رز با عصبانیت این را گفت و ماشین لباسشویی بزرگی را روی تستی گذاشت. تستی که تا قبل از ورود به محفل ، چیزی سنگین تر از یک برقک را حمل نکرده بود، که البته، به اندازه صد نفر از بچه های ویزلی ها آزارش می داد و نزدیک بود چشمانش را با این خیال که جسم براقی است، از کاسه درآورد، ولی بازهم موقع حمل کردنش، کمتر از الان زجر می کشید. - به مرلین منم موجود زندم، ربات نیستم.
رز بدون توجه به اشک های تستی، گردنش را گرفت و او را به گوشه دیگری از آشپزخانه برد. - این قابلمه ها رو ببر بذار تو انباری، این یخچال ماگلی رو هم بنداز دور. - اینو؟ - آره. آرتور آوردتش، به هیچ دردیم نمی خوره. حالا که هرچقدر می خواست دل و رودشو ریخته بیرون، بعید می دونم موندنش تو محفل فایده ای داشته باشه. - ولی.... - ولی بی ولی.
تستی به این نتیجه رسید که اگر توسط ولدمورت کشته می شد، زجرش کمتر بود. ناگهان مایع گرمی روی پشتش حس کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی. جین ایر
بوی پیازهای گندیده سرتاسر فضا را در بر گرفته بود و مگسها آزادانه و خوشحال، برای خود میچرخیدند. تستی میخواست محتویات معدهاش را بالا بیاورد، اما با فرورفتن انگشت کسی در چشمش منصرف شد. - اَی تو روحت. کی بود انگشتشو تا ته کرد تو چشم من؟
تستی با دو چشم قهوهای درشت، موهای نارنجی رنگ و صورت کک و مکی رو به رو شد. قصد داشت سرش را برگرداند اما جسمی دیگر با همین مشخصات، خود را در صورتش کوبید. - آخجوووون. اشباب باژی. - آاااای. نکن بچه. به پشمام چیکار داری؟
رز در حالی که اخمهایش را در هم گره کرده بود رو به تستی گفت: - انقدر غر نزن. -به آرتور و مالی بگو درباره مراحل بعد از تولید بچه یه تجدید نظر بکنن.
تستی نگاه سردرگمی به اطرافش انداخت با تعداد کثیری از کودکان کله هویجی مواجه شد. - صبر کن... ویزلیا دقیقا چندتا بچه دارن؟ - خیلی خیلی خیلی زیاد.
رز، گردن تستی را گرفت و او را به سمت شلوغ ترین بخش اتاق برد و شروع به بار زدن آشغال ها کرد. بین وسایل و لباس های کهنه، چند بچه ویزلی را هم سوار تستی کرد. نان خور کمتر... محفل مرفه تر.
تستی هر از چند گاهی خودش را تکان می داد و آت و آشغال های محفل دوباره به زمین می ریخت. - ببینین. سوء تفاهم شده. من فقط چند تا سوال... هی... واقعا خیال داری اون میز تلویزیونو بذاری رو من؟
رز میز را با چوب دستی اش رو هوا معلق و تنظیم کرد. - آره. آرتور آوردش. به هیچ دردی نمی خوره. ببین. حیوانات فقط به دو دلیل به محفل میان. یا برای حمل بار و یا پخته شدن توی پاتیل. از اونجایی که ما سالهاست گوشت نخوردیم و اصلا نمی دونیم چطوری هضم می شه، تو برای هدف دوم اومدی... یا شاید دلت می خواد...؟
تستی دلش نمی خواست. - حداقل این بچه ها رو بسته بندی می کردی. دارن کرک و پرامو می کشن.
رز تستی را به سمت آشپرخانه برد. - حرف نباشه. اینجا کلی پیاز گندیده داریم که باید ببریشون اون طرف آشپزخونه. چیه؟ فکر کردی می گم بریزی دور؟ هرگز! پیاز به هر شکلش قابل مصرفه!
- آهاااای...الو...هیچ کس خونه نیست؟ به نظر میرسید که هیچ کس در خانه نیست. تستی یورتمه کنان به پذیرایی محفل رسید و نگاهی به اطراف انداخت: - اوه اینجا چه خبره؟!
سالن پذیرایی شلوغ ترین و بهم ریخته ترین جایی بود که تستی تا به حال به عمرش دیده بود، و با توجه به اینکه تستی یک تسترال بود و عموما در جاهایی نه چندان مرتب زندگی میکرد این نکته بیشتر به چشم میآمد. لباس های چرک این طرف و آن طرف پخش و پلا بودند. یک جفت جوراب توی کاسهای که خدا میدانست چند ماه است آنجا رها شده افتاده بود و کتابها و کارت های بازی در هر طرف به چشم میخوردند.
تستی به قابلمه غذایی که روی میز بود نزدیک شد اما بوی ترشیدگی که از آن متساعد میشد باعث شد سریعا رویش را برگرداند! ظاهرا پیدا کردن غذا در آن آشفته بازار به این راحتی ها نبود.
- هی تو اینجا چیکار میکنی؟
تسترال برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. رز زلر در حالی که داشت موهای آشفته اش را مرتب میکرد به او خیره شده بود. - آه...بینندگان محترم، بالاخره هم اکنون انسان!
تستی این را گفت و چهار نعل به سمت رز رفت. - من چندتا سوال...
رز اما بدون اینکه بگذارد تستی سوالش را تمام کند استخوان گردنش را گرفت و همان طور که او را دنبال خودش میکشید گفت: - بالاخره اومدی؟ تازه یادم آمد چرا اینجایی، میدونی چند وقته درخواست دادیم یه تسترال بفرستن تا آت و آشغال های اضافه محفل رو از اینجا جا به جا کنیم؟ دنبالم بیا که حسابی کار داریم!
تستی تسترالی بیش نبود. این یعنی چندان از عقل و هوش سرشاری برخوردار نبود که در این لحظات سخت و طاقتفرسا بتونه تصمیمات سریعی که اتفاقا درست هم باشن بگیره. اما بالاخره تستی دوست داشت سعی و تلاش کنه، نهایتا نتیجهش خوب نمیشد خب!
بنابراین صحنهی پیش روی تستی اسلوموشن میشه. مودی غرشکنان جلوش قد علم کرده بود و با یک چشمش برای در اشک میریخت و با چشم دیگهش روی تستی متمرکز شده بود.
تستی اصلا از موقعیتی که در اون گیر کرده بود راضی نبود. آخه اون فقط یک تسترال بود. باید میخورد و میخوابید و گاهی هم سواری میداد! اما حالا نه تنها زجرهای بسیاری کشیده بود، بلکه با یک دیوانه زنجیری هم گیر افتاده بود.
هرچی در مغزش جستجو میکنه بلکه بتونه راهی برای پیشروی پیدا کنه، پیدا نمیکنه. پس راه پسروی رو برمیگزینه و به یاد میاره که چطور مودی به در علاقه نشون داده بود و براش دلسوزی کرده بود.
صحنه به حالت عادی برمیگرده. تسترال در یک حرکت سریع روشو برمیگردونه و پشت به مودی به سمت در خیز برمیداره. - بابا درها که نمیمیرن. بهش بگو من تو رو نکشتم!
و همین جمله کافی بود تا ناگهان تستی سنگینیای که حضور مودی در پشت سرش داشت رو حس نکنه. حتی نمیدونست دقیقا چه اتفاقی رخ داده، فقط میدونست مودی دیگه نیست. - هوووف... نجات پیدا کردم.
تستی که دیگه احساس امنیت میکرد، تیکههای درو که مثلا به آغوش کشیده بود دوباره روی زمین رها میکنه و چند بار هم بهش لگد میزنه. - به خاطر تو نزدیک بود بمیرم. ایش.
تستی اینو میگه و به سمت پذیرایی خونه حرکت میکنه.
خلاصه: دافنه، گویل و گیبن تصمیم میگیرن گند بزنن به مغازه موجودات جادویی چارلی ویزلی. اونا حتی حیوانات توی قفس ها رو هم آزاد میکنند. جرج ویزلی وقتی که این وضعیتو میبینه تصمیم میگیره اونا رو به سمت یه گنج هدایت کنه. این وسطا یکی از تسترال های چارلی (که در واقع آدمه ولی به صورت تسترال در میاد) میره خونه ی ریدل. لرد هم بهش میگه بره محفل تا جواب سوالات "ویزلی ها دقیقا چندتا بچه دارن؟دامبلدور موقع خواب ریششو میکنه توی پیژامه و پتو، یا فقط زیر پتو یا کلا روی پتو، و شبا که کله زخمی میخوابه ملت دورش جمع میشن قربون صدقه زخمش بشن یا نه؟ " رو پیدا کنه. الان تستی ( اسم تستراله) پشت در محفله و می خواد وارد بشه.
تستی از همین الان هم فهمیده بود که اگر به دست لرد کشته می شد، انقدر زجر نمی کشید! پس با خود یک تصمیم کاملا عاقلانه گرفت و چند قدم عقب عقب رفت.
- چی شد بالاخره میری دنبال کلاه قرمزی یا نه؟
تسترال جوابی نداد چون درحال شتاب گرفتن و با سرعت به سمت در آمدن بود.
- نیا! به من نزدیک نشو! آی هوااااارر! ...کمک!... آخ!
تستی به روش یک تسترال تصمیمی کاملا عاقلانه گرفته بود. تا وقتی زور داشت چرا باید تن به خواسته های یک در می داد؟ تا وقتی کله ای محکم داشت تا با آن داخل برود دیگر چه نیاز به فکر کردن داشت؟ بنابراین طی یک حرکت سریع با تمام قدرت، شاخ هایش را به در کوبید و بعد از کندن در، داخل شد. - آره! بالاخره موفق شدم!
حقیقتا در زندگی اگر کسی بخواهد اینطوری وارد جایی شود، اولین چیزی که می شنود "هوی تسترال مگه اینجا طویله ست که اینطوری وارد می شی!" است. که خب قاعدتا چندان به مذاق انسان خوش نمی آید. اما این قضیه درمورد تستی فرق می کرد. به هرحال او تسترال بود و از اینکه کسی این گونه خطابش کند ناراحت نمی شد. شاید باورتان نشود او حتی منتظر بود تا اولین نفری که می بیندش آن جمله را بهش بگوید ولی گویا در محفل اوضاع فرق می کرد.
- تو سوروس اسنیپی؟ - نه من تست... - اسنیپ لعنتی با در چی کار کردی؟ سوروس به مرلین تو مسلمون محفلی نیستی!
مودی چشم باباقوری که معلوم نبود کی آنجا ظاهر شده و چرا هی دارد "سوروس! سوروس!" می کند؛ تسترال را دور زد و رفت در شکسته را در آغوش کشید. - در! چشماتو بازکن! تو نباید بمیری! بهت گفته بودم هوشیاری مداوم داشته باش. چرا به حرفم گوش نکردی؟ در!
فریاد دردناک مودی کل خانه را را فرا گرفت. تسترال نمی فهمید چرا کسی باید این گونه برای درب منزلش زار بزند. مطمئنا آنجا محفل نبود! دیوانه خانه بود!
او که فکر می کرد مودی کاملا فراموشش کرده؛ خواست از آنجا برود. اما هنوز قدمی برنداشته بود که حس کرد کسی یا چیزی مانع حرکتش شده است.
- زدی در رو کشتی حالا هم می خوای در بری؟ این بود رسم ادب؟
مودی بسیارخشمگین و آماده ی جنگ به نظر می رسید. تستی باید هرچه سریعتر راهی پیدا می کرد تا از دستش خلاص شود.
یاد آوری کتاب هفتم: این مودی در واقع همون طلسمیه که لوپین و آرتور روی در محفل کار گذاشته بودن تا اسنیپ نتونه وارد بشه. طلسم هم وقتی خنثی میشه که فرد وارد شده بلند بگه:"من تو رو نکشتم!"
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار! سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن! دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
تستی فکر کرد. چه چیزی برایش خیلی باارزش بود؟ غذا هایی که وقتی به حالت تسترال در می آمد مردم به جلوی پایش می ریختند؟ یا چوبدستی اش که از کش رفتن از یک اصیل زاده ساخته بود؟ یا شایدم خانه اش بود؟ اصلا چیزی داشت که بخواهد برایش ارزش داشته باشد؟ به سوال آخر برای مدت مدیدی فکر کرد، اما باز هم به نتیجه ای نرسید. پس تصمیم گرفت تفکر تسترال گونه اش را فعال کند، یعنی تفکرِ برعکس. پس دوباره شروع کرد به فکر کردن، کرد. غذا هایی که وقتی به حالت تسترال در می آمد مردم به جلوی پایش نمی ریختند؟ یا چوبدستی اش که از کش رفتن از یک اصیل زاده نساخته بود؟ یا شایدم خانه اش نبود؟ اصلا چیزی داشت که بخواهد برایش ارزش نداشته باشد؟ بله این تفکر تسترال گونه بود، تکرار همه چیز های مثبت اما به صورت منفی شده. اما تستی هنوز هم به نتیجه نرسیده بود. او تصمیم گرفت بجای فکر کردن، حرف بزند؛ پس با صدای احمق مآبانه ای گفت: - هی در... تو میدونی چه چیزی برای من باارزشه؟ - یعنی تو هیچی تو ذهنت نداری که باارزش باشه؟ تو منو تسترال فرض کردی؟
تستی که بهش بر خورده بود، با طمأنینه و لجبازی، گفت: - تسترال مقام والاییه، به تسترال توهین نکن!
تستی این بار قبل از حرف زدنِ در، موتور دهانش را خاموش و موتور ذهنش را روشن کرد؛ دقیقا! او در شرایط سخت و نابسامان فهمیده بود، چه چیزی برایش باارزش تر است، تــســتــرال بودن! او با حالتی کاشفانه رو به در گفت: - تسترال بودن، برام با ارزشه! - عه، چه خوب! فقط چطوری اینو ازت بگیرم؟
در به نکته خوبی اشاره کرده بود. اما نکته اش ظریف تر از مو نبود. نکته اش ظریف تر از یک زردمبو* بود! انقدر که این نکته ضایع بود! در با حالتی حق به جانب گفت: - خب یه چیز با ارزش دیگه، بگو!
تستی باز هم در دریای سیاه فکرش فرو رفت. ولی این بار مجبور نشد غرق بشود و موتور ذهنش را خاموش کند! او فقط یک سیکل* داشت که مادرش به او داده بود و گفته بود، اگر آن را خرج کند، او را عاق تسترال می کند! اما نگفته بود، اگر آن را به یک در بدهد، عاقش می کند یا خیر. پس آن را سریع از جیبش درآورد و جلوی در گرفت و گفت: - حالا برم تو؟ - نه، نه! می رسیم به مرحله دوم... باید دندون نیش یک کلاه قرمزی* رو پیدا کنی!
تستی از همین الان هم فهمیده بود که اگر به دست لرد کشته می شد، انقدر زجر نمی کشید!
* زردمبو، نوعی موجود جادویی شبیه غواص است. برای اطلاعات بیشتر به کتاب سوم مراجعه شود. * سیکل، سکه های نقره در دنیای جادویی است. برای اطلاعات بیشتر به کتاب اول مراجعه شود. * کلاه قرمزی، نوعی موجود جادویی است. برای اطلاعات بیشتر به کتاب سوم مراجعه شود.
- باز شو. - نه. - ميشه لطفا باز شی؟ - نه. - چیکار کنم باز شی؟
در کمی فکر کرد. بعد به تستی نگاه کرد که بهش خیره شده بود و ناخوناشو میجوید. - خیلی خب، باز میشم... ولی به يه شرط.
خوشحالی ای که با شنيدن جمله اول به صورت تستی اومده بود، با شنیدن جمله دوم محو شد. خیلی به تستی بر خورد. تا حالا منت هیچکسو نکشیده بود؛ هیچکس به جز صاحبخونه ش، صاحب کارش، استاد هاگوارتز... حالا که فکرشو میکرد، منت خیلیا رو کشیده بود، ولی از یه چیز مطمئن بود؛ این که هیچوقت، منت یه در رو نکشیده بود!
- خیلی خب... شرطتو بگو. - اول کلمه جادویی رو بگو.
تستی یه عالمه کلمه جادویی بلد بود. با خودش فکر کرد که کدومش ممکنه به درد یه در بخوره... آلوهومورا؟ اکسپلیارموس؟...
- دِ تسترال! اینا رو میخوام چیکار؟ لطفا! بگو لطفا. - حالا که اینقدر اصرار میکنی... لطفا بهم بگو شرطت چیه.
در به این نتیجه رسید که تستی، واقعا تستراله! اونقدر که حتی متوجه نشد که در ذهن خونی بلده. در اصلا از این نادیده گرفتن استعدادش خوشش نیومد. برای همین تصمیم گرفت تا جاییکه میتونه اذیتش کنه. - خیلی خب، شرطم اینه که یه چیزی بهم بدی. یه چیزی که خیلی برات با ارزشه.
تسترال همانطور روبهروی در ایستاده و در انتظار کشف چگونگی باز شدنش، به آن زل زده بود. - ای بابا...پس این دستگیرهش کو اصلا؟ - قایمش کردم.
تستی با تعجب برگشت و به پشت سر و اطرافش نگاهی انداخت. هیچ کس نبود. بنابراین، با این تصور که صدا را در ذهنش شنیده، به بررسی در با نگاهِ خیرهاش ادامه داد.
- گفتم قایمش کردم!
این بار تستی متوجه شد صدا، صدای واقعیست و خیال پردازی نمیکند. زیرچشمی به دو طرفش نگاه کرد تا مچ شخص گوینده را بگیرد. اما با فضایی کاملا خالی روبهرو شد. سرانجام، زمانی که آن جمله بار دیگر تکرار شد، به حقیقت پی برد.
با دهانی باز رو به در برگشت و این بار با حالتی متفاوت به آن زل زد. - تو...تو حرف میزنی؟ - معلومه که حرف میزنم. - خب پس...خیلی هم عالی. بیزحمت باز شو که من کلی کار دارم.
اما در قصد انجام چنین کاری را نداشت. - خیر. نمیشه. - چرا؟ - چون فعلا تمایل ندارم باز شم. حتی واسه ورود خود محفلیها هم باید فکر کنم، چه برسه به شما غریبهها!
- ای بابا، عجب گیری افتادیما. دو ساله ما رو معطل کردی! برو کنار دیگه. - میرم. - خب برو. - میرم! من میذارم خیلی راحت بری تو! میذارم!
تستی دیگه خسته شده بود. دیگه حوصله نداشت درگیر این گربه بشه که اصلا تکلیفش با خودش هم مشخص نیست. دستش رو برد سمت جیبش که موبایلش رو در بیاره، بره توی صفحات مجازی آدمای معروف، فحش بده تا حوصله ش سر نره، تا بلکه بعد از چند دقیقه، گربه خودش خسته بشه و بره که... - ببین چی تو جیبم دارم.
گربه با دیدن چیزی که تستی داشت کوک میکرد، خیلی وسوسه شد. سعی کرد جلوی خودش رو بگیره. خیلی هم سعی کرد، ولی وقتی موش کوکی روی زمین رها شد، نتونست جلوی خودش رو بگیره و راه افتاد دنبالش.
- واق واق! - حالا دیگه مشکلی نیست.
ولی وقتی کمی جلوتر رفت، دید که مشکلی هست... - حالا چجوری باید واردش شد اصلا؟