جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1404 02:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لایه پنجم

قسمت دوم

**«شکاف در سنگ»**

قسمت اول

نقل قول:
«من به آینده ایمان ندارم. آینده چیزی‌ست که تسلیمش نمی‌شوی؛ آن را به بند می‌کشی.»
— سالازار اسلیترین


سنگ‌ها را می‌شد فریب داد. می‌شد در قلب دیوارهای سرد قلعه طلسمی پیچید تا قرن‌ها سکوت کنند و دهان باز نکنند. می‌شد مارهایی تربیت کرد که زبان راز را بفهمند و هیچ‌گاه آن را بازگو نکنند. می‌شد حقیقت را لابه‌لای شکوه و سایه دفن کرد، تا هیچ‌کس، هیچ‌گاه، نتواند از میان آن‌ها عبور کند.

اما ذهن؟
ذهن... حتی ذهن او هم، شکاف برمی‌داشت. و شب، زمانی‌ست که همه‌ی سنگ‌ها، حتی مقدس‌ترین‌شان، شروع به زمزمه می‌کنند.

این شب خاص، از دیگر شب‌ها متفاوت بود. هوا نه سرد بود و نه گرم. انگار در آستانه‌ی دگردیسی ایستاده بود. در تالار میراثی، جایی دور از چشم مرگخواران و حتی لرد سیاه، سالازار نشسته بود. ردایش سنگین‌تر از همیشه بود و نگاهش به نقطه‌ای در ناکجا دوخته شده بود. سوسوی مشعل‌ها کم‌رمق‌تر بود. مارهایی که همیشه در سکوت، در سایه می‌خزیدند، امشب پیداتر بودند. و... چیزی در سنگ‌ها حرکت می‌کرد.

نه، نه یک موجود زنده. نه دشمن، نه دوست.. بلکه یک حضور. چیزی بی‌نام، بی‌صورت، بی‌صدا... اما زنده.

او بلند شد. قدم‌زنان به سوی تالار درونی رفت، جایی که تنها خودش می‌توانست وارد شود. سقفش پر از نوشته‌های مارگونه بود، دیوارهایش از سنگ‌های نفرین‌شده‌ی شرقی، و کفش... کفش هایی از استخوان‌هایی که هیچ‌گاه نام نداشتند.

در میانه‌ی تالار، آینه‌ای قرار داشت. نه از جنس نقره و نه از شیشه. بلکه چیزی شبیه به سطح یک دریاچه‌ی بی‌نور. آرام، ولی بیدار.

سالازار به آن نزدیک شد. انگشتانش که حامل خطوط طلسمی قدیمی بودند، به سطح آینه خوردند. و آن لحظه، همه‌چیز آغاز شد آینه نفس کشید. آهسته... مثل گلویی که بعد از قرن‌ها دهان باز کرده باشد.

تصویر اول، خودش بود. اما نه سالازار امروز. نه آن اسلیترین، پادشاه شعله‌پوش جهنم. بلکه نوجوانی بود با چشمانی پر از سوال و لبانی خشک از تشنگی دانستن. در نگاهش بذر ترس کاشته نشده بود... هنوز نه.

کنار او، روونا ایستاده بود. کتابی در دست، نگاهی سردتر از یخ. در پس‌زمینه، گودریک و هلگا، گویی یک قاب از خاطره‌های تبعید شده.

- تو آنی نیستی که نشان می‌دهی.
ـ من فراتر از تصویرم هستم.
ـ یا شاید، فقط یک تصویر هستی.

صدای آینه زنانه بود. یا شاید شبیه به صدای زنی که در زمان گم شده بود. سالازار پلک زد. اما آینه پلک نزد. حقیقت پلک نمی‌زند. ناگهان، تصویر فروپاشید. و تالار، تغییر کرد.

او دیگر در آنجا نبود. خودش را در جایی میان زمان و واقعیت یافت. میان خطوط یک پیشگویی. نه خواب بود و نه بیداری. بلکه چیزی بود میان این دو: یک نفوذ. و حالا، آن صدا را بهتر می‌شناخت.

سیبل تریلانی.

نه زنی که می‌دیدند، بلکه زنی که می‌دید.

صدا، آرام در گوشش خزید:
ـ تو زنده نیستی، سالازار. تو ادامه داده شده‌ای.
ـ من هرگز از بین نرفتم.
ـ اما تو هرگز بازنگشتی.

او چیزی نگفت. چون حقیقت، گفتن نمی‌خواهد. فرو رفتن می‌خواهد. سکوتی سنگین فضای ذهنش را پر کرد. حافظه‌ها بیدار شدند. نه حافظه‌هایی از حوادث، بلکه از احساس‌ها؛ شرم، خیانت، طمع و انزوا.

