جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 6 شهریور 1400 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح یک روز دلپذیر بهاری بود و در خانه ویزلی ها همه سخت مشغول آماده شدن، برای سال جدید تحصیلی بودند...

- چارلی بیدار شو خوابالو!
- مامـــان! فقط پنج دقیقه دیگه، لطفــا!
- نه چارلی! زودتر بیدار شو، نمی خوای که کتابات تموم بشن؟

چارلی با ناراحتی و دلی چرکین، پله ها را دو تا یکی می رفت تا اینکه به دستشویی رسید و دست و صورتش را شست و به سمت آشپزخانه رفت.

- صبح بخیر چارلی!
- صبح همگی بخیر!

آرتور پشت میز نشسته بود و داشت روزنامه پیام امروز را می خواند. بیل هم داشت ردایش را که کمی خاکی بود، می تکاند. تا اینکه دوباره مالی با صدایی جیغ جیغی گفت:
- خب زود باشید دیگه، آرتور پودر پرواز آماده است؟
- آره عزیزم! گذاشتمش کنار شومینه.
- خب، خوبه! اول از همه بیل بره، تا به چارلی نشون بده چی کار باید بکنه.

بیل به سمت شومینه پیش رفت و وقتی که توانست به داخل شومینه برسد، یک مشت خاک سبز رنگ برداشت و آن را به سمت خود ریخت و با صدای بلند گفت:
- کــــــوچـــه دیــــــــاگــــون!

مالی، چارلی را به سمت شومینه هل داد و با صدایی آرامش بخش گفت:
- نگران هیچی نباش عزیزم! فقط با صدای بلند بگو کوچه دیاگون...

چارلی به درون شومینه رفت و او هم مانند بیل با صدای بلند گفت:
- کــــــوچـــه دیــــــــاگــــون!

و بعد مالی و در نهایت هم آرتور هم این کار را انجام داد.

- خب بچه ها، همه رسیدین؟

چارلی چند تا سرفه کرد و لباسش را تکاند. آنها در مغازه ردا فروشی خانم مالکین بودند.

- آره مامان! همه هستیم.
- خب، خب! بیل، ردای سال پیشت اندازه ات میشه، پس تو با آرتور برین کتاب هارو بخرین! من هم ردای چارلی رو می خریم...

آرتور و بیل به سمت مغازه کتاب فروشی راه افتادند و از مغازه ردا فروشی بیرون رفتند. مالی برای خانم مالکین دستش را تکان و به او سلام کرد و بعد خانم مالکین نیز به او سلام کرد و سپس به دنبال مترش رفت و شروع به اندازه کردن چارلی کرد.

- خب، خب! فکر کنم این ردا با قد ۱۶۵ و سر شونه ۶۰ خوبه!

و بعد ردای چارلی را در دستش گذاشت. مالی چند سکه طلا از جیبش در آورد و آن را روی میز خانم مالکین گذاشت و بعد با او خداحافظی کرد و دست چارلی را که هنوز از اتفاق صبح خشمگین بود را گرفت و به بیرون برد و به سمت مغازه کتاب فروشی راه افتادند...

- چارلی هنوز هم بخاطر اینکه صبح زود بیدار شدی ناراحتی؟ تو هاگوارتز هر روز باید این موقع بیدار شی!

اما چارلی هنوز خشمگین بود. تا اینکه آرتور و بیل با تعداد زیادی کتاب از مغازه کتاب فروشی درآمدند و برای آنها دست تکان دادند و بعد که مالی و چارلی به آنها رسیدند، آرتور با شادی گفت:
- کتاب ها رو گرفتیم! چوبدستی مونده فقط...
- آرتور! هنوز چوبدستی قدیمی خودت هست...
- نه عزیزم! اون داغون شده، خب من و چارلی می ریم مغازه آقای الیوندر، شما هم پودر پرواز رو آماده کنید.
- اما آرتور...

اما آرتور ادامه حرف مالی را نشنید! چرا که او و چارلی وارد مغازه الیوندر شده بودند.

- سلام آقای الیوندر!
- سلام آرتور، اوه ببین کی اینجاست، ویزلی کوچک!

چارلی به آقای الیوندر سلام کرد و بعد تمام حواسش به آقای الیوندر رفت که از این ور به آن ور چوبدستی می آورد...

