هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱:۱۹ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
#20

گریفیندور، محفل ققنوس

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۲:۴۱
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 161
آفلاین
-میشه برید اونور اقا؟ جلوی ما ایستادید!

دیریرینگ!
-وای وای اینجا چقدر شلوغه...! لوسی مامان،برو خودت جلو،به آقای الیواندر بگو یکی یه بده. عه! اونجا رو نگاه! آلبوس و رز و رکسان هم اونجان برو تو هم پیششون!
-نمیخوام،اخه...،نمیشه باهم بریم؟
-نه خودت باید بری جلو!
-ولی...
-برو!

-به به،سلام خانم جوان!
-س..س..لام.
-خجالت نکشین جلو بیاید فک کنم این مناسبتون باشه.

لوسی با خجالت جلو رفت و چوب را از الیواندر گرفت.
با محض اینکه آن را در دست گرفت،لوستر سقف زمین افتاد.

- این!

لوسی جلو رفت. چوبدستی را گرفت و نور ضعیفی بالای سرش روشن شد.

-عه چه خوب! بفرمایید اقا اینم پولش.
و خارج شدند.

-حالا فقط مونده حیوون خونگی!
بیا اینجا.

لوسی گربه ی سفیدی دید که در حالی که بقیه گربه ها تقلا میکردن گوشه ای کز کرده بود.
-اونو میخوام!
-ولی اون خوب نیست از این شیطون ها بردار.
-نه همونو!
-باشه.
و به سمت فروشنده رفت
-بفرمایید.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵:۵۸ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۰
#19

ریونکلاو

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۷:۵۷
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
- بیا دیگه ! زود باش پیشی ناز ! من باهات کاری ندارم.

متاسفانه پیشی علاقه ای به امدن نداشت! آلانیس برای هزارمین بار در روز حالتش را عوض کرد و دوباره امتحان کرد.

- اگه نیایی قهر می کنما ! بهت غذا نمی دم ! تازه آبم نمی دم ! اجازه هم نمی دم زیر کولر بخوابی ! موقع خوابیدن هم بغلت نمی کنم !

البته که نودل علاقه ای به مورد آخر نداشت ! اما خب آب و غذا که می خواست . به هر حال تکان نخورد میدانست که آلانیس نمی تواند مقاومت کند که روزی صد هزار بار مخلوطی از مرغ و هریج را در معده ی او خالی نکند! دو ساعت که آلانیس سعی می کرد او را برای بیرون آمدن از کوچه دیاگون راضی کند .

_ ببین نودل دیگه خستم کردی ! از شکلات و پیتزا یاد بگی.... نه از اونها هم یاد نگیر ! اونها هم دست کم از تو ندارند !

میوی میوی نودل نشان از سرسختی و حالت (نمی توانی مجبورم کنی بیام ) می داد.

پس بالاخره آلانیس آنها را برداشت و با چنگ و لگد به بیرون هدایت کرد.






پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹:۵۷ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
#18

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۴:۰۶ شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱:۲۶:۰۱ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
از یه ماموریت خطرناک برای محفل
پیام: 48
آفلاین
چشمم به انور خیابان بود. به تابلویی چشم دوخته بودم که نام کوچه ی ناکترن را نشان می داد.
به مادرم نگاه کردم. سخت مشغول بود. از حالت چهره اش معلوم بود که اصلا حواسش به من نیست.
با احتیاط به سمت کوچه رفتم......
در ان برای اولین بار نکاهی انداختم. مادرم هیچ وقت نکی گذاشت ما به ان حا قدم بگذاریم. ارزو ی فرد و جرج این بود که به کوجه ی ناکترن بیایند. اکر می فهمیدند که من......
ــ دختر برو کنار
ــ معذرت می خوام. ببخشید.
این صدای زنی با موهای بلند سیاه و ناخن دراز بود. در جا خشک شده بودم. او را شناختم
او بلاتریکس لسترنج بود!
ــ خب با متاسفم اینا درست نمیشه.
با انگشت دراز و زشتش به چند گردنبند و جواهراتی که ریخته بودن اشاره کرد. سپس چوبدستی را در اورد.
پا به فرار گزاشتم.او اینجا؟
سعی کردم راه خروج را پیدا کنم اما نبود.انگار غیب شده بود.
حالا می فهمیدم چرا مادرم نمی گزاشت به انجا بیاییم.
به یکی از فروشگاه ها قدم گزاشتم.کسی انجا نبود.به پشت سرم نگاه کردم.دختری که نصف عمرش را فقط پسر دیده بود در جایی وحشتناکگیر کرده بود و راه خروج نداشت.
همان وقت پسری را دیدم که همراه با پدرش با سمت فروشگاه می امد.کراب؟
وارد شدند.از قیافه اش فهمیدم که می خواهد من را لت و پار کند. به سرعت فرار کردم.به چیزی برخوردم.
ــ بابا!
جینی تو اینجا چی می کنی اگه مادرت بفهمه...
ــ پدر گوش کن. تمروز لسترنج هارو دیدم. بیشتر مرگخوارا اینجان ـ
ـــ جینی من تو می فرستم پیش مادرت و بعد به وزارت خونه اطلاع می دم حالا برو.
ــ بابا راستی ایجا چی می کنی؟
ــ گفتم برو


در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر کوچک شده


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵:۳۴ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
#17

کلوریا_ادوارز%


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۲:۳۷ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۵۰ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۹
از یه جای خوب😎
گروه:
کاربران عضو
پیام: 11
آفلاین
هوای سرد و سوزناکی بود. آنقدر سرد که آب چشمه ها، گودال ها، رودخانه ها و....یخ زده بود. اما با این حال کمی آنطرف تر، در کوچه ی دیاگون، صدای همهمه ی مردم همه جارا پر کرده بود. انگار نه انگار ترم جدید هاگوارتز شروع شده و اگر چیزی هم بخرند برای سال آینده است‌. از اینها گذشته، مثل اینکه سوز و سرمای زمستان تاثیری در جمعیت و تردد ها نداشته.

