جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 14 مرداد 1403 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
*بر گرفته از تصویر شماره ۱۷ کارگاه داستان نویسی*
#هری پاتر
زمان به سرعت رو به جلو حرکت می‌ کرد مرحله سوم مسابقه سه قهرمان شروع شد و من باید وارد هزار تو بشم با صدای داور مسابقه که دامبلدور بود از فکر در امدم علف هایی که مانند در بر جلو روی ما قرار داشت ناگهان تکان خورده و از هم باز میشود نگاهی به سدریک انداخته سرم را تکان میدهم همزمان وارد میشویم نگاهی اخرین
بر پرفسور مودی میادازم که اون با مهربانی لبخند می‌زنه همان لحظه علف ها شروع به تکان خوردن می‌کنند و من دیگه پرفسور را نمیبینم شروع به دویدن میکنم تا زود تر به بیرون بروم به فردی برخورد میکنم بر میگردم ولی کسی را نمیبینم بار دیگر شروع به دویدن و رد شدن از کنار آن دیواره های که با علف های سبز درست شده بود میکنم انقدر به دویدن ادامه میدم که اون جام طلایی رامیبینم اما صدای فریادی می‌شنوم حس میکنم صدا از سمت راست میاد نگاهم بین جام و مسیر سمت راست می‌چرخد ولی به سمت مسیر راست حرکت میکنم صدای فریاد هر لحظه بیشتر بیشتر می‌شود با نزدیک شدن به محل صدا آرام و محتاطانه قدم بر میدارم حالا که دقت میکنم این صدا شباهت به صدای سدریک دارد اما حالا تنها صدای جیغ سدریک نبود صدای دیگری هم بود اون صدای اسمش رو نیار بود

-هری پاتر از کدوم مسر رفت سدریک من فقط اینو میخوام بدونم به نعفته که زود تر بگی وگرنه از اینجا زنده بیرون نمیری
سدریک سرش را تکان داده
-نمی دونم، اسم اینجا هزار تو عه از هر مسری که رفته باشه الان معلوم نیست کدوم قسمته اصلا شاید گم شده باشه
اسمش رو نیار سدریک با جادو بلند کرده و وردی رو میگه تن سدریک بر روی زمین میفته ولی من حس کردم که اون نفس نمی‌کشه
بهت زده از پشت علف ها به سدریک نگاه میکنم اسمش نیار رو به پدر دراکو مالفوی میکنه
-اون دیگه به دردم نمیخوره قبل از اینکه دامبلدور برسه باید بریم
و تبدیل به مرگ‌خوار میشن میرن من بی وقفه به سمت سدریک میرم نبضش رو میگیرم نه نمیزد نمی‌فهمم کی اشک هایم جاری می‌شود سرم را تکان میدهم با صدایی بلند شروع به گریه کردم میکنم که حرف دامبلدور را به یاد می‌آورم
-یادتون باشه هرکی دیگه نتونست و خواست انصراف بده با چوب دستی خودش نور قرمز به سمت آسمان بفرسته
بلافاصله چوب دستی ام را در میارم و با دستانی که میلرزید به سمت بالا میگرم نور قرمز که بیرون می‌زند دستم را پایین می‌آورم چند لحظه طول نمی‌کشد که هاگرید ،و پرفسور مودی می‌رسند با دیدن من و سدریک به سمت ما می‌آیند
هاگرید سدریک را بغل می‌کند و بسمتی راه می افتد من هم با گریه به پرفسور نگاه میکنم او به سمتم می آید و مرا در آغوش می‌کشد -هیش هری آروم باش
من با خود فکر میکنم واقعا میشه در این لحظه آروم باشم معلومه که نمیشه همین حالا دوست جدیدم را از دست دادم کسی که به من راز مرحله دوم را گفت و بر عکس بقیه مسخره ام نکرد
پلک هایم روی هم می افته و بی هوش میشم شاید بعد از چندین سال او از ذهن بقیه دانش آموزان پاک شود ولی من او را در یادم نگه میدارم

پایان


---
قبل از هرچیز اینو بگم که لطفا تاپیک جدید نساز. برای فرستادن پاسخ تو هر تاپیک، کافیه از گزینه "پاسخ" که بالای هر تاپیک قرار داره، یا باکس سفید رنگی که انتهای صفحه‌س استفاده کنی. متنت رو یکی از این دو جا بنویس و بعد دکمه ارسال رو بزن.

برای شروع داستان خوبی بود. ولی نکته‌ای هست که حتما باید بهش توجه کنی و اونم اینه که هیچ جمله‌ای رو بدون علائم نگارشی رها کن! یه عالمه جمله پشت سر هم نوشتی بدون این که با یکی از علائم نگارشی مثل ". ! ؟" بهش پایان بدی یا با ویرگول به جمله بعد وصلش کنی! در مورد دیالوگ هم، بعد از "-" یک‌بار اسپیس بزن (فاصله بده) و بعد دیالوگ رو بنویس. در واقع همه علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله می‌گیرن. آخرین نکته هم این که همیشه هروقت دیالوگت به اتمام می‌رسه با زدن دو بار اینتر توصیفات بعدش رو بیار. مثال:

نقل قول:
با صدایی بلند شروع به گریه کردم میکنم که حرف دامبلدور را به یاد می‌آورم
-یادتون باشه هرکی دیگه نتونست و خواست انصراف بده با چوب دستی خودش نور قرمز به سمت آسمان بفرسته
بلافاصله چوب دستی ام را در میارم و با دستانی که میلرزید به سمت بالا میگرم

با صدایی بلند شروع به گریه کردن میکنم که حرف دامبلدور را به یاد می‌آورم.
- یادتون باشه هرکی دیگه نتونست و خواست انصراف بده، با چوب دستی خودش نور قرمز به سمت آسمان بفرسته.

بلافاصله چوب دستی ام را در میارم و با دستانی که میلرزید به سمت بالا میگیرم.


