جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
1
جانورشناسی نه آسان‌ترین رشتۀ جادوگری‌ست و نه قدر دیده‌ترین آنها. اما بار مسئولیت سنگینی دارد که ما را ناگریز می‌کند برای چیزی بجنگیم که اغلب مواقع خارج از درک بشر است. کسی نمی‌داند آنچه که برایش می‌جنگی، چه ارزشی دارد، و آنکه تو برایش می‌جنگی، نمی‌داند کیستی.
سکوت در آن شب جایی نداشت. ماهتاب کامل، برای زدودن این تیرگی کافی نبود. وحشتی مرطوب سراسر ما فرا گرفته بود؛ به رطوبت خون! و گلو به جیغ عادت می‌کرد و استخوان می‌لرزید و پا به قانون فرار خو گرفته بود.
نیوت اسکمندر یکی از همان‌ها بود. همان‌هایی که عمرشان در جنگ برای چیزی سپری می‌شد که کسی به راستی نمی‌دانست چیست. امّا خودش می‌دانست. و خودش می‌دانست که ذرّه‌ای تعلل در این امر می‌تواند باعث چه آشوبی شود. هرج و مرجی که معنایش از هم گسستن طبیعت بود؛ و پایان تعادل. نیوت سنگینی این بار را بر روی شانه‌های خودش احساس کرده و پذیرفته بود.
بانگ وحشت بی‌پروا بود و هرلحظه بی‌پرواتر می‌شد. چاره‌ای نیست. نیوت محکوم به این دشواری وظیفه بود. دستش را بر روی قلبش چنگ می‌زد و با گام‌هایی نامطمئن، به سوی تاریکی می‌رفت. به آن سو که خورشید در آن سرد می‌شد و نور در آن کوتاهی می‌کرد. با جنازه‌ای در قلبش که نامش جسارت بود.
اگر کسی می‌توانست این شورش بی‌هنگام را به آسایش برساند، نیوت بود. چه کسی جز او در ذهنش خیال مهر بی‌علّت داشت؟ چه کسی جز او می‌توانست بر این لکّۀ منحوس نزاع و عتاب، قطره‌ای دوستی بچکاند؟ باید دوستی خود را به رنج‌دیدگان اثبات می‌کرد، به آنها که عادت‌شان بوده یا نادیده گرفته شوند، و یا مورد غضب بمانند.
نه چوبدستی به همراه داشت و نه حقّه‌ای در آستین پنهان کرده بود. راستیِ عریانش را به همراه برده بود، به مانند همیشه. گام برداشته بود تا به هم‌صحبتی همان‌هایی بنشیند که بیش از دیگران بر علیه انسان‌ها بودند. موجوداتی مغرور، قدرتمند و جنگجو، که می‌توانستند رهبری تمامی این فرقه که خود را اقلّیت می‌نامنند به عهده بگیرند. موجوداتی که از جادوگران حقّشان را التماس نمی‌کردند، آنها اصلاً جادوگران را حقیرتر از آن می‌دانستند که بخواهند حق و حقوقی برای دیگران تعین کنند.
نیوت سخن نگفت، نیوت غریبه بود، یک‌دم در این ظُلّام درخشید و جست و رفت... میان سانتورها!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 20:41
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
~ 1 ~


صدای جیغ و فریادهایی که به ناگاه از قلعه‌ی هاگوارتز شروع به برخاستن می‌کند، باعث می‌شود هلنا از جا بپرد. او روح بود و نیازی به خواب شبانه نداشت، با این حال عادت داشت شب‌ها همراه سایر هم‌گروهی‌هایش به خواب برود. این کار به او کمک می‌کرد تا پایانی برای افکار، دیده‌ها و شنیده‌های روزی که به انتها رسانده بود رقم زند و ذهنش آماده برای آغاز یک روز جدید شود.

اما آن شب تازه تصمیم به خواب گرفته بود که صداهای پریشان اطراف او را از این کار باز می‌دارد. برخی از جادوآموزان ریونکلاوی که هنوز خواب به چشمانشان نیامده بود نیز متوجه سر و صداها می‌شوند و پرسشگرانه به یکدیگر خیره می‌شوند. هلنا برخلاف بقیه سریعا از جا بلند می‌شود و معلق در هوا یکی یکی از درون دیوارها که موانعی برای دیگر موجودات بودند عبور می‌کند و به سمت طبقات پایین‌تر قلعه رهسپار می‌شود. مقصد او مشخص بود. نزدیک شدن به منبع صدا. اگر خطری هاگوارتز و تالار خصوصی ریونکلاو را تهدید می‌کرد، باید زودتر متوجه می‌شد و بقیه را از آن مطلع می‌کرد.

اما هرچه جلوتر می‌رود، بیشتر احساس می‌کند که دیگر خبری از یک منبع خاص نیست. چرا که به سرعت صداها در حال پخش شدن در سرتاسر قلعه بودند و دیگر برای هلنا انتخاب این که به کدام سو باید حرکت کند آسان نبود. حیران سرجایش می‌ایستد و با گوش‌هایی تیز شده تمرکزش را بر روی صداهای اطراف می‌گذارد. با این که در یک نقطه متوقف شده بود، اما کاملا احساس می‌کرد که صداها در حال نزدیک شدن به او هستند. دیگر این او نبود که به دنبال منبع صدا می‌گشت، بلکه این منابع متعددی از صداها بودند که به سمت او اوج می‌گرفتند.

با این که هلنا ابتدا با انتخاب خود ایستاده بود، اما حالا این شوک صداها بود که مانع از حرکت دوباره‌ی او می‌شد. مغزش با سرعتی باورنکردنی سعی داشت تئوری‌های ترسناکی که در ذهنش در حال شکل‌گیری بودند را کنار بزند و همین قدرت حرکت کردن را از او ربوده بود.

- دور شین! شما چطور جرات کردین به قلعه‌ی هاگوارتز حمله کنین؟

سر هلنا به صورت اتوماتیک به سمت صدایی که در حال نزدیک شدن به او بود می‌چرخد. صدایی که در طی این هزار سال بیش از آن که تصورش را بکند شنیده بود. متعلق به راهب چاق بود، روح گروه هافلپاف که حالا در انتهای راهرو ظاهر شده بود و پشت سرش چند جادوآموز هافلپافی در حال فرار کردن بودند. راهب چاق تلاش داشت تا با پرت کردن حواس چند دمنتوری که به دنبال جادوآموزان بودند، برای آن‌ها فرصتی برای فرار بخرد.

جادوآموزان با موفقیت از کنار هلنا عبور می‌کنند اما او دمنتورها را می‌بیند که دور تا دور راهب چاق را احاطه می‌کنند. به نظر دیگر جادوآموزان برای آن‌ها جذابیت نداشتند و این راهب چاق بود که چالش جدیدی تقدیم آن‌ها کرده بود. کار دمنتورها بوسه زدن بر انسان‌ها و بیرون کشیدن روح از بدنشان بود و حالا یک روح جلوی آن‌ها قد علم کرده بود. چشیدن آن برایشان وسوسه‌انگیز بود...

و اتفاق می‌افتد!

جلوی چشمان حیرت‌زده‌ی هلنا، دمنتورها شروع به مکیدن روح راهب چاق می‌کنند و تنها مدت زمان کوتاهی زمان می‌برد تا او برای همیشه به نیستی بپیوندد. شوکی که پیش‌تر مانع حرکت هلنا شده بود، حالا با دیدن این صحنه به اوج خود می‌رسد. درست همانند آن که با باسیلیسک چشم در چشم شده باشد، سرجایش میخکوب می‌شود.

راهب چاق، یکی از بهترین دوستانش که نزدیک به هزار سال بود او را می‌شناخت... برای همیشه از میان رفته بود؟

به نظر روح‌ها آن‌طور که تصور می‌کردند جاودانه و به دور از خطر نبودند. چه کسی تصورش را می‌کرد؟

با این که بلعیدن روح راهب چاق چندین‌برابر سریع‌تر از مکیدن روح یک انسان زنده رخ داده بود، اما به نظر به اندازه‌ی کافی دمنتورها را راضی و سیراب کرده بود. زیرا مجددا به حرکت در آمده بودند و مستقیم به سمت هلنا در حرکت بودند که هنوز قادر به هضم وحشت آن‌چه دیده بود نشده بود و شناور در هوا هم‌چون مجسمه‌ی یخی لرزان شده بود.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
۱

عروس خون آشام

شوم می پندارنش. زاده شده از خود شیطان. لحظه ای که نیش بدل کننده در تو فرو می رود و خون شیرینت را می مکد، نه به مقصود مرگ، بلکه حیاتی جاودان. مرده می نامندت و تپش های قلبت را نمی شنوند. برای آن ها تو فقط یک جسد هستی که راه می رود و نیش فرو می کند و مایع حیات را می بلعد تا مردگی خود را حفظ کند.

این ها را می دانستم، اما نمی خواستم از دستش بدهم. زندگی را. مرگ را می دیدم که بر فرازم سایه انداخته و سنگینی اش بر سینه ام هر لحظه بیشتر می شد. پس وقتی او را، مارکیز مالخازار را دیدم، در دل جنگل تاریک، گذاشتم که روحش، خونش در من بلولد و گادفری انسان را بکشد تا گادفری خون آشام متولد شود.

اما آن لحظه چیز دیگری هم زاده شد و آن عشق بود. احساسش کردم. اینکه چگونه با چنگال های ظریفش قلبم را سوراخ کرد و بیرون آمد و به سمت مارکیز مالخازار جریان یافت. و از نگاه چشمان خاکستری عمیق او فهمیدم که قلب او هم سوراخ شده. و عشق او بیمار بود. هنوز هم هست. اما من می خواهمش.

و من می خواستم این پیوند را، این شور تاریک را به عنوان بدل کننده هم بچشم، پس هدیه ی تاریک را به دوست قدیمی ام ناتان بخشیدم. با اینکه می دانستم او از این هدیه برای انتقام بهره می جوید. انتقامی که با خود مرگ آورد.

در این شب نامقدس هر موجود تاریکی با یک هدف روحش را در وجود یک انسان می ریزد. و من می خواهم چنین کنم تا دوباره آن پیوند را حس کنم. این بار با کسی که قلبم پیش از این اسیرش شده. کسی که حالا از من بیزار است و مرا دشمن خود می داند، چون قبول نکردم که همراه با او در تاریکی اش فرو روم.

اما حالا می خواهم او را در تاریکی دیگری غرق کنم. او یک بار گفته بود در سیاهی جلو می رود تا نور را پیدا کند و خونی که به او می دهم، یا با او چنین می کند یا داغ لعن را بر روحش فرود می آورد.

ایزابل. آیا او عروس خون آشام من خواهد شد؟
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1405/2/12 22:46:49
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 15:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
قــســمــت اول

جانداران شب زی دیگر بیدار شده بودند. نور ماه کامل به آن ها قدرتی دو چندان بخشیده بود و البته تنها منبع روشنایی در کل آن منطقه بود. مدت های طولانی بود که بمحض تاریکی هوا، مشعل های معلق خاموش میشدند و هاگوارتز و هاگزمید در تاریکی مطلق فرو میرفتند. وضعیتی که بشدت مطابق میل دِمِنتورها (دیوانه سازها) بود. سال های سال بود که نان آن ها در روغن بود و هر جا میخواستند جولان میدادند. شادی و اُمید را میمکیدند و مرگ و غم را میگُستراندند. بوسیدن که زمانی نماد عشق و محبت بود حالا به نماد مرگ و نشانه دمنتورها تبدیل شده بود: بوســه مـــرگ.

طبیعتا غذای روحی نیز برای دمنتورها فَتُ فراوان بود. شب ها در گوشه گوشه منطقه، جادوگرانی که شیشه ای نوشیدنی کره ای در دست داشتند و تلو تلو میخوردند و یا ساحره هایی که گُلِ جادویی کشیده بودند و در عالمی دیگر سیر میکردند بصورت انفرادی اینور و آنور میچرخیدند و گاها گیر دمنتورها میفتادند. در آن لحظه صدای جیغ کوتاه و کم رَمَقی شنیده میشد... گوش های اهالی تیز میشد... و صدا بلافاصله خاموش میشد. مدت ها بود که اکثریت آن ها دیگر به این چیزها اهمیتی نمیدادند. مرگ، طبیعی شده بود. حتی گاهی عده ای میگفتند: "رفت...راحت شد!"

در حومه هاگزمید، در راهی که به بلندترین قسمت آن میرسید، بردلی قدم زنان پیش میرفت. جغدش نیز که همیشه همراهش بود از این شاخه به آن شاخه میپرید و همراه او حرکت میکرد. سابق بر این، او همیشه سوت زنان و در حال زمزمه کردن "نی ناش ناش... ناش ناش" پیاده روی میکرد اما دیگر زمان این خوشی های ساده نیز منقضی شده بود. آن شب، بردلی نیز بالاخره از لحاظ روحی به اکثریت اهالی پیوسته بود. رها از همه چیز.

همیشه فکر میکرد وقتی به آخر خط و این مرحله برسد حالتی سیاه و عجیب پیدا میکند ولی در کمال تعجب حالا اینطور نبود. درونش حفره ای بزرگ و خالی بوجود آمده بود اما از آن سمت گویی وزنه ای صد کیلویی از بدنش جدا شده بود. سبک و راحت و البته رها و بدون امید واهی. اگر سیگاری بود، حتما آن شب یک پاکت کامل کشیده بود.

همانطور که بردلی جلوتر میرفت صدای زوزه ها... نعره ها و فریادها بلند تر میشد اما او دیگر اهمیتی نمیداد. در واقع وارد وادی پوچی شده بود. فقط ناخوداگاه جلوتر میرفت. آن قدر رفت تا بالاخره به مرتفع ترین نقطه رسید و بالاخره ایستاد. جغدش نیز پرواز کرد و به روی شانه اش نشست. از آن نقطه میشد تمام محوطه هاگوارتز و هاگزمید را دید اما نه در آن شب پر از تاریکی. حالا هیچ چیزی درست دیده نمیشد. همه جا خاموش بود.

بردلی دیگر در ذهنش به دنبال راه حل نبود بلکه خود را رها کرده بود و همه سپرهایش فرو ریخته بودند. اینجور مواقع معمولا سرنوشت در کمین است: ...
صدای زوزه بلندی شنیده شد و ناگهان از بوته ای نزدیک، هیولایی بزرگ و خشمگین بیرون پرید و به سمت بردلی حمله کرد. بردلی حتی زحمت فرار کردن را نیز به خود نداد، فقط جغدش را از روی شانه اش پراند و گفت: برو... جغد رفت و ثانیه ای دیگر در حالی که حدقه چشمان بردلی بصورت ناخودآگاه بیرون زده بود، گردنش در دهان یک گرگینه عظیم الجثه بود و خون فوران میزد...
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 04:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
*۰*

تنها کسی که جنب و جوشش در شب‌ها بیشتر می‌شد، مرگ بود. مرگ اصولا فعالیت در خفا و سکوت و آرامش رو دوست داشت. البته با اینکه سرش برای دردسر و چالش و سرگرمی و هرگونه مسئله‌ای که می‌تونست شرایط رو از حالت عادی به حالت غیرعادی تغییر بده درد می‌کرد، اما از سکوت و آرامش هم بدش نمی‌اومد. سکوت و آرامش‌های مخصوص بیشتر مشام مرگ رو به کار می‌انداخت. سکوت و آرامش‌های به خصوصی، مثل آرامش و سکوت قبل از طوفان!

مرگ اون شب تمام تحرکات رو زیر نظر داشت. جنبش سایه‌ها رو رصد می‌کرد. افکار مخاطره‌آمیز رو می‌خوند. خودش رو در انعکاس دندون‌های ساییده شده و برانگیخته شده برای جنگ و خونریزی و تبدیل می‌دید. اما پشت قضیه خودش رو کاسب چیزی نمی‌دونست. مطمئن بود که جریان ایجاد شده، برای چیزی بیشتر از کشت و کشتار به راه افتاده بود و با اینکه مرگ بود و ازش توقع می‌رفت که مرگیت کنه و دنبال جون گرفتن باشه، اما از بوی ترس و چالش و سرگرمی‌ای که حالا به مشامش خورده بود، مست مست بود!

به دنبال آغاز حمله بود. توی ذهنش استراتژی‌های مهاجم رو می‌سنجید. آیا می‌تونستن از عنصر غافلگیری‌ای که داشتن به خوبی استفاده کنن؟ از طرفی خبر از هوش و ابتکار مدافعین هم داشت. ولی با همه‌ی ابتکارشون، آیا می‌تونستن در مقابل قدرت مهاجمین مقاومت کنن؟ مرگ، روبروی صفحه شطرنج این نبرد قرار گرفته بود و با دقت هر مهره رو زیر نظر گرفته بود. آیا فداکاری کار درستی بود؟ آیا طعمه گذاشتن سودمند خواهد بود؟ آیا کشتن و نمردن کمک‌کننده‌س؟ ایفای نقش توی کدوم طرف تخته‌ی بازی، سرگرم کننده‌تر خواهد بود؟

مرگ، فقط دنبال سرگرمی بود. حالا که بی‌خیال تنها کاری که انجام می‌داد شده بود، با خودش فکر می‌کرد که کدوم طرف می‌تونه براش مناسب باشه؟ اقلیتی که می‌خواستن اکثریت بشن؟ یا اکثریتی که از اقلیت شدن فرار می‌کردن؟ مرگ همچنان به صفحه شطرنج خیره شده بود. سفید همیشه اول حرکت می‌کنه. اما این بار این سیاه بود که داشت با تمام‌ مهره‌هاش حمله می‌کرد و وسط صفحه رو محاصره کرده بود. طعم شیرین قدرت فائق شدن؟ یا طعم مبهم و ناآشنای نبوغ برای دفاع و کاهش آسیب؟ سفید یا سیاه؟

مرگ، گیر کرده بود.
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/12 21:00:25
ویرایش شده توسط مرگ در 1405/2/12 21:01:44
MAYBE YOU ARE NEXT

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: شنبه 12 اردیبهشت 1405 00:26
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
سوژه جدی جدید
وقتی اقلیت، اکثریت می‌شود!

از نوع ادامه‌دار-تک‌پستی*


ساعت نزدیک به نیمه‌شب بود و باران شدیدی هم‌چون تازیانه، سازه‌های هاگزمید و هاگوارتز را مورد عنایت خود قرار می‌داد. گویا گناهی مرتکب شده بودند و حالا مجازات بر سرشان نازل شده بود. با این حال اهالی هاگزمید و ساکنان هاگوارتز بی‌توجه به باران بی‌رحمانه‌ای که به هیچ رهگذری رحم نمی‌کرد، زیر سقفی که بالای سرشان قرار داشت در آرامش آماده‌ی خواب می‌شدند، اگر که پیش از این به خواب نرفته بودند. برای آن‌ها آن شب شبی بود درست مانند دیگر شب‌ها که با یک خواب عمیق می‌شد به آن پایان داد تا روشنایی صبح فرا رسد.

اما چیزی که از آن خبر نداشتند جنبش‌هایی بود که در بیرون از دیوارها و در تاریکی شب در جریان بود. سایه‌های بی‌شماری که بی‌سر و صدا اما با سرعت در حرکت بودند و هرکدام در جایگاهی که پیش‌تر برایشان تعیین شده بود قرار می‌گرفتند. تاریکی شب و باران به خوبی به آن‌ها کمک کرده بود تا بدون دیده شدن حرکت خود را آغاز کنند.

خیلی زود دهکده هاگزمید و قلعه هاگوارتز به طور کامل محاصره می‌شود و تنها فرمانی کافی بود تا شورششان را آغاز کنند. آن‌ها در یک هماهنگی کامل آماده بودند تا آخرالزمانی را برای جامعه‌ی جادوگری رقم زنند که دیگر خبری از ظلم‌هایی نباشد که باور داشتند در تمام این سال‌ها بر آن‌ها روا شده است. دیگر نگاه‌های تحقیرآمیز دیگران و طرد شدنشان کافی بود.

آن‌ها اقلیت‌هایی بودند که می‌خواستند اکثریت شوند.

آن شب ماه کامل بود و تمام اقلیت‌ها گرد هم آمده بودند. از غول‌های غارنشین گرفته که از دور منتظر نشسته بودند تا سر فرصت به آن‌ها بپیوندند، تا گرگینه‌هایی که به آسمان چشم دوخته بودند تا با فرا رسیدن نیمه‌شب و آغاز تبدیلشان، در شیپور آغاز شورش بدمند. در جهت مخالفِ گرگینه‌های منتظر، خون‌آشام‌ها بودند که با به نمایش گذاشتن دندان‌های نیششان آماده بودند تا همتایان بیشتری برای خود رقم زنند.

اقلیت‌ها برای انتقام آمده بودند، اما نه انتقامی که تنها به کشتار منتهی شود، بلکه انتقامی که تا جایی که ممکن بود آن‌ها را یکی از خودشان کنند تا بچشند آن‌چه را که آن‌ها در تمام این سال‌ها تجربه کرده بودند. این‌گونه بود که اقلیت‌ می‌توانست اکثریت شود. سال‌ها بود که مخفیانه برای آن شب تاریخی نقشه کشیده بودند و حالا می‌توانستند به آن تحقق بخشند. آن‌ها از قبل راه نفوذ به قلعه‌ی هاگوارتز را پیدا کرده بودند و دروازه‌ها آماده بودند تا با دیدن اولینشان گشوده شوند. دهکده‌ی هاگزمید نیز شانسی برای دفاع در مقابل آن‌ها نداشت.

بالاخره با قرار گرفتن عقربه‌های ساعت بر روی نیمه‌شب و صدای فریادهای دردناکی که خبر از تبدیل شدن گرگینه‌ها می‌داد، لبخندی بر لب همگان نقش می‌بندد. بالاخره زمانش فرا رسیده بود. با به حرکت در آمدن سایه‌ها که این‌بار بی‌مهابا از محل اختفایشان بیرون می‌آمدند و دیگر ترسی از دیده شدن نداشتند، شورش اقلیت‌ها علیه جامعه‌ی جادوگری رسما آغاز می‌شود.

~~~~~~~

* سوژه‌ی ادامه‌دار-تک‌پستی (که لرد ولدمورت 2 دوره پیش زیاد تو ماموریتاش می‌داد) سوژه‌ایه که شما در اون تنها به روایت داستان خودتون در سوژه‌ی اصلی داده شده می‌پردازین و با هر پست جدیدی که در تاپیک می‌زنین، تنها داستان خودتون رو ادامه می‌دین نه دیگران. یعنی فارغ از این که در پست بقیه برای سایر اشخاص چه اتفاقی میفته و داستانشون چطور پیش می‌ره، هرکس تنها ماجرای خودش رو با یک سری رول شرح می‌ده.

- مثلا در این سوژه‌ی شِبهِ آخر‌الزمانی، اقلیت‌هایی هم‌چون گرگینه‌ها، خون‌آشام‌ها، غول‌های غارنشین و... علیه جادوگران شورش کردن و هر عضوی هر پستی که می‌زنه، باید ماجرای خودش رو شرح بده که در این شب کجاست، چطور از قضیه با خبر می‌شه، چطور مورد حمله قرار می‌گیره، چطور فرار یا مقابله می‌کنه و در نهایت چطور گیر میفته و تبدیل به خون‌آشام، گرگینه یا... می‌شه. در واقع شما فرصتی دارین که وقوع اتفاقی خاص برای شخصیت خودتون یعنی برای اولین‌بار تبدیل شدن به یکی از این گونه‌ها رو در نظر گرفته و شرح بدین. فراموش نکنین هدف اصلی این اقلیت‌ها نه کشتن، بلکه تبدیل کردن شما به گرگینه، خون‌آشام و... هست. پس خلاقیت خودتون رو به کار بندازین و احساسات و تجربه شخصیت خودتون در یک ماجرای آخرالزمانی که در نهایت موجب تبدیل شدن شما به یکی از گونه‌ها می‌شه رو برای ما بنویسین.

- اعضایی که خودشون شخصیت اقلیت دارن آزاد هستن که شخصیتشون رو در دسته‌ی شورشیان قرار بدن و به شرح ماجرای تبدیل کردن دیگران بپردازن یا از مردم بی‌خبر باشن که مثلا با گونه‌ی متضاد خودشون مورد حمله قرار می‌گیرن یا حتی شخصیت جدیدی خلق کرده و ماجرای اون رو بنویسن. اما اعضایی که شخصیتشون اقلیت نیست نمی‌تونن خودشون رو یکی از شورشیان در نظر بگیرن مگر بعد از تبدیل شدن به یکیشون که می‌تونن تصمیم بگیرن با بقیه شورشیان همراهی کنن. تاکید می‌کنم شما فقط در صورتی می‌تونین عضوی از شورشیان بشین که واقعا تبدیل به یکی از خود گونه‌های اقلیتی بشین.

- در این نوع سوژه نیازی به رزرو ندارین چون رول هرکس مستقل از دیگریه، اما امکان ارسال پست پشت سر خودتون هم ندارین و باید بذارین حداقل 1 پست فاصله بیفته تا بتونین دوباره ماجرای خودتون رو ادامه بدین.

- تمامی پست‌های این سوژه ایونت محسوب شده و به صورت خودکار 3 گالیون برای شما به همراه داره.

- در نهایت بخشی از سود حاصل از اجاره‌ی این تاپیک (در صورت استقبال) بین شرکت‌کنندگان با توجه به این که ماجراشون رو در چند پست شرح دادن تقسیم می‌شه.

- با تشکر از بردلی بابت سوژه.
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/12 0:53:06
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/12 2:27:24
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/12 2:46:40
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 فروردین 1405 13:08
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
× پست پایانی ×

- اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد!

این را گابریلا بر زبان رانده بود که هنوز در گوشه‌ای بالاتر، در سکوی شکسته‌ی پلکان مرمری در کنار الستور ایستاده بود. اما این پایان سخنش نبود.
- دیگه داره حوصله‌سربر می‌شه. اون موجود فکر کرده می‌تونه همینطوری وارد بشه و سرگرمی ما رو بدزده؟

الستور نگاه موشکافانه‌ای به حاضران در سالن پایین می‌اندازد. به نظر می‌آمد موجود، هراسی که پیش‌تر در دل همگان بود را دو برابر کرده بود.

- فعلا که به نظر میاد داره موفق می‌شه! بزودی همه چیو به اسم خودش تموم می‌کنه.
- پس منتظر چی هستیم؟

الستور این‌بار برمی‌گردد و به گابریلا می‌نگرد. از چهره‌اش کاملا مشخص بود با لحنی چنان مطمئن این جمله را بر زبان رانده است که گویی واقعا به دنبال پایان این ماجراست. البته حق هم داشت، به اندازه‌ی کافی از ترس و وحشتی که به راه انداخته بودند سرگرم شده بودند و شاید اگر بیش از این ادامه می‌دادند، دیگر از دهن می‌افتاد. بالاخره هرچیزی تا جایی جذابیت اولیه‌اش را دارد.

الستور در پاسخ لبخند همیشگی‌اش را گشاده‌تر می‌کند.
- بیا یه درس حسابی به این موجود بدیم تا دیگه تصمیم نگیره مزاحم نمایش ما بشه.

گابریلا سری به نشانه‌ی موافقت تکان می‌دهد و هر کدام به دو سوی مخالف عمارت به حرکت در می‌آیند. جایی که از ارواح جهنمی کمک گرفته بودند تا امکان اجرای هرگونه جادو در این عمارت باستانی را ناممکن کنند. اما حالا زمان آن بود تا جادویی که در رگ‌های حاضران قرار داشت دوباره قادر به خروج از طریق چوبدستی‌هایشان شود. آن‌وقت بود که موجود دیگر آن‌طور که فکر می‌کرد شکست‌ناپذیر نمی‌ماند و تعداد زیادی جادوگر و ساحره در مقابل خود می‌دید که قصد مقابله با او را داشتند.

طولی نمی‌کشد که صدای فریاد ایزابل به هوا برمی‌خیزد.
- جادو... جادومون برگشته!

همین فریاد کافی بود تا ناگهان ترسی که در وجود یکایک حضار ریشه کرده و در طول شب توانسته بود به درختی تنومند تبدیل شود، شروع به هرس شدن کند و امیدی در دل‌هایشان شکل بگیرد. آن‌ها دوستان زیادی را از دست داده بودند. هنوز نشانه‌هایش در جای‌جای عمارت قابل رویت بود. اما حالا که دوباره قدرتشان بازگشته بود، دیگر آن موقعیت پیشین که بی‌دفاع رها شده بودند را نداشتند. حالا می‌توانستند از خود دفاع کنند و دشمنی که مسبب این اوضاع بود را تنبیه کرده و سر جای خود بنشانند.

و در این لحظه تنها موجود بیگانه‌ای که در جمعشان حضور داشت و می‌توانست دشمن پنداشته شود، همان موجود هراس‌انگیز بود که با غرور جلویشان ایستاده بود. غروری که با دیدن هزاران چوبدستی که به سمتش نشانه گرفته شده بودند، در حال شکسته شدن بود. درست است که او می‌خواست بازی جدید خودش را به راه بیندازد، اما حقیقت این بود که هدف نهایی او این بود که بازیکنان بازی پیشین را که مسبب این وقایع بودند سرجایشان بنشاند. بازیکنانی به نام الستور و گابریلا که حالا از بازیشان سیراب شده بودند و دیگر در آن‌جا حضور نداشتند. این موجود حتی فرصت نکرده بود تا بازی‌اش را آغاز کند و حالا در چشم همگان تبدیل به عامل رخ دادن آن شده بود.

در یک چشم بر هم زدن طلسم‌های رنگارنگ است که به سویش نشانه‌گیری می‌شود. موجود قوی‌تر از آن بود که با این طلسم‌ها از پا در آید، اما خوب می‌دانست که دیگر جایی در آن‌جا ندارد. نه افرادی که به خاطرشان به آن‌جا آمده بود حضور داشتند و نه افراد مقابلش همان جادوگران و ساحرگان بی‌دفاع قبلی بودند.

بنابراین موجود فریاد هولناکی می‌زند که باعث می‌شود موج عظیمی از وجودش خارج شده و همگان را در برگیرد. موجی که باعث می‌شود برای مدتی همه قادر به شلیک دوباره‌ی طلسم‌هایشان نباشند. اما دیگر نیازی به این کار هم نبود، چرا که به محض فروکش کردن موج برخاسته از خشم موجود، دیگر خبری از حضورش در آنجا نبود.

افراد حاضر در عمارت برای دقایقی تنها در سکوت به یکدیگر و اطراف خیره می‌مانند. باورشان نمی‌شود این شب تیره و تاریک با آن همه قربانی که برجای گذاشته بود بالاخره پایان یافته باشد. آن‌ها منتظر بودند. منتظر تا دوباره روشنایی از عمارت برچیده شود و با تسلط مجدد تاریکی، صدای جیغی از گوشه‌ای برخیزد و قربانی دیگری بر جای بگذارد. اما دقایق خود را به دیگری می‌دهند و هیچ نوری سوسویی به نشانه‌ی تضعیف شدن از خود نشان نمی‌دهد، چه رسد به آن که خاموش شود.

واقعا پایان یافته بود.

بله، آن شب شوم بالاخره پایان یافته بود. بازماندگان با چهره‌هایی آشفته و غمگین به آغوش یکدیگر پناه می‌برند. افراد زیادی از دست رفته بودند، اما بازماندگان می‌دانستند که به خاطر از دست‌رفتگان هم که شده باید به زندگی خود ادامه دهند...

× پایان سوژه ×
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 19 شهریور 1404 22:40
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مه سنگین و سرد تالار، هر نفس را با خود می‌برد. لیلی پشت ستون شکسته‌ای کز کرده بود، سایه‌ی تالار روی صورتش بازی می‌کرد و هر حرکتش را با خود می‌برد. قدم‌هایش آهسته و محتاط روی سنگفرش سرد می‌لغزید؛ هر صدای کوچک، هر لرزش دیوار، او را به عقب می‌کشید.

از گوشه‌ی تالار، سایه‌ای در مه پدیدار شد. حرکتش آرام و بی‌صدا بود، درست مثل مارکوس، اما چیزی در آن بی‌قرار بود. هر بار که لیلی سرش را برمی‌گرداند، سایه فاصله‌ای جلوتر گرفته بود؛ گویی مسیر او را دنبال می‌کرد و در عین حال، خودش را پنهان می‌کرد.

لیلی بین ستون‌ها و تکه‌های مبلمان فرسوده می‌دوید، مه هر لحظه ضخیم‌تر می‌شد و جز خطوط مبهم و تاریکی چیزی قابل تشخیص نبود. حس تعقیب شدنش سنگین و خفه‌کننده بود، گویی هر نفسش را کسی از پشت می‌ربود.

تالار پر از حضورهای ناپیدا بود؛ ردای او به لمس دیوارها می‌خورد، سایه‌ها روی زمین می‌دویدند و انعکاس آن‌ها هر لحظه طولانی‌تر و کشیده‌تر می‌شد. لیلی به هیچ وجه نمی‌توانست ببیند چه چیزی در انتظارش است، اما می‌دانست که هر حرکت، هر نفس، دیده می‌شود.

در عمق تالار، نور مهتاب فقط خطوط سرد و خنک سنگ‌ها را روشن می‌کرد. سایه همچنان به آرامی دنبال لیلی بود، و او می‌دانست که این تعقیب، بازی‌ای نیست که بتواند از آن فرار کند. هر لحظه امکان داشت مه ضخیم، او را با خود به جایی ببرد که هیچ راه بازگشتی وجود نداشته باشد.

مارکوس کنار دیوار ایستاده بود. انگشتانش آهسته روی سنگ‌ها کشیده شدند، و با هر لمس، دیوار لرزید. تالار در سکوتی سنگین فرو رفته بود.

دیوار سوم فرو رفت و دهانه‌ای تاریک و سرد نمایان شد. در مرکز آن تالار چیزی ایستاده بود که نه انسان بود، نه روح، نه هیولا… بلکه خودِ حافظه‌ای فراموش‌شده، با چشمانی که سنگین و خالی، اما پر از چیزی فراتر از زندگی و مرگ بود.

مارکوس خم شد و نگاهش را به آن موجود دوخت. سایه‌ها عقب کشیدند، مه فرو رفت، و سکوتی مطلق همه‌چیز را پر کرد.

لیلی، از گوشه‌ای تاریک، ایستاده بود و نگاه کرد. چشمان موجود باز شدند. نگاهش، سنگین و بی‌رحم، مانند فشاری که نفس را بند می‌آورد، به او برخورد کرد. بدنش یخ زد، پاهایش خشک شد، و هر حرکتی متوقف گشت. حتی مه اطراف، با تمام سنگینی‌اش، نتوانست حضور آن را پنهان کند.

موجود، تنها با نگاهش، همه‌چیز را در سکوتی مطلق فرو برد؛ سکوتی سنگین، رازآلود و تمام‌کننده، که پایان این لحظه‌ی تاریک و آغاز ابهامی دیگر در عمارت ویلیام سوم بود.


-

افرادی که لایک کردند


Only Raven

پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 تیر 1404 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
زیر نور سرد و نقره‌ای مهتاب، مارکوس فنویک ایستاده بود؛ همچون سایه‌ای که میان دو جهان گیر کرده است. او نه کاملاً زنده بود، نه کاملاً مرده؛ نگهبان گذرگاه ارواحی که در این عمارت پرسه می‌زدند و بر مرز زندگی و مرگ نظارت می‌کرد.چشمانش در تاریکی می‌درخشیدند، نه به‌خاطر نور، بلکه از آتش خاموشی که درونش شعله‌ور بود؛ آتشی که تنها کسانی می‌فهمیدند که در میان ظلمت راه می‌روند.صدای جیغ و فریادها به گوشش می‌رسید، اما مارکوس آرام ایستاده بود، گویی همه‌ی آن‌ها تنها بازیگران صحنه‌ای بودند که او نقش اصلی‌اش را می‌دانست.در دل تاریکی، دستش را آهسته به سمت گردنبندی کهنه در گردن خود برد؛ یادگاری از آن‌چه زمانی بود و آن‌چه اکنون شده بود.
با نگاهی شاعرانه و فلسفی، به مهتاب خیره شد و زمزمه کرد:
_مرگ، فقط پایان نیست. پل عبوری‌ ست که ما را به جهانی دیگر می‌برد؛ جهانی که فقط سایه‌ها در آن آزادند.
گابریلا و الستور را دید که در سکوی پلکان ایستاده‌اند، با لبخندهایی سرد و بی‌رحم. آن‌ها نمی‌دانستند که مارکوس، نگهبان ارواح، در این لحظه‌ها نظاره‌گر بازی آنان است.
قدم برداشت؛ نه برای نجات، بلکه برای تماشای اینکه چگونه تاریکی به بازی‌اش ادامه می‌دهد. اما در دلش، شعله‌ای از قدرت و انتقام می‌درخشید؛ شعله‌ای که تنها مرگ می‌توانست آن را خاموش کند.
در لحظه‌ای که صدای جیغ‌ها در تالار مثل خطی بر گلوی سکوت کشیده می‌شد، و صدای چنگی مرده هنوز از گوشه‌ای دور در پیچ‌وخم عمارت ناله می‌کرد، اتفاقی دیگر رخ داد.
از سمت انتهای سالن، جایی که پرده‌های سنگینِ مخملِ تاریک آویزان بودند، مهی خاکستری رنگ برخاست. نه از جنس همان مه جهنمی که از حضور ویلیام برمی‌خاست؛ این مه، خاموش‌تر بود، خام‌تر. مثل دودی که از استخوانی سوخته بالا می‌کشد.
صدای پاهایی بر سنگفرش‌ها افتاد، آهسته ولی سنگین.
قدم‌هایی که نه برای فرار بود، نه برای شکار.قدم‌هایی که تنها برای شهود برمی‌داشتند.
در میان آن پرده‌ها، مردی، با چشمانی خاکستری و صورتی خالی از رنگ، ظاهر شد. ردایی بلند به تن داشت که سایه‌ها به دورش می‌پیچیدند، انگار تاریکی را با خود می‌کشید.
مارکوس فنویک، بدون این‌که کسی صدایش را بشنود، ایستاد.او نه از ترس آمده بود، نه برای نجات.و آمده بود چون صداهایی که هیچ‌کس نمی‌شنود، او را فراخوانده بودند.نگاهش را به سمت ویلیام سوم چرخاند.پچ‌پچ ارواح اطرافش زمزمه می‌کردند، به زبان‌هایی که سال‌هاست مرده‌اند.
مارکوس سرش را اندکی کج کرد، زمزمه‌ای آرام گفت که تنها ارواح شنیدند:
ــ بیدارش کردی، گابریلا؟ یا فقط پرده رو پایین کشیدی؟
نور شمع‌ها که تا آن لحظه به لرزه افتاده بودند، ناگهان برای چند ثانیه ثابت ماندند.
درست در همان لحظه‌ای که مارکوس قدمی دیگر برداشت.گابریلا، بر پله‌ها ایستاده، برای اولین بار لبخند از لبش پرید.
به الستور نگاه کرد.
ــ اون کیه؟
الستور با اخم، ردای سیاه مارکوس را از پشت پرده‌های مه دنبال کرد.
ــ مشکل.

ویلیام سوم، در میانه‌ی قتل، لحظه‌ای بی‌حرکت ایستاد.نفس نمی‌کشید، اما انگار بوی حضور چیزی را حس کرده بود.
نوری تیره، مثل خونی که برعکس در رگ جریان یابد، بر رگ‌های صورتش دوید.
مارکوس، درست کنار جسد نیمه‌ سوخته‌ ی یکی از قربانی‌ها ایستاد.خم شد.
چیزی در گوش جسد زمزمه کرد، آرام.روحِ آن قربانی، بی‌صدا از بدن جدا شد. نوری آبی، نازک، بی‌صدا از میان تاریکی گذشت.
مارکوس ایستاد.
ــ یکی‌شو آزاد کردم.حالا نوبت توعه، ویلیام.بیا ببین نگهبان ارواح، چطور با سایه حرف می‌زنه.

ویلیام با جیغی جدید، وحشی‌ تر از قبل، سر برگرداند.اما مارکوس، آرام، به سمت راهروی شمالی رفت؛
حتی نگاهش را عقب بیندازد.
و ناگهان دیوارهای شمالی عمارت، که تاکنون خاموش بودند، شروع به لرزیدن کردند.
گویی چیزی پشت آن‌ ها در حال بیدار شدن بود.صدای جیغ ویلیام سوم هنوز در فضای تالار می‌پیچید.
اما مارکوس، بی‌اعتنا، در راهروی شمالی پیش می‌رفت.ردایش، با سایه‌ها یکی شده بود. پاهایش صدایی نداشتند.
او از جنس این عمارت نبود، اما از جنس آن چیزی هم نبود که دیگران از آن ساخته شده بودند.
دیوارهای این راهرو، سنگ‌هایی سبز و نم‌ کشیده داشتند.ردیف پرتره‌هایی با چهره‌های محو و چشمان خالی که دنبال مارکوس می‌چرخیدند.
صدای لرزش سنگ و خاک، از پشت دیوار شنیده می‌شد.
مارکوس ایستاد.
دستش را بلند کرد. انگشتانش را به دیوار کشید.
شبیه ورد خواندن نبود، اما واژه‌ای از دهانش بیرون آمد که با عقل زمینی جور درنمی‌آمد.
سنگ سوم از سمت چپ، لرزید.
و بعد، فرو رفت با صدایی شبیه مکیده شدن نفس یک مرده.
دیوار، به‌آرامی شکاف برداشت.و آن‌سوتر، تالاری مخفی نمایان شد. تاریک، خاموش، و سردتر از قبر.
مرکز آن تالار، جایی که حتی نور مهتاب هم جرئت ورود نداشت، چیزی ایستاده بود.
نه انسان.
نه روح.
نه هیولا.
بلکه «یک حافظه‌ی فراموش‌شده».چیزی که عمارت ویلیام سوم، سال‌ها قبل از تولد ویلیام در خود پنهان کرده بود.
و مارکوس، آن را بیدار کرده بود.پچ‌پچ ارواح، حالا بلندتر شده بود.
ــ نباید
ــ چرا او؟
ــ او فراموش شده بود.
ــ او
مارکوس زمزمه کرد:
ــ ساکت.
و صداها، مثل گردی که در هوا شناور باشد، فرو نشستند. مارکوس قدمی جلو رفت.
نور مهتاب به زحمت از دهانه‌ی ترک دیوار می‌گذشت و بر چیزی افتاد که بیشتر شبیه پیکری سنگی بود. اما چشم‌های آن پیکر، با ورود مارکوس، آهسته باز شدند.
نور نداشتند.
اما یاد داشتند.
و آن یاد، تلخ بود.
سنگین‌تر از مرگ.
مارکوس زیر لب گفت:
ــ منم. مارکوس فنویک. نگهبان بین مرگ و زندگی. تو را فراموش کرده بودند. ولی من نکردم.
موجود، آهسته سرش را بالا گرفت.صدایش، خش‌دار، اما نه‌انسانی بود؛ شبیه فرسایش سنگی که بر آهن خراش بکشد.
ــ تو. مرز را شکستی.
مارکوس سر تکان داد.
ــ مرزها شکسته‌اند. نمایشی در حال اجراست.و تو وقتشه دوباره بازی کنی.
در تالار اصلی، صدای ویلیام سوم قطع شد.یک‌دفعه.بی‌هشدار.
همه‌ی عمارت در سکوتی سنگین فرو رفت؛ سکوتی که حتی جیغ هم جرئت ورودش را نداشت.
گابریلا، روی پله ایستاده بود و لب‌هایش را گزید.
الستور زیر لب گفت:
ــ یه چیزی عوض شده.
و ویلیام سوم، درست همان‌جا که ایستاده بود، لرزید.
پشت سر او، در راهروی شمالی، چیزی بیدار شده بود.
و حالا، صدایی دیگر صدایی که هیچ‌کس سال‌ها نشنیده بود– در گوش عمارت زمزمه کرد:

ــ همه ی ما مردیم ولیکن شما نیز بمیرید.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در 1404/4/10 15:32:15
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»
پاسخ: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1404 16:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: در عمارت اسرارآمیز «سر ویلیام سوم» در هاگزمید، مهمانی بالماسکه‌ای با حضور اصیل‌زاده‌ها و جادوآموزان هاگوارتز برگزار شده است. اما این مهمانی به‌سرعت به کابوسی ماورایی بدل می‌شود: عمارت طلسم شده و امکان استفاده از جادو برای مهمانان غریبه محدود شده است. در فضای تاریک و پرتنش عمارت، هر از چند گاهی همه‌جا به طور مرموزی خاموش می‌شود و با بازگشت نور، یکی از مهمان‌ها ناپدید شده یا جسدی با پیامی رمزآلود بر جای می‌ماند. پیام‌ها، حال و هوای یک نمایش تراژیک را دارند که مهمانان ناخواسته بازیگران آن شده‌اند. با شدت گرفتن وقایع، حاضران برای زنده‌ماندن به‌صورت دو نفره حرکت می‌کنند. با این حال، بی‌نتیجه می‌ماند و جسد بعدی پیدا می‌شود. این‌بار با پیامی تاریک‌تر و نغمه‌ای که قرار است با هر قربانی، پرده‌ای از واقعیت را ببلعد.

در این میان، «گادفری»، «ایزابل»، «آلنیس اورموند» و دیگران با وحشت سعی می‌کنند در فضای خون‌آلود و پرتنش عمارت دوام بیاورند، اما ماجرا زمانی ابعاد تازه‌ای پیدا می‌کند که سر ویلیام سوم، میزبان مهمانی، خود به موجودی نیمه‌مرده و تسخیرشده تبدیل می‌شود و با جیغی فراطبیعی، نمادین و آغازگر قتل‌های بزرگ‌تر، وارد میدان می‌شود. عمارت دچار فروپاشی تدریجی شده و مرز بین نمایش، واقعیت و جهنم ذهنی مهمانان از بین می‌رود. گابریلا و الستور، دو چهره‌ی مرموز که پیش از این در سایه‌ها پنهان بودند، وارد صحنه می‌شوند و مشخص می‌شود که شاید این تراژدی از پیش طراحی شده بوده است. آخرین جمله‌ی ویلیام: «پرده داره فرو می‌افته»، نوید آغاز فصلی سیاه‌تر از این نمایش می‌دهد؛ جایی که نغمه هنوز به پایان نرسیده و سکوت، تنها آغاز آن بوده است.


---------
از میان مه قرمز و بوی غلیظ سوختگی، ویلیام سوم قدم به میدان وحشت گذاشت. قامتش حالا هیچ شباهتی به آن جنتلمن میزبان نداشت؛ گویی جسد متورم یک عروسک خیمه‌شب‌بازی بود که نخ‌هایش را نیرویی ناشناخته از ژرفای دوزخ در دست گرفته بود. هر گامی که بر زمین می‌کوبید، استخوانی می‌شکست، یا بدنی به کناری پرتاب می‌شد. یکی از جادوآموزان فراری که از ترس خود را به پرده‌ای آویخته بود، ناگهان با نگاهی وحشت‌زده معلق ماند و سپس در میانه‌ی هوا پیچ و تاب خورد، دهانش بی‌صدا باز ماند، و مانند عروسکی شکسته به زمین افتاد. چنگ خون‌آلودی که از دل شبح ویلیام برآمده بود، با لحنی از نغمه‌ی جهنم، بندها را می‌برید، گلوها را می‌درید، و پرده‌ی ترس را آرام‌آرام پاره می‌کرد تا حقیقت هولناک آن‌چه در پس این مهمانی نهفته بود، بر همه آشکار شود.

در گوشه‌ای بالاتر، در سکوی شکسته‌ی پلکان مرمری، الستور و گابریلا ایستاده بودند. گابریلا با آن چشم‌های سرد و بی‌انعکاسش، مثل کارگردانی که بازی بازیگرانش را با رضایت تماشا می‌کند، گاهی زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد؛ شاید شعر، شاید دستورالعملی برای مرگ‌های بعدی. الستور با لبخندی محو، چوبدستی‌اش را در دست چرخاند، اما آن را به کار نگرفت؛ گویی او هم، مثل گابریلا، آمده بود فقط نمایش را تماشا کند. شعله‌هایی که از زمین برخاسته بودند، تصاویر قربانیانی را که در میانه‌ی جیغ و دود جان می‌دادند، بر دیوارها نقش می‌زدند، مثل نقاشی‌هایی زنده از دوزخی که لبخند به لب داشت.

در سوی دیگر سالن، پشت نیمکت‌هایی از چوب آبنوس که روزگاری در مراسمات اشرافی مهمانان را به خود می‌بالیدند، حالا هفت تن از ریونکلاوی‌ها در سکوت و لرز پنهان شده بودند. آلنیس، سیبل، بردلی، مورگانا لی‌فای، جوزفین مونتگومری، آیلین پرینس و حتی وینکی، الف خانه‌ی وفادار، در تاریکی فرو رفته بودند، به این امید که خود را از دید سایه‌ی ویلیام پنهان کنند. گرد و غبارِ بی‌حرکت روی پارچه‌های سنگین مبلمان، حالا تنها سپر میان آن‌ها و چنگال مرگ شده بود. سیبل، با چشمان بسته، در خود فرو رفته بود؛ نه برای پیش‌گویی، بلکه برای گریز از حقیقتی که حالا حتی زمان هم نمی‌توانست آن را پیش‌گویی کند. بردلی نفسش را در سینه حبس کرده بود، مورگانا وردی آماده بر لب داشت، ولی جرئت نداشت حتی چوبدستی‌اش را بلند کند. همه می‌دانستند این دشمن از جنسی نیست که با جادوهای مدرسه‌ای مهار شود.

در سکوتِ آن گوشه‌ی تاریک، آلنیس با نگاهی دوخته به نورهای جهنمیِ صحنه‌ی مقابل، آهسته سرش را به سمت شانه‌اش چرخاند؛ جایی که لوسی، موجود کوچک و جهنمی‌اش، پنهان شده بود. زمزمه‌ای لرزان و آرام از لب‌هایش بیرون آمد، نه آن‌قدر بلند که دیگران بشنوند.
- فکر می‌کنم اون دوتا (الستور و گابریلا) یه چیزی رو با خودشون آوردن... یه موجودی از جهنم، فقط برای تفریح. فقط برای اینکه ببینن بقیه چطوری از ترس می‌میرن. اونا این مهمونی رو برای سرگرمی خودشون به سلاخی کشوندن، لوسی... و ما هنوز وسط نمایششون گیر افتادیم.

و آن‌سوی سالن، صدای نغمه هنوز ادامه داشت...

افرادی که لایک کردند

همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.