لرد ولدمورت که قبلاً ماساژش را گرفته بود و حالا حولهی تنپوش کلاهدار به تن داشت و به سبک پولدارهای بدجنس سدا و صیما از لیوان شیشهای آبپرتقال پالپدار نوش جان میکرد، یکی از انگشتهای دست چپش (حدس بزنید کدام) را تا آخرین بند انگشت وارد گوش چپ کرده بود و میچرخاند. به آلستور و دوریا نزدیک میشود و میگوید:
- ما میل داریم مدت بیشتری در حمام وقت بگذرانیم. پس تا پیدا شدن آن بچهی کوچک وِزه هیچکس از اینجا حق خروج ندارد.
آلستور مون با شک فراوان کاسهی روی شاخکهایش را خاراند و گفت:
- من دارم مثل سیر و سرکه میجوشم بعد شما اومدی میگی دلت حموم بیشتر میخواد؟!
لرد که حالا با انگشت دست راست به جان گوش راستش افتاده بود جواب داد:
- نه پس فکر کردی ما اینجا خاله بازی میکنیم؟ ایونت جنگ است دیگر! بالاخره باید یک جور در پست خود شما را عذاب بدهیم تا مثلاً به نفع ساید خود نوشته باشیم! حالا برو بگرد آن بچه را پیدا کن ما همچنان با سیروسعلی کار داریم.
لرد این را گفت و با عشوهای که اصلاً به کلهی کچل زیر حولهاش نمیآمد چرخید و به سمت یاران شفیقش گلرت و سالازار رفت.
سالازار با ظاهری تقریباً مشابه درحالیکه داشت نوشیدنی کرهای با نی خمیده بر بدن میزد، چوبدستیاش را در هوا میچرخاند و باعث میشد ماهیهای گوشتخوار پیرانایی در استخر پدیدار شوند و قسمتهای مختلفی از پایینتنهی سفیدها را گازگاز کنند.
گلرت گریندلوالد هم داشت به یاد آلبوس مشت مشت آلبالوی بیهسته در لپش میچپاند و میلبناند.
لرد ولدمورت به سالازار گفت:
- حاجی چیکار میکنیم بالاخره فاچ رو برداریم یا بذاریم پیش سفیدا بمونه؟
سالازار در جواب گفت:
- ناموسا این فاچ خاصیتش خیلی بیشتر از کرنلیوس فاج مرلین بیامرزه. شرط میبندم برای شکنجه هم کاربردهای زیادی داره. حتماً با خودمون ببریمش تالار اسرار.
گلرت با ذوق گفت:
- حالا که این همه فراوونیه، یه چند تا از این سفیدا رو که از همه سفیدترن هم با خودمون ببریم.
ناگهان سیبل تریلانی چادرگلگلی به سر از بخش بانوان خود را به حمام آقایان میرساند و با آن عینک تهاستکانی با صدای مخوفش شروع به صحبت کردن میکند:
- پیششششگوویییییی..... واهاهاهااییییی..... پیشگویییی می کنمم..... واییی.... گشت ارشاد داره میااااهاهاهاااد...
دسته دسته سفیدها در حال گشتن به دنبال گابریل بودند و دسته دسته سیاهها در حال لم دادن و آب پرتقال نوشیدن و صفا کردن.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
19 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
مجلس
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

الستور ناگهان از جا پرید و اولین حولهي سفیدی که کنارش یافت را به دور خود پیچید. البته حوله به خاطر نزدیک بودن بیش از حد به شکلاتهای آب شده و فاچ شکلاتی، ردهایی قهوهای رو خود داشت. الستور به پشت پردهای رفت که به قسمت خانمها باز میشد و صدا زد:
- گابریل!
ناگهان کاسهای پر از آب سرد که مخصوص قسمت سونا با بخار بود به سمت سر الستور پرتاب شد و داخل یکی از شاخهایش فرو رفت.
- برو اونور! اومدی دید بزنی آره؟
الستور که به شدت نگران گابریل بود و از طرفی اصلا از کاسهای که توی شاخش گیر کرده بود، خوشش نمیآمد و سعی میکرد آن را درآورد، فریاد کشید.
- دید چی؟ همینم مونده بود! گابریل کجاست؟ گابریل!
و در همین حین وقتی دید کاسه از شاخش در نمیآید، انعطافپذیری زیاد خود را به نمایش گذاشت. روی زمین نشست دو پایش را به سمت سرش آورد و زیر کاسه گیر داد، بلکه با زور پاهایش بتواند آن را دربیاورد.
- اینجا نیست!
- یعنی چی اونجا نیست؟
- یعنی نیست دیگه!
- آریانا! آریانا!
آریانا از پشت پرده فریاد کشید.
- چیه؟
- من گابریل رو به تو سپرده بودم!
در همین حین، از جایی که طاقت همه طاق شده بود و سمت خانمها هم به شدت از اینکه فاچ اول رفته بود تا آقایان را ماساژ دهد، کفری بودند، صدای فریاد دوریا بلند شد.
- لباساتونو بپوشین میخوام پرده رو بردارم! یک... دو...
همه ناگهان به جنب و جوش افتادند و به اولین چیزی که دم دستشان بود چنگ زدند تا خود را بپوشانند.
- سه!
با برداشته شدن پرده، دوریا با لبخندی تمسخرآمیز به الستور نگاه کرد.
- گابریل رو سپردی آریانا؟
الستور چشمغرهای به دوریا رفت.
- به کی باید میسپردم؟
- یه بچه رو سپردی به یه بچهي دیگه؟
- من بچه نیستم!
دوریا توجهی به آریانا نکرد و همچنان با لبخند به الستور که همچنان با کاسهی توی شاخش درگیر بود نگاه میکرد.
- میدونی... حالا اصلا یه سوال پیش میاد.
الستور لحظهای از کلنجار رفتن با کاسه دست برداشت و به دوریا نگاه کرد.
- بجز تو کی میتونه متوجه بشه گابریل گم شده؟
سپس درحالیکه فاچ شکلاتی و بقیه در سکوت کامل به دوریا خیره شده بودند، دوریا دستانش را از جیبش در آورد و آن را متفکرانه به چانهاش زد.
- مثلا... کسی که گابریل رو دزدیده؟
- گابریل!
ناگهان کاسهای پر از آب سرد که مخصوص قسمت سونا با بخار بود به سمت سر الستور پرتاب شد و داخل یکی از شاخهایش فرو رفت.
- برو اونور! اومدی دید بزنی آره؟
الستور که به شدت نگران گابریل بود و از طرفی اصلا از کاسهای که توی شاخش گیر کرده بود، خوشش نمیآمد و سعی میکرد آن را درآورد، فریاد کشید.
- دید چی؟ همینم مونده بود! گابریل کجاست؟ گابریل!
و در همین حین وقتی دید کاسه از شاخش در نمیآید، انعطافپذیری زیاد خود را به نمایش گذاشت. روی زمین نشست دو پایش را به سمت سرش آورد و زیر کاسه گیر داد، بلکه با زور پاهایش بتواند آن را دربیاورد.
- اینجا نیست!
- یعنی چی اونجا نیست؟

- یعنی نیست دیگه!
- آریانا! آریانا!
آریانا از پشت پرده فریاد کشید.
- چیه؟
- من گابریل رو به تو سپرده بودم!