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/5/15 0:32:51
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 14 مرداد 1403 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
آدرس:http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/albums/userpics/29482/wp_inquisition_col.jpg
___________________________
#جینی ویزلی
وارد کتابخانه شدم،کتابی با جلد قهوه ای تیره که رویش با رنگ طلایی نوشته شده بود《معجون سازی مبتدی》را ورداشتم.
روی صندلی کهنه کتابخانه نشستم و از صفحه اول شروع به خواندن کردم.
#دراکو مالفوی
چند ساعتی است که در کتابخانه پرسه میزنم،دنبال کتابی راجع به معجون سازی امسال می گردم اما هنوز پیدایش نکردم.
ناگهان چشمم به کتابی روی میز چوبی کتابخانه افتاد، خودش بود!کتاب معجون سازی بود.به سمت میز رفتم و کتاب را ورداشتم،ناگهان صدایی خشمگین توجه من را به سمت خود برد:ببخشید جناب مَلفوی ولی من داشتم این کتاب رو می خوندم!)
صدای جینی ویزلی،خواهر آن دوست گدای پاتح بود.
با بی تفاوتی گفتم:آها) و از میز دور شدم.
دختر دنبالم راه افتاد:با تو هستم!هی!کتاب رو پس بده!)خندیدم و گفتم:فکرش رو هم نکن.)اما دختر ول نمی کرد و دنبال من راه افتاد.
ناگهان کسی وارد کتابخانه شد که از قدم هایش هم متنفر بودم!خودش بود.پاتح
پاتح خودش را به ویزلی رساند و گفت:چی شده؟)
ویزلی گفت:هیچی)پاتح به من نگاه کرد و گفت:آذیتت می کنه؟)ویزلی جواب داد:نه،فقط یه کتابه خودت رو درگیر نکن)پاتح خطاب به من گفت:کتاب رو بهش پس بده)گفتم:اوف!خستم کردید)و کتاب را به سمتش پرت کردم.
#جینی
ملفوی این را گفت و از کتابخانه خارج شد.
به سمت هری گفتم:چرا سر هر موضوعی خودت رو درگیر می کنی؟فکر نمی کنی شاید به تو مربوط نباشه؟) هری چیزی نگفت،ادامه دادم:روز خوش!)
و از کتابخانه خارج شدم
_______________________
ببخشید،میشه راجع به انتخاب نقش توضیح بدید؟


---
جواب سوالت رو با جغد برات ارسال کردم.

دیالوگا و برخوردای کوچیکی که بین شخصیتا رخ داده بود رو دوست داشتم، فقط یکم به نظرم داستان رو سریع پیش بردی. یه سری علائم عجیب غریب تو پستت می‌بینم که درست نیست. مثلا هرجایی که ")" گذاشتی، کافی بود به جاش اینتر بزنی و به خط بعد بری و اونوقت پستت ظاهر بهتری پیدا می‌کرد. یعنی اینطوری:
نقل قول:
با بی تفاوتی گفتم:آها) و از میز دور شدم.

با بی تفاوتی گفتم:
- آها!

و از میز دور شدم.


همونطور که می‌بینی برای نوشتن دیالوگ به خط بعد رفتم و از علامت "-" استفاده کردم.

از طرفی این که وسط متنت بنویسی #فلان‌شخص هم درست نیست. باید کل توصیفاتت یا سوم شخص باشه، یا اول‌شخص و از زبان یکی از شخصیت‌هایی که انتخاب کردی. این که بینش هر بار از دیدگاه یه شخصیت بنویسی هرچند جالب، ولی به این شیوه درست نیست. در نهایت لطفا حواست باشه که علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله می‌گیرن. اگه می‌خوای مراحل بعدی رو هم تایید بشی به نکات گفته شده حتما توجه کن. در ضمن، پاتر درسته نه پاتح. هری پاتر.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/5/14 21:03:12
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/5/14 21:04:16
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1403 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 18
https://www.jadoogaran.org/uploads/images/img667c484ec17a7.jpg

تازه وارد هاگوارتز شده بودم و آدم های زیادی رو نمی شناختم. سعی داشتم به فضای مدرسه عادت کنم اما یکسری از مکان ها برای دانش آموزان ممنوع بود فرقی نمی کرد که سال اولی باشی یا چند وقتی توی هاگوارتز بوده باشی.
بیشترین مکانی که دلم میخواست ببینم و دربارش کنجکاو بودم جنگل ممنوعه بود که پشت کلبه هاگرید قرار داشت.
فصل زمستان بود پس لباس های گرمم رو پوشیدم و همراه با چوب دستی جدیدم به سمت جنگل ممنوعه راه افتادم، سرم رو به دور و بر میچرخوندم و مواظب بودم کسی من رو نبینه چون رفتن به جنگل ممنوعه خلاف قانون مدرسه بود.
اولین قدمی که در جنگل ممنوعه گذاشتم، باعث شد دل شوره بزرگی در اعماق وجودم پدیدار بشه اما دلم رو به دریا زدم و مسیرم رو ادامه دادم.
هدف خاصی برای اومدن به اینجا نداشتم و از خطرات احتمالی هم خبری نداشتم.آسمان تاریک بود و سوز سرما باعث شده بود نوک بینی ام قرمز بشه.درخت های جنگل خیلی قدیمی و بلند بودند به طوری که نمیتونستم آسمان رو ببینم. سر و صدا های زیادی به گوشم میخورد اما سعی می کردم توجه زیادی به اونها نکنم.
اولش با خودم فکر می کردم این جنگل با بقیه جنگل ها فرقی نداره اما زمانی که مسیر برگشت رو پیدا نکردم نظرم تغییر کرد.
خیلی ترسیده بودم و چشم هایم پر از اشک شده بود و بغضی که توی گلوم بود باعث می شد به سختی نفس بکشم. تمام امیدم رو از دست داده بودم تا اینکه نور بسیار روشنی جلوی من پدیدار شد. کمی خودم رو عقب کشیدم اما زیبایی تک شاخی که دیده بودم باعث حیرت من شده بود.
نمی تونستیم با هم دیگه ارتباط برقرار کنیم چون هردومون زبون اون یکی رو بلد نبودیم اما فکر کنم اون از چشم هام ترس رو فهمیده بود.
تک شاخ شروع به حرکت کرد و منم دقیقا پشت سرش به راه افتادم. نمی دونستم قراره منو کجا ببره یا قراره چی پیش بیاد اما بهتر از موندن تو جنگل تاریک با صداهای عجیب و غریب بود.
مسیر طولانی بود و برگ های زیادی روی زمین ریخته بودند. از دور نور کم ولی آشنا رو می دیدم، نزدیک تر که شدم فهمیدم نور کلبه هاگرید هستش.من به کمک تک شاخ مسیر رو پیدا کرده بودم، به سمت او برگشتم و لبخندی زدم. او هم در جواب من سرش را پایین انداخت و ناگهان ناپدید شد. سعی کردم بفهمم کجا رفت اما با تکان های درد آور و وحشتناکی به خودم اومدم، در یکی از اتاق های هاگوارتز بر روی تختی خوابیده بودم و پاتر، هری پاتر بالای سر من ایستاده بود و لبخند ملیحی بر روی لب داشت.


