جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 29 دی 1403 18:50
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
- به نظرت موز جایزه میشه؟
- به نظرت سوپ غداست؟
- چی؟
- باهام بد حرف بزن! خسن باس باهام!

لرد ولدمورت نگاهی به دستبد در دستش و بعد به گلرت سرخوش کنارش انداخت. کی فکرش را میکرد که لرد ولدمورت بزرگ منکراتی شود؟
البته باز شکرگزار بود که گلرت را طناب پیچ کرده بودند و او نمیتوانست نیمساز سرباز کنارش شود و تنها به جمله " الهی بمیرم برات" بسنده میکرد وگرنه ال چه استوری این را هم به پرونده شان اضافه میکرد. بله. همه چیز تقصیر ال چه استوری بود.

چند ساعت قبل

مسابقه تازه تمام شده بود و قرهایی که در کمر فراوان بود و نمیدانستند کجا بریزند را از روی صحنه جمع میکردند. البته تنها قرهای ریخته شده نبود و عوثاما که گلرت روی سینه اش امضای طرفداری زده بود هم روی صحنه غش نموده بود که ایشان هم همراه با قر های مذکور جمع شدند.
بعد گلرت با اشک شوق مربع شده در چشمش به صحنه آمد و خردادیان با عشوه به او نزدیک شد که کاپ قهرمانی را به او بدهد. تا این لحظه همه چیز نرمال بود و لرد که در گوشه ی صحنه ایستاده بود حس آمریکن گات تلنت را داشت. همه چیز نرمال بود تا اینکه خردادیان کاپ را به دست گلرت داد.
کاپ قهرمانی در واقع یک موز زرد غول آسا بود.

لرد با ناباوری به گلرت نزدیک شد و گفت:
- این دیگه چیه؟ جایزه ما کو؟

گلرت که از اندازه جایزه بدش نیامده بود با نیشخندی گفت:
- ابر موزه!... ببین چه قطریم داره!
- ابر موز به چه دردم میخوره؟ یه ابرچوبدستی...ابر ساحره ایی چیزی! الان اینو چی کار کنیم؟
-بدیم به رابستن؟
- نه بابا پاره میشه!
- چی پاره میشه؟
-جیبش دیگه! کدوم جیبی این موز توش جا میشه؟
- افسون گسترش جیب؟
- افسون...گلرت!... این خردادیان کجا رفت؟

در همین حین که گلرت و لرد در بحث گسترش جیب بودند، خردادیان و گروهش فلنگ را بسته و غیب شده بودند و لرد و گلرت در یک صفحه سفید مثل دو کارکتر بی پناه، تنها مانده بودند. لرد میخواست دوباره غر زدن در مورد موز را شروع کند که ناگهان چشمش به رابستن افتاد.
- راب! این چه سر و شکلیه؟

راب با قیافه بچه گربه شرک روبروی آن دو ایستاده بود و سر تا پایش خیس بود و بوی موز شدیدی میداد. موز کوچکی هم دهانش بود و با همان قیافه پوکر و خیره به آن دو مشغول جوییدنش بود. اما قبل از اینکه راب بتواند سوال لرد را جواب دهد، ال چه استوری با ال کوماندو هایی در اطرافش در صحنه ظاهر شدند.
- روی بچه مردم با ابر موز، آب موز میریزین؟ سلاحم که دستتونه! از سوژه میندازمتون بیرون! منکر المنکراتی ها!

با این حرف ال چه استوری، ال کوماندو ها به حالت بروسلی طور و با فن میمون خفته و سگ بالدار در هوا تاب خوردند و بر سر لرد و گلرت آوار شدند. این ال کوماندو ها زور بازوی عجیبی داشتند و توانستند در چند حرکت ساده لرد را بگیرند.
- گلرت کجایی که داوش تو بردن!

البته گلرت همانجا بود و خیلی زودتر از لرد تسلیم شده بود. در واقع تسلیم نشده بود و با دیدن یکی از ال کوماندوهای چشم ابرو مشکی که دل نمیده به هیچکی ، عنان از کف بریده و به اغوشش پریده بود. این رفتار حتی برای گلرت هم عجیب بود و لرد میدانست یک قابلمه ایی زیر نیم کاسه است. کمی که دقت کرد متوجه دستان زرد گلرت شد و همه چیز را فهمید.

- وایی گلرت موزه سمی بود! موزی شدی گلرت! موزی شدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1403 16:27
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
موقعیت: استیج مسابقات رقص خردادیان

سه داور پشت به صحنه به صندلی‌های بلند خود تکیه داده‌اند: خردادیان، شِرِک و عوثاما، سه اَبَرشِیکِر از سه بُعد مختلف: رنگین‌کمان، جن و پری و بومبا!

