جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 6 بهمن 1400 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام؟ اینجا شارژر فروشیه؟
- بله! بفرمایید داخل!

مرگخواران پس از دو هفته گشتن، با کمر های قوز کرده و ریش های درآمده، اربابشان را روی پیشخوان شارژر فروشی انداختند.

- با احتیاط، ملعون ها!

بلاتریکس، در حالی که داشت بدترین چشم غره اش آماده میکرد، دستور داد.
- هر چی پول ته جیباتون مونده، روی پشخوان بریزین.

در یک هفته ی گذشته، مرگخواران با خوردن شاخ و برگ درختان، زنده مانده بودند. به گفته ی بلاتریکس، پولشان باید صرف خریدن چیز های مهمی مانند شارژر برای اربابشان میشد.
اما پیدا کردن شارژر فروشی دیگری، آن هم بدون پرسیدن آدرس، ( بلاتریکس میگفت نباید غرورشان به عنوان مرگخوار زیر سوال برود. ) بسیار سخت بود.

- خب، پیری! بهترین شارژری که میتونیم با این پولا برای اربابمون بخریمو بیار.

پیر مرد شارژر فروش، لوازم ریخته شده روی میز را با دقت نگریست.
- حیوون قبول نمیکنیم!

بلاتریکس، با لبخند، پشمالو را از روی پیشخوان برداشت و درون حلق کتی، فرو کرد.
- پول بده. حیوونت به دردمون نمیخوره.

و پس از خالی کردن جیب های کتی روی پیشخوان، سر جایش برگشت.
- خب؟

پیرمرد، میدانست اگر کمی دیگر وقت تلف کند، قطعا سرش به باد میرود. نباید سر به سر بلاتریکس گرسنه گذاشت. هر چه روی پیشخوان بود را، درون کیسه ای ریخت و پس از رفتن به ته مغازه، با جعبه ای برگشت.
- بهترین شارژری بود که میتونستم بهتون بدم. حالا هم از مغازم بیرون برین!

مرگخوران خسته و گرسنه، اربابشان را روی کولشان گذاشتند و از مغازه بیرون رفتند. پس از پیدا کردن پریز برقی، شارژر جدید را درون پریز فرو کردند و سر شارژر را درون دماغ های لرد سیاه، فرو کردند. شکم لرد، درخشید و رنگ قرمز، پس از کمی سبز شدن، خاموش شد. شارژر، با زدن جرقه ای پکید و دود راه انداخت.
لرد، پس از اینکه کمی پلک هایش را باز کرد و به اولین مرگخوار بدبخت موجود کروشیو زد، باز شارژش تمام شد.

- ام، بلاتکریس... فکر کنم شارژره رو بهمون انداختن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 30 دی 1400 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچکس دوست نداشت روی حرف بلاتریکس حرفی بزند. حتی چند نفر، دوست نداشتند دیگر لرد سیاه را، خاموش و ساکن ببینند. برای همین از روی زمین بلند و برای رفتن به مغازه موبایل فروشی آماده شدند.

_ اگه بریم و باز پلیس‌ها اونجا باشن چی؟

بلاتریکس چشم غره‌ای به لینی رفت:
_ جواب واضحه، قتل عام پلیس‌ها، خبر اول روزنامه مشنگی.

پلاکس به فکر فرو رفت و بعد از چند ثانیه تامل مفید گفت:
_ اما اونطوری میشیم مرکز توجه شهر و همه به سمت ما هجوم میارن؛ بعد... بعد نمیتونیم شارژر بخیریم و... ارباب... ارباب...

اشک های پی در پی نگذاشتند پلاکس بیش از این دّر افشانی کند.
بلاتریکس که تحت تاثیر قرار نگرفته بود، نگاهی به لرد سیاه انداخت. باریکه هایی از اشک که را به دلیل وجود غبار در هوا، در چشمش دیده میشد با پشت دست پاک کرد و به سمت ارتش تاریکی برگشت.
_ کسی پیشنهادی نداره؟

تام جاگسن ایده داشت، او سالهای طولانی مشغول مراقبت از تسترال ها بود و گاهی، ناچارا پایش به مغازه های مشنگی باز میشد.
_ تو کل شهر که فقط یه شارژر فروشی نیست، میتونیم بریم یه شارژر فروشی دیگه!

ایده تام معقول بود و مقبول جمع هم شد.

_ پس زودتر راه بیوفتین. ارباب همینجوری... .

پلاکس بلاتریکس برای لرد بسیار نگران و دلتنگ بود و دیگر نمی‌توانست وضعیت را تحمل کند.
مرگ‌خواران طبق عادت پشت هم قطار شده و در خیابان های شهر راه افتادند تا مغازه موبایل فروشی دیگری پیدا کنند.

_ عه اوناهاش!
_ بالا پایین نپر ایوا، چی پیدا کردی؟
_ روی تابلوش نوشته رستوران، عکس غذا داره.
_ فقط ساکت شو ایوا.

بلاتریکس در کمال آرامش با ایوا برخورد کرد و سپس اورا به آرامی به آنسوی مرز های خلقت پرتاب کرد.

_ ادامه میدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 29 دی 1400 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه بطور ناگهانی خاموش شده. مرگخوارا فکر می کنن شاید شارژ لرد تموم شده باشه و باید شارژش کنن.
برای این کار از فروشگاه اپل‌استور یه شارژر می‌گیرن تا لردو شارژ کنن ولی باتری لردو خراب می‌کنه و متوجه می‌شن علاوه بر باتری باید شارژر نوکیا می‌خریدن. از طرفی چون پول مشنگی نداشتن و با اسکناس تقلبی شارژر اپل رو گرفته بودن تحت تعقیب هستن.

مرگخوارا به خانه ریدل ها برگشتن.

..............................................


بلاتریکس مرگخواران نامتوجه را جلوی خودش چیده بود و مشکلات را یکی یکی برای آن ها توضیح می داد.
- من نمی دونم چند دفعه دیگه باید قضیه رو برای شما باز کنم. اربابی داریم خاموش! پول مشنگی برای خرید شارژر نداریم. بقیه مشکلات هم فعلا اهمیتی ندارن. روی مشکل اصلی تمرکز کنین.

- الان یعنی بلا گفت ارباب مشکل هستن؟ زیادی و سربار ما هستن؟ ای کاش کلا نبودن؟
- فکر کنم همینو گفت. ولی غیر مستقیم. تو هم مستقیم اشاره نکن. درست نیست.

بلاتریکس ادامه داد:
- الان اولویت ما پیدا کردن پوله. کی پول مشنگی داره؟ از نوع غیر تقلبیش!

کتی بل در حال تلاش برای پنهان کردن چیزی، لای موهایش بود که آن "چیز" روی زمین افتاد و بعد از صدای "جرینگ" قل خوران به سمت بلاتریکس رفت.

- به به! می بینم که کتی یک سکه باارزش داره که اونو به میل و خواست خودش به ارتش سیاه اهدا کرد.


کتی آه سردی کشید و بلاتریکس سکه را به طرف جمع گرفت.
- این برای خرید شارژر کافیه؟... کافی نیست؟... کسی نمی دونه؟... خب. می بریمش مغازه. اگه کافی نبود باید دنبال راهی بگردیم که پولی که داریم رو بصورت قانونی و درست، زیاد کنیم. چون پلیس های مشنگی زیاد گیر می دن. آماده حرکت بشین.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
و بعد دسته ای از مرگخواران دوان دوان به همراه بلا که با اصالت و جنون خاصی راه می رفت به سمت عمارت ریدل ها راه افتادند...
-بلا، اینجا چقدر شلوغه!
و بعد بلا با حالتی عصبی و کلافه گفت:
-خب من الان چی کار کنم؟! می خوای تو رو بکشم و باهات مزگخوار سوخاری درست کنم؟!
مرگخوار که از ترس نزدیک بود از حالت نیم خیز بر روی آسفالت خیابان بیفتد ناگهان به چراغ راهنمایی ای اشاره کرد که سبز شده بود و بعد گفت:
-باید راه بیوفتیم! چراغ سبزه...
بلا که نگاهش به سمت مرگخوار بود، مثل همیشه با عصبانیت گفت:
-به چه حق سبزه؟! ارباب فقط می تونن سبز باشن! مرگخوار بی لیاقت!
و بعد ناگهان کامیونی دقیقا از لاینی که بلا و مرگخواران درش بودند از راه رسید و با شدت بوق می زد:
-بوقققققق!
بلا با عصبانیتی بیشتر گفت:
-نکنه این نقشه دیگرت. برای دور زدن ما باشه؟! هان؟! اصلا همین الان می کشمت!
و بعد چوبدستی اش را در آورد که ناگهان کامیون که هنوز داشت بوق و چراغ می زد از روی همه ی آنها رد شد و بعد تا هفت ماشین جلوتر یک تصادف زنجیره ای صورت گرفت، مرگخواران که له و لورده بودند به تنها نفری که داشت سعی برای بلند شدن می کرد نگاه کردند، یعنی بلا و بعد یکی از میان به ظاهر جنازه های سیاه پوش گفت:
-بلا... آی... ای عشق من... آی... بیا منو یاری بکن! آخ... ای ساحره با کمالاتم... آخ... بیا منو یاری بکن!
مرگخواران که توان حرکت دادن سرشان را هم نداشتند با شنیدن این صدا هم سرشان را تکان ندانند، اما گوششان که کار می کرد! تا این صدا را شنیدند فهمیدند که رودولف دوباره شروع به هذیون گفتن کرده و همه می دانستند این کار در این شرایط به معنای امضای سند مرگشان است، پس همه سریع خود را به مرگ زدند تا حداقل حداقل کمی دیر تر بمیرند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 30 تیر 1400 16:26
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا و باقی مرگ خواران آنقدر رودولف را زدند تا اینکه کبود شد. سپس بلا دستور توقف حمله را صادر کرد.
- خب دیگه بسشه.
مرگ خواران دست از زدن رودولف برداشتند.

بلا چهره ترسناکی پیدا کرده بود و بقیه مرگخواران که خوف در بر گرفته بودشان به او زل زدند.
- خب دیگه بسه این مسخره بازی ها بریم سراغ شارژر ارباب.
و بعد از این حرف با یک افسون پرتاب کننده همه مرگخواران را به بیرون از مغازه پرت کرد.
بلا خودش را کمی آرام کرد.
- خب حالا کجا بود این مغازه؟
- فک کنم ته همین کوچه‌اس.
- خب پس بریم.

همه مرگخوارها دنبال بلا راه افتادند.
دیگه داشتند به مغازه میرسیدند که یهو همکار همون جناب دکتر که توسط نجینی بلعیده شده بود سر راهشون ظاهر شد.
- اِاِاِ ... سلام شمایین؟
- بله ماییم فرمایش.
- اِاِاِاِاِاِ ... چیزه شما دکترو ندیدین؟ برادرش که شهرداره اینجاست دو ساعته داره دنبالش میگرده. فک می کنه داداششو دزدیدن. میگه اگه دزدو پیدا کنه بیچارش میکنه. دکتر آخرین بار با شما اومد نمی دونین کجا رفته؟

مرگ خواران هول شده بودند.
- نه ما نمی دونیم.
- نه این اواخر کسیو ندادیم نجینی بخوره اصن.
- اصن دکتر کیه،
- اصن خودت کی هستی؟

همکار دکتر تعجب کرده بود.
- خیله خب بابا. این نجینی چیه دیگه؟ سگی گربه ای چیزیه؟

مرگ خواران عصبانی شدند.
- چی؟ به مار ارباب توهین می کنی.
- بانو نجینی یک مار اصیل هستن نه سگ و گربه.
- باید کشته بشه این مرد مشنگ بی عقل.
- تا مرگتو نبینیم/ آروم نمیگیگیریم.

بلاتریکس برای خفه کردن مرگ خواران طلسم بیهوشی را به همکار دکتر زد و او را نقش بر آسفالت کرد.
- تو رو مرلین خفه شین دیگه. مشکل کم داشتیم یکی دیگه هم بهش اضافه شد،
- نه بابا کدوم مشکل ما که مشکلی نداریم.
فقط باید یه شارژر نوکیا برای ارباب بخریم دیگه. همین! مشکلش کجاست.

بلاتریکس کروشیویی به طرف مرگ خوار مذکور روانه کرد.
- برای مرگخواران احمقی نمی دونن مشکلات ما چیه میگم.
۱- پول نداریم برای خرید شارژر
۲- مامورای امنیتی مشنگا بخاطر دادن پول تقلبی به فروشگاه اول دنبالمونن.
۳- حالام که شهردار شهر دنبال دکتره که تو شکم نجینیه.
هنوزم به نظرتون مشکلی نداریم؟

مرگ خواران که بر اثر برخورد چنین موج بزرگی از مشکلات داشتند چپه میشدند خود را جمع و جور کردند.
رودولف فک خویش را از روی زمین جمع کرد.
- خب حالا نجینی کجاست؟

مرگخوار دیگری گفت:
- آخرین بار تو آشپزخونه خونه ارباب دیدمش.

بلا گفت:
- بدویین بریم تا دکترو هضم نکردن بانو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 30 تیر 1400 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-چرا دستت لرزید پلاکس؟!
پلاکس که لرزش دستانش افزایش یافته بود گفت:
-بلا، عزیزم همینطوری لرزید...
و بعد بر بر به بلا نگاه کرد!
-نه یک کاسه ای زیر نیم کاسه است، بگین چی کار کردین؟ اگه خودم بفهمم با یک کروشیوی بزرگ افتخار بندگی ارباب رو ازتون می گیرم!
مرگخواران که همه اکنون داشتند عین بید در زمستان می لرزیدند با کمی فکر و نگاه عاقل اندر سفی برای مدتی طولانی ساکت ماندند، تا اینکه بلا گفت:
-پس نمی گید هان؟! حالا کررروووو...
-نه بلا! همه چی رو مو به مو بهت میگم! فقط من رو نکش عزیزم؟ باشه؟
رودولف اینها را گفت و بعد بلا با خشم به رویش گفت:
-بستگی داره!
-پس من نمی گم!
-حالا باشه! آکِی! آکِی!
-خب...
و بعد مرگخواران با هرچی که داشتند، شروع به حمله به رودولف کردند و رودولف درمیان کتک خوری گفت:
-آی! آخ، غلط کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 تیر 1400 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران بی نوا!مرگخواران بدبخت!مرگخواران بد شانس!...این صفت هایی بود که در ان لحظه میتوانستی مرگخواران را صدا کنی و تنها این نبود باید هم باتری لرد را عوض میکردند هم شارژر نوکیا جدیدی می گرفتند و حتی مراقب باشند که گیر نیوفتند...این همه کار و مرگخوارانی بد شانس که هر لحظه اوضاع را بدتر میکردند.

بلا با عصبانیت شروع به دید زدن همجا با دقت شد و بعد از چندین ثانیه سوال خود را تکرار کرد.

_گفتم کی جرعت کرد به من اسیب بزنه؟
چیز خاصی نیست بلا!
مرگخوار مورد نظر نظر توسط بلاتریکس از بین رفت و به چندین قسمت نامساوی تقسیم شد.
_بلا!کارنویسنده قبلی بود!اغلط اشتباه کرده!بیا و با بی توجهی بهش ناکارش کن.

بلاتریکس با خود فکر کرد و همچنان فکر کرد و با خود سبک سنگین کرد که نه الان دستش به نویسنده قبلی می‌رسد نه وقتش را دارد پس با خود مجازات این فرد را به زمان دیگری موکول کرد و از افکار خود بیرون اومد و شروع به زیر نظر گرفتن یک یک مرگخواران شد تا شاید بتواند کاری انجام دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1400/4/29 20:32:38
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 28 تیر 1400 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پلاکس از روی بلا بلند شد ولی بلا تکان نمی خورد.
-مُرد؟؟!
-نه فک کنم هنگ کرد.
-خب بهتر حالا بریم سراغ شارژر!
-اِاِاِاِکسی آدرس شارژر فروشی دومیه رو میدونه؟
-فک کنم فقط بلاتریکس بدونه.
-اِاِاِ یعنی بلندش کنیم؟
-چجوری؟

مرگ خوار ها همانجا که بودند نشستند و مشغول فکر کردن شدند که چطور بلا را بیدار کنند.
ناگهان ایوا داد زد:
-یافتم!یافتم! ... باید ریستارتش کنیم.

باقی مرگخوارها با تعجب به ایوا نگاه میکردند.
-ینی اون دکمه پس کلشو فشار بدین.

رودولف به طرف بلاتریکس حرکت کرد.
-اینجا که چیزی نیست

ایوا گفت:
-پشت موهاشه دیگه!

رودولف موهای بلاتریکس را کنار زد و با دکمه قرمز رنگ کوچکی مواجه شد.
-ینی الان فشارش بدم؟
-آره دیگه!

رودولف کمی فکر کرد و ادامه داد:
-به نظرتون الان همینجوری بهتر نیست؟ اینجوری راحت تره ها . تازه میتونیم بریم پیش ساحره های باکمالات.

در همان لحظه پیتر به جایی بلا کروشیویی به سمت رودولف روانه کرد.
پلاکس جلو رفت و با ترس و لرز دکمه را فشار داد.
چشم های بلاتریکس باز شدند.
ناگخان قرنیه چشم خایش شروع به چرخیدن کردند.
پیتر گفت:
-فک کنم داره لود میشه.

درست در همان زمان بلاتریکس از جا پرید.
-کی بود؟کی جرئت کرد بگه منو میکشه؟

صورت بلاتریکس از خشم سرخ شده بود و داشت منفجر میشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: یکشنبه 27 تیر 1400 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-چیپس از کجا در اومد؟! غرفه از کجا در اومد؟! ما به چیپس فروشی رفتیم یا شارژر فروشی؟!
-عه... خب بلا داشتیم به پلاک می گفتیم...
-چی می گفتین؟!
و بعد بلا با عصبانیت به مرگخواران بی خیال نگاه کرد...
-یعنی دو دقیقه نتونستین خودتون رو جمع کنین... خاک بر شما، ننگ بر شما، افت...
-بلا جان، عزیزم ما رو عفو نما!
بلا که هنوز عصبانی بود، تصمیم گرفت گوشت تک تک مرگخواران را پیشکش ارباب کند، پس چوبدستی اش را در میرفت و داشت یکی را نشانه می رفت که ناگهان یکی از مرگخواران گفت:
-بلا برو بابا، تو دیگه کی هستی؟ ساکت شو! قبل از اینکه تو ما رو بکشی ما میکشیمت، آوره!
مرگخواران از ترس نزدیک بود که دار فانی را وداع بگویند اما قبل از وداع گفتن، صدای بلا را شنیدند که گفت:
-چی؟! این جرأت از کجا نشات می گیره؟! کررروووووووو... شترق!
پلاکس با کوله باری از وسایل خرید شده، بر روی بلا فرود آمد و گفت:
-عهههههههههه! بلا تو اینجایی ندیدمت!
و بعد مرگخواران شروع به بوسیدن دستان پلاکس کرد و پلاکس با تعجب گفت:
-ای مرلین اینجا چه خبره؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید! شاید پلاکس از جون خویش سیر شده بود!

مرگخواران باز هم با تعجب نگاه کردند...

این بار وارد فروشگاه شدند آن دو...

پلاکس که انگار به بهشتی تازه وارد شده بود عین پروانه در میان قفسه ها حرکت می کرد و هرچیزی که جلوی دستش می آمد را می خرید...!

رودولف با اخم داشت به او نگاه می کرد و بعد...

-واو... اینها کنج حقیقی هستند... چیییییییییییییییییییپس چقدر خوبه!

مرگخواران با خود گفتند:

-یا مرلین ما را از اینجا نجات ده!

-هی پلاکس بیا چیپس بخور! مطمينم این رو مشنگا نساختن!

-باشه رودولف. وووویییی چقدر خوبه!!!!!!!!!!!!!! عالییییییییییی...!

-آره اینو یه جادوگر خیلی حرفه ای ساخته!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!