- خب این رو امتحان کن...

اما چوبدستی کار نکرد و تمام وسایل در اتاق پخش شد. تا اینکه آقای الیوندر دو سه چوبدستی دیگر را هم به او داد و هر بار همین اتفاق می افتاد تا اینکه چهارمین چوبدستی را به او داد، اما این بار نتیجه ای دیگر حاصل شد...

- خب همینه! چوب درخت زبان گنجشک با مغز موی تک شاخ و ۲۷ سانت و انعطاف پذیر! راستی قیمتم میشه ۵ گالیون!

آرتور ۵ گالیون را روی میز آقای الیوندر گذاشت و با او دست داد و از مغازه با چارلی بیرون رفت. آنها به سمت مالی و بیل رفتند و به آنها گفتند:
- پودر پرواز آماده هست مالی؟
- آره آرتور! به ترتیب قبلی میریم!

و بعد به همان طور قبلی اول بیل پودر پرواز را برداشت و بعد فریاد زد «خـــــانه ویــــزلی!» و بعد چارلی این کار را کرد و در نهایت هم مالی و آرتور با پودر پرواز به خانه خود بازگشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/6 11:06:43
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/6 11:19:23
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1400/6/6 21:21:23
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: جمعه 5 شهریور 1400 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح یه روز ابری ، با صدای برخورد چیزی با پنجره بیدار شد.
بعد از اینکه دست و صورتش رو شست، به اتاقش برگشت و منظره دلگیر خیابون رو نگاه کرد.

ناگهان بیش از صد جغد از پنجره اتاق رامودا وارد شدند و هر کدام گوشه ای از لباسش را گرفتند.
-ولم کنین! مگه چیکارتون کردم؟

جغدا اون رو از پنجره بیرون بردن و بعد از گذروندن یه مسیر طولانی، رامودا رو از بالا پرت کردن توی یه کوچه شلوغ و عجیب.
رامودا که هیچ وقت جمعیت به این بزرگی رو ندیده بود، دست و پاش رو گم کرد و نگاهی به سر و وضعش انداخت؛ با دیدن فضله های جغدها، به آسمان ابری نگاه کرد.
-مرلینا! چرا فقط زورت به من می رسه؟

می دونست الان باید چه کاری انجام بده؛ توی نامه هایی که حدود یه ماه پیش براش فرستاده بودن همه چیز ذکر شده بود.
تلاش کرد آرامش خودش رو حفظ کنه و وسایل مورد نیاز رو خریداری بکنه.

اول به سمت فروشگاه چوبدستی های جادویی الیواندر رفت.
-ببخشید! یه چوبدستی برای روحیه های لطیف می خواستم.
-مگه اومدی شامپو بگیری؟!
-نه ... راستش من با اینجور چیزا آشنایی ندارم ؛ اگه یه مرتبه یه طلسم جادویی کشنده ازشون در بیاد و منو بکشه چی؟

بعد از تلاش های بسیار آقای الیواندر برای فهموندن اینکه چوبدستی ها معمولا دچار چنین نقصی نمی شن و اطمینان خاطر دادن به رامودا، یه چوبدستی مناسب بهش داد و بعد از رفتنش ، نفس راحتی کشید.
-آخیش! چقدر حرف می زد.

بعد از خرید چوبدستی ، نوبت حیوون خونگی جادویی بود.
نگاه رامودا به فلامینگوی بی حالی افتاد و نظرش جلب شد.
-ببخشید! قیمت این فلامینگو چقدره؟
- ده گالیون ! ولی توی هاگوارتز اجازه ...

رامودا حرف فروشنده رو قطع کرد و همراه فلامینگو، مغازه رو ترک کرد.

رابطه رامودا و فلامینگو ، مثل کارد و پنیر بود؛ مثلا هر بار که اشکش در می اومد، فلامینگو اشک اون رو هدف می گرفت و درست توی همون نقطه ، یه نوک فرو می کرد.
به هر حال، رامودا می دونست که راه درازی در پیش داره و بعد از خرید تمامی وسایل مورد نیاز، با اتوبوس شوالیه به خونه برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1400 13:43
نمایش جزئیات
آفلاین
روزگارانی در دیاگون!


