کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
68
نفر همین الان آنلایناند
51 نفر در «انجمن»
2 عضو
66 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 51
-
آرشیو گالری 10
-
بخشهای دیگر 3
اعضای آنلاین
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مغازهی بورگین و بارکز
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/20
تولد نقش: 1400/04/01
آخرین ورود: جمعه 21 فروردین 1405 23:08
از: پشت ویترین
پستها:
269

ایوان به سرعت میدوید و از مرگخوار و البته بلاتریکس دور میشد.
- یا مرلین! خودت کمکم کن. من هنوز جوون... نه! یعنی هنوز کلی آرزو دارم.
ایوان توی همین فکر ها بود که پاش به سنگی گیر کرد و با سر به زمین خورد.
به سرعت از جاش بلند شد و با اینکه از شدت درد حس میکرد بخش هایی از بدنش دیگه وجود ندارن به راهش ادامه داد.
پشت سرش مرگخوارها به رهبری بلاتریکس و هکتور به سمتش میومدن.
هکتور که میخواست افتخار دستگیری ایوان نصیبش بشه هرچی که دم دستش میومد رو به سمت ایوان پرت میکرد ولی از اونجایی که مدام در حال ویبره زدن بود توانایی هدفگیریش در حد صفر بود.
البته فقط هکتور نبود که میخواست این افتخار رو نصیب خودش کنه. از سمت هر کدوم از مرگخوار ها انواع طلسم ها و اشیا مختلف از قبیل کروشیو، لنگه کفش، سنگ، چوب، آهن آلات، ضایعا... نه ولش کنین.
خلاصه که ایوان داشت بین چیزایی که به طرفش پرت میشد جاخالی میداد و پیش میرفت که یکدفعه صدای کوسه توجه همه رو به خودش جلب کرد.
- امم... فکر کنم همتون دنبال یه همچین چیزی باشین. درست نمیگم؟
کوسه درست روی نقطهای که ایوان بخت برگشته زمین خورده بود وایستاده بود و تیکه استخونی رو توی دستش گرفته بود.
استخونی که خیلی شبیه فک انسان بود.
- آااااا... آااا...
صدا از سمت ایوان میومد.
همه به سمت ایوان برگشتن، با جای خالی فکش مواجه شدن و بعد دوباره به کوسه نگاه کردن. بعد از چند بار تکرار پیاپی این حرکت لخندی روی صورت مرگخوار ها و کوسه نشست.
- هنوز معاملمون پابرجائه؟
کوسه خیلی خوشحال به نظر میرسید.
- یا مرلین! خودت کمکم کن. من هنوز جوون... نه! یعنی هنوز کلی آرزو دارم.
ایوان توی همین فکر ها بود که پاش به سنگی گیر کرد و با سر به زمین خورد.
به سرعت از جاش بلند شد و با اینکه از شدت درد حس میکرد بخش هایی از بدنش دیگه وجود ندارن به راهش ادامه داد.
پشت سرش مرگخوارها به رهبری بلاتریکس و هکتور به سمتش میومدن.
هکتور که میخواست افتخار دستگیری ایوان نصیبش بشه هرچی که دم دستش میومد رو به سمت ایوان پرت میکرد ولی از اونجایی که مدام در حال ویبره زدن بود توانایی هدفگیریش در حد صفر بود.
البته فقط هکتور نبود که میخواست این افتخار رو نصیب خودش کنه. از سمت هر کدوم از مرگخوار ها انواع طلسم ها و اشیا مختلف از قبیل کروشیو، لنگه کفش، سنگ، چوب، آهن آلات، ضایعا... نه ولش کنین.
خلاصه که ایوان داشت بین چیزایی که به طرفش پرت میشد جاخالی میداد و پیش میرفت که یکدفعه صدای کوسه توجه همه رو به خودش جلب کرد.
- امم... فکر کنم همتون دنبال یه همچین چیزی باشین. درست نمیگم؟
کوسه درست روی نقطهای که ایوان بخت برگشته زمین خورده بود وایستاده بود و تیکه استخونی رو توی دستش گرفته بود.
استخونی که خیلی شبیه فک انسان بود.
- آااااا... آااا...
صدا از سمت ایوان میومد.
همه به سمت ایوان برگشتن، با جای خالی فکش مواجه شدن و بعد دوباره به کوسه نگاه کردن. بعد از چند بار تکرار پیاپی این حرکت لخندی روی صورت مرگخوار ها و کوسه نشست.
- هنوز معاملمون پابرجائه؟
کوسه خیلی خوشحال به نظر میرسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

