جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  112 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  249 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1401 21:15
نمایش جزئیات
آفلاین
جادو آموزان، بی معطلی، به سمت آجر ها هجوم آورده و هر کدام یکی دو آجر برداشتند.
مینروا و دامبلدور و باقی استاد ها، با خیال راحت به جادو آموزان مشوقی که آجر به دست بودند، نگاهی انداختند و خواستند با خروج از سرسرا و بازگشتن به اتاق هایشان، به ادامه ی استراحت شیرینشان بپردازند، که جادو آموزی شبیه قاشقی نشسته، وسط پرید.
- ولی پروفسور، بعدا شما از کجا میفهمین که کودوم گروه بیشترین همکاری رو داشته؟

دامبلدور پس از چند دقیقه تفکر پر اضطراب، و خیره شدن به استاد هایی که ناگهان به در و دیوار مخروب سرسرا علاقه پیدا کرده بودند، جوابی یافت.
- بابا جان! سرگروه ها این وظیفرو به عهده میگیرن!
- بازم، پروفسور! یادتون نیست موقع رفتن به هاگزمید، سرگروه ها مفقود شدن؟ هنوز پیداشون نکردیم.

صورت دامبلدور به شکل علامت سوالی درآمد. اما حال، مهم سرسرای مدرسه ی نازنینش بود!
- باباجانیان! بعدا به موضوع سرگروه ها میرسیم! نظرتون چیه برای اینکه کودوم معلم ناظرتون وایسه رای بگیریم؟
- شما هم حساب میشین؟

دامبلدور، ورقه های قرعه کشی را در دستان مینروا گذاشت و به دفترش بازگشت.
- خوش بگذره، باباجانیان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1401 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- اهم اهم!

جادوآموزان که تا دقایقی پیش مشغول مورد عنایت قرار دادن دامبلدور با انواع و اقسام گوجه‌ها و وسایل ریز و درشت بودن، حالا دور هم جمع شده بودن و دنبال نقشه‌ای برای شونه خالی کردن از این وظیفه‌ی خطیر می‌گشتن. بنابراین متوجه بازگشت دامبلدور نمی‌شن.

- با شما هستم جادوآموزان محترم... اهم اهم... اوهو اوهو اوهو...

دامبلدور اونقدر به خودش فشار آورده بود تا با صاف کردن گلوش توجه همگان رو جلب کنه که تهش نفس کم میاره و به سرفه میفته!
مک‌گونگال بدو بدو خودشو به دامبلدور می‌رسونه، یکی از گوجه‌هایی که لای ریشش گیر کرده بود رو برمی‌داره و تبدیل به لیوان می‌کنه. بعد هم با چوبدستی مقداری آب داخلش می‌ریزه و به خورد دامبلدور می‌ده.
- بهتر شدین؟ بذارین من الان صداشون می‌زنم. جادوآموزان لطفا همگی توجه کنید!

فریاد مک‌گونگال به قدری بلند، محکم و رسا بود که نه تنها دامبلدور از جا می‌پره بلکه همهمه‌ی جادوآموزان هم به سرعت می‌خوابه.

دامبلدور با دیدن هزاران جفت چشمی که بهش زل زده بودن و هر لحظه آماده‌ی انفجار بودن، دستی به عینکش می‌کشه تا تمرکزشو بدست میاره.
- جادوآموزان عزیزتر از جانم. به پاس تلاش‌های بی‌پایان شما و استقبال بی‌نظیرتون از این طرح، مدیریت زحمتکش مدرسه تصمیم گرفته تا به هر گروهی که مشارکت بیشتری در ساخت سرسرا داشته باشه، امتیاز بیشتری تعلق بگیره و به قهرمانی نزدیک‌تر بشه. همینو می‌خواستین نه؟

جادوآموزان نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن که باعث می‌شه در جواب، مک‌گونگال و دامبلدور هم با تردید نگاهی به هم بندازن و نگران بشن که نکنه رسم زمونه عوض شده و دیگه تلاش در راه گروه تو نسل جدید ارزش خودشو از دست داده...

