ریونکلاو _ اسلیترین
-سه تا بال خرچنگ پرنده، دوازده قطره اشک سوسک لجن خوار، یه بند انگشت ریشه لوبیای صحرایی و دو قاشق پودر جمجمهی آرمادیلوی بالغ. یه چهارم پاتیل از دم کردهی این ترکیب به ازای هر بار اجرای طلسم ها خورده شود.
سو کتاب را بست و آن را به آرامی سر جایش گذاشت. کاغذ یادداشتش را با احتیاط تا کرد و در جیبش قرار داد. باید همانطور بی سر و صدا که آمده بود، کتابخانه را ترک میکرد. دیده شدنش در قسمت کتاب های ممنوعه، بدترین اتفاقی بود که میتوانست چند روز مانده به بازی، رخ دهد.
"فلش بک _ یک روز قبل"
-این چه وضعیه آخه؟ چرا انقد جانورنما داریم ما؟ این که گرگه، اونم سگه، اون هم لابد گربهست و تو هم که...

-من چی؟
لینی دستانش را زیر بغلش زده و با حالتی تهدید آمیز به سو نزدیک میشد. سو متوجه شد نیش لینی تیزتر از همیشه به نظر میرسد.
-تو چیز... هیچی.
سو تلاش کرد بر اعصاب خود مسلط شده و شرایط را بپذیرد. علاقه به جانورنما بودن در میان سال اولی ها بسیار شایع بود؛ همه یا گرگ و عقاب بودند، یا سگ و مار و گربه. وقتی که توانسته بودند از سد قوانين سختگیرانه وزارتخانه بگذرند و همه موانع را دور بزنند، قطعا سو راهی برای مقابله با آن ها نداشت.
-اصلا چرا به ما گیر میدی؟ فکر کردی خودت که جانورنما نیستی، شرایط بهتری داری؟ هیچ میدونی قراره توی کدوم ورزشگاه مسابقه بدیم؟
به لینی بر خورده بود؛ کسی حق نداشت در حضور او، حقوق حشرات را به هیچ شکلی زیر سوال ببرد. سو نمیدانست جواب کدام سوالش را بدهد؛ از آنجا که حافظه ضعیفی داشت، فقط سوال آخر به یادش مانده بود.
-ورزشگاه آمازون.

-بیا! خودت داری جواب خودتو میدی دیگه. آمازون! به نظرت آدما توی جنگل راحت تر دووم میارن یا حیوونا؟ د بگو دیگه!
جرقه ای در ذهن سو زده شد. شاید این بار همرنگ جماعت شدن به نفعش میشد.
****
"روز مسابقه _ رختکن ریونکلاو"
-وایسا ببینم... این الان تویی؟
-از بین این همه جونور، آخه...
-این شوخی زشتو تمومش کن!
-وای وای وای! عالی شدی. تازه شدی اونی که باید باشی!
لینی فورا تری را از جلوی چشم سو دور کرد تا سو چشمش را از کاسه در نیاورد. حالا که جانورنما شده بود، خطرناک تر از قبل به نظر میرسید؛ چرا که حالا پاهایش هم به اندازه دستانش کاربرد داشتند!
-مگه میمون چشه؟ توانا، سریع، تازه از پاهامم میتونم برای گرفتن اسنیچ استفاده کنم. حسودا!
اعضای تیم که فهمیده بودند که سو دربارهی جانورنمایش با کسی شوخی ندارد، تصمیم گرفتند سکوت پیشه کنند. سو که به خوبی میدانست دلیل سرخ و سرختر شدن صورت هایشان چیست، تصمیم گرفت موضوع صحبت را عوض کند.
-وایسید ببینم... شما ها چرا جانورنما نیستین؟ بازی الان شروع میشه ها!
-اممم، چیز شد...
-میدونی؟ ما تحت تاثیر حرفای تو قرار گرفتیم.
-فهمیدیم که بهتره به شکل انسانیمون باشیم و اجازه بدیم همینطور که بزرگتر میشیم، شخصیتمون شکل بگیره.