صدای سوت و جیغ و دست و هورا از جایگاه تاریک تماشاچیان به گوش می‌رسد. دوربین روی خردادیان زوم شده که با نیش باز منتظر اولین اجراست. او به دوربین دست تکان می‌دهد و مهره‌ی مار خودش را درمی‌آورد می‌تاباند و دوباره دست تکان می‌دهد.
بعد دوربین روی شِرِک قفلی می‌زند که از گوشه‌ی چشم خردادیان را می‌پایید و در ذهن خود خردادیان را می‌... می‌ستود!
در آخر دوربین روی عوثاما بین لادن طلایی می‌چرخد که در شُرت خود دنبال چیزی می‌گشت. کارگردان ناخودآگاه یک لحظه دستور می‌دهد شُرت عوثاما شطرنجی شود اما تا می‌بیند چیزی جز نارنجک از آن بیرون نمی‌‎کشد، تصویر را به حال قبل برمی‌گرداند.

موسیقی شروع به نواختن می‌کند و نفس‌ها در سینه حبس می‌شود. همه‌ی تماشاچیان سکوت می‌کنند تا شاهد اجرای زیبایی باشند که برای آنها ترتیب داده شده بود.

اولین شرکت‌کننده، لرد لردها، سایه‌ی سایه‌ها، کچل‌ترین کچل‌ها پا به مرکز صحنه می‌گذارد.

آهنگ عموحسن پخش می‌شود و غوغا به پا می‌کند.

حالا داورها پشت به صحنه چطور می‌خواهند رقص لرد را ببینند؟!

تا تو رو پیدا کردم با دلم دعوا کردم


لرد ولدمورت بندری می‌زد و داورها دست می‌زدند.

یه نیگا اینجا کردم یه نیگا اونجا کردم


در این لحظه گلرت گریندلوالد شِیک‌زنان وارد صحنه شد و رقص به اوج خود رسید.

یک نفر به داورها اشاره کرد که اولین شرکت‌کنندگان خواننده نیستند و رقاصند. آنها هم دکمه را زدند و برگشتند تا پاشش هنرهای جوشان دو دارک لرد را با تمام وجود حس کنند.

در این لحظه آهنگ عوض شد و گلرت رو به عوثاما شروع به خواندن و قر دادن کرد: سیا نرمه نرمه، سیا توبه توبه

خردادیان تا آمد دستش را به نشانه رأی مثبت بالا ببرد، شِرِک از جایش پرید و او را زیر بغل زد و از کنار صحنه خارج شد.

بلافاصله دو نفر دیگر صندلی‌های خالی را پر کردند.

عوثاما از جا بلند شده بود و بشکن زنان و با قر و قمیش به صحنه نزدیک می‌شد تا به آن دو ملحق شود.

صدای ال چه استوری از میان تماشاچیان به گوش می‌رسید: این چه بساطیه ساختین وسط محفل ما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/10/27 16:46:16
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1403 15:31
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پارکور!
( به سبک شخصیت مایکل در سریال اداره)


در واقع هیچ کس نمیدانست.
هیچ کس نمیدانست که "ال" در " ال چه استوری" به چه معنا است. میتوانست مخفف المرکخوار باشد یا الداف یا حتی الدامبل. البته نمیتوانست مخفف المرگخوار باشد چون بهرحال ال ها، گژپژ یا پژگژ یا پگ ژژ یا ژژ گپ را ندارند.
ولی ال مخفف هیچ کدام از آنها نبود. ال مخفف البی قاعده بود. بی قاعده بودن بسیار خطرناک بود و نه گلرت و نه لرد که در حال شیک رفتن بر روی میز صورتی بودند این را نمیدانستند. البته ال جه ریلیزی یا همان السی قاعده در یک پست در فضای مجازی خودش و پسر عمویش را معرفی کرده بود ولی چون همان دنیای حقیقی برای گلرت و لرد مجازی بود و فضای مجازی در دنیای حقیقی که خودش حکم مجازی را دارد، حکم را میبرید، هیچ کدام از آنها آن پست را ندیده بود.
در حال لحظه البی قاعده بودن در وجود ال چه استوری بالا زده بود و رقص باسن گلرت هم کمکی به قضیه نمیکرد. لرد و گلرت انگار به برق وصل بودند و لرزش ها و لغزش ها و داخل ها و خارج هایشان تمام نمیشد و سوژه رسما از دست رفته بود. دیگر چیزی برای ماندن وجود نداشت و گیتار هم با خودشان برده بودند. همه این چیزها باعث شد که ال از کوره دربرود و با کشیدن ضامن نارنجکی، آن را در میان سینه های گلرت بیاندازد.
آخرین چیزی که شنیده شد فریاد ال بود که میگفت:
- به به پس!