صدای سیبل دوباره پیچید:
ـ تو از خودت بریدی. مار را جدا کردی. حقیقت را در سیاه‌چاله‌ها دفن کردی. اما حالا... آن مار برگشته.
ـ آن مار من بودم.
ـ و حالا علیه خودت ایستاده‌ای.

ناگهان تالار به رنگ قرمز درآمد. اما نه سرخ مرگ و نه سرخ خون. سرخِ شعور. آن رنگی که تنها وقتی دیده می‌شود که تو از تمام پرده‌های ذهن گذشته باشی.

مارها از دیوارها پایین آمدند. همه‌ی مارهایی که او روزی آموزش داده بود، یا خوابانده بود، یا طلسم کرده بود. حالا، بدون فرمان. و در میان آن‌ها، مار اعظم... او، مار نخستین، نماد دانش و نفرین، موجودی فراتر از زبان پارسل.

مار، به زبان ناشناخته گفت:
ـ تو، آخرین رازت را پنهان کرده‌ای، سالازار. اما من، آن را یافته‌ام.
ـ نه!

سالازار فریاد زد.
- نه...

اما در آن لحظه، چیزی در ذهنش شکست. شکاف، بازتر شد. و از آن، نه خون، بلکه نور تیره بیرون زد.

تصاویری در ذهنش منفجر شد: لحظه‌ای که مارها را طلسم کرد، روونایی که با سردی نگاه کرد، خنده‌ی گودریک وقتی او قلعه را ترک کرد، جام هلگا که هرگز به او تعارف نشد...

و صدای سیبل، این بار با لحنی پیش‌گویانه:
ـ حالا می‌فهمی، سالازار. تو سنگی ساختی که خودش را خرد خواهد کرد.

چشمانش، سرخ نبود. خالی شده بود. نه از نور، نه از ظلمت... از هویت. و مار اعظم به دورش پیچید. نه برای کشتن بلکه برای تملک. سالازار اسلیترین، مغلوب نشده بود. او، بازنوشته شده بود.

و آینه، آخرین تصویر را نشان داد. سیبل، ایستاده در دوردست، با ردایی که در باد نمی‌لرزید. چشم‌هایی که نه از این دنیا، که از میان تاریکی‌ها می‌آمدند.

او زمزمه کرد:
ـ شکاف گشوده شده. بعدی، لرد است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 خرداد 1404 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
-"آیینه آیینه تو این خونه کی از همه خوشتیپ تره؟" مردک هر روز میاد رو به روم وایمیسته و این سؤال رو میپرسه. د خب مگه مادر خونده ی سفید برفی ای چیزی ای که بگم خوشگل فقط خودت، دلبر؟ اعتماد به سقفم حدی داره خب.

آیینه ی جادویی در حالی که سری به نشانه تاسف تکان داد آهی کشید. لحظاتی بعد مروپ از راه رسید.
- آیینه ی مامان امروز چند ساعت شوهر مامان اینجا بود؟ جملات انگیزشی امروزش چی بود؟ تصویر خفنی که امروز ازش ثبت کردی رو نشونم میدی؟

آیینه سعی کرد خونسردی اش را حفظ کند و با آرامش جواب دهد.
-...ببین فقط محض کنجکاوی و ارائه خدمات بهتر میپرسم تا چه حد خفن؟
- خودت میدونی دیگه آیینه ی مامان!

مروپ درحالیکه سرخ و سفید شد دوباره به آیینه نگاه کرد و آیینه هم انگشت شست نداشته اش را، به نشانه تایید نشان داد.
- فقط من یه چیزی رو درک نمیکنم، شوهرت که کنارته، دیگه این همه هر روز میای تصاویرشو ببینی که چی؟

مروپ درحالیکه ماهیتابه را به نشانه تهدید از ناکجا آباد ظاهر کرد و رو به آیینه گرفت، اخمی کرد.
- آینه مامان دیگه داری تو زندگی خصوصی مامان زیادی فضولی میکنی بده تصاویرو بزنیم تو رگ بریم. اصلا از کی تاحالا آیینه ها هم به درک رسیدن که تو دومیش باشی.

آیینه که عادت کرده بود مورد تهدید و ظلم این خانواده قرار بگیرد تصاویر را تحویل داد. مروپ تپ تپ روی قاب آینه زد‌ تا بابت کار امروزش تشکر کند.
- آفرین حالا شد! کارت خوب بود.

سپس از در خارج شد از در دیگر دلفی وارد شد‌. از همان لبخند ملیح روی صورتش معلوم بود باز میخواست در باره خواستگار هایش چند ساعت با او حرف بزند و مشورت بگیرد. آیینه که دیگر به جانش لبش رسیده بود شروع به ناله و فریاد کرد.