سو اگر از سر به راه شدن یکبارهی بازیکنان تیم اطلاع داشت، امکان نداشت تن به این خفت داده و با چنین ظاهری در میدان مسابقه حاضر شود. دست کم حضور لینی به شکل جانورنما، عصبانیت سو را اندکی کاهش میداد.
-و حالا، آماده باشید تا با تشویقاتون از تیم ریونکلاو استقبال کنید...
صدای تشویق و فریاد تماشاچیان بلند نشد. به دلیل رعایت محدودیت های بهداشتی، دانش آموزان در تالارهایشان با حفظ فاصله نشسته و بازی را از طریق تلویزیون های ماگلیای که برایشان نصب کرده بودند، تماشا میکردند. برای بالا بردن هیجان بازیکنان هم صدای ضبط شدهی بازی های گذشته را در زمین بازی پخش میکردند که خیلی کارآمد نبود. مثلا در حالی علیه دروئلا روزیه شعار داده میشد که بیش از یک سال از آخرین باری که در اطراف هاگوارتز دیده شده بود، میگذشت!
-بازیکن ها به نوبت از رختکن خارج میشن و در مقابل تیم اسلیترین قرار میگیرن. آلنیس رو جلوتر از همه میبینیم و پشت سرش جرمی و آمانو و تری خارج میشن. دیزی چماقش رو تو هوا میچرخونه و لینی هم به سختی داره اونو روی شونهش حمل میکنه...
گزارشگر لحظه ای مکث کرد تا پیش از گفتن حرفش، از صحت آن مطمئن شود. اما به نظر میرسید چشمانش به او دروغ نمیگفتند.
-باور کنید یا نه، سو لی میمون شده! تا حالا توی هیچ کدوم از بازی های قبلیش همچین کاری نکرده بود. چه کاریه آخه؟

سو به روی خودش نیاورد. باید تمرکزش را روی مسابقه میگذاشت. همزمان با بقیه بازیکنان، روی جارویش سوار شد؛ علاوه بر دستانش، پاهایش را هم دور جارو قلاب کرد. حس میکرد تعادلش را بهتر از همیشه حفظ کرده است. همین باعث شد اعتماد به نفسش بیشتر شده و لبخندی روی صورتش بنشیند.
-داور با سوتش شروع بازی رو اعلام میکنه... همین اول بازی از سو لی خواهش میکنم هر اتفاقی هم که افتاد، دیگه لبخند نزنه. ممکنه همون لحظه دوربین بره روی صورتش و خب... ببینده ها گناه دارن!
اعتماد به نفس سو پودر شد!
-هکتور به سرعت جلو میاد و سرخگون رو توی هوا میقاپه! خیلی حرفه ای جلو میره و از آمانو و تری عبور میکنه. اوه اوه اوه... بلاجرِ دیزی خودش و جاروش رو یکی میکنه! سرخگون از دست هکتور رها شده. جرمی و پلاکس دارن به طرفش حرکت میکنن اما به نظر میرسه تینر فاصله کمتری با سرخگون داره.
تینر با یک چرخش هنرمندانه، سرخگون را به دست گرفت و به طرف دروازهی ریونکلاو به راه افتاد. در راه سعی کرد قطره قطره خودش را روی سرخگون بریزد تا با تغییر رنگ آن به شکل بلاجر، مهاجمان ریونکلاو را سردرگم کند.
-داور سوت میزنه! احتمالا متوجه خطای تینر شده و اگر اینطور باشه...
-خطا! پنالتی به نفع ریونکلاو.
فریاد شادی بازیکنان ریونکلاو به هوا رفت. سو هم اصوات ناهنجاری از خودش در آورد که بی شباهت به جیغ های گوش خراش مهرگیاه نابالغ نبود.
-جرمی روبروی دروازه و دروازهبان اسلیترین قرار میگیره که درواقع اونم دروازهست. انتخاب بازیکناشون ستودنیه واقعا.

جرمی نفس عمیقی کشید، موقعیتش را روی جارویش ثابت کرد و دستش را عقب برد و تا سرخگون را پرتاب کند.
-این دیگه چه ضربه ای بود؟ یه کیلومتر اون طرف تر از دروازه پرتابش کرد. الان که فکر میکنم انتخاب بازیکن تیم ریونکلاو حرفه ای تر بوده.

همهی اعضای تیم، حیرت زده و ناراحت، دور جرمی جمع شدند.
-این چه...
-میخاره! خیلی میخاره!
بالاخره توجه بازیکنان به حرکات عجیب جرمی جلب شد. اما سوت داور اجازهی ادامه صحبت را به آنها نداد.
-بازی ادامه پیدا میکنه... لینی به سختی ضربه ای به بلاجر میزنه و اون رو با فاصله زیادی از کنار گوش پلاکس عبور میده. خیلی عجیبه؛ دقت ضربه های لینی همیشه عالی بوده!
لینی بعد از سومین عطسه، اشک چشمهایش را پاک کرد و به سختی آن ها را باز کرد.
-چرا اینجوری شدم من؟ دماغم میخاره!