درسته که لینی رو زندانی کرده بودن و بعد به خاطر وراجی اسکورپیوس، به داخل استخر انداخته بودنش. اما خب، فراموش کرده بودن چوبدستی مینیاتوریش رو از دستش بگیرن. بنابراین لینی بعد از عملیات نجاتی که خودش برای خودش ترتیب میده، بالبالزنان از استخر بیرون میاد و چیزی رو میبینه که باید ببینه! بله درست دیدین، باید ببینه. اشتباه تایپی نبود. 
- بلا بلـ...
- تو یکی ساکت شو!
- اما آخه بلا...
- گفتم حرف نزن.
- ولی ایو...
- هرکی اینو ساکت کنه تا نیم ساعت از خشم من در امانه!
هکتور فقط معجونساز نبود. بلکه فرصتطلب هم بود! پس به سرعت با جهشی خودشو به لینی میرسونه و اونو تو جیباش میذاره. اما این پایان صفتهای بیانتهای هکتور نبود. هکتور پررو هم بود!
- بعنوان فرمانده عملیات ازتون میخوام اموالتون رو تقدیم کوسه کنین و ایشون رو تا بیرون خانه ریدل همراهی کنین.
قبل از این که مرگخواران بخوان اعتراضی به فرمان وارده بکنن، تری به نکته مهمی پی میبره. خب البته که وقتی مالی برای تقدیم کردن نداشته باشی و خودت فروشی باشی، دغدغهت به جای این فرمان چیز دیگهای خواهد بود!
- وایسین ببینم... این کوسههه یهو چش شد که راضی شد از ایوان بگذره؟ مشکوک میزنه.
کوسه بسیار صاف و ساده و بیآلایش بود و دروغ گفتن تو کارش نبود.
- خب آخه ایوان داره فرار میکنه.
این جمله همانند پتکی محکم بر فرق سر تکتک مرگخواران فرود میاد. لینی از فرصت استفاده میکنه و کلهشو از تو جیب هکتور بیرون میاره.
- منم دقیقا میخواستم همینو بگم که بلا نذاشت. اوناهاش! داره از پرچینا میره بالا!
به محض خارج شدن این جمله از دهن لینی، مرگخواران به صورت اتوماتیکوار به سمت پرچینها میدوئن!

- بلا بلـ...
- تو یکی ساکت شو!
- اما آخه بلا...
- گفتم حرف نزن.
- ولی ایو...
- هرکی اینو ساکت کنه تا نیم ساعت از خشم من در امانه!
هکتور فقط معجونساز نبود. بلکه فرصتطلب هم بود! پس به سرعت با جهشی خودشو به لینی میرسونه و اونو تو جیباش میذاره. اما این پایان صفتهای بیانتهای هکتور نبود. هکتور پررو هم بود!
- بعنوان فرمانده عملیات ازتون میخوام اموالتون رو تقدیم کوسه کنین و ایشون رو تا بیرون خانه ریدل همراهی کنین.

قبل از این که مرگخواران بخوان اعتراضی به فرمان وارده بکنن، تری به نکته مهمی پی میبره. خب البته که وقتی مالی برای تقدیم کردن نداشته باشی و خودت فروشی باشی، دغدغهت به جای این فرمان چیز دیگهای خواهد بود!
- وایسین ببینم... این کوسههه یهو چش شد که راضی شد از ایوان بگذره؟ مشکوک میزنه.

کوسه بسیار صاف و ساده و بیآلایش بود و دروغ گفتن تو کارش نبود.
- خب آخه ایوان داره فرار میکنه.

این جمله همانند پتکی محکم بر فرق سر تکتک مرگخواران فرود میاد. لینی از فرصت استفاده میکنه و کلهشو از تو جیب هکتور بیرون میاره.
- منم دقیقا میخواستم همینو بگم که بلا نذاشت. اوناهاش! داره از پرچینا میره بالا!

به محض خارج شدن این جمله از دهن لینی، مرگخواران به صورت اتوماتیکوار به سمت پرچینها میدوئن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/04/24
تولد نقش: 1400/04/24
آخرین ورود: پنجشنبه 9 مهر 1405 19:20
از: دست حسودا و بدخواها!
پستها:
418

همگی ساکت شدند. دیگر دیر شده بود و کوسه از چیزی که نباید با خبر میشد اطلاع پیدا کرده بود و حالا با دندان هایی که مشغول سوهان کشیدن آن بود مقابل مرگخواران ایستاده بود و ورودی در را به اشغال خود در آورده بود تا نگذارد بعد یک پیمان درست حسابی مرگخواران از آنجا رد شوند و بتواند از این طریق به دوست خودش برسد.
بلاتریکس همانطور که با قیافه ترسناک و حالا عصبانی اش لینی را نگاه می کرد با حرکتی فرز و سریع لینی را قاپید و درون قفس انداخت و با نگاه به مرگخواران به آنها فهماند عاقبت نافرمانی چیزی خوبی نیست و بعد و با نگاه ترسناک تری به کوسه گفت:
- من با هیشکی معامله نمی کنم واگه تا چند ثانیه دیگه از جلوم نری کنار اتفاق بدی واست میوفته.
- نه.
ظاهراً کوسه ظرفیت جواب نه بلاتریکس را نداشت و تهدید های او رویش تاثیر نداشته و حالا با کمال سر سختی بیشتر در را مسدود تر کرده بود.
اسکورپیوس که فرصت را مناسب رونمایی از ویژگی هایش دید خودش را از ته جمعیت رساند و با قیافه ای که معلوم بود از از این اتفاق خوشحال است رو به جمعیت کوسه و مرگخواران کرد و گفت:
- من یه معامله بهتر سراغ دارم! بهتر نیست بجای این ایوان پلاستیکی و استخوانی یه چیز بهتر داشته باشی؟ مثل بالشت سدریک یا کلاه سو و یا یه چیزی از همه ی اموال ما مرگخوارا ؟
مرگخواران نگذاشتند حرف اسکورپیوس تمام شود که او را گرفتند و پیچیدند و همراه لینی داخل استخر انداختند تا اسکورپیوس بیشتر از این بیچاره شأن نکند چرا اموال مرگخواران اهمیتی کمتر از ماموریت برایشان نداشت که با حرف کوسه همگی متوقف شدند.
- پیشنهاد خوبیه.
در همین حین ایوان نیز از حواس پرتی مرگخواران استفاده کرد و با جدا شدن از آنها سعی کرد تا جایی قایم شود.
بلاتریکس همانطور که با قیافه ترسناک و حالا عصبانی اش لینی را نگاه می کرد با حرکتی فرز و سریع لینی را قاپید و درون قفس انداخت و با نگاه به مرگخواران به آنها فهماند عاقبت نافرمانی چیزی خوبی نیست و بعد و با نگاه ترسناک تری به کوسه گفت:
- من با هیشکی معامله نمی کنم واگه تا چند ثانیه دیگه از جلوم نری کنار اتفاق بدی واست میوفته.