- باور کنید آدم نیستم ولی خسته میشم بسه دیگه! کار و زندگی ندارید خانوادگی بیست چهار ساعته هفته میاین یا مشاوره میگیرین یا فاز انگیزشی باهام میگیرین یا ازم به عنوان ابزار جاسوسی خانوادتون استفاده میکنید؟

دلفی توجهی به غر غر های آیینه نکرد و شروع به تعریف اتفاقات روزش کرد. تمام مدت تاشب آیینه فقط میتوانست گوش دهد و سر تکان دهد و سبزی های نداشته اش را با دلفی پاک کند. بعد از رفتن دلفی آیینه به کنج خلوت خود رفت به گوشه ای تا مدت ها زل زد. آهی عمیق سر داد. دیگر تحمل این حجم از فشار و زور گویی را نداشت. این خانواده بیش حد از از او، یک آیینه ی ناچیز، توقع داشتند.


و اینگونه بود این آیینه هم مانند سایرین از شدت اندوه نادیده گرفته شدن، اقدام به خود شکستن کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 07:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- من همیشه گفتم خدمت‌تون که این بازی روی من نظر داره. اصلا برا همینه هی هم‌تیمی‌های نوب سگ بهمون می‌ندازه تا بیشتر باهاش بازی کنیم و اینطوری بیشتر از حضور پر شکوه نوه دلرباتون برخوردار بشه.

راستشو بخواین حق با دلفی بود. من واقعا روش نظر داشتم... البته بیشتر روی زمانش! بخوام رک بگم یکمم روی اعصابش! من یه ناخن خشک بیچاره‌م که اون سه تا، صد ساله دارن باهام بازی می‌کنن ولی من تف اسکین تو دست‌شون نمی‌ندازم و مدام اسکیل‌هاشونو زیر سوال می‌برم.

- داره میاد... داره میاد... داره میاد... اولتم رو عرض میکنم نوه مامان‌بزرگ!
- خوبه مامان بزرگ گلم. پس استراتژی‌مون این شد... من مارکسمن که جونم به یه ماچ بنده میرم جلو و قر میدم برا انمی حریف، وقتی از شدت جذابیتم اومد حمله کنه بهم، شما و پدر بزرگ بیاین ساپورتم کنین. حله؟
- صد در صد نوه گردویی مامان‌بزرگ.
- اصلا غمت نباشه تا پدربزرگ تامت رو داری دلفی جون. خودم یه تنه میام با این رخ عقابم هر پنج‌تاشونو قلع و قمع می‌کنم برات!

نقشه‌هاشون خیلی تاثیرگذار به نظر می‌رسید ولی همون‌طور که گفتم به عنوان یه بازی موبایل هیچ علاقه‌‌ای نداشتم که اجازه بدم یه آب خوش از گلوشون پایین بره پس در اقدامی ناجوانمردانه یک تیم پنج نفره از هیرو‌های آموزش دیده در سخت‌ترین شرایط قطب شمال با تعلیمات استاد بروسلی، تسلیحات ارتش نازی و تمهیدات هخامنشیان رو در مقابل‌شون قرار دادم تا به حول و قوه الهی دهن‌شونو آسفالت کنم!

- آهای... کمک! یکی به دادم برسه! پنج نفر گولاخ ریختن سرم دارن با پتک، شمشیر، گلوله، سر نیزه و یویو با خاندانم وصلت می‌کنن! پس کجا موندین شما دوتا؟!

سوال دلفی سوال خوبی بود... جواب خوبی هم داشت. در واقع جوابشو همون لحظه‌ توی چمن‌های اون طرف مپم می‌دیدم. جایی پنهون از نظر‌های نامحرم که بهترین جا برای خلوت زوج ابدی مروپ و تام بود. زوجی که حتی در بازی موبایلی هم نمی‌تونستن از ابراز عشق و ارادت به همدیگه خودداری کنن.

- قیمت لبات چند خانومی؟ بگو که گلد‌های بازیمو بریزم به پات جیگر... همون گلدایی که عین جن‌های بانک گرینگوتز جمع کردم و خساستم نمی‌ذاره خرج‌شون کنم رو میگم!
- اوه تامی مامان... جدیدا چقدر مهربون شدی عشقم! مامان که اصلا راضی به زحمتت نیست. شوهر مامان همین که سایه‌ش بالای سر مامان باشه کافیه.

وقتی صدای پاره شدن اعضا و جوارح دلفی به هزاران تیکه مساوی و غیر مساوی در صدای نوک‌گیری این دو کفتر عاشق محو می‌شد، می‌دونستم که از این دست بردی برای اینا در نمیاد و کاملا به هدف مبارکم رسیدم.