کمی آنطرف تر، نزدیک مغازه ی چوب دستی فروشی، دختری با موهای طلایی رنگ دیده میشد. با پاهایش بر روی زمین پر از برف ضرب گرفته بود. منتظر بود، منتظر دختری که برایش خیلی ارزشمند بود.
کی فکرش را میکرد الیویا، دختری به آن مغروری عاشقانه رفیقش را دوست داشته باشد. یکی از خصوصیات مهمش وفادار بودن به کسی بود که دوستش دارد.
بالاخره دختری که الیویا انتظارش را میکشید، آمد و به سوی الیویا دوید. حال دگرگونش بیانگر خبر خوبی نبود!
الیویا با چشمانی پر از اندوه به چشمان مشکی روبه رویش نگریست.
برق اشکی در چشمان سبزش قابل مشاهده بود، اشکی که از تنفر در چشم هایش جمع شده بود، تنفر از فردی که خشم آن دو دختر را تبدیل به انتقام کرده بود.
آنا به الیویا نگاه کرد و زیر لب گفت: انتقامشو میگیرم‌.
الیویا با مشت های گره شده به زمین نگاه میکرد، آنقدر خشمگین بود که رنگ صورتش از شدت عصبانیت رو به سرخی میرفت.

اما چه کسی میداند که دلیل آن کینه و نفرت و انتقام و از همه مهم تر خشم الیویا و آنا چه بود؟......

پایان


ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۴ ۱۲:۲۱:۴۴

با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#16

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۱۹:۳۸
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 194
آفلاین
هوا در لندن، مثبت پنجاه درجه بود. مگس در خیابان ها پرسه نمیزد. همه به خنک کننده ی مغازه ها و خانه ها پناه برده بود.
در این بین، کتی ماننده کاهویی پلاسیده، روی کاناپه وارفته بود. این کار از کتی که همیشه پر جنب و جوش بود، بعید بود. اما گرما، برکتی پیروز شده بود.

-پلاکس، حوصلم سر رفته. میشه برم بیرون؟

اگر کتی سرگرم بازی میشد، گرما یادش میرفت. اما پلاکس نمیخواست کتی آفتاب سوخته شود. پس اجاه نمیداد کتی پایش را بیرون بگذارد.
- چرا پا نمیشی تو خونه بازی کنی؟ من نمیخوام وقتی برگشتی شبیه ذغال بشی.

کتی در آن لحظه به جرمی خیره شده بود که جلوی صندلی روبه روی کولر نشسته بود و داشت لذت میبرد.
- جرمی نوبت منه!
- اما من که فقط ده ثانیس اینجا نشستم!

با هم قرار گذاشته بودند هر کدام، پنج دقیقه آنجا بشینند.
نفسش را محکم بیرون داد و رو به پلاکس کرد.
- من برای جنب و جوش توی خونه ساخته نشدم پلاکس بلک!

بلک را با حرص گفت.
- ببینم، دیزی داره چیکار میکنه اون بالا؟

پس از چند ثانیه فریادی شنید.
- دارم به جای کردن کار های بیهوده، کتاب میخونم. فهمیدی؟

کتی، هوفی کرد و باز روی کاناپه ولو شد.
کتی در این مدت، روی اعصاب و روان پلاکس و دیزی، جفتک چارکش بازی کرده بود. پس نمیشد انتظاری داشت.
- پلاکس، حوصلم...

پلاکس، از پشت صندلی بومش بلند شد و دست به کمر جلوی کتی ایستاد.
- چیکار میتونم بکنم که هم تو خونه بمونی، هم روی اعصاب و روانم راه نری؟

کتی جهید و بلند شد. دستانش را به کوفت و رو به پلاکس کرد.
- میتونم ببینم چی داری میکشی؟
- نه!

کتی کمی دمغ شد.
- پس میتونم بازی با کلماتمو شروع کنم؟
- نه!

این بازی، یکی از بازی هایی بود که همه اعضای خانه از آن بیزار بودند.
کتی باز روی مبل ولو شد.
- پلاکس حو...
- باشه شروع کن.

کتی باز از روی مبل، جهید.
- خب، شروع شد. از دیزی شروع میکنم.

قیلافه ای متفکر گرفت.
- دیزی شبیه... شبیه... شبیه یک آدم بزرگ حوصله سر بره. از همونا که خیلی رو اعصابن.

دیزی جلوی در ظاهر و به پلاکس خیره شد.
پلاکس، باز پشت چهار پایه اش نشست و شانه اش را بالا انداخت.

_جرمی شبیه یک... مرغه! از همون مرغ صورتیا!

جرمی به خودش زحمت نداد رویش را برگرداند.
کتی قهقه ای سر داده بود.
جرمی زیر لب زمزمه کرد.
- مسخره! هاها... خندیدم!
- پلاکسم شبیه... یک قورباغه گندس!

کتی از زور خنده روی زمین ولو شده بود.
پلاکس که اخمانش را در هم کشیده بود، به کتی نگاه کرد.
- چی باعث شد همچین فکری کنی؟

کتی بلند شد. خودش را جمع و جور کرد. و سینه اش را ستبر کرد.
- کتی هم شبیه...
- کلم بروکلیه!

همان لحظه جرمی این را زیر لبش زمزمه کرده بود.
و پلاکس و دیزی بعد از این حرف، از خنده منفجر شدند.

- خیلی بی نمکین!

دوباره روی مبل ولو شد و غر غر هایش را از سر گرفت.

- باشه کتی. میتونی بری بیرون. فقط قبلش باید بهت یاد آوری کنم که حتما باید کلاه و چترتو برداری.

کتی، از خوشحالی جیغی کشید و از روی کاناپه به زمین پرت شد. اهمیتی نداد و به سرعت بلند شد تا به اتاقش برود.
کاملا شبیه قحطی زده ها بود.
در این حین، پلاکس داشت با عذاب وجدانش مقابله میکرد، که چرا با کتی اینکار را کرده که حالا اینچنین رفتار کند.

پس از چند ثانیه...

