جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار جشن هاگزمید
ارسال شده در: پنجشنبه 21 تیر 1403 19:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در همین حین، رون به پشت در زندان رسید و زنگوله اش را به صدا درآورد!

دراکو از آن سمت در:
_ کیـــه؟
_ سلام!
_ دست خر!
_ بی شعــ... اممم... بنده رون ویزلی میباشم!
_ برو خودتو اسکول کن! اون رون پدرمشنگ با من چیکار داره؟
_ والا حقیقتش! بنده بعنوان یکی از چهار قهرمان انتخاب شدم و توی مرحله دوم مسابقه باید شما رو نجات بدم! پدراصیل!
_ برو عمه تو نجات بده!

رون که دیگه ازحد عصبانیتش گذشته بود، گفت:
_ تو هم برو اون عمه بلاتریکس سیاه سوخته تو نجات بده! ... بمون اون تو تا اژدها بیاد یه لقمه چپت کنه!

سپس راهش را گرفت تا برود... اما دراکو فریاد زد:
_ وایسا ... وایسا! ... منو با اون اژدهای نفرت انگیز تنها نذار! چندشه! یه جوریه! گاهی اوقات آدمو لیس میزنه!!

رون بادی به غبغب انداخت و پاسخ داد:
_ باریکلا حالا شدی یه پسر خوب! این به نفع دوتامونه!

سپس در زندان را باز کرد و دراکو بیرون آمد. اندکی بعد، رون ادامه داد:
_ حالا بیا جلو تا این پاپیون صورتی رو واست ببندم، خوشگل شی!

دراکو:
_ چی؟ چــی گفتی؟ مگه اینکه از رو جنازه من رد شی!

رون:
_ اوکی پس بمون همینجا تا اینقد اژدهائه لیست بزنه تا جنازه شی! خدافس!

دراکو:
_ وایسا بابا لامصب! آخه پاپیون صورتی واسه چی؟

رون:
_ اژدهائه گفته! گفته باید عشق و علاقه مو بهت نشون بدم تا بذاره از اینجا بریم!

دراکو با اکراه به رون نزدیک شد و چشماشو بست تا این صحنه رقت انگیز را مشاهده نکند که ناغافل صدای پاهایی ظریف و خاص به گوش رسید و سپس رون زیر لب گفت:
_ آه قلبم! کِراشم اومد!

دراکو چشمانش را باز کرد و درکمال ناباوری فلور دلاکور را دید که به سمت آن ها می آمد. فلور مثل همیشه جذاب، فریبنده و دلربا بود و با هر قدم، قلب رون را به تاپ و توپ می انداخت.

دراکو:
_ بابا! فلور تو دیگه اینجا چیکار میکنی؟ اینجا چی خبره؟!

فلور:
_ والا ماموریت مرحله دوم مسابقه س! گفتن باید بیام به یه موهویجی کمک کنم تا یه موطلایی رو نجات بده!

دراکو که گیج شده بود:
_ خب بیا کمک کن!

فلور:
_ اوکی پس لطفا شلوارتو دربیار!

دراکو:
جان؟

رون که غیرتی شده بود:
_ هان؟!

فلور:
_ حقیقتش اژدهائه گفته باید به طریقی عشق و علاقه مو بهت ثابت کنم! منم گفتم بنظرم اگه یه دامن صورتی پات کنی خیلی بهت میاد!

دراکو:
_ لامصب! من پسرم! دامن چیه؟!

فلور:
_ همینه که هست!

دراکو:
_ یدفعه بیاین منو باربی کنید دیگه! پاپیون صورتی و دامن صورتی!!

فلور:
_ آفرین! دقیقا همین تو ذهنم بود! به موهای لَخت و طلاییتم خیلی میاد!

دراکو:
_ اگه دستم به اون اژدهای بیناموس برسه

سپس سعی کرد کمی به خود مسلط شود و گفت:
_ زود اینارو تن من کنید تا از این جهنم بریم بیرون و این لکه ننگ از دامنم ... یعنی از پیشانیم پاک شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار جشن هاگزمید
ارسال شده در: چهارشنبه 20 تیر 1403 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: رون ویزلی، سدریک دیگوری، فلور دلاکور و ویکتور کرام برای شرکت در جام آتش انتخاب شده، توی مرحله دوم باید دراکو مالفوی رو که باهاش دشمنی شدیدی داره از دست اژدهایی که به نظر میاد دامبلدور باشه، نجات بده.

----

- عشقمو بهش نشون بدم؟

اژدها با شنیدن پرسش رون، چشماش رو تنگ کرد و صورتش رو حتی بیشتر به رون نزدیک کرد. رون انتظار بوی مرگ و آتیش رو از نفس اژدها داشت، اما قضاوتش اشتباه بود، و نفس اژدها بوی خوش آب‌نبات لیمویی می‌داد. اژدها که با چشماش به عمق وجود رون زل زده‌بود، گفت:
- دقیقا فرزندم... عشقتو بهش نشون بده و از اینجا ببرش.
- ولی من و دراکو از هم متنف...

رون متوجه شد که چشمای اژدها قرمز شدن و دود از بینیش خارج شد. اژدها دشمنی و نفرت رو برنمی‌تابید.

- منظورم اینه که متنفرم انقدر که بهش علاقه دارم اصلا؟ می‌خوام حتی یه پاپیون صورتی به موهای بلوند خوشگلش ببندم.
- عالی شد فرزندم. همین دیدگاه رو می‌خوایم اصلا. برو بیارش اینجا، منم ببینمش با پاپیون قشنگش.

رون آب دهانش رو قورت داد، به دهانی که بی‌موقع باز بشه لعنت فرستاد، و به سمت در رفت.
هر چقدر به در نزدیک‌تر می‌شد، صدای دراکوی زندانی شده پشت در رو بهتر می‌شنید.

- همه اینارو به بابام میگم! بابام پدر همه‌تونو در میاره! یک یک‌تون رو به خاک سیاه می‌نشونه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 اردیبهشت 1403 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
رون، همیشه با خودش فکر می کرد که عشق، در میون اعضای جبهه سیاه جایی نداره. اینم که میگن عشق توی هر آدمی هست، دوغی بیش نیست که درواقع دروغ بوده اما "ر"ش نوشته نشده. اما این دوغ، حالا به رون نوشونده شده و فهمیده که حتی لوسیوس مالفوی و خانواده اش هم از عشق بی نصیب نیستن.
رون که حالا به دلیل نوشیدن مقدار زیادی دوغ، اسید معده اش بالا زده بود، با مشکل گوارشی به قصد تموم کردن مرحله دوم مسابقه جام آتش، دارالمجانین را ترک کرد.

رونالد ویزلی، قهرمان سوم جام آتش، مرحله دوم خودش رو دوباره شروع کرد. او خودش رو برای رویارویی دوباره با مروپ اژدها آماده کرده بود، اما اثری از مروپ ندید. مروپ حالا مدیر شده بود و مدیریت خیلی سرش رو شلوغ کرده بود. پس محافظت از دراکو رو به یه اژدهای دیگه سپرد.
اژدهای جدید، که یه عینک نیم دایره ای به چشم داشت و با دو میل بافتنی مشغول بافتن یه شال گردن بود، از زیر شیشه عینکش یه نظر رون رو نگاه کرد. رون ویزلی یه گریفیندوری بود و مثل گودریک گریفیندور، از شجاعت قابل توجهی برخوردار بود. پس پشت تخته سنگی پناه گرفت و با صدایی لرزون فریاد زد:
- آهای اژدها. من دوباره اومدم و باید دراکو رو بهم بدی!

اژدها، شال گردنی که میبافت صورتش رو پوشونده بود. شال گردن رو کنار زد و ریش بسیار پر پشتش رو نمایان کرد و سپس خیز بلندی به سمت رون برداشت. رون که اژدها رو نزدیک خودش دید، خودش رو بیشتر پشت تخته سنگ پنهان کرد.
- حالا اگرم نمیخوای میتونی ندی!

ترس، به مشکل گوارشی رون کمک کرده بود و رون به آروغ زدن های پی در پی افتاده بود.اژدها جلو اومد و نگاهی در درون دو مردمک چشم رون انداخت و رون حس کرد الانه که توسط اژدها بغل و له بشه.

- رون، فرزند روشنایی. تو تا به الان، برای اینکه دراکو رو نجات بدی، خیلی زحمت کشیدی! زحمت هایی که باید میکشیدی. زحمت هایی که نباید میکشیدی. حتی زحمت هایی که بقیه دوستان نباید میکشیدن هم، تو کشیدی!

سپس اژدها، به کناری رفت و پشت سرش دری پیدا شد. اژدها به در اشاره کرد و گفت:
- حالا میتونی بری اون یکی فرزند کم فروغ روشنایی رو نجات بدی و با نجات دادنش، عشقتو بهش نشون بدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/11 20:18:26
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/11 23:11:03
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/12 14:11:18
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1402 15:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
رون وقتی کوچک بود فکر می کرد بدشانس ترین آدم روی زمین است. تا اینکه بزرگ شد و فهمید کاملا درست فکر می کرده.
حالا که کارش به دارالمجانین کشیده شده بود می توانست حس و حال هری را درک کند.
نه اینکه هری دیوانه باشد ها! نه! اشتباه برداشت نکنید.
در واقع رون می توانست بدبختی، دردسر کشیدن، داشتن دوستان آویزان، تحت تعقیب بودن و حتی یتیمی را خوب حس کند.
پسر مو نارنجی در افکارش غرق بود ولی با باز شدن در و ورود شخصی مرموز از فکر بیرون آمد.
فرد مرموز مقابل رون روی صندلی نشست و پرونده ای خاک گرفته را باز کرد و از آنجایی که کمی بی فرهنگ تشریف داشت کل گرد و خاک نشسته روی پرونده را توی صورت رون فوت کرد.

- اههه اههه... آقا درسته ما ویزلی ایم، مو نارنجی ایم، زیادیم، بدبختیم، بی پولیم، با مشنگا و مشنگ زاده ها دوستیم و مظلوم واقع شدیم; ولی این دلیل نمی شه که شما گرد و خاکا فوت کنی بیان سمت من.
- آقای ویزلی مشکل از سمت شما نیست بالاتر هم گفتن بی فرهنگم.
- صحیح.

مرد کش و قوسی به بدنش داد و آماده ی مصاحبه با رون از همه جا بی خبر شد. اگر می پرسید چرا باید در دارالمجانین با آدم مصاحبه کنند باید به عرضتان برسانم، من چه میدانم؟ حتما لازم است دیگر!
- نام و نام خانوادگی؟
- رونالد آرتور ویزلی.
- شهر یا کشور؟
- روم.
- میوه؟
- ریواس... البته یسریا میگن سبزیجاته. پس من میگم رطب.
- رنگ؟
_ نارنجی!
- نارنجی که با ر شروع نشده مشنگ!
- عوضش رنگ مورد علاقه ویزلیاست. تو ژنای ما الل غالب نارنجیه! حتی خون مونم نارنجیه! تازه می خواستیم تو هاگوارتز یه گروه نارنجی هم درست کنیم...

مرد محکم با مشت روی میز کوبید و رون درجا ساکت شد.
- ساکت شو! داری مسخره بازی در میاری؟ فکر کردی الکیه و هرچی دلت خواست می تونی اینجا بگی؟... می خوای بهت بفهمونم اینجا قدرت دست کیه؟

رون نمی خواست کسی بهش بفهماند. او دیوانه نبود خودش می فهمید.
- ببخشید... خودم میدونم قدرت همیشه دست اسنیپه و هر وقت بخواد می تونه از گریف امتیاز کم بکنه.

شاید هم دیوانه بود؟!
به هرحال فقر می تواند روی همه چیز تاثیر بگذارد...
- آفرین خوب گفتی!حالا یه صفر امتیاز به رنگی که نوشتی بده. منم بیست امتیاز به رنگ خودم میدم... حالا اعتراف کن چی شد که کارت به اینجا کشید.

همین که فرد مرموز این را پرسید بغض رون ترکید و با آب و تاب شروع به تعریف ماجرای زندگی اش کرد. حتی خاطراتی از دوران جنینی، نوزادی اش گفت و به همین دلیل چند شبانه روز پشت سر هم گذشت. در اثر گذر زمان موهایش کمی رشد کرد و چشمانش بسیار پف آلود شد.
بازرس مرموز هم همزمان که به خاطرات رون گوش می کرد چیزی در دفترچه اش می نوشت. او هم انقدر نوشت و نوشت تا دستش شل و سپس کنده شد.
- اینجوری بود که کارم به اینجا کشید. عه دستتون چی شد؟
- چه داستان تلخی.... مهم نیست. ببین تو رو نقاشی کردم.

سپس عکسی را نشان رون داد که بی شباهت به سوسک نبود.
- سوسک کشیدی؟ من شبیه سوسکم؟
- نه بابا سوسک چی؟ این درست مثل خودت انگله. انگل اجتماع.
- مردک به من میگی انگل اجتماع؟بگم...

حرف رون هنوز تمام نشده بود که مردی ناگهان داخل شد و دست بازرس را محکم گرفت و درحالی که داد میزد: "تو چرا دوباره از بخشت فرار کردی و اومدی اینجا؟" او را کشان کشان بیرون برد.
سپس بازگشت و روبه روی رون نشست.

- آقای ویزلی بابت اشتباه پیش اومده واقعا عذر می خوام. گاهی مریضا از دستمون در میرن و مصیبت هایی پیش میاد. بگذریم... اونطور که شنیدم یسری حرکات نامتعارف از سمت شما دیده شده که خب با پا در میونی آقای لوسیوس مالفوی حل شده. حتما می پرسین چرا جناب مالفوی کمکتون کرده. باید درجوابتون بگم پسر ایشون الان تنها به دست شما نجات پیدا میکنه. برای همین از ما خواستن هر چه سریعتر شما رو آزاد کنیم تا برگردین مسابقه.

مرد این را گفت و دست های رون را باز کرد تا بتواند دوباره به سوژه ی اولیه و مسابقه جام آتش بازگردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: پنجشنبه 25 خرداد 1402 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
رون با چهره مچاله شده با لب و لوچه آویزان ، خسته و خمیده با آن چشم هایی که از فرط بی خوابی ترک های قرمزی برداشته بود دقایقی به تازه وارد بَشاش که از روی هیجان بی قرار برای گروهبندی بود زل زد و سپس دچار اختلال استرس پس از سانحه گردید؛ تمام اتفاقات کارگاه بار دیگر در ذهنش مرور شد. آن همه متن که بدون اینتر نوشته شده بود و باید آن را می خواند، روز ها بی خوابی، جملات جفنگ و سوژه های آبکی و مزخرف، همه آنها یک دور الا چند دور از جلوی چشمانش رد شد. دیری نگذشت که میز اداریی که بین رون و تازه وارد فاصله انداخته بود شروع به لرزیدن کرد. رون از شدت حملات عصبی ناشی از اتفاقات اخیر شروع به لرزیدن کرده بود، چند تار مو که تازگی روی سرش درآمده بود با لرزش رون اینور و آنور میرفت. کمی بعد، شدت لرزش ها بیشتر شد و رون به عقب رفته و دچار تشنج شدیدی گردید، در همان هنگام قلمی که در دستش گرفته بود و روی کاغذی قرار داشت به سرعت اینور و آنور کرد و خطوطی نامتقارن رسم کرد. به نظر میامد رون چیزی را می خواست به تازه وارد بازگو کند.
_م... مممم... مممیی... می... می... می.‌‌..
_میتونم برم؟

تازه وارد که فرصت را مناسب دید لبخندی تا بناگوش زد و جهید تا باری دیگر مهر تایید و قلم را بردارد و خود را گروهبندی کرده و مهر تاییدی بر آن زند ولی در همان هنگام رون مچش را محکم با دستش گرفت و باعث شد تازه وارد و رون رخ به رخ شوند و تازه وارد با چهره وحشتناک رون که خشم از سر و رویش میبارید رو به رو شود.
_می... می... میکشمت.

تازه وارد که زهره اش ترکیده بود دستش از دست رون رها کرد و با جیغ و فریاد سعی در فرار کردن از دست او داشت، رون هم هر چه که دستش میامد از قندان جلو میزش گرفته تا کشو های پر از بایگانی ورقه های گروهبندی را به سمت تازه وارد پرت میکرد و دنبالش دور تا دور اتاق میدوید. چند لحظه بعد در اتاق باز شد و شخصی با زونکن(کلاسور) کت و کلفتی در حال ورود به اتاق بود.
_ببخشید در مورد عوض کردن گروه که گفته بودید دلیلتون چیه بنده تمام دلایل رو مدلل و مستند کردم خدمت ش..‌. عذر می خوام مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم... بعدا تشریف میارم.

شخص مذکور با همان سرعتی که قصد ورود به اتاق را داشت با دیدن ورقه های پراکنده روی زمین، کشو های درآمده و شخصی با چند تار مو روی سرش که در حال چپاندن کاغذ در دهان شخص دیگر و کوبیدن پی در پی مهر تایید بر سر و رویش بود برگشت و در را بست. چند دقیقه بعد هئیت مدیره سایت و ناظران و ریش سفیدان وارد اتاق شدند تا رون را از تازه وارد جدا کنند، توانستند، البته با چند مصدوم که به دلیل مشت و لگد های رون در آن میان دچار جراحت شده بودند. با نظر بزرگان تصمیم بر این شد که رون را به تاپیک دارالمجانین لندن ارسال کنند تا یک مورد مطالعه برای سوژه قرار بگیرد و در همانجا بستری شود.
مشکل دیگر پیش آمده این بود که حالا انبوهی از ملت پیگیری که می خواستند از گروهبندی و تغییر گروه خود با خبر شوند در مقابل درب اتاق تجمع کرده بودند، آن شخص زونکن به دست هم با گفتن "این تغییر گروه ما چیشد پس" در به در بدنبال ناظران سایت در راهرو راه افتاده بود.
اژدها هم با مشاهده همه این اتفاقات و حوادث، عذاب وجدان گرفت و به فکر فرو رفت که چه کاری میتواند برای رون بدبخت انجام دهد.

کمی بعد، تاپیک دارالمجانین

پنکه سقفی به آرامی میچرخید و قیژ قیژ میکرد. رون بر روی صندلی با تنگ‌پوش که لباس مخصوص روانی ها بود و غل و زنجیر بسته شده بود و رو به رویش، روی میز، نوشته ای وجود داشت که بیانگر آغاز یک سوژه جدید بود. همچیز در آرامش قرار داشت تا اینکه درب اتاق شروع به باز شدن کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 22 خرداد 1402 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
رون خوشحال شد. خیلی خوشحال.

در زندگی یک ویزلی زیاد پیش نمی آید که از ته دل خوشحال شود. شاید مثلا وقتی که یک لوبیای اضافه ته سوپش پیدا می کند. یا مادربزرگ پدری صد و چند ساله شان وسط غذا خوردن خوابش می برد و می توانند ته بشقاب او را هم در آورند. یا وقتی به او اجازه می دهند در روز تولدش بادکنک خانوادگیشان را که در سالگرد تولد همه اعضای بالای پانزده سال خانواده باد می کنند، باد کند. البته این شرط سنی دلیل خاصی نداشت. فقط برای این بود که آن ویزلی، احساس خاص بودن بکند.

روز های خاص دیگری هم در زندگی ویزلی ها وجود داشت. مثلا روزی که وارد هاگوارتز می شدند. با خوشحالی از در مدرسه وارد می شدند و بلافاصله با جمله "وای خدای من... یه ویزلی دیگه" این حقیقت که حتی در مدرسه هم چندان خاص و محبوب نیستند، مثل پتک توی سرشان کوبیده می شد. رون در این مورد حتی از بقیه هم بدشانس تر بود. چرا که بعد از فاجعه ای به نام "فرد و جرج" وارد هاگوارتز شده بود و در بدو ورود با انواع سبزیجات گندیده و پاتیل و جاروی مستهلک از او پذیرایی به عمل آمده بود.

با وجود این، رون حالا از ته دل احساس خوشحالی می کرد و چون یاد نگرفته بود این خوشحالی را چگونه بروز بدهد شروع به جفتک انداختن و آفتاب بالانس زدن کرد و کل کارگاه را به هم ریخت.

اژدها که این میزان از بی جنبگی را دید، رون را به سمت در دیگری هل داد.
- حالا نگفتم این بخش تموم شده که. گفتم می تونی بری مرحله بعد این قسمت. کاری که شروع کردی رو باید تموم کنی. برو مرحله بعد... گروهبندی...

رون از در وارد شد و معنی "کاری که شروع کردی رو باید تموم کنی" را فهمید!

تازه وارد پرشور در حالی که بالا و پایین می پرید گفت:
-دوباره سلام. من قراره گروهبندی بشم. می خوام روونا ریونکلاوی باشم که تو هافلپافه و به تالار گریفیندور هم دسترسی داره و ناظر اسلیترینه. من یه تازه وارد باهوش شجاع کوشا و اصیلم که از رنگ های سبز و قرمز و زرد و آّبی عمیقا متنفرم و نمی تونم تحملشون کنم. منو گروهبندی کن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 19 تیر 1401 09:52
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: رون ویزلی همراه سدریک و فلور و ویکتور برای شرکت در جام آتش انتخاب شده، و مرحله‌ی دوم به این شکله که باید دراکو رو که ازش متنفره، از دست اژدهایی که دست بر قضا مادرِ لرده نجات بده. تو این پروسه، اژدها رو عصبانی میکنه و نه تنها اژدها موهاشو میسوزونه، که مجبور میشه بره توی کارگاه داستان نویسی کار کنه. الان یه تازه وارد اومده و داستانشو به رون داده تا براش بخونه. متن تازه وارد اینتر نداره!


تصویر تغییر اندازه داده شده


رون همه سعیشو میکرد تا متنو بخونه، ولی متن بدون اینتر، خوندنش خیلی سخت بود. تازه وارد پر شور و شوق هم بیخیال نمیشد.
- خوندیش؟ تایید شد؟ برم کلاه گروهبندی؟ برم توی چت باکس دامبل و ولدی رو به دوئل دعوت کنم؟ برم خودمو وارد همه سوژه ها کنم؟ برم؟ برم؟ برم؟...
- متن بدون اینتر به من میدی انتظار داری به این زودی تموم شه؟! فقط خوندنش یه هفته طول میکشه!
- پس بهتره زودتر دست به کار شی.

رون می‌خواست قبول نکنه؛ می‌خواست برگه رو مچاله کنه و فرو کنه تو حلق تازه وارد و بره مستقیم با اژدها روبرو بشه... ولی با یاد آوری اتفاقی که برای موهاش افتاد، اشک توی چشماش جمع شد و شروع کرد به خوندن. دلش نمی‌خواست این دو سه تا تار موی تازه رشد کرده‌شو هم از دست بده...

یک هفته بعد

رون با چشمای قرمز، در حالیکه لبه های کاغذ توی دستش مچاله شده بودن، همچنان مشغول خوندن بود. کاملا مشخص بود که تمام این مدت نخوابیده. توی این مدت، دو سه تا تار موی دیگه هم روی سرش رشد کرده بود و برای نشون دادن وخامت اوضاع، با شلختگی هر چه تمام تر روی صورتش افتاده بود. بالاخره داشت به انتهای متن می‌رسید... سه خط... دو خط... یه خط...

- بـــــــــــــــالــــــــــــــاخــــــــــــــــــره!

تازه وارد که یه گوشه، از ورقه های داستان های تایید نشده، برای خودش بالش و پتو ساخته بود و صدای خروپفش بلند شده بود، از خواب پرید و با هیجان بیش از پیش، به سمت رون جهید. توی این مدت سر به سر رون نذاشته بود، بلکه داستانش راحتتر تایید بشه. اما همینکه دهن باز کرد تا درباره وضعیت تایید شدنش سوال بپرسه، رون با بالاترین تن صدایی که داشت، روی تازه وارد داد کشید.
- تایید نشد! معلومه که تایید نشد! این مضخرف ترین و وحشتناک ترین و وقت حروم کن ترین داستانی بود که خوندم! حتی از داستان زمان تازه واردی من بدتر بود! نه رعایت علائم نگارشی، نه شخصیت درست و حسابی، نه داستانی که با عقل جور در بیاد! چجوری انتظار داشتی تایید بشی؟!

تازه وارد با چشمای پر از اشک به رون نگاه کرد و وقتی داد و بیدادش تموم شد، برگه ای رو از جیبش در آورد.
- مایه تاسفه... ولی اشکال نداره! من محض احتیاط این یکی رو هم آماده کرده بودم.

رون که از عصبانیت و خستگی نفسش بالا نمیومد، برگه رو از دست تازه وارد گرفت و وقتی چشمش به یه متن طویل بدون اینتر دیگه افتاد، غش کرد. تازه وارد برگه رو از دست رون بیهوش گرفت و مهر تایید گذاشت پای برگه‌ش و خوشحال و خندان بیرون رفت.

اژدها که تمام مدت شاهد این ماجرا ها بود، اشکی که از گوشه چشمش خارج میشد رو پاک کرد.
- خوندن یه متن بدون اینتر کامل... اون یه شوالیۀ واقعیه. رون ویزلی مجوز رفتن به مرحله بعدی رو داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیکت در 1401/4/19 10:09:57
ویرایش شده توسط پیکت در 1401/4/19 15:58:02
یه بوتراکلِ جذاب


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: دوشنبه 3 آذر 1399 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
رون که از رفتار پسرک، عجیب و غریب تعجب کرده بود... تصمیم بدون حتی نگاه کردن به نوشته پسرک ان را رد کند یا حداقل سنگ اندازی کند... ولی با خودش فکر کرد و گفت: اگه من این کار رو کنم همه باهام قهر می کنن... وقتی همه باهام قهر کنن خانواده ام تردم میکنه... و بعدش وقتی طرد شدم دچار بلای خانمان سوز اعتیاد میشم و ممکنه دست به کار های خلاف بزنم و به اکیپ مواد فروشان چیز بپیوندم و مواد جابجا کنم و تو مرز بگیرنم و اعدامم کنم... بعد که مردم بیان جنازه مو اتیش بزننن و نتیجه این فکر این شد که رون از کار نکرده اش منصرف شود.


-پسرک چرا اینتر نزدی؟!

-من ادم مغروری هستم و از جادوی سیاه خوشم میاد و الان اگه حرف بزنی طلسمت میکنم و تازه به جادو ام اعتقاد دارم.
_

رون که فهمید که اگر جواب منفی بدهد.... طلسم سختی در انتظارش خواهد بود و اگر جواب مثبت دهد گیر ان اژدها بد عنق می افتد... راه فراری نداشت یا اینطور به نظر میرسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1399 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
رون پس از ساعت ها به گارکاه برگشت ، بشقاب جادویی در دستش بود و هر از گاهی هم ناسزایی بار هلنا میکرد . درب اتاق را باز کرد و با چهره ای عصبی دنبال هلنا میگشت.

_هی تو ! کجایی پس؟
جوابی نشنید ، بنابراین بشقاب را روی میز گذاشت ، همان لحظه کاغذ پوستی توجهش را جلب کرد.

نقل قول:
کله هویجی
تو خیلی زود باوری . اصلا من مامور نبودم .میخواستم ببینم تو چه جور آدمی هستی و کمی هم باهات شوخی کنم. امیدوارم منو ببخشی.
هلنا ریونکلاو


رون که تازه فهمید بود ، چه کلاهی بر سرش رفته است ، با نفرت به پشت میزش برگشت .در ذهنش به هلنا ناسزا میگفت و به ساده لوح بودن خودش نیز فکر میکرد.
ناگهان صدای در آمد و پسر ریزه میزه ای وارد اتاق شد و داستانش را روی میز گذاشت.

_ میشه اینو بخونی ، زود ، تند ، سریع چون خیلی کار دارم.

رون که از نوع حرف زدن پسرک خوشش نیامده بود ، کاغذ را محکم از روی میز برداشت و شروع به خواندن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way
پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1399 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ چه شرطی؟
چهره طلبکار و از خود راضی هلنا ناگهان حالت متفکری گرفت و خودش را عقب کشید:
- خ... خب... شرط دیگه!
- تو باید بگی چه شرطی تا من انجامش بدم.
هلنا گیر افتاده بود و سلول های مغرور مغزش اصلا از این وضع راضی نبودند.
سلول های مغرور: زود باش بهش بگو چه شرطی و پوزش رو به خاک بمال!
هلنا: ا... اما... من نمیدونم چه شرطی بذارم.
سلول ها:
هلنا: آخه اون کله هویجی چیکار میتونه برای من بکنه؟
هلنا اصلا متوجه نبود که جمله آخرش را بلند گفته است ولی سلول ها متوجه شدند و سکوت پیشه کردند، باشد که رستگار شوند.

- خوشم نمیاد بهم بگی کله هویجی!
- حرف نزن، زود باش شرطمو انجام بده.
- هنوز نگفتی شرطت چیه.
- خب تو چیکار داری شرط من چیه، تو فقط انجامش بده.
رون فهمیده بود که هلنا بدجور گیج شده؛ البته این را نمیدانست که گیج شدن هلنا بخاطر بی عرضه بودن خودش است.
- ببین هلنا من کار های زیادی میتونم برات انجام بدم.
بحث برای سلول های مغرور جالب شده بود.
- مثلا؟
- مثلا...
- هوففف انگار این شرط طلسم شده.
-آهان!
هلنا توجهی به لامپ روشن شده بالای سر رون نکرد و نگاهش را به رون دوخت:
- خودم میدونم، اصلنم لازم نیست تو راهنمایی ام کنی کله هویجی.
- عه؟ باشه، پس منم نمیگم که تو بعد از چندین سال روح بودن جسم داری و میتونی کارهایی که تو این مدت حسرتشونو کشیدی انجام بدی!
- اومممم... فکر بدی ام نیست! اما...
هلنا چشم هایش را تنگ کرد و ناگهان فریاد زد:
- غذا! آره، غذا میخوام، به اندازه کل این اتاق برام غذا بیار.
- چ... چقد!؟
هلنا که تازه متوجه شده بود با تمام وجودش گرسنه است با تمام توان فریاد کشید:
- به.. اندازه.. تمااام.. این.. اتاق!
- آروم باش بابا، چه خبرته؟ باشه میارم، غذا میارم... و... ولی از کجا؟
هلنا سعی کرد کمی آرام باشد و غرور همیشگی اش را حفظ کند، در حالی که به چهره درمانده رون پوزخند میزد، شانه ای بالا انداخت:
- خب به من چه؟ مشکل خودته!
- اصلا من چرا باید وآسه تو غذا بیارم دختره عجوزه؟
هلنا سرخ شد، کبود شد، مشکی شد، اما گرسنگی بر احساساتش غالب شد و دوباره خاکستری شد. پس از این تغییر رنگ متعدد بلاخره زبان باز کرد:
- باشه. لازم نیست توی کله... خب باشه نمیگم... تو واسه من غذا بیاری، منم میرم پیش بانو مروپ و بهش میگم تو چقد بی عرضه ای! اونوقت باید بیای و دراکوی جزغاله شده رو تحویل بگیری.
رون به سختی آب دهانش را بلعید:
- ت... تو صبر میکنی تا به مامانم نامه بدم، درسته؟
هلنا دوباره جوش آورده بود، سلول های مغرورش عصبانی بودند و او مجبور بود طوری فریاد بزند که شیشه های دفتر هم به خود بلرزند:
- چی؟ داری میگی من دستپخت یه ویزلی رو بخورم؟ من دستپخت یه ویزلی رو بخووووورم؟
اینبار نوبت رون بود که جوش بیاورد:
- تو حق نداری به دستپخت مامان من توهین کنی. اصلا میخوای نخور. به درککک.
هلنا حالت خونسردی مصنوعی به خود گرفت:
- من میرم پیش بانو مروپ، بحث با تو بی فایده است کله پوک.
رون کله هویجی را به توصیف جدید ترجیح میداد:
- اجازه میدی برم تو کتاب ها رو بگردم تا راهی پیدا کنم؟
هلنا طوری وانمود میکرد که انگار ساعت هاست با آرامش به رون می نگرد:
- میتونی بری رون عزیزم.
رون زیر لب " خل و چل" ی نثار هلنا کرد و به سمت قفسه کتاب آن اطراف رفت:
- چطور نویسنده خوب را بشناسیم، چطور نویسنده خوب را بشناسیم، چطور نویسنده خوب را بشناسیم، چطور نویسنده خوب را بشناسیم! اما اینا همشون فقط یه کتابن.
گرسنگی شدید هلنا باعث شده بود فراموش کند برای هر موضوع کوچکی سر رون فریاد بزند:
- رون عزیزم چطوره از وردی که دامبلدور واسه غذا های سرسرا استفاده میکنه کمک بگیری!
- آفرین هلنا... ولی من که اون ورد رو بلد نیستم.
- بشقاب های جادویی مک گونگال چطوره؟
- یعنی میتونم وسط مسابقه از وسایل دیگران استفاده کنم؟
- این که نمیتونی هیچوقت قانون نبوده.
رون جواب هلنا را نداد، با سرعت خودش را درون شومینه اتاق انداخت اما پودر جادویی آن اطراف نبود، به سمت پنجره دوید اما چوب جارویش هم آنجا نبود ، برای همین مجبور شد مثل ماگل های احمق تا دفتر مک گونگال با مترو برود.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پلاکس بلک در 1399/6/25 11:47:59