در همین حین، از جایی که طاقت همه طاق شده بود و سمت خانمها هم به شدت از اینکه فاچ اول رفته بود تا آقایان را ماساژ دهد، کفری بودند، صدای فریاد دوریا بلند شد.
- لباساتونو بپوشین میخوام پرده رو بردارم! یک... دو...
همه ناگهان به جنب و جوش افتادند و به اولین چیزی که دم دستشان بود چنگ زدند تا خود را بپوشانند.
- سه!
با برداشته شدن پرده، دوریا با لبخندی تمسخرآمیز به الستور نگاه کرد.
- گابریل رو سپردی آریانا؟
الستور چشمغرهای به دوریا رفت.
- به کی باید میسپردم؟

- یه بچه رو سپردی به یه بچهي دیگه؟
- من بچه نیستم!
دوریا توجهی به آریانا نکرد و همچنان با لبخند به الستور که همچنان با کاسهی توی شاخش درگیر بود نگاه میکرد.
- میدونی... حالا اصلا یه سوال پیش میاد.
الستور لحظهای از کلنجار رفتن با کاسه دست برداشت و به دوریا نگاه کرد.
- بجز تو کی میتونه متوجه بشه گابریل گم شده؟
سپس درحالیکه فاچ شکلاتی و بقیه در سکوت کامل به دوریا خیره شده بودند، دوریا دستانش را از جیبش در آورد و آن را متفکرانه به چانهاش زد.
- مثلا... کسی که گابریل رو دزدیده؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

- ووی لعنت به دهانی که بیموقع باز شد! ووی لعنت به مو! لعنت به اون ریسهی دل اژدهای سخنگو که از وسط مو رد شدهن و زبون وا کِردُم یَک چی پروندُم!
فاچ خود را لعن و نفرین میکرد و افتاده بود روی سیاه و سفیدهایی که اوریوشکل یکی در میان دراز کشیده بودند تا از او ماساژ بگیرند. یکی از یکی پشمالوتر و بیفانوسیتر!
- ووی مرلین بیو ببین به چه روزگاری افتادُم آخِر عمری که باید تِنمو به تِن یَک یَک آدما بمالوم! ووووویییییی یکی از یکی کِثیفتر! هر چی چِرکِن داره رو تِن گوشتی مو جمع میشه! ای همه دی اِن اِی میخوام چه کُنُم؟!
فاچ حسابی رد داده بود و همهی لهجههایش با هم فعال شده بود.
از آنجایی که حتی قسمت مردانه هم به زور قابل پخش است، صرفاً به اشاره به برخی نکات بسنده میکنیم
در یک صحنه شاهد آن هستیم که ریموس لوپین فاچ را در شکلات میزند و به یاد دوران هاگوارتز، شلاقی روی کمر رفیق دیرینهاش سیریوس میکوبد.
سیریوس فریاد میزند: یه کم بالاتر یه کم بالاتر!
شتلق!
سیریوس میگوید: آره آره خودشه همونجا.. اووممم آره آره چه ماساژور/خارشک خوبیه. این فاچ عجب چیز به درد بخوریه.
ریموس میگوید: دوست داری؟ آره آره؟ شکلاتش رو بیشتر نکنم؟
سیریوس که فاز داگیاش بیشتر از همیشه گل کرده میگوید: آره آره شکلات بیشتر بزن احساس میکنم پوستم داره تازه میشه. بعدش تو بخواب من بزنم تو کمرت.
بقیه ماجرا به ذهن خلاق خودتان سپرده میشود.
ناگهان صدای بلندگوی مجموعه به گوش میرسد: همگی توجه کنید! همگی توجه کنید! کودک 11 سالهای به نام گابریل گم شده است! همگی توجه کنید!
فاچ خود را لعن و نفرین میکرد و افتاده بود روی سیاه و سفیدهایی که اوریوشکل یکی در میان دراز کشیده بودند تا از او ماساژ بگیرند. یکی از یکی پشمالوتر و بیفانوسیتر!
- ووی مرلین بیو ببین به چه روزگاری افتادُم آخِر عمری که باید تِنمو به تِن یَک یَک آدما بمالوم! ووووویییییی یکی از یکی کِثیفتر! هر چی چِرکِن داره رو تِن گوشتی مو جمع میشه! ای همه دی اِن اِی میخوام چه کُنُم؟!
فاچ حسابی رد داده بود و همهی لهجههایش با هم فعال شده بود.

از آنجایی که حتی قسمت مردانه هم به زور قابل پخش است، صرفاً به اشاره به برخی نکات بسنده میکنیم

در یک صحنه شاهد آن هستیم که ریموس لوپین فاچ را در شکلات میزند و به یاد دوران هاگوارتز، شلاقی روی کمر رفیق دیرینهاش سیریوس میکوبد.
سیریوس فریاد میزند: یه کم بالاتر یه کم بالاتر!
شتلق!
سیریوس میگوید: آره آره خودشه همونجا.. اووممم آره آره چه ماساژور/خارشک خوبیه. این فاچ عجب چیز به درد بخوریه.
ریموس میگوید: دوست داری؟ آره آره؟ شکلاتش رو بیشتر نکنم؟
سیریوس که فاز داگیاش بیشتر از همیشه گل کرده میگوید: آره آره شکلات بیشتر بزن احساس میکنم پوستم داره تازه میشه. بعدش تو بخواب من بزنم تو کمرت.
بقیه ماجرا به ذهن خلاق خودتان سپرده میشود.
ناگهان صدای بلندگوی مجموعه به گوش میرسد: همگی توجه کنید! همگی توجه کنید! کودک 11 سالهای به نام گابریل گم شده است! همگی توجه کنید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/11/19 10:32:51
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/21
تولد نقش: 1398/06/25
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:57
از: خونِ جوانان محفل لاله دمیده...
پستها:
667
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