ولی خوشبختانه این اتفاق نمیفته! چرا که لحظه‌ای بعد موضع جادوآموزان صد و هشتاد درجه تغییر جهت می‌ده.

- البته که کمک می‌کنیم.
- هاگوارتز بدون سرسرا معنی نداره.
- سرسرای ما، نماد هاگوارتز ما.
- تا پای جان به سرسرا خدمت می‌کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1401 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور پس از چند لحظه که دیده و صد البته با دفتری که توسط گوجه های له شده و تخم مرغ های شکسته مزین شده بود، فهمیده بود با حرف راه به جایی پیش نمیبرد دنبال راه جدیدی گشت بلکه بتواند دانش آموزان شاکی را راضی کند.
-اینطوری نمیشه بابا جان!

او همانطور که مانند فیلم های اکشن از گوجه ها و تخم مرغ هایی که به سمتش پرتاب میشد به سرعت جاخالی میداد، خود را به مینروا رساند و در همان حالت اکشن او را همراه خودش به جای امنی برد.

- بابا جان باید باهات مشورت کنم.
- تو همچین شرایط بحرانی مشورت چی میگه پروفسور؟
- ادبیات نسل جدید رو تو هم تاثیر گذاشته. داریم به کجا میریم بابا جان!

دامبلدور همانطور که افسوس میخورد، به مینروا نگاه کرد. بلاخره زمانه و نسل جدید کار خودش را کرده بود.

- شرمنده پروفسور!
- طوری نیست بابا جان پیش میاد! حالا بابا جان شما تاکتیکی برای مبارزه با جادو آموز ها داری یا نه؟! با چهار چهار سه پیش میریم یا سه پنج سه ؟

نسل جدید حتی روی دامبلدور هم تاثیر خودش را گذاشته بود.

- هیچ کدوم پروفسور! بنظرم بهتره جادو آموز ها رو با بهانه ی اینکه هر گروهی مشارکت بیشتری در ساخت سرار داشته باشه امتیاز بیشتری کسب میکنه گول بزنیم تا سرسرا هم زودتر آماده بشه!
- بابا جان بنظرت دروغ گفتن به جادو آموزا کار خوبیه؟
- پروفسور این یه دروغ مصلحتیه، خیال تون راحت!

پروفسور سرش را به نشانه تایید تکان داد و رفت تا بر سر جادو آموزان شیره بمالد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1401 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از رفتن دامبلدور دانش آموزان پوکر فیس و با بهت و حیرت همدیگر را نگاه کردند. آنها در خانه خودشان دست به سیاه و سفید نمی زدند ولی حالا چطور می توانستند سرسرای عمومی را تعمیر کنند. این سوالات همینطور در سر دانش آموزان تکرار و تکرار میشد.

- می تونیم یک دونه سرسرا سفارش بدیم.

همه نگاه ها به سمت اسکورپیوس برگشت. همه می دانستند پیشنهاد او بی دردسر و آسان است. ولی از آنجایی که سابقه او در این مسائل به شدت بد بود پیشنهاد او در نطقه رد شد.

- آه فرزندانم. به حرف من گوش بدید. خراب شدن این سرسرا شاید به نفع شما بوده تا بتونید از این فرصت استفاده کنید و اون رو با نیروی عشق دوباره سر پا کنید.

دامبلدور ظاهرا سرسرا را ترک کرده بود ولی باطنا داشت از دفتر مدیریت آنها را راهنمایی می کرد.

ولی آنطور که بنظر می رسید حرف های دامبلدور زیاد روی دانش آموزان تاثیر نگذاشته و آنها را برای تعمیر سرسرا قانع نکرده بود، چرا که چند دانش آموز در حال بد و بیراه گفتن و بقیه دانش آموزان در حال پرتاب گوجه و تخم مرغ به سمت دفتر مدیر بودند.

بنظر می رسید دانش آموزان علاقه ای برای آلوده کردن دست هایشان برای تعمیر سرسرا نداشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/5/1 17:33:54
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1401/5/1 18:57:18
ثروت، قدرتی است که می‌تواند به انسان‌ها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.


Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.


الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 1 مرداد 1401 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اردوی اول ترم 26 هاگوارتز


-یافتم! یافتم!

سرها به طرف پلاکس برگشت که روی تپه ای از خاک و سنگ ایستاده و قلمویی با دسته‌ی شکسته را بالا گرفته بود. در آن شرایط، این چیزی نبود که بقیه را خوشحال و واکنشی غیر از بی اعتنایی نصیب پلاکس کند.

-کل هفته‌ی گذشته رو تو فکر اینکه روی میز صبحونه جا گذاشتمش گذروندم. وقتی دیدم سرسرا به همچین روزی افتاده اصلا امید نداشتم به پیدا شدنش. این یه معجزه‌ست!

حتی شفاف سازی پلاکس هم موثر واقع نشد. تمام دانش آموزان و اساتید، در میان خرابه ای که سابقا سرسرای عمومی بود ساکت ایستاده و به آثار طوفان شب گذشته خیره شده بودند.

-پروفسور دامبلدور! چطور همچین فاجعه‌ای رخ داده؟ مگه شما نگفتین که طلسم های ایمنی رو قبل ترک قلعه فعال می‌کنید؟
-مینروا، بابا جان... می‌دونی؟ اممم... اون فروشگاه بزرگه رو یادته؟ آره آره همون که به زور منو ازش خارج کردین، اونجا آبنبات های لیمویی خیلی خوبی داره! اتفاقا یکم تو جیبم دارم، می‌خوای؟ نه؟ اشکالی نداره، خودم می‌خورم.

دامبلدور آبنباتی بالا انداخته و با دیدن چشمان منتظر مک گوناگل و بقیه اساتید، ناچار به ادامه حرفش شد.
-داشتم می‌گفتم بابا جان. هیچ نیرویی قدرتمند تر از عشق نیست! منم که خودت می‌دونی چقد عاشق آبنبات لیمویی ام؛ اینه که هوش و حواس نموند برام.

دامبلدور شانس آورده بود که طی هفته گذشته، اساتید در فروشگاه های هاگزمید و اسکله تفریحی دلی از عزا در آورده و حالا کنترل خشم برایشان تا حدودی ممکن بود.
-بسیار خب پروفسور، الان باید چه کار کنیم؟ تا وقتی سرسرا تعمیر نشه هیچ کاری نمیشه کرد!
-نگران نباش پومانا، یه فکری براش می‌کنیم.

دامبلدور نگاهش را از اساتید گرفته و به جیبش دوخت. چیزی جز آبنبات های رنگارنگ دیده نشد. این بار سعی کرد افق دیدش را گسترش دهد، که ظاهرا نتیجه موفقیت آمیز بود!
-عزیزانم!

تنها چیزی که دانش آموزان انتظارش را نداشتند، سخنرانی دامبلدور در آن شرایط بود.

-می‌دونم که این اردوی یک هفته ای حسابی بهتون خوش گذشته. حالا نظرتون چیه که ادامه‌ش بدیم؟

عالی بود! زمزمه هایی همراه با خنده در میان دانش آموزان به راه افتاد. تا زمانی که سرسرا بازسازی شود، در چادرهای نزدیک اسکله می‌ماندند و اساتید ناچار بودند کلاس ها را دیرتر شروع کنند.

-این بار، همین‌جا! هیچ چیز به اندازه کنار هم بودن لذت بخش نیست. ما با هم سرسرای قشنگمون رو بازسازی می‌کنیم. شک نکنید که از روز اولش هم بهتر میشه!

سکوت مرگباری در میان جمعیت برقرار شد. حالا منظور دامبلدور از ادامه‌ی اردو مشخص شده بود. اما آیا او انتظار داشت نتیجه‌ی کار چند دانش آموز بهتر از بنیانگذاران هاگوارتز شود؟!