و بعد همه چیز منفجر شد.

یک ثانیه بعد گلرت و لرد در استدیوی بزرگی بودند و دور میز شیشه ایی نشسته بودند. همه چیز تم سبز و قهوه ایی داشت. دوربین و میکروفن و بقیه وسایل ضبط هم موجود بود اما خبری از آدمها نبود.

لرد که کت و شلوار قهوه ایی زشتی پوشیده بود پرسید:
- الان سوال من از شما به عنوان کارشناس اینه که ملت برای چی رفته بودن تو خواب گابریل؟

گلرت که در مقابلش نشسته بود و کت و شلوار آبی با خط های صورتی پوشیده بود، جواب داد:
- به نام تاریکی... سلام میکنم خدمت بینندگان عزیز...والا میخواستن از نقشه ارباب سر دربیارن رفتن تو مخ گابریل! کلا یا تو مخ اند یا رو مخ!... الان سوال من از شما به عنوان مجری اینکه الان اینجا کجاست؟

- شبکه چهاره!
- خو چرا ضبط نمیکنن؟
- میکنن! روی ضبط خودکاره! بیننده نداره.
- میگم یارو اونجا داره شورتشو عوض میکنه؟
- اره... کسی اینجا رو نگاه نمیکنه!
- در بیارم منم ببینی؟
-چی رو؟
- رابستن رو از جیبم! بچه دلش میخواست تو سوژه باشه ولی چون امتحان مکانیک داشت نتونست بیاد و ما همینجور آوردیمش دکور سوژه باشه.
- من لوله کش دوست دارم ولی!
- من خودم لوله کش عالمم! اگزوز دامبلم خودم درست کردم! دست به اگزوزم خوبه!
- اوکی... من تو لباسشویی گیر کنم؟
- مگه شما لباسشویی دارین؟
- نه والا...خب پس هیچی! کنسله.

بعد گلرت رابستن را در آورد و روی صندلی کنار خود نشاند. اما رابستن تنها خیره نگاه میکرد و حرفی نمیزد.


- این چرا میوته؟
- گفتم که دکوره! حال ندارم براش دیالوگ بنویسم!

- بیا گریب بابا! یه موز بردار حداقل بیکار نباشی تو سوژه!
بعد موزی برداشت و به رابستن داد.

در همان لحظه نامه ایی در هوا ظاهر شد و در آغوش گلرت افتاد. گلرت نامه را باز کرد و بعد از چند ثانیه با ذوق گفت:
- وایی تامی! خردادیان رقصمونو دیده و بدجور پسندیده! دعوت شدیم مسابقه رقص!

بعد هر دو دخترانه ذوق کردند و اکلیلی شدند.



پی نوشت:

- میگم این ال مرد؟
- نه بابا! این گوشه کنارا داره معو بازی میکنه حتما!
- میخواستم براش " تو خراب کردی همچی رو خودت" بخونم! ای بابا!
- نگران نباش! تو پست بعدی! تو صندوق کیلو کیلو سمه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1403 07:31
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
Challenge accepted! (به سبک بارنی در سریال "آشناییم با ننه‌ت")

گلرت گریندلوالد در گوشه‌ای از تاریخ بالای سر آغامحمدخان قاجار نشسته بود و داشت برای خودش تخمه می‌شکست که ناگهان متوجه شد چیزی غیرمستقیم زیر پوستش می‌خزد و در مغزش تکرار می‌کند: «این نامه رو فقط گلرت بخونه، فقط می خوام که حالمو بدونه.»

در یک آن دست از تخمه‌های نیمه‌شکسته برداشت و آغامحمدخان قاجار را به همان وضعیت در تاریخ رها کرد و به زمان حال برگشت.

«جون چه جیگری اونجا لب ساحل نشسته. چه موهای لختی. لختی دوست دارم.»

گلرت که سافت اسپاتی برای موهای لخت و لختی مو داشت، عنان از کف بداد و طبق عادت همیشگی از پشت نزدیک شد.

«جوون این کیه که اینقد هات و جذابه؟ معو معو می‌کنم براش.»

مولخت از جابلند شد و برگشت: «آه! گلرت بتمنی من!»

گلرت لرد ولدمورت را در مقابل خود دید که از روی صندلی صورتی بلند شد و فیس تو فیس به چشم‌های گلرت زل زد.

گلرت با خودش گفت: «اما ولدمورت که تایپ من نیست. ولی می‌دونم بتمن تایپ ولدمورته.» در چشم بر هم زدنی کاستوم بتمن از غیب ظاهر شد و به تن گلرت رفت.

اهالی محفل هاج و واج به صحنه خیره شده بودند و مطمئن نبودند باید صحنه را رد کنند یا نکنند. کبوتری آن وسط پرپر شد و دو سه تا خانم نی‌نی‌سایت‌طوری جیغ کشیدند و پشت صحنه به بیرون از صحنه فرار کردند.

لرد ولدمورت بشکنی زد و کاستوم اسپایدرمنی از داخل آستینش بیرون آمد و به تنش رفت.

ولدمورت: بتمنا باید برقصن!!!

گلرت: هفتاد روزه که رفتی!!!

آهنگ شادی پلی می شود و هر دو رقص بندری را شروع می کنند.

دو دارک لرد آن وسط هر چه هنر در جاهای مختلفشان داشتند رو می‌کردند. گلرت قرهای ریز می‌آمد و ولدمورت با قرهای درشت موهایش را در چشم می‌ریخت.

چالش رقص‌های ناموزون ادامه داشت تا اینکه آل چه استوری تصمیم گرفت کاری بکند و سوژه را از دست آن دو بیرون بکشد.


تولیدات دارک لردز تقدیم می‌کند. سم خون‌تون نیفته

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/10/24 7:46:52
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/10/24 7:54:02
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1403 01:53
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
لرد پشت نیمکت صورتی در ایوان رو به دریا نشسته بود. موهای لخت مجعدش را پشت گوشهایش مرتب کرد و دستش را زیر چانه اش تکیه داد. نگاهش خیره به نامه روی میز بود که تنها دو‌ خط رویش نوشته شده بود:

این نامه رو گلرت فقط بخونه
فقط میخوام که حالمو بدونه


بقیه صفحه سفید بود و لرد نمیدانست چگونه افکارش را به ادامه آن دو جمله تبدیل کند.

- آه گلرت… چقدر قرار بود به صورت غیر مستقیم به تو اشاره کنیم! ولی چه کنیم؟ ما غیر مستقیم مان نمی آید! بهرحال ما سیاهی هستیم که اگر سیاست حالی مان بود تمام سفیدها را از سرسره میفرستادیم پایین و خودمان زیر سرسره مینشستیم! حیف که لرد ساده ایی هستیم! بی آلایش و بی ارایش و نچرال!

ریموس که بر لبه تراس نشسته بود بغ بغویی کرد و بالهایش را بهم زد.

- ریموس که بال نداره! خودش خبر نداره!
- البته که خبر نداره! هیچکس تو محفل خبر نداره! اخه خبری برای داشتن نیست! تهش خبرای ماست که اینجاست!

چون چشمهای ریموس به جای آنکه جلوی سرش باشند دو طرف سرش بودند، تمرکز برایش سخت شد. نمیدانست چه خبر شده و حتی نمیدانست با چه کسی حرف میزند.

- اغا یک لحظه کات! الان سوژه عوض شد؟ من چرا کفترم؟

صدای غر غر چند نفر بلند شد و صدابردار میکروفن بزرگی را زمین گذاشت. خانم گریمور با عجله به صحنه آمد و به آرامی مشغول پنکیک زدن به صورت لرد شد که داشت با نگاه خصمانه به ریموس نگاه میکرد.

- خب چیکار کنم تام! قربونت برم ییهو فیلم نامه رو عوض میکنی و خبرم نمیدی من چجور همکاری کنم؟ الان جریان چیه؟

خانم جباری منشی صحنه با عینک باریک و تخته شاسی وارد شد و کمی ارزن جلوی ریموس پاشید و گفت:
- تام نمیتونه خیلی حرف بزنه!گریم لبش خراب میشه! الان تو ناخود آگاه گابریل هستیم! اینجا همچی درهم و امکان پذیره!

ریموس ارزن رو قورت داد و گفت:
- حله آقا بریم! اها! فقط این صداهه کی بود اول حرف زد؟

این بار خانم گریمور جواب داد:
-ال چه استوری! سمت چپته!… اقا سمت چپ! سمت چپ کفترم سمت چپه فرقی نمیکنه!

ریموس ابتدا به سمت راستش و بعد از تذکر به سمت چپش نگاه کرد و الستور را که به « ال چه استوری» تبدیل شده بود دید.
در واقع «ال چه» گربه حنای
رنگی بود با دم سیاه.

- ال چه ریلز؟
- نه اون پسر عمومه! ال چه استوری!
- اها شنیدم اسم فامیلتونو! میگم بغ بغو یا بق بقو؟
- والا فقط معو! (گیف گربه سیاه)
- معو بک والا!… ببخشید خانم ما فقط معو میکنیم از این به بعد! بریم آقا! ( تکرار گیف گربه سیاه)

گریمور از کادر خارج شد و میکروفون بالا رفت. کسی فریاد زد:

-لردرلا…برداشت دوم!

