جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 19:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- به نظرتون چه خوابی داره می‌بینه؟

گادفری، آلنیس، ریموس و رزالین، چهارتایی با نگاه‌هاشون گابریل رو دوره کردن. گابریل زمزمه‌وار صداهایی نامفهوم رو ادا می‌کرد. آلنیس چندباری بو کشید. از روی غریزه بود. می‌خواست خطرات احتمالی رو شناسایی کنه.

ریموس میون یکی از پینه‌های لباسش دنبال چیزی گشت تا شاید بتونه کمک‌شون کنه، اما تنها چیزی که نصیبش شد دوتا مورچه قرمزی بودن که انگشتش رو گاز گرفتن. ریموس آهسته دستش رو عقب کشید و به‌نرمی، تکونی به چوبدستی‌ش داد. مورچه‌ها رو از دستش جدا کرد و به سمت حیاط پشتی هدایت‌شون کرد.

هنوز یک چالش مونده بود. گابریل، عضو دوجبهه‌ای محفل داشت خواب می‌دید. خوابی که محتواش می‌تونست چیزهای زیادی به محفلیون بگه. از روش‌های برای هدایت دیگر مرگخواران به روشنایی گرفته، تا نقشه‌های فوق سری ارتش تاریکی... یک راه برای فهمیدنش بود.

اما تنهاکسی که با محتوای بی‌نظم و بی‌منطق رویاها آشنایی داشت، جوزفین بود. جوزفینی که معلوم نبود روی درخت، مشغول پخت معجون‌هایی با اثرات نامعلومه، یا داره توی حیاط پشتی موجودات خیالی رو شکار می‌کنه. آلنیس عبارت «اکسپکتو پاترونوم» رو زیر لب زمزمه کرد و گرگ سفیدی که از نوک چوبدستی‌ش خارج شد رو به جست‌وجوی جوزفین فرستاد.

حدود دو دقیقه گذشت تا اینکه جوزفین به جمع‌شون اضافه شد. چوبدستی رو به سمت موهاش گرفت و نرمه‌چوب‌های که اون بین جاخوش کرده بودن رو محو کردن. رزالین هم جمع رو ترک کرد تا توی این فاصله از باقی اعضا مراقبت کنه.
ریموس و آلنیس، و از اون طرف گادفری و جوزفین، اول نگاهی به هم و بعد نگاهی به گابریل انداختن که لبخند کوچیکی روی لب‌هاش نشسته بود. لبخند محو شد و جاش رو به اخمی روی ابروهاش داد. هر چهار نفر دست هم رو گرفتن. نفس عمیقی کشیدن. ریموس چوبدستی‌ش رو به سمت گابریل نشونه رفت.
- لجیلیمنس!

تصاویری به سرعت از جلوی چشم‌هاشون رد شد. لرد ولدمورتی که روی ساعد گابریل، نشان شوم تاریکی رو حک می‌کرد، الستوری که پاکت نامه‌ای رو زیر یک بالش قرار می‌داد، مروپ گانتی که معجونی درخشنده و آبی‌رنگ رو به آرومی به یک پاتیل در حال قل‌خوردن اضافه می‌کرد...

بالاخره از حرکت ایستادند. عمارت مالفوی، مقر ارتش تاریکی، که به رنگ سفید دراومده بود و دوتا کارگر، مشغول رنگ‌زدن بخشی از دیواره به رنگ صورتی بودن. یک اژدهای زردرنگ از بالای سرشون پرواز کرد و رفت. وقتش بود پا به دل ناخودآگاه گابریل بذارن. اما اول، باید خودش رو پیدا می‌کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1403/5/26 20:19:20
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1403 01:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گابریل در جواب به رزالین سر تکون داد و رفت روی صندلی نشست. ولی از اونجایی که نمی‌تونست یه جا بند بشه، در حالی که سعی می‌کرد خانوم و آروم رو صندلیش بمونه تیک‌های عصبی پیدا کرد و پلکش می‌‌پرید؛ در حدی که انگار تسخیر شده بود.
در همون حال رزالین قابلمه پر آب رو روی اجاق گذاشت و مشغول اضافه کردن سیب زمینی و هویج بهش شد تا آب‌پز بشه. یکم که گذشت و دید اتفاقی از طرف گابریل نیفتاده، سرش رو برگردوند و با دخترکی مواجه شد که رو صندلی به طرز عجیب و ترسناکی تکون‌های یهویی می‌خورد. رزالین ملاقه رو توی قابلمه رها کرد. به سمت گابریل دوید و شونه‌هاش رو گرفت و تکون داد.
- عزیز دلم؟ آروم! نفس عمیق بکش!
- من. باور کن. دخترِ. خوب و. حرف. گوش کنی. ام.

مثل اینکه تلاش گابریل برای اینکه خوب و حرف گوش کن باشه و مثل دخترای خوب یه جا آروم بشینه، زیاد بهش فشار وارد کرده بود!
رزالین که حالا خیلی بیشتر نگران تازه واردشون شده بود؛ همزمان سعی می‌کرد خودش و گابریل رو آروم کنه.
- هی هی من می‌دونم تو دختر خوبی هستی! فقط الان هر کاری من می‌گم رو بکن، باشه؟ سعی کن آروم از رو صندلی بلند شی...

گابریل سر تکون داد و از روی صندلی بلند شد؛ ولی هنوز یه قدم بر نداشته بود که افتاد زمین و عین ماهی‌ای که از تنگش بیرون افتاده باشه، تکون‌های یهویی می‌خورد.

- وای خاک بر سرم! جوون مردم رو کشتم! ریموس! ریــــــــموس!

با فریاد رزالین، ریموس و گادفری که توی هال بودن سریع خودشون رو به آشپزخونه رسوندن و با دیدن صحنه روبه‌روشون سر جا خشک‌شون زد.
- چی شده؟!
- تقصیر من نبود ریموس! فقط کمکش کن!

ریموس گابریل رو بلند کرد و برد روی مبل گذاشت. تو این مدت گادفری رفت و از انبار چندتا معجون آورد و به ریموس داد.

- این خواب‌آوره تا یه مدت آرومش می‌کنه. شما دست و پاش رو نگه دارین تا من بدم بهش.

رزالین اشک‌هاش رو پاک کرد و همراه گادفری، گابریل رو نگه داشتن و ریموس با مشقت معجون رو به خوردش داد. چند ثانیه بعد، دخترک از حال رفت و همونجا خوابید.

- حرف گوش کن... هوم... خوب... خوب... هه هه... مظلوم... گوگولی...

گابریل هر چند لحظه دوباره تکون می‌خورد و کلماتی ادا می‌کرد، انگار که داشت خوابی چیزی می‌دید.
ریموس و رزالین و گادفری نفس عمیقی کشیدن و عقب وایسادن.
- حالا با این بچه چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 11 مرداد 1403 14:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا تازه‌واردشون یعنی گابریل دلاکور رو فرستادن عضو محفل شه تا براشون جاسوسی کنه. در اولین اقدام محفلیا می‌خوان آموزش صبر به گابریل بدن که تا الان هردفعه شکست خوردن...


~~~~~

این‌بار نوبت رزالین بود تا به گابریل یاد بده صبر کردن یعنی چی! تجربه‌های مادر بودن اون در تربیت فرزندش سدریک، می‌تونست برگ برنده بزرگی براش باشه که باهاش گابریل رو رام کنه.

بنابراین رزالین جلو می‌ره و کنار گابریل کف آشپزخونه می‌شینه. گابریل در حال کشیدن خط‌های عجیبی وسط صفحه سفید به رنگ خاکستری روشن بود.

- چی داری می‌کشی؟
- نفس عمیق! پاتریشیا ازم خواست.

رزالین با شوک نگاهشو از کاغذ برمی‌داره و به گابریل می‌دوزه که با ذوق و شوق فراوونی داشت روی کاغذ نفس عمیق نقاشی می‌کشید! حالا می‌فهمید چرا ریموس و پاتریشیا از آموزش صبر به گابریل به اون حال در اومده بودن.
- نقاشیت همین الان هم به اندازه کافی خوبه. نظرت چیه بریم یه غذای خوشمزه بخوریم؟

گابریل دختر پرخوری نبود، اما اهل نه آوردن هم نبود! پس بلافاصله دست از نقاشی کشیدن می‌کشه و همراه رزالین می‌ره پشت میز می‌شینه.

- همین‌جا بشین و صبر کن تا من غذا رو بپزم.
- باشه!

رزالین برای برداشتن قابلمه به سمت یکی از کابینتا می‌ره. اما به محض این که قابلمه رو برمی‌داره و درو می‌بنده، ناگهان دو متر به هوا پرتاب می‌شه و قابلمه با صدای بلندی به زمین می‌خوره. چرا که با گابریلی مواجه شده بود که با نیشی تا بناگوش باز جلوش ظاهر شده بود!

- پناه بر ریش مرلین! بهت گفتم بشین رو صندلیت تا کارم تموم شه! تو مگه دختر خوب و حرف‌گوش‌کنی نبودی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/5/11 15:33:38
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/5/11 15:37:28
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 8 تیر 1403 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتریشیا با ناامیدی از آشپزخانه بیرون آمد. حالا می فهمید چرا قیافه ریموس مانند کسانی بود که دانه تاج الملوک کاشته اند، ولی خزه از آن رشد کرده. آنقدر غرق در افکار خود بود که متوجه حضور رزالین نشد.

- چی شده گل سوسن مامان؟

رزالین این را گفت و پاتریشیا که تمام انرژی اش را صرف آموزش صبر به گابریل کرده بود، با صدایی که گویی از جایی پایین تر از ته چاه می آید جواب داد:
- می خواستم به گابریل صبر کردنو یاد بدم، ولی نتونستم.

با مشاهده قیافه سرشار از "گابریل چه گلیه لاله قشنگ مامان؟" رزالین، اضافه کرد:
- یه محفلی تازه وارده که...

رزالین که به خاطر تربیت پسری به نام سدریک که تجسم انسانی کلمه صبر بود، اطمینان داشت می تواند عجول ترین افراد را به صبورترین افراد تبدیل کند، جفت پا وسط حرفش پرید:
- بسپرش به من زنبق مامان.

پاتریشیا معتقد بود خود رزالین هم نیاز به یک دوره اختصاصی آموزش صبر دارد؛ با این وجود دلش نمی آمد ذوق او را کور کند.
- اون تو آشپزخو...

ولی رزالین، نگذاشت پاتریشیا حرفش را ادامه دهد و دوان دوان به سمت آشپزخانه رفت. با دیدن گابریل، لبخندی زد.
- حالت چطوره شکوفه مامان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر تمام جهان نیز تو را گناهکار بدانند، تا زمانی که وجدان خودت تأییدت کند، تو بدون دوست نمی مانی.
جین ایر
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1403 17:31
نمایش جزئیات
آفلاین
- اینجا چخبره؟

پاتریشیا بهت زده به باغ وحش درون آشپزخانه محفل زل زد. علاوه بر حیواناتی که از سر و کول پاتریشیا بالا می‌رفتند، یک لاکپشت و یک اردک با شش جوجه‌اش و تعدادی همستر و انواع چرنده و پرنده و درنده ای که پاتریشیا نمی‌شناخت، به علاوه تمساحی که با مهربانی خود را به دست گابریل می‌مالید، تازه وارد محفل را دربر گرفته بودند.
