کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
78
نفر همین الان آنلایناند
44 نفر در «انجمن»
2 عضو
76 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 44
-
آرشیو گالری 24
-
بخشهای دیگر 6
اعضای آنلاین
48 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
تالار جشن هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/27
تولد نقش: 1404/09/28
آخرین ورود: امروز ساعت 19:18
از: یک اتاق مشاوره
پستها:
283

به محض راه افتادن، نسیم سردی از شمال وزید و بلوز مخمل دراکو را نوازش کرد. حالا شاید کمی هم گرد و خاک با خودش آورده بود که لباس وارث خاندان مالفوی، بیزینت نماند.
دراکو ایستاد و به رون نگاه کرد. پیش از آن که وجدانش بخواهد تذکر دهد که رون بیگناه بوده و مشکل از نسیم شمالی بیمبالات است، گویهای آتشین از چشمانش پرتاب شده بودند.
- همهش تقصیر توئه، ویزلی.
رون هم ایستاد. چیزی مجهولالهویه در گوشش خواند که دراکو را به دیوار بکوبد یا در دره بیندازد و اژدها را به صورت کامل نادیده بگیرد؛ اما چهرهی اژدها را به خاطر آورد. میدانست اژدها با وجود آرمانهای دامبلدورانهاش، رفتارش زیاد به دامبلدور شباهت ندارد.
دراکو دستی میان موهای طلایی معطر و تافتزدهاش کشید.
- میدونی چهقدر پول لباسام بود؟ دو هزار گالیون! البته، از ویزلی که سالی شاید ده گالیون به خواب ببینه نمیشه انتظار داشت که...
رون با خودش عهد بسته بود حتی اگر کاسهی صبرش لبریز شد، به سوی دراکو هجوم نبرد و او را تبدیل به راسوی سفید نکند؛ اما دیگر دبهی صبرش هم جا نداشت و برای همین، ناگهان خواست به دراکو حمله کند که چشمش به دمپایی فلور افتاد که همچو الماس میدرخشید؛ البته الماسی که میتوانست صدماتی بسیار جدیتر از یک ضربهی ساده به همراه داشته باشد. لبخندی بر لبش نشاند و مشتش را به قلاف بازگرداند.
- چیزه، دراکو جان، من ازت عذرخواهی میکنم.
دراکو از فرش به عرش رفت. به درختی تکیه کرد و آهی نمایشی کشید.
- میدونی که، لباسهام برام خیلی ارزشمندن، پس دوباره بگو.
رون با نگاه به دمپایی فلور، دبهی صبر دیگری آورد.
- عذرخواهی میکنم.
دراکو خواست دوباره تکرار بخواهد که فلور دمپایی را به سمتش تکان داد.
- اگه نیاین بریم پیش اژدها، از آموزههای ملانی استفاده میکنم.
و برای نشان دادن این که چهقدر بلد است، دمپایی را چرخاند و پیش از آن که به سر کسی اصابت کند، پرید و آن را گرفت.
بقیهی مسیر، مانند آب روانی گذشت که به تازگی به صخرهای برخورد کرده. وقتی به اژدها رسیدند، رون پرسید:
- ولمون می...منظورم اینه که راضی شدین، اژدهای عزیز؟
دراکو ایستاد و به رون نگاه کرد. پیش از آن که وجدانش بخواهد تذکر دهد که رون بیگناه بوده و مشکل از نسیم شمالی بیمبالات است، گویهای آتشین از چشمانش پرتاب شده بودند.
- همهش تقصیر توئه، ویزلی.

رون هم ایستاد. چیزی مجهولالهویه در گوشش خواند که دراکو را به دیوار بکوبد یا در دره بیندازد و اژدها را به صورت کامل نادیده بگیرد؛ اما چهرهی اژدها را به خاطر آورد. میدانست اژدها با وجود آرمانهای دامبلدورانهاش، رفتارش زیاد به دامبلدور شباهت ندارد.
دراکو دستی میان موهای طلایی معطر و تافتزدهاش کشید.
- میدونی چهقدر پول لباسام بود؟ دو هزار گالیون! البته، از ویزلی که سالی شاید ده گالیون به خواب ببینه نمیشه انتظار داشت که...
رون با خودش عهد بسته بود حتی اگر کاسهی صبرش لبریز شد، به سوی دراکو هجوم نبرد و او را تبدیل به راسوی سفید نکند؛ اما دیگر دبهی صبرش هم جا نداشت و برای همین، ناگهان خواست به دراکو حمله کند که چشمش به دمپایی فلور افتاد که همچو الماس میدرخشید؛ البته الماسی که میتوانست صدماتی بسیار جدیتر از یک ضربهی ساده به همراه داشته باشد. لبخندی بر لبش نشاند و مشتش را به قلاف بازگرداند.
- چیزه، دراکو جان، من ازت عذرخواهی میکنم.
دراکو از فرش به عرش رفت. به درختی تکیه کرد و آهی نمایشی کشید.
- میدونی که، لباسهام برام خیلی ارزشمندن، پس دوباره بگو.
رون با نگاه به دمپایی فلور، دبهی صبر دیگری آورد.
- عذرخواهی میکنم.
دراکو خواست دوباره تکرار بخواهد که فلور دمپایی را به سمتش تکان داد.
- اگه نیاین بریم پیش اژدها، از آموزههای ملانی استفاده میکنم.
و برای نشان دادن این که چهقدر بلد است، دمپایی را چرخاند و پیش از آن که به سر کسی اصابت کند، پرید و آن را گرفت.
بقیهی مسیر، مانند آب روانی گذشت که به تازگی به صخرهای برخورد کرده. وقتی به اژدها رسیدند، رون پرسید:
- ولمون می...منظورم اینه که راضی شدین، اژدهای عزیز؟
افرادی که لایک کردند
من نه فرشتهام و نه بدان تظاهر میکنم.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/21
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: امروز ساعت 17:57
از: میان ریگ ها و الماس ها
پستها:
598
شغل
ارشد گریفیندور، کدخدای هاگزمید، جادوکار ویزنگاموت

-اگه به گوش بابام برسه از گوشات آویزونت میکنه ویزلی.
-چرا به بابات نمیگی بیاد نجاتت بده؟
فلور که کم کم داشت حوصله ش از دعواهای مداوم رون و دراکو سر می رفت نگاهی به ساعت طلاییش انداخت و با بی صبری پای راستش رو روی زمین ضرب گرفت.
-توی ماموریت واضح گفته بود که شما دوتا باید با صلح و دوستی برید پیش اژدها، نه با دعوا! اگه با این وضع برید اونجا جفتتون برای شام اژدها تاس کباب میشید و هیچ پاپیونی هم نمیتونه جلوش رو بگیره.
-من با خائنین به اصل و نسب هیچ دوستی ای ندارم!
رون از توهین های دراکو قرمز شده بود و پاپیون صورتی بزرگ توی دستش از خشم می لرزید. چطور میتونست خفت و خواری دوستی با مالفوی رو تحمل کنه؟
اما یه نگاه به زیبایی فلور همه چیز رو از یادش برد. خوشحالی فلور ارزش همه چیز رو داشت.
-هرچی فلور بگه. بیا اینو بزن و بریم زودتر از این مخمصه خلاص شیم. البته تا وقتی فلور هست دیرتر خلاص شدیم هم اشکال نداره.
-هه، با این آیکیوت فکرنکنم بتونی خلاص بشی. شاید اگه اژدها بخورتت اون دنیا خونه بزرگتری داشته باشی ویزلی.
فلور طاقتش طاق شد، تابی به موهای طلاییش داد و جلو رفت و سنجاق پاپیونی رو با خشونت از دست رون گرفت و با فشار سوراخ کننده ای به موهای تافت زده و بی نقص دراکو وصل کرد.
دراکو غافلگیر شد، خواست مقاومت کنه که فلور چیزی از جیبش درآورد و جلوی دراکو گرفت. چیزی که از چوبدستیش هم ترسناکتر بود.
-ببین بچه، من نمیخوام بخاطر دعوای شما دوتا احمقا از مرحله بعد محروم بشم، پس همین الان دستتو میذاری تو دست رون و مثل دوتا دوست پیش اژدها میرید تا راضی بشه. وگرنه...
-این چیزو از جلو چشم من دور کن، دختره نیمه اصیل!
-این چیز اسمش گازگولیه عزیزم. از کلکسیون دمپایی ملانی قرضش گرفتم. گازهای خیلی دردناکی میگیره. نمیخوای که امتحان کنی؟
دراکو ترجیح می داد هرچه زودتر از شر پاپیون صورتی و دمپایی صورتی و اژدهای صورتی خلاص بشه! پس غرغرکنان و با چهره ای عبوس راه افتاد تا با رون پیش اژدها برن و دوستی و مودت بین خودشون رو اعلام کنن و فلور هم مثل یه خواهر بزرگتر با دمپایی در دستش پشت سرشون به راه افتاد.
آیا اژدهایی که مرام دامبلدور داشت اونهارو میپذیرفت؟
آیا میتونستن نشون بدن که به هم اعتماد دارن تا اژدهالدور هم بهشون اعتماد کنه و رازهاشو باهاشون درمیون بذاره؟
در اپیزود بعد خواهید دید...
-چرا به بابات نمیگی بیاد نجاتت بده؟