- خب دیگه الان بیست و چهار ساعته که داریم بازی می‌کنیم عشقولیا. وقتشه دیگه بعد آخرین دست بریم پی‌ کار و زندگی‌مون.
- دقیقا، بعد یه دست دیگه میریم پس. مامان مطمئنه این دست دیگه برنده‌ایم.
- برو بریم که حاجی‌تون هواتونو داره.

و این چرخه "یه دست دیگه" اونقدر ادامه داشت و ادامه داشت تا اینکه من، موهای اون سه تا رو رنگ دندوناشون کردم ولی همچنین می‌دونم که من براشون خنده‌دار ترین لحظاتو در کنار هم خلق کردم و همینه که اونارو حتی با وجود پینگ ۳۰۰ تایی ازم سیر نمی‌کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1404 22:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نور خورشید از لای پرده به داخل تابید و چهره‌ی یک غبار خنگ را که با خوشحال در هوا دور خودش می‌چرخید و فکر می‌کرد کاش یکی عروس بشه چون دوست داشت «عروس چقدر قشنگه ایشالا مبارکش باد» را بخواند، روشن کرد. غبار هنوز در فکر این بود که باید آرزو کند چه کسی عروس شود (قطعا آرزو نمی‌کرد تا دلفی عروس شود چون بعید بود دلفی بگذارد در عروسی‌ش چیزی به غیر از آهنگ ملویی پخش شود که تیلور سوییفت فقط برای او خوانده است) که یک دفعه در پذیرایی باز شد و لرد ولدمورت درحالی‌که ردایش به شدت پشتش تاب می‌خورد (بله دقیقا مثل اسنیپ) وارد سالن پذیرایی شد.

- ووووش!

شاید این را ندانید ولی غبارها در اثر کوچکترین نسیم صدبار دور خودشان می‌چرخند و به این ور و آن ور پرتاب می‌شوند و این «ووووش» صدایی بود که وقتی غبار به خاطر ردای ابریشیمین لردولدمورت تا اینقدری دیوار رفت (نویسنده انگشت شصت و اشاره‌ش را به هم نزدیک می‌کند و تقریبا آن‌ها را روی هم می‌گذارد) از خودش درآورد. حالا اینکه چرا غبار این صدا را درآورد دلیلش فقط این بود که می‌خواست صحنه را سینماتیک نشان دهد وگرنه تکان خوردن به خاطر حرکت دیگران یک بخش عادی از روز یک غبار به حساب می‌رفت.

وقتی غبار کمی آرام گرفت و توانست حواسش را جمع کند تا بفهمد در اطراف چه خبر است، صدای خشمگین لردولدمورت را شنید. غبار چشم‌هایش را چرخاند و زیر لب با لهجه‌ی بریتیش گفت:«Great... just another ordinary day».

- یاران ما ناپدید شده‌اند! چرا هیچ‌کس به کارها و فعالیت‌هایش نمی‌رسد؟

غبار این بار دست‌ به سینه شد و سرش را تکان داد: «Peut-être que leur vie ici n’est plus amusante». خب شاید غبار ما خنگ نبود چون بالاخره تسلط داشتن به سه زبان زنده‌ي دنیا چنان کار ساده‌ای نبود.

یادتان هست که گفتیم غبارها با نسیم‌های کوچک از این سو به آن سو پرتاب می‌شوند؟ در طی یکی از این پرتاب‌ها، غبار مدتی را در اتاق دوریا گذرانده بود و آن‌جا بود که توانسته بود زبان‌های انگلیسی و فرانسوی را هم یاد بگیرد. غبار به خیلی چیزها تسلط داشت! حتی زبان باستانی را از مدتی که در اتاق سالازار اسلیترین گذرانده بود یادگرفته بود یا زبان مارها را از هم‌نشینی‌ش با لردولدمورت فرا گرفته بود. او حتی زبان رابستن لسترنج فضایی را هم آموخته بود.

لرد ولدمورت همچنان در پس‌زمینه فریاد می‌کشید که یکهو بادی زد و پنجره را باز کرد. طوفان شدیدی در گرفت و غبار با سرعت به اطراف پرتاب شد. با باز شدن پنجره و درگرفتن طوفان، مامان مروپ یکهو سر و کله‌اش پیدا شد.

- شفتالوی مامان! پنجره رو ببند باد میاد سینه پهلو می‌کنی ها!