خلاصه برای تمامی بینندگان توی خونه:
داستانی پر از ماجراهای طنز و اتفاقات غیرمنتظره که در آن شخصیتهای مختلف ارتش تاریکی و ارتش سفید برای به دست آوردن «فرا ابرچوبدستی» (فاچ) که توی مجلس وزارتخونه قرار داره با یکدیگر رقابت میکنن تا اونو بدست بیارن. بعد از کلی دردسر کشیدن و بدبختی برای بدست اوردن فاچ، بردلی برگ جدیدی از ماجرا رو میکنه و میگه که فاچ یک چوبدستی متقلب هستش! دلیل بردلی اینه که فاچ قبلا گفته بوده «من قدرتمو به کسی میدم که منو عمیقا و خالصانه دوستم داشته باشه» و گفته بوده «برای اثبات این عشق خالص به من کافیه برام سه تا سر بیارید.» ولی برخلاف حرفهاش بعد از اینکه آریانا بهش چنین چیزیو تقدیم میکنه، قدرت خودشو بهش نمیده. حالا فاچ داره سعی میکنه تا بلکه بتونه خودش رو به یک جادوگر یا ساحرهای بچسبونه که قبولش کنن اما به دلیل رفتارهای عجیبش هیچکس قبولش نمیکنه. پس تصمیم میگیره از ویژگیهای جدیدتری از خودش رونمایی کنه و اونم چیزی نیست جز ماساژور بودن!
همه حضار به هم نگاه میکنن و نمیدونن اینبار باید واقعا به فاچ اعتماد کنن یا نه. ولی خب بعد از اینهمه سختی کشیدن و دویدن و رقصیدن و قر دادن و هزارتا بلای دیگه، بدشون نمی اومد همه شون یکی یه دور ماساژ بگیرن. لرد نگاهی به پانمدی میکنه و پانمدی هم فکرش رو میخونه. بنظر میرسید همه مشتاق ماساژ گرفتن بودن. وقفهای کوتاه و بینظیر که بعدش بتونن دوباره با انرژی نبرد رو ادامه بدن.
لرد کوتاه و مختصر شروع کرد:
- جناب سیروس، حالا این حمام وزارتخانه شما کجاست؟ بد نیست یک فرصتی به این طفلک بدهیم.
سیریوس خواست در همین فرصت پیش اومده یکبار برای همیشه حرف دلش رو بزنه:
- آقا من سیروس نیستم، گرجستانی هم نیستم!
پدر منو دراوردی هی با سیروس سیروس.
لرد چشمکی به سیریوس زد و ادامه داد:
- خوشت آمده کلکها! از چشمانت کاملا مشخص است. حالا نگفتی حمام کجاست؟
سیریوس با به زبون اوردن جمله «از این طرفه!» همگی رو به سمت حموم راهی کرد و فاچ بی ادب هم پشت سراونها شروع به حرکت کرد. حموم وزارتخانه عجب حمومی بود! حامامش خیلی تمیز بود! بزرگ بود! توش ساندویچ هم میدادن. و هزاران آپشن دیگه. ولی خب هرگز کسی توسط یک فرا ابر چوبدستی در چنین حمام خفنی ماساژ نگرفته بود.
سیریوس یک کنترل از جیبش دراورد و از اسپیکرهای جادویی حموم وزارتخونه آهنگ «مهره مار داری توی دلبری» شروع به خوندن کرد. گلرت بدون مقدمه از سیریوس سوالی پرسید:
- آقا بکنیم دیگه؟ حله؟
- چیو گلرت خان؟
- لباسارو دیگه. ببینیم این فاچ خان چقدر کار بلده. کمرمم خیلی درد میکنه...
بعد از این مکالمه گلرت اجازه صحبت دیگهای به سیریوس یا هرکس دیگهای رو نداد و جدی جدی لباساشو کند و با شیرجهای قهرمانانه پرید توی استلخ...ببخشید استخر حموم.
همینطور که آهنگ پخش میشد، سیریوس که فکر خودش و وزارتخونشو و خانوادههای محترم توی منزل رو میکرد، یک پرده جادویی حاضر کرد و آقایون و خانمهای توی حموم رو از هم جدا کرد.
- آقا مختلط نیستا! سریعا جدا شید. همین چند وقت پیش حموممون رو پلمپ کرده بودن.
فاچ فکرشو نمیکرد باید همه رو ماساژ بده. فاچ دو دستی خودشو بدبخت کرده بود. و حالا همه جادوگران و ساحرگان به تفکیک روی میزهای مخصوص دراز کشیده بودن و منتظر ماساژشون بودن. آیا برای مقبول بقیه واقع شدن چنین دردسری میارزید؟ از من بپرسید نه! ولی خب فاچ چارهای نداشت. جادو تو کمرش فراوون بود و باید هرچه سریعتر با یک نفر پیوند برقرار میکرد و جهان رو به تصاحب در میاورد.
داستانی پر از ماجراهای طنز و اتفاقات غیرمنتظره که در آن شخصیتهای مختلف ارتش تاریکی و ارتش سفید برای به دست آوردن «فرا ابرچوبدستی» (فاچ) که توی مجلس وزارتخونه قرار داره با یکدیگر رقابت میکنن تا اونو بدست بیارن. بعد از کلی دردسر کشیدن و بدبختی برای بدست اوردن فاچ، بردلی برگ جدیدی از ماجرا رو میکنه و میگه که فاچ یک چوبدستی متقلب هستش! دلیل بردلی اینه که فاچ قبلا گفته بوده «من قدرتمو به کسی میدم که منو عمیقا و خالصانه دوستم داشته باشه» و گفته بوده «برای اثبات این عشق خالص به من کافیه برام سه تا سر بیارید.» ولی برخلاف حرفهاش بعد از اینکه آریانا بهش چنین چیزیو تقدیم میکنه، قدرت خودشو بهش نمیده. حالا فاچ داره سعی میکنه تا بلکه بتونه خودش رو به یک جادوگر یا ساحرهای بچسبونه که قبولش کنن اما به دلیل رفتارهای عجیبش هیچکس قبولش نمیکنه. پس تصمیم میگیره از ویژگیهای جدیدتری از خودش رونمایی کنه و اونم چیزی نیست جز ماساژور بودن!
---------------------------------------------
در جهت نبرد با لرد ولدی خان!
همه حضار به هم نگاه میکنن و نمیدونن اینبار باید واقعا به فاچ اعتماد کنن یا نه. ولی خب بعد از اینهمه سختی کشیدن و دویدن و رقصیدن و قر دادن و هزارتا بلای دیگه، بدشون نمی اومد همه شون یکی یه دور ماساژ بگیرن. لرد نگاهی به پانمدی میکنه و پانمدی هم فکرش رو میخونه. بنظر میرسید همه مشتاق ماساژ گرفتن بودن. وقفهای کوتاه و بینظیر که بعدش بتونن دوباره با انرژی نبرد رو ادامه بدن.
لرد کوتاه و مختصر شروع کرد:
- جناب سیروس، حالا این حمام وزارتخانه شما کجاست؟ بد نیست یک فرصتی به این طفلک بدهیم.

سیریوس خواست در همین فرصت پیش اومده یکبار برای همیشه حرف دلش رو بزنه:
- آقا من سیروس نیستم، گرجستانی هم نیستم!
پدر منو دراوردی هی با سیروس سیروس.
لرد چشمکی به سیریوس زد و ادامه داد:
- خوشت آمده کلکها! از چشمانت کاملا مشخص است. حالا نگفتی حمام کجاست؟
سیریوس با به زبون اوردن جمله «از این طرفه!» همگی رو به سمت حموم راهی کرد و فاچ بی ادب هم پشت سراونها شروع به حرکت کرد. حموم وزارتخانه عجب حمومی بود! حامامش خیلی تمیز بود! بزرگ بود! توش ساندویچ هم میدادن. و هزاران آپشن دیگه. ولی خب هرگز کسی توسط یک فرا ابر چوبدستی در چنین حمام خفنی ماساژ نگرفته بود.
سیریوس یک کنترل از جیبش دراورد و از اسپیکرهای جادویی حموم وزارتخونه آهنگ «مهره مار داری توی دلبری» شروع به خوندن کرد. گلرت بدون مقدمه از سیریوس سوالی پرسید:
- آقا بکنیم دیگه؟ حله؟
- چیو گلرت خان؟
- لباسارو دیگه. ببینیم این فاچ خان چقدر کار بلده. کمرمم خیلی درد میکنه...
بعد از این مکالمه گلرت اجازه صحبت دیگهای به سیریوس یا هرکس دیگهای رو نداد و جدی جدی لباساشو کند و با شیرجهای قهرمانانه پرید توی استلخ...ببخشید استخر حموم.
همینطور که آهنگ پخش میشد، سیریوس که فکر خودش و وزارتخونشو و خانوادههای محترم توی منزل رو میکرد، یک پرده جادویی حاضر کرد و آقایون و خانمهای توی حموم رو از هم جدا کرد.
- آقا مختلط نیستا! سریعا جدا شید. همین چند وقت پیش حموممون رو پلمپ کرده بودن.
فاچ فکرشو نمیکرد باید همه رو ماساژ بده. فاچ دو دستی خودشو بدبخت کرده بود. و حالا همه جادوگران و ساحرگان به تفکیک روی میزهای مخصوص دراز کشیده بودن و منتظر ماساژشون بودن. آیا برای مقبول بقیه واقع شدن چنین دردسری میارزید؟ از من بپرسید نه! ولی خب فاچ چارهای نداشت. جادو تو کمرش فراوون بود و باید هرچه سریعتر با یک نفر پیوند برقرار میکرد و جهان رو به تصاحب در میاورد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/11/19 6:39:00
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/21
تولد نقش: 1398/05/26
آخرین ورود: چهارشنبه 7 مرداد 1405 23:32
از: برزخ
پستها:
1686
شغل
شهردار لندن، مترجم دیوان جادوگران

