شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
لینی و عنکبوت هر دو با هم به داخل آینه نفاقانگیز کشیده میشن و لحظهای بعد خودشونو روی چمنهای سرسبزی پیدا میکنن. لینی میخواست سر بلند کنه و از زیباییهای اطراف بهره ببره، اما عصبانیتش از عنکبوت مانع میشه.
- چی کار کردی تو؟ چرا هلم دادی؟ من چرا باید بازم تو رو تحمل کنم؟ هان؟
عنکبوت که برخلاف لینی غرق زیباییهای اطراف شده بود، اصلا متوجه صحبت کردن لینی نمیشه. بنابراین لینی مجبور میشه نیشی نثار عنکبوت کنه.
لینی اصولا چون حشرهی جانورنما بود، خودش رو در موضع بالاتری نسبت به سایر حشرات میدید. اما حالا که از نزدیک هیکل بزرگ عنکبوت رو میدید، چندان احساس برتری نمیکرد. حداقل از نظر جثه!
- حالا دوست داری راهتو بکشی برگردی بری و دست از سرم برداری یا نه؟ - نه!
عنکبوت اینو میگه و با اشتیاق شروع به حرکت و کنکاش اطراف میکنه. لینی تصمیم میگیره از فرصت استفاده کنه، راهشو بکشه و با خیال راحت از عنکبوت دور بشه که...
- کجا؟ وایسا منم بیام.
عنکبوت گویا قصد رهایی لینی رو نداشت!
لینی چشماشو میبنده و با خودش فکر میکنه اینجا آینه نفاقانگیزه و دنیای آرزوهای خودش. پس حتما کافی بود بخواد تا از شر عنکبوت خلاص شه. با همین امید ابتدا یک چشم، و سپس چشم دومش رو باز میکنه تا شاهد رهایی از دست عنکبوت باشه...
-این جا عالم برتره... می فهمی؟ ساز برتر و رسمی این جا چنگه، نه پیانو. اینو از روی زمین برداشتی آوردی این جا که چی بشه؟
ساعت ها بود که مرلین در حال دعوا با فرشته ها بود. فرشتگانی یک دنده که قبول نمی کردند، صدای پیانو روح نواز تر از چنگ است. خودش هم خوشگل تر است.
فرشته بداخلاق دور پیانو چرخید و اطرافش را بررسی کرد. -کلی دکمه داره. فضای زیادی اشغال کرده. با صدای ناهنجار.
مرلین معترض شد. -تو بلد نیستی بزنی. برای همین ناهنجار بود. من بلدم. وقتی من می زنم همه وارد خلسه می شن.
فرشته سرش را تکان داد. -اصلا نمی شه. اینجا جای این نو آوری ها نیست. تو برو تابلوهای قدیمی رو ببین. تو کدومش پیانو هست؟ این سیستم عالم برتر رو به هم می زنه. اونجوری هم نگاه نکن.
مرلین غمگین بود. دلش پیانو می خواست. ولی پیانو تایید نشد و فرشته، با تلنگر کوچکی آن را از روی ابرها به پایین پرت کرد.
پیانوی بزرگ در هوا چرخ خورد و چرخ خورد و از میان این همه جا، درست روی سر لرد سیاهی فرود آمد که داشت راهش را می رفت... و او را نقش بر زمین، و بسیار صاف کرد.
- چیشد؟ چیزی میبینی؟ - نه. هیچی معلوم نیست. - یعنی چی هیچی معلوم نیست؟ این آینه نفاقانگیزه الان باید خودتو وسط آرزوهات ببینی!
سدریک همزمان با تمام کردن جملهاش، بالش را کنار کشید و خودش مقابل آینه ایستاد. هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. همچنان همان سدریکِ نرسیده به آرزوها و بهدردنخورِ دنیای واقعی مقابلش ایستاده بود.