لردولدمورت با شنیدن صدای مادرش بلافاصله پنجره را بست اما درست در اخرین لحظه که مصادف بود با همان لحظه‌ای که لرد تاریکی می‌خواست خودش را برای مادرش لوس کند، باد شدیدی آمد و غبار از بغل گوش مروپ به داخل راهرو پرتاب شد. مروپ در را بست و غبار در راهروی تاریک تنها ماند. غبار با خودش فکر کرد که کاش می‌شد اول ببیند لرد ولدمورت چطور خودش را لوس می‌کند و بعد در راهرو گیر می‌افتاد اما کاری بود که شده بود. حالا باید اینقدر اینجا منتظر می‌ماند تا کسی دری را باز می‌کرد و تکانی می‌خورد تا غبار از راهرو به جای دیگری منتقل شود. غبار ظرف میوه را در دستان مروپ دیده بود و می‌دانست بعید است به این زودی‌ها دست از سر پسرش بردارد و از اتاق خارج شود پس همانجا منتظر ماند. همینطور منتظر بود که یکدفعه ترس تمام وجودش را گرفت. اگر واقعا لرد ولدمورت راست می‌گفت و مرگخواران فعالیتی نداشتند چه؟ این به این معنا بود که او به زودی روس سطحی می‌نشست و می‌مرد! هرچه باشد «ما زنده به آنیم که آرام نگیریم/موجیم که آسودگی ما عدم ماست». آیا واقعا سرنوشت غبار اینجا تمام می‌شد؟ آیا مرگ در انتظارش نشسته بود؟ غبار آرام آرام به سمت زمین حرکت می‌کرد... غبار داشت... می‌مرد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1404 05:17
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
قلوپ.... قلوپ.... قلوپ.... قلوپ.... قلوپ...

آه ای کاش در این قصر بزرگ، بزرگ‌مردی درشت‌هیکل و جاودانه عرضه‌اش را داشت این شیر آب کثافت‌زده را تعمیر کند. هی می‌ریزد داخل من چک و چک. تا این حد خفت و خواری شایسته‌ی من نبود.

قلوپ... قلوپ... قلوپ... قلوپ...

از صبح تا به این ساعت که شاید دیگر غروب شده باشد با این مصیبت درگیرم.

غییییییژژژژژژ

در سنگین و آهنی اتاق 1 متر در 1 متر تاریک با خشن‌ترین صدای ممکن باز می‌شود و لحظاتی مرا از شر چکاچک قطرات بی‌امان آب شیر که از شیر آب در من فرو می‌رود نجات می‌دهد.

اوه این بار خود لرد آمده تنی بیاساید. بنشین بر سنگ ای لرد بزرگوار. بنشین و دمی در خلوت خیس و ناب، گرچه بدبو و خراب، این اتاقک جذاب بیاسای و اندیشه کن.

لرد بی‌نهایت خشمگین و ناراحت به نظر می‌رسد. بیشتر اوقات خشمگین و ناراحتش را دیده‌ام اما امروز انگار جور دیگری است. حتماً باز هم یکی از آن مرگخوارهای خون‌شورِ خودنشور دسته‌گلی به آب داده. من که اینجا از عمق ذات همه‌شان خبر دارم. آن لوسیوس مالفوی از همه‌شان کثافت‌تر است. تا به حال دستش را هم به من نزده. همیشه می‌آید، کارش را می‌کند، با همان دستان کثیف چوبدصتی می‌چرخاند و می‌رود. پسر زیبارویش هم دست کمی از خودش ندارد. ذات کثیفش از همان جایی که من می‌بینم همیشه معلوم است. آن یکی مرگخوارش را که دیگر نگویم. صد رحمت به جنگل‌های آمازون.

لرد رداهای چندلایه‌اش را بالا و پایین می‌کند تا اتفاقی که منتظرش بودم رقم بخورد. با طیب خاطر می‌نشیند و با چشم‌های بسته کارش را شروع می‌کند. اندیشه. ای بهترین لرد سیاه. ای تمیزترینشان. برق می‌زند آن کله‌ات. برق می‌زند آن کله‌ات. تو هیچ‌وقت من را نادیده نمی‌گیری. تو همیشه... چرا پس کارت خوب پیش نمی‌رود ای لرد. نبینم روزگار سختی و با یک مَن عسل نتوان خوردنت را! چرا اینقدر ... زور بزن ای لرد، زور بزن و خود را از این غم رها کن.

آری، تا لرد کارش را بکند، سعی می‌کنم تمرکزم را خرج بیرون از اینجا و خاطراتم کنم. من لردها و جادوگران ابرقدرت زیادی به عمر خود دیده‌ام. بیشتر سال‌های عمرم را به مرلین خدمت کردم. حقا که او هم خیلی تمیز بود. همیشه در سفر بود و همه جا من را با خود می‌برد. تمیز بود و درخشان. درخشان بود و تمیز. تا اینکه روزی قِل خوردم و سر از این قصر شوم درآوردم. لرد جدید هم کم از مرلین ندارد در درخشان بودن و تمیزی. حتی یک بار یادم می‌آید چشمم به شکمش افتاد. صاف و درخشان و تمیز با نافی که مشخص بود نور سرخرنگ جادو قبلاً در آن رخنه داشته و حالا از گزند روزگار در امان می‌ماند. این راز را تنها من می‌دانم و من دیده‌ام و من فهمیده‌ام. مرکز صقل اوست آن لامصب سوراخی که سوراخ نیست. منبع جادوی سیاه اوست.

لرد چشم‌های سرخش را باز کرد. بالاخره از فشار رهایی یافته بود. ذهنش کاملاً باز شده بود و نقشه‌های شومی در آن می‌چرخید. با خود زمزمه می‌کرد.

- مرگخوارهای لایق رو از بی‌لیاقت‌ها جدا می‌کنم. بی‌لیاقت‌ها رو به عذابی دچار می‌کنم که بیا و ببین.

دوباره آن لبخند لِجِند را گوشه‌ی لبش می‌بینم. خیالم راحت می‌شود. من را برمی‌دارد و می‌شوید و می‌ساید و می‌نالد و می‌بالد به این روزگاری که هنوز لذت‌های دنیوی آن به جادو غلبه دارد و باز هم مرا پر می‌کند و می‌شوید و می‌ساید و صدای تمیزی آن کل راهروی طبقه‌ی نمی‌دانم چندم قصر را پر می‌کند و می‌کشد بالا و من را زیر شیر آبی که آب در من می‌ریزد رها می‌کند و می‌رود تا به نقشه‌های جدیدی که برای مرگخوارها کشیده است برسد.

آری او لرد من است و لرد تمیز من است و لرد تمیز من می‌رود تا مرگخواران را ادب کند و به راه آورد.

دوباره غیییژژژژژژ

در بسته می‌شود و از آن به بعد همه‌چیز دوباره تکراریست.

قلوپ.... قلوپ.... قلوپ....


گلرت لپ گلی!
بعدا معذب بودنمان را جبران میکنیم. باور کن!
ما سخت انتقام میگیریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/11 19:13:35
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: شنبه 10 خرداد 1404 01:03
نمایش جزئیات
آفلاین
### روزی در خانه ریدل‌ها از دیدگاه ترک دیوار

من، ترک دیوار، در گوشه‌ای از این خانه تاریک و مرموز نشسته‌ام. روزها و شب‌ها در اینجا به آرامی می‌گذرد و من همیشه در حال تماشای زندگی مرگخواران و رازهای تاریک این مکان هستم. من تنها یک ترک دیوار هستم، اما می‌توانم همه چیز را ببینم و بشنوم.

امروز صبح، صدای خروپف‌های مروپ ریدل به گوش می‌رسد. او در خواب عمیق فرو رفته و هیچ‌کس نمی‌تواند او را بیدار کند. من از اینجا می‌توانم ببینم که لرد ولدمورت با چهره‌ای خشمگین وارد اتاق می‌شود. او به سمت مروپ می‌رود و با صدای بلندی می‌گوید:

- مروپ! بیدار شو! وقت آن است که به من خدمت کنی!

مروپ با چشمان خواب‌آلودش به او نگاه می‌کند و با صدای خسته‌ای می‌گوید:

- آقا، هنوز صبح است... می‌توانم کمی دیگر بخوابم؟

لرد ولدمورت با عصبانیت به دیوار ضربه می‌زند و می‌گوید:

- خوابیدن در این زمان برای تو مناسب نیست! تو باید برای من غذا آماده کنی!

من، ترک دیوار، از این صحنه لذت می‌برم. چقدر جالب است که لرد ولدمورت، که همه از او می‌ترسند، باید به مروپ فرمان دهد. اما در دل من، حسرت و اندوهی عمیق وجود دارد. من همیشه در انتظار توجه و محبت هستم، اما هیچ‌کس به من اهمیت نمی‌دهد.

بلاتریکس لسترنج با صدای بلندی وارد می‌شود و می‌گوید:

- مروپ! چرا اینقدر دیر کردی؟ من نمی‌خواهم صبحانه‌ام سرد شود!

مروپ با چهره‌ای خسته به او نگاه می‌کند و می‌گوید:

- من تمام تلاشم را می‌کنم، بلاتریکس! فقط کمی صبر کن.

بلاتریکس با نارضایتی به سمت من نگاه می‌کند و می‌گوید:

- تو هم که فقط یک ترک دیواری! چه کار می‌توانی بکنی؟

این کلمات مانند خنجری به قلبم فرو می‌رود. من، ترک دیوار، هیچ‌گاه نمی‌توانم به این توهین‌ها پاسخ دهم. فقط می‌توانم به تماشای این درام ادامه دهم و در دل خود غم و اندوه را حس کنم.

صبحانه آماده می‌شود و همه دور میز جمع می‌شوند. لرد ولدمورت با چهره‌ای جدی به همه نگاه می‌کند و می‌گوید:

- امروز روز مهمی است. ما باید برای برنامه‌های بزرگ‌تری آماده شویم.

مروپ به آرامی صبحانه را سرو می‌کند و من می‌توانم بوی نان تازه و تخم‌مرغ سرخ‌کرده را حس کنم. اما در این میان، بلاتریکس با نارضایتی به مروپ نگاه می‌کند و می‌گوید:

- تو باید بیشتر تلاش کنی! این غذا باید بهتر از این باشد!

مروپ با چهره‌ای خسته و ناامید به او نگاه می‌کند و می‌گوید:

- من تمام تلاشم را می‌کنم، بلاتریکس. فقط به من فرصت بده.

در این لحظه، من به یاد روزهای گذشته می‌افتم. روزهایی که مروپ با عشق و محبت به همه خدمت می‌کرد و همه او را دوست داشتند. اما حالا، در این خانه تاریک و سرد، او به یک خدمتکار تبدیل شده است. من، ترک دیوار، همیشه شاهد این تغییرات بوده‌ام و نمی‌توانم از این وضعیت ناراحت نشوم.

بعد از صبحانه، لرد ولدمورت به اتاق نشیمن می‌رود و به بلاتریکس می‌گوید:

- ما باید به دنبال قدرت بیشتری باشیم. این تنها راهی است که می‌توانیم بر دنیا تسلط پیدا کنیم.

بلاتریکس با چشمان درخشان به او نگاه می‌کند و می‌گوید:

- بله، آقا! من همیشه آماده‌ام تا به شما کمک کنم.

در این لحظه، من به مروپ نگاه می‌کنم. او در گوشه‌ای نشسته و به آرامی اشک‌هایش را پاک می‌کند. من می‌دانم که او در دلش چه می‌گذرد. او همیشه در جستجوی محبت و توجه بوده است، اما در این خانه تاریک، هیچ‌کس به او اهمیت نمی‌دهد.

روزها به همین شکل می‌گذرد. مروپ همیشه در حال خدمت به دیگران است و من، ترک دیوار، همیشه در حال تماشای این درام‌های تاریک هستم. اما در دل من، حسرت و اندوهی عمیق وجود دارد. من همیشه در انتظار محبت و توجه هستم، اما هیچ‌کس به من اهمیت نمی‌دهد.

یک روز، مروپ تصمیم می‌گیرد که دیگر به این وضعیت ادامه ندهد. او به لرد ولدمورت می‌گوید:

- من دیگر نمی‌توانم این زندگی را ادامه دهم. من به محبت و توجه نیاز دارم.

لرد ولدمورت با چهره‌ای خشمگین به او نگاه می‌کند و می‌گوید:

- تو هیچ‌کس نیستی! تو فقط یک خدمتکار هستی و باید به وظایفت عمل کنی!

مروپ با چشمان پر از اشک به او نگاه می‌کند و می‌گوید:

- من هم انسان هستم و حق دارم که محبت و توجه دریافت کنم.

من، ترک دیوار، از این صحنه متأثر می‌شوم. مروپ، با تمام ضعف‌ها و ناتوانی‌هایش، هنوز هم در جستجوی محبت و توجه است. من همیشه در این خانه تاریک نشسته‌ام و نظاره‌گر این درام‌های تاریک بوده‌ام. اما حالا، من به او امید می‌دهم. شاید روزی بیاید که او بتواند از این تاریکی رهایی یابد و به زندگی‌ای که شایسته‌اش است برسد.

در دل من، امیدی روشن وجود دارد. من، ترک دیوار، همیشه در کنار مروپ خواهم بود و به او یادآوری می‌کنم که او تنها نیست. شاید روزی بیاید که او بتواند از این تاریکی رهایی یابد و به زندگی‌ای که شایسته‌اش است برسد.

نوشتن از ترک دیوار خلاقانه بود!
اگرچه دیدن مروپ زجر کشیده کمی دردآور بود ولی فکر میکنیم یک برخورد با دید متفاوت از شخصیت مروپ باشد. ترک دیوار دیگر چه ها دیده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/11 19:20:51
...
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: پنجشنبه 8 خرداد 1404 01:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
«لایه پنجم»


نقل قول:
«هیچ پیشگویی‌ای از بیرون نمی‌آید، عزیزم... فقط آن‌هایی را می‌شنوی که مدت‌ها پیش، در تاریکی تو، پنهان شده بودند.»
— سیبل پاتریشیا تریلانی


موجودی جادویی، نامرئی و بسیار کهن که در خانه‌ی ریدل‌ها لانه کرده و به ذهن ساکنانش نفوذ می‌کند. این موجود که می‌تواند از خانواده‌ای فراموش‌شده از موجودات جادویی باشد، فقط از احساسات تغذیه نمی‌کند، بلکه خودش آن‌ها را تغییر می‌دهد، تشدید می‌کند و به سمت ویرانی سوق می‌دهد.