سو تقریبا از ابتدای بازی کاری نکرده بود. وسط میدان روی جارویش نشسته و در انتظار نشانه ای از اسنیچ، به سیستم کنترل هوشمند خودکار زل زده بود.
-چه خبرا؟

-ایش... میمون!

با وجود سکوت و سکون بین جستجوگران، بقیه بازیکنان شرایط غیر معمولی را تجربه میکردند.
-معلوم نیست بازیکنای ریونکلاو چی خوردن که این بلا سرشون اومده! البته هرچی بوده، به ذائقه میمونا خوش نمیاد. چون سو لی شرایطش کاملا مساعد به نظر میرسه.
با شنیدن این حرف، توجه سو به وضعیت هم تیمی هایش جلب شد. بلاجر بلاتریکس به صورت تری نزدیک میشد و اگر در همان لحظه عطسه نجاتش نمیداد، باید در جنگل ممنوعه به دنبال بخش بالای گردنش میگشتند. جرمی به تری پشت گردنش را نشان داد تا برایش بخاراند ولی تری دستش بند بود و به جایش سرخگون را به طرف گردنش پرت کرد. همین باعث جا ماندن هکتور از گرفتن سرخگون شد.
-میمون شدن سو که به نظرم ایده موثری نبود. ولی این روش عطسه و حرکات مسخره ای که بقیه اعضای تیم در پیش گرفتن انگار داره جواب میده. هرچند بازی هنوز صفر صفره!
آلنیس روی حلقه دروازه نشسته و با انتهای جارویش، مشغول خاراندن کمرش بود.
-مسخره تویی با اون گزارش کردنت! من به میمون حساسیت... اَچه!
بله؛ آنها به میمون حساسیت! خود میمون هم البته حال خوبی نداشت.
-آخه آمازون هم شد زمین مسابقه؟ اینجا پر از حشره مزاحمه. کی گفته حیوونا اینجا شرایط بهتری دارن؟

سو خوش شانس بود که لینی مشغول پاک کردن بینی اش بود و این حرفش را نشنید. ولی بد شانس هم بود؛ چون حشرات بال بال زنندهی زیادی دورش جمع شده و هر لحظه بر تعدادشان اضافه میشد.
-چرا از دمت استفاده نمیکنی؟

سیستم کنترل هوشمند خودکار با نیم نگاهی کوتاه این را به سو گفت و دوباره رویش را برگرداند. از میمونها خاطرهی بد داشت انگار.
سو به یاد قابلیت های بیشمارش افتاد که تا آن زمان از آنها استفاده نکرده بود. دمش را تاب داد و توانست در اولین حرکت، گروهی از حشرات را دور کند.
-ایول! من عالیم.

سو بر خود میبالید. انگار نه انگار که مسابقه ای در کار است و جستجوگری باید به وظیفهاش عمل کند.
-بیا... اینم از این، بگیر... اوه اوه این یکی چقدر بزرگه! خوب شد نیشم نزد!
صدای سوت طولانی و بلند داور، تنها یک معنی داشت. داور به سمت دو جستجوگر در حرکت بود. ریونکلاویها حتی عطسه و خارش را هم فراموش کرده بودند.
-دیدین؟ دیدین پیش بینی من درست از آب در اومد؟! سو لی میخواست بدون جلب توجه جستجوگر حریف، اسنیچ رو با دمش بگیره. وای که من چقدر باهوشم!

سو با نگرانی به داور و لبخند هم تیمی هایش خیره شده بود که به او نزدیک میشدند. چیزی از حرف های گزارشگر نفهمید ولی توجهش به حشره ای که با دمش گرفته بود، جلب شد. حشرهی طلایی، عجیب برق میزد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

تیم اسلایترین رو میبینیم که از رختکنشون بیرون میان و وسط زمین وایمیسن. بازیکنان ریونکلاو هم دونه دونه وارد زمین میشن و... درست میبینم؟! ریون یه میمون رو به عنوان بازیکن آورده!
کاپیتان های دوتیم با همدیگه دست میدن. بازی با سوت داور آغاز میشه.

با این کار، بازی مساوی میشه.









بازی تمومه! اسنیچ در کلاه سو لی کاپیتان ریونه! روش گرفتن اسنیچ با کلاه رو باید به یاد داشته باشیم. تبریک به بر و بچه های ریون و متاسفم برای تیم....




قلب تاریک آمازون رو به همراه متحدانتون بشکافید و در ماموریت های مختلف، آیتم های هیجان انگیز جمع کنید. در این محیط خشن از زندگی لذت ببرین و زندگی کنین و... بمیرین!
ازین طرف.