-پلاکس، خوب شدم؟

کتی با کلاه نقاب دار و چتری با عکس اردک، که پنج سال پیش دیزی برایش خریده بود جلوی چهار چوب در امیدوار ایستاده بود.
پلاکس، دستش را زیر چانه اش زد و به فکر فرو رفت.
- باید یک سر برم خرید.

پلاکس پس از اینکه شال و کلاه کرد از خانه بیرون زد و به طرف مغازه ی کلاه فروشی لاپ لاپ به راه افتاد.

پس از چند دقیقه...

- ببخشید اون کلاهه که طولش یک متره چنده؟

پلاکس قصد داشت کتی را کاملا محافظت شده از خانه بیرون بفرستد.
پس از چک و چانه زدن سر ده و نه گالیون بالاخره با یک کلاه سفید بزرگ بیرون آمد.

- رنگ روشن کمتر گرمارو جذب میکنه. آره!

پس از آن به مغازه های چتر فروشی گل باقالی و لوازم محافظت پوست حاج خاتون برای تهیه بقیه لوازم مورد نیاز رفت.

پس از دو ساعت در خانه...

- بیا کتی. اگر میخوای بری بیرون باید آماده بشی.

کتی زیر لب زمزمه کنان گفت.
- باید از هفت خوان رستم رد بشم.

پس از سه ساعت...

کتی ماننده آن عروس ژاپی ها که تمام صورتشان سفید و لباشان سرخ بود، شده بود.
البته اگر کسی میتوانست او را زیر این کلاه و چتر بزرگ ببینید.

- حالا آماده ی رفتنی.

کتی کلاهش را بالا داد تا پلاکس بتواند صورتش را ببیند.
- اگر اینشکلی برم تو خیابون همه مسخرم میکنن، پلاکس!

پلاکس حرف کتی را نشنیده گرفت و نا گهان ایده قشنگی به ذهنش زد.
- وایسا میخوام نقاشیتو بکشم.

کتی صورتش زیر آن همه ضد آفتاب و سفید کننده قرمز شده بود.
- پلاکس دیرم میشه این زود میبنده.

پلاکس به سمت کتی برگشت.
- این کیه؟ کجا میخوای بری؟

کتی از هیجان دستانش را به هم کوباند.
- مغازه پشمالو فروشی!

پلاکس آهی کشید و به سمت میز اشاره کرد.
- برو روش وایسا تا بکشمت.

کتی، پوفی کشید و رفت روی میز ایستاد تا پلاکس نقاشی اش را بکشد.

پس از ۳۰ دقیقه...

پلاکس دستانش را به هم کوباند.
_تموم شد!

کتی از میز پایین پرید و به طرف بوم دوید.
_واقعا تموم شد؟

پلاکس، با هیجان سر تکان داد.

_اما این خالیه که!

کتی داشت، به بوم خالی نگاه میکرد و اخمی بزرگ در صورتش جا خوش ‌کرده بود. و مثل همیشه صورتش مانند یک کرم اخمالو شده بود.
پلاکس شانه بالا انداخت و خطوط نامرئی را دنبال کرد.
_ببین، این کلاهته. اینم لباساته. اینم موهات.

دستش را زیر چانه اش زد.
_اینم چوب دستیت.

کتی سر تا پا سفید پوشیده بود. پس نمیتوانست انتظاری داشته باشد.
_اوهوم. عالیه! میزنمش به در اتاقم.

آهی کشید و به سمت در دوید.
_خداحافظ پلاک...
_راستی کتی!

به طرفش دوید.
_برو لذت ببر.

و با لبخندی کیف پول کوچکی دست کتی داد. کتی هم با خوشحالی کیف پول را باز کرد.
_ با ۱۰ گالیون؟
_برو اینقدر غر نزن. زودم بیا.

پلاکس که اعصابش خرد شده بود، در را به هم کوفت.

_اوهوم.

پس از ده دقیقه جلوی مغازه پشمالو فروشی‌...

_یوهو! بالاخره رسیدم.

کتی، از خوشحالی در پوستش نمیگنجید. لی لی کنان از پله ها بالا رفت تا وارد مغازه بشود.

_سلام...

فروشنده با شک به کتی نگاه میکرد.قطعا از اینکه یک کلاه و چتر پا در بیاورند و به مغازه اش بیایند، تعجب میکرد.
کتی کلاهش را از صورتش کنار گذاشت.
_سلام! یک پشمالوی سیاه بزرگ میخواستم.

مرد با وحشت عقب پرید.
صورت کتی مانند روح ها شده بود.
آهی کشیده و دستمالش را در آورد تا صورتش را پاک کند.
_منم. و یک پشمالوی سیاه میخواستم.

فروشنده که انگار باز شک داشت، با احتیاط، به طرف قفسه پشمالو ها به راه افتاد.
- دو سایز داریم. کوچک و بزرگ. و رنگ های سیاه و قرمز و سفید. البته از بزرگ فقط برامون سفید و سیاه مونده.

کتی از خوشحالی جیغ کوچکی کشید.
- من یک پشمالو با آخرین سایز و رنگ سیاه میخواستم.

مرد به پیشخوان اشاره کرد.
- اونجا تحویل میگیرید.

کتی هم لی لی کنان تا پیشخوان رفت و در راه شعر خواند.
- یک پشمالو دارم خوشگله! فرار کرده زد دستم. دوریش برایم مشکله کاشکی اونو میبستم.
- خانم میشه 10 گالیون. اینم پشمالوتون!
کتی ذوق ذوق کنان، کیسه گالیون هارا روی پیشخوان گذاشت. و به طرف خانه به راه افتاد.
و پشمالویش هم، گامپ گامپ کنان، پشتش می آمد.

- سلام پلاکس!
- سلام کتی. پشمالوتو خریدی؟ کوش؟

کتی کنار رفت تا پلاکس پشمالویش را که اندازه کل چهار چوب در بود ببیند.... و پس از آن پلاکس دست کتی را گرفت تا بروند و پشمالو را تعویض کنند.

