جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 بهمن 1403 10:40
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
فیشششششششششش

نامه‌ای از وزارت‌خانه وسط کوچه‌ی دیاگون بین ولدمورت و دامبلدور ظاهر می‌شود و به حرف می‌آید:
«بدینوسیله از آلبوس دامبلدور و لرد ولدمورت دعوت می‌شود جهت انجام تست دی ان ای و مشخص شدن پدر واقعی جونور... چیزه، جونیور به سازمان پزشکی جادویی قانونی مراجعه کنند. بدیهی است عدم مراجعه‌ی هر یک از طرفین حق اعتراض بعدی را از وی سلب خواهد نمود.»

لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور که تا پیش از آن هر یک قسمتی از بچه را گرفته بودند و به سمت خود می‌کشیدند، متوقف شدند و به هم نگاه کردند.

آلبوس گفت: «این بشه‌ی خودمه ولی من پدرش نیستم.»
ولدمورت گفت: «خُب منم پدرش نیستم خودم میدونم برای اینکه پدرش باشم باید چیکار می‌کردم. ولی منظور تو چیه؟!»
لپ‌های آلبوس گل انداخت و گفت: «خُب راستش... باید بگم... پدر این بچه یه نفر دیگه‌س که خیلی برام خاص و عزیزه ولی نمی‌تونم اسمش رو بیارم. ولی بهت قول می‌دم توی تست دی ان ای برنده می‌شم. این بچه دی ان اِی من توشه.»
لرد ولدمورت با اینکه خودش دارک بود و دارک بودن از او نشئت می‌گرفت، کمی طول کشید تا حرف دامبلدور را هضم کند.
- یعنی می‌خوای بگی تو مادرشی؟!
دامبلدور که از نگاه قضاوت‌کننده‌ی لرد عصبی شده بود گفت:

- لامصب اینجا تو به یه بچه کوچیک آواداکداورا زدی نمرده، بعد از اینکه من بتونم بچه بزام تعجب می‌کنی؟! دنیای جادوگریه دیگه خیلی چیزا توش ممکنه اتفاق بیافته...

لرد ولدمورت به زور جلوی خنده‌اش را گرفت و گفت: «باشه باشه... پس بریم آزمایش بدیم تا بهم ثابت بشه تو مادر این بچه هستی. بعدش من مادر این بچه رو...»
دامبلدور بچه را رها کرد و با هر دو دست جلوی دهن ولدمورت را گرفت.
«زشته بچه اینجا رد میشه!»
ولدمورت هم بچه را ول کرد و دست‌های دامبلدور را به زور از روی دهانش برداشت و گفت:
«اه نمی‌ذاری حرفم تموم شه. میگم من مادر این بچه رو عقد می‌کنم که دیگه این بچه مال من هم باشه... دستت چرا یه مزه‌ای می‌داد؟! آخرین بار کجا گذاشته بودی؟!»
حواسشان به بچه نبود که روی زمین غلت می‌زد و از آنها دور می‌شد.

دامبلدور با خنده گفت: «چیزه... به مرلین دستم تمیزه. تازه از دسشویی اومدم. »

لرد ولدمورت جواب داد: «ای مرتیکه کثیف هپلی! اصلاً نظرمان عوض شد. تو را عقد نمی‌کنیم!»
دامبلدور شکلکی درآورد و گفت: «نکن. من خودم نامزد دارم. بابای واقعی این بچه. فقط باید بچه رو گردن بگیره وگرنه نمی‌تونم ازش شوهر دربیارم.»

بچه بیست متر آنطرف‌تر داشت نعره می‌زد و دامبلدور و ولدمورت همچنان داشتند سر اینکه با هم بچه را بزرگ کنند یا نه و اینکه کی برای آزمایش دی ان ای بروند کل کل می‌کردند.

افرادی که لایک کردند

زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم‌خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: دوشنبه 8 بهمن 1403 02:29
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور بچه ای داره که مرگخوارا از یتیم خونه می دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقه مند می شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می ذاره. حالا هم مرگخوارا دنبال بچه می گردن و هم محفلیا. مروپ برای پیدا کردن بچه آش پخته ولی موفق به پیدا کردنش نمیشه چون رزالین و سو بچه رو پیدا کردن.



در همین حین که مرگخوارا دنبال بچه بودن، یه مرگخوار گمنام بی‌اسم و رسم در عمارت ریدلو باز کرد و فریاد زنان توی عمارت اومد.
- بچه رو پیدا کردم! بچه رو پیدا کردم!

همه با شنیدن صدای مرگخوار گمنام بی‌اسم و رسم به سمتش رفتن و حتی براش اسم گذاشتن که دیگه گمنام و بی‌اسم نباشه.

- خب حالا تام ماروولو ریدل جونیور ما کجاست؟
- خب راستش... میدونین... چیزه...
- دِ بگو دیگه!
- تو بغل دامبلدور تو کوچه‌ی دیاگون دیدمشون!

لرد با شنیدن این حرف خونش به جوش اومد و هر چی اسم و رسم به مرگخوار داده بود، پس گرفت و اونو دوباره تبدیل به یه مرگخوار گمنام بی‌اسم و رسم کرد و بعدم صاف تو کوچه‌ی دیاگون تلپورت کرد و دامبلدورو دید که بچه تو بغلش بود و داشت موچی موچیش می‌کرد.
- آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور جونیور کی بودی تو؟ تو آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور جونیور منی، مگه نه؟ نگا حتی چشمای آبیشم به من رفته!

لرد با عصبانیت و قدم‌هایی محکم به سمت دامبلدور رفت.
- خیر! این تام ماروولو ریدل جونیور ماست و کله‌ی کچلش هم به ما رفته!

و بچه در این لحظه دچار بحران هویت شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/11/8 3:27:00
ویرایش شده توسط ترزا مک‌کینز در 1403/11/8 3:27:58
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 17 خرداد 1403 18:35
نمایش جزئیات
آفلاین
با هر قدمی که گابریل برمی‌داشت، صدای قار و قور که از فاصله دوری میومد، توی گوشش بیشتر می‌شد.
و گابریل بالاخره با دیدن صحنه‌ای جلوش متوقف شد.
- اومدم بغلت کنم و ببرمت پیش مامان مروپ.

گوریل عظیمی که جلوش وایساده بود و داشت دیوار بزرگی رو خراب میکرد، با شنیدن و دیدن گابریل متوقف شد و سرش رو با تعجب خاروند.

- تو مگه منبع صدای قار و قور نیستی؟
- آها نه. من خود صدای قار و قورم. دارم دیوار صوتی رو می‌شکنم.
- چرا آخه؟ دعواتون شده؟ الان جفتتون رو بغل میکنم و آشتی‌تون می‌دم.

صدای قار و قور که شدیدا کمبود محبت داشت، شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت. اشکی رو از گوشه چشمش پاک کرد، به این فکر کرد که گابریل رو بغل کنه و یک دل سیر گریه کنه، اما بعد موج بعدی صدای قار و قور اومد زد تو سرش و محوش کرد و دیوار صوتی رو هم ترکوند و از شدت این شکستن دیوار صوتی، گابریل چند متر پرتاب شد که البته توسط سایه الستور فرود نرمی رو تجربه کرد و آسیبی ندید.

بعدش زمین شروع کرد به لرزیدن، و گابریل که داشت از فرود نرمش بلند میشد، متوجه سایه عظیمی که بالای سرش قرار گرفته‌بود شد، و البته شنیدن صدای قار و قور توی فاصله چند سانتی‌متریش، بهش نوید این رو می‌داد که منبع صدا خودش به ستمش اومده.

- گوشنمه. بوی غذا میاد. بهم غذا بدید.

و هگرید با چشمای سیاه و ریز و گرم و مهربونش به گابریل نگاه کرد.

- اتفاقا اون‌طرف مامان مروپ کلی غذا درست کرده.

و گابریل بدون بچه، و همراه با منبع قار و قور به سمت مرگخوارا و مروپ برگشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
رزالین طوری پسرش را به آغوش کشید انگار سالهاست او را ندیده که البته حق هم داشت اکثر اوقات او را هنگام خوابیدن تماشا کرده بود.
سو چشمی گرداند و فهمید اینجا هم خبری از بچه نیست.

چندی آن طرف تر پیش دیگر مرگخواران درحال جست و جو...