لرد نگاهش خیره به نامه روی میز بود که تنها دو‌ خط رویش نوشته شده بود:

این نامه رو گلرت فقط بخونه
فقط میخوام که حالمو بدونه


- معو!
-مع معو!

در همان حال گلرت در پشت سر لرد ظاهر شد.
- آه! گلرت بتمنی من!
………………………
چالش!
مردش هستید پست ما را در همین حالش ادامه دهید! غیر مستقیم هم اشاره کردیم که کسی نفهمد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: شنبه 3 آذر 1403 18:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
مرگخوارا تازه‌واردشون یعنی گابریل رو برای جاسوسی فرستادن به محفل. ولی گابریل در تلاش برای آروم بودن، بهش حمله عصبی دست می‌ده و محفلیا با معجون خواب‌آور می‌خوابوننش. محفلیا از فرصت استفاده می‌کنن و وارد رویای گابریل می‌شن بلکه بتونن اطلاعات ارزشمندی به دست بیارن. از طرفی مرگخوارا نگران وضعیت گابریلن و به همین بهونه، می‌خوان اون یکی تازه‌واردشون یعنی الستور رو هم بفرستن به محفل.


***


الستور بعد از ترک خونه ریدل‌ها، آروم و با خونسردی تمام وارد خیابون اصلی شد و کمی بعدتر مسیرش رو از کوچه و پس‌کوچه‌ها و توی سایه‌ها ادامه داد. بالاخره به میدون گریمولد رسید که حالا چراغ‌های اطرافش داشت کمی سوسو می‌زد.
وقتی به فاصله بین خونه شماره 11 و 13 رسید، عصاش رو دو بار به زمین کوبید. سایه‌ش که قبل‌تر و همراه گابریل وارد خونه شماره 12 شده بود، پشت در اومد و در رو باز کرد. همین باعث شد که مقر محفل در برابر الستور نمایان بشه و بتونه داخل بره.
سایه الستور در رو پشت سرش بست و به صاحبش ملحق شد. الستور راهرو رو در پیش گرفت تا به هال رسید. کمی به هم ریخته بود و پلیورهایی با حروف F و G روی مبل رها شده بودن. الستور انتظار نداشت خونه اینقدر خلوت باشه. پس به سرک کشیدنش ادامه داد تا اینکه دخترک رو روی کاناپه دید. سایه‌ش زودتر از خودش به سمتش رفت و علائم حیاتیش رو چک کرد. ظاهرا گابریل فقط خوابیده بود. همون لحظه صدای شکستن چیزی از پشت سرش، باعث شد بلند بشه و برگرده.
رزالین که از آشپزخونه بیرون اومده بود، با دیدن شیطان قرمزپوش روبه‌روش ترسیده و ظرف میوه رو رها کرده بود.

- اوه، سلام خانم. ترسوندم‌تون، نه؟

الستور گفت و بعد خم شد تا به رزالین کمک کنه که میوه‌ها رو جمع کنه.

- من... تو چه جوری تونستی بیای داخل خونه؟
- هاه! مثل این که زیاد با بنده آشنایی ندارین. توی این دنیا و حتی اون دنیا کاری نیست که از دست من بر نیاد. حالا... افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟

الستور یه سیب قرمز رو برداشت و به سمت رزالین گرفت. رزالین با تردید به سیب نگاه کرد و بعد با گونه‌های رنگ‌گرفته، اون رو از دست الستور گرفت.
- رزالین دیگوری هستم.
- اوه، خانوم دیگوری! مادر سدریک، درسته؟ پسرتون رو می‌شناسم. واقعا خوب تربیتش کردین.
- متشکرم. ولی... نگفتی که برای چی اومدی اینجا؟ منظورم اینه که...

رزالین به بخشی از علامت شوم که از زیر آستین الستور پیدا بود، اشاره کرد.
الستور حرف رزالین رو قطع کرد.
- درسته درسته. جسارت من رو ببخشید خانم دیگوری. من به عنوان نزدیک‌ترین فرد به گابریل باید اینجا باشم تا حواسم بهش باشه. در غیر این صورت گابریل هم نمی‌تونه پیش‌تون بمونه!
- نه. نمی‌شه. دیگه مرگخوار قبول نمی‌کنیم. گابریل هم بخاطر قلب پاکش تونست عضو بشه.

الستور به گابریل اشاره کرد.
- ولی خودتون می‌بینین همین مدت کمی که من پیشش نبودم چه بلاهایی سرش اومده، که الان مجبور شدین بخوابونینش. این بچه هیچوقت اینقدر آروم نمی‌خوابید! اگه قرار باشه من اینجا نمونم، گابریل رو هم با خودم می‌برم.

نگاه رزالین بین الستور و گابریل رد و بدل شد. توی همین مدت کم، مهر گابریل به دل رزالین نشسته بود و اون رو مثل بچه خودش دوست داشت. دلش می‌خواست به الستور اجازه بده بمونه، تا فقط بتونه گابریل رو کنار خودش داشته باشه. ولی نمی‌تونست تنهایی تصمیم بگیره.
- مـ- من نمی‌دونم. باید با ریموس صحبت کنی.
- اوه... درسته. ریموس لوپین. اتفاقا وقتی دیدم که اینجا اینقدر سوت و کوره، تعجب کردم که بقیه افرادتون کجان؟

رزالین کمی دست‌پاچه شد و شروع کرد به بازی کردن با پیشبندش. نمی‌دونست تا چقدر باید به الستور اطلاعات می‌داد. ولی مشکلی که وجود داشت این بود که رزالین نمی‌تونست به راحتی دروغ بگه.
- رفتن تو رویای گابریل.

لبخند الستور پهن‌تر شد و به سمت گابریل برگشت.
- رویای گابریل؟ جالب شد. تنهایی نمی‌تونن اونجا دووم بیارن. قطعا راهنمایی نیاز خواهند داشت.

رزالین بازوی الستور رو گرفت.
- فقط... خواهش می‌کنم بهشون نگو من بهت گفتم! ریموس از دستم ناراحت می‌شه.

الستور لبخند نه چندان دلگرم‌کننده‌ای تحویلش داد. بعد به سمت گابریل رفت و نوک عصاش رو روی شقیقه دخترک گذاشت. ثانیه‌ای بعد، فقط رزالین توی هال مونده بود و سیب توی دستش و گابریلی که با دهن نیمه‌باز، آب دهنش کوسن رو لک کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آبان 1403 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لبخندی که همیشه رو لب‌های الستور نقش بسته بود، حالا با شنیدن این حرف بزرگ‌تر از همیشه می‌شه. الستور از هرگونه ماجراجویی‌ای استقبال می‌کرد. خصوصا ماجراجویی در مقر محفل ققنوس که دشمن اصلی مرگخواران محسوب می‌شد، قطعا لذت‌بخش بود.

ترزا نگاهشو بین مرگخوارانی که با اشتیاق در حال تشویق ایده‌ی بکر لرد بودن حرکت می‌ده و براش سوال بود که چرا هیچ‌کس سوالی که خودش به ذهنش خطور کرده رو مطرح نمی‌کنه. بنابراین خودش می‌پرسه!
- ولی چطوری قراره یه مرگخوار دیگه رو هم قاطی محفل کنیم؟ اونم الستور که سیاهی و شرارت ازش می‌باره! no offence!
- none taken.

بلاتریکس که بسیار از پیشنهاد اربابش خوشش اومده بود، دست به ستایش ایده‌های لرد می‌زنه.
- ارباب شما همیشه بهترین نقشه‌ها رو می‌کشین. با این که الستور یه مرگخوار تازه‌وارده ولی مطمئنم که خودش راهی برای ورود به محفل پیدا می‌کنه.

الستور عصا به دست جلو میاد.
- البته که همین‌طوره بانو لسترنج. یا شاید حتی همین الان هم راهش باز شده باشه؟

همه‌ی مرگخوارا با کنجکاوی به سمت الستور برمی‌گردن. الستور فقط با لبخند همیشگیش نگاهی به تک‌تکشون می‌ندازه. بالاخره لرد کسیه که این سکوت سرشار از لبخند رو می‌شکنه.
- یارانمان منتظرن تا بشنون چطور؟

الستور تعظیم کوتاهی به لرد می‌کنه و توجه همگان رو به نکته‌ی بسیار مهمی جلب می‌کنه.
- مطمئنا همگی از رابطه نزدیک من و گابریل مطلع هستین. فقط کافیه برم اونجا و بگم که قرار نیست گابریلو تنها اونجا بپذیرن در حالی که من پیشش نباشم! ممکن نیست! یا هر دو یا هیچ.
- و اگه بگن هیچ چی؟ قرار نیست همون یه دونه مهره‌مونم از دست بدیم.
- قرار نیست همچین اتفاقی بیفته. به من اعتماد کنین!

و لرد و مرگخواران، همونجا و همون لحظه تصمیم می‌گیرن تا به الستور اعتماد کنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 1 مهر 1403 19:32
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اکنون چشمان هر چهارتای آن ها هرآنچه گابریل در خواب می دید را می‌دیدند. دنیای خواب گابریل رنگی و ساده بنظر می رسید. اما کم کم آشفتگی جای آرامش و سادگی را گرفت. دلیلش هم واضح بود: حجم زیادی از فشار برای تربیت کردن گابریل به او وارد شده بود. خواب گابریل شکل عجیبی به خود گرفته بود. داخل عمارت مالفوی صحنه های خارق العاده‌ای مشغول رخ دادن بود. عروسک خرسی کوچکی که داشت تبدیل به یک هیولا میشد، کتاب های رنگارنگی که زنده شده بودند و دهانشان به اندازه یک اژدها باز می‌شد و دمپایی خرگوشی هایی که حالا چشمانشان قرمز شده بود و هرچه را که می‌دیدند دنبال می‌کردند. حالا چنین بنظر می‌رسید که وارد خواب گابریل شدن ایده چندان مناسبی هم نبود.

در همین احوالات همگی به جز ریموس پشیمان به نظر می‌رسیدند. گادفری و جوزفین با چهره ای نگران نگاهی به ریموس می اندازند و سعی می‌کنند تا او را از ادامه ماجرا منصرف کنند. سر صحبت را گادفری باز کرد:
- این دختر طفل معصوم چرا باید این خواب هارو ببینه؟
- سوالت در حوزه تخصصی جوزفین هستش. نظرت چیه جوزفین؟
- حقیقتش این یکی واسه منم قفله. ریموس بیا بیخیال این قضیه بشیم.
- الان بهترین فرصته‌مونه! من مطمئنم اگه تا آخر خواب دووم بیاریم، اطلاعات خوبی گیرمون میاد.

حق با ریموس بود. گابریل به طور خواسته یا ناخواسته در ضمیر ناخودآگاه خود اطلاعات خیلی خوبی را ذخیره کرده بود که می‌توانست برای محفل بسیار مفید باشد. ولی گابریل آشفته حال، اصلا خواب های خوبی نمی‌دید و همین مسئله کار را برایشان بسیار دشوار می‌کرد.

آنسوی ماجرا - عمارت مالفوی

- ما نگران این دخترک هستیم.
- نگران نباشید ارباب. من مطمئنم حالش خوبه.
- نگران حالش نیستیم. نگران اطلاعات سری خودمان هستیم.
- آهان از اون لحاظ!

نگرانی لرد سیاه کاملا به جا بود. دختر ساده‌ و مهربانی مثل گابریل، ممکن بود که در عملیات جاسوسی بالعکس عمل کند. یعنی اطلاعات بدهد و در ازایش مقداری لبنیات سوغاتی بیاورد! همین دلیل باعث شد که فکر جدیدی به ذهن لرد سیاه خطور کند.
- از اولش هم نباید این دختر را تنها می فرستادیم.
- نقشه جدیدی دارید ارباب؟
- الستور!
- الستور چی ارباب؟
- باید الستور را هم راهی محفل کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/7/1 22:42:14
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 26 مرداد 1403 19:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- به نظرتون چه خوابی داره می‌بینه؟

گادفری، آلنیس، ریموس و رزالین، چهارتایی با نگاه‌هاشون گابریل رو دوره کردن. گابریل زمزمه‌وار صداهایی نامفهوم رو ادا می‌کرد. آلنیس چندباری بو کشید. از روی غریزه بود. می‌خواست خطرات احتمالی رو شناسایی کنه.

ریموس میون یکی از پینه‌های لباسش دنبال چیزی گشت تا شاید بتونه کمک‌شون کنه، اما تنها چیزی که نصیبش شد دوتا مورچه قرمزی بودن که انگشتش رو گاز گرفتن. ریموس آهسته دستش رو عقب کشید و به‌نرمی، تکونی به چوبدستی‌ش داد. مورچه‌ها رو از دستش جدا کرد و به سمت حیاط پشتی هدایت‌شون کرد.

هنوز یک چالش مونده بود. گابریل، عضو دوجبهه‌ای محفل داشت خواب می‌دید. خوابی که محتواش می‌تونست چیزهای زیادی به محفلیون بگه. از روش‌های برای هدایت دیگر مرگخواران به روشنایی گرفته، تا نقشه‌های فوق سری ارتش تاریکی... یک راه برای فهمیدنش بود.

اما تنهاکسی که با محتوای بی‌نظم و بی‌منطق رویاها آشنایی داشت، جوزفین بود. جوزفینی که معلوم نبود روی درخت، مشغول پخت معجون‌هایی با اثرات نامعلومه، یا داره توی حیاط پشتی موجودات خیالی رو شکار می‌کنه. آلنیس عبارت «اکسپکتو پاترونوم» رو زیر لب زمزمه کرد و گرگ سفیدی که از نوک چوبدستی‌ش خارج شد رو به جست‌وجوی جوزفین فرستاد.