تمام!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۸:۲۲:۳۸
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۸:۲۵:۱۹
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۹:۴۵:۴۵
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۹:۴۶:۳۲
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۹:۴۷:۳۵

ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۴۷:۵۰ سه شنبه ۲ دی ۱۳۹۹
#15

گریفیندور

لیلی لونا پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۰:۲۵ پنجشنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱:۴۰:۱۰ شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۰
از اینا می‌خوام! :cry2:
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 16
آفلاین
-بــــابــــــا من از اینا میخوام!


لیلی این رو گفت و همون جایی که بود نشست.

-دخترم ازیت نکن دیگه.
-من قهرم!
-تا خرید های آلبوس و جیمز تموم بشه من حوصلم سر میره! باید یه چیزی برام بخری!
بعد از این حرف، لیلی شروع به جیغ و داد کرد. مردم با عصبانیت به هری میگفتن که بچه رو ساکت کنه.

-باشه باشه برات میخرم. بگو چی میخوای؟

لیلی کمی فکر کرد که چی بخواد که ارزش این همه صبر رو داشته باشه، بعد با شیطنت گفت:
-اسنیچ‌! طلایی باشه اما!
-دخترم، آخه...
-
-باشه باشه!

جیمز و البوس رو با جینی فرستاد و خودش لیلی رو برد تا براش اسنیچ بخره!


هری به مغازه ورزشی رفت و به فروشنده گفت:
-ببخشید آقا اسنیچ دارید؟
-داریم.

هری خوش حال شده بود که یهو فروشنده گفت:
-فقط تو پک داریم. یعنی باید کل پک کوییدیچ رو بخرین.
-نمیشه فقط اسنیچ رو بدید؟
-نه نمیشه!
-حتی به پسره برگذیده؟
-حتی به شما دوست عزیز.

هری با نا امیدی از فروشگاه بیرون رفت و بعد از اینکه به چند تا فروشگاه ورزشی رفت و همین حرف رو شنید، یه ایده به ذهنش رسید‌. نزیدیک یک مغازه حیوان فروشی رفت و به لیلی گفت که همونجا بمونه.
وارد مغازه حیوان فروشی شد:
- سلام آقا لطفا یه جغد به شکل اسنیچ به من بدید.

فروشنده فکر کرد که پسره برگزیده دیوانه شده!
-ما همچین چیزی نداریم، ولی میتونید بجاش پکیج کوییدیچ مارو خریداری کنید

هری با نا امیدی بیرون رفت. چند تا مغازه رو گشتن ولی باز هم پیدا نکردن.

-بــابــــا!!!! پس این اسنیچ من چی شد!!

هری خیلی خسته شده بود و مجبور شد که از آخرین سلاحش استفاده کنه:
-میخواهم یه رازی رو بهت بگم!
-چی؟؟؟؟
-من یه اسنیچ طلایی دارم! اون سلاح شانس منه! من اونو همه جا با خودم مییرم،اونو من داخل اولین بازی گرفتم! و حالا می خوام اونو بدم به تو!

لیلی با شادی اونو گرفت و گفت:
-اسمش رو میزارم اسی!

لیلی غافل بود از این که اسنیچ رو هری یا دهنش گرفته...




بابا!!!!!!!

من از این ها می خوام


تصویر کوچک شده


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰:۰۶ شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹
#14

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
روزها به سرعت میگذشت...شبها به سرعت میگذشت...عقربه های ساعت به سرعت حرکت میکردند...صدای تیک تاک ساعت در تمام شبانه روز شنیده میشد...اما همه پوچ و توخالی بودند!

-ای بابا!...دیگه واقعا دارم فکر میکنم یک ماگلم.

نیمی از شب گذشته بود. ترجیح میداد در رخت خواب خودش رو سرگرم کنه. اما تنها کاری که میکرد خوردن و غلت زدن در تخت خواب چوبیش بود. هر نیم ساعت به ساعت شماته دارش نگاهی می انداخت و بعد دوباره غلت میزد و به فکر فرو میرفت.

-نکنه یادشون رفته باشه؟

ساعت 1 بامداد رو نشون میداد. قلبش در سینه فرو ریخت! بدون اینکه متوجه باشه، پا به 12 سالگی گذاشته بود. به خوبی به یاد میاورد که در جشن تولد 11 سالگیش جغدی سفید از پنجره ی آشپزخونه وارد نشیمن شد و نامه ای مهر و موم شده، بهش داد.اما حالا چی؟بازم جغدی سفید به دیدارش میامد؟

-ای! چه روزگاری بود.

غلتی زد و به بازتاب تصویر خودش در قاب عکس خیره شد. به یاد اوردن اون روزها برایش آسون بود، اما از خاطر بردنش سخت.

-صبح رو تو سرسرا مشغول خوردن بودم...ظهر ناهار رو نمیخوردم؛ بجاش میرفتم یواشکی پیش هاگرید...بعدازظهر با خستگی میرفتم زمین کوییدیچ و شب قبل از شام تو حموم عمومی بودم.

بعد از حموم در راهروها خودش رو گم و گور میکرد تا به بهانه ای به شام نرسه و بعد از کتابخونه تا سرسرا رو همچون تسترال میدوید و نفس زنان خودش رو به سرسرا میرسوند. معمولا میگفت که در کتابها غرق شده، اما در اصل فقط در راهرو ها سرگردان بود. ممکن بود گاهی از جلوی کتابخونه رد بشه، یا میرفت و مشغول میشد؛ یا هم فقط از جلوی در چوبیش رد میشد و به سمت کلبه ی هاگرید میرفت.

-هوهو!...هوهو!
-آروم باش تیفانی...الان بابا میاد دعوام میکنه.

یکسال از رفتنش به هاگوارتز میگذشت. به خوبی به یاد داشت با چه هیجانی به سمت لندن حرکت کردند و وقتی به پاتیل درزدار رسیدن شب فرا رسیده بود. اون شب از شدت خوشحالی چشم بر روی هم نگذاشت و فردا صبح راس ساعت 5 آماده بود. وقتی که بالاخره مادرش بهش فهموند که ساعت 6 صبح هیچ مغازه ای باز نیست و همه ساعت 8 صبح باز میشن؛ بر روی تختش ولو شد و تا ساعت 9 خوابید! وقتی بیدار شد با نگرانی به ساعت نگاهی انداخت که یه وقت مغازه ها بسته نشن اما کاملا در اشتباه بود.

-یادته تیفانی؟بدو بدو رفتم پایین یه کاسه حلیم رو به زور تو دهنم چپوندم و بعد سریع کشوندمش که بریم...وقتی برد منو پشت آشپزخونه جا خوردم که واقعا کوچه ی دیاگون اینجاست؟
-هو هو!
-حدس میزدم...اره دیگه بعدش مامانم چوبدستیش رو در اورد و رو یکی از آجرها زد؛ منم عین ماگلا خنگ، هاج و واج نگاش کردم. خندید و بهم گفت"این تازه اولشه گبی!"

نمیدونست تا کی؟ یا چندبار باید این خاطره رو برای تیفانی تعریف میکرد؟نمیدونست تاکی میدونست این خاطره هارو با آب و تاب بازگو کنه؟اما امیدوارم بود.


only Hufflepuff


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲:۳۴ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹
#13

ریونکلاو، مرگخواران

دیزی کران


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۰:۴۹
از کنار خیابون رد شو:)
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 77
آفلاین
کوچه ی دیاگون مانند همیشه شلوغ بود. از رعایت اصول بهداشتی هیچ خبری نبود و انگار نه انگار جرونا در میان جامعه پرسه میزد. هر مغازه داری مشغول کار خود بود و مردم نیز به سمت مکان های مورد نظر خود می رفتند. در آن میان دخترکی هم رو به روی در ساختمان قدیمی ایستاده بود.

-فکر کنم همین جا باشه ولی چرا اینقدر کثیفه مرلین میدونه.

همانطور که دخترک به در و دیوار نگاه میکرد و دنبال زنگ یا جایی برای درزدن می گشت، درب کهنه باز شد و ساحره ای بسیار چاق که به زور از در رد میشد به استقبال دخترک آمد.

-چرا مثل ابولهول زل زدی به من؟ نمیخوای بیای تو؟
-

خانم منشی اصلا اعصاب نداشت. دخترک آب دهانش را قورت داد و پشت خانم منشی که بعد از پنج دقیقه تلاش توانسته بود، خود را از در رد کند، راه افتاد‌. داخل کلینیک از زمین تا آسمان با نمای آن فرق داشت، به قدری که با مهد کودک مو نمیزد. دیوارها تِم رنگین کمانی داشت و از سقف چراغ های ستاره ای شکل آویزان بود. انگار نه انگار که آن جا مرکز مشاوره بود. خانم منشی تند تند راه می رفت و دخترک مجبور بدود تا به او برسد. آنها همینطور میرفتند تا بلاخره خانم منشی رو به روی دری چوبی ایستاد و با دستان بزرگش محکم به در کوبید.

-دکتر شاکری، این دختره رو اوردم.
-این دکتر شاکری همون خانم شاکری معروف نیست؟ همون که مخالف سلاخی گربه ها بود.
-چرا خودشه، تا دوماه بعدش مجبور بودیم گند ایشون رو جمع کنیم.
-چه گندی ماری جان؟ .اونا نباید گربه ها رو سلاخی میکردن.

دخترک و خانم منشی ناگهان از چا پریدند. خانم شاکری ناگهان در اتاقش را باز کرده بود و مانند فنر به وسط راهرو پریده بود‌. او بالا و پایین میپرید و با لبخندی که میزد، سعی میکرد دندان های سفیدش را نشان دهد.

-وای اینجا رو نگاه کن، چه دختر کوچولویی. چند سالته عزیزم؟
-دوازده سالمه و اصلا خوشم نمیاد کسی منو یه بچه دوساله حساب کنه.
-آخی! بیا برو داخل تا منم بیام.

مادام شاکری دخترک را به داخل اتاق هدایت کرد و با دستش به منشی اشاره کرد که برود . منشی همانطور که میرفت، جمله مرلین ما رو از دست این روانی نجات بده را نیز زیر لب گفت. خانم شاکری در را بست و به سمت مبل راحتی رفت و روی آن نشست.

-قبلا یه نگاهی به پروندت انداختم خاله جون. بیمار دیزی کران و دارای اختلال منفی گرایی و بد بینی. پروفسور دامبلدور توی نامه ای که برام فرستاده بود به افسردگی هم اشاره کرده بود.
-اولاً خوشم نمیاد بهم میگید خاله جان. دوماًمن بیمار نیستم و هیچ اختلال عصبی هم ندارم، فقط مردم رو با واقعیت مواجه میکنم. سوماً مدیر مدرسه مون به غیر از گریفندوری ها فکر میکنه بقیه بچه ها افسردن.
من خودم یه هافلپافی بودم و لحظه از لطف بی پایان پرفسور جا نموندم. حالا این مسائل رو بذار کنار. یه نفس عمیق بکش و سعی کن با آهنگی الان برات پخش میکنم، بدنت رو شل کنی و خودت رو به دست انرژی مثبت هوا بسپاری.

خانم شاکری به سمت ضبط سوت روی میزش رفت و دکمه پخش صدا را فعال کرد. آهنگ با صدای بلند شروع شد و خانم شاکری نیز به وسط اتاق آمد و سعی کرد با ریتم آهنگ هماهنگ شود. آن طرف دیزی کَکِش هم نگزید. با خیال راحت به صندلی تکیه داده بود و جنگولک بازی های خانم شاکری را تماشا میکرد‌

-دوست دارم زندگی رو.اووو‌...اووو...دختر جون چرا داری منو نگاه میکنی‌. هرچی انرژی منفی داری بریز بیرون و از هوا انرژی مثبت بگیر.
-واقعا دلیل این همه شادی شما رو حس نمیکنم. میدونید خود خواننده اون آهنگ هم دیگه بعد خوندن اون ترک از خودش خوشش نمیاد.
-اوووم... چه جالب. مهم اینه که تونسته با این آهنگ معروف بشه و انرژی مثبت رو به همه تقدیم کنه.
-صحیح

زمان میگذشت و خانم روانشناس از آهنگ شاد به حرکات یوگا رسیده بود اما دیزی همان دیزی سابق بود و به جز دادن انرژی منفی هیچ کار دیگری انجام نمیداد. کم کم این بی خیال بودن دیزی توانست روی خانم شاکری تاثیرش را بگذارد.