فاچ بدو بدو خودش را به آریانا دامبلدور میرساند که حالا کاملاً بنفش شده بود و تقریباً نمیتوانست نفس بکشد. خودش را به این طرف و آن طرف لوستر میزند اما اتفاقی نمیافتد.
با خجالتزدگی رو برمیگرداند و میگوید: اِم... اِم....
گلرت گریندلوالد بزرگ و جذاب لعنتی که تا چند لحظه پیش روی جسد آلبوس دامبلدور (اِهو اِهو
) از غم و اندوه جانگوداز او اشک میریخت، بلند فریاد زد: اِی فاچ ابله! تو باید با یه جادوگر بایند بشی و بعد جادوگر با استفاده از تو جادو کنه. بدون جادوگرا هیچی نیستی.
لرد ولدمورت کمی شانههای گلرت را که مشخص بود از فقدان آلبوس حسابی ناراحت است ماساژ میدهد تا او را آرام کند.
- اینقدر عصبی نباش گُلگُلیجونم. یه جفت آلبالوی بیهستهی براق دیگه برات گیر میاریم.
گلرت به سبک فیلمهای هندی برمیگردد و خودش را به آغوش لرد میاندازد و گریه سر میدهد.
اما فاچ آن طرف صحنه حسابی ناراحت شده بود چون میدانست گریندلوالد درست گفته است. حالا توپ به زمین او افتاده بود و برای کم نیاوردن ناچار بود هر چه زودتر یک جادوگر انتخاب کند.
اما...
حالا دیگر هیچکس او را نمیخواست.
فاچ رو کرد به سالازار اسلیترین: ای بزرگ جادوگر کهن! من تو را انتخاب میکنم! بیا مرا بگیر!
سالازار با ترشرویی گفت: ما تو را گردن نمیگیریم فاچ. تو چوبدستی بیادبی هستی. ما یک پشم از یار و یاور قدیمی هزارسالهی فسیلشدهی خودمان را به صد تا مثل تو نمیدهیم.
فاچ ناامید از سالازار، به سیریوس رو میکند: سیریوس جونمممم؟؟ منو گردن میگیری؟؟
سیریوس هاپ هاپی کرد و سرش را تکان داد.
آریانا آن وسط داشت دست و پا میزد و حالا کاملاً سیاه شده بود. به نظر میرسید موجود اهریمنی درونش هم نمیتوانست بیرون بیاید.
فاچ شروع کرد به کولی بازی درآوردن:
- دِ آخه شما چطونه!؟! از اول ایونت تا الان همه دنبال من بودید! نباتپیچم که کردید! تو دهنتون که گذاشتید! تو سماور انداختید! لای پشمای دامبلدور که چپوندید! بابااااااا این همه آدم اینجا جمع شدید فقط به خاطر من! الان چرا پشیمون شدید؟! به مرلین من کلی خاصیت دارم. اصلاً میدونستید من یه آپشن ویبراتور هم دارم؟!
مورد آخر را که گفت چند نفر سر و گوششان تکان خورد.
ریموس لوپین به حرف آمد: اِم... میشه توضیح بدی ویبراتور بودن یه چوبدستی چه فایدهای میتونه داشته باشه... اِم.... یعنی خب... یه چیز مثبت بگو که بالاخره رومون بشه که دوباره بخوایمت دیگه... الان اینو گفتی دیگه رسماً همه جا میزنن....
فاچ به فریاد آمد: وات د فاچ؟! چی راجع به من فکر کردی ریموس!!؟؟ عاخه مگه ویبراتور چیه؟! ماساژ میدم دیگه! ماساژژژ!!!
همه با هم: کجا رو ماساژ میدی؟!؟!
فاچ: عاقا یکی منو گردن بگیره من عملی نشونتون میدم.
-----------------------------
بدینوسیله گابریل دلاکور را با موضوع "آفتابهی مسی" به مبارزه دعوت مینمایم.
با خجالتزدگی رو برمیگرداند و میگوید: اِم... اِم....
گلرت گریندلوالد بزرگ و جذاب لعنتی که تا چند لحظه پیش روی جسد آلبوس دامبلدور (اِهو اِهو
) از غم و اندوه جانگوداز او اشک میریخت، بلند فریاد زد: اِی فاچ ابله! تو باید با یه جادوگر بایند بشی و بعد جادوگر با استفاده از تو جادو کنه. بدون جادوگرا هیچی نیستی.لرد ولدمورت کمی شانههای گلرت را که مشخص بود از فقدان آلبوس حسابی ناراحت است ماساژ میدهد تا او را آرام کند.
- اینقدر عصبی نباش گُلگُلیجونم. یه جفت آلبالوی بیهستهی براق دیگه برات گیر میاریم.
گلرت به سبک فیلمهای هندی برمیگردد و خودش را به آغوش لرد میاندازد و گریه سر میدهد.
اما فاچ آن طرف صحنه حسابی ناراحت شده بود چون میدانست گریندلوالد درست گفته است. حالا توپ به زمین او افتاده بود و برای کم نیاوردن ناچار بود هر چه زودتر یک جادوگر انتخاب کند.
اما...
حالا دیگر هیچکس او را نمیخواست.
فاچ رو کرد به سالازار اسلیترین: ای بزرگ جادوگر کهن! من تو را انتخاب میکنم! بیا مرا بگیر!
سالازار با ترشرویی گفت: ما تو را گردن نمیگیریم فاچ. تو چوبدستی بیادبی هستی. ما یک پشم از یار و یاور قدیمی هزارسالهی فسیلشدهی خودمان را به صد تا مثل تو نمیدهیم.
فاچ ناامید از سالازار، به سیریوس رو میکند: سیریوس جونمممم؟؟ منو گردن میگیری؟؟
سیریوس هاپ هاپی کرد و سرش را تکان داد.
آریانا آن وسط داشت دست و پا میزد و حالا کاملاً سیاه شده بود. به نظر میرسید موجود اهریمنی درونش هم نمیتوانست بیرون بیاید.
فاچ شروع کرد به کولی بازی درآوردن:
- دِ آخه شما چطونه!؟! از اول ایونت تا الان همه دنبال من بودید! نباتپیچم که کردید! تو دهنتون که گذاشتید! تو سماور انداختید! لای پشمای دامبلدور که چپوندید! بابااااااا این همه آدم اینجا جمع شدید فقط به خاطر من! الان چرا پشیمون شدید؟! به مرلین من کلی خاصیت دارم. اصلاً میدونستید من یه آپشن ویبراتور هم دارم؟!
مورد آخر را که گفت چند نفر سر و گوششان تکان خورد.
ریموس لوپین به حرف آمد: اِم... میشه توضیح بدی ویبراتور بودن یه چوبدستی چه فایدهای میتونه داشته باشه... اِم.... یعنی خب... یه چیز مثبت بگو که بالاخره رومون بشه که دوباره بخوایمت دیگه... الان اینو گفتی دیگه رسماً همه جا میزنن....
فاچ به فریاد آمد: وات د فاچ؟! چی راجع به من فکر کردی ریموس!!؟؟ عاخه مگه ویبراتور چیه؟! ماساژ میدم دیگه! ماساژژژ!!!
همه با هم: کجا رو ماساژ میدی؟!؟!
فاچ: عاقا یکی منو گردن بگیره من عملی نشونتون میدم.
-----------------------------
بدینوسیله گابریل دلاکور را با موضوع "آفتابهی مسی" به مبارزه دعوت مینمایم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/01/23
تولد نقش: 1403/01/24
آخرین ورود: چهارشنبه 9 مهر 1404 17:59
از: اعماق خیالات 🦄🌈
پستها:
642

- آی مردم!
آهای!
گوش فرا بدین!
این فرا ابر چوبدستی متقلبه!
دروغگوئه!
سرتون شیره میماله.
بر شما نیرنگ میزنه! 
جماعت سیاه و سفید با تعجب نگاهی به اطراف میندازن تا ببین منبع صدا از کجاست و چی باعث شده که اینقد جوگیر بشه. حتی گزارشها حاکی از اونه که چندین نفر قبل از این که صاحب صدا رو پیدا کنن، به سرعت میرن و با آبقند برمیگردن تا به محض یافتن صاحب صدا، اونو به آرامش دعوت کنن.
فاچ که همزمان هم مورد اتهامات بدی قرار گرفته بود و هم توجهات به خودش رو از دست داده بود، جمعیتی که هاج و واج همچنان به دنبال منبع صدا بودن رو یکی یکی با ضربه به پاهاشون از سر راه کنار میزنه تا این که خودش بعنوان اولین نفر صاحب صدا رو پیدا میکنه.
- برام کله آوردی تازهوارد؟
حضار همگی با شگفتی نگاهی به هم میندازن. این تازهوارد بود که به فاچ حرفای بد بد زده بود و کتکشو اونا خورده بودن و حالا فاچ محبتش برا طرف گل کرده بود؟
تازهوارد که در واقع بردلی بود، سرشو بالا میگیره و اصلا به فاچ پا نمیده.
- دیدین گفتم حیلهگره؟ نهتنها عشقش رو به محض لوستر قورت دادن رها کرد که همین نشون میده اصلا چوبدستی قابل اعتمادی نیست و خب میدونین که، وفاداری چوبدستی یه اصل مهمه! بلکه تازه اصلا هم فرا ابر چوبدستی نیست که نیست. :
فاچ که از در محبت وارد شده بود تا تازهواردو به سمت خودش جذب کنه، حالا با این گستاخی دیگه خیلی داشت بهش برمیخورد. هر صفتیم در موردش صادق باشه دیگه هیچکس حق نداشت فرا ابر چوبدستی بودنش رو زیر سوال ببره! قبل از این که فاچ بخواد دفاعیهای از خودش ارائه بده، بردلی گوی سبقت رو تو صحبت کردن ازش میربایه.
- دِ خودت بگو، دروغ میگم آخه؟ اگه هم وفادار بودی و هم فرا ابر چوبدستی، به جای رها کردن لوستر تو دهن عشقت، با قدرتات نجاتش میدادی تا به پای هم پیر بشین. بیراه میگم؟ نه شما بگین، من بیراه میگم؟
ملت سیاه کاملا معتقد بودن که بیراه میگفت، اما ملت سفید کاملا باهاش موافق بودن و شروع به موافقت باهاش میکنن. فاچ که میدید اوضاع بر وفق مرادش نیست، به سمت آریانا برمیگرده.
- این حرفا چیه مرد حسابی. من فقط داشتم شما رو امتحان میکردم ببینم تواناییهای خودتون در چه حد و اندازهس. الان خودم سه سوته براتون لوسترو از دهنش بیرون میارم.
آهای!
گوش فرا بدین!
این فرا ابر چوبدستی متقلبه!
دروغگوئه!
سرتون شیره میماله.
بر شما نیرنگ میزنه! 
جماعت سیاه و سفید با تعجب نگاهی به اطراف میندازن تا ببین منبع صدا از کجاست و چی باعث شده که اینقد جوگیر بشه. حتی گزارشها حاکی از اونه که چندین نفر قبل از این که صاحب صدا رو پیدا کنن، به سرعت میرن و با آبقند برمیگردن تا به محض یافتن صاحب صدا، اونو به آرامش دعوت کنن.
فاچ که همزمان هم مورد اتهامات بدی قرار گرفته بود و هم توجهات به خودش رو از دست داده بود، جمعیتی که هاج و واج همچنان به دنبال منبع صدا بودن رو یکی یکی با ضربه به پاهاشون از سر راه کنار میزنه تا این که خودش بعنوان اولین نفر صاحب صدا رو پیدا میکنه.
- برام کله آوردی تازهوارد؟

حضار همگی با شگفتی نگاهی به هم میندازن. این تازهوارد بود که به فاچ حرفای بد بد زده بود و کتکشو اونا خورده بودن و حالا فاچ محبتش برا طرف گل کرده بود؟
تازهوارد که در واقع بردلی بود، سرشو بالا میگیره و اصلا به فاچ پا نمیده.
- دیدین گفتم حیلهگره؟ نهتنها عشقش رو به محض لوستر قورت دادن رها کرد که همین نشون میده اصلا چوبدستی قابل اعتمادی نیست و خب میدونین که، وفاداری چوبدستی یه اصل مهمه! بلکه تازه اصلا هم فرا ابر چوبدستی نیست که نیست. :
فاچ که از در محبت وارد شده بود تا تازهواردو به سمت خودش جذب کنه، حالا با این گستاخی دیگه خیلی داشت بهش برمیخورد. هر صفتیم در موردش صادق باشه دیگه هیچکس حق نداشت فرا ابر چوبدستی بودنش رو زیر سوال ببره! قبل از این که فاچ بخواد دفاعیهای از خودش ارائه بده، بردلی گوی سبقت رو تو صحبت کردن ازش میربایه.
- دِ خودت بگو، دروغ میگم آخه؟ اگه هم وفادار بودی و هم فرا ابر چوبدستی، به جای رها کردن لوستر تو دهن عشقت، با قدرتات نجاتش میدادی تا به پای هم پیر بشین. بیراه میگم؟ نه شما بگین، من بیراه میگم؟

ملت سیاه کاملا معتقد بودن که بیراه میگفت، اما ملت سفید کاملا باهاش موافق بودن و شروع به موافقت باهاش میکنن. فاچ که میدید اوضاع بر وفق مرادش نیست، به سمت آریانا برمیگرده.
- این حرفا چیه مرد حسابی. من فقط داشتم شما رو امتحان میکردم ببینم تواناییهای خودتون در چه حد و اندازهس. الان خودم سه سوته براتون لوسترو از دهنش بیرون میارم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:22
از: گوی پیشگویی!
پستها:
233
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران

فاچ قری به کمرش میده و بعد از خوندن وردهایی زیر لب همه چیزو به حالت قبلیش برمیگردونه... یعنی همه رو دوباره سرپا میکنه، لوستر صحیح و سالم سر جاش بر میگرده و لرد هم سرحال و بدون شیشه ای تو چشمش سر پا وامیسته!
- این بچه دامبلدور رو هم تو لیست بی سر ها قرار بدین مایلیم سرشو تو کلکسیونمون داشته باشیم!
خب این حرف ها رو اصولا جلو بچه ها نباید زد، چون به هر حال ممکنه عواقب خوبی نداشته باشه. مخصوصا اگه اون بچه آریانا باشه!
- داداشیییییی!
این گریه ای که میبینید به این سادگی ها هم نبود! آریانا در حالی که مشت و پاهاشو همزمان به زمین میکوبید، سرشو رو به آسمون گرفته بود و با تمام وجودش جیغ بنفشی رو سر داده بود. جیغی که کم کم از بنفش داشت به سمت سیاه میل میکرد و خب این باعث میشد که... سقف... لوستری که که رو سقف...
تـــــــــــــــــــــــــــلق! تـــــــــــــــــــــــــــلق! تـــــــــــــــــــــــــــلق! تـــــــــــــــــــــــــــلق!
هوشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!
بولومــــــــــــــــــــــــپ!
... هست... که خب دیگه باید بگیم بود! چون در اثر جیغ آریانا که از بنفش تا مشکی پیش رفت، پیچ های لوستری یکی بعد از اون یکی از سقف افتادن و خب به واسطه اش... خب چجوری بگم... در واقع لوستر هم فرود اومد...
کجا فرود اومد؟ خب... چیزه... درست تو حلق آریانا فرود اومد!
- آ... آآآ....ا...
خب بازم نباید صحنه رو اینجوری ببینید چون لوستر در حلق آریانا مانع این شده بود که صداش در بیاد یا بتونه اونجور که شایسته است جیغ بزنه و گریه کنه!
این وسط از همه زودتر فلورا بود به خودش اومد و سعی کرد لوستر رو از حلق آریانا خارج کنه...
و تلاش کرد...
و باز هم تلاش کرد...
و خب بی فایده بود...
- عه وا... یادم رفت بگم دور لوستر چسب فنا ناپذیر مرلینی زدم! هنوز خشک نشده بود ولی خب الان دیگه خشک شده!
این جملهی آخرو فاچ گفته بود و البته در انتها اضافاه کرد.
- من دیگه این لاو با یه لوستر تو حلق نمیشم!
بعد گفتن این جمله هم به دیوار تکیه داد و منتظر سه کلهی طلب کرده اش شد!
- این بچه دامبلدور رو هم تو لیست بی سر ها قرار بدین مایلیم سرشو تو کلکسیونمون داشته باشیم!
خب این حرف ها رو اصولا جلو بچه ها نباید زد، چون به هر حال ممکنه عواقب خوبی نداشته باشه. مخصوصا اگه اون بچه آریانا باشه!
- داداشیییییی!
این گریه ای که میبینید به این سادگی ها هم نبود! آریانا در حالی که مشت و پاهاشو همزمان به زمین میکوبید، سرشو رو به آسمون گرفته بود و با تمام وجودش جیغ بنفشی رو سر داده بود. جیغی که کم کم از بنفش داشت به سمت سیاه میل میکرد و خب این باعث میشد که... سقف... لوستری که که رو سقف...
تـــــــــــــــــــــــــــلق! تـــــــــــــــــــــــــــلق! تـــــــــــــــــــــــــــلق! تـــــــــــــــــــــــــــلق!
هوشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!
بولومــــــــــــــــــــــــپ!
... هست... که خب دیگه باید بگیم بود! چون در اثر جیغ آریانا که از بنفش تا مشکی پیش رفت، پیچ های لوستری یکی بعد از اون یکی از سقف افتادن و خب به واسطه اش... خب چجوری بگم... در واقع لوستر هم فرود اومد...
کجا فرود اومد؟ خب... چیزه... درست تو حلق آریانا فرود اومد!
- آ... آآآ....ا...
خب بازم نباید صحنه رو اینجوری ببینید چون لوستر در حلق آریانا مانع این شده بود که صداش در بیاد یا بتونه اونجور که شایسته است جیغ بزنه و گریه کنه!
این وسط از همه زودتر فلورا بود به خودش اومد و سعی کرد لوستر رو از حلق آریانا خارج کنه...
و تلاش کرد...
و باز هم تلاش کرد...
و خب بی فایده بود...
- عه وا... یادم رفت بگم دور لوستر چسب فنا ناپذیر مرلینی زدم! هنوز خشک نشده بود ولی خب الان دیگه خشک شده!
این جملهی آخرو فاچ گفته بود و البته در انتها اضافاه کرد.
- من دیگه این لاو با یه لوستر تو حلق نمیشم!
بعد گفتن این جمله هم به دیوار تکیه داد و منتظر سه کلهی طلب کرده اش شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: یکشنبه 9 شهریور 1404 19:19
از: پیش داداشی!
پستها:
160

لرد همینجور تو همین فکرا بود که ارتش سفید نمیتونن سر سه نفرو به چوبدستی تحویل بدن تا عشقشونو ابراز کنن. از اون طرف خوانندهها هم از این که نویسنده جدید پا به میدون گذاشته در عجب بودن. 
از یه طرف دیگه ارتش تاریکی هم احتمالا از ظهور یه سفید دیگه ناراحت بودن ولی خب باید از چیز دیگهای ناراحت میبودن چون هنوز اصلا متوجه نبودن که داره چی میشه و نویسنده داره چی مینویسه و فکر میکردن که همه چی به نفع خودشونه، ولی اشتباه میکردن!
در این حین که لرد دید همه مثل میگ میگ رفتن تا سر ۳ نفرو برای فاچ بیارن، صدای انفجار مهیبی از بیرون ساختمون اومد. انفجار اینقدر شدید و مهیب بود که موجش کل ساختمونو (اگه تو ساختمون بودن) لرزوند و حتی لرد رو هم به زمین انداخت و چون لرد زیر لوستر وایساده بود (اگه تو ساختمون بودن و ساختمون لوستری هم داشت)، همینجور که افتاد رو زمین و سرش به سمت بالا قرار گرفت، بلورهای لوستر بر اثر موج انفجار به هم خوردن و یکیشون لب پر شد و صاف رفت تو چشم لرد و حالا لرد علاوهبر به دست آوردن دل چوبدستی باید به شیشهای که توی چشمش رفته بود هم فکر میکرد.
در همین لحظه در با شدت باز شد و دختر ۱۴-۱۵ سالهای درحالی که هالههای دایرهای سیاهی دورش معلق بودن و یه ققنوس هم پشت سرش پرواز میکرد وارد شد.
- میدونی چوبدستی... من دختر خوبیما... ولی خب وقتی شنیدم که داداشیمو کشتن دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و ترکیدم...
آریانا با آستینش اشکاشو پاک کرد و ادامه داد:
- خب میدونی... من واقعا دوستت دارم چوبدستی، چون داداشیم دوستت داشت، و خب الان اون بیرون پر از جسدای افراد ارتش تاریکیه که بر اثر ترکیدن نهانه من درست شدن.
همیشه داداشی بود و خرابکاریامو جمع میکرد ولی الان که نیست میشه تو کمکم کنی فاچ؟ لطفا... 
فاچ با شنیدن حرفای آریانا و این که دید آریانا اینقدر زود خواستهشو اجابت کرده، علاوه بر این که دلش برای آریانا سوخت، یک دل که نه، صد دل یا به هر تعدادی که یه چوبدستی میتونه دل داشته باشه عاشقش شد!
هیچ کس فکرشم نمیکرد که فاچ عاشق یه دختر بچهی سفید بشه!

از یه طرف دیگه ارتش تاریکی هم احتمالا از ظهور یه سفید دیگه ناراحت بودن ولی خب باید از چیز دیگهای ناراحت میبودن چون هنوز اصلا متوجه نبودن که داره چی میشه و نویسنده داره چی مینویسه و فکر میکردن که همه چی به نفع خودشونه، ولی اشتباه میکردن!
در این حین که لرد دید همه مثل میگ میگ رفتن تا سر ۳ نفرو برای فاچ بیارن، صدای انفجار مهیبی از بیرون ساختمون اومد. انفجار اینقدر شدید و مهیب بود که موجش کل ساختمونو (اگه تو ساختمون بودن) لرزوند و حتی لرد رو هم به زمین انداخت و چون لرد زیر لوستر وایساده بود (اگه تو ساختمون بودن و ساختمون لوستری هم داشت)، همینجور که افتاد رو زمین و سرش به سمت بالا قرار گرفت، بلورهای لوستر بر اثر موج انفجار به هم خوردن و یکیشون لب پر شد و صاف رفت تو چشم لرد و حالا لرد علاوهبر به دست آوردن دل چوبدستی باید به شیشهای که توی چشمش رفته بود هم فکر میکرد.
در همین لحظه در با شدت باز شد و دختر ۱۴-۱۵ سالهای درحالی که هالههای دایرهای سیاهی دورش معلق بودن و یه ققنوس هم پشت سرش پرواز میکرد وارد شد.
- میدونی چوبدستی... من دختر خوبیما... ولی خب وقتی شنیدم که داداشیمو کشتن دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و ترکیدم...

