جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  34 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  240 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 29 تیر 1401 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسش 1: کدوم پیرانارو از نظر ظاهر و باطن برای نگهداری انتخاب میکنید؟ (۶ امتیاز)
راستش اول کلی صبر کردم تا اون جلو خلوت شه، و وقتی بالاخره همه رفتن دیدم فقط دوتا پیرانا مونده.

یکیش خاکستری تیره با پوست نرم و قیافه‌ی بامزه بود، و بنظر می‌رسید خیلی خسته‌ست؛ چشماش نیمه باز بود و مردمک طلای خوشرنگی داشت که مهربونی درونیشو منعکس می‌کرد.

دومی پوستش رنگین کمونی بود و جوری برق میزد که اگه بهش مستقیم نگاه می‌کردی مطمئنا کور می‌شدی. پشتش ردیفی از تیغ‌های خطرناک دیده میشد و برخلاف ماهی‌های دیگه، از خودش یه جور صدای زنگ مانند درمیاورد‌ که قابلیت سوراخ کردن مغزتو داشت. می‌تونستی جدیت و عزم راسخی رو توی چشماش ببینی.

خیلی دلم می‌خواست پیرانای گوگولی اولیو بردارم و بریم باهمدیگه یه گوشه‌ی ساکت تو بغل هم بخوابیم، ولی خب، من بیشتر از یه یار برای خواب، نیاز به کسی داشتم که بیدارم کنه. پس پیرانای دومو انتخاب کردم که با اون صدای مزخرف و نور کورکننده‌ی بدنش و شلیک تیغ‌های پشتش، می‌تونه ساعتِ بیداریِ خوبی برای وقتایی که کلاس دارم باشه.


پرسش 2: چجوری بدون جادو پیرانا هاتون رو توی این تنگا نگه میدارین که تیکه تیکه نشین؟ (۹ امتیاز)
پیرانای من ظاهر و باطن خشمگینی داره. هر لحظه امکانش هست از توی تنگ بپره بیرون و تیکه پاره‌ت کنه یا اگه دستش بهت نرسه، بپره توی تنگ بقیه پیراناها و اونا رو مورد عنایت قرار بده.

بخاطر همین، اول سعی کردم آرومش کنم. می‌خواستم دستمو ببرم توی تنگ و پشتشو نوازش کنم و زخم‌هایی که در اثر تیغای پشتش رو دستم ایجاد میشد رو به جون بخرم؛ ولی خب، ردیف دندونای تیزش که از دهنش بیرون زده بود و چشمای قرمز وحشیش که خیره مونده بود روم، از این کار پشیمونم کرد.

در عوض براش لالایی خوندم، همون لالایی قدیمی و قشنگی که هردفعه بهش گوش میدم باعث میشه گریه کنم.
بعد داستان هیپوگریفی که هرگز به خانه‌اش نرسید رو تعریف کردم و احساس کردم قطره اشک کوچیکی رو از گوشه‌ی چشمش پاک کرد. دلم براش سوخت. شاید نباید این داستانو برای یه پیرانای کوچولو تعریف می‌کردم؟

ولی خب اهمیتی نداره. چیزی که مهمه اینه که بالاخره موفق شدم اون خوی وحشیگریش رو نابود کنم. ضربه روحی‌ای که در اثر اون داستان دل‌انگیز به پیرانام وارد شد کاری کرد که دیگه شبیه یه قاتل زنجیره‌ای بنظر نرسه، آروم یه گوشه بشینه و در کمال آرامش و سلامت روانی، فقط به یه نقطه زل بزنه و دیگه سعی نکنه بهم حمله کنه.


پرسش 3: توی رولی که مینویسین فرض کنین فقط سبزی و جعفری در اختیار دارید. چجوری بدون جادو پیراناتونو سیر میکنین؟ (۱۵ امتیاز)
بوی سبزی تازه این احساس را به سدریک می‌داد که در جنگلی سرسبز و خوش آب‌وهوا به سر می‌برَد و زیر آسمانی صاف و آبی دراز کشیده و به خواب رفته است.
اما صدای خرچ خرچی که پیرانا از شدت گرسنگی تولید می‌کرد، او را از عالم رویا بیرون کشید.

- باشه بابا. بلند شدم دیگه. چقدر تحملتون در برابر سختی‌های زندگی کمه!

سدریک همانطور که غر میزد، در آشپزخانه‌ی هاگوارتز به دنبال چیزی می‌گشت که بتواند به ماهی کوچک وحشی‌اش بخوراند.
اول به دنبال غذای مخصوص پیرانای رنگین‌کمانی گشت. بعد به این نتیجه رسید که غذای هرگونه ماهی دیگری هم که باشد قابل استفاده است. اندکی که گذشت، فهمید لزوما نباید غذای ماهی باشد، می‌تواند غذای هر حیوان خانگی‌ای را به پیرانا بدهد. و هنگامی که حتی این گزینه را هم در آشپزخانه پیدا نکرد، تصمیم گرفت هر چیزی جلوی چشمش قابل خوردن باشد را به پیرانا داده و صدای آزاردهنده‌اش را خفه کند.

- فقط یه چیزی باید پیدا کنم که بچپونم تو دهنش...هر چیزی. مهم نیست چی باشه، فقط باید بتونه قورتش بده و بعد...

درست در همین هنگام، روی میز کیسه‌هایی پر از سبزی و جعفری تازه به چشمش خورد.
- خب...من گفتم هر چیزی، ولی منظورم دیگه این نبود که...

چاره‌ی دیگری نداشت. به هرحال باید از همان سبزی‌ها برای سیر کردن پیرانایش استفاده می‌کرد.

- اون روز تو اون برنامه ماگلی چه غذایی داشت آموزش می‌داد؟ هممم...یادم نیست چی بود ولی مطمئنم توش سبزی داشت.

تصمیم گرفت همان غذا را درست کند‌‌. از مواد اولیه که شامل تخم‌مرغ، روغن، نمک و فلفل به میزان لازم، زردچوبه و سایر ادویه‌ها بود، هیچکدام را نداشت. فقط سبزی و جعفری را داشت که آن هم اصلا در دستور غذا نبود. اما این باعث نمیشد ناامید شده و از کارش عقب بکشد!