-عزیز مامان دوران طفولیتش وقتی بوی غذاهام به مشامش میخورد تو چشم بهم زدنی پیداش میشد. واسه همین میگم یه اجاقی بنا کنید روش یه آش بادمجون بذارم بوش پخش بشه خودش پیداش میشه.
-آخه زن آش بامجووون؟ دفعه آخری که گذاشته بودی من سه هفته رفتم کما. میخوای از لونه بکشیش بیرون یا فراریش بدی؟
-تو آخه از مادری چی سرت میشه؟ طبع بچه هارو من میشناسم. عاشق چیزای متنوع و رنگارنگن.
-خب اینهمه خوراکی پیتزا، مارشمالو، چیپس ....
-یه لحظه وایسا تو باز دوز امروزت افت کرده، زده به سرت. وایسا یه قطره از این و یه قاشق از این بیا یه قاشق از این غذا بخور اگه بد بود نمیخواد دیگه بقیه راهو بیای برگرد خونه.
-
-خب خوبه فعلا یه ساعتی غر نمیزنه.

-جونیور مامان میبینی برات چه آشی پختم؟
مروپ درحال هم زده دیگ بزرگ با باد بزنی در دست بوی غذا را به این طرف و آن طرف پخش میکرد.

نیم ساعت بعد...


از کمی آن طرف تر صدای قار و قور شکمی شنیده شد.
-بانو فکر کنم خودشه.
گابریل با پچ پچی این را در گوش مروپ گفت و آهسته آهسته به منبع صدا نزدیک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اردیبهشت 1403 15:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور بچه ای داره که مرگخوارا از یتیم خونه می دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقه مند می شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می ذاره. حالا هم مرگخوارا دنبال بچه می گردن و هم محفلیا. حالا از یه جایی صدای گریه بچه میاد...


سو، خوشحال از این که بلاخره بچه پیدا شده و نیاز نیست دیگر به این در و آن در بزند و از این سو به آن سو دنبال بچه بگردد، با شلنگ تخته به سمت منبع صدا رفت و وقتی به نظر می رسید سختی ها تمام شده، با رزالین که شاخه گل رزی به سمتش گرفته بود مواجه شد.

- این گلو از باغچه خونه گریمولد چیدم، می خواستم با کلی عشق و محبت بدمش به اولین مرگخواری که جلوم سبز شه تا به راه روشنایی هدایتش کنم.

سو انبار ذهنش را به دنبال معنی کلمات "عشق"، "محبت" و "روشنایی" جست و جو کرد، اما به جز تعدادی مگس نصیبش نشد. به هر حال، او مرگخوار بود و این کلمات، برایش تعریف نشده.

- چرا تعلل می کنی؟ بگیرش مامان جان!

سو در حالی که با "مامان جان" گفتن رزالین، یاد مروپ و "شفتالوی مامان" گفتن هایش افتاده بود و می ترسید پس از گل، سعی کند یک طالبی را در بینی اش فرو کند، گل را گرفت و گفت:
- اممم... ممنون، می شه بهم بگین...

سو نتوانست ادامه جمله اش را بگوید، زیرا رزالین با دیدن پسرش(که به طور استثنایی، کاملا بیدار بود،) دویده و محکم او را در آغوش کشیده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: یکشنبه 20 اسفند 1402 15:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سو لی که دست‌وبالش سبک‌تر بود زودتر به خود جنبید و کلاه خود را بوم‌رنگ‌وار به پشت دیوار پرتاب کرد و صدای "آخ"ای از آن سمت منعکس شد.

سو، از این سو به آن سو، خود را به منبع صدا رساند و با جوزفین مواجه شد که داشت کنار باغچه‌ خاک‌بازی می‌کرد و زیرلب چیزی می‌گفت:
- اگه من گندم بودم، سبزه می‌شدم، دو هفته بعد می‌خشکیدم، خاک می‌شدم. از توی خاک گُل درمی‌اومد، من تو شهد گل بودم. زنبوره می‌اومد شهدم رو می‌مکید و ازش عسل می‌ساخت، ملکه‌شون عسل می‌خورد و زنبور کارگر می‌زائید، زنبور کارگر می‌شدم، وزغی از ناکجا من رو می‌دید، شام یا ناهارش می‌شدم. مار خوش‌خط‌ و خالی می‌خزید، وزغه رو درجا می‌قاپید، می‌بلعیدش. زهرماری می‌شدم عین عسل! هرکی کار داشت به کارم، می‌نداختمش توی هچل.

کرمی از توی خاک درآورد و دور چوب‌دستی‌اش پیچاند. کرم تبدیل به شکلات شد. جوزفین نگاهی به بالا انداخت و از سو پرسید:
- تاحالا ازینا خورده بودی؟
- نه.
- سیب از چوب‌لباسی چیده بودی؟
- نه.

جوزفین از سو رو برگرداند و کرم شکلاتی را در جیب چپاند تا بعداً به لوپین نشان بدهد. با لبخندی رؤیایی به نقطه‌ای نامعلوم در دوردست خیره شد.
- اگه یه شترمرغ داشتم، سوار گردنش می‌شدم و می‌رفتم مصر!

سو که می‌دید جوزفین به‌عمد یا غیرعمد مشغول پرت‌کردن حواسش بوده، بی‌توجه به عرضیات او کلاهش را روی سر محکم کرد و چشم در اطراف گرداند تا سرنخ تازه‌ای ببیند.

از جایی صدای گریه‌ی بچه می‌آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1402 22:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه تا انتهای پست117:
دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌ خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌ شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ ذاره. ولی بچه گم می شه و مرگخوارا میرن دنبال بچه بگردن. همزمان حفلیا هم دنبال بچه‌ن برای همین زیر یه بوته مخفی شدن. سو لی متوجه سر و صدای محفلیایی که قایم شدن می‌شه و سراغ بوته میره.
*توجه: لطفا سوژه را از پست 118بخوانید.


با کنار رفتن بوته ها حقیقت مانند خورشیدی از پشت ابر بیرون آمده، آشکار شد.
حالا سو لی چوبدستی به دست مقابل جمع کثیری محفلی ایستاده بود.

- مالی، بچه رو بردار و فرار کــــــــــن!من جلوشو می‌گیرم! تو فقط بچه رو بردار و فرار کن!

آرتور این ها را فریاد زد و خودش را سپر مالی کرد. مالی هم به هول و ولا افتاد و نگاهی به فرزندانش انداخت که هرکدام در گوشه ای برای خودشان ایستاده بودند. پس با عجله شروع به دویدن کرد تا بتواند آنها را جمع آوری کند. در وهله‌ی اول سراغ جینی رفت و آن را زیر بغل زد. بعد با سرعت سمت رون دوید.

- ببینید چه می کنه این مالی!

یوآن که فاز گزارشگری اش گل کرده بود با هیجان وضعیت مالی را شرح داد:
- حالا با عجله به سمت فرد میره اونم درحالی که جینی و رون رو حمل می کنه! شیر مادر و نان پدر حلالت قهرمان!

بقیه هم که با گزارش های یوآن سرحال آمده بودند شروع کردند به تشویق های بیشتر مالی. این وسط هم از محفلی ها با انواع شکلات های ریموس پسند پذیرایی می شد تا یک وقت مرلینی نکرده انرژی شان برای تشویق نیفتد!
- ایول مالی ادامه بده!
- دود دورو دو دود مامان مالی!
- یکو یکو یک، دو و دو و دو، سه و سه و سه مسابقه‌ی محفله!

مالی که حالا چهار فرزند خود را روی دوشش گذاشته بود و به آهستگی یک لاکپشت حرکت می کرد؛ دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که شکلاتی خیلی بزرگ در دهانش چپانده شد. ریموس با مهربانی لبخندی تحویل مالی داد. او دوست داشت طعم شکلات های خوشمزه اش را به همه بفهماند.

ولی مالی متاسفانه در شرایطی نبود که بتواند شکلات بخورد. پس شکلات ریموس را... قورت داد! بله قورت داد! نکند انتظار داشتید تُفش کند؟ خیر سرش مادر بود و الگوی بچه هایش! شما که مادر نیستید این ها را بفهمید.

بنابراین شکلات را بلعید و درحالی که شکلات به صورت افقی در گلویش گیر کرده بود پرسید:
- کسی پرسی رو ندیده؟
- مامان، پرسی رفته هاروارد درس بخونه. گفت من تو این مملکت با هاگوارتز رفتن هیچی نشدم. در نتیجه فرار مغز ها کرد!

مالی زیر فشار شنیدن این خبر، کمرش بیشتر خم شد.
البته شاید پریدن همزمان چارلی و بیل روی کولش، هم در این خم شدن چندان بی تاثیر نبود.
کمر مالی خم و خم و خمتر شد. و پاهایش تاب آن همه خمودگی را نیاورد و ناگهان برج ویزلی های سوار بر مادر، فرو ریخت.
ولی مالی سقوط را قبول نکرد!

