هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۰:۲۷:۱۱ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۰:۲۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 730
آفلاین
-هیچی‌ نیست ارباب! هیچی نیست... نفس عمیق بکشید... دم! بازدم! دم! بازدم!

لرد نفس عمیق که هیچ، حتی آهی بی جان هم نکشیدند.

-به جان بلا که می‌خوام سر به تنش نباشه، هیچی نیست ارباب... بستنیه! خودش آب میشه! اصلا نیاز به کاری نیست... آفتاب می‌تابه و...

به اذن خدا و یاری مشترک مرلین و شانس مرخرف رودولف، خورشید بار و بندیلش را جمع کرد و رفت و ابرهای سیاه خطرناکی جایگزین شدند.
رودولف نگاهش را از آسمان گرفت و خواست به لرد بدوزد که با دیدن او در فاصله دو سانتی متری‌اش شش جان قبضه کرد.
-سرورم...

قدمی بزرگ... خیلی بزرگ به سمت عقب برداشت.
-بازم اصرار دارم که هیچی نیست... خودش آب میشه! باور کنین!

لرد به چشم غره ترسناکی بسنده کردند، بستنی را با جارو راهی خاک انداز کردند و مجددا به سمت معتاد برگشتند.
-آقای معتادی که مجرم نیستید... بیدار شید!... جناب معتاد! هی آقا... با تو ام دیگه پاشو مردک!

معتاد هم زمان با افتادن دومین بستنی از دست رودولف، بالاخره چشمانش را گشود.



I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۵۳ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲:۴۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 554
آفلاین
چشمای سرخ لرد سیاه با شک تنگ شدن. چشمای مرگخوارا هم کلا تنگ نشدن. فقط به فکر فرو رفتن. فنریر که سعی داشت به لرد به صورت غیر مستقیم کمک کنه، با پلاکس اعلام موافقت کرد.
- من که موافقم! باید کلی بسیتنی... بیستینی؟ بتنس...
- بستنی.
- ... بستنی بین ملت توی پارک پخش کنیم. اینطوری محیط شاد میشه و روحیه ارباب هم برای ادامه کارهاشون بالاتر میره و می...

فنریر سکوت کرد. مشکل از طرف مرگخوارا نبود. چشمای لرد به سمتش نگاه میکردن و فنریر حس میکرد اون چشمان سرخ دارن تا عمق وجودشو میسوزونن. بنابراین سکوت کرد و اجازه داد جمعیت مرگخوارا همگی با هم تصمیم گیری کنن.

و در کمال تعجب، مرگخوارا احتمالا برای اولین بار، شایدم دومین بار در تاریخ، موافق حرف فنریر بودن و این همزمان به معنی موافقت با پلاکس هم بود.

- اگه فقط یک دونه آشغال روی زمین ببینیم...
- چی ببینید ارباب؟
- حواسمون بهتون هست...

مرگخوارا همونطور که لبخندهای شادی میزدن تا لرد روحیه ش رو حفظ کنه و راحت تر کارهاشو انجام بده، شروع کردن به درست کردن بستنی تا بین ملت پخش کنن... بستنی هایی که جنس خوبی نداشتن و راحت آب میشدن. بهرحال وسط پارک بودن و به یخچال چندان مناسبی دسترسی نداشتن.

لرد به اطرافش نگاه کرد. زباله ها در اون نقطه تقریبا پاکسازی شده بودن.
لرد به معتاد گوشه پارک نگاه کرد. داشت با خودش فکر میکرد چطور بدون نابود کردن معتاد، از پارک خارجش کنه. البته برای همه اینها، اول باید به سراغش میرفت و بیدارش میکرد. بنابراین تصمیم گرفت تمام کارهارو به ترتیب انجام بده، قطعا ذهن قدرتمندش میتونست راه حل مسالمت آمیزی برای بیرون کردن معتاد، البته بعد از بیدار کردنش پیدا کنه.

لرد آماده بود با لگدی معتاد رو از خواب بیدار کنه.