حدود دو دقیقه گذشت تا اینکه جوزفین به جمع‌شون اضافه شد. چوبدستی رو به سمت موهاش گرفت و نرمه‌چوب‌های که اون بین جاخوش کرده بودن رو محو کردن. رزالین هم جمع رو ترک کرد تا توی این فاصله از باقی اعضا مراقبت کنه.
ریموس و آلنیس، و از اون طرف گادفری و جوزفین، اول نگاهی به هم و بعد نگاهی به گابریل انداختن که لبخند کوچیکی روی لب‌هاش نشسته بود. لبخند محو شد و جاش رو به اخمی روی ابروهاش داد. هر چهار نفر دست هم رو گرفتن. نفس عمیقی کشیدن. ریموس چوبدستی‌ش رو به سمت گابریل نشونه رفت.
- لجیلیمنس!

تصاویری به سرعت از جلوی چشم‌هاشون رد شد. لرد ولدمورتی که روی ساعد گابریل، نشان شوم تاریکی رو حک می‌کرد، الستوری که پاکت نامه‌ای رو زیر یک بالش قرار می‌داد، مروپ گانتی که معجونی درخشنده و آبی‌رنگ رو به آرومی به یک پاتیل در حال قل‌خوردن اضافه می‌کرد...

بالاخره از حرکت ایستادند. عمارت مالفوی، مقر ارتش تاریکی، که به رنگ سفید دراومده بود و دوتا کارگر، مشغول رنگ‌زدن بخشی از دیواره به رنگ صورتی بودن. یک اژدهای زردرنگ از بالای سرشون پرواز کرد و رفت. وقتش بود پا به دل ناخودآگاه گابریل بذارن. اما اول، باید خودش رو پیدا می‌کردن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1403/5/26 20:19:20
...you won't remember all my champagne problems

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1403 01:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گابریل در جواب به رزالین سر تکون داد و رفت روی صندلی نشست. ولی از اونجایی که نمی‌تونست یه جا بند بشه، در حالی که سعی می‌کرد خانوم و آروم رو صندلیش بمونه تیک‌های عصبی پیدا کرد و پلکش می‌‌پرید؛ در حدی که انگار تسخیر شده بود.
در همون حال رزالین قابلمه پر آب رو روی اجاق گذاشت و مشغول اضافه کردن سیب زمینی و هویج بهش شد تا آب‌پز بشه. یکم که گذشت و دید اتفاقی از طرف گابریل نیفتاده، سرش رو برگردوند و با دخترکی مواجه شد که رو صندلی به طرز عجیب و ترسناکی تکون‌های یهویی می‌خورد. رزالین ملاقه رو توی قابلمه رها کرد. به سمت گابریل دوید و شونه‌هاش رو گرفت و تکون داد.
- عزیز دلم؟ آروم! نفس عمیق بکش!
- من. باور کن. دخترِ. خوب و. حرف. گوش کنی. ام.

مثل اینکه تلاش گابریل برای اینکه خوب و حرف گوش کن باشه و مثل دخترای خوب یه جا آروم بشینه، زیاد بهش فشار وارد کرده بود!
رزالین که حالا خیلی بیشتر نگران تازه واردشون شده بود؛ همزمان سعی می‌کرد خودش و گابریل رو آروم کنه.
- هی هی من می‌دونم تو دختر خوبی هستی! فقط الان هر کاری من می‌گم رو بکن، باشه؟ سعی کن آروم از رو صندلی بلند شی...

گابریل سر تکون داد و از روی صندلی بلند شد؛ ولی هنوز یه قدم بر نداشته بود که افتاد زمین و عین ماهی‌ای که از تنگش بیرون افتاده باشه، تکون‌های یهویی می‌خورد.

- وای خاک بر سرم! جوون مردم رو کشتم! ریموس! ریــــــــموس!

با فریاد رزالین، ریموس و گادفری که توی هال بودن سریع خودشون رو به آشپزخونه رسوندن و با دیدن صحنه روبه‌روشون سر جا خشک‌شون زد.
- چی شده؟!
- تقصیر من نبود ریموس! فقط کمکش کن!

ریموس گابریل رو بلند کرد و برد روی مبل گذاشت. تو این مدت گادفری رفت و از انبار چندتا معجون آورد و به ریموس داد.

- این خواب‌آوره تا یه مدت آرومش می‌کنه. شما دست و پاش رو نگه دارین تا من بدم بهش.

رزالین اشک‌هاش رو پاک کرد و همراه گادفری، گابریل رو نگه داشتن و ریموس با مشقت معجون رو به خوردش داد. چند ثانیه بعد، دخترک از حال رفت و همونجا خوابید.

- حرف گوش کن... هوم... خوب... خوب... هه هه... مظلوم... گوگولی...

گابریل هر چند لحظه دوباره تکون می‌خورد و کلماتی ادا می‌کرد، انگار که داشت خوابی چیزی می‌دید.
ریموس و رزالین و گادفری نفس عمیقی کشیدن و عقب وایسادن.
- حالا با این بچه چی کار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare