اول یک بی حسی و کرخی خاصی در تو ایجاد می کند. این که دیگر چیزی مهم نیست! تو در آسمانی و می توانی بدون فشار لحظاتی را بگذرانی بسیار جذاب و در عین حال ترسناک است. چون دیگر جاذبه ای وجود ندارد که روی آن کنترل داشته باشی و به کمکش بتوانی خودت را در حالت تعادل حفظ کنی.
کتی به سمت مرگ خواران پریده بود، اما فکر بعدش را نکرده بود. آخر ببینید، فاصلهی مرگ خواران تا کتی انصافاً فاصله ی زیادی بود! برای همین، سلول های مغز کتی سعی می کردند تا با کم ترین اتلاف وقت ممکن راه چاره ای برای این معضل بیابند.
درون مغز کتی
- وضعیت خطرناک وضعیت خطرناک!

- هیچ کنترلی روی اندامهای حرکتی نداریم، این دیگه چیه؟

نورون های مغزی با سرعت صد آواداکداورا بر ثانیه در حال انتقال پیام های عصبی به مغز و برعکس بودند.
- کاهش ارتفاع کاهش ارتفاع!

- دو ثانیه تا برخورد!

- یک ثانیه!

بوم.
سلولهای مغز کتی انتظار داشتند اکنون با خاک یکسان شده و کم کم باید منتظر میکروب های تجزیه بدن در خاک باشند؛ اما آن ها حساب یک چیز را نکرده بودند.
کتی چشمهایش را باز کرد.
- عه... عه وا!
حالت خوبه بلا؟ 
بلایی که زیر کتی بود نفسهایی میکشید که چندان نوید حال خوب نمیدادند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







نکنه چون تگ پیکسی داره اینجوری حرفشو قبول میکنی و ماهم نباید هیچی بگیم؟!