آریانا با آستینش اشکاشو پاک کرد و ادامه داد:
- خب میدونی... من واقعا دوستت دارم چوبدستی، چون داداشیم دوستت داشت، و خب الان اون بیرون پر از جسدای افراد ارتش تاریکیه که بر اثر ترکیدن نهانه من درست شدن.
همیشه داداشی بود و خرابکاریامو جمع میکرد ولی الان که نیست میشه تو کمکم کنی فاچ؟ لطفا... 
فاچ با شنیدن حرفای آریانا و این که دید آریانا اینقدر زود خواستهشو اجابت کرده، علاوه بر این که دلش برای آریانا سوخت، یک دل که نه، صد دل یا به هر تعدادی که یه چوبدستی میتونه دل داشته باشه عاشقش شد!
هیچ کس فکرشم نمیکرد که فاچ عاشق یه دختر بچهی سفید بشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
جزئیات کاربر

توجه: دراین پست تغییرات اساسی در سوژهی داستان اعمال شده است. برای ادامهی داستان، نیازی نیست که به وقایع گذشته کاملاً مسلط باشید؛ فقط کافی است آخرین نسخهی خلاصه را یکبار مطالعه کنید و سپس با خیال راحت داستان را از اینجا ادامه دهید.
----
فاچ (فرا ابر چوب دستی) همینجوری دست به سینه وایستاده بود و به ارتش تاریکی چشمغره میرفت. نه یه بار، نه دو بار، نه سه بار… هی چشمغره میرفت. در نهایت، لرد ولدمورت که خودش خدای چشمغره رفتن به بقیه بود، صبرش تموم شد و جلو رفت:
- خب چته؟ بیا تو دستان ما قرار بگیر، بریم دو تایی جهان رو فتح کنیم.
فاچ باز هم کمی چشمغره رفت، ولی وقتی دید که پتانسیل طنز چشمغره رفتنش داره کمکم تموم میشه، بالاخره به حرف اومد:
- میدونی دخترخالهی ما رو وقتی میخواستن بگیرن، چقدر واسش خرج کردن؟ ماشین گرفتن، خونه گرفتن، طلا گرفتن، خدمتکار گرفتن… من چیم از اون بدقیافه کمتره؟
هیچکس انتظار چنین جملاتی رو از فاچ نداشت. حتی خوانندههای این پست هم، هرچقدر که آبزورد فکر میکردن، هیچوقت فکر نمیکردن که فاچ دنبال چشموهمچشمی با دخترخالهاش باشه. یکی از همین افراد (لرد) که از شدت تعجب نزدیک بود منفجر بشه، با خودش فکر کرد: "مگه چوبدستی خودم چشه که بخوام عوضش کنم و چنین حرفهایی رو تحمل کنم؟" اما بالاخره خودش رو قانع کرد که این چوبدستی خوشگلتر و جوونتره، پس باز جلوتر رفت و همچنان با تعجب پرسید:
- یعنی خونه و ماشین میخوای که بیای چوبدستی ما بشی؟
- نه خیرم… برای این چیزا دیگه دیره. الان فقط میخوام که ثابت کنین عاشقم هستین، و هرکی ثابت کنه، مال اون میشم.
به نظر میرسید که فاچ فقط به ولدمورت و دامبلدور چشم نداشت، بلکه انتظار داشت همهی افراد حاضر در مجلس، چه سفید و چه سیاه، برای بهدست آوردنش تلاش کنن. و همین جرقهای در ذهن همه ایجاد کرد… چرا خودشون با فاچ وصلت نکنن؟ چرا باید ولدمورت این چوبدستی رو بگیره؟ اما چه کسانی؟ توی توصیفات پستهای قبلی مشخصاً فقط ارتش تاریکی به نمایش گذاشته شده بود، پس آیا فقط اونا چنین هوسی کردن؟ خیر، ارتش سفیدی هم گوشهوکنار قایم شده بودن تا ببینن چی میشه و اونا هم این جملات رو شنیدن.
در نهایت، دوباره ولدمورت بود که سوال سوم رو هم از فاچ پرسید:
- چجوری ثابت کنیم که عاشقت هستیم؟
- هر کی بتونه سر سه نفر رو جدا کنه و بهم تحویل بده، میفهمم که واقعاً بهم علاقهمند هست.
ولدمورت این رو شنید و اولش ناراحت شد که چرا باید خودش رو به یه تیکه چوب ثابت کنه، ولی کمکم منطق جای ناراحتیاش رو گرفت. به هر حال، ولدمورت که همیشه دوست داشت سر سه نفر (شاید حتی بیشتر) رو جدا کنه و این کار خیلی هم بهش کیف میداد. از طرفی، ارتش سفیدی که عمراً نمیتونست چنین ماموریتی رو انجام بده، پس دیگه همهچیز آماده بود که چوبدستی رو بهدست بیاره.
وقتی بالاخره به این نتیجهی مثبت رسید و سرش رو بالا آورد تا به ارتش تاریکی دستورات لازم رو بده، متوجه شد که تمامی ارتش تاریکی، و حتی اون عده ارتش سفیدی که گوشهوکنار قایم شده بودن، همگی با سرعت "میگمیگ" پراکنده شدن و دنبال اثبات عشقشون به فاچ بودن. اما آیا ارتش سفیدی میتونست راه دیگهای برای اثبات عشقش به چوبدستی پیدا کنه؟ به نظر بعید میرسید!
----
----
فاچ (فرا ابر چوب دستی) همینجوری دست به سینه وایستاده بود و به ارتش تاریکی چشمغره میرفت. نه یه بار، نه دو بار، نه سه بار… هی چشمغره میرفت. در نهایت، لرد ولدمورت که خودش خدای چشمغره رفتن به بقیه بود، صبرش تموم شد و جلو رفت:
- خب چته؟ بیا تو دستان ما قرار بگیر، بریم دو تایی جهان رو فتح کنیم.
فاچ باز هم کمی چشمغره رفت، ولی وقتی دید که پتانسیل طنز چشمغره رفتنش داره کمکم تموم میشه، بالاخره به حرف اومد:
- میدونی دخترخالهی ما رو وقتی میخواستن بگیرن، چقدر واسش خرج کردن؟ ماشین گرفتن، خونه گرفتن، طلا گرفتن، خدمتکار گرفتن… من چیم از اون بدقیافه کمتره؟
هیچکس انتظار چنین جملاتی رو از فاچ نداشت. حتی خوانندههای این پست هم، هرچقدر که آبزورد فکر میکردن، هیچوقت فکر نمیکردن که فاچ دنبال چشموهمچشمی با دخترخالهاش باشه. یکی از همین افراد (لرد) که از شدت تعجب نزدیک بود منفجر بشه، با خودش فکر کرد: "مگه چوبدستی خودم چشه که بخوام عوضش کنم و چنین حرفهایی رو تحمل کنم؟" اما بالاخره خودش رو قانع کرد که این چوبدستی خوشگلتر و جوونتره، پس باز جلوتر رفت و همچنان با تعجب پرسید:
- یعنی خونه و ماشین میخوای که بیای چوبدستی ما بشی؟
- نه خیرم… برای این چیزا دیگه دیره. الان فقط میخوام که ثابت کنین عاشقم هستین، و هرکی ثابت کنه، مال اون میشم.
به نظر میرسید که فاچ فقط به ولدمورت و دامبلدور چشم نداشت، بلکه انتظار داشت همهی افراد حاضر در مجلس، چه سفید و چه سیاه، برای بهدست آوردنش تلاش کنن. و همین جرقهای در ذهن همه ایجاد کرد… چرا خودشون با فاچ وصلت نکنن؟ چرا باید ولدمورت این چوبدستی رو بگیره؟ اما چه کسانی؟ توی توصیفات پستهای قبلی مشخصاً فقط ارتش تاریکی به نمایش گذاشته شده بود، پس آیا فقط اونا چنین هوسی کردن؟ خیر، ارتش سفیدی هم گوشهوکنار قایم شده بودن تا ببینن چی میشه و اونا هم این جملات رو شنیدن.
در نهایت، دوباره ولدمورت بود که سوال سوم رو هم از فاچ پرسید:
- چجوری ثابت کنیم که عاشقت هستیم؟
- هر کی بتونه سر سه نفر رو جدا کنه و بهم تحویل بده، میفهمم که واقعاً بهم علاقهمند هست.
ولدمورت این رو شنید و اولش ناراحت شد که چرا باید خودش رو به یه تیکه چوب ثابت کنه، ولی کمکم منطق جای ناراحتیاش رو گرفت. به هر حال، ولدمورت که همیشه دوست داشت سر سه نفر (شاید حتی بیشتر) رو جدا کنه و این کار خیلی هم بهش کیف میداد. از طرفی، ارتش سفیدی که عمراً نمیتونست چنین ماموریتی رو انجام بده، پس دیگه همهچیز آماده بود که چوبدستی رو بهدست بیاره.
وقتی بالاخره به این نتیجهی مثبت رسید و سرش رو بالا آورد تا به ارتش تاریکی دستورات لازم رو بده، متوجه شد که تمامی ارتش تاریکی، و حتی اون عده ارتش سفیدی که گوشهوکنار قایم شده بودن، همگی با سرعت "میگمیگ" پراکنده شدن و دنبال اثبات عشقشون به فاچ بودن. اما آیا ارتش سفیدی میتونست راه دیگهای برای اثبات عشقش به چوبدستی پیدا کنه؟ به نظر بعید میرسید!
----
ما همچنین با استفاده از عصای مرلین (از عصای دانش آموز خودمون باید استفاده کنیم ما
) کله آلبوس دامبلدور را کنده و به لرد ولدمورت تحویل داده تا به فرا ابر چوب دستی تحویل بدهد.
) کله آلبوس دامبلدور را کنده و به لرد ولدمورت تحویل داده تا به فرا ابر چوب دستی تحویل بدهد.افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1403/11/18 22:44:37
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1394/05/29
تولد نقش: 1396/05/07
آخرین ورود: دوشنبه 28 اردیبهشت 1405 14:12
از: پشت درخت خشک زندگی
پستها:
630

همه بدو بدو رفتن که برن تسترال-جوجهتیغی رو پیدا کنن و ازش مسیر درست رو بپرسن اما این وسط هیچکی فکر نکرد چطوری وقتی یه عدد سیریوسعلی چسبیده ور دل تسترال و داره سعی میکنه به هر زبونی شده دلبری کنه و برسه به فاچ، چطوری میخوان ازش اینو بپرسن. خب به هرحال به ذهنشون هم میرسید فایدهای نداشت، چون احتمال اینکه اونها دقیقا پشت سر تسترال-جوجهتیغی میبودن، یک سوم بود. شاید با خودتون بگین یکسوم میشه سی و سه درصد و این خیلی احتمال بالاییه ولی خب از نظر گلهای سفید تو خونه، شانس ، کائنات و تمام انرژیهای مثبت همراهشون بود و قطعا لرد مسیر درست رو به ارتش تاریکیش نشون نداده بود. اما میدونین قضیه چیه؟ وقتی توی یک مسیر چهار شاخه، یکیش میرسه به فاچ و یکیشم میرسه به تسترال-جوجهتیغی، احتمال اینکه شما توی یکی از این دو مسیر قرار گرفته باشین میشه یکدوم که یعنی پنجاه درصد. و شاید باورتون نشه اما حتی اون یارو توی اسکویید گیم که داکجی بازی میکرد و ملت رو گول میزد برن توی بازیها بمیرن هم مرد اونم توی یه بازی که خودش پیشنهادشو داده بود، پس اینجا هم شانس با ارتش تاریکیه حتی اگه اون یارو داکجی بازه هیچ ربطی به قضیه نداشته باشه.
حالا سوالی که پیش میومد این بود که آیا ارتش تاریکی رفتن به سمت فاچ یا تسترال-جوجهتیغی؟
- یه دو دقیقه ببند ببینیم داریم چه دسری میخوریم!
راوی با چشمانی گشادشده مثل همون یارو توی «چه میشود اگر...» فیلمهای مارول که بهش میگفتن ناظر، یه دفعه بال و پرش از تعجب ریخت.
- صدای منو میشنوی؟
- یه دو دقیقه اگه ببندی دیگه نمیشنوم و راحت میشم.
و اینگونه بود که ناظر زیر شنل نظارتش رفت پنهان شد تا شاهد ادامهي ماجرا باشه.
- مطمئنین اینوری رفت؟
- ارباب گفتن اینوری رفته! میخوای بگی ارباب اشتباه کردن؟
- نه نه! فقط اینکه تو رد پای تسترال-جوجهتیغی میبینی اینجا؟
- آخه تسترال-جوجهتیغی ردپا داره؟
- بالاخره یه اثری باید ازشون باشه دیگه! خیلی دویدیم و هنوز نرسیدیم!
- عی بابا! چرا دست از سرم برنمیدارین؟
توجه همه به سمت صدای فریاد جلب شد. جایی که فاچ دست به سینه ایستاده بود و به ارتش تاریکی چشمغره میرفت.
حالا سوالی که پیش میومد این بود که آیا ارتش تاریکی رفتن به سمت فاچ یا تسترال-جوجهتیغی؟
- یه دو دقیقه ببند ببینیم داریم چه دسری میخوریم!

راوی با چشمانی گشادشده مثل همون یارو توی «چه میشود اگر...» فیلمهای مارول که بهش میگفتن ناظر، یه دفعه بال و پرش از تعجب ریخت.
- صدای منو میشنوی؟
- یه دو دقیقه اگه ببندی دیگه نمیشنوم و راحت میشم.
و اینگونه بود که ناظر زیر شنل نظارتش رفت پنهان شد تا شاهد ادامهي ماجرا باشه.
- مطمئنین اینوری رفت؟
- ارباب گفتن اینوری رفته! میخوای بگی ارباب اشتباه کردن؟
- نه نه! فقط اینکه تو رد پای تسترال-جوجهتیغی میبینی اینجا؟
- آخه تسترال-جوجهتیغی ردپا داره؟
- بالاخره یه اثری باید ازشون باشه دیگه! خیلی دویدیم و هنوز نرسیدیم!
- عی بابا! چرا دست از سرم برنمیدارین؟
توجه همه به سمت صدای فریاد جلب شد. جایی که فاچ دست به سینه ایستاده بود و به ارتش تاریکی چشمغره میرفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج