جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] شهربازی ویزاردلند!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1402 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از اینکه بلا یه جماعتی رو به زور کرد تو تونل و در آورد، لبخند شومی زد : بعد از این نوبت توئه پاتر!

هری ریش های دامبلدور رو گرفت و سعی کرد پشتشون قایم بشه اما دید ای داد بیداد .. این موهای لوناست و آلبوس خیلی وقته خودشو بسته به ققنوسش و در رفته!

هری که از ترس میلرزید به چه کنم چه کنم افتاد

بلاتریکس هم در کسری از ثانیه گردنشو مثل مرغ گرفت تا ببرتش بندازتش تو تونل و یه کم بهش بخنده

هری چپ و راستش رو نگاه کرد تا بلکه یکی کمکی کنه اما بقیه یا خودشون از تو تونل در اومده بودن و داشتن اب قند میخوردن یا یه گوشه قایم شده بودن که چشم بلاتریکس بهشون نیفته!

هری که داشت به زور می رفت تو تونل، یهو یکی گفت : وایسید .. من بوگارتو گردن میگیرم ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Fight so dirty but your love so sweet


برج ریونکلاو، اتاق هفت، تخت سوم


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1402 07:25
نمایش جزئیات
آفلاین
نویسنده داستان که درگوشه ای از قضیه، با دهانی گشاده از تعجب، حیرت و دست و دلبازی دیگر نویسندگان در پیشروی داستان، به تماشا ایستاده بود و با خود همواره تکرار می کرد: هن؟!

بلاتریکس که می دید موقعیتش پیش ارباب جان مو قشنگ و دماغ عقابیش در خطر است، خالکوبی کمرنگ شده اش را رها کرد و به سمت نویسنده دوید و به پاچه های او چنگ انداخت:

- جان مادرت منو نجات بده!
- جان؟! عزیزم شما اصلا نباید منو ببینی!
- مگه کورم؟! نمیبینی ارباب جانم اصلا به من محل نمیده!
- آخــــــــــــــــــی! ولی خب مشکل من نیست دورت بگردم! خودتو جم کن! با بوگارتت روبرو شو! نمیشه که هر تقی به توقی خورد بیاین یقه ما نویسنده ها رو بگیرین که؟!
- عــــــــــــه؟! بوگارتــــــــــه؟!
- بله!
- خب ببخشید ببخشید جناب نویسنده، تو به تعجباتت ادامه بده!
- برو بابا! پدر مارو شما مرگخوارا در آوردین! ای خدا محوتون کنه!

بلاتریکس نویسنده را، که داشت به این فکر می کرد داستان را چگونه در بیاورد که هم درون مایه آن حفظ شود و هم ظاهر کار، و هم نویسنده بعدی بتواند کار را ادامه دهد، رها کرد و با علم براینکه این ولدمورت، واگعی نیست و کیکه، به سمت بوگارت خود رفت.

- اربـــــــــــ...ـــــــــــــاب!

بوگارت زحمت برگشت را به خود نداد و بلاتریکس را که می خواست با بوگارت روبرو شود، چشم در چشم، ناکام گذاشت. بلاتریکس که دیگر طاقتش طاق شده بود، خواست کمی دیگر صبر کند اما دید که با کمی صبر بیشتر دیگر طاقتش طا می شود و همینگونه پیش برود "ط" یی از طاقتش باقی خواهد ماند. پس به سمت بوگارت خود رفت و چوبدستی اش را به سمت او گرفت و گفت:

- ردیکلوس!

ناگهان ردای سیاهی که به تن ولدمورت، بوگارت بلاتریکس بود عوض شد و جای خودرا به ژاکتی با طرح گریفیندور داد. ولدمورت کلاهی آفتابی که روی آن با نماد حروف انگلیسی H و P بزرگ تزئین شده بود که مخفف هری پاتر بود و روی گونه سمت راست ولدمورت، "هری" و سمت "چپ"، پاتر به فارسی نوشته شده بود.

- لعنت بهش! به طرز وحشتناکی مسخرست!

در آنطرف تونل، محفلیها که حالا بلاتریکس را در تونل رها کرده بودند، به هری پاتری نگاه می کردند که همینطور بدون فکر بلاتریکس را رها کرده بود و فکر این را نکرده بود که پس از آن با جماعت مرگخواران منتظر و طلبکار چه کند؟!

- همتونو شکنجه می کنیم!
- فکر کردین اینجا صاحب نداره؟!
- من نمیدونستم که...
- غلط کردی نمیدونستی!
- بی شرم و حیا!
- بی عفت!
- بی حیا!
- اینو گفتم که...
- عه گفتی؟! بی نظم و انضباط!
-

بلاتریکس درحالیکه داشت به سختی راه می آمد و خودرا می کشاند، از تونل بیرون آمد. به سمت مرگخوارها رفت و درحالیکه گردن خودرا مالش میداد گفت:

-هیچکس بدون رد شدن از تونل ازینجا نره! هری پاتر باید دوبار رد شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.یادگار گذشتگان.



با خود میگفتم اوضاع بهتر میشه و روزای خوبم میبینی!
الان فهمیدم خیر! اوضاع، اصلا اوضاعی نی!



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: شنبه 20 شهریور 1400 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس وارد تونل سرد و تاریکی شد، که حتی دیوانه ساز ها هم در آن از ترس، پا به فرار می گذاشتند.
در نظر بلاتریکس این بی انصافی محض بود! آنها وظیفه مدیریت شهربازی را داشتند، نه محفلی ها! او همین طور از این سو به آن سو راه می رفت و به هرچه محفلی بود، فحش و ناسزا می گفت؛ که در همین حین شبحی از سوی دیگر تونل به سمت او حرکت می کرد. آن شبح کله کچلی داشت، رنگ پوستش مایل به سبز بود، ردای سبز بلندش باعث این می شد که هر کس به صورت ناگهانی به او احترام بگذارد و در نهایت صدای قدم هایش؛ صدای قدم هایش مکانی را که وارد آن می شد را سنگین می کرد و ترس را رواج می داد. او کسی نبود جزء اربابش، لرد ولدمورت...

- اربـــ...ــــاب؟!

چهره بلاتریکس در آن لحظه، دیدنی بود. چشمانش از تعجب گرد شده بود و دهانش باز مانده بود.
چهره لرد عین همیشه در هم رفته بود. در چشمان لرد غرور و عصبانیت موج می زد، این چهره همیشگی اش بود؛ اما این بار فرق داشت، او در مقابل بلاتریکس هیچ گاه انقدر عصبی و خشمگین نبود...

- ارباب؟ اتفاقی رخ داده؟ من اشتباهی کردم؟ لطفا بهم بگین! لطفـــا!

اما لرد بازم چیزی نگفت. او رویش را برگرداند و سرش را به نشانه تاسف تکان داد. بلاتریکس حاضر بود، لرد داد و هوار کند و او را مجازات کند، اما سکوت نمی کرد؛ این بدتر از بدترین مجازات برای بلاتریکس بود. در چشمان بلاتریکس اشک حلقه زده بود، چیزی که در این دنیا امکان رخ دادنش، نزدیک به هیچ وقت بود. در همین حین بلاتریکس بر روی زمین افتاد، انگار زانو هایش سست شده بود، او آستین دست چپش را بالا کشید و آن را رو به لرد گرفت و گفت:
- ارباب! ارباب! من... من... خادم وفادارتونم، بلاتونم! این جا هم مدرکش هست...

اما او در اشتباه بود. علامت شومی که بر روی دستش بود، کمرنگ شده بود و نزدیک به محو شدن بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اژدها... از جلو نظام!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: شنبه 20 شهریور 1400 12:15
نمایش جزئیات
آفلاین
هری عقب عقب میرفت. انگار میخواست از تونل خارج شود.
_م... من... چرا باید همچنین.... کاری کنم...عزیزم؟
_چون دیگه منو دوست نداری
_این چه حرفیه....
سپس بدو بدو به عقب رفت که از تونل خارج شود اما انگار بقیه ی اعضا بیرون وسیله ای را جلوی تونل گذاشته بودند که هری نتواند بیرون بیاید.
هری با قدرت به در میکوبید.

جینی هر لحظه نزدیک تر می امد و چهره اش هرلحظه به البوس تبدیل میشد.
_بابا من ازت متنفرم
هری در لحظه ی سوم که به در کوبید بالاخره توانست به بیرون پرتاب شود.
_تو چرا اومدی بیرون؟
بلاتریکس که حالا بالای سر هری وایستاده بود، با اخم به او نگاه میکرد.
_تو برو تو... . تو چرا نمیری؟
_من نظارت میکنم
_عیب نداره.... همین الان کارت محول شد به من. ..

و بدون اینکه به بلاتریکس مجال حرف زدن بدهد اورا به درون تونل پرت کرد. وسیله ی بزرگی را سریعا جلوی تونل گذاشت و با صدای بلندی گفت:
_خوش بگذره

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Magic bridge for different hostsʕ´•ᴥ•`ʔ
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: جمعه 19 شهریور 1400 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخاریاس با جیغ و داد به سمت دامبلدور رفت و زیر ریش او پناه گرفت. دامبلدور که از برخورد با سرعت او به خودش جا خورده بود، چند قدم عقب رفت و بعد با حیرت گفت:
-زاخاریاس جان... فرزندم، چی شده؟ چرا انقدر هولی؟
-پروف، پروف! اون تو... اون تو... ریونکلاو... رودولف... گفتن منو نمی‌خوان مدیر کنن! تازه می‌خوان منو بندازن تو ریونکلاو و گفتن...
گفتن... گفتن اگه نرم، old می‌شم!
-نترس باباجان! تو فرزند روشنایی هستی! با مرلین و ایمونی! نترس، نترس باباجان!

اما زاخاریاس هنوز هم می‌ترسید! او از ترس، شروع به جویدن ناخن هایش کرد.
در همین حین، بلاتریکس با صدایی بلند و تهدید آمیز انگشتش را رو به هری که در میان جمعیت محفلی بود، گرفت و گفت:
-کــله زخــمــی! این دفعه تو باید داخل تونل بری!

و بعد خنده ای شیطانی سر داد.
هری ترسید و چند قدم به عقب رفت؛ اول می‌خواست خود را به نادانی بزند، اما وقتی دید همه به او خیره شده‌اند، تصمیم گرفت تا فرار کند، بالاخره آن تونل بوگارت آدم را نشان می‌داد! اما قبل از اینکه هری فرار کند؛ دامبلدور که هنوز زاخاریاس به ریشش چسبیده بود، به پشت او رفت و دستش را بر روی شانه‌ی هری گذاشت و با آرامش گفت:
-هری جان! نترس باباجان! با شجاعت برو پسرم! تو دو بار جهان رو از دست لرد تاریکی نجات دادی، رو به رو شدن با بوگارتت نباید زیاد سخت باشه!

هری هنوز قصد فرار داشت اما وقتی دید محفلی ها به او خیره شدند، فهمید که باید با سرنوشتش رو به رو شود. او به سمت ورودی تونل راهی شد و بعد با صدایی که رگه های ترس به وضوح درش نمایان بود، گفت:
-مطمئنین می‌خواین برم؟

در ابتدا دامبلدور و بعد تک تک محفلی ها با صدایی دورگه، بله گفتند. سرانجام هری پا به درون تونل گذاشت.
در ابتدا که وارد تونل شد، همه جا تاریک شد اما بعد تصویر زنی با موهای قرمز رنگ آمد. چهره زن در ابتدا نامعلوم بود، اما وقتی کمی نزدیک تر آمد چهره‌اش کاملا واضح بود، او جینی ویزلی بود.

-جینی، عزیزم! تو اینجا چی کار می‌کنی؟

جینی چهره اش عصبی و اخم هایش در هم رفته بود. او با حرص، گفت:
-به من نگو عزیزم! خجالت نکشیدی سر من حوری آوردی؟

وحشت هری به واقعیت پیوست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 23 آذر 1399 09:07
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه شما نمیتونید من با تمام قدرتی که دارم از ریون کلاو فرار میکنم!

زاخاریاس به عقب رفت و به دیوار خورد.

-خب من برم به مدیر سایت سر بزنم بیام!

رودولف از اون تایپیک غیب شد.

- رودولف برای اولین بار وقتی من آنلاینم آفلاین شد!
-زاخاریاس الان فقط 32 درصد مونده شناست old بشه.
- رونا وقتشه ازت حلالیت بخوام!
-چی؟
-منو ببخش که به ریون کلاو توهین کردم.
-نه چرا باید ببخشم؟
- من دیگه مدیر نمیشم!نمیشم!نمیشم!و...

گریه های یه لحظه ای و جیغ های بلند زاخاریاس باعث شد که old بالا سرش بشکنه و WiFi اصلی رونا از اونور بترکه و رونا به طور کامل آفلاین بشه تا وقتی که دوباره WiFi رونا تعمیر بشه.
زاخاریاس دوان دوان به سمت دامبلدور رفت تا زیر ریشش قایم بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1399 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا ریونکلا لحضه به لحضه به زاخاریاس نزدیک تر میشد. زاخاریاس گفت:
-میشه بس کنید؟نظارتم ندادید نداید.

ریونکلا به چشمان زاخاریاس نگاه کرد و گفت:
-تازه کار ما شروع شده.خوب، الان نوبت چیه؟ بزار فکر کنم...آره. تو زا ریونکلا از هر چیزی تو دنیا بیشتر بدت میاد. درسته؟

زاخاریاس با حرکت سر تایید کرد.
-مثل اینکه خیلی توی فعالیت های هاگوارتز خیلی شرکت میکنی. دوست داری برای گروهت امتیاز بگیری.هیچ فعالیتی که برای هافلپاف امتیاز بیاره هم از دست نمیدی. درسته؟

دوباره زاخاریاس تایید کرد.
-حالا چطوره این فعالیت هارو توی ریونکلا انجام بدی؟
-صبر کن...چی؟
-من و زوپس نشینا همه با هم جلسه داشتیم و قرار شد گروهتو از هافلپاف به ریونکلا تغییر بدیم.

زاخاریاس لرزید.عضویت در ریونکلا؟ گروهی که تا حد مرگ از آن متنفر بود؟امتیاز گیری برای ریونکلا؟ حتی در کابوس هایش هم این را نمیدید.اما تالار وحشت خودش یک کابوس بود.
زاخاریاس با لرزشی در صدایش فریاد زد:
-نهههه. من زیر بار زور نمیرم. من کودتا میکنم. انقلاب میکنم.من واسه خودم گروه تعیین می کنم. من تو دهن زوپس میزنم.
-حالا که انتخابت اینه...پس چرا بالای سرتو نگاه نمیکنی؟

زاخاریاس نگاهی به بالای سرش کرد و از دیدن آن خشکش زد.old ای روی اسم زاخاریاس اسمیت نقش بسته بود. سریع سایت را نگاه کرد و دنبال انجمن های خصوصی گشت اما پست های زیر انجمن های خصوصی خالی بود و لحضه ای بعد پیام شما به این قسمت دسترسی ندارید روی صفحه ظاهر شد. ریونکلا ردایش را جمع کرد و گفت:
-خیلی خب باشه. اگه نمیخوای به گروه ریونکلا بری ایرادی نداره. فقط شناست old میشه و دسترسیت از هافلپاف و محفل گرفته میشه و دیگه هم نمیتونی شناسه جدید بزنی. اصلا با آی پی بن کردن چطوری؟

زاخاریاس گوشه تونل زانوی غم بغل گرفت. این دو راهی با همه دو راهی ها فرق میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: یکشنبه 26 مرداد 1399 23:51
نمایش جزئیات
آفلاین
-تو... هیچ وقت نمی تونی مدیر بشی... می فهمی؟

رودولف داخل تونل، به آرامی دور زاخاریاس می چرخید و حرف می زد.
-مولتی که داری... خلاف قوانین عمل کردی... مدیریت رو برای همیشه فراموش کن. ولی الان یه مشکل دیگه داری. یه نفر این جاست که می خواد تو رو ببینه...

-کی؟ پدرم؟ مادرم؟ تام جاگسن؟

بانویی آبی پوش از پشت سر رودولف نمایان شد. مهربان به نظر می رسید و لبخند می زد.

جلو رفت.

جلوتر!

زاخاریاس کم کم داشت می ترسید.
-شما...کی ...هستین؟ مافلدا؟ اومدین منوی مدیریت بدین؟

بانوی آبی پوش جواب داد:
-روونا ریونکلاو... موسس گروهی که بارها گفتی ازش خوشت نمیاد.

دیگر مهربان به نظر نمی رسید! زاخاریاس در مخمصه بدی گیر کرده بود.
-راه خروجی این تونل کجاست؟ من زیاد خوشم نیومد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1399 10:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دامبلدور و اعضای محفل به شهر بازی(که توسط مرگخوارا اداره می شه) می رن.
اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف، یه قرار داد با مرگخوارا امضا می کنه.
طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده می کنن رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن. وسیله ها خطرناکن و مرگخوارا بی رحم!
محفلیا ها نیاز به قضای حاجت دارن ولی اول باید وارد یک تونل شده و با بوگارت خود رو به رو شوند.
***


- وقتی مدیر بشم... وقتی مدیر بشم همشون رو میندازم توی یه تونل تاریک تا بپوسن. حتی ولدمورت رو. قدرت من فراتر از هر کسی هست.

زاخاریاس متوجه نزدیک شدن بوگارت از پشت سرش نبود. بوگارت هر لحظه به او نزدیک تر می‌شد ولی اندیشه های بلندپروازانه و فوق العاده جاه طلبانه اش چنان ذهن او را درگیر کرده بود که حواسش از پیرامون پرت شده بود.

در تخیلاتش او روی صندلی زوپس نشسته بود و در حالی که کلاه وزارت را بر سر داشت با منوی مدیریت بازی می‌کرد. هر شناسه ای که را که می‌دید و از نام آن خوشش نمی‌آمد را پاک می‌کرد و بعد خنده ای شیطانی سر می‌داد.

- زاخار؟

صدای رودولف می‌آمد. حتی توی تخیلاتش هم او را رها نمی‌کرد.

- ولمون کن دیگه مردک. اصلاً میزنم حذف شناسه ات میکنم.

ولی رودولف توی تونل بود و زاخاریاس -هنوز- قدرت حذف کسی را در جهان واقعی نداشت.

- اکانت مولتی ات رو پیدا کردم. دیگه نمیتونی قایم بشی.
- نه. امکان نداره. من خیلی مخفیانه و بسیار هوشمندانه اون اکانت رو مدیریت میکنم.

رودولف هر لحظه حجیم تر، بلندتر و ترسناک تر می‌شد.

در حالی که زاخاریاس سعی داشت اکانت مولتی اش را پنهان کند، بیرون از تونل محفلی ها منتظر اتمام کار بودند تا بالاخره مجوز ورود به مرلینگاه شهربازی را دریافت کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 تیر 1399 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
- به به. الان حسن مصطفی میاد دسترسی گرداننده‌م رو میده. بعدش میرم به همه ی گروها سرک می‌کشم. همه تاپیکا و پستاشونو مسخره می‌کنم. وای مرلینا چه خوبه.

زاخاریاس خیال پردازی می‌کرد و در تونل پیش می‌رفت.
- یکم زیادی طول نکشید؟ وقتی می‌خوان مدیریتم رو بدن هم طولش میدن... اون از اون کریچر که یه هفته طول داد تا محفلی‌م کرد. اینم از این. این درسته آخه؟ تا کِی ظلم در حق ما هافلپافیا؟ من که می‌دونم اینا همش برای اینه که مارو سرخورده کنن تا بذاریم بریم و جام رو بدن ریونکلاو. فک کردن ولی. مدیر شم پته ی همشون رو آبه!

اما این تخیلات و خیال پردازی ها دوام چندانی نداشتند. چون درست در اوج لحظات لذت زاخاریاس از آنها، صدایی به گوش رسید.

- این چی بود؟

زاخاریاس پس از شنیدن صدا دور خود می‌گشت و به دنبال منبع آن بود.
بوگارت هم از پشت به او نزدیک و نزدیک تر میشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!