جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
داخل مغز لرد ولدمورت

لرد خودش را داخل سرزمینی می دید که با چمنزار های وسیع و دریاچه های بزرگ و درختان بلندی که میوه هایی که ابدار به نظر میرسیدند از انها اویزان بود پوشیده شده بود. خرگوش ها بالا پایین میپریدند. یک موجود بو گندوی دم دراز هم دنبال خرگوش ها میدوید. خبری از جنگ و مرگ و دانش اموز نبود. صرفا خوبی بود و خوشی که ناگهان لرد صدای مادرش را شنید. وقتی برگشت جا خورد چون مادرش دوباره جوان شده بود و در ان اب و هوا مثل خورشید میدرخشید.

-مادر این شما هستین؟
-بله تام فرزندم پیش من بیا. برایت از اون لقمه ها گرفتیم که همیشه دوست داشتی.

لرد اشک در چشمانش حدقه زد به خوشحالی به سمت مادرش دوید. ان دو دست همدیگر را گرفتند و در چمنزار ها با همدیگرو میدویدند و با خرگوش ها بازی میکردند. همینطور که بازی میکردند ناگهان لرد صدایی شنید. مثل صدای سیل مثل صدای باز شدن با فشار اب. دور و بر خودش را نگاه کرد. افتاب کم کم رنگ میباخت. درخت ها یکی یکی بر زمین میافتادند و زمین حاصل خیز رو به تباهی میرفت و خرگوش ها با ترس فرار میکردند. لرد ولدمورت با خودش فکر کرد چه خبر شده که از رو به رو سونامی غول اسایی را دید که به سمتش میاید. برای فرار کردن دیر بود سیل با سرعت و قدرت نزدیک امد و به صورت لرد کوبیده شد.



-حالتون خوبه سرورم؟ به هوش اومدین؟ زبونم لال داشتین هذیون میگفتین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 09:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- کی به خودش جرئت همچین کاری رو داد؟

دانش‌آموز بخت برگشته‌ای که نفر بعد از خودش لرد سیاه بود و سیلی‌اش به لرد اصابت کرد، قصد پنهان شدن‌ داشت اما‌ وحشت بر او غلبه و شروع به تشنج کرد.

چشمان خطرناک بلاتریکس که بر روی او ثابت مانده بود، باعث شد تعدادی از دانش‌آموزان، دوست متشنجشان را برداشته و تا جای ممکن از آن موقعیت دور کنند. بلاتریکس نیز با این عقیده که بعدا هم می‌تواند به حساب فرد خاطی برسد، فعلا تمام تمرکزش را بر به هوش آوردن لرد گذاشت.
- سروروم؟ سرورم حالتون خوبه؟

اتفاقی نیفتاد.

کم‌کم بقیه مرگخواران نیز با بلاتریکس همراه شدند.
- ارباب؟
- ارباب بلند شین لطفا! اربابمون از دست رفت!
- بی ارباب شدیم! ای داد! ای هوار!

بلاتریکس ابتدا قدرت تکلم دو مرگخوار آخر را گرفت تا دیگر چنین سخنان گهرباری تحویل ندهند و سپس با ناراحتی سراغ آخرین راهکارِ ممکن برای به هوش آوردن فردی بیهوش رفت.
- ببخشید سرورم. ولی هیچ جور دیگه‌ای به هوش نیومدین.

و پارچ آبی را روی صورت لرد سیاه خالی کرد و منتظر نتیجه ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1400 00:53
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس، ملاقه ای را کش رفت و به عنوان چوب هدایت کننده ارکست، رو به مرگخواران بالا گرفت.
- حرکت کنین!

مرگخواران به صف شده، کارشان را دماغ ها شروع کردند. منتها، چند مرگخوار بخت برگشته، از شدت حالت تهوع از هوش رفتند و هنگامی که به هوش آمدند، توسط بلاتریکس به دیار باقی شتافتند.

- هر کی بیفته زمین، از هوش بره یا هرچی، امید به زنده موندنش نداشته باشه. سرعتو دو برابر کنین!

دست مرگخواران با سرعت بیشتری حرکت کرد. لرد سیاه، صندلی را جلو کشید و با رضایت، به هماهنگی مرگخوارانش نگاه کرد.
هماهنگی مرگخواران در حدی بود که اگر نفر اول دماغش را میخاراند، این خاراندن، تا انتهای صف مرگخواران پیش میرفت. پس یکی از دانش آموزان احمق، سیلی به مرگخواران اولی زد و این سیلی زدن، تا انتهای صف پیش رفت و سیلی محکمی تقدیم به لرد سیاه کرد. مثل اینکه انتهای صف، به مکان نشستن لرد سیاه مرتبط میشد.
بلاتریکس، با احتیاط از صف دور شد و صندلی لرد سیاه بیهوش شده را هم عقب کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 16 بهمن 1400 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی جرات نمی کرد بگوید که پشمالوها برای حرف او پشیزی ارزش قائل نبودند و او اصلا نمی دانست چگونه این شلوغی و بی نظمی را جمع کند.

