دراکو ایستاد و به رون نگاه کرد. پیش از آن که وجدانش بخواهد تذکر دهد که رون بیگناه بوده و مشکل از نسیم شمالی بیمبالات است، گویهای آتشین از چشمانش پرتاب شده بودند.
- همهش تقصیر توئه، ویزلی.

رون هم ایستاد. چیزی مجهولالهویه در گوشش خواند که دراکو را به دیوار بکوبد یا در دره بیندازد و اژدها را به صورت کامل نادیده بگیرد؛ اما چهرهی اژدها را به خاطر آورد. میدانست اژدها با وجود آرمانهای دامبلدورانهاش، رفتارش زیاد به دامبلدور شباهت ندارد.
دراکو دستی میان موهای طلایی معطر و تافتزدهاش کشید.
- میدونی چهقدر پول لباسام بود؟ دو هزار گالیون! البته، از ویزلی که سالی شاید ده گالیون به خواب ببینه نمیشه انتظار داشت که...
رون با خودش عهد بسته بود حتی اگر کاسهی صبرش لبریز شد، به سوی دراکو هجوم نبرد و او را تبدیل به راسوی سفید نکند؛ اما دیگر دبهی صبرش هم جا نداشت و برای همین، ناگهان خواست به دراکو حمله کند که چشمش به دمپایی فلور افتاد که همچو الماس میدرخشید؛ البته الماسی که میتوانست صدماتی بسیار جدیتر از یک ضربهی ساده به همراه داشته باشد. لبخندی بر لبش نشاند و مشتش را به قلاف بازگرداند.
- چیزه، دراکو جان، من ازت عذرخواهی میکنم.
دراکو از فرش به عرش رفت. به درختی تکیه کرد و آهی نمایشی کشید.
- میدونی که، لباسهام برام خیلی ارزشمندن، پس دوباره بگو.
رون با نگاه به دمپایی فلور، دبهی صبر دیگری آورد.
- عذرخواهی میکنم.
دراکو خواست دوباره تکرار بخواهد که فلور دمپایی را به سمتش تکان داد.
- اگه نیاین بریم پیش اژدها، از آموزههای ملانی استفاده میکنم.
و برای نشان دادن این که چهقدر بلد است، دمپایی را چرخاند و پیش از آن که به سر کسی اصابت کند، پرید و آن را گرفت.
بقیهی مسیر، مانند آب روانی گذشت که به تازگی به صخرهای برخورد کرده. وقتی به اژدها رسیدند، رون پرسید:
- ولمون می...منظورم اینه که راضی شدین، اژدهای عزیز؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
























فکر کردی الکیه و هرچی دلت خواست می تونی اینجا بگی؟
... خودم میدونم قدرت همیشه دست اسنیپه و هر وقت بخواد می تونه از گریف امتیاز کم بکنه.
حالا یه صفر امتیاز به رنگی که نوشتی بده. منم بیست امتیاز به رنگ خودم میدم... حالا اعتراف کن چی شد که کارت به اینجا کشید.
عه دستتون چی شد؟
من شبیه سوسکم؟
بگم...