- ارباب معتاد بیمار است، مجرم نیست! مثل مجرم ها باهاش برخورد نباید بشه... خیلی ملایم باید باهاش برخورد کنید باهاش...
- میدونیم خودمون!

لرد گلوش رو صاف کرد، و خیلی آروم گفت:
- جناب معتاد، باید از پارک خارج بشید.

معتاد داشت چهار بنیان گذار هاگوارتز رو تو خواب میدید و خر و پف میکرد. دهنش هم بوی مرگباری میداد که برای چند ثانیه حتی لرد رو هم گیج کرد.
و لرد در همون چند ثانیه گیج شدن، از گوشه چشمش صحنه ترسناکی رو دید. کودکی از رودولف یک بستنی گرفت... و در حالی که سعی داشت بستنی رو گاز بزنه، بستنی با صدای شلپ روی زمین افتاد.
لرد مثل لبو قرمز شد.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۱۰ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۸ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۰۱:۴۷
از ما هم شنیدن!
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 151
آفلاین
پلاکس از داخل سطل زباله بیرون آمد، کفشش را برگرداند و زباله های درونش را بیرون ریخت.
پرتاب شدن به سمت سطل زبانه اصلا حس خوبی نداشت، بنابراین تصمیم گرفت از مرگ‌خواران انتقام بگیرد؛ به مرگخواران ربطی نداشت اما اگر میخواست انتقام بگیرد بلاخره باید یک نفر که لرد سیاه نبود پیدا میکرد.
برای همین کمی فکر کرد و وسط این فکر ها به این نتیجه هم رسید که مسبب این بدبختی هاست و ممکن است کارش سخت شود.
سرانجام دیگر فکر نکرد و به لرد ناراضی و جمعیت مفرح مرگخوار نزدیک شد:
_ مـ... میگما... چیزه!

لرد سیاه ناراضی به سمت پلاکس برگشت و ناراضی تر شد:
_ چیزه؟ چیزه؟ خجالت نمیکشی تو؟ شرم نمیکنی؟ حیا نمیکنی؟

پلاکس خجالت کشید و شرم و حیا کرد:
_ آخه ارباب...

لرد سیاه نگاهی به مرگ‌خواران انداخت که همچنان مشغول بودند و همین که پلاکس جز آنها نبود یک نمره مثبت به شمار میرفت:
_ بگو پلاکس!

پلاکس نزدیک آتش رفت و در قابلمه آش رشته را برداشت و با ملاقه به آن کوبید:
_ مرگ‌خواران، وفاداران، خواهران، برادران، توجه کنیــــــــــــد!

خواهران و برادران دست از پاسور بازی کرده و آفتاب گرفتن و سبزی پاک کردن و غیبت کردن برداشتند و توجه هایشان را جلب پلاکس کردند.

_ من میخواستم یه چیزی بگم!

بلاتریکس با چشمانش «برو بابا»ـی نثار پلاکس کرد و به سمت رودولف رفت تا از ساحره بدبخت فلک زده ای جدایش کند. بلافاصله بقیه هم مشغول کار هایشان شدند.
لرد سیاه که همچنان ناراضی بود اعتراض کرد:
_ چه خبره؟ چرا مثل دانش آموزان بی ادب شلوغ شدید؟ چند لحظه به پلاکس مسبب بدبختی هایمان گوش دهید خب!

مرگخواران به پلاکس گوش دادند و پلاکس در میان سیل انبوهی از گوش های مرگخوارانِ جان فدای لرد سیاه غرق شد.

_ خسته شدم خب! میگم حرفمو، دادگاه گفت نباید کمک کنیم...

لرد سیاه نگاه خشمگینی به پلاکس کرد:
_ دادگاه گفت؟
_ ارباب دادگاه بود دیگه...
_ خب ادامه بده!
_ دادگاه گفت نباید کمک کنیم اما در مورد کمک غیر مستقیم که چیزی نگفت! مثلاً تشویق، کمک ذهنی، فکری، یا حتی ساختن محیطی شاد و مفرح برای کودکان شمـ... ببخشید برای شما ارباب!


ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۶ ۲۳:۱۷:۵۲


My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶:۱۱ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۳۲:۰۶
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1254
آفلاین
_اگه قرار به حذف آلودگی تصویری باشه، خود تو رو اول باید از پارک بندازیم بیرون تام!

همه مرگخواران خندیدند...لرد اما نخندید!
_یاران ما....احساس میکنم خیلی بهتون خوش گذشته!

بلاتریکس که در حال مالش کرم ضد آفتاب بر روی صورتش بود، از روی صندلی‌تاشوی خود برخواست و رو به لرد گفت:
_نه ارباب..مشخصا همه ما داریم زجر میکشیم بابت اینکه نمیتونیم بهتون کمک کنیم!

بله...از نی قلیانی که در دستانش بود، مشخص بود!

در همین حین بود که ناگهان کودک بازیگوشی از ناکجا اباد پیدا شد و قوطی مورد نظر لرد را شوت کرد....قوطی هم پرواز کرد و در سطل آشغال فرود آمد!
_آهای ولد چموش...چیکار میکنی؟ آیا پدر و مادری نداری که تربیتت کرده باشن؟ پدرت آیا در کودکی ولت کرده و مادرت تو رو به یتیم خونه برده و...چی؟ زبونت رو درمیاری برای ما؟ میدونی ما کی هس...هوی! با تو هستیم! کجا رفتی وسط دعوا کردنت!
_ارباب...ولش کنید...کودکه...نسل جدید هستن دیگه!

لرد هر آن نزدیک بود از شدت خشم منفجر شود، اما ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد...
_ببینیم؟ درست متوجه شدیم؟ ما قرار بود پارک رو تمیز کنیم و آشغال ها رو در درون سطل آشغال بندازیم...الان هم قوطی به سطل آشغال رفت...هوم...به نظر میرسه شیوه و روش این کودک ایده‌ی بدی نباشه!

لرد ولدمورت جارو را زمین انداخت و بدون رعایت شئون اربابی، دوان دوان شروع به شوت کردن آشغال های پارک کرد!

چند دقیقه بعد!

_نصف آشغال ها را در سطل اشغال و نزدیک آن ها شوت کردیم...خسته شدیم!
_آخی!
_رودولف بمیره براتون!
_یکی پلاکس رو از سطل آشغال دربیاره!
_گفتی حکم گیشنیزه؟
_دو سیب آلبالو برای کیه؟
_این کباب هنو آماده نشده؟

مشخص بود که مرگخواران قصد هیچگونه کمک به لرد را نداشتند و مشغول سیاحت و تفریح خود بودند!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱:۵۲ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۹:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6362
آفلاین
قوطی اصلا از تهدید شدن نترسیده بود. کج و کوله و خالی، روی زمین افتاده بود و از ورود به خاک انداز امتناع می کرد. امتناع یعنی خودداری!

لرد سیاه عصبانی تر شد. سرخ شد. کله اش داغ شد... و ناگهان سرد شد. چرا که مایعی لزج روی سرش ریخت.
لرد سرش را بلند کرد و پرنده ای فوق العاده بی تربیت را مشاهده کرد که این حرکت زشت و ناپسند را انجام داده و حالا روی درخت نشسته بود.
-ملعون بی سروپا! در حین پرواز چطور قادر به انجام آن کار بودی؟ این همه جا... سر ما را هدف گرفتی؟

پرنده با بی خیالی منقار باز کرد.
-برق می زد!

-برق می زد که می زد... چی باعث شد فکر کنی اشیای براق به مواد زائد بدن تو احتیاج دارند؟ ما هم اکنون چگونه سر خود را جارو کنیم؟ بیا پایین خشممان را سرت خالی کنیم.

پرنده شانه هایش را بالا انداخت. پرنده شانه داشت.
-آرامش خودتو حفظ کن! ازت شکایت می کنما!

لرد سرش را با دستمالی پاک کرد و به سمت قوطی برگشت.
-می بینی به خاطر تو چه بلاهایی به سرما می آید؟ بیا برو تو کارمان تمام بشود.