- ارباب؟

- هوم؟

- پشمالوها برای حرف من پشیزی ارزش قائل نیستن و من اصلا نمی دونم چطوری این شلوغی و بی نظمی رو جمع کنم.


ظاهرا کتی جرات می کرد!

لرد سیاه عصبانی شد. یقه کتی را گرفت و او را جلوی یکی از دانش آموزان انداخت.
- این را بخور! بسیار مقوی و سیر کننده است. ویتامین دارد.

دانش آموز که دو گوش و یک دماغ نداشت کتی را برداشت و بررسی کرد.
( از آن جایی که دماغ عضو مهمی برای لرد سیاه محسوب می شد، همان یکی را هم می شمرد).
- بدمزه به نظر می رسه. نمی خورم.

دستور لرد اجرا نشده بود. لرد خیلی خشمگین شد. طاقتش طاق شد! چوب دستی اش را بلند کرد و کمی تکان داد.
- گریدیلیوسیسوسوسیوسیوس...

گردباد عظیمی برپا شد و پشمالوها و دماغ ها و گوش های کنده شده دانش آموزان و یکی دو مرگخوار را به هوا بلند کرد.

لرد سیاه، وسایل جمع آوری شده توسط گرد باد را داخل سینی بزرگی ریخت و جلوی مرگخواران گذاشت.
- اینان را همچون برنج، پاک کنید. مرگخواران را سوا کرده و تمیز کرده و کنار بگذارید. لازمشان داریم. بقیه را داخل پاتیل ریخته و بپزید و غذایی فراهم کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1400/11/16 15:57:27
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: شنبه 16 بهمن 1400 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
در کمتر از نصفی از ثانیه، جیغ و داد دانش آموزان بالا گرفت و هر یک به قصد نجات جانشان، خودشان را به در و دیوار میکوفتند تا موجوداتی که مانند عزرائیل برسرشان نازل شده بودند را از سر و صورتشان، جدا کنند.

- ارباب؟
- بله کتی؟

کتی، دقیق تر نگاه کرد تا مطمئن شود درست دیده. با اینکه چشمانش ضعیف بود، میتوانست حتی از فاصله ی چندین کیلومتری، قاقارو و فک و فامیلش را تشخیص دهد.
- ام... بنظرم پشمالو، غذای فوق العاده خوشمزه ایه. اما ارباب، بنظرتون اگه پخته میشد خوشمزه تر نمیشد؟

لرد سیاه، آب دهانش را قورت داد به سمت دانش آموزان برگشت. متاسفانه، لرد سیاه، هنگام بشکن زدن، اتفاقی دستش را به سمت قاقارو و فک فامیل تخسش گرفته بود و به جای غذا، پشمالو ی دلپذیر با سس دندان نیش و ادویه گاز گرفتن، در بشقاب دانش آموزان بخت برگشته ظاهر کرده بود.
پشمالو های وحشی، هر چیز برآمده ای روی صورت دانش آموزان بینوا میدیدند، گاز میگرفتند. پس تلفات دماغ، بسیار زیاد بود.

- کتی؟
- بله اربابا؟

لرد سیاه، پشمالویی را از صورت دانش آموزی که همان حوالی خودش را به دیوار میکوفت تا پشمالو را از صورت بکند، در صورت کتی پرتاب کرد.
- به ما مربوط نیست. فک و فامیل حیوان خودت است! درستش کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: دوشنبه 13 دی 1400 01:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بحث غذا و آشپزی و راهکار شده بود، پس هکتور از فرصت استفاده کرد و فوراً خودشو با پاتیلی پر از کاهو رسوند به لرد تا واسش از خواص اشباع کننده‌ی این گیاه شگفت‌انگیز بگه.
- ارباب! ... اووو!

ولی لرد یکی از کاهوها رو چپوند توی دهن هکتور.
- صبر کن هک!

و با همون حالت، چند لحظه رفت تو فکر...

توی دوران تحصیلش، بارها آلبوس دامبلدور رو دیده بود که همین‌که کف میزد، یهویی همه‌ی میزها و بشقاب‌ها پر می‌شدن از انواع غذاهای تازه‌پخت.
به نظر می‌رسید سریع‌ترین و کم‌انرژی‌برترین راه‌حل همین باشه.
- بسپرینش به عهده‌ی خودمون. ملاحظه بفرمایین!

و برگشت سمت دانش‌آموزا و چند بار کف زد.

امّا اتفاق خاصی نیفتاد و میزهای پذیرایی همچنان خالی بودن.

- نشد که.
- چی نشد ارباب؟

ولی لرد بی‌توجه به سؤال‌های مرگخواراش و همهمه‌ی بین دانش‌آموزا، تصمیم گرفت این بار چندتا بشکن بزنه.

و اتفاقاً این دفعه جواب داد! بشقاب‌ها پر شدن!

- این پیژامه‌ی کیه افتاده توی بشقابم؟!
- آخه تو کدوم مدرسه‌ای ناهارو لنگه کفش میدن؟!
- اونور میزو! چه شورت تو شورتی شده!

ولی نه اونجوری که لرد فکرشو می‌کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1400/10/13 2:14:02
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: یکشنبه 12 دی 1400 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با یک مشت دانش آموز زبان نفهم گرسنه سرو کار داشت.
- ایوا؟

ایوا در حالی که نیم تنه پایینی یک دانش آموز از دهانش بیرون زده بود، خودش را به لرد سیاه رساند.
- غغ وفدغغغغغغسسسسسششششش!

در حالی که لرد سیاه داشت به حال ایوا که زبان جدیدی ابداع کرده بود، غبطه می خورد، ایوا دانش آموز را با عجله جوید و قورت داد.
- ببخشید... گفتم بفرمایید ارباب؟

لرد سیاه کلاه وزارت ایوا را که غصب کرده بود، روی سر او گذاشت.
- تو مگه وزیر این مملکت نیستی؟ این بچه ها گرسنه هستن. کاری کن که نباشن.

ایوا غرق در تفکر و با دقت به جمع دانش آموزان نگاه کرد. ناگهان دستش را دراز کرد و یکی از آن ها را گرفت و در دهان گذاشت.
- این یکی دیگه نیست ارباب!

لرد سیاه به حال خودش و جامعه جادوگری افسوس فراوان خورد. و این بار شخص قابل اعتماد تری را فراخواند.
- روزیه! بیا اینجا ببینیم. این بچه ها را چطوری می شه سیر کرد؟

ایوان اشاره ای به دنده هایش کرد.
- از من می پرسین ارباب؟ من خودم سالهاست که سیر نشدم. روزی سه تا قرص کلسیم می خورم و دیگه هیچی. همین دیروز نفسم بر من غلبه کرد و دو قلپ نوشابه خوردم. تو راه رسیدن به اینجا شکستم.

لرد سیاه اصلا حوصله شکایت های ایوان را نداشت. مخصوصا چون دانش آموزان هر لحظه گرسنه تر به نظر می رسیدند.
- یاران ما... یکی راهکاری ارائه کنه؛ وگرنه یکی از بین خودتان را ابتدا با زعفران مزه دار و سپس کباب کرده و بین دانش آموزان تقسیم خواهیم کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 2 مهر 1400 22:04
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به دانش آموزان انداخت. هرکدام از ترس رنگ به رخسار نداشتند بجز یکیشان که موی صورتی داشت.
لرد دوباره شروع به صحبت کرد و گفت:
- تو... نه، تو نه! اون مو صورتیه... آره بیا اینجا!

مو صورتی، همانطور که لبخندی بر روی چهره اش داشت، به سمت لرد به راه افتاد و وقتی به او رسید، با صدایی شاد و سرخوش گفت:
- سلام ارباب خوش قلب من!

لرد نگاهی پر از تعجب به او انداخت. البته در پی حرفِ مو صورتی هم تعجب تنها احساسی بود که می توانست در آدم بوجود بیاید.
لرد دست از تعجب کشید و با طمأنینه گفت:
- تا به حال چند نفر رو کشتی؟
- صفر نفر ارباب زیباروی من!


این بار تام با دست معروفش که حال به عنوان خارنده سر و صورتش از آن استفاده می کرد، گفت:
- چند تا طلسم ممنوعه بلدی؟
- سه تا، تام خوش روی ارباب!
- نام ببرشون!
- طلسم تغییر رنگ احساسات، طلسم چگونه احساسات خود را ابراز کنیم؟ پیشرفته ترین و کار آمد ترین متود ها! و طلسم چگونه در کوتاه ترین مدت ممکن دیگران را با احساس کنیم!


بعد از حرف مو صورتی، مرگخواران نگاهی معنا دار به هم انداختند و سپس بلاتریکس رو به او گفت:
- ما رو مسخره کردی؟
- اِوا! چه حرفا! از شما بعید بلای خوش صحبتِ ارباب!
-


قبل از اینکه بحث میانِ آن دو شدت بگیرد، لینی با غرور، رو به او گفت:
- نظرت درباره لرد ولدمورت کبیر و والا مرتبه، ارباب اربابان، چیست؟
- من هنوز از حرف بلا ناراحتما... اما خب نباید بذاریم چنین سوء تفاهمایی باعث جریحه دار شدن احساسات بشه! در ضمن ارباب منم، زیبارو ترین و برترین و با احساس ترین آدم تو دنیاست!


مرگخواران باز هم به هم نگاهی معنادار بین خودشان رد و بدل کردند.
سرانجام لرد دوباره به مو صورتی گفت:
- و در نهایت... تمایلت به کدوم گروهه؟
- صد در صد سیاهه خفن!


لرد بشکنی رو به سو که دفترچه ای در دستش بود، زد و گفت:
- اسمت چیه؟
- رامودا سامرز ارباب!
- اسمشو تو سیاهه خفن ثبت کن!
- اما ارباب همه نمی تونن تو سیاه خفن باشن! اون موقع بقیه گروها هیچ کسی رو نداره!
- باشه حالا! سعی می کنیم نیم نگاهی به گروه های دیگر نیز داشته باشیم!


لرد انگشتش را می خواست به سمت دانش آموز دیگری بگیرد، که در همین حین از سوی یکی از دانش آموزان فربه صدایی آمد.
- ما غذا می خوایم! این چه وعضه شه! چند ساعته غذا ندادین به ما!
- والا! پروفسور دامبلدور به ما خیلی خوب غذا می داد! ما غذا می خوایم، اگه غذا ندین ازتون شکایت می کنیم!
- یالا، یالا! ما غذا می خوایم یالا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: جمعه 2 مهر 1400 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی شد؟
- کمک!
- من الان میمیرم!
- پنجره ها می خوان بیان ما رو بخورن!

- چی؟

جادوآموزان در همه جای خانه ی ریدل پخش شدند و جایی پناه گرفتند. بلاتریکس، لرد و بقیه ی مرگخوارا به آنها که سعی می کردند پشت وسایل قایم بشوند نگاه کردند.

- واقعا جادوآموزی که از یک رعد و برق مسخره نترسه برامون پیدا نکردید؟

- ارباب، جادوآموزا مهم نیستن. مهم اینه که نصف پنجره هاتون شکستن.
پلاکس این رو گفت و به قدم زدن جلوی پنجره های شکسته ادامه داد.

- ما تعیین می کنیم که چی مهمه! نه شما!

لرد به سوی جادوآموزانی که همچنان قایم شده بودند برگشت.
- حالا برید و برشون گردونید اینجا.

مرگخواران به سوی وسایل و جادوآموزان پشتشان رفتند و آنها را به سمت لرد هل دادند.

- خب! حالا گرهبندی رو ادامه می دیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 شهریور 1400 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس دستش را داخل موهایش برد و آنهارا بهم ریخت.
به جمع بچه ها نگاه کرد.
_کسی میخواد داوطلب بشه؟
هر کدام از کودکان پشت یکدیگر مخفی میشدند که آنهارا انتخاب نکنند. در میان جمعیت یکی از بچه ها که حدودا قدی متوسط با موهای بلوند داشت از جایش بلند شد و با ترس و صورتی بنفش رو به بلاتریکس گفت:
_م.... من... میشه برم دستشویی؟
بلاتریکس که عصبانی شده بود، نفس عمیقی کشید و رو به پلاکس گفت:
_طبقه ی سوم ببرش.... سریع بیارش
_چرا من ببرم!
_چون من میگم
_خب.... چرا راکارو نبردش؟
بلاتریکس چوبدستی اش را به سمت پلاکس گرفت و گفت:
_پلاکس.... بدجور اعصابم خورده... فقط ببرش

ولدمورت سریعا یکی از بچه ها را روی صندلی جلویش نشاند و گفت:
_گروه؟
بچه که از سفید به رنگین کمان تبدیل شده بود با ترس گفت:
_ســ..... سفیـــ..... نه...... نه..... سیاه


ولمورت سرش را تکان داد و گفت:
_عالیه
که ناگهان پنجره ها یکی به یکی سریع به شکستن کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