-اوف‌‌! خستم کردی دختر جون.
دیگه فکری به ذهنم نمیرسه.

خانم شاکری این را گفت و رفت تا پنجمین فنجان قهوه اش را بنوشد.

-میشه من شانسمو یه کوچولو امتحان کنم و شما را با واقعیت هایی که تا الان ندیدید آشنا کنم؟
-این همه من روت کار کردم یه بارم تو این کار رو بکن.

زمانش رسیده بود تا هر آن چه بر او گذشته بود را ‌جبران کند. کتش را در آورد و عینکش را زد. بدون هیچ مقدمه ای سعی کرد وسط خال بزند‌.
-هر روز سر ساعت هشت صبح دم در کلینیک هستید. با خوردن یه قهوه سعی میکنید خودتون رو آروم کنید. از منشی تون متنفرید ولی به روش نمیارید. از دیدن این همه بیمار روانی حالتون بهم میخوره ولی حیف که نمیشه کاریش کرد. اگه کسی طبق خواستتون کاری رو انجام نده عصبی میشید...

-نفس بکش! چه خبرته؟ آروم. فرض کنیم این حرف ها درست ولی از کجا فهمیدی؟
برنامه کاریتون رو دیوار چسبوندید‌. خوردن پنج تا فنجون قهوه در دو ساعت یعنی معتاد قهوی هستید و دلایل بیشتر اعتیاد به قهوه برای کافئینی هست که داخلشه و خب کافئین آرامش بخشه. وقتی دیدید کارهایی که کردید روم اثر نذاشته عصبی شدید. بازم بگم؟
-فیلم کار آگاهی زیاد میبینی؟ یه پا شرلوک هلمزی برای خودت‌.
-شرلوک هلمز پرونده جنایی کشف میکرد اما من سعی دارم روی منفی آدم ها رو کشف کنم.
راستی یادتون باشه دیگه اون آهنگ رو پخش نکنید. خیلی وقتِ از رو مد افتاده.

دیزی این را گفت و از اتاق بیرون رفت. صدای شکستن چیزی را از درون اتاق شنید اما اهمیت نداد و با با لبخندی ساختگی رو به منشی کرد و از کلینیک بیرون رفت. هیچ‌کس تا آن موقع نتوانسته بود نگاه او را به زندگی عوض کند. زیر لب جمله ″منفی گرای اصل خودمم″ را زمزمه کرد و زیر بارون شهر لندن در میان شلوغی جمعیت گم شد.



ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۱۲:۴۵:۳۷

•کم میام•
•کم میرم •


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۴:۲۵ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
#12

محفل ققنوس

سیریوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۹ پنجشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۹:۴۷ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
از خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 98
آفلاین
البته همیشه تلخ نیست! درست مثل زندگی. درست مثل آدم‌ها.

جوان داستان ما، تصمیم بزرگی گرفته بود. خانه‌اش را ترک کرده بود و با موتور خود به سمت اولین مقصدی که در ذهنش نقش بسته بود، حرکت کرد. کوچه دیاگون!

باران شدت بیشتری گرفته بود. البته هوای لندن اکثر اوقات ابری بود. اما ابرها و باران آن شب هم همانند سیریوس حسابی لجاجت ورزیده بودند و مصرانه می‌باریدند. قطرات باران بر روی کاپشن چرمی‌اش لیز می‌خوردند. اما موهای بلندش به طور کامل خیس شده بودند. عینک مخصوص و بزرگ خود را به چشم زده بود تا قطرات باران رانندگی‌اش را متوقف نکنند. بی امان و با سرعت بالایی می‌راند. خیابان‌ها براثر باران آنقدر لیز شده بودند که نزدیک بود چندباری کنترل موتور از دستش خارج شود. اما به نظر راننده زبردستی می‌رسید.

بالاخره به پاتیل درزدار رسید! موتورش را دقیقا روبروی در ورودی پاتیل درزدار پارک کرد. از موتور پیاده شد و چند لحظه‌ای معطل ماند. آنجا از بیرون بسیار خلوت بنظر می‌رسید. اما گاه گداری صدای خنده‌های بلند و بهم خوردن لیوان ها و ظروف به گوش می‌آمد. چکمه‌های سیریوس بکلی گلی شده بودند. آنها را با لبه تیز جدول‌های خیابان تمیز کرد و وارد پاتیل درزدار شد...

بعد از آنکه در را باز کرد صدای همهمه و شلوغی، فضا را به طور کلی تغییر داد. با قدم‌های آرام از راهروی باریک ورودی گذشت. شاید انتظار می‌رفت که ظاهر و سن و سالش، توجه بقیه را به خود جلب کند. اما آنها سیریوس را از قبل هم می‌شناختند. به همین دلیل اکثرشان با یک نگاه و بعد از خاطر جمعی، به گفتگو با دوستانشان ادامه می‌دادند. فضای زنده آنجا، هرکسی را تحت تاثیر قرار می‌داد. سیریوس هم برای لحظه‌ای مشکلاتش را فراموش کرده بود.

چون کسی را نداشت که آنجا منتظرش باشد، روی صندلی های تک نفره مقابل متصدی نشست و دستانش را روی میز گذاشت.

- چیزی میخوری یا می‌نوشی جوان؟
- حقیقتش باید برم کوچه دیاگون. یکی اونجا هست که میتونه کمکم کنه.
- هرطور مایلی. اما حالا که اینجا نشستی حداقل این نوشیدنی رو مهمون من باش.


سیریوس نوشیدنی را خورد. مزه‌اش برایش تازگی داشت و نفهمید که اصلا چه چیزی خورده. اما چندان حال و حوصله پرس و جو را هم نداشت. کمی که بدنش گرم شد و لباس‌هایش خشک شدند، از جای خودش بلند شد و به سمت دیواری که او را به کوچه دیاگون می‌رساند حرکت کرد. متصدی از دور فریاد زد:
- یه تشکر نکنی ها!

و بعد زیرلب گفت: از دست این جوان ها.

سیریوس از پشت سرش دستش را به نشانه تشکر بلند کرد و پس از چند قدم به مقابل دیوار جادویی رسید. با چند حرکت چوبدستی‌اش دیوار مقابلش را گشود و وارد کوچه دیاگون شد.
در کوچه دیاگون اکثر مغازه‌ها تا دیروقت باز بودند. اما خب شب که می‌شد، آنجا بسیار خلوت تر بنظر می‌رسید. مخصوصا اگر تا آغاز سال تحصیلی جدید، چند ماهی فاصله بود. البته حال و هوای آنجا همیشه زیبا و دلنشین بود. چه بسا که باران تازه بند آمده بود و بازتاب نور مغازه‌ها به کف خیس و آب گرفته آنجا، واقعا دیدنی بود.

در خانواده بلک تنها دو نفر بودند که متفاوت از بقیه خانواده فکر می‌کردند. یکی دختر خاله‌اش، آندرومدا و دیگری دایی شوخ و شنگش یعنی آلفارد.
البته هیچکدامشان به اندازه سیریوس کله شق نبودند و تا پیش از آن هرگز کاری نکرده بودند که موجع به طرد شدنشان از خانواده بشود.

سیریوس به دنبال یک کوچه فرعی خلوت می‌گشت. وارد اولین کوچه فرعی که به چشمش خورد شد و با یک پا به دیوار تکیه داد. از کوله‌ش آرام سیگارش را در آورد و به گوشه لبش گذاشت. سیگار نسبتا زخیمی بود. البته مشخصا از نوع کوبایی نبود. حداقل هنوز نه! سیگارش را با چوبدستی‌اش روشن کرد.
سپس والکمن قدیمی که از خانه به همراه خودش آورده بود را درآورد. نوار کاست درون آن را درآورد، برعکسش کرد و مجددا داخل والکمن گذاشت. دکمه «Play» را فشرد...

گروه بیتلز بود که می‌خواند...
When I find myself in times of trouble, Mother Mary comes to me
... Speaking words of wisdom, Let it be

همینطور که بیلتز می‌خواند، سیریوس جوان در فکر سرپناه بود. در فکر یک راه نجات. هرگز حاضر نبود دوباره به آن خانه برگردد. سیریوس اراده کرده بود که مصرانه تصمیم خود را دنبال کند. تصمیمش نقش خرگوش را بازی می‌کرد و خودش آلیسی شده بود که دنبال آن خرگوش می‌دوید تا سرزمین عجایب را پیدا کند!

صدای قدم‌هایی به گوشش رسید که مدام نزدیک تر می‌شدند. سریعا سیگارش را زیر پا خاموش کرد و منتظر ماند تا ببیند با چه کسی مواجه می‌شود.

- اوه، سیریوس!
- دایی آلفارد!


سیریوس چیزهای زیادی را از دایی‌اش یاد گرفته بود. مثلا دایی‌اش دست و دل باز بود و یا اینکه همیشه اهل شوخی و شیطنت بود. سیریوس جوان با اینکه روزهای سختی را سپری می‌کرد، اما وقتی پای شوخی و شیطنت باز می‌شد، کم نمی‌گذاشت! درست مثل دایی‌اش. از دیدن دایی اش خوشحال شده بود اما از طرفی بابت بو و پوکه سیگار مضطرب بنظر می‌رسید.

- دایی جان این بوی چیه؟ برام آشنا نیست اما انگار خیلی تنده!
- بوی یه نوع معجونه دایی جان. برای تقویت ریشه مو کاربرد داره!!


و بازهم مشخصا مثل سابق سیریوس دروغگوی خوبی نبود.

- بگذریم دایی جان، بیا بریم داخل مغازه. دِ چرا ایستادی؟ حرکت کن پسر جان.

سیریوس به دنبال دایی‌اش راه افتاد و از آن فرعی کوچک خارج شد. مغازه آلفارد از آنجا خیلی فاصله نداشت. در طول راه آلفارد چندباری به سیریوس لبخند زد تا او احساس غریبی نکند.
وقتی که داخل مغازه رسیدند، آلفارد یک صندلی چوبی برای سیریوس آورد تا روی آن بنشیند. سپس خودش به پشت میز کارش رفت و مشغول صحبت با سیریوس شد...

- آها، اینم از این! خب دایی جان اینجا چیکار می‌کردی؟ اون هم این وقت شب؟
- حقیقتش دایی تصمیم گرفتم دیگه هرگز به خونه برنگردم!


سیریوس شجاعانه و بدون مکث این پاسخ را داد.

- هوووممم! چه تصمیم عجیبی. درست مثل اون چیزی که دستته! هاهاها !
- این والکمنه دایی جان.
- والک چی چی؟ حالا هرچی البته! سیریوس جان تو دیگه بزرگ شدی. فکر نکنم بتونم توی تصمیمت تغییری ایجاد کنم؟ درسته؟
- نه امکان نداره که برگردم. به هیچ وجه!
- امیدوارم حداقل بتونم بهت کمکی بکنم. بگو ببینم چه کمکی از دستم ساخته‌ست.

برق امید در چشمان سیریوس درخشید. با خوشحالی خواسته‌ش را گفت: « یه سرپناه! اگه بذاری مدتی پیش تو بمونم تا بتونم اوضاعمو یکمی راست و ریست کنم، خیلی خوب میشه!»

آلفارد سرش را کمی خاراند. مردد شده بود. خواهر خودش را خوب می‌شناخت. اما خیلی مکث نکرد و پاسخ داد:
- اممممم... حقیقتش دایی جان تو که مامان خودتو میشناسی. کارهاش واقعا عجیب و بی‌رحمانه ست! البته شاید تو هم این تصمیم های عجیب گرفتنت رو از مامانت یاد گرفتی! هاهاهاها!

نور امیدی که در دل سیریوس ایجاد شده بود، مجددا در حال خاموشی بود. چراکه خانه دختر خاله‌اش یعنی آندرومدا جایی نبود که او بتواند زندگی کند. آن خانه واقعا فرق زیادی هم با خانه خودشان نداشت.

- اما ناراحت نباش دایی جان! من یک مقدار پس انداز دارم که شاید بتونه کمکت کنه. با این پول میتونی حداقل یک مدتی رو بگذرونی. و البته که امیدوارم اینکارم مادرت رو خیلی ناراحت نکنه!

که البته آلفارد اشتباه می‌کرد. بعدها مادر سیریوس آنقدر از اینکار آلفارد ناراحت شد که نام او را از شجره خانوادگی بلک خط زد. شاید بپرسید این حجم از واکنش نسبت به چنین کمکی غیرمنطقی بنظر می‌رسد؟ واقعا هم همینطور است اما مادر سیریوس واقعا زن خوبی نبود...

سیریوس کمک آلفارد را قبول کرد و از مغازه‌اش خارج شد. کمکی تا به آخر عمرش، هرگز آن را فراموش نکرد. به سمت پاتیل درزدار رفت تا مجددا به خیابان های لندن برگردد. آرزو می‌کرد که کاش می‌توانست جیمز را ببیند. بهترین و صمیمی‌ترین دوست زندگی‌اش!

اما قرار بود اتفاقات تازه‌ای برای او رقم بخورد...


تصویر کوچک شده

We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
#11

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۹:۳۰:۴۱ چهارشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کتابخونه!؟
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 507
آفلاین
عصر بود عصری خلوت اما در داخل کافه ی پاتیل درزدار اینطور نبود. چهارشنبه قطار سریع السیر هاگوارتز حرکت میکرد، امروز سه شنبه بود!

-بدو گب بدو گب دارن می بندن بعد میری مدرسه می بینی اینو نخردی اونو نیاوردی،پس بدو!
-مامان...مامان یه دقیقه واستا بهت برسم.
-اهان پیداش کردم "الیوندرز"
-"الیوندرز" اینجا چی میدن بهمون؟
-چوبدستیتو میدن بهت گب من عاشق این مغازم!
-چوبدستی ؟ اخ جون !چرا زودتر نگفتی مامان بهم اگه چوبدستی نباشه که چه کاریه برم مدرسه ؟
-اوه،سلام یادت نر..
-سلام یادم نمی ره مامان تو تک تک مغازه گفتی بهم!
-حالا!
-بیا بریم توش مامان.
-سروعضم چطوره گ...
عالیه، به ریش مرلین قسم همین جا میخوام روت ورد اجرا کنم مامان بریم دیگه اه!
-ای خدا!
-به به سلام اقای الوندرز!
-اوه،خانم تیت حدس میزدم به زودی ببینمتون!
-سلام اقای الوندرز.
-گابریل تیت ... خوشبختم خانم تیت.
-منم همینطور اقا.
-الان برات یه چوبدستیه عالی میارم.
-ممنون از لطفتون
-اهان! ...بیا ببین چه سریع هم پیدا شد!
-ممنون
-امتحانش کن

زارت.. شترق...پوف

-ام....فکرنکنم ک...
-همینطوره خانم تیت
-ببخشید اقای الوندرز!
-اوه،الیزابت تازه خرابکاری دخترت که خوبه ماله خودت مغازمو داغون کرد،یادته؟
-اوه بله
-مگه چیشده بود مامان؟
-بعدا میگم بهت!
-حتما خیلی داغون کردی مغازه رو مامان.
-هیسسسس
-ههههه ههههه
-بیا دخترم اینو امتحان کن !
...
-واو خودشه اقای الون...
-مبارک باشه خانم تیت!
-ممنون
-ممنون اقای الوندرز
-خواهش میکنم تیت ها !
-هههه ههه چه شوخ طبعن !
-همینطوره انگار.

ساعت 5 بعدازظهر بود و مغازه ها هنوز مملو از والدین و جادواموزان بود.گابریل و مادرش کم کم می خواستند به سمت کتابفروشیه فلوریش و بلاتز بروند.
-مامان این اخرین مغازه است؟
-اوهوم فکرکنم
-هورااااااااا
-اوا! این چه کاریه من تو این موقع که خریدامون داشت تموم میشد گریه میکردم.
-ههههه هههه
-باز شروع کرد
-ههه ههه
-خب بیا بریم کتاباتم بخریم.
-اماده ام !
-ای خدا !
-سلام بر خانم بلاتز
-سلام خانم بلاتز
-باشه چشم کتابش را براتون اماده میزارم ... ام ... اوه،سلام ببخشید مشتری بود.
-عیبی نداره
-خب چه کتابایی می خواهید؟
-کتابای سال اولیا بفرمایید اینم نامه اش!
...
-اه، هرسال هم لیست کتاباشون کمتر از پارسال میشه !
-دیگه رسم روزگاره !
-لطفا یه دودقیقه واستین من برم کتابارو بیارم.
-حتما ما همینجا هستیم مثل تخته سنگ!
-مامان این خانمه هم روانی بود.
-درست حرف بزن درمورده خانم بلاتز گب !
-باشه مامان .
بفرمایید اینم از کتابا !
- ممنون،چقدر میشه ؟
-5 گالیون
-بفرمایید !
-ممنون

بالاخره بعد از گذشت سه ساعت کار گابریل و الیزابت به پایان رسید و به سوییتی که برای این سه روز اجاره کرده بودند برگشتند تا وسایل گب را جمع کنند.

پایان.





only Hufflepuff







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.