- بلا، چه بلایی به سر ما آمده؟ کدوم ملعون از ما بی خبری چنین بلایی را به سر ما آورد؟

بلاتریکس پس از این حرف لرد، نگاهی به جمعیت عظیمی از کودکان قد و نیم قد حاضر در سالن انداخت. بخصوص به آن سری که به همراه بچه متشنج پرده را بر روی خود لولیده بودند.
اگر هر کس دیگری بود، دلش برای جادوآموزان می سوخت. اما خب، بلاتریکس هم هر کسی نبود.
- این ملعون ها ارباب!
لرد ولدمورت تعادلش را بدست آورده بود. بلند شد و چندین قدم با ابهت برداشت. از آن قدم ها که صدای خوردن پاشنه کفش بر زمین، لرزه بر اندام آدم و جن و پری می انداخت.
چوبدستی اش را برداشت. این بار گردبادی بوجود نیامد. وسیله ای جمع نشد. بلکه کتبی بر روی سر جادوآموزان پدید آمد. البته سر چندان مکان مناسبی نبود برای فرود کتب، اما او لرد ولدمورت بود. ارباب تاریکی، اربابی که فقط نامش مرگ را می ترساند؛ پس کتاب را می توانست هر جا که می خواهد فرود آورد.
بلاتریکس وقتی دید که بجای "آوداکداوارا"، فقط تعدادی کتاب بر روی سر جادوآموز مقصر و همدستان فسقلی اش پدید آمده است، به سمت لرد رفت و گفت:
- ارباب، احیانا نمی خواستین مقصر رو بکشین؟
لرد در درونش ولوله ای بود. گذشت؟ آن هم از او؟ بهانه تراشی برای کار سفید؟ اصلا از او امکان نداشتند. پس لرد باید دلیل دیگری را بیان می کرد:
- ما آن ها را داریم تنبیه می کنیم، بلا. اما نه به روش آن پیر خرفت. ما نوینیم و نوین رفتار می کنیم.
خدا می دانست که چه چیز هایی در آن کتب در انتظار جادوآموزان است!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






... اووو! 




روزی سه تا قرص کلسیم می خورم و دیگه هیچی.
همین دیروز نفسم بر من غلبه کرد و دو قلپ نوشابه خوردم. تو راه رسیدن به اینجا شکستم.

