گروه: هافلپاف
شغل: علاف- دزد
پاترونوس: مرغ
چوبدستی: چوب درخت فندق به همراه مغز پر کرکس. 29 سانتی متر. انعطاف نا پذیر.
علاقه مندی ها: لرد ولدمورت- مردن.
نمیدانم کار درستی است که داستان زندگیم را این طور شروع کنم یا نه، مثلا بگوییم: من از همان بچگی مخترع قابلی بودم. یا حتی: همه می دانستند من چقدر باهوشم.
خب...اما واقعیت با اینکه تلخ است، بهتر است.
من در خانواده ی جادوگر پر جمعیتی به دنیا آمدم.
دو خواهر و یک برادر بزرگتر و یک خواهر و دو برادر کوچکتر؛ البته پدر، مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگم را نباید فراموش کرد.
از همان بچگی سعی می کردم چیز هایی اختراع کنم، اما همیشه یک جای کار می لنگید و فاجعه ای به بار می آمد.
مصلا یک بار سعی کردم پارچه ی ضد آتش اختراع کنم، اما خب برادرم را آتیش زدم؛ یا وقتی که از حمام رفتن متنفر بودم و حمام خودکار اختراع کردم کل خانه مان را آب برد.
خلاصه، دقیقا وقتی که همه می گفتند تو فشفشه ای بیش نیستی، نامه ی هاگوارتزم آمد.
آن وقت بود که از بچه ی اضافی و سربار خانواده، به فرزند دوست داشتنی مادرم تبدیل شدم؛ چون دستمال آشپز خانه ی خودکار را اختراع کردم، که برعکس بقیه اختراعاتم خوب از آب در آمد.
سال های هاگوارتزم را با موفقیت پشت سر گذاشتم و حالا روز و شبم را با دوستانم در کافه ها مشغول پیپ کشیدن و قمار بازی هستم.
خب طبیعی است که بزرگ شدن در یک خانواده ی شلوغ، اعصاب برای من نگذاشته است و حالا که پیرمردی 50 ساله هستم، خیلی معدب به بار نیامده ام و ارادت خاصی به کلمه ی《بمیر》 دارم.
کلاه کابوی مشکی کهنه و رنگ رو رفته ای به سرم می گذارم، که به تیپم خیلی می آید و کتی طوسی که از وسایل جا مانده ی کافه برداشتم، لباس های همیشگیم هستند.
در آخر هم بگزارید نصیحتی به شما بکنم:
_زندگی کن...آن قدر زندگی کن که خسته شوی و بعد...لطفا سریع بمیر.
____________
سلام، دسترسی منو برگردونین لطفا.

خوش برگشتید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


خلاصه اینکارو کردن، بعدشم گویا یه کارای دیگه ای کردن، و من در حالی به زندگی برگشتم که دور و برم پر از جنازه های بی دست و پای اینا بود و یکیشون تو آخرین نفساش کل این داستانو برام تعریف کرد که خب... زیاد خوشامد گویی خوبی نبود طبیعتا. یعنی بیش از حد تاریک بود. حتی از مقبره مخفی بنده هم تاریک تر بود این حرکتا! ولی بهرحال الان بنده زنده م، با یه تعداد زیادی دست و پا، و چون گویا شمشیرم رو هم کش رفتن و معلوم نیست دست کیه، همون تبرای این بنده مرلینارو برداشتم استفاده میکنم... جهت پوست کندن میوه.







بی صبرانه منتظر قربانی بعدی ام 
