— مسابقه رولنویسی —
چشمانش را باز کرد و نور آفتاب باعث شد دوباره آنها را ببندد. دستانش را روی پیشانیاش گذاشت و نشست. حالا با آرامش چشمانش را باز و به صحنه رو به رویش نگاه کرد. باورش نمیشد این خاطره را دوباره به چشم میبیند. اشتباه انتخاب کرده بود.
ایستاد و به سمت دختری که روی چمنزار نشسته بود، رفت. موهای براق و مشکی دخترک در باد تکان میخوردند و چشمان سبز او با درخشش خورشید، زیباتر شده بودند.
سیلویا آهی کشید و دستانش را انداخت. با ناراحتی به اولیویا نگاه میکرد. گاهی اوقات دلش میخواست شیشه این خاطره را به صخرهای بکوبد و در دریا رهایش کند؛ اما چه فایده؟ اولیویا تا همیشه در یاد او خواهد ماند. به قول خودش، فراموش نشدنی بود. خاطرات اولیویا حتی اگر در گوشه ذهنش خاک بخورند، باز هم روزی تازه تر از همیشه جلوی چشمانش حرکت خواهند کرد.
- اولیویا؟
اولیویا با شنیدن اسمش ایستاد. دختری بلوند و با چشمان سبز، از تپه بالا میآمد و اسم او را صدا میکرد. سیلویا خودش را دید که با آرامش دروغین قدم برمیدارد و طوری اولیویا را صدا میزند که انگار قرار است تا همیشه کنارش بماند. اگر به گذشته برگردد، او را با شوق صدا میکرد و میگذاشت اولیویا بفهمد که برای تنها رفیقش اهمیت قائل است و او را عمیقا دوست دارد.
سیلویای نوجوان به بالای تپه رسیده بود و نفس نفس میزد اما همچنان جدیت و آرامش خودش را حفظ میکرد. اولیویا لبخند بزرگی زد و به سمت دوستش دوید. او را در آغوش کشید. اولیویا عادت داشت سیلویا و هرکسی که دوست دارد را در آغوش بکشد. او همیشه میگفت:
- بغل همه دردها رو درمان میکنه!
سیلویا میدید که چگونه با سردی دوستش را بغل میکند و طوری رفتار میکند که این کارها در شأن او و اولیویا نیست. حالا که بزرگتر شده بود، متوجه اشتباهات خودش میشد ولی دیگر هیچ راهی برای جبران کردن نداشت. کاش به جای سرد و جدی برخورد کردن، با شادی و امید دوستش را در آغوش میکشید. چطور میتوانست با آدمهایی که برایش اهمیت قائلند اینگونه برخورد کند؟
سیلویای نوجوان به سمت درخت بید سرسبز رفت و نشست. دامن بلندش را جمع کرد و منتظر اولیویا شد تا کنارش بنشیند. اولیویا نگاهی به سیلویا انداخت و با ذوق سر جایش پرید. کاغذی را از جیب ردایش در آورد و جلوی صورت سیلویا نگه داشت.
- این چیه؟
- نقشه تالار اسلیترین. داداشم اولیور برام کشید. کلی براش خوراکی خریدم تا اینکارو برام بکنه.
- واقعا لازم نبود اولیویا. ما قراره امروز بریم هاگوارتز. دوباره تالار رو میبینی.
- فقط بحث دیدنش نیست سیل!
کنارش نشست و کاغذ را با ذوق رو به رویش گرفت.
- میتونیم کل تالار رو بگردیم! میتونیم یه دفتر بگیریم، کل هاگوارتز رو بگردیم و هرچی دیدیم رو توش بنویسیم!
- اولیویا...
- بعدا میتونیم اینو به بچههامون بدیم! تصورش رو بکن! وای! خیلی ناز میشه، مگه نه؟!
- اولیویا.
سیلویا با جدیت نگاهی به اولیویا انداخت و باعث شد لبخند دختر رو به رویش ناپدید شود.
- ما نمیتونیم همینطوری ول بگردیم. اگه گیرمون بیارن چی؟
- پس هیجان مدرسه رفتن چیه اگه خوش نگذرونیم؟! حواسمون به قوانین هست ولی بیا خوش بگذرونیم! میشه با قوانین هم خوش گذروند!
- میدونم میشه ولی من و تو؟ واقعا؟!
- مگه ما چمونه؟ فقط چون یکم پولدارتریم و اصیل زادهایم، باید از بقیه فاصله بگیریم؟ میفهمم لجنزادهها مدرسه رو کثیف کردن، ولی کلی اصیلزاده دیگه هست که میشه باهاشون دوست شد و تو مدرسه خوش گذروند.
- من نمیفهمم کجای مدرسه جالب و قابل خوش گذروندنه.
- همش!
- من هیچوقت پشیمون نمیشم که برنگردم به اونجا و امیدوارم زود تموم شه.
- پشیمون میشی سیل. بیا با من خوش بگذرون. بهت قول میدم پشیمون میشی و نظرت رو عوض میکنم!
سیلویا ایستاد و ردای مشکی و دامن بلندش را تکانی داد.
- نه مرسی. تو میتونی بری خوش بگذرونی. من ترجیح میدم فقط مدرسه رو تموم کنم.
- ولی...
اولیویا اینبار خودش حرفش را خورد. نمیخواست با سیلویا بحث کند. خسته شده بود. ایستاد و دامنش را درست کرد. دیگر هیچوقت چیزی به سیلویا نگفت.
سیلویا آخرین دیدار صمیمانهاش با اولیویا را تماشا میکرد؛ آخرین باری بود که اولیویا را اینگونه میدید. دیگر هرگز اولیویا کنار او به این شادی نبود.
سیلویا میدید که چگونه بدون اهمیت به اولیویا، جلوتر از او راه میرود و طوری رفتار میکند که انگار تمام ذهنش درگیر حرف های اولیویا نیست. واقعا برای چند لحظه، دوباره از خودش متنفر شد.
صحنه در هم پیچید و تصاویر جدیدی نمایان شدند.
سیلویای نوجوان در سرسرا ایستاده بود. لباس فارغ التحصیلی به تن داشت. تک تک اسلیترینیهای سال آخری را در آغوش میکشید و با ذوق آنها را تشویق میکرد و برایشان آرزوی خوشحالی و سلامتی میکرد. کوچکترهای اسلیترینی را کنار خودش نشاند و برایشان از غروری که یک اسلیترینی اصیلزاده باید داشته باشد میگفت. انگار داشت خودش را آرام میکرد.
خیلی خوب به خاطرش مانده بود. در آخرین سال هاگوارتز، اولیویا سه سالی میشد که ناپدید شده بود و کسی نتوانست او را پیدا کند. سیلویا مطمئن بود که او زنده است. میدانست تنها دوستش زنده است و باید او را پیدا کند. اولیویا نمیتوانست مرده باشد اما حتما سیلویا مرده بود. آن سیلویای نوجوان لجباز مُرد و حالا کمی عاقلتر و بالغتر از قبل شده بود. حاظر بود به گذشته برگردد و رفتارش را تغییر دهد و تصمیمات بهتری بگیرد؛ به گذشته برود و با اخلاق بهتر و تصمیمات عاقلانهتر زندگی نوجوانی را تجربه کند.
- همتون اصیلزادههای اسلیترینی هستین. این دوتا ویژگی کافیه که شما رو سراسر افتخار و غرور برای وجود داشتن تو این دنیا بکنه! هرچقدر شکست خوردین، بلند بشین. اگه رفیق صمیمیت زمین خورد و گریه کرد، شکست خورد و ناراحت شد، بغلش کن. بغل همه دردها رو درمان میکنه.
این را گفت و موهای پسربچه سال اولی را بهم ریخت و ایستاد تا به سمت درب سرسرا برود.
نگاهی به اطرافش انداخت. همچنان نمیتوانست اولیویا را ببیند. برادر اولیویا، اولیور، خیلی وقت پیش فارقالتحصیل شده بود و بعد از گم شدن خواهرش، هرگز با سیلویا صحبت نکرد. او هم بعد از مدتی ناپدید شده بود.
دستانش را نگاه کرد. بخاطر اثرات کتاب جادوی سیاه لوسیوس مالفوی، مجبور شده بود دستکش بگذارد. با اینکه با وردهای زیادی از وضعیت وخیم دستانش کمتر شده بود ولی همچنان درد میکرد. درد اشتباهات جبران ناپذیر گذشته، درد دستانش؛ قلبش به درد آمد. او سرد و بیاحساستر از این حرفها بود. چرا این اتفاقات، چندین برابر سیلویا را غمگین میکرد؟ تحملش کم و احساساتیتر شده بود.
با ناراحتی بازوهایش را دور خودش حلقه کرد. انگار خودش را در آغوش کشیده است. چشمانش را بست و زمزمه کرد:
- بغل همه دردها رو درمان میکنه. بغل همه دردها رو درمان میکنه...
سیلویا خودش را میدید که چقدر ناراحت و پشیمان است. دیگر نمیتوانست این خاطره را تحمل کند. سرش را عقب کشید و از قدح اندیشه بیرون آمد. نفس نفس میزد. سرش را با عصبانیت تکان داد.
- نگه داشتنت اشتباهه. نگه داشتن همتون اشتباه بود!
دستانش را بلند کرد تا شیشهها را زمین بزند اما همان جا ایستاد. حس کرد کسی به او نگاه میکند. سرش را چرخاند ولی کسی نبود. دستانش را دو طرف میز قدح گذاشت و اجازه داد اشکها از گونهاش سرازیر شوند.
- میدونم هستی و زندهای. هم تو هم برادرت. نمیتونم از این بیشتر تو جادوی سیاه قوی بشم. خسته شدم اولیویا. خستهام.
روی زمین نشست و زانوهایش را بغل کرد. دوباره قول داد که همه چیز آن شب همانجا تمام شود و دیگر سراغ خاطرات گذشته نرود؛ مثل همان قول های قبلیِ همیشگی.
آنلاینها
35 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
پیام امروز
[[single]] قدح انديـشه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
پاسخ به: قدح انديـشه
پاسخ به: قدح انديـشه
پاسخ به: قدح انديـشه
پاسخ به: قدح انديـشه
پاسخ به: قدح انديـشه
پاسخ به: قدح انديـشه
پاسخ به: قدح انديـشه
پاسخ به: قدح انديـشه
پاسخ به: قدح انديـشه
پاسخ به: قدح انديـشه
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