- خب، اول یه ماهیتابه میاریم...عه، که نداریم. اشکال نداره بجاش می‌تونم از کف دستم استفاده کنم.

دستانش را به شکل کاسه کنار هم قرار داد.

- بعد سبزی‌ها رو خرد می‌کنیم، که خب من دستم ماهیتابه‌ست، نمی‌تونم خردشون کنم. پس همونجوری درسته سرخشون می‌کنم...

سبزی‌ها را با دهانش برداشت و کف دستانش انداخت و جلوی شعله‌های گاز گرفت.
- آخ، یکم داغه فقط...یه کوچولو. دارم می‌سوزم یه ذره...

از آنجایی که روغن هم نداشت، با دهانش صدای جلز و ولز سرخ شدن درآورد. دقایقی بعد، درحالی که پشت دستانش کاملا قرمز و متورم شده و هیچگونه تغییری در سبزی‌ها رخ نداده بود، با رضایت به آنها نگاه کرد.
- خب، خوبه. اینا هم سرخ شدن.

سپس سبزی‌های خام و طویل و خردنشده را برداشت و درحالی که آنها را فوت می‌کرد تا بعد از سرخ شدن خیالیشان خنک شوند، به پیرانایش نزدیک شد و آنها را در دهان او فرو کرد.
- به‌به. چه غذایی پختم برات. بخور لذت ببر. ادای خفه شدن هم درنیار خوشم نمیاد. نوش جونت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1401 20:51
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی





پرسش اولا: کودوم پیرانارو از نظر ظاهر و باطن برای نگهداری انتخاب میکنید؟ ( امتیاز6)

این را. گوی پیرانا می باشی. [حشره ای سیاه رنگ که بر روی پشتش و دستانش باله های کاغذی چسبانده، نفسش را حبس کرده و درون یک تنگ آب است را نشان می دهد که دهان بدون دندانش را باز و بسته کرده و سعی می کند خشن به نظر برسد.]

پرسش ثانی: چجوری بدون جادو پیرانا هاتون رو توی این تنگا نگه میدارین که تیکه تیکه نشین؟ (9 امتیاز)

این گونه‌شان که ما داریم بسیار سیه چرده، کریه، منحوس و مکروه بوده و جرات زین دست غلط‌ها را مدارد. به ایشان بگو.
[حشره‌ی درون تنگ که نگاه وحشت بارش روی آقای زاموژسلی ثابت شده با شدّت فراوان سر تکان می دهد.]

پرسش ثالث: توی رولی که مینویسین فرض کنین فقط سبزی و جعفری در اختیار دارید. چجوری بدون جادو پیراناتونو سیر میکنین؟ (15 امتیاز)

دنگ که شنا بلد نیست درون یک تنگ پر از آب دست و پا می زند و هرگاه که به کف آن می رسد، می پرد، صورتش را از آب خارج می کند و نفس می‌گیرد. باله‌های مصنوعی کار حشره را دشوار می نمایند و عضلات نحیف و ناتوانش را بیشتر از حالت عادی - که مربوط به دفعاتی می شود که موقع شستن ظرف های آقای زاموژسلی در سینک پر از آب سقوط می کند- خسته می کنند، ولی ترس از مرگ و جان دادن توانی را در وجود او زنده می کند و حشره که اصلا نتوانسته با نقش ماهی همذات پنداری کند را قادر به انجام یک جهش دیگر می کنند.

در همین حین و حال و شرایط است که حشره ناگهان متوجه لرزشی در شکمش می شود و صدای غریبی در فضای تنگ می پیچد.

قووووووورررررررر

حشره بدون اینکه دست از جهیدن بردارد نگاهی به اطرافش می کند تا مبادا قورباغه‌ای آنجا بوده باشد. فشار ناشی از تلاش برای زنده ماندن از یاد حشره برده که در یک تنگ است و خاطرات تلخ کودکی را برایش زنده کرده است.

قااااااااااااارررررررررررررر

دنگ این بار به اطراف تنگ نگاه کرده و به دنبال کلاغ می گردد.
ربطی به فشار ندارد، حشره اسگل است.

- گرسنه می باشید ای دنگِ دینگ.

چهره حشره به واسطه این کشف بزرگ به لبخندی گشوده می شود و سپس دوباره در هم می رود.
گشنه‌اش است.

- بلوبلوبلو.

دنگ زیر آب وزوز می‌کند، ولی فقط حباب بیرون می آید.
حشره با تقلای فراوان خودش را جلو کشیده و از لبه تنگ آویزان کرده و دست تمنا به سوی آقای زاموژسلی دراز می کند.
- ویزی ویزی ویز!
- خیر، نمی دهیم.
- ویزی ویزی واز!

آقای زاموژسلی یک برگ از سبزی جعفری کنده و آن را در دهان دنگ می گذارد. حشره با لذت فراوان آن را دهانش می جود و فرو می دهد.

- وازا وازا.
- فزون تر می خواهی؟
- ویزی!

مرد با انگشتش حشره را به درون آب هل داده و یک دانه جعفری که یک برگش کنده شده و شش برگ دیگر رویش مانده را مقابل تنگ می گیرد.
- این خوراک یک هفته‌ات می باشد، آن را جیره بندی نمودیم، طمع منمای.

حشره بغضش را قورت داده و به جهیدن ادامه می‌دهد.
صدای قار و قور یک بار دیگر در فضای تنگ طنین انداز می شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1401 20:02
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
پروفسور، راستش من قصد داشتم جلوی صف برم و یه ماهی کوچولو و مینیاتوری مثل خودم که از قضا آبی رنگم هست پیدا کنم. اما شدت هجوم جادوآموزان به سمت پیراناها به قدری زیاد بود که من با این جثه‌ی کوچیکم نتونستم بال‌بال‌زنان راهمو باز کنم و به انتخاب خودم پیرانایی رو بردارم. در نتیجه وقتی جمعیت پراکنده شد، تنها پیرانایی که باقی‌مونده و غصه‌ش گرفته بود که چرا هیشکی انتخابش نکرده رو انتخاب کردم. شاید بگین چرا گفتی انتخاب کردی؟ وقتی فقط یکی باقی مونده که انتخابی در کار نیست. این اشتباهه پروفسور. من انتخاب داشتم که پیرانایی رو انتخاب نکنم و صفر بگیرم، یا این پیرانا رو انتخاب کنم. که انتخابشم کردم.