---
داستان خوبی نوشته بودی... فقط کاش آخرش نمی‌نوشتی که خواب بوده چون به نظرم واقعی بودنش حس بهتری بهم می‌داد.

برای بهتر شدن ظاهر پستت بهتره بین پاراگرافا بجای یک اینتر از دوتا اینتر استفاده کنی تا پستت از حالت فشرده در بیاد و خواننده موقع خوندش حس بهتری داشته باشه. مثلا:

"نمی تونستیم با هم دیگه ارتباط برقرار کنیم چون هردومون زبون اون یکی رو بلد نبودیم اما فکر کنم اون از چشم هام ترس رو فهمیده بود.

تک شاخ شروع به حرکت کرد و منم دقیقا پشت سرش به راه افتادم. نمی دونستم قراره منو کجا ببره یا قراره چی پیش بیاد اما بهتر از موندن تو جنگل تاریک با صداهای عجیب و غریب بود."

سعی کن لحن پستت رو هم یک دست نگه داری. اگر کتابی نوشتی تا آخر کتابی پیش بری و از کلمات محاوره‌ای توش استفاده نکنی و برعکس.

مطمئنم توی مراحل بعدی بهتر و بهتر می‌شی.


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/5/9 0:13:29
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 5 مرداد 1403 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از تعجب های زیاد و کلنجار رفتن با خودم که چی شد من به عنوان یه جادوگر انتخاب شدم ، یهو به خودم اومدم و دیدم توی سرسرای اصلی نشستم بین یه عده بچه 11 و 12 ساله که همه گیج هستیم و نمیدونیم که باید الان چیکار کنیم
یهو یه خانم با ردای بلند و کلاه بوقی بزرگی که روی سرش بود همه مارو با هم جمع کرد توی سالن و بقیه مات به ما نگاه میکردن

کلاه گروه بندی رو که اوردن بیشتر از همه دلم میخواست توی گروهی بیوفتم که شاد باشن نه ترسناک البته یه چیزایی رو وقتی داشتم کتاب تاریخچه هاگوارتز رو میخوندم دستگیرم شده بود پس هم از گریفیندور خوشم میومد هم از اسلیترین حتی اگر با اون بخش که دلم میخواست تو گروه ترسناک ها نباشم مغایرت داشته باشه ولی خب دوست داشتم ، قدرت همیشه چیز خوبی بوده
بالاخره شروع کردن به صدا زدن و تک تک مینشستیم تا کلاه ،گروه بندی رو انجام بده . نوبت من شد و چیزی که دلم میخواست نشد و من توی گروه ریونکلا انتخاب شدم یه جورایی اصلا دلم نمیخواست اونجا باشم ، شنیده بودم همه توی این گروه جز دیونه ها هستن و دلم نمیخواست بقیه منو با این عنوان بشناسن دلم میخواست قدرت رو حس کنم پس قبل از اینکه تعداد بچه ها تموم بشه رفتم و دوباره قاطی بقیه بچه ها وایسادم وقتی مک گوناگال منو دید گفت مگه تو گروه بندی نشدی و من فقط سر تکون دادم دلم نمیخواست چیزی بگم که مبادا برم گردونن به ریونکلا پس نشستیم روی صندلیی و دوباره شروع شد کلاه افکارمو میخوند و حسم رو فهمید حالا اون چیزی که میخواستم اتفاق افتاد و من توی اسلیترین بین بقیه نشسته بودم و حس قدرت همه وجودم گرفته بود


---
انتظار داشتم اگه عکسو بالای پستت لینک نمی‌کنی، حداقل بنویسی شماره چنده. لطفا تو مراحل بعدی حواست باشه و چیزایی که نیاز هست بنویسی رو حتما بالای پستت مشخص کن.

جالب نوشته بودی. اما خیلی از جملاتت رو بدون علائم نگارشی رها کردی که درست نیست. جمله حتما باید با علائمی مثل نقطه، علامت تعجب یا علامت سوال (. ! ؟) پایان پیدا کنه و اشتباهه که بدون هیچ علامتی همین‌طور رها بشه. در ضمن توجه داشته باش که علائم نگارشی به کلمه‌ی قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسیپس، از کلمه بعد فاصله می‌گیرن.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/5/5 17:53:39
کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 4 مرداد 1403 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
عکس شماره ۲۱
در دیاری جادویی، درست زمانی که نیمه شب نزدیک می‌شد و آسمان پر از ستاره‌های درخشان بود، گروهی از جادوگران جوان در حیاط عظیم قلعه‌ای باستانی جمع شده بودند. قلعه‌ای که بیش از هزار سال به عنوان پناهگاه و مکان آموزش جادوگران جوان خدمت کرده بود.
این شب، شبی متفاوت بود. آن‌ها برای احترام به جادوگر بزرگی جمع شده بودند که روزهای زیادی از این قلعه حمایت کرده و دانش خود را به شاگردان مشتاق انتقال داده بود. جادوگری که معروف به نگهبان نور بود و همیشه می‌گفت: "نور درون‌تان را بیابید و تاریکی را با آن مبارزه کنید."
جوانان، با چوبدستی‌های خود به آسمان اشاره می‌کردند و نورهای رنگی از نوک چوب‌ها برخاسته و به سمت آسمان پرواز می‌کرد. هر نور، نمادی از تعهد و احترامی بود که به این جادوگر می‌گذاشتند. هر کدام از آن‌ها عزم خود را جزم کرده بودند که دروس و ارزش‌هایی را که از استاد خود آموخته بودند را به کار ببندند.
مراسم با صدای زمزمه نفس‌های هماهنگ آغاز شد. جادوگران جوان، یکی پس از دیگری، از شکوه و پایداری نگهبان نور می‌گفتند و خاطرات و درس‌هایی که به آن‌ها آموخته بود را به یاد می‌آوردند. آن‌ها می‌دانستند که نگهبان نور دیگر در میان آن‌ها نیست، اما روح و درس‌های او همیشه در قلب‌ها و جادوی آن‌ها باقی می‌ماند.
موجی از انرژی مثبت و یکپارچگی در آن حیاط جاری شده بود، و همانطور که نورها به سمت آسمان بالا می‌رفتند، به نظر می‌رسید که نجوم و ستارگان پاسخ می‌دهند. اجتماع بزرگی از ستارگان، درخششی فوق‌العاده را در آسمان ایجاد کردند که انگار خود نگهبان نور از این مکان دوردست، نظاره‌گر آن‌ها بود و به آن‌ها برکت می‌داد.
شب تمام شد و جادوگران با دل‌هایی پر از امید و قدرت تازه به بسترهای خود بازگشتند، مصمم به اینکه در دنیایی که نیازمند نور و حقیقت است، جادو و مهارت‌های خود را به کار گیرند.
دراکو، نیرویی شوم که قلعه‌ را به محاصره در آورده بود.
شب سرد و طوفانی بود و باران به طور پیوسته بر پنجره‌های قدیمی قلعه می‌کوبید، و اما در بین جادوگران، نور گرمی حضور داشت. همه جادوگران، با چوب‌های جادویی برافراشته که مثل ستاره‌های روشن در تاریکی شب می‌درخشیدند، ایستاده بودند. تصمیم آنها یکی بود: مقاومت و مبارزه تا پایان.
هری، رهبر جسور و شجاع گروه، نقشه‌ای استراتژیک طراحی کرده بود. هرمیون، با دانش خارق‌العاده و کتاب‌هایی پر از دانش باستانی، فرمول‌ها و طلسم‌های نیرومندی پیدا کرده بود. رون، با شوخ‌طبعی و روحیه‌ای قوی یاری‌گر همه بود و جینی، با شجاعت و اراده محکم خود، برای هر چالشی آماده می‌نمود.
دراکولا، با شکلی نیمه‌بشر و نیمه‌خفاش، در تاریکی شب جولان می‌داد و با هر حمله ترسناک‌تر از قبل به قلعه نزدیک‌تر می‌شد. اما جادوگران، با قدرتی متحد و اراده‌ای راسخ، به جنگ نور در مقابل تاریکی می‌پرداختند.
هری فریاد زد: "برای نور، برای آزادی!". چوب‌های جادویی با طلسم‌های قوی به حرکت درآمدند و نوری به اندازه‌ی هزاران شعله‌ور بر فراز قلعه برخاست. طلسمی باستانی که با قدرت دوستی و شجاعت برانگیخته شده بود.
هنگامی که گروه جادوگران جوان به رهبری هری، هرمیون، رون و جینی در حیاط زیر سایه شوم قلعه مرتفع ایستاده بودند، سکوت ناگهانی و کر کننده ای فرود آمد. به نظر می‌رسید که باران در هوا متوقف می‌شود، قطرات مانند ستاره‌ها در برابر آسمان تاریک می‌درخشند، نشانه‌ای مطمئن از اینکه جادوی قدرتمند و باستانی در کار است.
وقتی آنها عصای خود را بالا می بردند، هوا از تنش می ترقید، نور طلسم ها درخششی اثیری می بخشید. احساس ترس فضا را پر کرده بود، زیرا آنها می دانستند که این آرامش کوتاه، منادی طوفانی است که بسیار بزرگتر از طوفانی است که قبلاً با آن روبرو شده بودند.
خنده ای عمیق و طنین انداز از سنگ های باستانی طنین انداز شد، صدایی که آنها را تا حد استخوان سرد کرد. این خنده ای بود که قبلاً نشنیده بودند، نه از طرف دراکو و نه هیچ دشمن شناخته شده ای. آنها چرخیدند، عصا آماده بودند، فقط دیدند که سایه ای شروع به شکل گیری کرد. آنها باید با دراکو رو به رو نمی شدند، بلکه با شکلی شوم تر، وحشتی بی نام و نشان که در کمین بود و منتظر لحظه مناسب بود.
هری چشماشو ریز کرد و جلو رفت و گفت: خودتو نشون بده! او خواست، زیرا می‌دانست که رویارویی قریب‌الوقوع محدودیت‌های آنها را بیش از پیش آزمایش خواهد کرد. فیگور از سایه بیرون آمد، موجودی بلند و شنل پوش که کینه توزی می تابید و چشمانش قرمز غیرطبیعی می درخشید.
هوای اطراف آنها غلیظ شده بود که انگار جوهر تاریکی می خواهد شجاعت آنها را خفه کند. چهار نفره جادوگران با نگاه‌های کوتاه و آگاهانه ارتباط برقرار می‌کردند و درک می‌کردند که این نبرد به تمام قدرت، خرد و شجاعت آنها نیاز دارد.
اوج زمزمه در میان متحدانشان پشت سرشان بلند شد - زمزمه های پیشگویی های باستانی و شگون های تاریک. قلب جادوگران جوان به تپش افتاد، اما آنها متحد ایستادند، زیرا در درون خود نور تسلیم ناپذیر امید را در برابر تاریکی متجاوز نگه داشتند.
نبردی که در گرفت سخت و بی امان بود. در حالی که موجودیت هجومی از قدرتی غیرقابل بیان را آغاز کرد و نفرین هایی را بارید که تهدیدی برای غلبه بر آنها بود، هری و دوستانش با رقصی از طلسم های پیچیده و نفرین های متقابل به مقابله پرداختند. آنها تیمی بودند که در آتش آزمایش های بی شمار جعل شده بودند و عزمشان شکست ناپذیر بود.
آیا آنها پیروز می شدند یا سرنوشت پایان متفاوتی برای این داستان نوشته بود؟ یک چیز مسلم بود: آنها تا آخر در کنار هم خواهند ایستاد.


---
توصیفات خوبی داشتی. فقط لطفا با اینتر آشتی کن و بین دو پاراگراف متوالی به جای یک اینتر، دو بار اینتر بزن. به این شکل:

در دیاری جادویی، درست زمانی که نیمه شب نزدیک می‌شد و آسمان پر از ستاره‌های درخشان بود، گروهی از جادوگران جوان در حیاط عظیم قلعه‌ای باستانی جمع شده بودند. قلعه‌ای که بیش از هزار سال به عنوان پناهگاه و مکان آموزش جادوگران جوان خدمت کرده بود.

این شب، شبی متفاوت بود. آن‌ها برای احترام به جادوگر بزرگی جمع شده بودند که روزهای زیادی از این قلعه حمایت کرده و دانش خود را به شاگردان مشتاق انتقال داده بود. جادوگری که معروف به نگهبان نور بود و همیشه می‌گفت: "نور درون‌تان را بیابید و تاریکی را با آن مبارزه کنید."


معدود مواردی هستن که بین دو پاراگراف متوالی یک بار اینتر می‌زنیم که با حضور تو بخشای مختلف سایت به مرور متوجهشون می‌شی. فعلا با همون دو اینتر جلو برو.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

+ لطفا به جای زدن تاپیک جدید، از قسمت "پاسخ" که بالای هر تاپیک قرار گرفته برای ارسال پاسخ استفاده کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (44.61 KB)
48338_66a169ce34e6d.jpg 300X300 px
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/5/4 0:59:50
Prof.slughorn
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 تیر 1403 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
(https://www.jadoogaran.org/uploads/images/img667c484ec17a7.jpg)

همونطوری که از شدت بارون موهام نم دار شده بود، اهسته و رزین قدم هام رو بلند کردم. ارام شروع کردم به راه رفتن و وارد دنیای درونی ام شدم. ناگهان اطرافم سرسبز و زیبا شد و انواع درخت، گل و گیاهان مختلف دور و برم ایجاد شد.
اولش تصور کردم خیالاتی شدم و فقط اثر اون همه اتفاقات بد و ناجوره، ولی وقتی کمی به خودم اومدم متوجه شدم که خودم رو وارد چه داستان شوم و ناپسندی کردم. دختری چهارده ساله که ناخواسته وارد جنگل ممنوعه شده بود! کمی با خودم فکر کردم، بوی خاک مرطوب و نم خورده میومد. سعی کردم از همون راهی که اومده بودم برگردم به مدرسه، ولی دیگه دیر شده بود. توی دردسر افتاده بودم.
اونقدری که کنترل ذهنم رو از دست داده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. نسیم خنک و ملایمی موهای خرمایی ام رو به رقص دراورد. لب هام ترک خورد.
کنار بوته های فراوان قارچ های قرمز با نا امیدی جلوس شدم.
همانطوری که پوست لبم رو میکندم و کم کم سرما داشت وارد بدنم میشد صدای قدم های ریز و کوچکی رو شنیدم که باعث شده بود صدای خش خش برگ های پاییزی به گوش برسه.
یک لحظه به خودم اومدم و از جام بلند شدم. چوب دستی انعطاف پذیر و لطیف ام رو که از موی تکشاخ و پوست گردو پدید اومده بود دراوردم.
کمی اطرافم رو جست و جو کردم ولی چیزی دستگیرم نشد.
نفس به شدت عمیقی کشیدم و تا میتونستم هوا رو وارد شش هام کردم.
چوب دستی ام رو فشار دادم و نخستین قدمم رو با ارامش برداشتم.
رفته رفته قدم هام بلند و بلند تر میشد.
هر نوع شاخ و برگی که به چشمم میومد رو با احتیاط به وسیله پاهام هل میدادم به سمت اون طرف.
مجدد همون صدا!
این دفعه نتونستم خودم رو کنترل کنم. از ترس اب دهنم رو قورت میدادم و به سختی نفس میکشیدم.
اون صدا هی نزدیک و نردیک تر میشد به قدری که فکر میکردم پشت سرم نشسته.
دستی به موهام کشیدم و اون هارو پشت گوشم قرار دادم تا جلوی دست و بالم نباشن.
و تا جون داشتم و پاهام توانایی داشت دویدم
به دشواری شاخ و برگ های سر راهم رو کنار میدادم طوری که تمام تیغ تو دست هام فرو رفته بود و قرمز شده بود.
اونقدر درد میکرد که دلم میخواست زجه بکشم.
ولی با اون همه اتفاقات ناجور و بدی که در عاقبت م قرار داشت پابرجا و امیدوار دویدم.
یک دفعه دیگه توانایی دویدم نداشتم.
انگار پاهام داشتن کنترل میشدن! اول فکر کردن قدرت بدنی ام رو از دست دادم ولی، وقتی چشمم به زمین خورد وحشت کردم!. پاهام بشدت استوار و محکم تو گل فرو رفته بودن!
دیگه نمیتونستم مقاومت کنم. سعی و تلاش کردم تا به خودم بفهمونم بالاخره یکی میاد نجاتت میده و از این جهنم در میارتت تا ابد که اینجا نمیمونی!
ولی نمیشد، دیگه واقعا نمیشد. با حسرت و نامیدی سرم رو روی شاخه ای که روی زمین افتاده بود و در اون گوشه قرار داشت گذاشتم.
شاخه های گیاهان و درختان متعدد، اسمان رو پوشانده بود. همه جا کاملا تاریک و بی روح بود.
به تدریج پلک هایم سنگین شد و همانطوری که سر و تنم گلی و کثیف بود و برگ گیاهان روش نشسته بود به خواب رفتم.
چند دقیقه بعد کمی چشمام باز شد و انگاری که خواب بودم و نمیتونستم دست و پام رو تکون بدم.
ولی متوجه تک شاخی سفید رنگ، پریچهر و زیبا همانند مروارید که شاخی براق و جلا پذیری داشت شدم.
دیدم که داره به سمت من میاد و بعد از اون دیگه متوجه هیچی نشدم تا وقتی توی حیاط بیدار شدم و همه دورم بودن.
و تکه ای از موی درخشان تکشاخ روی لباسم بود!


داستان خوبی بود و توصیفاتت واقعا عالی بودن! فقط یکم ظاهر پستت تو پاراگراف‌بندی مشکل داره. لزومی نداره بعد از پایان هر جمله، اینتر بزنی و به پاراگراف بعدی بری. تا جایی که جملات مرتبط با هم هستن بذار تو یه پاراگراف باشن و بعد با زدن دو اینتر پاراگراف بعدی رو بنویس. مثلا:

به دشواری شاخ و برگ های سر راهم رو کنار میدادم طوری که تمام تیغ تو دست هام فرو رفته بود و قرمز شده بود. اونقدر درد میکرد که دلم میخواست زجه بکشم. ولی با اون همه اتفاقات ناجور و بدی که در عاقبتم قرار داشت پابرجا و امیدوار دویدم.

یک دفعه دیگه توانایی دویدم نداشتم. انگار پاهام داشتن کنترل میشدن! اول فکر کردن قدرت بدنی ام رو از دست دادم ولی، وقتی چشمم به زمین خورد وحشت کردم! پاهام بشدت استوار و محکم تو گل فرو رفته بودن!


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

+ لطفا به پیام‌شخصی‌ای که برات ارسال شده مراجعه کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/4/27 18:18:16
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/4/27 18:18:50
کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 18 تیر 1403 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۵داستان نویسی

#هری‌پاتر

*با نفرت به بلاتریکس خیره شدم، چوبدستیم رو توی آستینم قایم کرده بودم، بلاتریکس با لبخندی همونطور که چوبدستیش رو سمتم گرفته بود نزدیکم اومد.*

#بلاتریکس‌لسترنج

+ +اووووه، پسر برگزیده توی بنده، الان دیگه میتونم به خودم افتخار کنم؟؟

ـحوصله صحبت کردن با نخاله هایی مثل تورو ندارم بلاتریکس، میدونم تا الان خبرش کردی، بهش بگو ترسو نباشه و از سایه در بیاد...

*صدای قدم های ولدمورت در فضا پیچید، ولدمورت همراه نگینی قدم قدم از سایه خارج شد، چوبدستیش رو در دست داشت و خونسرد قدم میزد، به هری که رسید شروع کرد به چرخیدن دورش*


#ولدمورت

+ +از این موش و گربه بازی خسته شدم، اینجا این جنگ تموم میشه.

*لبخندی شیطانی روی لب های ولدمورت شکل گرفت، چوبدستیش رو بالا آورد و فریاد زد*

+ +Avada Kedavra

_Sectum Sampra

*طلسم های هری و ولدرمورت با هم برخورد کردن و تشکیل نوری ترکیبی از قرمز و سبز دادن، هر دو طرف در حال زور زدن برای شکست دادن دیگری بودن، اما رابطه خانوادگی دو چوبدستی جلوی طلسم هارو میگرفت، قطرات عرق روی صورت هر دو طرف دیده میشد و مشخص بود فشار زیادی بهشون میاد*

+الان لوسیوس...

*لوسیوس مالفوی ناگهان چوبدستیش رو سمت هری گرفت و طلسم دوم رو اجرا کرد*

#لوسیوس‌مالفوی

+Petrificus Totalus

*نوری از سر چوبدستی لوسیوس سمت هری شلیک شد و همون لحظه انفجاری سقف عمارت رو نابود کرد و خرابه های سقف مانعی بین هری و طلسم ایجاد کرد و جلوی طلسم لوسیوس رو گرفت، هری همونطور که داشت جلوی طلسم ولدرمورت رو میگرفت لبخندی زد*

ـ هرماینی!

*هرماینی و رون از سقف داخل عمارت پریدن و هر دو چوبدستی هاشون رو سمت ولدمورت گرفتن، ولدرمورت اخمی کرد و در لحظه ای غیب شد، از طرفی مرگ خوار های پشت دیوار سعی در خراب کردن دیوار داشتن، تسترالی بالای سقف فرود اومد، هرماینی دست هری و رون رو گرفت و نور عظیمی فضا رو در بر گرفت و هرماینی همراه بقیه به بالا پرتاب شد و در کسری از ثانیه همه روی سقف بودن و یکی یکی سوار تسترال شدن*

#هرماینی

+خیلی خوشحالم که زنده ای هری...
ما از نگرانی مردیم

ـخب..
فکر کنم دفعه بعدی باید با محافظ بیرون برم

*همونطور که سوار بر تسترال به مقصد نامعلومی پرواز میکردن هر سه شروع به خنده کردن*

پایان؟؟

_________________

سلام دوست من!

جالب نوشته بودی.
یه چند تا نکته رو بهت میگم که در مورد ظاهر پستت رعایت کنی:
نیازی نیست از * قبل و بعد از هر توصیفت استفاده کنی.
برای نوشتن دیالوگ‌ها هم نیازی نیست از ++ استفاده کنی. فقط گذاشتن - اول دیالوگ کفایت میکنه.
و استفاده از یک علامت سوال یا تعجب هم کافیه.
مثلا:
نقل قول:
+ +اووووه، پسر برگزیده توی بنده، الان دیگه میتونم به خودم افتخار کنم؟؟

که حالت درستش میشه:
- اووووه، پسر برگزیده توی بنده، الان دیگه میتونم به خودم افتخار کنم؟

مطمئنم که این مشکلات در آینده حل میشن.

تایید شد.


مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/4/18 16:32:27
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 16 تیر 1403 12:48
نمایش جزئیات
آفلاین
https://www.jadoogaran.org/uploads/images/img667c484ec17a7.jpg

تا حالا توی جنگل ممنوعه نرفتم. همیشه میترسیدم که پامو توی اون تاریکی مطلق و بین حیوانات خطرناک بزارم. با این که خیلی درباره حیوانات مختلف و روش‌های دفاع کردن دربرابرشون خوندم ولی بازم استرس دارم.
- کوثر آروم باش! یه نفس عمیق بکش! تو میتونی! میدونم که میتونی!
تلاش میکردم خودم رو آروم کنم. نفس عمیقی کشیدم و هوا رو تا جایی که میتونستم توی شش هام فرو کردم. بوی خاک بارون خورده میداد! به خودم گفتم:
به چیزای خوب فکر کن! به این فکر کن که وقتی اون قارچ مخصوص رو پیدا کنی ترزا حالش خوب میشه و دوباره میتونین مثل قبل با هم باشین! به ترزا فکر کن! تو میتونی! نباید بزاری بمیره!
چوبدستیم رو محکم تر توی دستم فشار دادم و قدم به تاریکی گذاشتم.
چند قدم که جلو رفتم چشمم به تاریکی عادت کرد. کم و بیش میتونستم یه چیزایی ببینم و راهم رو ادامه بدم. جنگل بوی خاک مرطوب و انواع گیاهای مختلف رو میداد. همینطور که پیش میرفتم بادقت پای درختا رو نگاه میکردم تا اون قارچ نارنجی شبرنگ رو پیدا کنم. نمیتونستم چوبدستیمو روشن کنم. اگه روشن میکردم دیگه نور قارچ رو نمیدیدم!
با احتیاط شاخ و برگ ها رو کنار میزدم و پیش میرفتم. جنگل خیلی ساکت بود. تنها صدایی که میومد صدای خش خش برگ‌ها زیر قدم هام بود. یهو صدای رد شدن سریع چیزی رو از پشت سرم شنیدم. سریع برگشتم ولی چیزی ندیدم! از گوشه چشم سایه ای رو دیدم که از سمت راستم رد شد. خیلی سریع از کنارم رد میشد. شروع کردم به دویدن. میخواستم تا جایی که میتونم ازش دور بشم. همینطور .ه داشتم میدویدم یهو پام به یه ریشه درخت که از زمین بیرون زده بود گیر کرد و با صورت افتادم. همه لباسام خاکی و یکم گلی شد. خواستم بلند بشم که دیدم نمیتونم پام رو تکون بدم. پام بین زمین و ریشه درخت گیر کرده بود و خیلی درد میکرد. کورمال کورمال روی زمین دست کشیدم که چوبدستیمو پیدا کنم. بالاخره یه تیکه چوب به دستم خورد. برش داشتم که ببینمش. چیزی که دیدم بدترین اتفاقی بود که میتونست بیفته! چوبدستیم شکسته بود! حالا تک و تنها بدون هیچ وسیله دفاعی توی جنگل بودم و پام هم گیر کرده بود و نمیتونستم تکون بخورم! دیگه کارم ساخته بود! حتما به زودی خوراک حیوون ها میشدم! یا شاید هم اینقدر اونجا میموندم تا آب و غذام تموم میشد و از گرسنگی میمردم! روی زمین دراز کشیدم و به جایی که باید آسمون میبود نگاه کردم. ولی شاخه های درختا اینقدر متراکم بود که اصلا آسمون دیده نمیشد. یاد ترزا افتادم. یاد اون زمانی که دوتایی روی چمن ها دراز میکشیدیم و گذر ابر ها رو نگاه میکردیم. یا ستاره ها رو میشمردیم.آسمون چیزی بود که حتی وقتی از هم دور بودیم ما رو به هم وصل میکرد ولی الان... الان من اینجا بدون این که بتونم برای آخرین بار آسمون رو ببینم خوراک حیوونا میشدم و ترزا هم به خاطر این که من نتونستم اون قارچ ها رو براش ببرم زیر یک سقف بی روح میمرد!
از این فکر اشک از چشمام جاری شد. همش تقصیر من بود که ترزا میمرد. اون برای محافطت از من جلوی اون حیوون وایساد. اگه من شجاع تر بودم نمیزاشتم که اون حیوون ترزا رو نیش بزنه. اگه قوی تر بودم الان قارچ رو براش برده بودم. همش تقصیر منه و حالا جفتمون به خاطر حماقت من میمیریم!
هوا داشت تاریک تر میشد و ما به مرگ نزدیک تر. دوست داشتم توی آخرین لحطات به خازرات خوبم با ترزا فکر کنم. صدای آروم خش خش برگ ها داشت نزدیک تر میشد. داشتم به آخر خط میرسیدم. همونطور که دراز کشیده بودم چشمامو بستم و غرق خاطراتم شدم. در حال مرور خاطراتم به خاطره اون روزی رسیدم که از جادو کردن نا امید شدم. طلسم هام کار نمیکردن و معجون هام به معنی واقعی کلمه افتضاح بودن. ناامید کنار همون درخت همیشگی نشسته بودم. ترزا اومد که حالمو بهتر کنه ولی خیلی تند باهاش برخورد کردم. اون همیشه جادوهاش درست و دقیق بود. ولی با این که برخوردم خیلی بد بود ترزا کنارم نشست و بغلم کرد. بهم گفت: "هرکدوم از ما درون خودمون کلی جادو داریم فقط باید پیداش کنیم و بفهمیم چطوری کار میکنه. این طلسم ها و حرکات چوبدستی فقط یه وسیله برای جادو هستن. جادوی واقعی اینجاس" و دستش رو گذاشت روی قلبم.
یهو نوری توی ذهنم شکل گرفتم. چوبدستی فقط وسیله است! جادوی واقعی از درونه! سریع نشستم. صدای خش خش برگ ها خیلی نزدیک شده بود. باید سریع کار میکردم. وقت داشت تموم میشد. نفس عمیق کشیدم. من همیشه با محیط اطرافم خیلی خوب ارتباط میگرفتم و حسش میکردم. دستامو روی ریشه درخت گذاشتم، چشمامو بستم و تمرکز کردم. سعی میکردم به درخت ارتباط برقرار کنم و حسش کنم. یواش یواش حس کردم که ریشه دور پام داره شل میشه. چشمامو باز کردم. دستام به رنگ سبز میدرخشیدن! آروم پامو از زیر ریشه کشیدم بیرون و بعد درخت دوباره ریشش رو همونجایی که بود گذاشت. صدای خش خش برگ ها از پشت نزدیک ترین درخت اومد ولی همراهش یه حاله درخشان سفید از پشت درخت معلوم بود. دیر شده بود. احتمالا کمین کرده بود و به زودی بهم حمله میکرد. پام هنوز درد میکرد. احتمالا شکسته بود. نمیتونستم با این پا فرار کنم. اون موجود از پشت درخت بیرون اومد. یه تکشاخ بود. به زیبایی و لطافت برف بود!اینقدر ظریف بود که حس میکردم اگر لمسش کنم میشکنه. اومد نزدیک تر و رو به روم وایساد. سرش رو پایین آورد و توی چشمام نگاه کرد. منم خیره نگاهش کردم. آروم دستم رو بردم طرفش و سرش رو نوازش کردم. اگار اون تکشاخ به خاطر من اونجا بود. سرش رو کرد زیر بازوم و کمکم کرد بلند بشم. آروم شروع به حرکت کرد و منم که یه دستم رو دور گردنش انداخته بودم لنگ لنگان همراهش میرفتم. نمیدونستم داره کجا میره ولی حس میکردم باید بهش اعتماد کنم. یکم که گذشت وایساد. ازش پرسیدم چیشده؟ اینجا کجاس؟ با سر به سمتی اشاره کرد. وقتی اشارش رو دنبال کردم چشمم به یه عالمه قارچ شبرنگ نارنجی خورد که پای یکی از درختا رشد کرده بودن. دستمو از دور گردنش برداشتم و آروم نشستم روی زمین. در کیفم رو باز کردم و شروع کردم به کندن قارچ ها. وقتی کیفم پر شد به تکشاخ که همه وقت کنارم وایساده بود نگاه کردم و گفتم: میشه دوباره کمکم کنی بلند بشم؟ تکشاخ دوباره کمکم کرد بلند بشم و بهم اجازه داد که پشتش سوار بشم. خیلی نرم راه میرفت. یه مدت که گذشت به حاشیه جنگل رسیدیم. پیاده شدم و حسابی از تکشاخ تشکر کردم. اگه اون نبود احتمالا هیچ وقت نمیتونستم قارچ ها رو پیدا کنم و برگردم. تکشاخ موقع خداحافظی یه تکه چوب بلند و محکم بهم داد که به عنوان عصا ازش استفاده کنم.

آخرش این که خودمو به درمانگاه رسوندم و قارچ ها رو تحویل دادم. روز بعد ترزا بهوش اومد و 2 روز بعدش از درمانگاه مرخص شد. چند روزی پام بسته بود و با همون عصایی که تکشاخ بهم داده بود راه میرفتم. بعدا دیدم که یه موی تکشاخ به عصام چسبیده بوده. به کوچه دیاگون رفتم و یه چوبدستی جدید سفارش دادم که با همون موی تکشاخ برام بسازن. اونجا بود که فهمیدم موی تکشاخ چوبدستی قبلیم هم از همون تکشاخ بوده و اون تکشاخ مدت هاست که منو انتخاب کرده!

پایان

_________________

سلام دوست من.

چه داستان قشنگی نوشته بودی... با تجسم فضایی که از جنگل توصیف کرده بودی از خوندن داستانت لذت بردم.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/4/16 13:25:50
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 تیر 1403 09:15
نمایش جزئیات
آفلاین
► تصویر شماره 12 داستان نویسی ◄

سلام

هری پاتر و رون ویزلی و هرماینی گرنجر توی ماشین پدر رون نشسته بودند و رون بهشون گفت دوستان بیاید بریم تا مغازه ی چوبدستی تا چوبدستی شکسته مو تعمیر کنم. شما هم با من میاین؟
هری و هرماینی سری تکان دادند و کمربند هایشان را محکم بستند.
رون ماشین را استارت زد و شروع کرد به حرکت.
هرماینی از جا پرید و بیرون رو نگاه کرد و گفت
وای بچه ها ما داریم پرواز میکنیم.
هری و رون ترسیده بودند و هری سعی می‌کرد دکمه هارو بزند اما رون فرمان ماشین رو به هر طرف میچرخاند و ماشین در هوا میچرخید و ممکن بود به درخت بخورند.
هرماینی سریع کتاب آموزش رانندگی را پیدا کرد و به رون یاد داد که چطوری با ماشین پرواز کند رون در حالی که می لرزید از ماشین پیاده شد.
ممنون هرماینی بدون کمک تو تا الان مرده بودیم. هرماینی کمی قرمز شد و به زمین نگاه کرد. هری هم هر دو را به سمت مغازه هل داد و گفت
زود باشید وگرنه تا شب هم نمیرسیم به تالار.


_________________

سلام دوست من.

کمی هول هولکی بود. جا داشت توی داستانت بیشتر مناظری که پشت شیشه ماشین می‌بینن و گفتگوی بین شخصیت‌ها و احساساتشونو برامون بنویسی.

لطفا دیالوگ هارو با این علامت ( - ) از توصیفات جدا کن. مثلا:

رون در حالی که می لرزید از ماشین پیاده شد.
- ممنون هرماینی، بدون کمک تو تا الان مرده بودیم!

هرماینی کمی قرمز شد و به زمین نگاه کرد.


اما در کل برای این مرحله قابل قبول بود.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/4/6 11:35:55
پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 17 مهر 1401 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.. من عکس شماره ۱۸ رو انتخاب کردم. همونی که دامبلدور نامه رو با شمشیر باز میکنه. نتونستم لینک رو بزارم پس اینجا میگم لطفا قبول کنید..
[ سلام پروفسور. مطمئنم حدس زدین که من واسه چی به شما نامه فرستادم. به یکی دیگه از خونه های مشنگی حمله شده. همه ده عضو اون خونه کشته شدن. درسته که فعالیت مرگخوار ها خیلی رفته بالا ولی کار اونا نبوده. با اینکه ما رد ضعیفی از جادو رو اونجا حس کردیم اما همه آدما با شمشیر کشته شده بودند و هیچ علامت شومی بالای خونه نبود. از این حادثه ما فقط یه شاهد داریم که میگه :(من دیدمش.. یه پیرمرد سیاه پوش با یه ریش بلند و سفید بود ج که یه شمشیر با یاقوت قرمز دستش بود. اون رفت تو خونه و کم بعد با یه شمشیر خونی برگشت. من مطمئنم که اون قاتلشون بوده.)
عجیبه نه؟ به هرحال امیدوارم که بتونی کمکمون کنی. این هفتمین حمله به مشنگ ها تو این ماهه. واقعا دارم گیج میشم. اگه اون یه مشنگ بوده پس چرا اونجا جادو استفاده شده؟ بعدم اگه اون جادوگر بوده چرا با یه آوداکداورا اونا رو نکشته؟ به هر چی برسیم بهت میگم..
امیدوارم که حالت خوب باشه... آلیس بلک وزیر سحر و جادو]
پروفسور دامبلدور با تاسف نامه را در آتش انداخت و سوختنش را تماشا کرد. او مطمئن بود که هیچکس به او شک نمیکند. به شمشیر گریفندور که از قتلی که دیشب انجام داده بود خون قدش بود نگاهی انداخت. بله درست فکر کردید؛ قاتل مشنگ ها آلبوس دامبلدور است!! درست بود که او حامی مشنگ ها بود اما این یک پوشش بود تا انتقام خواهرش را از مشنگ های کثیف بگیرد. بعد از سال ها تلاش بلاخره کارش را شروع کرده بود و تا تمام مشنگ ها را نمیکشت دست بر نمیداشت. شمشیر را برداشت و به خون خشک شده روی آن نگاه کرد. آنقدر غرق تماشای شمشیر بود که نفهمید هری داخل اتاق شده و با تعجب به او و شمشیر خونین در دستش نگاه میکند. ذهن هری داشت دیوانه وار کار میکرد. پیرمرد سیاه پوش... ریش بلند و سفید. او بود که قتل ها را انجام داده بود. با تعجب گفت:
+پروفسور. اون شما بودین؟! اون شما بودین که قتل ها رو انجام میدادین؟
_اوه هری کی اومدی اینجا؟ ندیدمت!! آره من بودم. و تو رازم رو فهمیدی! منو ببخش هری ولی تو قراره الان بمیری.
دامبلدور با یک حرکت، سر هری را از تن جدا کرد. سرش را در دست گرفت و گفت:
و این هم پایان پسری که زنده ماند!!


تایید شد.
مرحله‌ی بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1401/7/23 14:12:27
آلیس بلک... ملکه هاگوارتز