روزی روزگاری در کوچه دیاگون، رابرت هیلیاردی بود، پولدار!
این رابرت قصه ما سال اولی بود که قصد تحصیل و تسهیل در مدرسه علوم و فنون هاگوارتز را داشت! رابرت قصه ما برای خرید حیوان خانگی اش به مغازه حیوان خانگی فروشی در دیاگون مراجعه کرده بود...
-سلام جناب!
این صدای رابرت بود که به مرد پیر خمیده ای سلام می داد، پیرمرد با صدایی گرفته گفت:
-سلام بچه جون، چی می خوای؟
رابرت که چندان خوشی نداشت با نام بچه جون صدایش بکنند، صدایش را صاف کرد و رو به پیرمرد گفت:
-آقای محترم من بچه جون نیستم! لطفا حواستون به صحبتایی که از دهانتون در میاد باشه...
پیرمرد که عصبی شده بود، کمرش را صاف کرد و گفت:
-اووووو! ببین کی داره چی میگه! خوشم اومد ازت بچه! بگو چی میخوای؟
رابرت که کمی گیج و خوشحال شده بود، چند سرفه کرد و بعد با دست به یک گربه اشاره کرد و گفت:
-اون گربه رو میخوام، جناب!
پیرمرد کمی نگاه کرد ولی به دلیل کهولت سن نتوانست ببیند پس به رابرت گفت:
-میشه بیاریش؟
رابرت سر تکان داد و گربه را آورد و گفت:
-این، این گربه سیاهه، با پاهای سفید رنگ، خوشگله، نه؟
-آره، گربه آرومیه بچه! بخریش، حدودا میشه ۶۰ گالیون بخاطر خاص و آ...
رابرت که نمی خواست توضیح اضافه ای بشنود، گفت:
-آقا لازم نکرده توضیح بدید چرا قیمتش اینقدره! بفرمایید این پولتون.
و بعد رابرت گربه اش را بر روی شانه اش گذاشت و ‌گفت:
-خب گربه جون! اسمت رو میذارم نازپا! خوش اومدی نازپا جون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: چهارشنبه 13 مرداد 1400 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
-اینجا دیگه کجاست؟
این صدای الکس بود که با تعجب داشت به مغازه ای که پر از چوبدستی ها با طرح های مختلف نگاه می کرد، پدرش در همین حین گفت:
-شاید چوب فروشیه؟
مادرش که به جزئیات توجه بیشتری داشت، با دست پلاکارد بالای مغازه را نشان داد و گفت:
-نوشته مغازه چوبدستی های اولیوندور...
و بعد مادرش، الکس را به سوی جلو هل داد و گفت:
-پسر عزیزم، برو چوبدستی ات رو بگیر!
-مامان؟ شما نمیاید؟
-نه پسرم، برو دیگه. لوس بازی در نیار!
در همین حین یک پسر با ردایی شبیه ردای الکس ولی بزرگ تر و سن و سال دار تر وارد مغازه شد.
-برو دیگه پسرم!
الکس با نارضایتی وارد مغازه شد...
-عااا، این رو امتحان کن، مطمئنم این دیگه کار می کنه...
و بعد با یک تکان چوبدستی ناگهان تمام وسایل و ورقه هایی که در وسط اتاق پخش بود جمع و مرتب شد...
-خب پسرم، دیدی درسته؟ حله برو در پناه مرلین! خب سلام اون یکی پسرم، بیا این رو امتحان کن...
و بعد الکس چوبدستی را گرفت و آن را تکان داد و بعد همه ی اتاق به هم ریخته شد...
-خب این نشد، بیا این...
و باز هم اتفاق دفعه پیش افتاد...
آقای اولیوندور ۵ یا ۶ دفعه دیگه امتحان کرد، ولی باز هم نشد تا اینکه به هفتمین چوبدستی رسید و آقای اولیوندور گفت:
-بعید می دونم، اینم کار کنه، ولی امتحان کن...
و دست بر قضا اتاق مرتب شد...
-چقدر جالب! چوب یاس کبود با مغز موی دم تک شاخ... ترکیب خاصیه... این از دوره پدربزرگم فروخته نشده بود! به امید مرلین برات کار می کنه! میشه ۳۰ گالیون.
و بعد الکس سی گالیون رو به آقای اولیوندور داد و آقای اولیوندور هم چوبدستی را به او داد، الکس با سرعت رفت بیرون از مغازه و رو به خانواده اش گفت:
-خب حله دیگه؟ بریم خونه!
و بعد الکس و مادر و پدرش به سمت خیابون عادی رفتند و کوچه دیاگون را وداع گفتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1400 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-میشه برید اونور اقا؟ جلوی ما ایستادید!

