبم شما حالتون چطوره؟

از گوشه صورتش با لبخند به من نگاه کرد و گفت حالم خوبه فقط امیدوارم کسی اونقدر وقت نداشته باشه که خاطرات منو خونده باشه!
از ترس سر جام میخکوب شدم اما چون مطمئن بودم منو موقع خوندن دیده با خودم گفتم اگه خودم بگم بهتره بعد گفتم:
_استاد من..
_نه منظور من شما نبودید منظور من دیرکا بود
_اها متوجه شدم استاد
_خوب ..خیلی خوبه من باید برم ساعت ۶ کلاس دارین یادتون نره به بقیه هم بگید
و منو ماریا همزمان با هم گفتیم:
_باشه استاد
اما چیز هایی که داخل اون دفتر بود به شدت برام جالب شده بود پس گفتم:
_استاد میشه یه روز یکی از اون خاطرات محفل رو برامون بگید؟
بعد از گفتن این جمله خشکم زد،از ترس داشتم میمردم
که...
_باشه مشکلی نیست هفته بعد که به هاگزمید رفتید
به کافه "سه دسته جارو "بیایید تا براتون ادامه داستان رو بگم فقط یه شرط داره هر قدر که شما نمرتون باشه براتون تعریف میکنم! قبوله؟
_ قبوله، م..ممنون استاد
بعد با یه لبخند از ما دور شد و ما خداحافظی کردیم و همراه ماریا روی یکی از صندلی ها نشستم.

#این داستان_ادامه دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!