ظاهر پیرانام یکم خشنه. بدنش خاکستریه و هرچی به سمت سرش حرکت می‌کنی این رنگ تیره‌تر می‌شه تا جایی که دور چشماش کاملا سیاهه. اما طلبکارم هست. با چشماش یجوری بهت زل می‌زنه انگار این خودشه که نخواسته انتخاب بشه و افتخار نداده، ولی من که می‌دونم فقط اینطوری وانمود می‌کنه و ته دلش غمگینه. این ظاهرشه و من باطنش رو دیدم. ماهی کوچولویی که بین پیراناهای دیگه ظاهر خشن‌تری داره اما به اندازه اونا وحشی نیست و با دیدن گوشت اختیار از کف نمی‌ده. واسه همینم همیشه پیرانای داستان ما تنها می‌مونه و مورد تمسخر بقیه قرار می‌گیره.


2.
نمی‌تونم بگم کار من تو انداختن پیرانام تو تنگ سخت‌تر بود یا کسایی که زودتر اقدام کرده بودن. چون اونایی که زودتر اومدن احتمالا تعدادی از پیراناها به صورت رندوم پیراناهایی که با باز شدن در آکواریوم به بالا جهش می‌کردن تا بیرون بیان و دلی از عزا در بیارن، سقوط کردن تو تنگشون و خلاص!

به هر حال برای من شرایط اینطوری نبود. من بودم و یه تنگ و یه پیرانا که قهر کرده بود. تازه پیراناهه سه برابر من هیکل داشت که راحت می‌تونست یک لقمه‌ی چپم کنم. پس باید با احتیاط می‌بودم. اولش سعی کردم بهش بفهمونم اون پیراناییه که من انتخابش کردم. نه از سر ناچاری، بلکه با میل و اختیار خودم. باید حس می‌کرد که پسر برگزیـ... چیزه، ماهیِ برگزیده‌س. البته من خیلی درست متوجه نمی‌شدم این که مدام دندونای تیزشو بهم نشون می‌داد و هر از گاهی تهدیدآمیز دهنشو باز و بسته می‌کرد به چه معنا بود... ولی حدسم اینه که به مذاکرات من با خودش پاسخ مثبت می‌داد. پاسخ مثبت به این که مثل یه پیرانای خوب مستقیم از تو آکواریوم می‌پره تو تنگ بدون این که هوس کنه منو بخوره. اما خب موفق نشدم!

پس منم راه حل دیگه‌ای رو پیش گرفتم. اگه با محبت آدم نمی‌شه خب باید از در زور وارد شد.

تنگ رو گذاشتم کنار آکواریوم. در لحظاتی که پیرانام پشتشو بهم کرده بود و وانمود می‌کرد خودش نخواسته انتخاب بشه، در آکواریوم رو تا حد زیادی بستم و فقط در حدی که پیرانا بتونه ازش جهشی به بیرون کنه باز گذاشتم. خودمم رفتم جایی که آب آکواریوم رو تخلیه می‌کنن وایسادم. بهش گفتم یا می‌پری، یا آب آکواریوم رو خالی می‌کنم و اون تو می‌میری. مطمئنم اونم در پاسخ چند بار بهم گفت "اگه جرات داری خالی کن"، "من زیر بار نمی‌رم"، "مردن بهتر از زندگی با ذلت است" و اینا. که تصمیم گرفتم واقعا یکم آب آکواریوم رو خالی کنم بلکه باورش بشه. اما باورش نشد! خیلی پیرانای لجبازی بود.

در نهایت اینقد آب رو خالی کردم که دیگه تقریبا آبی داخل آکواریوم باقی نموند و پیرانا یا باید مرگ رو انتخاب می‌کرد یا جهش تو تنگ، که جهش تو تنگ رو برگزید. و این‌چنین این پیکسی کوچک بدون جادو پیرانایی رو به تنگش هدایت می‌کنه.

خب راستش چون پیرانام آخرین لحظات زندگیش تسلیم شد و پرید تو تنگ، دیگه نگه داشتنش اون تو چندان سخت نبود. جونی براش نمونده بود که بخواد منو تهدید کنه. مثل ماهی‌های نزدیک مرگ ته تنگ چسبیده بود و فقط دهنشو به امید یافتن غذایی تو آب باز و بسته می‌کرد.


3.
- شـلــپ!

پیرانا که تا آخرین لحظه مقاومت کرده بود، با دیدن آکواریومی که دیگه تقریبا آبی توش نمونده بود، تصمیمشو می‌گیره و با جهشی خودشو به تنگ می‌رسونه. اونقدر جهشش سریع بود که تقریبا نصف آب تنگ بر اثر پرشی که می‌کنه به بیرون می‌پاشه.

البته که لینی هم بی‌نصیب نمی‌مونه و تبدیل به حشره‌ی خیسی می‌شه!
و حشره‌ی خیس چیزی نبود که مورد دلخواه کسی باشه.

پیرانا با ترس به حشره‌ی خیسی که به سمتش در حرکت بود و به شدت ناموزون بال می‌زد و با هر بالی دو سانتی‌متر به چپ یا راست می‌رفت و یک سانتی‌متر به جلو، احساس خطر می‌کنه. بنابراین می‌ره و می‌چسبه به ته تنگ و سعی می‌کنه مواد غذایی‌ای هرچند ناچیز و کم‌ارزش توی آب پیدا کنه و بخوره تا انرژی دفاع و مقابله بگیره. اما آب از آب مقطر هم بی‌املاح‌تر بود!

بالاخره حشره‌ی خیس به تنگ می‌رسه و پیرانا با ترس بهش زل می‌زنه.

- پیرانای خوشگل و مهربون و حرف‌گوش‌کن کی بودی تو؟

پیرانا با دیدن چشمان به طرز نابرابری بزرگ‌شده‌ی حشره‌ی خیسی که صورت خودشو به تنگ چسبونده بود و به داخل نگاه می‌کرد، وحشت‌کنان دو متر به عقب پرتاب می‌شه. یعنی قرار بود بشه، ولی چون تنگ 50 سانتی‌متر بیشتر نبود، یکم کم‌تر از 2 پرت می‌شه عقب!