دیریرینگ!
-وای وای اینجا چقدر شلوغه...! لوسی مامان،برو خودت جلو،به آقای الیواندر بگو یکی یه بده. عه! اونجا رو نگاه! آلبوس و رز و رکسان هم اونجان برو تو هم پیششون!
-نمیخوام،اخه...،نمیشه باهم بریم؟
-نه خودت باید بری جلو!
-ولی...
-برو!

-به به،سلام خانم جوان!
-س..س..لام.
-خجالت نکشین جلو بیاید فک کنم این مناسبتون باشه.

لوسی با خجالت جلو رفت و چوب را از الیواندر گرفت.
با محض اینکه آن را در دست گرفت،لوستر سقف زمین افتاد.

- این!

لوسی جلو رفت. چوبدستی را گرفت و نور ضعیفی بالای سرش روشن شد.

-عه چه خوب! بفرمایید اقا اینم پولش.
و خارج شدند.

-حالا فقط مونده حیوون خونگی!
بیا اینجا.

لوسی گربه ی سفیدی دید که در حالی که بقیه گربه ها تقلا میکردن گوشه ای کز کرده بود.
-اونو میخوام!
-ولی اون خوب نیست از این شیطون ها بردار.
-نه همونو!
-باشه.
و به سمت فروشنده رفت
-بفرمایید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
احتمالات مختلفی محتمله!
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1400 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- بیا دیگه ! زود باش پیشی ناز ! من باهات کاری ندارم.

متاسفانه پیشی علاقه ای به امدن نداشت! آلانیس برای هزارمین بار در روز حالتش را عوض کرد و دوباره امتحان کرد.

- اگه نیایی قهر می کنما ! بهت غذا نمی دم ! تازه آبم نمی دم ! اجازه هم نمی دم زیر کولر بخوابی ! موقع خوابیدن هم بغلت نمی کنم !

البته که نودل علاقه ای به مورد آخر نداشت ! اما خب آب و غذا که می خواست . به هر حال تکان نخورد میدانست که آلانیس نمی تواند مقاومت کند که روزی صد هزار بار مخلوطی از مرغ و هریج را در معده ی او خالی نکند! دو ساعت که آلانیس سعی می کرد او را برای بیرون آمدن از کوچه دیاگون راضی کند .

_ ببین نودل دیگه خستم کردی ! از شکلات و پیتزا یاد بگی.... نه از اونها هم یاد نگیر ! اونها هم دست کم از تو ندارند !

میوی میوی نودل نشان از سرسختی و حالت (نمی توانی مجبورم کنی بیام ) می داد.

پس بالاخره آلانیس آنها را برداشت و با چنگ و لگد به بیرون هدایت کرد.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 20 اردیبهشت 1400 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمم به انور خیابان بود. به تابلویی چشم دوخته بودم که نام کوچه ی ناکترن را نشان می داد.
به مادرم نگاه کردم. سخت مشغول بود. از حالت چهره اش معلوم بود که اصلا حواسش به من نیست.
با احتیاط به سمت کوچه رفتم......
در ان برای اولین بار نکاهی انداختم. مادرم هیچ وقت نکی گذاشت ما به ان حا قدم بگذاریم. ارزو ی فرد و جرج این بود که به کوجه ی ناکترن بیایند. اکر می فهمیدند که من......
ــ دختر برو کنار
ــ معذرت می خوام. ببخشید.
این صدای زنی با موهای بلند سیاه و ناخن دراز بود. در جا خشک شده بودم. او را شناختم
او بلاتریکس لسترنج بود!
ــ خب با متاسفم اینا درست نمیشه.
با انگشت دراز و زشتش به چند گردنبند و جواهراتی که ریخته بودن اشاره کرد. سپس چوبدستی را در اورد.
پا به فرار گزاشتم.او اینجا؟
سعی کردم راه خروج را پیدا کنم اما نبود.انگار غیب شده بود.
حالا می فهمیدم چرا مادرم نمی گزاشت به انجا بیاییم.
به یکی از فروشگاه ها قدم گزاشتم.کسی انجا نبود.به پشت سرم نگاه کردم.دختری که نصف عمرش را فقط پسر دیده بود در جایی وحشتناکگیر کرده بود و راه خروج نداشت.
همان وقت پسری را دیدم که همراه با پدرش با سمت فروشگاه می امد.کراب؟
وارد شدند.از قیافه اش فهمیدم که می خواهد من را لت و پار کند. به سرعت فرار کردم.به چیزی برخوردم.
ــ بابا!
جینی تو اینجا چی می کنی اگه مادرت بفهمه...
ــ پدر گوش کن. تمروز لسترنج هارو دیدم. بیشتر مرگخوارا اینجان ـ
ـــ جینی من تو می فرستم پیش مادرت و بعد به وزارت خونه اطلاع می دم حالا برو.
ــ بابا راستی ایجا چی می کنی؟
ــ گفتم برو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در یک شرایط سخت:
یک گریفندوری برای تو می میرد♥♥
یک اسلیترینی برای تو می کشد💚💚
یک هافلپافی با تو می میرد💛💛
یک ریونکلا یی کاری می کند که هیچ = نمیرد💙💙تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 14 دی 1399 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای سرد و سوزناکی بود. آنقدر سرد که آب چشمه ها، گودال ها، رودخانه ها و....یخ زده بود. اما با این حال کمی آنطرف تر، در کوچه ی دیاگون، صدای همهمه ی مردم همه جارا پر کرده بود. انگار نه انگار ترم جدید هاگوارتز شروع شده و اگر چیزی هم بخرند برای سال آینده است‌. از اینها گذشته، مثل اینکه سوز و سرمای زمستان تاثیری در جمعیت و تردد ها نداشته.

کمی آنطرف تر، نزدیک مغازه ی چوب دستی فروشی، دختری با موهای طلایی رنگ دیده میشد. با پاهایش بر روی زمین پر از برف ضرب گرفته بود. منتظر بود، منتظر دختری که برایش خیلی ارزشمند بود.
کی فکرش را میکرد الیویا، دختری به آن مغروری عاشقانه رفیقش را دوست داشته باشد. یکی از خصوصیات مهمش وفادار بودن به کسی بود که دوستش دارد.
بالاخره دختری که الیویا انتظارش را میکشید، آمد و به سوی الیویا دوید. حال دگرگونش بیانگر خبر خوبی نبود!
الیویا با چشمانی پر از اندوه به چشمان مشکی روبه رویش نگریست.
برق اشکی در چشمان سبزش قابل مشاهده بود، اشکی که از تنفر در چشم هایش جمع شده بود، تنفر از فردی که خشم آن دو دختر را تبدیل به انتقام کرده بود.
آنا به الیویا نگاه کرد و زیر لب گفت: انتقامشو میگیرم‌.
الیویا با مشت های گره شده به زمین نگاه میکرد، آنقدر خشمگین بود که رنگ صورتش از شدت عصبانیت رو به سرخی میرفت.

اما چه کسی میداند که دلیل آن کینه و نفرت و انتقام و از همه مهم تر خشم الیویا و آنا چه بود؟......

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در 1399/10/14 12:21:44
با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: شنبه 13 دی 1399 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا در لندن، مثبت پنجاه درجه بود. مگس در خیابان ها پرسه نمیزد. همه به خنک کننده ی مغازه ها و خانه ها پناه برده بود.
در این بین، کتی ماننده کاهویی پلاسیده، روی کاناپه وارفته بود. این کار از کتی که همیشه پر جنب و جوش بود، بعید بود. اما گرما، برکتی پیروز شده بود.

-پلاکس، حوصلم سر رفته. میشه برم بیرون؟

اگر کتی سرگرم بازی میشد، گرما یادش میرفت. اما پلاکس نمیخواست کتی آفتاب سوخته شود. پس اجاه نمیداد کتی پایش را بیرون بگذارد.
- چرا پا نمیشی تو خونه بازی کنی؟ من نمیخوام وقتی برگشتی شبیه ذغال بشی.

کتی در آن لحظه به جرمی خیره شده بود که جلوی صندلی روبه روی کولر نشسته بود و داشت لذت میبرد.
- جرمی نوبت منه!
- اما من که فقط ده ثانیس اینجا نشستم!

با هم قرار گذاشته بودند هر کدام، پنج دقیقه آنجا بشینند.
نفسش را محکم بیرون داد و رو به پلاکس کرد.
- من برای جنب و جوش توی خونه ساخته نشدم پلاکس بلک!

بلک را با حرص گفت.
- ببینم، دیزی داره چیکار میکنه اون بالا؟

پس از چند ثانیه فریادی شنید.
- دارم به جای کردن کار های بیهوده، کتاب میخونم. فهمیدی؟

کتی، هوفی کرد و باز روی کاناپه ولو شد.
کتی در این مدت، روی اعصاب و روان پلاکس و دیزی، جفتک چارکش بازی کرده بود. پس نمیشد انتظاری داشت.
- پلاکس، حوصلم...

پلاکس، از پشت صندلی بومش بلند شد و دست به کمر جلوی کتی ایستاد.
- چیکار میتونم بکنم که هم تو خونه بمونی، هم روی اعصاب و روانم راه نری؟

کتی جهید و بلند شد. دستانش را به کوفت و رو به پلاکس کرد.
- میتونم ببینم چی داری میکشی؟
- نه!

کتی کمی دمغ شد.
- پس میتونم بازی با کلماتمو شروع کنم؟
- نه!

این بازی، یکی از بازی هایی بود که همه اعضای خانه از آن بیزار بودند.
کتی باز روی مبل ولو شد.
- پلاکس حو...
- باشه شروع کن.

کتی باز از روی مبل، جهید.
- خب، شروع شد. از دیزی شروع میکنم.

قیلافه ای متفکر گرفت.
- دیزی شبیه... شبیه... شبیه یک آدم بزرگ حوصله سر بره. از همونا که خیلی رو اعصابن.

دیزی جلوی در ظاهر و به پلاکس خیره شد.
پلاکس، باز پشت چهار پایه اش نشست و شانه اش را بالا انداخت.

_جرمی شبیه یک... مرغه! از همون مرغ صورتیا!

جرمی به خودش زحمت نداد رویش را برگرداند.
کتی قهقه ای سر داده بود.
جرمی زیر لب زمزمه کرد.
- مسخره! هاها... خندیدم!
- پلاکسم شبیه... یک قورباغه گندس!

کتی از زور خنده روی زمین ولو شده بود.
پلاکس که اخمانش را در هم کشیده بود، به کتی نگاه کرد.
- چی باعث شد همچین فکری کنی؟

کتی بلند شد. خودش را جمع و جور کرد. و سینه اش را ستبر کرد.
- کتی هم شبیه...
- کلم بروکلیه!

همان لحظه جرمی این را زیر لبش زمزمه کرده بود.
و پلاکس و دیزی بعد از این حرف، از خنده منفجر شدند.

- خیلی بی نمکین!

دوباره روی مبل ولو شد و غر غر هایش را از سر گرفت.

- باشه کتی. میتونی بری بیرون. فقط قبلش باید بهت یاد آوری کنم که حتما باید کلاه و چترتو برداری.

کتی، از خوشحالی جیغی کشید و از روی کاناپه به زمین پرت شد. اهمیتی نداد و به سرعت بلند شد تا به اتاقش برود.
کاملا شبیه قحطی زده ها بود.
در این حین، پلاکس داشت با عذاب وجدانش مقابله میکرد، که چرا با کتی اینکار را کرده که حالا اینچنین رفتار کند.

پس از چند ثانیه...

-پلاکس، خوب شدم؟

کتی با کلاه نقاب دار و چتری با عکس اردک، که پنج سال پیش دیزی برایش خریده بود جلوی چهار چوب در امیدوار ایستاده بود.
پلاکس، دستش را زیر چانه اش زد و به فکر فرو رفت.
- باید یک سر برم خرید.

پلاکس پس از اینکه شال و کلاه کرد از خانه بیرون زد و به طرف مغازه ی کلاه فروشی لاپ لاپ به راه افتاد.

پس از چند دقیقه...

- ببخشید اون کلاهه که طولش یک متره چنده؟

پلاکس قصد داشت کتی را کاملا محافظت شده از خانه بیرون بفرستد.
پس از چک و چانه زدن سر ده و نه گالیون بالاخره با یک کلاه سفید بزرگ بیرون آمد.

- رنگ روشن کمتر گرمارو جذب میکنه. آره!

پس از آن به مغازه های چتر فروشی گل باقالی و لوازم محافظت پوست حاج خاتون برای تهیه بقیه لوازم مورد نیاز رفت.

پس از دو ساعت در خانه...

- بیا کتی. اگر میخوای بری بیرون باید آماده بشی.

کتی زیر لب زمزمه کنان گفت.
- باید از هفت خوان رستم رد بشم.

پس از سه ساعت...

کتی ماننده آن عروس ژاپی ها که تمام صورتشان سفید و لباشان سرخ بود، شده بود.
البته اگر کسی میتوانست او را زیر این کلاه و چتر بزرگ ببینید.

- حالا آماده ی رفتنی.

کتی کلاهش را بالا داد تا پلاکس بتواند صورتش را ببیند.
- اگر اینشکلی برم تو خیابون همه مسخرم میکنن، پلاکس!

پلاکس حرف کتی را نشنیده گرفت و نا گهان ایده قشنگی به ذهنش زد.
- وایسا میخوام نقاشیتو بکشم.

کتی صورتش زیر آن همه ضد آفتاب و سفید کننده قرمز شده بود.
- پلاکس دیرم میشه این زود میبنده.

پلاکس به سمت کتی برگشت.
- این کیه؟ کجا میخوای بری؟

کتی از هیجان دستانش را به هم کوباند.
- مغازه پشمالو فروشی!

پلاکس آهی کشید و به سمت میز اشاره کرد.
- برو روش وایسا تا بکشمت.

کتی، پوفی کشید و رفت روی میز ایستاد تا پلاکس نقاشی اش را بکشد.

پس از ۳۰ دقیقه...

پلاکس دستانش را به هم کوباند.
_تموم شد!

کتی از میز پایین پرید و به طرف بوم دوید.
_واقعا تموم شد؟

پلاکس، با هیجان سر تکان داد.

_اما این خالیه که!

کتی داشت، به بوم خالی نگاه میکرد و اخمی بزرگ در صورتش جا خوش ‌کرده بود. و مثل همیشه صورتش مانند یک کرم اخمالو شده بود.
پلاکس شانه بالا انداخت و خطوط نامرئی را دنبال کرد.
_ببین، این کلاهته. اینم لباساته. اینم موهات.

دستش را زیر چانه اش زد.
_اینم چوب دستیت.

کتی سر تا پا سفید پوشیده بود. پس نمیتوانست انتظاری داشته باشد.
_اوهوم. عالیه! میزنمش به در اتاقم.

آهی کشید و به سمت در دوید.
_خداحافظ پلاک...
_راستی کتی!

به طرفش دوید.
_برو لذت ببر.

و با لبخندی کیف پول کوچکی دست کتی داد. کتی هم با خوشحالی کیف پول را باز کرد.
_ با ۱۰ گالیون؟
_برو اینقدر غر نزن. زودم بیا.

پلاکس که اعصابش خرد شده بود، در را به هم کوفت.

_اوهوم.

پس از ده دقیقه جلوی مغازه پشمالو فروشی‌...

_یوهو! بالاخره رسیدم.

کتی، از خوشحالی در پوستش نمیگنجید. لی لی کنان از پله ها بالا رفت تا وارد مغازه بشود.

_سلام...

فروشنده با شک به کتی نگاه میکرد.قطعا از اینکه یک کلاه و چتر پا در بیاورند و به مغازه اش بیایند، تعجب میکرد.
کتی کلاهش را از صورتش کنار گذاشت.
_سلام! یک پشمالوی سیاه بزرگ میخواستم.

مرد با وحشت عقب پرید.
صورت کتی مانند روح ها شده بود.
آهی کشیده و دستمالش را در آورد تا صورتش را پاک کند.
_منم. و یک پشمالوی سیاه میخواستم.

فروشنده که انگار باز شک داشت، با احتیاط، به طرف قفسه پشمالو ها به راه افتاد.
- دو سایز داریم. کوچک و بزرگ. و رنگ های سیاه و قرمز و سفید. البته از بزرگ فقط برامون سفید و سیاه مونده.

کتی از خوشحالی جیغ کوچکی کشید.
- من یک پشمالو با آخرین سایز و رنگ سیاه میخواستم.

مرد به پیشخوان اشاره کرد.
- اونجا تحویل میگیرید.

کتی هم لی لی کنان تا پیشخوان رفت و در راه شعر خواند.
- یک پشمالو دارم خوشگله! فرار کرده زد دستم. دوریش برایم مشکله کاشکی اونو میبستم.
- خانم میشه 10 گالیون. اینم پشمالوتون!
کتی ذوق ذوق کنان، کیسه گالیون هارا روی پیشخوان گذاشت. و به طرف خانه به راه افتاد.
و پشمالویش هم، گامپ گامپ کنان، پشتش می آمد.

- سلام پلاکس!
- سلام کتی. پشمالوتو خریدی؟ کوش؟

کتی کنار رفت تا پلاکس پشمالویش را که اندازه کل چهار چوب در بود ببیند.... و پس از آن پلاکس دست کتی را گرفت تا بروند و پشمالو را تعویض کنند.

تمام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/10/13 18:22:38
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/10/13 18:25:19
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/10/13 19:45:45
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/10/13 19:46:32
ویرایش شده توسط کتی بل در 1399/10/13 19:47:35
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 دی 1399 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-بــــابــــــا من از اینا میخوام!


لیلی این رو گفت و همون جایی که بود نشست.

-دخترم ازیت نکن دیگه.
-من قهرم!
-تا خرید های آلبوس و جیمز تموم بشه من حوصلم سر میره! باید یه چیزی برام بخری!
بعد از این حرف، لیلی شروع به جیغ و داد کرد. مردم با عصبانیت به هری میگفتن که بچه رو ساکت کنه.

-باشه باشه برات میخرم. بگو چی میخوای؟

لیلی کمی فکر کرد که چی بخواد که ارزش این همه صبر رو داشته باشه، بعد با شیطنت گفت:
-اسنیچ‌! طلایی باشه اما!
-دخترم، آخه...
-
-باشه باشه!

جیمز و البوس رو با جینی فرستاد و خودش لیلی رو برد تا براش اسنیچ بخره!


هری به مغازه ورزشی رفت و به فروشنده گفت:
-ببخشید آقا اسنیچ دارید؟
-داریم.

هری خوش حال شده بود که یهو فروشنده گفت:
-فقط تو پک داریم. یعنی باید کل پک کوییدیچ رو بخرین.
-نمیشه فقط اسنیچ رو بدید؟
-نه نمیشه!
-حتی به پسره برگذیده؟
-حتی به شما دوست عزیز.

هری با نا امیدی از فروشگاه بیرون رفت و بعد از اینکه به چند تا فروشگاه ورزشی رفت و همین حرف رو شنید، یه ایده به ذهنش رسید‌. نزیدیک یک مغازه حیوان فروشی رفت و به لیلی گفت که همونجا بمونه.
وارد مغازه حیوان فروشی شد:
- سلام آقا لطفا یه جغد به شکل اسنیچ به من بدید.

فروشنده فکر کرد که پسره برگزیده دیوانه شده!
-ما همچین چیزی نداریم، ولی میتونید بجاش پکیج کوییدیچ مارو خریداری کنید

هری با نا امیدی بیرون رفت. چند تا مغازه رو گشتن ولی باز هم پیدا نکردن.

-بــابــــا!!!! پس این اسنیچ من چی شد!!

هری خیلی خسته شده بود و مجبور شد که از آخرین سلاحش استفاده کنه:
-میخواهم یه رازی رو بهت بگم!
-چی؟؟؟؟
-من یه اسنیچ طلایی دارم! اون سلاح شانس منه! من اونو همه جا با خودم مییرم،اونو من داخل اولین بازی گرفتم! و حالا می خوام اونو بدم به تو!

لیلی با شادی اونو گرفت و گفت:
-اسمش رو میزارم اسی!

لیلی غافل بود از این که اسنیچ رو هری یا دهنش گرفته...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!