تام که تخمه هایش تمام شده بود، هندوانه ای را به زمین کوبید و نصف کرد. لکه ای قرمز رنگ روی زمین باقی ماند. تام نصف هندوانه را برداشت و به شکلی غیر متمدنانه سرگرم خوردن و تف کردن تخم هایش شد.
-ارباب... تموم نمی شه ها. کل این پارک رو باید نظافت کنید. اون معتاد گوشه پارک رو هم باید بیرون کنین. اونم آلودگی تصویری ایجاد می کنه.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۶ ۲۰:۱۰:۵۹



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۳۰:۲۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 730
آفلاین
-بیا... بیا برو این تو! بهت فرمان میدیم بری این تو!

لرد هیچگاه در دوران پرشکوه اربابیت خود، به طرز کار کردن با جارو نیازی پیدا نکرده بودند.
-نمی‌فهمیم... قوطی هم اینقدر زبون نفهم؟ بیا برو این تو دیگه!

و خاک انداز را با شدت رو به روی قوطی تکان دادند.
-ببین... آسونه... قل بخور برو اون تو! بدو ببینم!

قوطی مقاومت بسیاری کرد... خیلی خیلی... لاکن بالاخره توان مقاومتش به پایان رسید.
-بابـــا! من قوطی‌ام... قوطی! چجوری باید با پای خودم برم تو خاک انداز؟ خب برادر من... با اون جارو یه هل بده تا من قل بخورم!
-داد زدی؟... سر ما داد زدی؟

مرگخواران نشسته، ایستادند. لم دادگان نیم خیز شدند و خوابیده‌‌ها، از خواب ناز پریدند.

-ملعون!
-خجالت بکش.
-شیطونه میگه یکی بزنش صدای قیژ بده‌ها!

و به حالت قبلی خود برگشتند.
لرد سیاه در این راه کاملا دست تنها بودند!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱:۲۲ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹

مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۸:۴۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4913
آفلاین
- تو!

مرگخوار خاطی که متوجه نشده بود لرد با خودشه، همچنان به پرت کردن پوست تخمه‌ها ادامه می‌ده.
- هی! چی کار می‌کنی؟ نمی‌بینی دارم حموم آفتاب می‌گیرم تا اعضای بدنم خوب به هم بچسبـ... ارباب شما بودین؟

لرد بالای سر تام وایساده بود و سایه‌ی عظیمی روی هیکلش انداخته بود. تام همون لحظه احساس می‌کنه که اعضای بدنش در حال جداسازی و ولو شدن روی زمین هستن.

- کار ما رو زیاد می‌کنی؟ خودت ریختی، خودتم جمع می‌کنی!

تام می‌خواست چشم اربابی بگه و بلافاصله مشغول پاکسازی خرابکاریش بشه. اما بلافاصله خاطرات دادگاه براش زنده می‌شه. دستور دادگاه واضح بود. همه‌ی کارا رو لرد به تنهایی باید انجام می‌داد!
پس تام علی‌رغم میل باطنیش مخالفت می‌کنه.
- اما نمی‌شه ارباب.

سایه‌ی لرد حجم بیشتری از بدن تامو می‌پوشونه.
- با ما مخالفت می‌کنی؟ سرپیچی از دستور ما؟
- ارباب دستور دادگاهه آخه. نباید از ما کمک بگیرین، وگرنه محکومیتتون...

لازم نبود تام ادامه بده. چون روشنایی خورشید دوباره برگشته بود. به این معنا که لرد رفته بود. اما با هر تخمه‌ای که لرد جمع می‌کرد، یه نگاه شیطانی که از هزاران کروشیو بدتر بود نثار تام می‌کرد.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۰۰:۵۰ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۹:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6362
آفلاین
سوژه جدید:


لرد سیاه جارو را بلند کرد و سعی کرد آن را مانند چنگالی بزرگ در کاغذی مچاله شده فرو کند.
-ما قادر به برداشتن این نیستیم! به گمانمان این جارو خراب است.

صداهای "اوهوووم"، " بله"، و " حق با شماست" از مرگخوارانی که در گوشه و کنار پارک به حالت های مختلف نشسته و دراز کشیده بودند به گوش رسید.
بعضی چرت می زدند و بعضی در حال شکستن تخمه، لرد سیاه و جارویش را تماشا می کردند.