پاتریشیا همچنان در آشپزخانه سابق محفل که در حال حاضر جنگل حساب می‌شد ایستاده بود و با دهانی باز به گابریل زل زده بود.

- یعالمه دوست پیدا کردم! نگا کن. انگار از تو خوششون اومده.
- اون سموره داره تو سوپ پیاز ناهارمون شنا میکنه؟
- اسمش الکسه من دعوتش کردم.

پاتریشیا نفس عمیقی کشید، بعد سنجاب روی سرش را برداشت و به آرامی رو میز گذاشت. سنجاب پرید و نقش شال گردن گابریل را ایفا کرد.

- میتونیم اینارو همینجا نگه داریم تا با ما زندگی کنن؟ لطفاااا.
پاتریشیا همانطور که حیوانات اهلی و وحشی را از ردایش می‌تکاند نگاه حسرت آمیزی به سوپ انداخت.
- ریموس حق داشت، تو واقعا تمرین صبر لازمی... به هر حال، من قرار نیست جا بزنم. بیا با مدیتیشن شروع کنیم.
- من، من، من، میام! من عاشق مدیتیشنم!
- اول اطرافمون رو خلوت میکنیم.

و با سر به حیوانات اطرافش اشاره کرد و منتظرانه به گابریل زل زد. گابریل هم اصواتی را از خودش درآورد که انگار فقط خودش می‌فهمیدند و حیوانات. در کمال ناباوری تمامی موجودات رفتند و فقط لاکپشت مانده بود که هنوز مقداری با در فاصله داشت.
- بعد چهار زانو می‌شینیم رو زمین.

پاتریشیا نشست و گابریل هم به تقلید انجام داد.
- بعد چند تا نفس عمیق می‌کشیم.

گابریل از جا پرید و مقابل چشمان متعجب پاتریشیا دوان دوان از اتاق خارج شد. بعد از دقایقی، با چند مدادرنگی در دستش و یک دفتر نقاشی به آشپزخانه برگشت.
- حالا میتونم نفس عمیق بکشم!
- من قرار نیست جا بزنم ولی یه فرمانده عاقل بعضی وقتا عقب‌نشینی میکنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1403 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل گفت:
- ببخشید حواسم نبود!

و سعی کرد خودش را توی زمین جا بدهد، اما موفق نشد و زمین او را به طرفی پرت کرد. ریموس که خیلی خسته شده بود، خودش را روی کاناپه‌ای پرت کرد. گابریل به طرف او آمد و پرسید:
- چی شد؟ مگه نگفتین صبر مهم‌ترین مهارت درس‌دادنه؟

ریموس جواب داد:
- فعلا برو یه نگاهی به دوروبر بنداز تا من بیام!

وقتی گابریل رفت، پاتریشیا از پله‌ها پایین آمد و ریموس را دید که خسته و کوفته، روی کاناپه ولو شده بود. از او پرسید:
- چی شده ریموس؟

ریموس جواب داد:
- می‌خواستم گابریل رو بکارم، ولی نتونستم!

پاتریشیا گفت:
- گابریل دیگه کیه؟
- یه محفلی تازه‌وارد. دارم بهش آموزش می‌دم.
- الان کجاس؟ شاید من بتونم بهش آموزش بدم.

ریموس به آشپزخانه اشاره کرد و پاتریشیا رفت تا گابریل را پیدا کند. به محض اینکه او وارد آشپزخانه شد، سنجابی خاکستری‌رنگ پرید روی سرش. بعد یک طوطی قرمز روی بازویش نشست. بعد چندتا پروانه روی دستش نشستند. بعد نوبت به یک بچه‌گربه رسید؛ یک خوکچه‌ی هندی، یک خرگوش و دوتا توله‌سگ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
با یه کتاب می‌شه دور دنیا رو رفت و برگشت، فقط کافیه بازش کنی.
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1403 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- چشم!

گابریل اهل مخالفت کردن نبود، بنابراین با ذوق و شوق برای یاد گرفتن درس اولش حتی با اشتیاق بیشتری شروع به بالا و پایین پریدن می‌کنه.
- من بزودی اولین درسمو یاد می‌گیرم.

برای ریموس کار کمی سخت بود که در حین حرکات شدید گابریل زمین زیر پاشو بکنه، ولی به هر زحمتی که بود بالاخره به قدری عمقشو می‌کنه که کل پاهای گابریل زیر زمین بره.

- هووف به نظر کافی میاد.

ریموس حالا شروع به برگردوندن تپه‌ی خاک‌هایی که از زمین خارج کرده بود می‌کنه. گابریل با کنجکاوی نگاهی به عرقی که شر شر از صورت ریموس می‌چکید می‌ندازه.
- حالا چرا با جادو انجامش نمی‌دی؟
- صبر گابریل! صبر! وقتی می‌خوای به بقیه درسیو بدی، خودتم باید توش خبره باشی! پس خودمم با صبر و حوصله بهت صبر کردنو یاد می‌دم.
- وای این شگفت‌انگیزه!

گابریل چنان ذوق‌زده می‌شه که لازم می‌دونه این شادی رو مستقیما با ریموس شریک بشه. پس با پرشی از چاله بیرون می‌پره و یکراست رو سر ریموس جا خوش می‌کنه. اما ریموس به قدری خسته بود و عرق دیدشو تار کرده بود که متوجه بیرون اومدن گابریل نمی‌شه. بالاخره بعد از گذشت مدت‌زمانی نه‌چندان طولانی ریموس با پیروزی بیل رو به گوشه‌ای پرتاب می‌کنه.
- بالاخره تموم شد!

گابریل از همون بالای سر ریموس جواب می‌ده:
- کارت عالی بود.

ریموس با شنیدن صدای گابریل که به جای این که از زیر پاش بیاد، از بالای سرش میاد، تکونی به سرش می‌ده و چشماشو می‌ماله. بعد نگاهی به بالای سرش می‌ندازه.
- تو... تو مگه قرار نبود تو چاله‌ای که من کندم کاشته بشی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/4/6 1:29:43
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1403 13:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل همونقد که توی ابراز علاقه و بغل و تماسای بسیار نزدیک فیزیکی متبهر بود، توی تجزیه و تحلیل مسائل و فهم و ادراک عمیقشون نیاز به یه حمایت و بغل گنده داشت. گابریل نمی دونست که چجوری باید این شرایط رو هندل کنه، ریموس هم نمی دونست که با چه مصیبتی قراره روبرو بشه و دامبلدور هم نمی‌دونست که چرا ریشش انقد می‌خاره! توی زندگی آدما خیلی چیزا وجود داره که آدما نمیدونن.

ریموس پس از اینکه خوردن شکلات های شیری توسط گابریل تموم شد و آخرین تکه شکلات، وارد مرحله بلع و سپس کار هضمش شروع می‌شد، رو به گابریل کرد و گفت:
- خب... آماده‌ای برای یه مسیر سفید و روشن؟
- من همیشه آماده‌ام برای مسیرای سفید و روشن. کیو باید بغل کنم؟ مسیرش هیجان داره؟ من آماده ام! من! من! من!

ریموس جلوی هیجان گابریل کم آورد. دو دستی گابریل رو بغل کرده و نگه داشته بود، تا گابریل تکون خوردن رو تموم کنه. اما گابریل همچنان من من کنان بالا و پایین می‌پرید.

- ببین... دخترجون... اینجوری نه من... نه تو... تمرکز نداریم!
- من دارم! من! من! من!

ریموس که چاره ای مقابل خودش نمی‌دید، رفت و یک بیل از توی انبار خونه آورد. با بیل شروع به کندن زیر پای گابریل کرد.

- من! م... داری چیکار میکنی؟
- میخوام بکارمت! اولین چیزی که باید یاد بگیری صبره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Lorsque vous sentirez que tout est fini, le reflet du miroir vous montrera le chemin


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس لوپین چشمای شکاکش رو بین گابریل و پاکت نامه که مقادیری هم مچاله شده‌، جا به جا میکنه.
- که اینطور...
- کاملاً! اصلاً به مظلومیت این قیافه میخوره دروغ بگه؟

ریموس جلوی گابریل دولا شد. چشماشو تنگ کرد و به عمق چشمای گابریل خیره شد. بعد شروع کرد به چرخیدن دور گابریل و بازهم از انواع زوایا به چشمای گابریل نگاه کرد.
- نه واقعاً، اصلاً نمی‌خوره. خوشحالم که بهمون ملحق شدی.

و گابریل که آغوش باز ریموس رو دید، سریع پرید بغلش و در حالی که چشماش که کاملاً باز شده بودن و صورتش که انقدر به صورت لوپین نزدیک بود که نوک دماغش تقریباً نوک دماغ ریموس رو لمس میکرد، گفت:
- من خیلی بغل دوست دارم.

ریموس کاملاً گیج شده بود. تا حالا کسی انقدر با محبت بغلش نکرده بود. ولی البته که ریموس به عنوان یکی از بالا رده‌های محفل، مجبور شد اشکی که توی چشم‌هاش حلقه زده بود رو با فین کردن خارج کنه و به خودش مسلط شه.
- خیلی خوش اومدی... محفل ققنوس بهت افتخار میکنه.

بعدش ریموس از توی جیب کتش یک بسته پر از شکلات شیری خوش‌آمد گویی در آورد و توی دستای گابریل گذاشت.
- حالا وقت شروع آموزش‌هات به عنوان یکی از مبارزان اولین و قدرتمندترین خط دفاعی علیه نیروهای سیاهیه.
- آموزش؟ چه آموزشی؟
- آموزش‌های فوق سری خفن که هیچ مرگخواری ازشون خبر نداره و هر مرگخواری رو میتونن از پا در بیارن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The things I did back then were high school
But now I'm going for my degree
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1403 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه تا پایان این پست:
دامبلدور می‌خواد برای محفل اعضای جدید پیدا کنه و برای این اعضا جغد‌ی فرستاده. مرگخوارا از این فرصت استفاده می‌کنن و مرگخوار تازه‌واردشون یعنی گابریل دلاکور رو با نامه‌ی یکی از این جغدا می‌فرستن خانه گریمولد تا جاسوسی کنه. حالا گابریل نامه دعوت به محفل ققنوس رو تحویل ریموس لوپین می‌ده...


~~~~~~~~~~~

نیوت که چنان بار و بندیلی جمع کرده بود انگار قصد سفری دور و دراز و همیشگی داره، با دیدن باز شدن دهن مرگخوار تازه‌وارد به قصد عذرخواهی دستشو بالا میاره.
- اوه نه نیازی به عذرخواهی نیست. خودم حواسم نبود. گویا این جغد دنبال تو می‌گشت!

نیوت اینو می‌گه، جغدو به تازه‌وارد تحویل می‌ده و بدون این که منتظر جوابی بمونه، ساک به دست از خانه گریمولد خارج می‌شه. مرگخوار تازه‌وارد شونه‌ای بالا می‌ندازه و جغدو تحویل می‌گیره.
- بفرما اینم روغن ریش دامبلدور که می‌خواستی!

تازه‌وارد به محض گفتن این حرف، شروع می‌کنه سیبیل‌ها و ریش‌های جغد رو چرب کردن و جغد هم با رضایت هوهویی سر می‌ده.

- خیله خب، اینم از این، من چیزیو که می‌خواستی بهت دادم. حالا نامه دعوت به محفل رو بده بیاد!

جغد نامه رو تحویل می‌ده و میاد از رو دستای تازه‌وارد پرواز کنه و بره که ناگهان دامبلدور که معلوم نیست از کجا پیداش شده جغدو برمی‌داره.
- آه چه برسِ خوبی پیدا کردی!

دامبلدور که جغدِ چرب و چیلی شده رو با شونه اشتباه گرفته بود، مشغول شانه کردن ریشش با جغد می‌شه. تازه‌وارد که تمام مدت با چشمانی گرد شده شاهد ماجرا بود، با جفت چشمای بینای خودش می‌بینه که جغد جان به جان آفرین تسلیم می‌کنه و در نهایت درون ریش‌های دامبلدور جاسازی می‌شه.
- کارت درسته فرزندم!

دامبلدور همونقد ناگهانی که وارد صحنه شده بود، از صحنه خارج می‌شه و به اتاقش برمی‌گرده. تازه‌وارد به محض رفتن دامبلدور، نفس راحتی می‌کشه.
- هوووف... حداقل دیگه جغدی نیست که مبادا منو لو بده!

- هی! تو دیگه کی هستی؟ چطوری اومدی اینجا؟

تازه‌وارد با شنیدن این حرف از جا می‌پره و ناگهان متوجه می‌شه پوسته‌ای که برای ورود به محفل ازش استفاده کرده بود، از بین رفته و حالا تبدیل به خودش شده... گابریل دلاکور!
- اممم... چیزه... خودتون خواستین؟

گابریل همزمان نامه دعوت به محفل ققنوس رو تحویل ریموس لوپین می‌ده که جلوش قد علم کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!