- شاید آینههای مدل جدید دیگه مثل قدیمیا کار نمیکنن؟
سدریک در همان حال که مشغول بررسی آینه از زوایای مختلف بود، به حرف بالش نیز فکر میکرد. - آره، شاید...پس یعنی چطوری کار میکنه؟ - تو مغز داری، توی من یه مشت پَر ریختن، اونوقت جواب این سوالتم من باید بدم؟
نگاه ملتمسانهی سدریک به بالش دوخته شد. بالش اعتنایی نکرد. نگاه، نافذتر و مظلومتر شد. همچنان سعی بالش بر نادیده گرفتن صاحبش بود. سدریک آخرین تلاشش را به کار گرفت. - اگه کمکم کنی قول میدم بذارم یه سر بری پیش بالش ارباب...همون بالش صورتی و کوچولویی که هیچکس ازش خبر نداره و خیلی وقته میخوای باهاش قرار بذاری. باشه؟
بالش باز هم میخواست مقاومت کند اما پیشنهاد سدریک فراتر از قدرت مقاومتش بود. - خیلی خب بابا. رفتن توش رو امتحان کن. شاید باید بری توش تا کار کنه. - پس اول من میرم. اگه امن بود صدات میکنم که تو هم بیای.
باد سردی از پنجره اتاق به داخل میوزید و پرده توری کهنه را تکان میداد. ایوان همان طور که بطری نوشیدنی اش را سر میکشید از ورای پرده کهنه و نیم سوخته به آسمان شب نگاه میکرد. اتاق ایوان بیشتر شبیه یک انباری متروک و فراموش شده بود. البته این موضوع تقصیر خودش نبود. ظاهرا ذات ایوان باعث میشد هر وسیله نو و جدیدی در محل اقامتش کهنه به نظر برسد.
قطرات نوشیدنی به روی دنده های قفسه سینه اش میریخت و از آنجا راهی کپوش چوبی اتاق میشد. خودش هم نمیدانست چرا وقتی یک اسکلت متحرک و سخنگو است باز هم برای خوردن و آشامیدن تلاش میکند.
پیش خودش فکر میکرد احتمالا چسبیدن به عادتهای قدیمی باعث میشد بتواند خودش را مثل قدیم تصور کند. زمانی که هنوز کاملا زنده بود و بدنش در یک چهارچوب اسکلتی تعریف نمیشد.
... تق تق تق
بلا در اتاق ایوان را باز کرد و در حالی که سرش را از لای در داخل اورده بود گفت: - استراحت کافیه ایوان. نوبت نگهبانی توئه. من دیگه میخوام برم بخوابم.
ایوان بطری را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد. - باشه بلا حواسم هست. فقط نمیدونم ارباب چرا اینقدر نگران اون آینه است!
بلاتریکس در را هل داد تا بتواند کاملا داخل اتاق شود و مستقیم در حفره خالی چشمان ایوان نگاه کند: - داری دستور مستقیم ارباب رو زیر سوال میبری اسکلت؟
ایوان میدانست سر به سر گذاشتن با بلاتریکس خسته عاقبت خوصی ندارد. برای همین چوب دستی اش را برداشت و گفت: - معذرت میخوام. منظوری نداشتم. گمونم زیادی نوشیدنی خوردم. گرچه اصولا نباید روی من تاثیری داشته باشه، میدونی برای نداشتن ارگانهای داخلی بدنم دیگه...دارم چرت و پرت میگم!ولش کن. برو بخواب. من تا دو ساعت آینده حواسم به آینه است و نمیذارم کسی داخل اتاق بشه.
بلا چشم غره دیگری تحویل ایوان داد و از اتاق خارج شد. ایوان هم بعد از رفتن بلا بطری نوشیدنی را زیر ردایش مخفی کرد و راهی محل نگهبانی اش شد.
صبح یک روز طوفانی بود. باد و بارون با هم مذاکره کرده بودن که با شدّت وزیده و ببارن، و نذارن کسی از خونه اش بیرون بیاد. مرگخوارا هم از این قاعده مستثنی نبوده و همشون یه گوشه از خونه ی ریدل ها نشسته بودن.
رامودا برای اینکه مرگخوارا توی اون روز سرد و بارونی گرمشون بشه، چندتا دونات با روکش خامه ی توت فرنگی گذاشته بود توی فر و منتظر بود که گرم و پخته بشن.
-بالاخره تموم شد! حالا فقط باید یکم از این ترافلا بریزم روشون و تمام!
از توی کیسه ی پارچه ای ظریف و زرد رنگی، یه مشت ترافل برداشت و خیلی هنرمندانه شلیکشون کرد روی خامه ی داغ دونات ها!
سینی دوناتا، که کل محیطش رو به طرز مضحکی ترافل فرا گرفته بود رو برداشت و برای اینکه دوناتا سرد نشن، به طرف سالن اصلی دوید تا اونارو گرم برسونه دست مرگخوارا. -بفرمایین گوگولیای ارباب! نفری یدونه بردارین.
رامودا جلو رفت و سینی رو جلوی مرگخوارا گرفت.
-نمی شه من یدونه دیگه ام بردارم؟ دلت میاد به ایوای مهربون و ناز یکی دیگه ندی؟
رامودا سرش رو در پاسخ به سوال و لبخند پت و پهنی که روی چهره ی ایوا نقش بسته بود، تکون و سهم خودش رو داد به ایوا.
حالا نوبت اربابش بود که برداره. رامودا با نگرانی و قدمای آهسته جلو رفت و با دستای لرزونش، سینی رو جلوی لرد گرفت. حس می کرد که زرق و برق دوناتا کم بود. باید با فوندانت چندتا قلب و شاخ تک شاخ درست کرده، و با اونا تزئین دوناتارو بیشتر می کرد تا در شانء اربابش باشه.
-از تزئیناتش خوشمان نیامد. چشمان مبارکمان را کور کردند؛ پس بر نمی داریم.
با وجود اینکه دنیا روی سر رامودا خراب شده بود، تبسّمی کرد و آخرین دونات رو هم به ایوا داد، و از سالن خارج شد. بدون اینکه به جلوش نگاه بکنه، از راهرو رد شد و درِ اتاقی رو باز کرد.
توی اتاق آینه ای به ظاهر معمولی قرار گرفته بود؛ امّا آینه ی توی اتاق رامودا این شکلی نبود و این یعنی اتاق رو اشتباه اومده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رامودا سامرز در 1400/8/19 19:40:53
سدریک آرام آرام و درحالی که نهایت تلاشش را به کار بسته بود تا صدایی تولید نکند، به سوی اتاقی که آینه نفاقانگیز جدید لرد در آن قرار داشت، حرکت میکرد.
بعد از اینکه لرد سیاه هشدار داد کسی به آینهاش نزدیک نشود و مرگخواران پراکنده شدند، سدریک در خوابی که داشت میدید، نقشهای کشید تا از این فرصت طلایی به خوبی استفاده کند. مگر چند بار در عمرش میتوانست آینه نفاقانگیز ببیند؟ و از آنجایی که مطمئن بود بقیهی مرگخواران نیز این را فرصتی استثنایی میبینند و به دنبال راهی برای دیدن خود در آینه هستند، خلوتترین زمان را برای اجرای نقشهاش انتخاب کرده بود.
نیمه شب بود و کسی انتظار نداشت سدریک آن موقع شب بیدار باشد. البته در روشنایی روز هم کسی چنین انتظاری نداشت، اما خب در آن صورت ممکن بود متوجه غیبتش شوند.
به اتاق رسید و به آرامی وارد شد. آینه مقابلش قد علم کرده بود و باشکوه بنظر میرسید. این دومین بار در طول عمرش بود که چشمانش کاملا باز و هوشیار بودند و تلاش نمیکردند او را قانع کنند که خواب گزینهی بهتریست. دفعهی اول زمانی بود که ابهت اربابش را در بدو ورود به خانه ریدل دیده بود.
بالشش را جلوی صورتش گرفت و مقابل آینه ایستاد تا اول او افتخار دیدن خودش را در آینه داشته باشد. هر چه باشد بالش و آرزوهایش مهمتر از آرزوهای سدریک بودند.
لینی کلا تو این سوژه تصمیم گرفته بود خیلی با احتیاط باشه، بنابراین مجددا برای اطمینان حتی اطراف اتاق رو هم چک میکنه تا مطمئن شه کسی اون اطراف نیست... که باز هم بود!
- عنکبوت مزاحم. تو مگه خودت کار و زندگی نداری آویزون من شدی؟
عنکبوت که طعمه خوشمزهای گیر آورده بود، حاضر نبود به این سادگیها ازش بگذره. چون بزودی گابریل دلاکور با تی و انواع و اقسام مواد شوینده به جون خونه میفتاد و اون پایانی به جز تبعیدگاه نداشت. حداقل میتونست قبلش شام خوشمزهای نوش جان کنه. - خلاصه اینطوری شد که تصمیم گرفتم بیخیالت نشم. - چطوری شد؟ تو ذهنت با خودت حرف زدی؟
عنکبوت که دقیقا تو ذهنش با خودش حرف زده بود، کمی شرمنده میشه اما پرروتر از این حرفها بود که به روی خودش بیاره. - نخیرم تو حشرهی کری هستی الکی گردن من ننداز! اگه کر نیستی با گرفتن این تار و چسبیدن بهش همچون تارزان و شیرجه زدن به داخل آینه نفاقانگیز ثابتش کن.
لینی با تعجب نگاهی به جایی که مغز عنکبوت باید قرار میداشت میندازه. چطور ممکن بود ایده مشابه رو دو بار مطرح کنه و انتظار داشته باشه لینی تو تله بیفته؟ - اصلا واسم مهم نیست تو چی فکر میکنی. بذار به کارم برسم.
لینی برمیگرده تا بالاخره با آینه نفاقانگیز مواجه بشه و بهش زل بزنه و رویاهای زیباش رو ببینه. اما به محض این که برمیگرده، از پشت ضربهای بهش وارد میشه و به سمت آینه پرتاب میشه. عنکبوتِ عصبی از پشت به لینی چسبیده بود و هردو سقوط آزادی به داخل آینه رو تجربه میکنن...
شیرجه فکر خوبی نبود! حداقل نه برای جادوگری به سن و سال او.
روی زمینی افتاد که از شانس بدش، بسیار شیب دار بود.
قل خورد و قل خورد و سرعتش بیشتر و بیشتر شد. تا این که در نهایت با برخورد شدید با کنده درختی، متوقف شد. - آخ... ما مردیم! دچار ضربه مغزی شدیم. از آن جا که مغزمان زیاد است، ضربه مغزیمان هم شدیدتر می شود و ما قطعا مردیم. حیف شد. کاش نمی مردیم. ما خیلی جالب بودیم.
از جا بلند شد و برای مردن خودش بسیار غمگین به نظر رسید. - کمی کوفته شدیم. ولی احساس مرگ نمی کنیم. برعکس، بسیار شاد و سرزنده هستیم. و این یعنی قطعا مردیم و حتی به بهشت رفتیم. می دانستیم آدم خوبی هستیم ها. کمی بابت زدن با مگس کش توی سر لینی، شک داشتیم که نکند بهشت رفتنمان مختل شود، ولی نشده. این جا هم فهمیدند که لینی لایق مگس کش است.
حشره ای لینی وار پرواز کرد و با سماجت سعی کرد وارد دماغش بشود.
لرد مانعش شد. دماغ او جای زندگی حشرات که نبود. عطسه ای کرد و بعد، آدرس ریش دامبلدور را به حشره داد.
و همان لحظه بود که متوجه واقعیت شد. -عطسه کردیم! مرده که عطسه نمی کند. ما نمردیم! ما توی آینه نفاق انگیزمان هستیم.
چندی بعد از رفتن لینی به داخل اتاق، مرگخواران تازه وارد و نسبتا تازه وارد از سر تا ته راهرو را گرفته بودند. ابرو های خمیده، دندان هایی که برهم سابیده میشد و چوب دستی هایی که آماده حمله بود وجه اشتراک هر یک از آن ها بود. عنکبوت زرنگی که چند قبل لینی با او صحبت کوتاهی داشت، نوار کاست قدیمی ای را در آورد و درون ضبط صوت قدیمی ترش گذاشت. طولی نکشید که آوای وسترن طنین انداز شد.