روز قبل:


- آقای وکیل... آخرین دفاعیات خود را بفرمایید.
-آواداکداورا!

مسئول برقراری نظم جلسه معترض شد!
-آقای وکیل وحشی هستن. این ششمین قاضییه که طی این جلسه کشتین. کی اینا رو با چوب دستی راه داده تو جلسه دادگاه؟

فنریر از زیر میزها جلو رفت و سرگرم خوردن جسد قاضی شد.

تام در نقش وکیل، زیر لب گفت:
-به قیافش میومد حکم اعدام صادر کنه. من که نمی تونستم بشینم و تماشا کنم.

مسئول جلسه با حالتی مستاصل پرسید:
-حالا چیکار کنیم؟ قاضیای اصلیمون تموم شدن... قاضیای ذخیره هم همینطور. آخریشو همین الان فنریر داره می جوئه.

فنریر لبخند زشتی زد. صدایی از میان تماشاگران بلند شد.
-من قاضی بشم؟

مسئول به چهره خموده پلاکس دقت کرد.
-شما قاضی هستین؟

-نه... ولی کلاه گیس فرفری خیلی بهم میاد. بشم بشم؟

و شد!

چرا که قاضی دیگری در دسترس نبود و همگی می دانستند که دادگاهی که متهمش لرد سیاه باشد، نمایشی بیش نیست.

پلاکس چکشش را روی میز کوبید.
-ساکت... ساکت... خب... جناب ارباب بزرگ لرد سیاه کبیر عظیم الشان که رحمت مرلین بر ایشان باد. اینجا یک دادگاه شدیدا بی طرف برای رسیدگی به جرائم و جنایات شخص شخیص ارزنده و گرانقدر شماست. من شخصا در همین بیست و سه ثانیه گذشته که قاضی شدم کل پرونده شما را بررسی کرده و شما را از تمامی اتهام های قتل و شکنجه تبرئه نمودم. فقط یک پرونده پرتاب سنگ به جغدهای در حال عبور وجود داشت که با شهادت شصت و پنج جغد، قابل تبرئه نبود. در نتیجه شما به جرم سنگ پرانی به ماموران اداره پست، به انجام یک هفته کار اجباری در محل های مختلف محکوم می شوید. این خدمات می تواند شامل نظافت اماکن عمومی، نگهدای و خدمت به سالمندان، کمک به حفظ و گسترش فضای سبز، نوازش جغد های رنجور، دلجویی از یتیمان بدبخت و بی سرپرست و زخمی و خدمات دیگر می باشد. دادگاه تمام شد. بروید! ارباب چرا اینجوری نگاه می کنید؟


زمان حال


لرد سیاه چند بار دیگر با جارو روی کاغذ کوبید. ولی کاغذ از روی زمین برداشته نشد.

لرد سیاه جارو را افقی نگه داشت و روی آن نشست.
-بزن بریم!

صدای خواب آلود سدریک به گوشش رسید.
-ارباب... اینا برای پرواز کردن ساخته نشدن. الان هم بهتره فرار نکنین! فقط یه هفته اس. تحمل کنین. بعدش شما جادوگری آزاد با پرونده ای سفید و خالی خواهید بود و می تونین آزادانه هر چقدر دلتون می خواد دوباره سیاهش کنین.

لرد دوباره به جنگ کاغذ یاغی رفت...

و چشمش به مرگخواری افتاد که یک پایش را روی دیگری انداخته و پوست تخمه های شکسته شده را یکی یکی روی زمین می ریخت!




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۰۹:۴۵
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 409
آفلاین
(پست پایانی سوژه)


گادفری و گویل و آندریا در حالی که سر هایشان را می خاراندند با تعجب به چنگک نگاه می کردند.

بلاخره آندریا خودش را جمع و جور کرد.
-واقعا که. حتی نتونستین تشخیص بدین که یه چنگک به لباس گویل گیر کرده!