با دیدن چشمان پر از ذوق و شوق لینی و لبخندی که کل صورتش رو فرا گرفته بود، ناگهان پیرانا متحول می‌شه. این از اون لحظاتی بود که مسیر زندگی پیرانا تغییر پیدا می‌کرد و دوران زندگیش به دو دسته‌ی "قبل از این لحظه" و "بعد از این لحظه" تقسیم می‌شد.

یعنی حداقل این چیزی بود که لینی تصور می‌کرد. چرا که پیرانا هم در جواب، برقی تو چشماش نمایان می‌شه که از نظر لینی اشک ذوق بود، در حالی که برق شرارت بود! بعدش به خیال لینی، پیرانا پره‌هاشو تکون می‌ده و با سرعت تصمیم به خروج از تنگ می‌گیره تا اونو در آغوش بگیره و ازش تشکر کنه که از اون یه ماهی بهتر ساخته.

- هـــام... شپلخ!

اما خب این اتفاق نمیفته! لینی کاملا تصورات اشتباهی داشت.

ماهی به قصد خوردن لینی خیز برداشته بود تا بهش بفهمونه اون پیرانایی نیست که با این حرفا متحول بشه. ولی خب، پیرانا به خاطر پریدن توی تنگ در لحظات آخرِ خالی شدنِ آبِ آکواریوم، و به دلیل بیرون ریختن حجم زیادی از آب درون تنگ، کمبود آب و اکسیژن پیدا کرده بود و توان جهش به بیرون و خوردن لینی رو نداشت. پس با مخ می‌خوره تو شیشه.

- نازی می‌خواستی بپری بغلم ولی انرژی نداشتی؟

پیرانا با بدخلقی و بی‌جونی، تکونی به سرش می‌ده که به نشانه‌ی موافقت بود. برای لینی موافقت با پریدن تو بغل، اما برای پیرانا موافقت با نداشتن انرژی.

- عیبی نداره، الان برات هم آب می‌ریزم، هم غذا میارم جون بگیری.

پیرانا بر اثر خوشنودیِ رسیدن به غذا، انرژیِ اندکی می‌گیره تا تکونی به خودش بده و صاف و صوف تو آب شناور بشه. با دیدن آب گوارایی که از اون بالا پایین می‌ریخت و تنگش رو پر می‌کرد احساس رضایت بیشتری پیدا می‌کنه. کم‌کم داشت باور می‌کرد که شاید این حشره‌ی خیس، که حالا خشک شده بود، موجود دوست‌داشتنی و خوبی باشه که بتونه باهاش رفیق بشه و از قبالش غذاهای گوشتی و خوشمزه‌ی زیادی بدست بیاره. تا این که لینی لحظه‌ای بعد امیدش رو ناامید می‌کنه!

- برات غذای مقوی آوردم.

سبزی‌ها و جعفری‌هایی از آسمون به پرواز در میان، داخل تنگ می‌ریزن و رو آب شناور می‌شن. پیرانا با ناباوری به سبزیجاتی که مقوی خوانده شده بود نگاه می‌کنه و اختیار از کف می‌ده.

- قلپ قلپ قولوپ قیلیپ قولوپ قلپ!

ماهی گفته بود "چطور جرات می‌کنی برای یه پیرانای گوشت‌خوار سبزی بیاری آخه؟ بیام بخورمت؟ ".
اما لینی شنیده بود "وای مرسی که به فکرمی و غذاهای سالم و مقوی برام میاری حشره‌ی مهربونم. ".

پس عجیب نبود اگه لینی با چهره‌ای مشتاق، منتظر غذا خوردن پیرانا بشه. پیرانا می‌خواست مخالفت و مقاومت کنه و این بدبختیش رو با خوردن لینی به پایان برسونه. اما نه انرژی‌ای داشت، نه توانی. لینی هم روح و روانش رو خسته کرده بود و هم جسمش رو.

پیرانا یا باید نمی‌خورد و می‌مرد... یا می‌خورد و سیر می‌شد!

گزینه‌ی دوم رو انتخاب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 27 تیر 1401 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور.

پرسش 1: کودوم پیرانارو از نظر ظاهر و باطن برای نگهداری انتخاب میکنید؟ ( امتیاز6)

پروفسور. پیرانا های مختلفی تو آکواریوم بودن. از همه رنگ و از هر نوعی که فکر میکردی یا اصلا تا به حال ندیده بودی. برای انتخاب من زوم کردم رو آکواریوم تا بتونم یه پیرانای بی آزار و نجیب انتخاب کنم و زیاد دردسر نداشته نباشم. البته فکر نکنید میخواستم اونا رو ور دارم و ببرم و بفروشم.

پروفسور. نمی‌دونم از خوشانسی بود یا بدشانسی. هیچ پیرانایی نزدیک من نمیشد. انگار من اصلا وجود نداشتم. حتی تو صورتمم هم تف نمی کردند که من ذره ای خوشحال بشم. ولی پروفسور من به درگاه مرلین دعا کردم. نذر کردم. تا چاره پیدا بشه و بتونم تکالیفم رو انجام بدم. اصلا فکر نکنید پولش از تکلیف واسم مهم تر بوده.

پروفسور حدس بزنید چی شد؟ معجزه شد. همینطوری که من ناامید شدم بودم صدایی توجه منو به خودش جلب کرد. یه پیرانا با کلاه سبزی روی سرش و یک کت بنفش که رنگ و روش رفته بود و معلوم بود از دست فروشی خریده داشت داخل آکواریوم بازارچه پهن می کرد و داشت جنس می فروخت و معلوم بود ظاهر و باطن من و اون شباهت های خیلی زیادی داشت و بنظر می رسید یک روح در دو جسم باشیم.

پرسش 2: چجوری بدون جادو پیرانا هاتون رو توی این تنگا نگه میدارین که تیکه تیکه نشین؟ (9 امتیاز)


پروفسور من یه نفس عمیق کشیدم. عزمم رو جذب کردم و رفتم روبه روی پیرانا وایسادم. پروفسور به نظر میومد نظر اون هم درباره ی من جلب شده باشه و اون هم داشت به من نگاه می کرد. پروفسور من هم دیدم اینجوری شده راه مذاکره رو در پیش گرفتم.

پروفسور چون زبانشون رو بلد نبودم و ازش سر در نمی آوردم سعی کردم با پانتومیم مذاکره کنم.

من تنگ رو نشون دادم و بهش اشاره کردم که باید بره توش. پروفسور. نه تنها به حرفم گوش نکرد بلکه سه چهار تا حرکت زشت هم واسم در آورد و منو مسخره کرد. اما من ناامید نشدم. فکر کردم و به یه نتیجه رسیدم. یه سری جلار که پول بین‌المللی همه جانوارانه رو بهش نشون دادم و اون که خوشش اومده وارد تنگ شد.

پرسش 3: توی رولی که مینویسین فرض کنین فقط سبزی و جعفری در اختیار دارید. چجوری بدون جادو پیراناتونو سیر میکنین؟ (15 امتیاز)

هر کس چیزی از قضیه نمی‌دانست حتما فکر میکرد دوئلی صحرایی در جریان است...ولی قضیه خیلی ساده تر از این حرف ها بود. اسکورپیوس و پیرانا مانند دو حریف چشم در چشم به هم نگاه میکردند.
اسکورپیوس با سبزی و جعفری به دست روبه روی پیرانا قرار گرفته بود و با نگاهی تهدید آمیز به می گفت باید آنها را بخورد و آز آن طرف پیرانا که نگاه او از نگاه اسکورپیوس ترسناک تر بود با دندان هایش جواب منفی می داد.


- نگاه کن به من. تو چاره ای نداری باید اینارو بخوری.
جواب پیرانا چیزی جز زبون در آوردن نبود.

- ببین! بیا منطقی باشیم. تو چاره ای جز این کار نداری.
-

بنظر می آمد حوصله اسکورپیوس سر رفته است.

- این هشداره آخرمـــــــه.
-

اینطوری نمیشد. پیرانا پوست کلفت تر از این حرف ها بود و با این کار ها خام نمیشد. به علاوه اسکورپیوس باید با او مذاکره می کرد تا به توافقی برسد.

- نگاه بکن. تو بیا اینا رو بخور و به جاش من حق تجارت با موجودات دریایی رو میدم به تو.
- پف. پف. پولی فو.

انگار نیاز به پیشنهاد های بهتری بود.

- تا یکسال هر گوشتی که خواستی بخوری حسابش با من.
-

انگار حتی باید پیشنهاد های بهتری بدهد.

- وای از دست تو. تا ده سال هر چی خواستی مسافرت بری با من.
-

اسکورپیوس که متوجه تغییر صورت پیرانا شده بود ...تازه فهمید سبزی و جعفری غیب شده بودند و پیرانا آنها را در عرض ثانیه خورده بود و حالا اسکورپیوس ی مانده بود با پیشنهاد های هزینه بر پیرانا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: یکشنبه 19 تیر 1401 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام باباجان.

پرسش 1: کودوم پیرانارو از نظر ظاهر و باطن برای نگهداری انتخاب میکنید؟ ( امتیاز6)
همه موجودات جادویی و غیرجادویی شایسته ی محبت و عشق هستن. با نیروی عشق میشه بر همه چیز غلبه کرد. حتی چیزهایی که به نظر خشن و گرسنه میان فرزندم.
من شخصا از ققنوس بیشتر از پیرانا خوشم میاد. البته پیرانا هم اگه آتیش بگیره پخته میشه و با خورده شدن به چرخه طبیعی برمیگرده. همه ما برمیگردیم.
توی اکواریوم پیراناها، یه پیرانا بود که روشنایی و پاکی‌ش از بقیه بیشتر بود، دندون نوازش به سر و کله ی بقیه پیراناها می کشید و سعی میکرد پیراناهای تیره رو ارشاد و راهنمایی کنه. من ترجیح دادم این پیرانا رو بذارم تو اکواریوم بمونه تا به بقیه هم قطاراش و البته جبهه روشنایی کمک کنه. در آخر پیرانایی که قرمز طلایی بود و کنجکاوانه نگام میکرد رو برداشتم تا از طریق تفاهم رنگی و ظاهری حداقل بتونه با فاوکس رفیق بشه.

پرسش 2: چجوری بدون جادو پیرانا هاتون رو توی این تنگا نگه میدارین که تیکه تیکه نشین؟ (9 امتیاز)
اصولا اول با پیرانا صحبت کردم که دارم از یه محیط خشن و مختلط به آرامش و صمیمیت محفل ققنوس دعوتش میکنم. اما قبل از اینکه جوابم رو بده پیراناهای دیگری هم کنجکاو شده بودن که بیان و حتی بعضیاشون هم زبرلب میگفتن که میخوان بیان آرامش و صمیمیت محفل رو به دندون بکشن ‌‌و بهم بزنن.
منم چیزی نگفتم فرزندم... بهرحال هرکس اشتباهاتی داره، جاهلن و جویای نام. همه ما اشتباهاتی داشتیم بهرحال.
برات خلاصه کنم منم مجبور شدم مستقیما وارد عمل بشم و پیرانای موردنظرمو در تور ریشی غیرقابل نفوذم گذاشته و از اون محیط بیرون بکشم.
البته چندتا پیرانای دیگه هم به ریشم آویزون شدن که قسمت دانش آموزای دیگه ت شد. دعواشون نکن فرزند.

پرسش 3: توی رولی که مینویسین فرض کنین فقط سبزی و جعفری در اختیار دارید. چجوری بدون جادو پیراناتونو سیر میکنین؟ (15 امتیاز)
دامبلدور با لبخند ملیحی به پیرانای خودش که حالا در تنگ مخصوص بود زل زده بود. پیرانا هم انگار داشت لبخند میزد، اما درواقع برق و تیزی دندوناشو به دامبلدور نشون میداد و با نگاهش میگفت که اگه جرئت داری بیا اینور شیشه!

-من که ماهی نیستم باباجان، اگه دوس داری میتونی بپری بیرون دور هم باشیم.

دامبلدور زبان نگاه را می فهمید. اون شونصدو شصت و شیش زبان زنده دنیا را بلد بود و حتی مردم دریایی از دست دانشش در امان نبودن.

ققنوس که در بیشترین فاصله ممکن از پیرانا و دامبلدور نشسته بود غرولندی کرد. پیرانا هم که هم خوشحال و هم متعجب بود از اینکه انسان زبان فهمی گیرش اومده شروع کرد به صحبت های بیشتر.

-این حق توئه که استیک و شامپاین درخواست کنی فرزندم. اما متاسفانه جن های خونگی فقط برای دانش آموزای هاگوارتز غذا درست میکنن. حتی منم فقط توی جشن ها و وعده های اونا غذا میخورم.

پیرانا دلش به حال پیرمرد لاغر مردنی نسوخت. او سنگدل تر از این حرفا بود.

-نه این پرنده خوردنی نیس، منم فقط نگاش میکنم. زیادم اذیتش کنی تبدیل به خاکستر میشه.

پیرانا گرسنه اش بود اما با پرچانگی های پیرمرد حالا گرسنه تر هم شده بود.

-آها! بعد از گرفتنت یه پاکتی هم اونجا بود که غذای پیراناها بود. بذار ببینم.

پیرانا با خوشحالی بالا و پایین پرید و چندبار تنگش رو هم گاز گرفت. حتی صابونی هم از جیبش درآورد و دلش رو صایون زد که قراره بیف استراگانوفی، گوشت بره ای چیزی بخوره.
اما از پاکتی که دست دامبلدور بود تنها چند برگ سبزی بیرون آمد که حتی فاوکس هم با بی میلی بهش نگاه کرد و رفت تا برای خودش موشی، همستری چیزی شکار کنه.

پیرانا حالا علاوه بر گرسنه، عصبانی هم بود.

-ببین باباجان، هر کسی تو این دنیا سهمی داره. سهم تو هم از این دنیا همین تنگه و همین سبزی ها. اگه به سهمت راضی باشی و راه درست رو بری، دنیا بهت جایزه های بزرگتری رو میده و غافلگیرت میکنه.

دامبلدور در همان حین که سبزی هارا له و لورده میکرد و در تنگ میریخت تمام راه و رسم دنیا را برای پیرانای بیچاره و بی راه فرار توضیح میداد.

یعد از دو ساعت صحبت بی وقفه، پیرانا تصمیم گرفت خودش را به سیری و خواب بزند تا پیرمرد دست از غذا دادن و صحیت با او بر دارد.
با گرسنگی میشد کنار اومد اما با این پیرمرد هرگز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 15 تیر 1401 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه اول کلاس مراقبت از موجودات جادویی و شبه جادویی
به نام مرلین ریشو



دانش آموزان کلافه، به ساعت هایشان خیره می شدند و از دیر کرد استاد جدید، ناراضی بودند. صد البته که فقط دانش آموزان به اصطلاح زیادی درسخوان نگران از دست رفتن تایم کلاسشان بودند. بقیه، به نیمکت هایشان لم داده بودند و از بیکاری شان لذت بسیاری می بردند. در بین دانش آموزان غیر زیادی درسخوان، فقط جیانا و لوسی بودند، که از شدت نگرانی سگرمه هایشان در هم رفته بود و نزدیک بود غش کنند. ناخن هایشان را میجویدند و پایشان را تکان می دادند. متاسفانه، می دانستند که استاد این کلاسشان، چه کسی است، و کسی که مد نظرشان بود، تنها مواقعی دیر می کرد که در حال آب دادن دست گلی بود.
استاد مد نظر، یا میخواست جلسه اول کلاسش را به دهن دانش آموزان زهر کند، یا مود بی فکرش را برداشته بود، چون در کلاس با شدت زیادی باز شد و قاقاروی وحشت زده، به پرده ی کلاس چنگ زد و بالا رفت. مثل اینکه ترجیح می داد تا آخر کلاس، نزدیک سقف کز کند. کتی، وارد کلاس شد و آکواریوم حاوی پیراناهایی با دندان های تیز و بیرون زده، پشت سرش، شناور روی هوا داخل کلاس شدند. پیراناها، بسیار گشنه بودند و از شدت آن، به در و دیوار آکواریوم میکوفتند و قلب دانش آموزان را به دهانشان هدایت می کردند. جیانا و لوسی، آب دهانشان را قورت داده و از وحشت، نفسشان را حبس کردند.

- سلام به دانش آموزای گل باقالیم! به کلاس مراقبت از موجودات جادویی و شبه جادویی خوش اومدین! امروز چن تا ماهی خوشگل براتون آوردم. همین دیروز از سایت ماهی های زیبا سفارششون دادم. تو سایت نوشته بود بسیار دوست داشتنی و گوگولین. منتها الان زیادی گشنشونه، پس یه خورده بدخلقن. اگر به ظاهر زیباشون دقت کنید، میبینید که میتونستن جادویی هم باشن. اما شوربختانه و در کمال تاسف بسیار، جادویی نیستن. اسمشونم...

کتی، چانه اش را خاراند. پس از چند دقیقه تفکر و به جایی نرسیدن، عاقبت تسلیم شد و کتابی را از کیفش بیرون کشید.
- اسمشون... پیراناست! عه، فکر کردم گیاه خوارن. اما مثلی که گوشت خوارن. خب، طوری نیست. بازم کارمونو پیش میبره. به دندونای قشنگشون نگاه کنین که چطور میتونن گوشت رو به راحتی تیکه تیکه کنن!

جیغی از نهان تعدادی دانش آموز بیرون پرید و دستی بالا رفت.
- اس... استاد! ببخشید اما فکر کنم این ماهیا یه خورده خطرناکن. مخصوصا هم که جلسه اول...

کتی، چوبش را تکان داد و دهان دانش آموز را بست. خوش نمیدید کسی در تدریسش دخالت کند.
- اتفاقا خیلیم مهربونن. قول میدم از یه گله پشمالو ناز تر و مهربون ترن.

تلنگری به آکواریوم زد تا خشم پیرانا هارا بیشتر برانگیزد. سپس، به گوشه ی کلاس اشاره کرد و تعدادی تنگ کوچک و نقلی ظاهر شد.
- قراره پیرانا های قشنگتونو توی این تُنگا نگه دارین. مطلب اضافه ایم ندارم. خودتون باید روش مراقبت ازشونو بفهمین.

قبل از اینکه از کلاس خارج شود، چیزی یادش افتاد. رو کرد به دانش آموزان رنگ پریده و بی نوایش.
- خودتون پیرانای مد نظرتونو از آکواریوم بیرون بیارین و بندازین تو تنگ. در ضمن، اگه سه ساعت دیگه گشنه بمونن، وحشی میشن.

و بی توجه به جیغ و داد ها، سرش را در کتاب پیرانا شناسی فرو کرد و از کلاس خارج شد.
- شاید باید به جای پشمالو، پیرانا نگه میداشتم...

قاقارو قبل از ورود کتی به راهرو، روی سرش پرید تا حسابش را صاف کند.

پرسش 1: کودوم پیرانارو از نظر ظاهر و باطن برای نگهداری انتخاب میکنید؟ ( امتیاز6)


پرسش 2: چجوری بدون جادو پیرانا هاتون رو توی این تنگا نگه میدارین که تیکه تیکه نشین؟ (9 امتیاز)

پرسش 3: توی رولی که مینویسین فرض کنین فقط سبزی و جعفری در اختیار دارید. چجوری بدون جادو پیراناتونو سیر میکنین؟ (15 امتیاز)

نقل قول:
در ضمن، انتظار توصیف های کاملی از فضای رول و جانورتون دارم.
سعی کنید این جلسه بیشتر دقتتون رو روی توصیف هاتون از فضا و مکان و اشیاء بزارید و خلاقیتتون هم پرورش بدید.
موفق باشین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 تیر 1401 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ترم 26 سالانه هاگوارتز


تدریس این کلاس در تابستان برعهده‌ی پروفسور کتی بل خواهد بود.

جلسه اول
تاریخ تدریس: چهارشنبه 15 تیر
مهلت ارسال تکالیف: تا چهارشنبه 29 تیر

جلسه دوم
تاریخ تدریس: شنبه 8 مرداد
مهلت ارسال تکالیف: تا شنبه 22 مرداد

جلسه سوم
تاریخ تدریس: سه‌شنبه 1 شهریور
مهلت ارسال تکالیف: تا سه‌شنبه 15 شهریور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1399 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه سوم (آخر)



هافلپاف

رودولف لسترنج: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
خیلی به سختی راضی شدم امتیاز کاملو بدم. زودباش برو تا پشیمون نشدم.

گابریل تیت: 1 + 4 + 2 + 1 = 9
یک امتیاز کم کردم چون خواسته بودم یکم بیشتر در مورد ظاهر جانورتون توضیح بدین.

پومانا اسپراوت: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
خوب بود.

نیوت اسکمندر: 1 + 4 + 2 + 1 - 2 = 7
همونی که به گابریل هم گفتم. + دو امتیاز از جمعت کم کردم چون اصلا مشخص نبود مرغ طوفانت کوچیک شده یا بزرگ؟ در حالی که مبحث اصلی این جلسه همین بود.

ایزابلا تینتوئیستل: 0.5 + 1 + 1 + 2 + 0.5 = 5
خیلی کوتاه جواب دادی و با توجه به امتیاز سوالا انتظار داشتم بیشتر توضیح بدی. از طرفی اصلا سایز جانورت رو مشخص نکرده بودی که اصلی‌ترین نکته تو این جلسه بود.

زاخاریاس اسمیت: 2 + 4 + 2 + 1 - 2 = 8
دو امتیاز از کلش کم کردم چون هدف این جلسه پاسخگویی براساس سایز تغییر یافته‌ی جانور بود.

رز زلر: 2 + 4 + 2 + 1 - 1 = 9
قرار بود جانور سایزی متفاوت از اصلش داشته باشه که مال تو همون ابعاد بود. اما اینقد خوب و کامل توضیح داده بودی که برخلاف بقیه فقط 1 امتیاز از کلش کم کردم.

آرتمیسیا لافکین: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
تا اینجای کلاس توضیحات تو از همه کامل‌تر بود! راضیم ازت. + تکالیفی که گفتی رو دیدم. خوشبختانه اون امتیاز هوریس اصلا برای گروهش محاسبه نشد چون دیر ارسال کرده بود، اما مرسی که گفتی!

آگلانتاین پافت: 2 + 3 + 2 + 1 = 9
سوال دو 4 امتیازی بود، انتظار داشتم بیشتر توضیح بدی.

سدریک دیگوری: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
که وسط کلاس می‌خوابی هان؟

رکسان ویزلی: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
کامل و عالی!



ریونکلاو

هیزل استیکنی: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
از ایده‌ی بزرگ کردن غذاش خیلی خوشم اومد!

آیلین پرنس: 1 + 4 + 2 + 1 = 9
به توضیحات گابریل تیت مراجعه کن + خیلی خوب بود که زدی کشتیش! سر همین جواب بقیه سوالاتم قبول کردم.

اُفلیا راشدن: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
جواب سوال سه از همه بهتر بود.



گریفیندور

جیمز پاتر: 1 + 2 + 1 + 1 = 5
خیلی کم توضیح دادی. با توجه به امتیاز سوال انتظار بیشتری دارم. از طرفی به سایز جانورت که موضوع اصلی این جلسه بود توجه زیادی نکردی.

پروتی پاتیل: 1+ 4 + 2 + 1 = 9
توضیحات گابریل تیت رو بخون. جدا از اون همه چیزو عالی توضیح داده بودی!

گلرت گریندل‌والد: 1 + 4 + 2 + 1- 2 = 7
توضیحات گابریل تیت + خوب نوشته بودی ولی من خواسته بودم سایز جانور متفاوت از اصلش باشه در حالی که داکسی تو همون اندازه‌ای بود که باید می‌بود. سر همین 2 امتیاز از کل کم کردم.



اسلیترین

دومینیک ویزلی: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
خوب و کامل بود.

مانامی ایچیجو: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
جالب بود، خصوصا وقتی تا اومدی انتخاب کنی همه قفسا ته کشید.

مرلین: 2 + 4 + 2 + 1 = 10
عالی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
1. پارچه رو کنار بزنین و بگین با چه جانوری مواجه شدین؟ بزرگ یا کوچیک؟ (2 امتیاز)

من آروم رفتم سمت یه پارچه... خیلی آروم... اونقد آروم که سدریک فکر کرد از پارچه ترسیدم و نزدیک نمی رم اصلا. واسه همین خودش پارچه رو برداشت، انداخت روش و خوابید.
من پشت پارچه رو نگاه کردم و... باورتون میشه پروفسور؟ من تصور میکردم یه گربه کوچولو با موهای خیلی وحشتناک ببینم، ولی عوضش یه کروکودیل گوشتخوار غول پیکر خیلی زیبا دیدم!

2. برخوردی که جانور با شما داشت چی بود؟ (4 امتیاز)

خیلی خوب بود پروفسور! همش میخواست ماچم کنه؛ ولی از اونجایی که من فکر میکردم بیشتر به رز ویزلی میخوره تا من، سعی کردم این اجازه رو بهش ندم. ولی یه بار من حواسم نبود، یکی دوتا از بچه ها رو ماچ کرد. فکر کنم خیلی خوشحال شدن چون دیگه اثری ندیدم ازشون. شما ندیدینشون پروفسور؟

3. چه غذایی برای جانورتون با این ابعاد جدید مناسب می‌دونین؟ چرا؟ (2 امتیاز)

به طرز عجیبی بعد از ماچ کردن بچه ها دیگه کروکودیلمو گرسنه ندیدم. به همین دلیل، ماچ رو بسیار پیشنهاد میدم. هر چی بیشتر بهتر. ولی چون کسی حاضر نبود ماچش کنه، مجبور شدم به روش های دیگه ای رو کنم، مثلا رفتم یه یکی دوتا غول غارنشین شکار کردم که کروکودیل نترسه، ولی نمیدونم چرا از اون موقع از پشت پارچه بیرون نمیاد.

4. آیا جانورتون از غذایی که تو سوال 3 تهیه کردین خوشش اومد؟ چرا؟ (1 امتیاز)

همونطور که گفتم، پارچه رو از روی سدریک برداشت، رفت سر جای اولش و پارچه رو کشید روی خودش. متوجه نمیشم پروفسور، یعنی کروکودیلا دوست ندارن غولای غارنشین رو ماچ کنن؟

5. هرگونه انتقاد و پیشنهادی که نسبت به کلاس در طی این سه جلسه داشتین ارائه بدین! (1 امتیاز)

کلاس خیلی ترسناک بود پروفسور. کلاسای هاگرید خیلی جذاب ترن. یه چندتا اژدها، هیپوگریف، باسیلیسک، چیزی بیارین رو این کلاس. همش پیکسی و پشه و مورچه پروفسور؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر تغییر اندازه داده شده


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1399 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ پرسش اول:

خب متاسفانه ما زیاد خوش شانس نبودیم. موجودی که دیدیم تاردیگرید بود. حالا اینکه چطور پروفسور توانستند یک تاردیگرید را به دام بیندازند معمایی است لاینحل.
تاردیگرید ها موجوداتی هستند به شدت جان سخت. حتی جادوگران هم از قابلیت های این موجود در تعجب هستند. در فضا و دریا و آتشفشان و هرکجا بگید زنده می‌مانند. حتی از ما هم جان سخت تر هستند!

این موجود دست و پاهایی به شدت کوچک دارد، یعنی خیلی کوچک! چون خودش هم در ابعاد بسیار ریزی هست و قابل مشاهده با چشم غیرمسلح نمی‌باشد. در قسمت سر یک دهان دارد که هرچیزی جلوی دستش بیاید را "هورت" می‌کشد داخل.
چشم و این حرفا هم ندارد. البته فکر می‌کردیم که ندارد. با مشاهده این موجود دلفریب در ابعاد تقریبی یک اسب متوجه شدیم که چشم دارد، خوب هم دارد! این هم کشف ما شد که می‌خواهیم به جامعه جانورشناسی اعلام کنیم! این هم یک تصویر زیبا از این بزرگوار.

پاسخ پرسش دوم:

خب همانطور که در بالا اشاره کردیم این موجود برای زنده ماندن هرچیزی که دم دستش باشد را هورت می‌کشد و می‌خورد.
پارچه را که به کناری زدیم، یک دهان زیبایش به سمت ما دراز شد و مارا به سمت خود کشاند. کسی نبود به این زبان نفهم بفهماند که دیگر کوچک نیست تا از باکتری تغذیه کند و ما پیامبری هستم برای خودمان و نباید ما را بخورد. چون کسی نبود خودمان دست به کار شدیم و قبل از آنکه کاملا به درون بدنش کشیده شویم عصای محبوبمان را فدا کرده و آن را در ورودی دهانش قرار دادیم تا دست از هورت کشیدن بردارد.
اما بیخیال نشد، چون که بیخیال شدن در قاموسش نیست؛ اصلاً برای همین پیگیر بودن است که می‌تواند در مریخ هم زنده بماند!
خلاصه که سعی کرد با آن چنگال هایش ما را بگیرد و قیمه قیمه کند! این موجود صلاحیت افزایش ابعاد را ندارد. خطری است برای بشریت. هیچ طلسم و حربه ای بر او وارد نیست! حتی رودولف هم نتوانست با قمه هایش پوست او را بشکافد و ما را از چنگالش نجات دهد. برای همین سریعا و قبل از تکه تکه شدن غذایی حاضر کردیم تا به او دهیم که شرحش در سوال بعدی است.

پاسخ پرسش سوم:

در کنار ما دانش آموزی بود که سعی داشت یونجه را به گاوی در ابعاد مگس دهد! سریعاً یونجه ها را قاپیدیم و در دهان تاردیگرید مذکور چپاندیم.
یونجه غذایی است ارزان و در عین حال شکم پرکن و مقوی. بهرحال از هیبت یک تاردیگرید کمتر از غذای گاو و اسب و هیپوگریف انتظار نمی‌رود.

پاسخ پرسش چهارم:

بله الحمدللمرلین!
چرا؟ به واقع نمیدانیم. تنها دلیلی که فهمیدیم از یونجه خوشش آمده است آن بود که بالاخره ما را رها کرد. ظاهرا به معده اش هم خوب ساخته بود. چون دفعیات بعدی نداشت. البته نمیدانیم کلا این موجود چیزی را برای دفع می‌گذارد؟ نه!

پاسخ پرسش پنجم:

به واقع خلاقیت بسیار خوبی چه در تدریس و چه در طرح سوالات داشتید. تنها موردی که بنظرمان می‌رسد آن بود که حجم تکالیف کمی زیاد بود. بعضی جلسات نمی‌رسیدیم که هم عبادت کنیم هم به پرونده های بارگاه رسیدگی کنیم هم تکالیف را بنویسیم.
با تشکر از شما و زحمات شما در طول ترم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!