با قدرت بپا خاست! او چیزی را فهمیده بود که کسی نمی دانست! با عجله سمت شوهرش دوید...
و سپس او را زیر بغل زد و فرار کرد!
مالی فهمیده بود نیازی نیست این همه بچه را با خود ببرد. آرتور را با خود می برد و بعد هر چقدر دلشان می خواست بچه می آوردند. تازه آرتور مثل رون غذای زیادی نمی خورد و برای مالی صرفه‌ی اقتصادی داشت.

- مالی ولم کن! بابا عزیزم بهت گفتم بچه رو بردار! چرا منو برداشتی آخه؟
- آرتورم تو سبکتر از بچه هایی! تازه ما با هم...
- بچه های خودمونو نگفتم که! بچه ای که اسمشونبر دنبالشه رو می گم! نگاه کن! همین الان رفت پشت اون دیوار!

همین موقع سرهای محفلی ها و سو لی (که مدتی با تعجب درحال تماشای اعضای محفل بود) به سمت دیوار مذکور چرخید. و آنها توانستند دنباله ی ردای کوچکی را که پشت دیوار محو می شد، ببینند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1402/11/24 23:20:05
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 بهمن 1402 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بوته سخنگو به شدت جلب توجه کرده بود.
سو با تردید نگاهی به بوته انداخت و پرسید:
- گفتی کی بود؟
- میو میو!
- الان تو گربه ای؟
- په نه په تسترالم!:: گربم دیگه! ببین دارم میو میو می کنم.

رون با عصبانیت این ها را گفت و دوباره میو میو کرد. واقعا برای لرد بخاطر داشتن چنین مرگخوارهایی متاسف بود که حتی نمی توانستند فرق بین صدای گربه و تسترال را تشخیص دهند.

سو لی زیرلب آهانی گفت و از گربه‌ی مخفی شده در بوته تشکر کرد که برای اثبات گربه بودنش به زبان انسان ها حرف می زند.
- خواهش می کنم. ما اینیم دیگه!

رون که نقشه اش گرفته بود لبخندی دندان نما زد و به خودش مغرور شد.
آن طرف بوته ها سو لی درحالی که آرام آرام داشت به بوته نزدیک می شد گفت:
- به زبانای دیگه هم می تونی حرف بزنی؟

رون جو زده جواب داد:
- معلومه که می تونم!
- اسم چند تا از زبونایی که بلدی رو بگو.

سولی حالا بالای سر بوته ایستاده بود و موهای قرمز ویزلی ها را می دید. اما رون که حواسش به او نبود همینطوری ادامه میداد:
- زبون مصری، اسپانیایی، پرتغالی، لیمویی، سوپ پیازی... حتی داشتم زبون باگتی (فرانسوی) یاد می گرفتم که هری باز زخمش... آخ! چرا میزنی نامرد؟

قبل از اینکه رون بتواند ضربه ای را که به پهلویش خورده بود، تلافی کند، سولی با حرکت چوبدستیش بوته ها را کنار زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 تیر 1402 01:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- جونور! هوی جونور کجایی؟

بلاتریکس درحالی که دستانش را دور دهانش قرار داده بود، داشت تام مارولو جونیور را صدا می کرد.
یه عده مرگخوار هم مانند جوجه اردک مطیعانه او را دنبال می کردند. صدای بلندش کل قصر را می لرزاند.

- جونور کجایی؟
- بلا ببخشید تو کارت دخالت می کنم. ولی چرا بچه رو اینجوری صدا می کنی؟
- چون اسمش اینه.
- جسارتا اسمش جونیوره. اینجوری که تو داد میزنی بچه می ترسه.با بچه باید با لطافت برخورد کرد.

کلمه ی " لطافت" چندین بار در سر بلاتریکس اکو شد و موتور های جستوجو گر مغز او شروع به جستجو کردند.
اما هر چه گشتند چیزی درمورد "لطافت و لطیف بودن " پیدا نکردند. این کلمه برای ذهنش تعریف نشده بود.

- اصلا اگه بلدی خودت برو دنبال بچه بگرد! همه تون پراکنده بشین و تک تک دنبال جونو... جونیور بگردین.

همه مرگخوران فوری متواری شدند و هر کدام به سمتی رفت.
نارلک، آیلین و لینی هوا را پوشش می دادند. نجینی راه های آبی و لوله های فاضلابی و بقیه راه های زمینی را.
در این بین رودولف خواست ساحره های باکمالات را پوشش دهد که توسط بلاتریکس شناسی و منهدم شد.