- فقط یکم گرد و خاک کم داره.
عنکبوت مانند اسپایدرمن تاری باریکی را به سمت پنجره فرستاد و پنجره را باز کرد. کمی گرد و خاک هم به صحنه اضافه شد و غرب وحشی را در گوشه ای از خانه ریدل ها پدید آمد.
- میتونیم با گفت و گو هم حلش کنیم. - برای گفت و گو دیره رادمورا! باید وارد عمل شیم.
پلاکس همانطور که ساقه گندمی زیر دنداهایش بود، نگاهش را روی رادمورا قفل کرد.
- چطوره خودت اولی باشی؟ - اولی برای چی؟ - برای اینکه نشون بدیم کدوم تازه وارد از بقیه بهتره. - چجوری نشون بدیم؟ - دوئل تلفیقی چطوره؟
رادمورا آب دهانش را قورت داد. پلاکس لبه کلاه کاوایی نداشته اش را صاف کرد و عنکبوت هم در گوشه مشغول آنالیز قدرت آن دو نفر بود. ماجرا تازه داشت شروع میشد.
طرف لینی لینی پس از مدت ها خود را در برار راهی برای رسیدن به آرزوهایش میدید.
اما لینی حشرهای نبود که چنین فرصتی رو از دست بده و نگاهی به آینه نفاقانگیز نندازه، چرا که موجودی بود کنجکاو... و خب به زبون خودمونی فضول.
بنابراین بعد از اطمینان از این که مرگخواری در نزدیکی اتاق نیست، عملیات نقشهکشی برای ورود به اتاق و نگریستن به آینه نفاقانگیز رو آغاز میکنه.
شاید با خودتون بگین لینی که نقشه نمیخواد، دو تا بال بزنه و از سوراخ در بره تو اتاق. حق با شماست. اما لینی دوست داشت این عملیات خوفناک جلوه کنه و راه رسیدن به آینه نفاقانگیز و آرزوهای دستنیافتنیش دست یافتنیش به نظر سخت و شامل تلاشهای جانگداز باشه.
برای همین لینی پاورچین پاورچین به در نزدیک میشه. با احتیاط برای آخرین بار نگاهی به اطراف میندازه... و عنکبوتی رو میبینه که در حال میل کردن حشرهای بود و با دهن پر بهش زل زده بود!
لینی با بدخلقی لعنتی به بخت بد خودش میفرسته و دست به کمر رو به عنکبوت برمیگرده. اما قبل از این که حرفی بخواد بزنه، عنکبوت پیشدستی میکنه و با دهن پر شروع به حرف زدن میکنه. - هق حشتر! نظمت چکه پلودت نو هجپاممنگین شنی؟
عنکبوت دستشو به نشونه "صبر کن" بالا میاره و بعد از این که بالاخره لقمهشو قورت میده، دوباره تکرار میکنه: - گفتم، هی حشرک! نظرت چیه ورودت رو هیجانانگیزتر کنی؟ - چطوری؟
عنکبوت خوشحال از این که توجه لینی رو جلب کرده، اشارهای به تارهاش میکنه و یکیشو به سمت لینی آویزون میکنه. - تار منو بگیر و همچون تارزان روی هوا سر بخور و از سوراخ در برو تو. هیجانانگیز بود نه؟
برای یک لحظه لینی ترغیب میشه، اما اون یک مرگخوار ریونکلاوی باهوش بود. بنابراین سریعا تصویر ذهنی هیجانانگیزی که از خودش در حال تاب خوردن توسط تار و ورود به اتاق داشت رو کنار میزنه. - فک کردی من تسترالم عنکبوت حسابی؟ میخوای تو تارت گیرم بندازی بخوریم؟ حالا که اینطوره با یه شیرجه حشرهای میرم تو!
لینی به سرعت به حرفش جامهی عمل میپوشونه و با جهشی از سوراخ در عبور کرده و به داخل اتاق بال میزنه. آینه نفاقانگیز درست جلوش قد علم کرده بود!