جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1400 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرزن بر روی سرمان جای دارد!

پیرزن ها و پیرمرد ها همیشه بر روی سرمان جای دارند!

آن هم با هر خو و اخلاقی که داشته باشند!

بخصوص اگر آنها از ما کمک بخواهند...

باعث افتخارمان هستند!


مایکل این ها را گفت و نگاهی جدی کرد...

نگاهی که نشان از روح زیبایش داشت...

مرگخواران از این حرفای او تعجب کردند...!

و حتی لرد هم تعجب کرد...!

اما بعد همه او را تشویق کردند بخاظر این سخنرانی جانانه!

و بعد او گفت:

-پیرزن را به محلمان ببرید و تاج سرتان کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1399 10:02
نمایش جزئیات
آفلاین

پیرزن با سرعت برگشت. لرد هم با تنفر به پیرزن نگاه میکرد.

-خب شلیل تازه ی مامان، کجا باید از این پیرزن نگهداری کنیم؟
-ما از کجا بدانیم مادر؟...

لرد نگاهی به اطرافش کرد...
یه سطل اشغال
هفت هشتا درخت
میدون
یه عالمه کاه
و تازه واردنما!

-فهمیدیم مادر!
-افرین انگور نارس مامان کجا باید بذاریمش؟
-اولین قانون پذیرفته شدن در گروه وسیع و عالی رتبه ی من این است که نگهداری از پیرزنها را بلد باشید!

تازه واردنما نگاهی به اطرافش کرد.
تاز وارد نما بیشتر نگاهی به اطرافش کرد.
تازه واردنما بسیار نگران شد.

-تازه واردنما؟
-تازه وارد مامان؟
-ب..له؟
-خوبه! پیرزن با تازه واردنما همراه شو.
-هلوی مامان اونوقت کی برامون از جغدهای دامبلدور بیاره؟
-

لرد فکر کرد.
لرد خیلی بیشتر فکر کرد.
لرد زیادی فکر کرد.

-واییی تفاله ی چای مامان درگذشت!
-مادر ما زنده ایم!
-شلیل گندیده ی مامان زنده شد؟
-مادر نمرده بودیم که زنده شیم!
-اهممم.

پیرزن از بی توجهی خوشش نمیامد برای همین می خواست جلب توجه کنه.

-چشده پیرزن؟
-کی از ما نگهداری میکنه؟
-باید مرگخواران را خبر کنیم مادر؟
-تام جاگسن مامان چطوره؟
-خوب است مادر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 29 شهریور 1399 21:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آرتمیسیا لحظه‌ای تامل کرد. سپس سری به تایید تکان داد.

- نه پیرزن، نمی‌شه.
- اونوخ کی می‌خواد جلوم رو بگیره؟ شما؟
- بله، ما لرد ولدمورت هستیم، تاریک‌ترین جادوگرن قرنیم، نشان خدمات ویژه‌ی هاگوارتز رو داریم و ...
- آووکادوی رسیده مامانی.
- .... بله، این هم هستیم.
- بزرگ‌تر کوچیک‌تری هم سرت می‌شه؟

لرد سرش نمی‌شد، امّا نمی‌خواست کم بیاورد.

- بله سرمون می‌شه.
- خب پس اینو ور دار من برم.
- برش داریم که می‌ری به اون یکی موجود پیر اطلاع می‌دی.

پیرزن کمی با خودش فکر کرد.
پیرزن کمی بیشتر با خودش فکر کرد.
پیرزن خیلی بیشتر با خودش فکر کرد.

- پیرزن زنده‌ای؟

صدا کردن فایده‌ای نداشت... لرد باید راه دیگری را امتحان می‌کرد.
- کروشیو.

آرتمیسیا روی هوا بلند شده، سپس چندبار به زمین کوبیده شد.
- هـــــی. گفتم مردما! خب کجا بودیم؟

لرد و مروپی به لبخند خالی از دندان چشم دوخته و پس از چند لحظه نگاهشان را تا چشم‌های پیرزن بالا کشیدند.
- می‌خواستی بری چغلی ما رو بکنی.
- خوب شد گفین... راجع به چی؟
- راجع به اینکه... ما چرا داریم خودمون رو به یک پیرزن محفلی لو می‌دیم.
- به خاطر بزرگ‌تر کوچیک‌تری.

پیرزن می‌دانست که لرد بسیار مبادی آداب است.

- ما از "بزرگ‌تر کوچیک‌تری" متنفریم! داشتی می‌رفتی می‌گفتی که ما قصد داریم به واسطه این تازه‌واردنما یکی از جغدهای دامبلدور رو به دست بیاریم.

پیرزن بلافاصله به سمت در خانه گریمولد به راه افتاد، با سرعتی بسیار... کم.

- می‌گم پرتقال پیوندی مامان چرا نکشتینش؟
- به خاطر بزرگ‌تر کوچیک‌تری مادر... ولی فکر کنم بتونیم اینجا نگه‌اش داریم تا بعد از اینکه تازه‌واردنما جغد رو برامون بیاره. پیرزن! برگرد... ما قصد داریم در راستای بزرگ‌تر کوچیک‌تری یک مدّتی ازت نگهداری کنیم.

پیرزن با سرعت برگشت.
او نگهداری شدن را بسیار دوست داشت

- راستی مادرجان... بزرگ‌تر کوچیک‌تری چی هست؟

مروپی در جواب پسرش تنها شانه‌ای بالا انداخت. بزرگ‌تر کوچک‌تری هر چه که بود، آن‌ها را در دردسر بزرگی انداخته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1399 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه‌وارد نگاهی دیگر به جغد انداخت، نگاهی دیگر نیز به دامبلدور انداخت و وقتی دید در حال خودش نیست، جغد را به زیر بغل زده و بدنبال روغن راهی شد... از میان جمعیت ویزلی‌ها، هاگرید و کریچر عبور کرد، از روی ریش‌های دامبلدور‌ گذشته و از اتاقی به اتاقی دیگر می‌رفت. هیچ ایده‌ای نداشت که روغن می‌تواند کجا باشد!

-هوی... هوی...
-یعنی چی هوی! من که زبون جغدا رو بلد نیستم... تو که زبون آدمیزاد بلدی چرا هی می‌گی هوی؟!
-اولندش که، من می‌دونم دامبلدور روغنشو کجا می‌زاره! دومندش، من هرجور که دلم بخواد حرف می‌زنم! اگه یبار دیگه سرم داد بزنی جاشو بهت نمی‌گم!
-خیله خب باشه دیگه داد نمی‌زنم حالا بگو روغنه کجاس؟
-برو اونجا...

تازه‌وارد بطرف در اتاقی کهنه و فرسوده رفت که نیم‌کیلو غبار رو آن نشسته بود؛ درش را باز کرده و سرفه‌کنان با جغدی زیر بغل بدنبال روغن گشته و بعد از مدتی وقت طلف کردن، توانست آن را در یک جعبهٔ کوچک که در سقف اتاق جاسازی شده بود پیدا کند! با خوشحالی از کشفش، سریع از اتاق بیرون رفت؛ از جمعیت ویزلی‌ها، هاگرید و کریچر عبور کرد، از روی ریش‌های دامبلدور نیز گذشته و خودش را به وسط آشپزخانه انداخت؛ وقتی دید دامبلدور هنوز آنجا نشسته، نفسی از سر آسودگی کشید. حالا که دیگر به خواسته‌اش رسیده بود، جغد را به درون سطل زبالهٔ درون آشپزخانه انداخت و محض اطمینان در قابلمه‌ای را به روی سطل گذاشت تا صدایش به بیرون درز نکند... سپس بطرف روغن رفته و مقدار زیادی از آن را بر روی دستش خالی کرد و آمادهٔ روغن‌مالی کردن ریش‌های دامبلدور شد.

-پروفسور آماده باشین که می‌خوام یه حال اساسی بهتون بدم!

پیرمرد بیچاره که از حال خودش بیرون کشیده شده بود به تازه‌وارد نگریست...

-چه گفتی باباجان؟!
-می‌گم اومدم به ریشاتون روغن بزنم...

نگاه پیرمرد دلسوزانه شد...

-دستت درد نکند باباجان!

تازه‌وارد آستین بالا زده، و مشغول به کار شد و در همین حین سعی می‌کرد دربارهٔ جغدها اطلاعاتی کسب کند.

-ببخشید... می‌شه بگید جغداتون کجاست؟!
-چه جغدایی باباجان؟
-جغدای مجهز به نامه‌ دیگه... اونایی که برای محفلیا...

دامبلدور که حسابی در حس فرو رفته بود دقتی در گفته‌هایش نداشت!

-آهان... اونا رو می‌گی باباجان؟! خب ما اونا رو...

تازه‌وارد، از اینکه بالاخره می‌تواند موضوع را بفهمد نزدیک بود از خوشحالی پس بیفتد! اما خوشحالی‌اش زیاد طول نکشید! زیرا دستش که درون ریش‌های دامبلدور بود چیزی را لمس کرد، و همینکه دستش را دراورد در کمال تعجب پیرزنی را در دستش دید؛ از ترس جیغی کشیده، پیرزن را روی زمین انداخت و زیر میز آشپزخانه قایم شد!

-آرتمیسیا تویی باباجان؟
-درود بر تو دامبلدور.
-چند وقت بود ندیده بودیمت باباجان!
-همین چند هفته پیش آمده بودیم که در محفل عضو شویم اما حواسمان نبود و درون ریش‌های شما غوطه‌ور شدیم؛ نتوانسته راه را پیدا کنیم و همانجا ماندگار شدیم و تا کنون نیز از شپش‌هایتان تغذیه می‌کردیم!
-متأسفم باباجان! یادمان رفت ریش‌هایمان را بازرسی کنیم؛ پیری است دیگر!
-بگذریم... معرفی نمی‌کنید؟!

سپس هردو به تازه‌واردی که در زیر میز با تعجب به آنها نگاه می‌کرد خیره شدند.

-اوه، بله! ایشون هستند؛ یک تازه‌وارد!
-احیاناً ایشون اسم ندارند؟!
-نمی‌دانم باباجان، از همان اول بی‌اسم بوده طفلکی! راستی باباجان نمی‌خواهی تازه‌واردمان را در محفل راهنمایی کنی؟! ما نیز برویم به کارهایمان برسیم!
-با کمال میل!

دامبلدور از روی صندلی بلند شده، روغنش را درون ریشش جاسازی کرد و از آشپزخانه خارج شد؛ بعد از رفتن او پیرزن نگاهی افسوس‌وار به تازه‌وارد انداخت. تازه‌وارد که چاره‌ای دیگر نیافت، لرزان از زیر میز بیرون آمد و بدنبال پیرزن راهی شد، سپس، بعد از مدت‌ها...

-فرزند، این اتاقی که می‌بینی در اصل برای عصمت‌الدوله بلک ساخته شده بود تا اینکه بعد مرگش وصیت کرد که این اتاق به دختران خاندان بلک برسه، و آخرش رسید به آماندا!
-جان؟!
-مگه مرض داری! چقد باید یچیزیو برات بگم؟! نمی‌گی آخرای عمرمه دیگه نفس ندارم؟!
-ولی...
-دیگه ولی نداره! فرزندم، فرزندای قدیم؛ سرشونو جلو بزگترشون بالا نمیاوردن! امروزیا «ولی» هم میارن!
-
-خیله خب باشد؛ غمگین نشو ای فرزند ما فقط صلاحت را می‌خواستیم!

تازه‌وارد نمی‌توانست درک کند که چطور یک نفر می‌تواند در آن واحد خونسرد، لحظه‌ای عصبانی و سپس بتواند نقش یک حامی را بازی کند!

-خب می‌گفتیم... چی... داری کجا می‌ری؟!
-
-با توام فرزند...
-
-پس اینجوریاس!

تازه‌وارد از دست پیرزن عاصی شده بود و مشغول فرار بود؛ پیرزن دستش را از ناکجا آباد جلو آورد و چنان پس‌گردنی‌ای به تازه‌وارد زد که از پنجره به بیرون پرتاب شد؛ بعد از آن پیرزن بطور غیر قابل باوری خودش را از پنجره پایین انداخت، بدون اینکه صدمه‌ای ببیند اما در آنجا بجز تازه‌وارد با دو نفر دیگر نیز مواجه شد! یکی لرد ولدمورت و دیگر بانو گانت که زیر پایشان علف سبز شده بود و تازه‌وارد در حالی که گردنش را می‌مالید در پشت آن دو پناه گرفته بود! پیرزن نگاهی به بانو، نگاهی به لرد، و سپس نگاهی به تازه‌وارد انداخت...

-می‌دانستم دسیسه‌ای در کار است! فکر ‌نموده‌اید می‌گذارم نقشه‌اتان را عملی کنید! اگر دامبلدور...

اما آرتمیسیا همین که خواست برگردد با یک دیوار نامرئی برخورد کرد!

-خب، خب، خب! شنیدم پیری مامان می‌خواد چغلی بکنه آره؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/6/27 19:44:00
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 25 تیر 1399 18:47
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- هوووی!

تازه وارد که نه حوصله داستان‌های دامبلدور را داشت و نه هیچ چیز دیگری را سرش را یک بار دیگر هم به میز کوبید.

- هوووووووووی!

تازه‌وارد که از آن تازه‌واردهای انتقاد ناپذیر و بی اعصاب بود با خشم به اطراف نگاهی انداخته تا منبع صدا را یافته و اعلام کند که در اسرع وقت قصد ترک کردن محفل و ایفا و سایت را دارد و چندتا فحش آبدار هم بدهد به اوّل و آخر همه که خب، نگاهش در زیر میز افتاد به منبع صدا:
- عه، جغد!
- هووووی.
- چیه؟
- هووووووی.
-هوی به دمبت.

تازه‌وارد همانطور که اشاره شد، بی‌اعصاب بود و زود خشمگین می‌شد.

- هوی به دمبت چیه آخه؟ زبونمه! هوووووی که می‌گم یعنی دوای دردت پیش منه.

تازه‌وارد تحت تاثیر صدای بم و عمیق جغد بسیار کف کرده و چند ثانیه‌ای به پرنده خیره شد.

- هوووی.
- این که گفتی معنیش چیه؟
- معنی‌ش؟ ها، نه. این همون هوی معمولیه، بد خیره شده بودی. حالا بگذریم، می‌دونستم دیر یا زود می‌آی سراغم، ولی خب، الکی که نمی‌شه...

جغد ابرویی بالا انداخته و منتظر جواب شد.
-هووووی.
- ناموسا یه بار دیگه بهم بگی هوی، می‌اندازمت تو ریشای دامبلدور!
- چیل بابا! چیل! این هوووی که گفتم یعنی خب حرفت چیه؟

تازه‌وارد که در عین بی‌اعصاب بودن خیلی هم پاک و معصوم بود متوجه منظور جغد نشد.
- یعنی چی؟
- یعنی باس سیبیلای حاجیتو چرب کنی!

پسرک آهی از سر آسودگی کشیده و چند گالیون از جیبش درآورد.
- اینا کافیه؟
- هان... نه، مثل این که نگرفتی!

جغد منقارش را جمع کرده و به چندتار موی اندک که روی آن روییده بود اشاره کرده و در همان حال گفت:
- باس اینا رو چرب کنی! با همون روغنی که دامبلدور گفت ریشش رو چرب می‌کنن. اول اعتمادش رو جلب کن و بعد با روغنه بیا سراغم.

تازه‌وارد با خودش اندیشید "جلب اعتماد دامبلدور؟"، به نظر که چندان سخت نمی‌آمد.
و شاید تنها در نظر این طور بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Io sempre per te...


#بیا_بنویسیم
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 19 تیر 1399 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-به وسیله ی ریش؟نمیدانم فرزندم امتحان نکردم!

تازه وارد نگاهی دیگر به ویزلی ها انداخت و چشمش به جرج افتاد که داشت دنباله ی ریش دامبلدور را به ته موهای جینی گره میزد.

اما باید جواب دامبلدور را میداد تا سر صحبت دوباره بسته نشود:
-به ریشتون تقویت کننده میزنین؟

دامبلدور نگاهش کرد و گفت:
-به قیافه من میاد اهل این قرتی بازیا باشم؟نه فرزند!من یه جن خونگی دارم که واسه ی من تقویت کننده میزنه!

تازه وارد که فکش روی میز افتاده بود گفت:
-ناموسا؟

-آره بابا!اون قبلا ها هم هری برام میزد!

تازه وارد دیگر پاسخی پیدا نمیکرد.بحث را عوض کرد:
-این جغد ها رو از کجا میارین؟
-از همون جایی که بقیه جغد میارن.
- نه منظورم اینه که کجا میرن؟
-همونجایی که بقیه جغدا میرن.

صدای عربده ی جینی بلند شد:
-جرج!مگه دستم بهت نرسه پدرسوخته! وایسا ببینم!

مالی ویزلی گفت:
-خیلی خوب بیا اینجا تا ته موهات رو با چوبدستی بزنم از ریش پروفسور جدا شه!
-چی؟ نه ته ریش پروفسور رو بزنین خوب!
-نه نه نه!جینی این ریش باستانیه!جزو میراث فرهنگیه!
-چرته!من یه میلی متر از موهامو حتی نمیدم!
-جینی ویزلی! واسه این کارات تنبیه میشی!

بیل ویزلی با فلور دلاکور وارد شد.گفت:
-سلام مامان.راستی میدونی چهل و پنج دقییییییییییییییقه ست رون زیر ریش پروفسور گم شده؟

مالی ویزلی نعره زد:
-رون؟رون کدوم گوری رفتی؟
و با دست دیگرش با چوب دستی چند سانتی متر پایین موهای جینی را کوتاه کرد.جینی جیغ زد:
-مامان! اصلا امشب میرم خونه هری اینا!

و رفت.تازه وارد سرش را به میز کوبید.آنجا جایی فرا تر از دار المجانین بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 19 تیر 1399 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-ببخشید... شما ریشتونو کجا می زنین؟

دامبلدور نگاهی به ریشش انداخت و نگاهی به تازه وارد که بدترین جمله را برای شروع صحبت انتخاب کرده بود.
-فرزند تازه وارد... من اگه ریشمو می زدم وضعش الان این بود؟ اون ویزلی گمنام رو می بینی که اون سر اتاق بین خواهر و برادراش غوطه ور شده؟

تازه وارد با دقت نگاه کرد.
-همونی که یه جونور دریایی داره غرقش می کنه؟

دامبلدور اخم کرد.
-اون جونور دریایی نیست خب... ادامه ریش منه. تازه از اونجا به بعدش دیگه نمی دونم کجا رفته. گاهی برای ماموریت به مناطق دور دست می ریم. وقتی به مقصد می رسیم احساس می کنم صورتم کشیده می شه. دقت که می کنم متوجه می شم صبح که بیدار شدم، ریشم مثلا به پایه تختخوابم گره خورده. بیا و این همه راه رو برگرد و ریش رو آزاد کن! به دشمن هم بگو تکون نخوره تا برگردی. می فهمی چقدر سخته؟

دامبلدور حرف های بی معنی یا حداقل کم معنی می زد. ولی برای تازه وارد مهم نبود. مهم سر صحبت بود که باز شده بود.

-خب جناب دامبلدور. این طرفا جغد هم دارین؟ از وقتی اومدم یکی دو تا دیدم که رفتن بیرون. اونا رو کی می فرسته؟ به کجا می فرسته؟

-من بچه که بودم خیلی جذاب بودم. جذاب تر از تام. دلیل نفرتش از من همینه. همیشه نفر دوم بوده! نامادریم متوجه این کینه و دشمنی شد. منو توی یه برج زندانی کرد که از آسیب امثال تام در امان بمونم. همین ریشی که می بینی، یا حداقل یه بخشش رو می بینی، منو از اون زندان نجات داد. از پنجره آویزونش کردم و رفتم پایین.

دامبلدور به شدت روی ریشش تمرکز کرده بود. تازه وارد قصد نداشت بپرسد که بعد از پایین رفتن از برج چگونه ریش خود را آزاد کرده. موضوع مهم جغد بود. او جغد می خواست!
-بله بله پروفسور. الانم مشخصه که ابهت زیادی دارین. این جغدا مال محفل هستن یا کرایه شون کردین؟ زبر و زرنگن؟ من الان دنبال یکیشون برم ممکنه بتونم بگیرمش؟

-به وسیله ریش؟ نمی دونم فرزندم. تا حالا امتحان نکردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1399 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تازه وارد با خنده ای شیطانی به ظرف سوپ زل زده بود. دامبلدور قاشقش را در ظرف فرو برد و سپس آن را در دهانش گذاشت.
-چه طعم دل نشینی...تازه با اختلاف مقدار فلفلش از غذای کریچر کمتر بود که همینم نقطه قوتشه. آفرین بابا جان.

خنده تازه وارد بر لبانش خشکید. در همان لحظه سیل خروشان ویزلی ها به همراه هاگرید غوطه ور دوباره به خانه گریمولد برگشتند.

دستی دو کیلومتری از میان سیل دراز شد. کاسه را از جلوی دامبلدور برداشت و یک نفس سر کشید.
-اخیــش گوشنم بودا!
-ارباب ریگولوس همیشه با دستای تمیز و ضد عفونی شده غذا میل کرد اما هاگرید با دستای شسته نشده و میکروبی غذا خورد. آه...اگر ارباب ریگولوس این صحنه رو می دید چی می گفت؟

تازه وارد، تازه متوجه شده بود که قدم به چه دارالمجانینی گذاشته است. تصمیم گرفت زودتر جغد را به دست بیاورد و پیش لرد سیاه که بیرون در منتظرش بود بازگردد.

در این راستا باید سر حرف را با دامبلدور باز می کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1399 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- پروفسور دامبلدور! پروفسور دامبلدور! پروفسور دامبلدوووووور!

تازه وارد در سطح محفل می گشت و پروفسور دامبلدور را صدا می کرد. ولی خبری از دامبلدور نبود.

-شاید بالاخره مرده باشه!

صدای ضعیف کریچر بود که مقداری کاسه و بشقاب زیر گونی ای که پوشیده بود مخفی کرد و به اتاق زیر شیروانی برد؛ ولی تازه وارد اصلا دلش نمی خواست دامبلدور قبل از چشیدن سوپ منحصر به فردش مرده باشد.

در اولین اتاقی که در مقابلش قرار داشت را باز کرده و فریاد زد:
-پروفسور دامبلـ...

فرصت نکرد جمله اش را تمام کند. برای این که اتاق تا سقف پر از ویزلی های اضافه قد و نیم قد بود و با باز شدن در، ویزلی ها از اتاق به بیرون سرازیر شدند و سیلی نارنجی رنگ و خروشان تشکیل دادند.
تازه وارد با نگرانی مسیر سیل را دنبال کرد که مرلینی نکرده به آشپزخانه نرود...ولی نرفت! در میانه راه،نیمی از سیل به مرلینگاه ریخت و نیمی دیگر به طرف در خروجی تغییر مسیر داد و در حالی که هاگرید را هم - که سر راهش قرار داشت- به همراه خودش می برد، از خانه خارج شد.

-نگران نباش بابا جان...همیشه سیل می بردش. خودش بر می گرده.

صدای پروفسور دامبلدوری بود که بالاخره پیدا شده بود و ظاهرا منظورش هاگرید بود که قرار بود برگردد.

-نگران نبودم پروفسور. داشتم دنبال شما می گشتم که از سوپ بسیار تند...نه...تند که ابدا نیست ... از سوپ خوش طعمم بچشید ببینیم چی به سرتون میاد. تا هاگرید برنگشته بچشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1399 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
_خب. دوباره میریم سراغ سوپ پیازمون.

تازه وارد که باهوش تر از اونی بود که دامبلدور و یا حتی لرد خیال میکردن گفت :
_اممم...پروفسور شما گفتین از ایده های جدید استقبال میکنین درسته؟
_بله درسته.
_خب من به جای سوپ پیاز یه چیز جدید درست میکنم اما اینجا وسایشو ندارین باید برم خرید. سریع برمیگردم.
_باشه برو.

تازه وارد آپارات کرد و توی کوچه دیاگون ظاهر شد و به سمت سوپر مارکت رفت.پس از مدتی از سوپر مارکت با کیسه ای کوچک بیرون آمد.
به گوشه خلوتی رفت و دو قوطی که روی یکی از آنها نوشته بود آویشن و روی دیگری نوشته بود فلفل سیاه را از کیسه بیرون آورد. سپس یک کاسه ظاهر کرد و محتویات قوطی فلفل سیاه را در آن خالی کرد.آویشن را ریخت توی قوطی فلفل سیاه و در آن را بست.فلفل سیاه را هم از کاسه به قوطی آویشن منتقل کردو با این حالت از گوشه ای که در آن بود بیرون آمد و به سمت میدان گریمولد آپارات کرد.

زیییییینننننگگگگگ

_برگشتی فرزند روشنایی.حالا بریم غذایت را برایمان درست کن ببینم چجوریه.
_حتما پروفسور. از الان میدونم که انگشتاتونم باهاش میخورید.
_فک نمیکنم کار به آنجا بکشد فرزند!
_مطمینم که میکشه!
_برویم غذایت را برامون درست کن

دو دقیقه بعد آشپزخانه
_پروفسور این نودالیته با طعم سبزیجات.من بهش یه کمی فلفل سیاه و یه عالمه آویشن اضافه میکنم .
_برای چی اونوقت؟
_آویشن باعث میشه بوی پیتزا بگیره پس هرچی بیشتر باشه بهتره و فلفل سیاه هم نقش طعم دهنده رو داره که یه کمی ازش میریزم.
_آفرین فرزند روشنایی حالا تو غذارو درست کن .هر وقت آماده شد بیا منو صدا کن.
_چشم پروفسور.

پروفسور میرود و تازه وارد شروع به حرف زدن با خودش میکند
_یه نودالیتی برات بپزم که روش یه وجب روغن باشه! خب حالا دولیوان آب میریزیم توی این قابلمه . اممم حالا باید صبر کنم جوش بیاد

پنج دقیقه بعد...

_خوبه.جوش اومده و داره حباب میزنه .حالا رشته رو میندازیم توش و پودر مخصوص خودشو اضافه میکنیم . و الان نوبت ادویه جات مخصوص سر آشپزه. این یه شیشه پر آویشن (در واقع یه شیشه پر فلفل سیاه )و یه کمی فلفل سیاه(یه کمی آویشن) به به. ببین چی برات درست کردم پروفسور!
میرود تا پروفسور دامبلدور را صدا کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچکس حق نداره ازم دورش کنه!

"ONLY RAVEN"