- نه.

ظاهراً کوسه ظرفیت جواب نه بلاتریکس را نداشت و تهدید های او رویش تاثیر نداشته و حالا با کمال سر سختی بیشتر در را مسدود تر کرده بود.
اسکورپیوس که فرصت را مناسب رونمایی از ویژگی هایش دید خودش را از ته جمعیت رساند و با قیافه ای که معلوم بود از از این اتفاق خوشحال است رو به جمعیت کوسه و مرگخواران کرد و گفت:
- من یه معامله بهتر سراغ دارم! بهتر نیست بجای این ایوان پلاستیکی و استخوانی یه چیز بهتر داشته باشی؟ مثل بالشت سدریک یا کلاه سو و یا یه چیزی از همه ی اموال ما مرگخوارا ؟

مرگخواران نگذاشتند حرف اسکورپیوس تمام شود که او را گرفتند و پیچیدند و همراه لینی داخل استخر انداختند تا اسکورپیوس بیشتر از این بیچاره شأن نکند چرا اموال مرگخواران اهمیتی کمتر از ماموریت برایشان نداشت که با حرف کوسه همگی متوقف شدند.
- پیشنهاد خوبیه.

در همین حین ایوان نیز از حواس پرتی مرگخواران استفاده کرد و با جدا شدن از آنها سعی کرد تا جایی قایم شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ثروت، قدرتی است که میتواند به انسانها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/20
تولد نقش: 1400/04/01
آخرین ورود: جمعه 21 فروردین 1405 23:08
از: پشت ویترین
پستها:
269

کوسه احساس خطر میکرد. حق هم داشت بیچاره. بعد سال ها تنهایی حالا یه دوست پیدا کرده بود و نمیخواست از دستش بده. باید یک فکر درست و حسابی میکرد تا بتونه ایوان رو از دست مرگخوارا نجات بده.
نه... تو این شرایط وقت فکر کردن رو نداشت. الان وقت عمل بود.
میخواست بره جلو و دست ایوان رو بگیره که با واکنش بلاتریکس روبه رو شد.
- برو عقب! تا اطلاع ثانوی مامانشم حق نداره بهش دست بزنه.
کوسه میخواست مخالفت کنه که یکدفعه چوبدستی آماده به شلیک بلاتریکس رو دید که داره از جیب رداش خارج میشه و خیلی آروم با یه لبخند ملایم عقبنشینی کرد.
خب... مسلما پس گرفتن دوست عزیزش به اون سادگی ها هم که کوسه فکر میکرد نبود.
ولی... چی میشد اگه به جای پس گرفتن ایوان یه راه پیدا میکرد تا مطمئن بشه که ایوان رو بهش برمیگردونن؟
سریع دوید و جلوی در خونهی ریدل وایستاد.
- هی... گوش کنین ببینین چی میگم. من اول اونو پیدا کردم. پس قبل از اینکه دوست شما باشه دوست من بوده. به نظر من اشکالی نداره که دوستمو برای یه مدت قرض بگیرین؛ ولی من از کجا باید مطمئن باشم که برش میگردونین؟
بلاتریکس که دیگه کاسه و حتی پاتیل صبرش لبریز شده بود چوبدستیش رو مستقیم به سمت وسط کلهی چکش مانند کوسه گرفت.
- هیچ تضمینی نیست که دوستت برگرده! حالا میری اونور یا بزنم ناقصت...
- بلا! آروم باش، به نظر من حق داره بیچاره.
این صدای لینی بود که حس حیوون دوستیش گل کرده بود و برای دفاع از کوسه جلوی چوبدستی بلاتریکس معلق مونده بود. لینی که دید تغییری توی صورت بلاتریکس ایجاد نشده ادامه داد.
- ببین بلا! اگه کوسه نبود نمیتونستیم ایوانو بگیریم. از اون گذشته فقط مرلین میدونه این بیچاره چند وقت تنها بوده. خب دلش همبازی میخواد دیگه.
بلاتریکس که دلش میخواست هر چقدر که ممکنه سریعتر این غائله رو تموم کنه کوتاه اومد.
- خیلی خب. قبوله! قول میدم که ایوان رو برمیگردونم پیشت. به هر حال اینکه ارزشی واسه من نداره. حالا میذاری بریم؟
کوسه قانع شده بود و میخواست کنار بکشه ولی از قرار معلوم هنوز حس حیوون دوستی لینی ارضا نشده بود.
- بلا، اینجوری که فایده نداره. باید یه پیمان ناگسستنی ببندیم!
- لینی. خفهش...
-پیمان ناگسستنی؟ چی هست؟
دیالوگ آخر از طرف کوسه گفته شده بود.
لینی بی توجه به داد و فریاد های بلاتریکس ادامه داد.
- یه نوع پیمان جادوییه که...
-لینی!
- دو طرف معامله رو مجبور میکنه...
- لینییی!
- که به عهدشون پایبند بمونن و...
- لییینیییی!
- اگر زیر قولشون بزنن میمیرن!
- لیییییییی نیییییییی!
با شکسته شدن دیوار صوتی توسط بلاتریکس و خرد شدن همهی اشیا شیشهای توی شعاع ده کیلومتری بالاخره لینی ساکت شد.
ولی کوسه تازه به حرف اومد!
-همین خوبه! همینو میخوام. پیمان ببندین تا بذارم برین!
نه... تو این شرایط وقت فکر کردن رو نداشت. الان وقت عمل بود.
میخواست بره جلو و دست ایوان رو بگیره که با واکنش بلاتریکس روبه رو شد.
- برو عقب! تا اطلاع ثانوی مامانشم حق نداره بهش دست بزنه.
کوسه میخواست مخالفت کنه که یکدفعه چوبدستی آماده به شلیک بلاتریکس رو دید که داره از جیب رداش خارج میشه و خیلی آروم با یه لبخند ملایم عقبنشینی کرد.
خب... مسلما پس گرفتن دوست عزیزش به اون سادگی ها هم که کوسه فکر میکرد نبود.
ولی... چی میشد اگه به جای پس گرفتن ایوان یه راه پیدا میکرد تا مطمئن بشه که ایوان رو بهش برمیگردونن؟
سریع دوید و جلوی در خونهی ریدل وایستاد.
- هی... گوش کنین ببینین چی میگم. من اول اونو پیدا کردم. پس قبل از اینکه دوست شما باشه دوست من بوده. به نظر من اشکالی نداره که دوستمو برای یه مدت قرض بگیرین؛ ولی من از کجا باید مطمئن باشم که برش میگردونین؟
بلاتریکس که دیگه کاسه و حتی پاتیل صبرش لبریز شده بود چوبدستیش رو مستقیم به سمت وسط کلهی چکش مانند کوسه گرفت.
- هیچ تضمینی نیست که دوستت برگرده! حالا میری اونور یا بزنم ناقصت...
- بلا! آروم باش، به نظر من حق داره بیچاره.
این صدای لینی بود که حس حیوون دوستیش گل کرده بود و برای دفاع از کوسه جلوی چوبدستی بلاتریکس معلق مونده بود. لینی که دید تغییری توی صورت بلاتریکس ایجاد نشده ادامه داد.
- ببین بلا! اگه کوسه نبود نمیتونستیم ایوانو بگیریم. از اون گذشته فقط مرلین میدونه این بیچاره چند وقت تنها بوده. خب دلش همبازی میخواد دیگه.
بلاتریکس که دلش میخواست هر چقدر که ممکنه سریعتر این غائله رو تموم کنه کوتاه اومد.
- خیلی خب. قبوله! قول میدم که ایوان رو برمیگردونم پیشت. به هر حال اینکه ارزشی واسه من نداره. حالا میذاری بریم؟
کوسه قانع شده بود و میخواست کنار بکشه ولی از قرار معلوم هنوز حس حیوون دوستی لینی ارضا نشده بود.
- بلا، اینجوری که فایده نداره. باید یه پیمان ناگسستنی ببندیم!
- لینی. خفهش...
-پیمان ناگسستنی؟ چی هست؟
دیالوگ آخر از طرف کوسه گفته شده بود.
لینی بی توجه به داد و فریاد های بلاتریکس ادامه داد.
- یه نوع پیمان جادوییه که...

-لینی!
- دو طرف معامله رو مجبور میکنه...

- لینییی!
- که به عهدشون پایبند بمونن و...

- لییینیییی!
- اگر زیر قولشون بزنن میمیرن!

- لیییییییی نیییییییی!
با شکسته شدن دیوار صوتی توسط بلاتریکس و خرد شدن همهی اشیا شیشهای توی شعاع ده کیلومتری بالاخره لینی ساکت شد.
ولی کوسه تازه به حرف اومد!
-همین خوبه! همینو میخوام. پیمان ببندین تا بذارم برین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تری بوت در 1402/6/3 17:04:27
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

- ولی من اینجام!
- راست می گه. منم شاهدم!
ایوان انگشت خودش را شکست و به مغز نداشته خودش لعنت فرستاد و رو به کوسه کرد.
- من مغز ندارم. من خودمو لو دادم. تو چرا تایید می کنی؟
کوسه ایوان را بغل کرد.
- اینا قول تو رو به من دادن.
بلاتریکس خاکستر لباسش را تکاند.
- خب... ایوانم که اینجاست. حرکت می کنیم که این ترسوی خائن فراری رو تحویل ارباب بدیم.
- بزن بریم!
کوسه قبل از همه شروع به حرکت کرد. دست بردار نبود و ایوانش را می خواست.
مرگخواران پیروز، ایوان وحشت زده و کوسه خوشحال به سمت خانه ریدل ها آپارات کردند و در نزدیکی خانه ریدل ظاهر شدند.
- بلا... دستم به ردات... ما مگه فامیل نیستیم؟ منو تحویل نده. اصلا شما برین من خودم میام می گم نادمم! می گم اومدم استخون تقدیم کنم. چرا نمی فهمین؟ من به استخونام وابسته هستم. اینجوری یهویی نمی شه. کدومو بدم! چطوری بدم!
بلاتریکس کتف ایوان را گرفت و کشان کشان به سمت جلو برد.
- من فقط با ارباب فامیلم. تو رو هم بطور کلی تقدیم می کنم که هر استخونی رو که می پسندن انتخاب کنن.
کوسه حواسش را جمع کرده بود که در این کشمکش کسی ایوان را خراب نکند.
- راست می گه. منم شاهدم!
ایوان انگشت خودش را شکست و به مغز نداشته خودش لعنت فرستاد و رو به کوسه کرد.
- من مغز ندارم. من خودمو لو دادم. تو چرا تایید می کنی؟
کوسه ایوان را بغل کرد.
- اینا قول تو رو به من دادن.
بلاتریکس خاکستر لباسش را تکاند.
- خب... ایوانم که اینجاست. حرکت می کنیم که این ترسوی خائن فراری رو تحویل ارباب بدیم.
- بزن بریم!
کوسه قبل از همه شروع به حرکت کرد. دست بردار نبود و ایوانش را می خواست.
مرگخواران پیروز، ایوان وحشت زده و کوسه خوشحال به سمت خانه ریدل ها آپارات کردند و در نزدیکی خانه ریدل ظاهر شدند.
- بلا... دستم به ردات... ما مگه فامیل نیستیم؟ منو تحویل نده. اصلا شما برین من خودم میام می گم نادمم! می گم اومدم استخون تقدیم کنم. چرا نمی فهمین؟ من به استخونام وابسته هستم. اینجوری یهویی نمی شه. کدومو بدم! چطوری بدم!
بلاتریکس کتف ایوان را گرفت و کشان کشان به سمت جلو برد.
- من فقط با ارباب فامیلم. تو رو هم بطور کلی تقدیم می کنم که هر استخونی رو که می پسندن انتخاب کنن.
کوسه حواسش را جمع کرده بود که در این کشمکش کسی ایوان را خراب نکند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/22
تولد نقش: 1397/06/05
آخرین ورود: سهشنبه 29 اردیبهشت 1405 21:48
از: این سو، به اون سو!
پستها:
563

- دامبلدور... من فهمیدم که در تاریکی هیچ چیزی نیست... بهترین راه، راه روشناییه...
لرد ولدمورت روی پرده، همچنان بر شانهی دامبلدور اشک میریخت.
- اون مرگخوارا... همهشون من رو ترک کردن!
در یک لحظه بلاتریکس تشنج را متوقف، یک چشمش را باز و سرش را تا جایی که به پردهی سینما دید داشته باشم، بالا گرفت.
-درسته تام... کسی که در مسیر سیاهی باشه بویی از وفاداری هم نبرده.
حالا هر دو چشم بلاتریکس کاملا باز بود و با دقت شگفت انگیزی به تصویر روی پرده چشم دوخته بود.
- یه وفاداری ای نشونتون بدم که هیچوقت فراموش نکنید.
تهدید های بلاتریکس هیچ وقت بیهوده نبود. مرگخواران این را از قبل میدانستند؛ اما وقتی که ماگل های تماشاچی به کمک نیروهای امنیتی شهربازی آنها را به بیرون از سالن پرتاب کردند، از بابتش مطمئن شدند.
-الان خوب شد بلا؟ نه ایوان رو پیدا کردیم، نه فهمیدیم آخر فیلم چی میشه. نمیشد به جای آتیش زدن پرده سینما، تری رو آتیش بزنی؟
بلاتریکس خاکستر روی آستینش را تکاند و بدون اینکه نگاهش را به طرف سو برگرداند جواب داد:
-ارزشش رو داشت.
لرد ولدمورت روی پرده، همچنان بر شانهی دامبلدور اشک میریخت.
- اون مرگخوارا... همهشون من رو ترک کردن!
در یک لحظه بلاتریکس تشنج را متوقف، یک چشمش را باز و سرش را تا جایی که به پردهی سینما دید داشته باشم، بالا گرفت.
-درسته تام... کسی که در مسیر سیاهی باشه بویی از وفاداری هم نبرده.
حالا هر دو چشم بلاتریکس کاملا باز بود و با دقت شگفت انگیزی به تصویر روی پرده چشم دوخته بود.
- یه وفاداری ای نشونتون بدم که هیچوقت فراموش نکنید.
تهدید های بلاتریکس هیچ وقت بیهوده نبود. مرگخواران این را از قبل میدانستند؛ اما وقتی که ماگل های تماشاچی به کمک نیروهای امنیتی شهربازی آنها را به بیرون از سالن پرتاب کردند، از بابتش مطمئن شدند.
-الان خوب شد بلا؟ نه ایوان رو پیدا کردیم، نه فهمیدیم آخر فیلم چی میشه. نمیشد به جای آتیش زدن پرده سینما، تری رو آتیش بزنی؟
بلاتریکس خاکستر روی آستینش را تکاند و بدون اینکه نگاهش را به طرف سو برگرداند جواب داد:
-ارزشش رو داشت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/03/20
تولد نقش: 1400/04/01
آخرین ورود: جمعه 21 فروردین 1405 23:08
از: پشت ویترین
پستها:
269

مرگخواران در اینکه حین همهی تمام تلاششون رو برای مهار بلاتریکس میکردن به پردهی سینما خیره شدن تا ببینن توی این فیلم نحس قراره چه اتفاقی بیافته؟
در مخفیگاه لرد باز شد و دامبلدور با چشمهایی پر از اشک اومد داخل.
- تام!
- دامبلدور!
- پسرم... شنیدم که چی گفتی. همیشه میدونستم به سمت روشنایی برمیگردی.
- دامبلدووور!
- بیا پسرم... بیا! خجالت نکش.
ولدمورتِ روی پرده از جاش پرید و به طرف دامبلدور هجوم برد.
یک لحظه مرگخوار ها و بلاتریکس از اینکه اربابشون هنوز اقتدارشو حفظ کرده خوشحال شدن و بی حرکت وایستادن.
ولی حرکت بعدی لرد کاملا برخلاف پیشبینیشون بود.
لرد با عجله به سمت دامبلدور دوید یکدفعه به طرز ناباورانهای بغلش کرد.
بلاتریکس که با دیدن این صحنه سیمهای مغزش قاطی شده بود جیغ کوتاهی کشید و بیهوش روی دست مرگخوار ها افتاد.
ولی انگار کارگردان هنوز هم بیخیال نشده بود.
لرد در حالی که توی بغل دامبلدور گریه میکرد گفت:
- دامبلدور! ببخشید که این همه وقت اذیتت کردم. خیلی آدم بدی بودم. دیگه قول میدم کسی رو اذیت نکنم. از این به بعد آدم خوبی میشم و به همه کمک میکنم.
-نگران نباش مسرم من همیشه دوستت داشتم. مطمئن بودم که یه روزی برمیگردی پیشم. گذشته ها گذشته. مهم الانه...
بلاتریکس حتی با اینکه بیهوش روی دست و پای مرگخوارها پخش شده بود با شنیدن هر کلمه از جانب لرد و دامبلدور روی پرده تشنج میکرد!
مرگخوارها هم نمیدونستن که اون لحظه به تماشا ادامه بدن، بلاتریکس رو بیدار کنن یا ایوانو بگیرن که دوباره از یه سوراخی فرار نکنه.
در مخفیگاه لرد باز شد و دامبلدور با چشمهایی پر از اشک اومد داخل.
- تام!
- دامبلدور!
- پسرم... شنیدم که چی گفتی. همیشه میدونستم به سمت روشنایی برمیگردی.
- دامبلدووور!
- بیا پسرم... بیا! خجالت نکش.
ولدمورتِ روی پرده از جاش پرید و به طرف دامبلدور هجوم برد.
یک لحظه مرگخوار ها و بلاتریکس از اینکه اربابشون هنوز اقتدارشو حفظ کرده خوشحال شدن و بی حرکت وایستادن.
ولی حرکت بعدی لرد کاملا برخلاف پیشبینیشون بود.
لرد با عجله به سمت دامبلدور دوید یکدفعه به طرز ناباورانهای بغلش کرد.
بلاتریکس که با دیدن این صحنه سیمهای مغزش قاطی شده بود جیغ کوتاهی کشید و بیهوش روی دست مرگخوار ها افتاد.
ولی انگار کارگردان هنوز هم بیخیال نشده بود.
لرد در حالی که توی بغل دامبلدور گریه میکرد گفت:
- دامبلدور! ببخشید که این همه وقت اذیتت کردم. خیلی آدم بدی بودم. دیگه قول میدم کسی رو اذیت نکنم. از این به بعد آدم خوبی میشم و به همه کمک میکنم.
-نگران نباش مسرم من همیشه دوستت داشتم. مطمئن بودم که یه روزی برمیگردی پیشم. گذشته ها گذشته. مهم الانه...
بلاتریکس حتی با اینکه بیهوش روی دست و پای مرگخوارها پخش شده بود با شنیدن هر کلمه از جانب لرد و دامبلدور روی پرده تشنج میکرد!
مرگخوارها هم نمیدونستن که اون لحظه به تماشا ادامه بدن، بلاتریکس رو بیدار کنن یا ایوانو بگیرن که دوباره از یه سوراخی فرار نکنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1400/04/24
تولد نقش: 1400/04/24
آخرین ورود: پنجشنبه 9 مهر 1405 19:20
از: دست حسودا و بدخواها!
پستها:
418

مرگخواران همانطور که مشغول دیدن فیلم بودند اعتراض هایشان ثانیه به ثانیه بالا می گرفت و بیشتر میشد. فیلم هری پاتر آنقدر تناقص و تحریف را از نظر تماشاگران مرگخوار داشت که اگر کارگردان فیلم در آن لحظه آنجا بود او را می گرفتند و خفه می کردند تا اثری از او نماند ولی حیف که در دسترسشان نبود و مجبور بودند فیلم را تحمل کنند و برای حفظ انگیزه شأن شخصیت های خود را در فیلم پیدا کنند.
- اون منم! کتش خیلی شبیه منه...پاهای بزرگی هم داره که معلومه همش داره ازش به عنوان لگد استفاده می کنه.
- نه تری تو توی فیلم سیاهی لشکری! اصن فکر نکنم اسمی از تو برده باشن داخل فیلم! در ضمن اون هاگریده و خیلی از تو بزرگتره!
- خودت چی؟ تو که اصلا داخل فیلم نیستی! فیلمی هم درباره نساختن فقط تو کتاب آخری اون نسخه فرعی.
اسکورپیوس حرفی برای گفتن نداشت و تری خوب جواب او را داده بود پس سکوت کره تا بیشتر از این تری آبرویش را نبرد که با نگاه های خیره مرگخواران نگاهش به پره سینما جلب شد.
ولدمورت سفیدپوست در حالی که وارد مخفیگاهش شده بود به سمت دوربین و صفحه سینما رفت و شروع کرد به زانو زدن و خواندن نقشش.
- ای دنیا! دیگه خیلی دیره من دیگه نمیخوام آدم بدی باشم من میخوام خوب بشم من میخوام با هری پاتر صلح کنم و با اون به مردم دنیا کمک کنم!
مرگخواران در حالی که سعی می کردند گروهی و گله ای بلاتریکس را مهار کنند به صحفه سینما نگاه کردند و فکر کردند چگونه و چرا که اربابشان نه سفید پوست بود و نه این حرف ها را زده بود و حالا چرا این صحنه در فیلم پخش شده بود.
- اون منم! کتش خیلی شبیه منه...پاهای بزرگی هم داره که معلومه همش داره ازش به عنوان لگد استفاده می کنه.

- نه تری تو توی فیلم سیاهی لشکری! اصن فکر نکنم اسمی از تو برده باشن داخل فیلم! در ضمن اون هاگریده و خیلی از تو بزرگتره!

- خودت چی؟ تو که اصلا داخل فیلم نیستی! فیلمی هم درباره نساختن فقط تو کتاب آخری اون نسخه فرعی.

اسکورپیوس حرفی برای گفتن نداشت و تری خوب جواب او را داده بود پس سکوت کره تا بیشتر از این تری آبرویش را نبرد که با نگاه های خیره مرگخواران نگاهش به پره سینما جلب شد.
ولدمورت سفیدپوست در حالی که وارد مخفیگاهش شده بود به سمت دوربین و صفحه سینما رفت و شروع کرد به زانو زدن و خواندن نقشش.
- ای دنیا! دیگه خیلی دیره من دیگه نمیخوام آدم بدی باشم من میخوام خوب بشم من میخوام با هری پاتر صلح کنم و با اون به مردم دنیا کمک کنم!

مرگخواران در حالی که سعی می کردند گروهی و گله ای بلاتریکس را مهار کنند به صحفه سینما نگاه کردند و فکر کردند چگونه و چرا که اربابشان نه سفید پوست بود و نه این حرف ها را زده بود و حالا چرا این صحنه در فیلم پخش شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1402/6/2 17:33:54
ثروت، قدرتی است که میتواند به انسانها اجازه دهد تا از زنجیرهای فقر رهایی یابند و به دستاوردهای بزرگ دست یابند.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
Wealth is a power that can enable people to break the chains of poverty and achieve great accomplishments.
الثروة هي قوة تمكن الناس من كسر قيود الفقر وتحقيق إنجازات عظيمة.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/28
تولد نقش: 1397/04/12
آخرین ورود: سهشنبه 11 آذر 1404 19:20
از: خواب بیدارم نکن!
پستها:
734

- کی جرئت کرده همچین اراجیفی تو فیلمنامه بنویسه؟
این داستان تحریف شدهست! حقیقت نداره! این...
فریاد بلاتریکس با دیالوگ هری نصفه ماند.
- من پسریام که زنده موند! من امید جامعهی جادوگریام! ولدمورتو نابود میکنم و همهتونو از زیر سیاهیش نجات میدم!
بلاتریکس با اطمینان بیشتری فریاد کشیدن را از سر گرفت.
- من که گفتم تحریفه! دیدین؟ دیدین؟ این کلهزخمی اصلا عرضه داشت خودخواسته همچین مزخرفاتی بگه بدون اینکه دامبلدور ازش بخواد؟ نه! همش عین یه عروسک بازیچهی دست اون پیرمرد بود! این فیلم با داستان ساختگیش نقض مسلم حقوق اربابه!
با بالا گرفتن صدای اعتراض تماشاچیان، نگهبانها به طرف بلاتریکس هجوم بردند تا او را ساکت کنند. اما با دیدن جرقههای الکتریسیتهای که لای موهای بلاتریکس میدرخشید، منصرف شده و تصمیم گرفتند صبر کنند تا خشمش خودبهخود فروکش کند.
- بشین بلا، بذار ببینیم بقیهش چی میشه.
چشمغرهی سهمگینی که بلاتریکس نثار آیلین کرد، توانایی این را داشت که او را ذوب کرده، از سطح زمین عبور داده و به هسته برساند. اما آیلین محو تماشای فیلم و سخت مشغول پاپکرن خوردن بود و چشمغره را ندید. بنابراین ذوب هم نشد.
این داستان تحریف شدهست! حقیقت نداره! این...فریاد بلاتریکس با دیالوگ هری نصفه ماند.
- من پسریام که زنده موند! من امید جامعهی جادوگریام! ولدمورتو نابود میکنم و همهتونو از زیر سیاهیش نجات میدم!
بلاتریکس با اطمینان بیشتری فریاد کشیدن را از سر گرفت.
- من که گفتم تحریفه! دیدین؟ دیدین؟ این کلهزخمی اصلا عرضه داشت خودخواسته همچین مزخرفاتی بگه بدون اینکه دامبلدور ازش بخواد؟ نه! همش عین یه عروسک بازیچهی دست اون پیرمرد بود! این فیلم با داستان ساختگیش نقض مسلم حقوق اربابه!

با بالا گرفتن صدای اعتراض تماشاچیان، نگهبانها به طرف بلاتریکس هجوم بردند تا او را ساکت کنند. اما با دیدن جرقههای الکتریسیتهای که لای موهای بلاتریکس میدرخشید، منصرف شده و تصمیم گرفتند صبر کنند تا خشمش خودبهخود فروکش کند.
- بشین بلا، بذار ببینیم بقیهش چی میشه.
چشمغرهی سهمگینی که بلاتریکس نثار آیلین کرد، توانایی این را داشت که او را ذوب کرده، از سطح زمین عبور داده و به هسته برساند. اما آیلین محو تماشای فیلم و سخت مشغول پاپکرن خوردن بود و چشمغره را ندید. بنابراین ذوب هم نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/11/24
تولد نقش: 1398/12/15
آخرین ورود: شنبه 30 فروردین 1404 23:31
از: من به تو نصیحت...
پستها:
323

مرگخواران که تا آن لحظه در حال تفکر و به دنبال پیدا کردن راه خروج سینما بودند ناگهان سر جایشان متوقف شدند.
- این الان چی گفت؟
دمای هوایی که در محدوده ی یک متری بلاتریکس بود به طرز خطرناکی افزایش پیدا کرد و مرگخواران نزدیک به او پیش از هر چیز از او فاصله گرفتند. هکتور در کمال تعجب ساکت بود و به جای ویبره ی نرمال اش، صرفا همانجایی که ایستاده بود دچار ارتعاشی ناگهانی شد.
مرگخواران برای لحظه ای از خروج از سینما صرف نظر کردند و روی صندلی های ردیف اول سینما که روی آنها نشسته بودند اندکی جا به جا شدند. آیلین به سمت مسئولی که کنار در سینما ایستاده بود رفت، یک بسته تخمه را با خشم از دست او قاپید، برگشت و سر جایش نشست.
- اسم همون کسی که پدر و مادر منو کشت چیه؟
هاگرید روی صفحه ی سینما، به آرامی و با لکنت گفت:
- اسم اون ولد... ولد...
مرگخواران دوباره سرجاهایشان خشک شدند. یعنی این فرد جرئت می کرد اسم ارباب والامقامشان را به زبانش بیاورد؟
-اسم اون... ولدمورته.
و آنجا بود که بلاتریکس منفجر شد.
- این الان چی گفت؟
دمای هوایی که در محدوده ی یک متری بلاتریکس بود به طرز خطرناکی افزایش پیدا کرد و مرگخواران نزدیک به او پیش از هر چیز از او فاصله گرفتند. هکتور در کمال تعجب ساکت بود و به جای ویبره ی نرمال اش، صرفا همانجایی که ایستاده بود دچار ارتعاشی ناگهانی شد.
مرگخواران برای لحظه ای از خروج از سینما صرف نظر کردند و روی صندلی های ردیف اول سینما که روی آنها نشسته بودند اندکی جا به جا شدند. آیلین به سمت مسئولی که کنار در سینما ایستاده بود رفت، یک بسته تخمه را با خشم از دست او قاپید، برگشت و سر جایش نشست.
- اسم همون کسی که پدر و مادر منو کشت چیه؟
هاگرید روی صفحه ی سینما، به آرامی و با لکنت گفت:
- اسم اون ولد... ولد...
مرگخواران دوباره سرجاهایشان خشک شدند. یعنی این فرد جرئت می کرد اسم ارباب والامقامشان را به زبانش بیاورد؟
-اسم اون... ولدمورته.
و آنجا بود که بلاتریکس منفجر شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرینس در 1402/6/2 1:49:44