- من برم تو رو بگردم؟
- خیر سو! تو همین حیاطو بگردی کافیه.

سولی که نا امید شده بود با پایش سنگی را که سر راهش بود شوت کرد.
سنگ رفت و رفت تا به بوته ای خورد.

_ آخ!
_ صدای چی بود؟
- هیچی گربه بود. میووو!

بوته سخنگو به شدت جلب توجه کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
ارسال شده در: جمعه 9 دی 1401 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران خوشحال از اینکه توانسته بودند از این مهلکه به خوبی گذر کنند و دو نیمه رودولف را کنار هم قرار دهند، می خواستن در پوست خود نگنجند و کمال خرسندی را نشان دهند اما یادشان آمد آن جن که به جعل منسوبش کرده بودند به فرزند یتیم دامبلدور، باید بیاید و رودولف را بهم بچسباند و دیگر وقتی نبود به چگونگیش فکر کنند. پس چسب یک،دو،سه ای را ورداشتند و به دو نیمه مالیدند؛ به جن آموزش دادند چه کند و با رودولف هماهنگ کردند بطور دقیقی بچسبد.

_تام ماروولو جونیور را بیاورید رودلف را بچسباند.

جمعیت مرگخوار جن را به جلو هل دادند و رودولف نیز در موقعیت مناسبی قرار گرفت.
جن دو دستش را به طرف رودولف بالا آورد و تکان تکان داد.
_آلمتصلکانکتوس.
_وای باور نکردنیه! دارم بطور معجره آسا و باور نکردنیی بهم میچسبم. مرلین کرمت را شکر.

دو تیکه رودولف دور هم میچرخیدن و ادا اصول در می آوردند و بهم نزدیک میشدند تا در نهایت بهم چسبیدند و لبخند گشادی از طرف رودولف تکمیل شده به لرد تقدیم شد.
_خیلی خب، از آنجایی که شما خیلی مانده اید تا لیاقت و کفایت و وفاداریتان در حد ما و تاریکی اثبات گردد و شب تا صبح باید برای اثبات شایستگی خود سگ دو بزنید، ما به شما اجازه میدیم فرزند خوانده ما باشید و مرگ را بخو ...

لرد در حال سخنرانی بود که ناگهان نیمی از رودولف، وا شده، نقش زمین شد. مرگخواران که عرق شرم بر پیشانیشان نشسته بود تنها میتوانستند لبخند مصنوعیی را به لرد هدیه کنند.

_صبر کنید ببینیم، این چرا وا رفت؟

لرد بلافاصله وارد عمل شده، سر تا پای جن را گشته تا ببیند چه کاسه ای زیر نیم کاسه اشان است؛ در نهایت کلاه را از سر جن ورداشته و گوش های نوک تیزش بیرون میزند. با همان چهره خشمگین که طرف جن گرفته بود، روبه مرگخواران برگشت و مرگخواران جوابی جز لبخند و شرم نداشتند. همان موقع لرد دو نیمه رودولف را گرفته و بهم گره میزند.
_نمیدانیم چه بلایی سر تام ماروولو جونیور آورده اید، فقط اگه تا چند ساعت دیگر در خدمتمان نیاوریدش، همتان را همینگونه گره میزنیم

مرگخواران آب دهنی قورت دادند و به همراه رودولف گره خورده که نمیدانست چه گناهی کرده که این همه بلا باید سرش بیاید، رفتند تا ببینند چه خاکی باید به سرشان بریزند.

آنطرف تر، در بوته های نزدیک خانه ریدل ها

چندی از محفلیون در بوته ها استتار کرده بودند، رون دوربین شکاری اش را به پایین آورد و بی سیمی را نزدیک دهانش کرد.
_از ققنوس پُر عشق به ققنوس پُر روشنایی، از ققنوس پر عشق به ققنوس پر روشنایی. سوژه روئیت شد پروفسور دامبلدور، سوژه جن از آب درآمد پروفسور دامبلدور.
_ققنوس پُر روشنایی حرف میزنه. بابا جان تا حالا با خودت فکر کردی چرا این اسامی رمزیو گذاشتیم؟  قرار نبود کسی مستقیم خطاب بشه بابا جان. حالا بگذریم، هرچه سریعتر دامبلدور جونیور رو پیدا کنید.
_دریافت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!