-کوچیکتر ها هم نگران نباشن، نیازی نیست که تمام کارها رو با جادو انجام بدین.

دهان ها باز شدند ولی صدایی از آن‌ها خارج نشد. چه باید می‌گفتند؟!

-خب دیگه... زودتر دست به کار بشید. اگه کاری داشتید، می‌تونید منو تو دفترم پیدا کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 31 تیر 1401 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
× پست پایانی ×

شاید اگه هرکس دیگه‌ای به جز آلکتو داوطلب برای بردن تام پیش مادام پامفری می‌شد، کار سختی رو در پیش می‌داشت. اما برای آلکتو چندان هم سخت نبود. می‌پرسین چرا؟

چون همین که یکی دو بار تام با گیجی راهشو کج می‌کنه یا با سوالاش که کجا دارن می‌رن و چرا اصلا دارن می‌رن، مغز آلکتو رو می‌خوره، آلکتو دست به کار می‌شه. ابتدا دهن تام رو با چسبی محکم می‌بنده و بعد تامو می‌ندازه پشتش و رهسپار درمانگاه می‌شه.

مادام پامفری به محض دیدن آلکتو و تام دهن بسته که پشت کمر آلکتو دست و پا می‌زد، نفسشو حبس می‌کنه.
- یا ریش مرلین! چی کار داری می‌کنی دختر؟

آلکتو بدون ذره‌ای ظرافت تامو روی یکی از تخت‌های درمانگاه پرتاب می‌کنه.
- این داشِمون خل شده. هیچی بلد نیست و یادش نمیاد. انگار تازه از مادر زاییده شده. دیگه دست خودتونو می‌بوسه چطور باس درستش کرد.

مادام پامفری با احتیاط جلو میاد و مسلما در اولین اقدام می‌خواد چسب جلوی دهن تام رو باز کنه.

- شدیدا بهتون توصیه می‌کنم بذارین تو همین حالت بمونه. وگرنه مختونو با چرندیاتش تیلیت می‌کنه.

اما مادام پامفری توجهی نمی‌کنه و دهن تام رو باز می‌کنه. نتیجه چندان رضایت‌بخش نبود.

- من کی‌ام؟ اینجا کجاست؟ شما کی هستین؟ چی می‌شه که ما قادر به حرف زدن و حرکت کردن می‌شیم؟ چطور این مکان ساخته شده؟ اصلا مکان چیست و ساخته شدن به چه معناست؟

مادام پامفری نگاه نارضایتمندانه‌ای به آلکتو می‌ندازه و آلکتو در جواب شونه‌هاشو به نشونه‌ی "گفتم که" بالا می‌ندازه.
- حالا می‌تونین درستش کنین؟ چش شده اصن؟

مادام پامفری با بدخلقی به سمت کابینتی که داروهایی داخلش بود می‌ره و بعد از بیرون آوردن چندین معجون و مواد مختلف، مشغول درست کردن چیزی می‌شه.
- البته که می‌تونم. الان چند روزه که هربار یکی با همین علائم میاد. البته باید اعتراف کنم هیچ‌کدوم وضعشون تا این حد خراب نبود.

مادام پامفری نگاه دلسوزانه‌ای به تام می‌ندازه. آلکتو که خیالش راحت شده بود با پرشی از روی تخت پایین میاد و حرکت آکروباتیکی با چاقوش انجام می‌ده.
- دمتون گرم. پس ما داشمونو به شما می‌سپریم و خودمونم دیگه باس بریم.
- صبر کن! دو دقیقه‌ای درمان می‌شه. ولی تا یک ساعت گیج می‌مونه و دوباره سوالاتش از نو می‌شه که چرا اصلا به این روز افتاده و بهتره که یکی به خوابگاه هدایتش کنه. فکر نکنم کسی بهتر از تو از پس کسی با چنین وضعیتی بربیاد.

آلکتو نشونه‌های خستگی از سوالات بی‌پایان جادوآموزان با این مشکل رو به وضوح تو چشمای مادام پامفری می‌بینه. بنابراین نوارچسبی رو از جیبش در میاره و بالا می‌گیره.
- درست می‌گین کار خودمه. راش بندازین خودم این یک ساعت داوشمونو آدم می‌کنم.

با پایان یافتن دیالوگ آلکتو، تام سرفه‌ای می‌کنه و موجودی که توسط پروفسور روزیه بوکات معرفی شده بود رو بالا میاره. بوکات درون کاسه‌ای که دست مادام پامفری بود میفته.

- اه چه چندش. ما چرا فک می‌کردیم این باس کوچیک‌تر باشه؟
- کوچیک‌ می‌شه که تو مغز جا شه. حالا تا دوستت به حرف نیفتاده یه لطفی در حق خودم و خودت بکن و سریع‌تر ببرش.

و آلکتو با لبخندی شیطانی بر لب، و برقی شیطانی‌تر بر چشم، نوار چسبو به دهن تام می‌چسبونه و دوباره کولش می‌کنه.
- عزت زیاد مادام!

و تام بر کول از اونجا می‌ره!

× پایان سوژه ×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1399 18:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه خوب! حالا اینی که گفتی چی هست؟
- چی، چی هس؟
- پی چی هس رو می گم. چیه؟


لبخندی بر روی لب های آلکتو نشست و چهره دانشمندان را به خود گرفت. سپس آماده توضیح شد.
- عرضم به حضورت داوشم، جی پی اس سامانه موقعیت یاب جهانیه که می تونه موقعیت دقیق نقطه مقطه ها رو چی؟! رو زمین نشون بده. فهمیدی؟

تام با خوشحالی سر تکان داد؛ خوب همه چیز را فهمیده بود.
-راستی آلکتو سامانه موقعیت جهان که می گی چی هست؟
- تام داشم مطمئنی حالت خوبه؟ می گم یه تک پا برو پیش آبجی پامفری.
- راست میگه برو پیشش حتما.

تام دانش آموز حرف گوش کنی بود.
از جایش برخاست و خواست از دست شویی خارج شود که چیز مهمی یادش آمد.
- راستی به خانم پافری چی باید بگم؟

میرتل و آلکتو به هم نگاه کردند. وضع تام خراب تر از این حرف ها بود.
-مث اینکه باس خودم دست به کار شم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1399 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تام نگاهی به نامه انداخت و بدون آنکه چیزی بفهمد نامه را به آلکتو میدهد. آلکتو نگاهی پر از موفقیت به نامه انداخت. بعد نامه را به میرتل داد. اما نامه از دستان میرتل افتاد. آلکتو نامه را دوباره به میرتل داد ولی اینبار میرتل با گریه به آلکتو نگاه میکرد.
-میخوای بهم بگی که چرا من روحم و نمیتونم نامه رو ازت بگیرم و موفقیت تام رو با چشمام ببینم و با دستام لمسش کنم و باز سرم بخندیدن و بگین این روحه بابا چرا بهش نامه میدیم تا بخونه؟ آره؟ این کارو میخواستی بکنی؟
-آبجی ما هنو چیزی نگفتیم کع! فقط نامه رو دادیم دسّ‌ت باشه.
-چرا نامه رو میدن به دستش؟ چرا نمیدن به پاهاش؟
-وات؟ چیشده داداش؟


تام به نامه نگاهی کرد و آن را برداشت. با تعجب به آن نگاه کرد و با حرکات سریعی آن را مچاله کرد.
تام فکر میکرد بهترین تا زدن نامه را انجام داده است!
آلکتو نامه مچاله شده را گرفت و بازش کرد. دوباره تا زد و به پای جغدش بست. جغد که رفت تام با تعجب به آلکتو زل زد.
-الان مطمئنی که میره پیش دروئلا؟
-بعله که مطمئنیم داداش! جغد ما یه پا جی‌پی‌اسه!
-به دروئلا میرسه؟
-بعله که میرسع داداشم! جی‌پی‌اس ما رو دس کم نگیر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1398 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دستور نگارش زبان، هیچ ربط خاصی به نحوه تکلم ندارد. خیلی وقت ها یک جمله را اینگونه می‌نویسیم و اینجوری می‌خونیمش. خیلی از اهالی جادوگران نحوه‌ی صحبت و زبان محاوره‌ای خاص خودشان را دارند که حتی از نحوه‌ی گفتار متداول هم، عجیب غریب‌تر است. حالا میان این همه شخصیت غیر متداول و عجیب و غریب هم، شاید الکتو کرو نامتناسب‌ترین نحوه‌ی نوشتن را می‌توانست یاد تام بدهد! ولی خب، تام که مغزش را بوکات خورده بود، با اندک نور امیدی که به دلش تابیده شده بود، کنار دست الکتو و میرتل کف توالت نشست و مشتاقانه منتظر شد.
- ببین، کاری نداره که داوشم! همچین خودکار رو بیگیر دستت و عشقی عشقی، هر چی تو این دل بی‌صاحابته رو بینویس رو کاغذ!

تام با نظارت الکتو و کمک میرتل، نامه‌ای برای استاد روزیه نوشت، به امید اینکه شاید بتواند ذره‌ای نمره برای تیمش کسب کند:

نقل قول:
عرض سلام و علیک خدمت آبجی گلمون استاد روزیه
عرضم به حضورتون استاد، خواستیم براتون یه چشمه از نوشتنمون رو کنیم، که دیه نگین تام خنگ شده و بوکات موکات رفته به کله‌اش و ا این صوبتا! حاجیتون تام کارش رو بلده! نمره دفاع ما رو بدین بریم.
زت زیاد!
کوچیک شما تام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مهر 1398 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
بوکات یکی از دلایل عمده فراموشیه


دروئلا این را در دفترچه اش یاداشت کرد. ناگهان به یاد آورد که او مرگخوار است و کوچک ترین توجهی نسبت به قوانین ندارد. اما به محض اینکه چوبدستی اش را بیرون کشید تا کروشیویی نثار تام کند، متوجه شد تام غیبش زده است.
تام سرخورده شده بود؛ آنقدر سرخورده که حوصله بحث با اعضای بدنش را هم نداشت. به همین دلیل با سرافکندگی به دستشویی دخترانه طبقه دوم، یعنی جایگاه میرتل گریان پناه آورده بود.
- اصلا چرا باید اینجوری بشه؟ چرا من یادم نمیاد چطوری باید بنویسم؟
- ای بابا تو چرا گیر دادی به نوشتن؟ بر همون شطرنجت رو بازی کن!

تام از دست اعضای بدنش کلافه شده بود. بنابراین جواب مغز را نداد.
در همین حین صدایی توجه تام را به خود جلب کرد.
- آره داشتم می گفتم خواهر! یارو برگشت بهم گفت چون بی کمالاتم منو تو آرایشگاهش راه نمی ده!
- بمیرم برات چی کشیدی تو!

تام به طرف صدا رفت و کنار روشویی میرتل گریان و آلکتو کرو را در حالی که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند و گریه می کردند، دید.
- منم می تونم بیام پیش شما؟

آلکتو درحالی که داشت اشک هایش را پاک می کرد، گفت:
- به توام انگ بی کمالاتی زدن بیرونت کردن؟
- نه؟
- پس چی؟

تام نگاهی محزون به آن دو انداخت:
- من شاگرد خیلی زرنگی بودم؛ ولی الان حتی نمی دونم چجوری باید یه چیزی رو بنویسم!

همین حرف تام کافی بود تا میرتل و آلکتو زیر گریه بزنند. تام درحالی که اشک هایش را پاک می کرد پرسید:
- شما می دونید چجوری باید یه چیزی نوشت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!