گادفری اخمی کرد.
-مگه خودت تشخیص دادی؟!

آندریا نهایت تلاشش را کرد تا هیبتش را حفظ کند.
-آم...آره...یعنی خب...چرا من باید تشخیص بدم اصلا؟!

سپس به شکل دردناکی به یاد قیمت مهاجرت جادوگران به آن ور آب که معادل هفت گالیون ناقابل بود افتاد.
-شماها دارین دنبال زوج می گردین و باید به بلوغ عقلانی رسیده باشین نه من. اصلا برین سراغ همون ادامه تحصیلتون!

و طوری که کسی متوجه این پیچاندن ماهرانه نشود با خشم از مغازه خارج شد. با خروج آندریا، اشلی که معلوم نبود از کجا سر رسیده بود وارد مغازه شد.

-عه اشلی خودتی؟ ما فکر کردیم تا الان بخاطر فوران خون از حدقه چشمات جان به جان آفرین تسلیم کردی!
-بعدم رهام کردید که زودتر جان به جان آفرین تسلیم کنم دیگه؟ نه؟

گادفری و گویل به گیتاری که مانند چماق در دست اشلی قرار گرفته بود چشم دوختند و آب دهانشان را قورت دادند.

یک هفته بعد

بر روی تمامی دیوار های دهکده هاگزمید دو اعلامیه ترحیم به چشم می خورد که خبر از مرگ دو جوان ناکام بر اثر اصابت گیتار بر فرق سرشان می داد. رهگذران با دیدن این اعلامیه ها آهی از سر ناکامی این دو جوان از دست رفته می کشیدند و از معابر گذر می کردند.

پایان



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳ دوشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
وضعيت دردناکى بود ،البته نه براى صاحب مغازه انواع و اقسام وسايل شکنجه برادران مالفوى بجز لوسيوس.
يکى از برادران مالفوى(به دليل اسکى و کپى رايت نام نميبرم کى)
با سرگرمى به گويل و آندريا و پسرى که نميشناخت زل زده بود و گوشى اپل مشنگى اش را بيرون آورده و از آن سه احمق فيلم ميگرفت تا در اينستاگرامش بگذارد و فالوور هايش زياد شوند.

در آن سمت با گويل که از ترس و درد گريه اش گرفته بود را داشتيم و گادفرى و آندريايى که مشغول نجات گويل از دست موجود استخوانى هم در سمت ديگر گويل در حال کشيدن گويل به سمت خودشان بودند.
-آههه گويل طاقت بيار از دست اين هيولا نجاتت ميديم!
-راست ميگه گويل نترس منو گاد نجاتت ميديدم!
-گاد ديگه کيه؟
-تو گادى ديگه مخفف گادفرى گاده!

آندريا و گادفرى مشغول ستيز و مشاجره با يکديگر درباره گاد و فرى شده ،سپس گويل را رها کرده و از ياد بردند.

گويل با تمام زور سعى در نجات خودش از هيولاى استخوانى را داشت و ناچار از دو کله پوک روبه رويش کمکم ميخواست.
-بچه هاااااا...... تورو خدا نجاتم بدين.....اون منو ميکشه و ميخوره... لوازم آرايشم چى ميشه هان؟؟

آندرى (کاپل آندريا و گادفرى)آنقدر مشغول مشاجره بودند،که گويل را نديده و باعث تعجب شده بود که صداى اورا هم نميشنيدند.
يکى از برادران مالفوى(همون موضوع اسکى)آندرى را به کنارى زده ،و به سمت گويل رفت..
پشت او قرار گرفت وبه راحتى اورا از هيولاى استخوانى جدا کرد.
گراندرى (کاپل گويل و آندريا و گادفرى)متعجب به برادرناشناس مالفوى نگاه کردند ،وبعد از مدت طولانى تامل ،هرسه با هم به حرف آمدند .
-چجورى اينکارو کردى؟؟؟

برادر کپى رايت از جلوى قفسه ها کنار رفت و به جسم فلزى که شبيه چنگک بود اشاره کرد.
-اين به لباس دوستتون گير کرده بود ،درش آوردم...


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.