× پست پایانی ×- اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد!
این را گابریلا بر زبان رانده بود که هنوز در گوشهای بالاتر، در سکوی شکستهی پلکان مرمری در کنار الستور ایستاده بود. اما این پایان سخنش نبود.
- دیگه داره حوصلهسربر میشه. اون موجود فکر کرده میتونه همینطوری وارد بشه و سرگرمی ما رو بدزده؟
الستور نگاه موشکافانهای به حاضران در سالن پایین میاندازد. به نظر میآمد موجود، هراسی که پیشتر در دل همگان بود را دو برابر کرده بود.
- فعلا که به نظر میاد داره موفق میشه! بزودی همه چیو به اسم خودش تموم میکنه.
- پس منتظر چی هستیم؟
الستور اینبار برمیگردد و به گابریلا مینگرد. از چهرهاش کاملا مشخص بود با لحنی چنان مطمئن این جمله را بر زبان رانده است که گویی واقعا به دنبال پایان این ماجراست. البته حق هم داشت، به اندازهی کافی از ترس و وحشتی که به راه انداخته بودند سرگرم شده بودند و شاید اگر بیش از این ادامه میدادند، دیگر از دهن میافتاد. بالاخره هرچیزی تا جایی جذابیت اولیهاش را دارد.
الستور در پاسخ لبخند همیشگیاش را گشادهتر میکند.
- بیا یه درس حسابی به این موجود بدیم تا دیگه تصمیم نگیره مزاحم نمایش ما بشه.
گابریلا سری به نشانهی موافقت تکان میدهد و هر کدام به دو سوی مخالف عمارت به حرکت در میآیند. جایی که از ارواح جهنمی کمک گرفته بودند تا امکان اجرای هرگونه جادو در این عمارت باستانی را ناممکن کنند. اما حالا زمان آن بود تا جادویی که در رگهای حاضران قرار داشت دوباره قادر به خروج از طریق چوبدستیهایشان شود. آنوقت بود که موجود دیگر آنطور که فکر میکرد شکستناپذیر نمیماند و تعداد زیادی جادوگر و ساحره در مقابل خود میدید که قصد مقابله با او را داشتند.
طولی نمیکشد که صدای فریاد ایزابل به هوا برمیخیزد.
- جادو... جادومون برگشته!
همین فریاد کافی بود تا ناگهان ترسی که در وجود یکایک حضار ریشه کرده و در طول شب توانسته بود به درختی تنومند تبدیل شود، شروع به هرس شدن کند و امیدی در دلهایشان شکل بگیرد. آنها دوستان زیادی را از دست داده بودند. هنوز نشانههایش در جایجای عمارت قابل رویت بود. اما حالا که دوباره قدرتشان بازگشته بود، دیگر آن موقعیت پیشین که بیدفاع رها شده بودند را نداشتند. حالا میتوانستند از خود دفاع کنند و دشمنی که مسبب این اوضاع بود را تنبیه کرده و سر جای خود بنشانند.
و در این لحظه تنها موجود بیگانهای که در جمعشان حضور داشت و میتوانست دشمن پنداشته شود، همان موجود هراسانگیز بود که با غرور جلویشان ایستاده بود. غروری که با دیدن هزاران چوبدستی که به سمتش نشانه گرفته شده بودند، در حال شکسته شدن بود. درست است که او میخواست بازی جدید خودش را به راه بیندازد، اما حقیقت این بود که هدف نهایی او این بود که بازیکنان بازی پیشین را که مسبب این وقایع بودند سرجایشان بنشاند. بازیکنانی به نام الستور و گابریلا که حالا از بازیشان سیراب شده بودند و دیگر در آنجا حضور نداشتند. این موجود حتی فرصت نکرده بود تا بازیاش را آغاز کند و حالا در چشم همگان تبدیل به عامل رخ دادن آن شده بود.
در یک چشم بر هم زدن طلسمهای رنگارنگ است که به سویش نشانهگیری میشود. موجود قویتر از آن بود که با این طلسمها از پا در آید، اما خوب میدانست که دیگر جایی در آنجا ندارد. نه افرادی که به خاطرشان به آنجا آمده بود حضور داشتند و نه افراد مقابلش همان جادوگران و ساحرگان بیدفاع قبلی بودند.
بنابراین موجود فریاد هولناکی میزند که باعث میشود موج عظیمی از وجودش خارج شده و همگان را در برگیرد. موجی که باعث میشود برای مدتی همه قادر به شلیک دوبارهی طلسمهایشان نباشند. اما دیگر نیازی به این کار هم نبود، چرا که به محض فروکش کردن موج برخاسته از خشم موجود، دیگر خبری از حضورش در آنجا نبود.
افراد حاضر در عمارت برای دقایقی تنها در سکوت به یکدیگر و اطراف خیره میمانند. باورشان نمیشود این شب تیره و تاریک با آن همه قربانی که برجای گذاشته بود بالاخره پایان یافته باشد. آنها منتظر بودند. منتظر تا دوباره روشنایی از عمارت برچیده شود و با تسلط مجدد تاریکی، صدای جیغی از گوشهای برخیزد و قربانی دیگری بر جای بگذارد. اما دقایق خود را به دیگری میدهند و هیچ نوری سوسویی به نشانهی تضعیف شدن از خود نشان نمیدهد، چه رسد به آن که خاموش شود.
واقعا پایان یافته بود.
بله، آن شب شوم بالاخره پایان یافته بود. بازماندگان با چهرههایی آشفته و غمگین به آغوش یکدیگر پناه میبرند. افراد زیادی از دست رفته بودند، اما بازماندگان میدانستند که به خاطر از دسترفتگان هم که شده باید به زندگی خود ادامه دهند...
× پایان سوژه ×