فلور که کم کم داشت حوصله ش از دعواهای مداوم رون و دراکو سر می رفت نگاهی به ساعت طلاییش انداخت و با بی صبری پای راستش رو روی زمین ضرب گرفت.
-توی ماموریت واضح گفته بود که شما دوتا باید با صلح و دوستی برید پیش اژدها، نه با دعوا! اگه با این وضع برید اونجا جفتتون برای شام اژدها تاس کباب میشید و هیچ پاپیونی هم نمیتونه جلوش رو بگیره.

-من با خائنین به اصل و نسب هیچ دوستی ای ندارم!

رون از توهین های دراکو قرمز شده بود و پاپیون صورتی بزرگ توی دستش از خشم می لرزید. چطور میتونست خفت و خواری دوستی با مالفوی رو تحمل کنه؟
اما یه نگاه به زیبایی فلور همه چیز رو از یادش برد. خوشحالی فلور ارزش همه چیز رو داشت.
-هرچی فلور بگه. بیا اینو بزن و بریم زودتر از این مخمصه خلاص شیم. البته تا وقتی فلور هست دیرتر خلاص شدیم هم اشکال نداره.

-هه، با این آیکیوت فکرنکنم بتونی خلاص بشی. شاید اگه اژدها بخورتت اون دنیا خونه بزرگتری داشته باشی ویزلی.

فلور طاقتش طاق شد، تابی به موهای طلاییش داد و جلو رفت و سنجاق پاپیونی رو با خشونت از دست رون گرفت و با فشار سوراخ کننده ای به موهای تافت زده و بی نقص دراکو وصل کرد.
دراکو غافلگیر شد، خواست مقاومت کنه که فلور چیزی از جیبش درآورد و جلوی دراکو گرفت. چیزی که از چوبدستیش هم ترسناکتر بود.
-ببین بچه، من نمیخوام بخاطر دعوای شما دوتا احمقا از مرحله بعد محروم بشم، پس همین الان دستتو میذاری تو دست رون و مثل دوتا دوست پیش اژدها میرید تا راضی بشه. وگرنه...
-این چیزو از جلو چشم من دور کن، دختره نیمه اصیل!
-این چیز اسمش گازگولیه عزیزم. از کلکسیون دمپایی ملانی قرضش گرفتم. گازهای خیلی دردناکی میگیره. نمیخوای که امتحان کنی؟

دراکو ترجیح می داد هرچه زودتر از شر پاپیون صورتی و دمپایی صورتی و اژدهای صورتی خلاص بشه! پس غرغرکنان و با چهره ای عبوس راه افتاد تا با رون پیش اژدها برن و دوستی و مودت بین خودشون رو اعلام کنن و فلور هم مثل یه خواهر بزرگتر با دمپایی در دستش پشت سرشون به راه افتاد.
آیا اژدهایی که مرام دامبلدور داشت اونهارو میپذیرفت؟
آیا میتونستن نشون بدن که به هم اعتماد دارن تا اژدهالدور هم بهشون اعتماد کنه و رازهاشو باهاشون درمیون بذاره؟
در اپیزود بعد خواهید دید...
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1405/4/9 23:59:46

⚠️خطر برخورد⚠️
جزئیات کاربر
شغل
کیمیاگر

در همین حین، رون به پشت در زندان رسید و زنگوله اش را به صدا درآورد!
دراکو از آن سمت در:
_ کیـــه؟
_ سلام!
_ دست خر!
_ بی شعــ... اممم... بنده رون ویزلی میباشم!
_ برو خودتو اسکول کن! اون رون پدرمشنگ با من چیکار داره؟
_ والا حقیقتش! بنده بعنوان یکی از چهار قهرمان انتخاب شدم و توی مرحله دوم مسابقه باید شما رو نجات بدم! پدراصیل!
_ برو عمه تو نجات بده!
رون که دیگه ازحد عصبانیتش گذشته بود، گفت:
_ تو هم برو اون عمه بلاتریکس سیاه سوخته تو نجات بده!
... بمون اون تو تا اژدها بیاد یه لقمه چپت کنه!
سپس راهش را گرفت تا برود... اما دراکو فریاد زد:
_ وایسا ... وایسا! ... منو با اون اژدهای نفرت انگیز تنها نذار! چندشه! یه جوریه! گاهی اوقات آدمو لیس میزنه!!
رون بادی به غبغب انداخت و پاسخ داد:
_ باریکلا حالا شدی یه پسر خوب! این به نفع دوتامونه!
سپس در زندان را باز کرد و دراکو بیرون آمد. اندکی بعد، رون ادامه داد:
_ حالا بیا جلو تا این پاپیون صورتی رو واست ببندم، خوشگل شی!
دراکو:
_ چی؟ چــی گفتی؟ مگه اینکه از رو جنازه من رد شی!
رون:
_ اوکی پس بمون همینجا تا اینقد اژدهائه لیست بزنه تا جنازه شی! خدافس!
دراکو:
_ وایسا بابا لامصب! آخه پاپیون صورتی واسه چی؟
رون:
_ اژدهائه گفته! گفته باید عشق و علاقه مو بهت نشون بدم تا بذاره از اینجا بریم!
دراکو با اکراه به رون نزدیک شد و چشماشو بست تا این صحنه رقت انگیز را مشاهده نکند که ناغافل صدای پاهایی ظریف و خاص به گوش رسید و سپس رون زیر لب گفت:
_ آه قلبم! کِراشم اومد!
دراکو چشمانش را باز کرد و درکمال ناباوری فلور دلاکور را دید که به سمت آن ها می آمد. فلور مثل همیشه جذاب، فریبنده و دلربا بود و با هر قدم، قلب رون را به تاپ و توپ می انداخت.
دراکو:
_ بابا! فلور تو دیگه اینجا چیکار میکنی؟ اینجا چی خبره؟!
فلور:
_ والا ماموریت مرحله دوم مسابقه س! گفتن باید بیام به یه موهویجی کمک کنم تا یه موطلایی رو نجات بده!
دراکو که گیج شده بود:
_ خب بیا کمک کن!
فلور:
_ اوکی پس لطفا شلوارتو دربیار!
دراکو:
جان؟
رون که غیرتی شده بود:
_ هان؟!
فلور:
_ حقیقتش اژدهائه گفته باید به طریقی عشق و علاقه مو بهت ثابت کنم! منم گفتم بنظرم اگه یه دامن صورتی پات کنی خیلی بهت میاد!
دراکو:
_ لامصب! من پسرم! دامن چیه؟!
فلور:
_ همینه که هست!
دراکو:
_ یدفعه بیاین منو باربی کنید دیگه! پاپیون صورتی و دامن صورتی!!
فلور:
_ آفرین! دقیقا همین تو ذهنم بود! به موهای لَخت و طلاییتم خیلی میاد!
دراکو:
_ اگه دستم به اون اژدهای بیناموس برسه
سپس سعی کرد کمی به خود مسلط شود و گفت:
_ زود اینارو تن من کنید تا از این جهنم بریم بیرون و این لکه ننگ از دامنم ... یعنی از پیشانیم پاک شه!
دراکو از آن سمت در:
_ کیـــه؟
_ سلام!
_ دست خر!
_ بی شعــ... اممم... بنده رون ویزلی میباشم!
_ برو خودتو اسکول کن! اون رون پدرمشنگ با من چیکار داره؟

_ والا حقیقتش! بنده بعنوان یکی از چهار قهرمان انتخاب شدم و توی مرحله دوم مسابقه باید شما رو نجات بدم! پدراصیل!

_ برو عمه تو نجات بده!
رون که دیگه ازحد عصبانیتش گذشته بود، گفت:
_ تو هم برو اون عمه بلاتریکس سیاه سوخته تو نجات بده!
... بمون اون تو تا اژدها بیاد یه لقمه چپت کنه!سپس راهش را گرفت تا برود... اما دراکو فریاد زد:
_ وایسا ... وایسا! ... منو با اون اژدهای نفرت انگیز تنها نذار! چندشه! یه جوریه! گاهی اوقات آدمو لیس میزنه!!
رون بادی به غبغب انداخت و پاسخ داد:
_ باریکلا حالا شدی یه پسر خوب! این به نفع دوتامونه!
سپس در زندان را باز کرد و دراکو بیرون آمد. اندکی بعد، رون ادامه داد:
_ حالا بیا جلو تا این پاپیون صورتی رو واست ببندم، خوشگل شی!
دراکو:
_ چی؟ چــی گفتی؟ مگه اینکه از رو جنازه من رد شی!
رون:
_ اوکی پس بمون همینجا تا اینقد اژدهائه لیست بزنه تا جنازه شی! خدافس!
دراکو:
_ وایسا بابا لامصب! آخه پاپیون صورتی واسه چی؟
رون:
_ اژدهائه گفته! گفته باید عشق و علاقه مو بهت نشون بدم تا بذاره از اینجا بریم!
دراکو با اکراه به رون نزدیک شد و چشماشو بست تا این صحنه رقت انگیز را مشاهده نکند که ناغافل صدای پاهایی ظریف و خاص به گوش رسید و سپس رون زیر لب گفت:
_ آه قلبم! کِراشم اومد!
دراکو چشمانش را باز کرد و درکمال ناباوری فلور دلاکور را دید که به سمت آن ها می آمد. فلور مثل همیشه جذاب، فریبنده و دلربا بود و با هر قدم، قلب رون را به تاپ و توپ می انداخت.
دراکو:
_ بابا! فلور تو دیگه اینجا چیکار میکنی؟ اینجا چی خبره؟!
فلور:
_ والا ماموریت مرحله دوم مسابقه س! گفتن باید بیام به یه موهویجی کمک کنم تا یه موطلایی رو نجات بده!

دراکو که گیج شده بود:
_ خب بیا کمک کن!
فلور:
_ اوکی پس لطفا شلوارتو دربیار!
دراکو:
جان؟
رون که غیرتی شده بود:
_ هان؟!

فلور:
_ حقیقتش اژدهائه گفته باید به طریقی عشق و علاقه مو بهت ثابت کنم! منم گفتم بنظرم اگه یه دامن صورتی پات کنی خیلی بهت میاد!

دراکو:
_ لامصب! من پسرم! دامن چیه؟!

فلور:
_ همینه که هست!

دراکو:
_ یدفعه بیاین منو باربی کنید دیگه! پاپیون صورتی و دامن صورتی!!

فلور:
_ آفرین! دقیقا همین تو ذهنم بود! به موهای لَخت و طلاییتم خیلی میاد!

دراکو:
_ اگه دستم به اون اژدهای بیناموس برسه

سپس سعی کرد کمی به خود مسلط شود و گفت:
_ زود اینارو تن من کنید تا از این جهنم بریم بیرون و این لکه ننگ از دامنم ... یعنی از پیشانیم پاک شه!
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 1 مهر 1405 22:11
از: ایستگاه رادیویی
پستها:
313
شغل
داور دوئل

خلاصه: رون ویزلی، سدریک دیگوری، فلور دلاکور و ویکتور کرام برای شرکت در جام آتش انتخاب شده، توی مرحله دوم باید دراکو مالفوی رو که باهاش دشمنی شدیدی داره از دست اژدهایی که به نظر میاد دامبلدور باشه، نجات بده.
----
- عشقمو بهش نشون بدم؟
اژدها با شنیدن پرسش رون، چشماش رو تنگ کرد و صورتش رو حتی بیشتر به رون نزدیک کرد. رون انتظار بوی مرگ و آتیش رو از نفس اژدها داشت، اما قضاوتش اشتباه بود، و نفس اژدها بوی خوش آبنبات لیمویی میداد. اژدها که با چشماش به عمق وجود رون زل زدهبود، گفت:
- دقیقا فرزندم... عشقتو بهش نشون بده و از اینجا ببرش.
- ولی من و دراکو از هم متنف...
رون متوجه شد که چشمای اژدها قرمز شدن و دود از بینیش خارج شد. اژدها دشمنی و نفرت رو برنمیتابید.
- منظورم اینه که متنفرم انقدر که بهش علاقه دارم اصلا؟ میخوام حتی یه پاپیون صورتی به موهای بلوند خوشگلش ببندم.
- عالی شد فرزندم. همین دیدگاه رو میخوایم اصلا. برو بیارش اینجا، منم ببینمش با پاپیون قشنگش.
رون آب دهانش رو قورت داد، به دهانی که بیموقع باز بشه لعنت فرستاد، و به سمت در رفت.
هر چقدر به در نزدیکتر میشد، صدای دراکوی زندانی شده پشت در رو بهتر میشنید.
- همه اینارو به بابام میگم! بابام پدر همهتونو در میاره! یک یکتون رو به خاک سیاه مینشونه!
----
- عشقمو بهش نشون بدم؟

اژدها با شنیدن پرسش رون، چشماش رو تنگ کرد و صورتش رو حتی بیشتر به رون نزدیک کرد. رون انتظار بوی مرگ و آتیش رو از نفس اژدها داشت، اما قضاوتش اشتباه بود، و نفس اژدها بوی خوش آبنبات لیمویی میداد. اژدها که با چشماش به عمق وجود رون زل زدهبود، گفت:
- دقیقا فرزندم... عشقتو بهش نشون بده و از اینجا ببرش.

- ولی من و دراکو از هم متنف...
رون متوجه شد که چشمای اژدها قرمز شدن و دود از بینیش خارج شد. اژدها دشمنی و نفرت رو برنمیتابید.
- منظورم اینه که متنفرم انقدر که بهش علاقه دارم اصلا؟ میخوام حتی یه پاپیون صورتی به موهای بلوند خوشگلش ببندم.

- عالی شد فرزندم. همین دیدگاه رو میخوایم اصلا. برو بیارش اینجا، منم ببینمش با پاپیون قشنگش.

رون آب دهانش رو قورت داد، به دهانی که بیموقع باز بشه لعنت فرستاد، و به سمت در رفت.
هر چقدر به در نزدیکتر میشد، صدای دراکوی زندانی شده پشت در رو بهتر میشنید.
- همه اینارو به بابام میگم! بابام پدر همهتونو در میاره! یک یکتون رو به خاک سیاه مینشونه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
But now I'm going for my degree
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/17
تولد نقش: 1403/01/17
آخرین ورود: یکشنبه 10 خرداد 1405 12:12
از: وسط دشت
پستها:
212

رون، همیشه با خودش فکر می کرد که عشق، در میون اعضای جبهه سیاه جایی نداره. اینم که میگن عشق توی هر آدمی هست، دوغی بیش نیست که درواقع دروغ بوده اما "ر"ش نوشته نشده. اما این دوغ، حالا به رون نوشونده شده و فهمیده که حتی لوسیوس مالفوی و خانواده اش هم از عشق بی نصیب نیستن.
رون که حالا به دلیل نوشیدن مقدار زیادی دوغ، اسید معده اش بالا زده بود، با مشکل گوارشی به قصد تموم کردن مرحله دوم مسابقه جام آتش، دارالمجانین را ترک کرد.
رونالد ویزلی، قهرمان سوم جام آتش، مرحله دوم خودش رو دوباره شروع کرد. او خودش رو برای رویارویی دوباره با مروپ اژدها آماده کرده بود، اما اثری از مروپ ندید. مروپ حالا مدیر شده بود و مدیریت خیلی سرش رو شلوغ کرده بود. پس محافظت از دراکو رو به یه اژدهای دیگه سپرد.
اژدهای جدید، که یه عینک نیم دایره ای به چشم داشت و با دو میل بافتنی مشغول بافتن یه شال گردن بود، از زیر شیشه عینکش یه نظر رون رو نگاه کرد. رون ویزلی یه گریفیندوری بود و مثل گودریک گریفیندور، از شجاعت قابل توجهی برخوردار بود. پس پشت تخته سنگی پناه گرفت و با صدایی لرزون فریاد زد:
- آهای اژدها. من دوباره اومدم و باید دراکو رو بهم بدی!
اژدها، شال گردنی که میبافت صورتش رو پوشونده بود. شال گردن رو کنار زد و ریش بسیار پر پشتش رو نمایان کرد و سپس خیز بلندی به سمت رون برداشت. رون که اژدها رو نزدیک خودش دید، خودش رو بیشتر پشت تخته سنگ پنهان کرد.
- حالا اگرم نمیخوای میتونی ندی!
ترس، به مشکل گوارشی رون کمک کرده بود و رون به آروغ زدن های پی در پی افتاده بود.اژدها جلو اومد و نگاهی در درون دو مردمک چشم رون انداخت و رون حس کرد الانه که توسط اژدها بغل و له بشه.
- رون، فرزند روشنایی. تو تا به الان، برای اینکه دراکو رو نجات بدی، خیلی زحمت کشیدی! زحمت هایی که باید میکشیدی. زحمت هایی که نباید میکشیدی. حتی زحمت هایی که بقیه دوستان نباید میکشیدن هم، تو کشیدی!
سپس اژدها، به کناری رفت و پشت سرش دری پیدا شد. اژدها به در اشاره کرد و گفت:
- حالا میتونی بری اون یکی فرزند کم فروغ روشنایی رو نجات بدی و با نجات دادنش، عشقتو بهش نشون بدی!
رون که حالا به دلیل نوشیدن مقدار زیادی دوغ، اسید معده اش بالا زده بود، با مشکل گوارشی به قصد تموم کردن مرحله دوم مسابقه جام آتش، دارالمجانین را ترک کرد.
رونالد ویزلی، قهرمان سوم جام آتش، مرحله دوم خودش رو دوباره شروع کرد. او خودش رو برای رویارویی دوباره با مروپ اژدها آماده کرده بود، اما اثری از مروپ ندید. مروپ حالا مدیر شده بود و مدیریت خیلی سرش رو شلوغ کرده بود. پس محافظت از دراکو رو به یه اژدهای دیگه سپرد.
اژدهای جدید، که یه عینک نیم دایره ای به چشم داشت و با دو میل بافتنی مشغول بافتن یه شال گردن بود، از زیر شیشه عینکش یه نظر رون رو نگاه کرد. رون ویزلی یه گریفیندوری بود و مثل گودریک گریفیندور، از شجاعت قابل توجهی برخوردار بود. پس پشت تخته سنگی پناه گرفت و با صدایی لرزون فریاد زد:
- آهای اژدها. من دوباره اومدم و باید دراکو رو بهم بدی!
اژدها، شال گردنی که میبافت صورتش رو پوشونده بود. شال گردن رو کنار زد و ریش بسیار پر پشتش رو نمایان کرد و سپس خیز بلندی به سمت رون برداشت. رون که اژدها رو نزدیک خودش دید، خودش رو بیشتر پشت تخته سنگ پنهان کرد.
- حالا اگرم نمیخوای میتونی ندی!
ترس، به مشکل گوارشی رون کمک کرده بود و رون به آروغ زدن های پی در پی افتاده بود.اژدها جلو اومد و نگاهی در درون دو مردمک چشم رون انداخت و رون حس کرد الانه که توسط اژدها بغل و له بشه.
- رون، فرزند روشنایی. تو تا به الان، برای اینکه دراکو رو نجات بدی، خیلی زحمت کشیدی! زحمت هایی که باید میکشیدی. زحمت هایی که نباید میکشیدی. حتی زحمت هایی که بقیه دوستان نباید میکشیدن هم، تو کشیدی!
سپس اژدها، به کناری رفت و پشت سرش دری پیدا شد. اژدها به در اشاره کرد و گفت:
- حالا میتونی بری اون یکی فرزند کم فروغ روشنایی رو نجات بدی و با نجات دادنش، عشقتو بهش نشون بدی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/11 20:18:26
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/11 23:11:03
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/12 14:11:18
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/11 23:11:03
ویرایش شده توسط جعفر کدوالادر در 1403/2/12 14:11:18
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: امروز ساعت 19:37
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
438
شغل
تاریخنگار دیوان جادوگران

رون وقتی کوچک بود فکر می کرد بدشانس ترین آدم روی زمین است. تا اینکه بزرگ شد و فهمید کاملا درست فکر می کرده.
حالا که کارش به دارالمجانین کشیده شده بود می توانست حس و حال هری را درک کند.
نه اینکه هری دیوانه باشد ها! نه! اشتباه برداشت نکنید.
در واقع رون می توانست بدبختی، دردسر کشیدن، داشتن دوستان آویزان، تحت تعقیب بودن و حتی یتیمی را خوب حس کند.
پسر مو نارنجی در افکارش غرق بود ولی با باز شدن در و ورود شخصی مرموز از فکر بیرون آمد.
فرد مرموز مقابل رون روی صندلی نشست و پرونده ای خاک گرفته را باز کرد و از آنجایی که کمی بی فرهنگ تشریف داشت کل گرد و خاک نشسته روی پرونده را توی صورت رون فوت کرد.
- اههه اههه... آقا درسته ما ویزلی ایم، مو نارنجی ایم، زیادیم، بدبختیم، بی پولیم، با مشنگا و مشنگ زاده ها دوستیم و مظلوم واقع شدیم; ولی این دلیل نمی شه که شما گرد و خاکا فوت کنی بیان سمت من.
- آقای ویزلی مشکل از سمت شما نیست بالاتر هم گفتن بی فرهنگم.
- صحیح.
مرد کش و قوسی به بدنش داد و آماده ی مصاحبه با رون از همه جا بی خبر شد. اگر می پرسید چرا باید در دارالمجانین با آدم مصاحبه کنند باید به عرضتان برسانم، من چه میدانم؟ حتما لازم است دیگر!
- نام و نام خانوادگی؟
- رونالد آرتور ویزلی.
- شهر یا کشور؟
- روم.
- میوه؟
- ریواس... البته یسریا میگن سبزیجاته. پس من میگم رطب.
- رنگ؟
_ نارنجی!
- نارنجی که با ر شروع نشده مشنگ!
- عوضش رنگ مورد علاقه ویزلیاست.
تو ژنای ما الل غالب نارنجیه! حتی خون مونم نارنجیه! تازه می خواستیم تو هاگوارتز یه گروه نارنجی هم درست کنیم...
مرد محکم با مشت روی میز کوبید و رون درجا ساکت شد.
- ساکت شو! داری مسخره بازی در میاری؟
فکر کردی الکیه و هرچی دلت خواست می تونی اینجا بگی؟
... می خوای بهت بفهمونم اینجا قدرت دست کیه؟
رون نمی خواست کسی بهش بفهماند. او دیوانه نبود خودش می فهمید.
- ببخشید
... خودم میدونم قدرت همیشه دست اسنیپه و هر وقت بخواد می تونه از گریف امتیاز کم بکنه.
شاید هم دیوانه بود؟!
به هرحال فقر می تواند روی همه چیز تاثیر بگذارد...
- آفرین خوب گفتی!
حالا یه صفر امتیاز به رنگی که نوشتی بده. منم بیست امتیاز به رنگ خودم میدم... حالا اعتراف کن چی شد که کارت به اینجا کشید.
همین که فرد مرموز این را پرسید بغض رون ترکید و با آب و تاب شروع به تعریف ماجرای زندگی اش کرد. حتی خاطراتی از دوران جنینی، نوزادی اش گفت و به همین دلیل چند شبانه روز پشت سر هم گذشت. در اثر گذر زمان موهایش کمی رشد کرد و چشمانش بسیار پف آلود شد.
بازرس مرموز هم همزمان که به خاطرات رون گوش می کرد چیزی در دفترچه اش می نوشت. او هم انقدر نوشت و نوشت تا دستش شل و سپس کنده شد.
- اینجوری بود که کارم به اینجا کشید.
عه دستتون چی شد؟
- چه داستان تلخی.... مهم نیست. ببین تو رو نقاشی کردم.
سپس عکسی را نشان رون داد که بی شباهت به سوسک نبود.
- سوسک کشیدی؟
من شبیه سوسکم؟
- نه بابا سوسک چی؟ این درست مثل خودت انگله.
انگل اجتماع.
- مردک به من میگی انگل اجتماع؟
بگم...
حرف رون هنوز تمام نشده بود که مردی ناگهان داخل شد و دست بازرس را محکم گرفت و درحالی که داد میزد: "تو چرا دوباره از بخشت فرار کردی و اومدی اینجا؟
" او را کشان کشان بیرون برد.
سپس بازگشت و روبه روی رون نشست.
- آقای ویزلی بابت اشتباه پیش اومده واقعا عذر می خوام. گاهی مریضا از دستمون در میرن و مصیبت هایی پیش میاد. بگذریم... اونطور که شنیدم یسری حرکات نامتعارف از سمت شما دیده شده که خب با پا در میونی آقای لوسیوس مالفوی حل شده. حتما می پرسین چرا جناب مالفوی کمکتون کرده. باید درجوابتون بگم پسر ایشون الان تنها به دست شما نجات پیدا میکنه. برای همین از ما خواستن هر چه سریعتر شما رو آزاد کنیم تا برگردین مسابقه.
مرد این را گفت و دست های رون را باز کرد تا بتواند دوباره به سوژه ی اولیه و مسابقه جام آتش بازگردد.
حالا که کارش به دارالمجانین کشیده شده بود می توانست حس و حال هری را درک کند.
نه اینکه هری دیوانه باشد ها! نه! اشتباه برداشت نکنید.
در واقع رون می توانست بدبختی، دردسر کشیدن، داشتن دوستان آویزان، تحت تعقیب بودن و حتی یتیمی را خوب حس کند.
پسر مو نارنجی در افکارش غرق بود ولی با باز شدن در و ورود شخصی مرموز از فکر بیرون آمد.
فرد مرموز مقابل رون روی صندلی نشست و پرونده ای خاک گرفته را باز کرد و از آنجایی که کمی بی فرهنگ تشریف داشت کل گرد و خاک نشسته روی پرونده را توی صورت رون فوت کرد.
- اههه اههه... آقا درسته ما ویزلی ایم، مو نارنجی ایم، زیادیم، بدبختیم، بی پولیم، با مشنگا و مشنگ زاده ها دوستیم و مظلوم واقع شدیم; ولی این دلیل نمی شه که شما گرد و خاکا فوت کنی بیان سمت من.

- آقای ویزلی مشکل از سمت شما نیست بالاتر هم گفتن بی فرهنگم.

- صحیح.

مرد کش و قوسی به بدنش داد و آماده ی مصاحبه با رون از همه جا بی خبر شد. اگر می پرسید چرا باید در دارالمجانین با آدم مصاحبه کنند باید به عرضتان برسانم، من چه میدانم؟ حتما لازم است دیگر!
- نام و نام خانوادگی؟
- رونالد آرتور ویزلی.
- شهر یا کشور؟
- روم.

- میوه؟
- ریواس... البته یسریا میگن سبزیجاته. پس من میگم رطب.

- رنگ؟
_ نارنجی!

- نارنجی که با ر شروع نشده مشنگ!

- عوضش رنگ مورد علاقه ویزلیاست.
تو ژنای ما الل غالب نارنجیه! حتی خون مونم نارنجیه! تازه می خواستیم تو هاگوارتز یه گروه نارنجی هم درست کنیم...مرد محکم با مشت روی میز کوبید و رون درجا ساکت شد.
- ساکت شو! داری مسخره بازی در میاری؟
فکر کردی الکیه و هرچی دلت خواست می تونی اینجا بگی؟
... می خوای بهت بفهمونم اینجا قدرت دست کیه؟
رون نمی خواست کسی بهش بفهماند. او دیوانه نبود خودش می فهمید.
- ببخشید
... خودم میدونم قدرت همیشه دست اسنیپه و هر وقت بخواد می تونه از گریف امتیاز کم بکنه.شاید هم دیوانه بود؟!
به هرحال فقر می تواند روی همه چیز تاثیر بگذارد...
- آفرین خوب گفتی!
حالا یه صفر امتیاز به رنگی که نوشتی بده. منم بیست امتیاز به رنگ خودم میدم... حالا اعتراف کن چی شد که کارت به اینجا کشید.
همین که فرد مرموز این را پرسید بغض رون ترکید و با آب و تاب شروع به تعریف ماجرای زندگی اش کرد. حتی خاطراتی از دوران جنینی، نوزادی اش گفت و به همین دلیل چند شبانه روز پشت سر هم گذشت. در اثر گذر زمان موهایش کمی رشد کرد و چشمانش بسیار پف آلود شد.
بازرس مرموز هم همزمان که به خاطرات رون گوش می کرد چیزی در دفترچه اش می نوشت. او هم انقدر نوشت و نوشت تا دستش شل و سپس کنده شد.
- اینجوری بود که کارم به اینجا کشید.
عه دستتون چی شد؟- چه داستان تلخی.... مهم نیست. ببین تو رو نقاشی کردم.
سپس عکسی را نشان رون داد که بی شباهت به سوسک نبود.
- سوسک کشیدی؟
من شبیه سوسکم؟
- نه بابا سوسک چی؟ این درست مثل خودت انگله.
انگل اجتماع.- مردک به من میگی انگل اجتماع؟
بگم...حرف رون هنوز تمام نشده بود که مردی ناگهان داخل شد و دست بازرس را محکم گرفت و درحالی که داد میزد: "تو چرا دوباره از بخشت فرار کردی و اومدی اینجا؟
" او را کشان کشان بیرون برد.سپس بازگشت و روبه روی رون نشست.
- آقای ویزلی بابت اشتباه پیش اومده واقعا عذر می خوام. گاهی مریضا از دستمون در میرن و مصیبت هایی پیش میاد. بگذریم... اونطور که شنیدم یسری حرکات نامتعارف از سمت شما دیده شده که خب با پا در میونی آقای لوسیوس مالفوی حل شده. حتما می پرسین چرا جناب مالفوی کمکتون کرده. باید درجوابتون بگم پسر ایشون الان تنها به دست شما نجات پیدا میکنه. برای همین از ما خواستن هر چه سریعتر شما رو آزاد کنیم تا برگردین مسابقه.
مرد این را گفت و دست های رون را باز کرد تا بتواند دوباره به سوژه ی اولیه و مسابقه جام آتش بازگردد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/09/28
تولد نقش: 1401/10/02
آخرین ورود: سهشنبه 1 اردیبهشت 1405 08:05
از: شما به ما چیزی نمی ماسه
پستها:
40

رون با چهره مچاله شده با لب و لوچه آویزان ، خسته و خمیده با آن چشم هایی که از فرط بی خوابی ترک های قرمزی برداشته بود دقایقی به تازه وارد بَشاش که از روی هیجان بی قرار برای گروهبندی بود زل زد و سپس دچار اختلال استرس پس از سانحه گردید؛ تمام اتفاقات کارگاه بار دیگر در ذهنش مرور شد. آن همه متن که بدون اینتر نوشته شده بود و باید آن را می خواند، روز ها بی خوابی، جملات جفنگ و سوژه های آبکی و مزخرف، همه آنها یک دور الا چند دور از جلوی چشمانش رد شد. دیری نگذشت که میز اداریی که بین رون و تازه وارد فاصله انداخته بود شروع به لرزیدن کرد. رون از شدت حملات عصبی ناشی از اتفاقات اخیر شروع به لرزیدن کرده بود، چند تار مو که تازگی روی سرش درآمده بود با لرزش رون اینور و آنور میرفت. کمی بعد، شدت لرزش ها بیشتر شد و رون به عقب رفته و دچار تشنج شدیدی گردید، در همان هنگام قلمی که در دستش گرفته بود و روی کاغذی قرار داشت به سرعت اینور و آنور کرد و خطوطی نامتقارن رسم کرد. به نظر میامد رون چیزی را می خواست به تازه وارد بازگو کند.
_م... مممم... مممیی... می... می... می...
_میتونم برم؟
تازه وارد که فرصت را مناسب دید لبخندی تا بناگوش زد و جهید تا باری دیگر مهر تایید و قلم را بردارد و خود را گروهبندی کرده و مهر تاییدی بر آن زند ولی در همان هنگام رون مچش را محکم با دستش گرفت و باعث شد تازه وارد و رون رخ به رخ شوند و تازه وارد با چهره وحشتناک رون که خشم از سر و رویش میبارید رو به رو شود.
_می... می... میکشمت.
تازه وارد که زهره اش ترکیده بود دستش از دست رون رها کرد و با جیغ و فریاد سعی در فرار کردن از دست او داشت، رون هم هر چه که دستش میامد از قندان جلو میزش گرفته تا کشو های پر از بایگانی ورقه های گروهبندی را به سمت تازه وارد پرت میکرد و دنبالش دور تا دور اتاق میدوید. چند لحظه بعد در اتاق باز شد و شخصی با زونکن(کلاسور) کت و کلفتی در حال ورود به اتاق بود.
_ببخشید در مورد عوض کردن گروه که گفته بودید دلیلتون چیه بنده تمام دلایل رو مدلل و مستند کردم خدمت ش... عذر می خوام مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم... بعدا تشریف میارم.
شخص مذکور با همان سرعتی که قصد ورود به اتاق را داشت با دیدن ورقه های پراکنده روی زمین، کشو های درآمده و شخصی با چند تار مو روی سرش که در حال چپاندن کاغذ در دهان شخص دیگر و کوبیدن پی در پی مهر تایید بر سر و رویش بود برگشت و در را بست. چند دقیقه بعد هئیت مدیره سایت و ناظران و ریش سفیدان وارد اتاق شدند تا رون را از تازه وارد جدا کنند، توانستند، البته با چند مصدوم که به دلیل مشت و لگد های رون در آن میان دچار جراحت شده بودند. با نظر بزرگان تصمیم بر این شد که رون را به تاپیک دارالمجانین لندن ارسال کنند تا یک مورد مطالعه برای سوژه قرار بگیرد و در همانجا بستری شود.
مشکل دیگر پیش آمده این بود که حالا انبوهی از ملت پیگیری که می خواستند از گروهبندی و تغییر گروه خود با خبر شوند در مقابل درب اتاق تجمع کرده بودند، آن شخص زونکن به دست هم با گفتن "این تغییر گروه ما چیشد پس" در به در بدنبال ناظران سایت در راهرو راه افتاده بود.
اژدها هم با مشاهده همه این اتفاقات و حوادث، عذاب وجدان گرفت و به فکر فرو رفت که چه کاری میتواند برای رون بدبخت انجام دهد.
کمی بعد، تاپیک دارالمجانین
پنکه سقفی به آرامی میچرخید و قیژ قیژ میکرد. رون بر روی صندلی با تنگپوش که لباس مخصوص روانی ها بود و غل و زنجیر بسته شده بود و رو به رویش، روی میز، نوشته ای وجود داشت که بیانگر آغاز یک سوژه جدید بود. همچیز در آرامش قرار داشت تا اینکه درب اتاق شروع به باز شدن کرد...
_م... مممم... مممیی... می... می... می...
_میتونم برم؟
تازه وارد که فرصت را مناسب دید لبخندی تا بناگوش زد و جهید تا باری دیگر مهر تایید و قلم را بردارد و خود را گروهبندی کرده و مهر تاییدی بر آن زند ولی در همان هنگام رون مچش را محکم با دستش گرفت و باعث شد تازه وارد و رون رخ به رخ شوند و تازه وارد با چهره وحشتناک رون که خشم از سر و رویش میبارید رو به رو شود.
_می... می... میکشمت.
تازه وارد که زهره اش ترکیده بود دستش از دست رون رها کرد و با جیغ و فریاد سعی در فرار کردن از دست او داشت، رون هم هر چه که دستش میامد از قندان جلو میزش گرفته تا کشو های پر از بایگانی ورقه های گروهبندی را به سمت تازه وارد پرت میکرد و دنبالش دور تا دور اتاق میدوید. چند لحظه بعد در اتاق باز شد و شخصی با زونکن(کلاسور) کت و کلفتی در حال ورود به اتاق بود.
_ببخشید در مورد عوض کردن گروه که گفته بودید دلیلتون چیه بنده تمام دلایل رو مدلل و مستند کردم خدمت ش... عذر می خوام مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم... بعدا تشریف میارم.
شخص مذکور با همان سرعتی که قصد ورود به اتاق را داشت با دیدن ورقه های پراکنده روی زمین، کشو های درآمده و شخصی با چند تار مو روی سرش که در حال چپاندن کاغذ در دهان شخص دیگر و کوبیدن پی در پی مهر تایید بر سر و رویش بود برگشت و در را بست. چند دقیقه بعد هئیت مدیره سایت و ناظران و ریش سفیدان وارد اتاق شدند تا رون را از تازه وارد جدا کنند، توانستند، البته با چند مصدوم که به دلیل مشت و لگد های رون در آن میان دچار جراحت شده بودند. با نظر بزرگان تصمیم بر این شد که رون را به تاپیک دارالمجانین لندن ارسال کنند تا یک مورد مطالعه برای سوژه قرار بگیرد و در همانجا بستری شود.
مشکل دیگر پیش آمده این بود که حالا انبوهی از ملت پیگیری که می خواستند از گروهبندی و تغییر گروه خود با خبر شوند در مقابل درب اتاق تجمع کرده بودند، آن شخص زونکن به دست هم با گفتن "این تغییر گروه ما چیشد پس" در به در بدنبال ناظران سایت در راهرو راه افتاده بود.
اژدها هم با مشاهده همه این اتفاقات و حوادث، عذاب وجدان گرفت و به فکر فرو رفت که چه کاری میتواند برای رون بدبخت انجام دهد.
کمی بعد، تاپیک دارالمجانین
پنکه سقفی به آرامی میچرخید و قیژ قیژ میکرد. رون بر روی صندلی با تنگپوش که لباس مخصوص روانی ها بود و غل و زنجیر بسته شده بود و رو به رویش، روی میز، نوشته ای وجود داشت که بیانگر آغاز یک سوژه جدید بود. همچیز در آرامش قرار داشت تا اینکه درب اتاق شروع به باز شدن کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

رون خوشحال شد. خیلی خوشحال.
در زندگی یک ویزلی زیاد پیش نمی آید که از ته دل خوشحال شود. شاید مثلا وقتی که یک لوبیای اضافه ته سوپش پیدا می کند. یا مادربزرگ پدری صد و چند ساله شان وسط غذا خوردن خوابش می برد و می توانند ته بشقاب او را هم در آورند. یا وقتی به او اجازه می دهند در روز تولدش بادکنک خانوادگیشان را که در سالگرد تولد همه اعضای بالای پانزده سال خانواده باد می کنند، باد کند. البته این شرط سنی دلیل خاصی نداشت. فقط برای این بود که آن ویزلی، احساس خاص بودن بکند.
روز های خاص دیگری هم در زندگی ویزلی ها وجود داشت. مثلا روزی که وارد هاگوارتز می شدند. با خوشحالی از در مدرسه وارد می شدند و بلافاصله با جمله "وای خدای من... یه ویزلی دیگه" این حقیقت که حتی در مدرسه هم چندان خاص و محبوب نیستند، مثل پتک توی سرشان کوبیده می شد. رون در این مورد حتی از بقیه هم بدشانس تر بود. چرا که بعد از فاجعه ای به نام "فرد و جرج" وارد هاگوارتز شده بود و در بدو ورود با انواع سبزیجات گندیده و پاتیل و جاروی مستهلک از او پذیرایی به عمل آمده بود.
با وجود این، رون حالا از ته دل احساس خوشحالی می کرد و چون یاد نگرفته بود این خوشحالی را چگونه بروز بدهد شروع به جفتک انداختن و آفتاب بالانس زدن کرد و کل کارگاه را به هم ریخت.
اژدها که این میزان از بی جنبگی را دید، رون را به سمت در دیگری هل داد.
- حالا نگفتم این بخش تموم شده که. گفتم می تونی بری مرحله بعد این قسمت. کاری که شروع کردی رو باید تموم کنی. برو مرحله بعد... گروهبندی...
رون از در وارد شد و معنی "کاری که شروع کردی رو باید تموم کنی" را فهمید!
تازه وارد پرشور در حالی که بالا و پایین می پرید گفت:
-دوباره سلام. من قراره گروهبندی بشم. می خوام روونا ریونکلاوی باشم که تو هافلپافه و به تالار گریفیندور هم دسترسی داره و ناظر اسلیترینه. من یه تازه وارد باهوش شجاع کوشا و اصیلم که از رنگ های سبز و قرمز و زرد و آّبی عمیقا متنفرم و نمی تونم تحملشون کنم. منو گروهبندی کن!
در زندگی یک ویزلی زیاد پیش نمی آید که از ته دل خوشحال شود. شاید مثلا وقتی که یک لوبیای اضافه ته سوپش پیدا می کند. یا مادربزرگ پدری صد و چند ساله شان وسط غذا خوردن خوابش می برد و می توانند ته بشقاب او را هم در آورند. یا وقتی به او اجازه می دهند در روز تولدش بادکنک خانوادگیشان را که در سالگرد تولد همه اعضای بالای پانزده سال خانواده باد می کنند، باد کند. البته این شرط سنی دلیل خاصی نداشت. فقط برای این بود که آن ویزلی، احساس خاص بودن بکند.
روز های خاص دیگری هم در زندگی ویزلی ها وجود داشت. مثلا روزی که وارد هاگوارتز می شدند. با خوشحالی از در مدرسه وارد می شدند و بلافاصله با جمله "وای خدای من... یه ویزلی دیگه" این حقیقت که حتی در مدرسه هم چندان خاص و محبوب نیستند، مثل پتک توی سرشان کوبیده می شد. رون در این مورد حتی از بقیه هم بدشانس تر بود. چرا که بعد از فاجعه ای به نام "فرد و جرج" وارد هاگوارتز شده بود و در بدو ورود با انواع سبزیجات گندیده و پاتیل و جاروی مستهلک از او پذیرایی به عمل آمده بود.
با وجود این، رون حالا از ته دل احساس خوشحالی می کرد و چون یاد نگرفته بود این خوشحالی را چگونه بروز بدهد شروع به جفتک انداختن و آفتاب بالانس زدن کرد و کل کارگاه را به هم ریخت.
اژدها که این میزان از بی جنبگی را دید، رون را به سمت در دیگری هل داد.
- حالا نگفتم این بخش تموم شده که. گفتم می تونی بری مرحله بعد این قسمت. کاری که شروع کردی رو باید تموم کنی. برو مرحله بعد... گروهبندی...
رون از در وارد شد و معنی "کاری که شروع کردی رو باید تموم کنی" را فهمید!
تازه وارد پرشور در حالی که بالا و پایین می پرید گفت:
-دوباره سلام. من قراره گروهبندی بشم. می خوام روونا ریونکلاوی باشم که تو هافلپافه و به تالار گریفیندور هم دسترسی داره و ناظر اسلیترینه. من یه تازه وارد باهوش شجاع کوشا و اصیلم که از رنگ های سبز و قرمز و زرد و آّبی عمیقا متنفرم و نمی تونم تحملشون کنم. منو گروهبندی کن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1401/03/08
تولد نقش: 1401/03/09
آخرین ورود: پنجشنبه 22 مرداد 1405 21:58
از: جیب ریموس!
پستها:
41

خلاصه: رون ویزلی همراه سدریک و فلور و ویکتور برای شرکت در جام آتش انتخاب شده، و مرحلهی دوم به این شکله که باید دراکو رو که ازش متنفره، از دست اژدهایی که دست بر قضا مادرِ لرده نجات بده. تو این پروسه، اژدها رو عصبانی میکنه و نه تنها اژدها موهاشو میسوزونه، که مجبور میشه بره توی کارگاه داستان نویسی کار کنه. الان یه تازه وارد اومده و داستانشو به رون داده تا براش بخونه. متن تازه وارد اینتر نداره!

رون همه سعیشو میکرد تا متنو بخونه، ولی متن بدون اینتر، خوندنش خیلی سخت بود. تازه وارد پر شور و شوق هم بیخیال نمیشد.
- خوندیش؟
تایید شد؟
برم کلاه گروهبندی؟
برم توی چت باکس دامبل و ولدی رو به دوئل دعوت کنم؟
برم خودمو وارد همه سوژه ها کنم؟
برم؟ برم؟ برم؟...
- متن بدون اینتر به من میدی انتظار داری به این زودی تموم شه؟!
فقط خوندنش یه هفته طول میکشه! 
- پس بهتره زودتر دست به کار شی.
رون میخواست قبول نکنه؛ میخواست برگه رو مچاله کنه و فرو کنه تو حلق تازه وارد و بره مستقیم با اژدها روبرو بشه... ولی با یاد آوری اتفاقی که برای موهاش افتاد، اشک توی چشماش جمع شد و شروع کرد به خوندن. دلش نمیخواست این دو سه تا تار موی تازه رشد کردهشو هم از دست بده...
یک هفته بعد
رون با چشمای قرمز، در حالیکه لبه های کاغذ توی دستش مچاله شده بودن، همچنان مشغول خوندن بود. کاملا مشخص بود که تمام این مدت نخوابیده. توی این مدت، دو سه تا تار موی دیگه هم روی سرش رشد کرده بود و برای نشون دادن وخامت اوضاع، با شلختگی هر چه تمام تر روی صورتش افتاده بود. بالاخره داشت به انتهای متن میرسید... سه خط... دو خط... یه خط...
- بـــــــــــــــالــــــــــــــاخــــــــــــــــــره!
تازه وارد که یه گوشه، از ورقه های داستان های تایید نشده، برای خودش بالش و پتو ساخته بود و صدای خروپفش بلند شده بود، از خواب پرید و با هیجان بیش از پیش، به سمت رون جهید. توی این مدت سر به سر رون نذاشته بود، بلکه داستانش راحتتر تایید بشه. اما همینکه دهن باز کرد تا درباره وضعیت تایید شدنش سوال بپرسه، رون با بالاترین تن صدایی که داشت، روی تازه وارد داد کشید.
- تایید نشد! معلومه که تایید نشد! این مضخرف ترین و وحشتناک ترین و وقت حروم کن ترین داستانی بود که خوندم!
حتی از داستان زمان تازه واردی من بدتر بود!
نه رعایت علائم نگارشی، نه شخصیت درست و حسابی، نه داستانی که با عقل جور در بیاد! چجوری انتظار داشتی تایید بشی؟! 
تازه وارد با چشمای پر از اشک به رون نگاه کرد و وقتی داد و بیدادش تموم شد، برگه ای رو از جیبش در آورد.
- مایه تاسفه... ولی اشکال نداره! من محض احتیاط این یکی رو هم آماده کرده بودم.
رون که از عصبانیت و خستگی نفسش بالا نمیومد، برگه رو از دست تازه وارد گرفت و وقتی چشمش به یه متن طویل بدون اینتر دیگه افتاد، غش کرد. تازه وارد برگه رو از دست رون بیهوش گرفت و مهر تایید گذاشت پای برگهش و خوشحال و خندان بیرون رفت.
اژدها که تمام مدت شاهد این ماجرا ها بود، اشکی که از گوشه چشمش خارج میشد رو پاک کرد.
- خوندن یه متن بدون اینتر کامل... اون یه شوالیۀ واقعیه.
رون ویزلی مجوز رفتن به مرحله بعدی رو داره.

رون همه سعیشو میکرد تا متنو بخونه، ولی متن بدون اینتر، خوندنش خیلی سخت بود. تازه وارد پر شور و شوق هم بیخیال نمیشد.
- خوندیش؟
تایید شد؟
برم کلاه گروهبندی؟
برم توی چت باکس دامبل و ولدی رو به دوئل دعوت کنم؟
برم خودمو وارد همه سوژه ها کنم؟
برم؟ برم؟ برم؟...- متن بدون اینتر به من میدی انتظار داری به این زودی تموم شه؟!
فقط خوندنش یه هفته طول میکشه! 
- پس بهتره زودتر دست به کار شی.
رون میخواست قبول نکنه؛ میخواست برگه رو مچاله کنه و فرو کنه تو حلق تازه وارد و بره مستقیم با اژدها روبرو بشه... ولی با یاد آوری اتفاقی که برای موهاش افتاد، اشک توی چشماش جمع شد و شروع کرد به خوندن. دلش نمیخواست این دو سه تا تار موی تازه رشد کردهشو هم از دست بده...
یک هفته بعد
رون با چشمای قرمز، در حالیکه لبه های کاغذ توی دستش مچاله شده بودن، همچنان مشغول خوندن بود. کاملا مشخص بود که تمام این مدت نخوابیده. توی این مدت، دو سه تا تار موی دیگه هم روی سرش رشد کرده بود و برای نشون دادن وخامت اوضاع، با شلختگی هر چه تمام تر روی صورتش افتاده بود. بالاخره داشت به انتهای متن میرسید... سه خط... دو خط... یه خط...
- بـــــــــــــــالــــــــــــــاخــــــــــــــــــره!

تازه وارد که یه گوشه، از ورقه های داستان های تایید نشده، برای خودش بالش و پتو ساخته بود و صدای خروپفش بلند شده بود، از خواب پرید و با هیجان بیش از پیش، به سمت رون جهید. توی این مدت سر به سر رون نذاشته بود، بلکه داستانش راحتتر تایید بشه. اما همینکه دهن باز کرد تا درباره وضعیت تایید شدنش سوال بپرسه، رون با بالاترین تن صدایی که داشت، روی تازه وارد داد کشید.
- تایید نشد! معلومه که تایید نشد! این مضخرف ترین و وحشتناک ترین و وقت حروم کن ترین داستانی بود که خوندم!
حتی از داستان زمان تازه واردی من بدتر بود!
نه رعایت علائم نگارشی، نه شخصیت درست و حسابی، نه داستانی که با عقل جور در بیاد! چجوری انتظار داشتی تایید بشی؟! 
تازه وارد با چشمای پر از اشک به رون نگاه کرد و وقتی داد و بیدادش تموم شد، برگه ای رو از جیبش در آورد.
- مایه تاسفه... ولی اشکال نداره! من محض احتیاط این یکی رو هم آماده کرده بودم.

رون که از عصبانیت و خستگی نفسش بالا نمیومد، برگه رو از دست تازه وارد گرفت و وقتی چشمش به یه متن طویل بدون اینتر دیگه افتاد، غش کرد. تازه وارد برگه رو از دست رون بیهوش گرفت و مهر تایید گذاشت پای برگهش و خوشحال و خندان بیرون رفت.
اژدها که تمام مدت شاهد این ماجرا ها بود، اشکی که از گوشه چشمش خارج میشد رو پاک کرد.
- خوندن یه متن بدون اینتر کامل... اون یه شوالیۀ واقعیه.
رون ویزلی مجوز رفتن به مرحله بعدی رو داره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیکت در 1401/4/19 10:09:57
ویرایش شده توسط پیکت در 1401/4/19 15:58:02
ویرایش شده توسط پیکت در 1401/4/19 15:58:02
یه بوتراکلِ جذاب 

جزئیات کاربر

رون که از رفتار پسرک، عجیب و غریب تعجب کرده بود... تصمیم بدون حتی نگاه کردن به نوشته پسرک ان را رد کند یا حداقل سنگ اندازی کند... ولی با خودش فکر کرد و گفت: اگه من این کار رو کنم همه باهام قهر می کنن... وقتی همه باهام قهر کنن خانواده ام تردم میکنه... و بعدش وقتی طرد شدم دچار بلای خانمان سوز اعتیاد میشم و ممکنه دست به کار های خلاف بزنم و به اکیپ مواد فروشان چیز بپیوندم و مواد جابجا کنم و تو مرز بگیرنم و اعدامم کنم... بعد که مردم بیان جنازه مو اتیش بزننن و نتیجه این فکر این شد که رون از کار نکرده اش منصرف شود.
-پسرک چرا اینتر نزدی؟!
-من ادم مغروری هستم و از جادوی سیاه خوشم میاد و الان اگه حرف بزنی طلسمت میکنم و تازه به جادو ام اعتقاد دارم.
_
رون که فهمید که اگر جواب منفی بدهد.... طلسم سختی در انتظارش خواهد بود و اگر جواب مثبت دهد گیر ان اژدها بد عنق می افتد... راه فراری نداشت یا اینطور به نظر میرسید.
-پسرک چرا اینتر نزدی؟!
-من ادم مغروری هستم و از جادوی سیاه خوشم میاد و الان اگه حرف بزنی طلسمت میکنم و تازه به جادو ام اعتقاد دارم.
_
رون که فهمید که اگر جواب منفی بدهد.... طلسم سختی در انتظارش خواهد بود و اگر جواب مثبت دهد گیر ان اژدها بد عنق می افتد... راه فراری نداشت یا اینطور به نظر میرسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