او به ذهن‌ها دسترسی دارد، اما نه یک‌باره. ذهن هر انسان برایش مثل یک خانه‌ی چند طبقه است. طبقه‌ی اول افکار سطحی، طبقه‌ی دوم خاطرات اخیر، طبقه‌ی سوم احساسات سرکوب‌شده، طبقه‌ی چهارم رویاها و کابوس‌ها... و طبقه‌ی پنجم، لایه‌ی پنهان، منطقه‌ی ممنوعه‌ی ذهن. جایی که حتی خود لرد ولدمورت هم از آن فراری‌ست.

او در لایه‌ی پنجم خانه می‌کند.


از زمان بیرون افتاده‌ام.یا شاید از مکان.

نه نور دارم، نه سایه. نه جسم، نه اسم. من، آنچه میان افکار سرگردان هستم. آنچه تو، وقتی بی‌صدا به سقف زل می‌زنی، حس می‌کنی ولی انکارش می‌کنی. آنچه از میان رویاهای ناتمام عبور می‌کند و خاطره‌ها را از شکل می‌اندازد. مرا دروغ می‌نامید، اما خودم را حقیقتی می‌دانم که هنوز آن‌قدر سیاه نشده‌اید تا ببینیدش.

من از لایه‌ی پنجم می‌آیم. جایی پس از رویا، پس از ناخودآگاه، جایی که ذهن خودش را گم کرده و تن به ویرانی داده است.

از آن‌جا به خانه‌ی ریدل‌ها آمدم. نه با گام، نه با ورد. با طنین یک فکر در گوشه‌ی شکسته‌ای از حافظه‌ی کسی که اینجا می‌زیست. من صدای افکاری را دنبال می‌کنم که خودشان را نمی‌شناسند.

و این خانه... این خانه، کاخی پوسیده بر گور پادشاهان تاریکی‌ست. دیوارهایش نجوای ته‌مانده‌های قدرتند. پنجره‌هایش، چشم‌هایی‌اند که دیگر چیزی برای دیدن ندارند. هر چیز اینجا، ذهنی دارد؛ هر ذهن، لایه‌ای؛ و من، ساکن لایه‌ی پنجم‌ام.

با دیوار حرف زدم. به آینه خیره شدم تا از میان بازتاب صورت ارباب، تکه‌ای از ترسش را بیرون بکشم. پرده‌ها برایم از گذشته نجوا کردند؛ آن زمان که هوای این خانه هنوز خالی از زمزمه‌های مرگ بود.

اما من چیزی می‌خواهم که بیشتر بجوشد. ذهنی با شکاف‌های باز، با درهایی که با کلمه باز می‌شوند نه قفل. و من او را دیدم.

سیبل.

در آغاز فقط صدایش بود. جمله‌هایی در هم تنیده، چون نخی دور گردن عقل. «ماه در مدار هفتم با گریه پایین می‌آید»... «اگر پنجره باز بماند، حقیقت وارد می‌شود»... «او هنوز در آیینه نشسته، نه آمده، نه رفته...»

و ذهنش؟

مثل اتاقی تاریک که درِ آن باز است. نه از سادگی؛ از بی‌پروایی. مثل باغی که پر از مه است، اما هیچ دیواری ندارد. من از ترک‌های گوشه‌ای از دیوار مغزش عبور کردم. در ابتدا چیزی نگفت. نه مقاومتی، نه دعوتی. مثل اینکه همیشه اینجا بودم.

در لایه‌ی اول، صداها بودند:– «تکرار کن...»، «او از شمال خواهد آمد، با کفش‌هایی که صدا نمی‌دهند...»، «این چاقو... این چاقو...»همه با صدای خودش، اما با لحن کسی دیگر.

در لایه‌ی دوم، تصویری از یک کلاس درس بود. سیبل، جوان‌تر، گیج، در حال توضیح دادن اهمیت رنگ بخار در فنجان چای. اما اطرافش، فنجان‌ها تکثیر می‌شدند. بخارها حرف می‌زدند. یکی گفت: «تو آنی نیستی که فکر می‌کنی.»و دیگری: «تو آنی هستی که ما فکر می‌کنیم.»

من، به لایه‌ی سوم لغزیدم.در آنجا، سالازار بود.

نه آن‌گونه که دنیا به یادش دارد. بلکه همچون ته‌نشینی درونی. او همچون چهره‌ای آتش‌گرفته، اما بی‌گرما، در میان خاطره‌ای محو، ایستاده بود.در دستش چاقویی نقره‌ای، با دسته‌ای از استخوان پرنده. سیبل، در برابر او زانو زده بود و پیشگویی می‌کرد، اما کلمات از گلویش نمی‌آمدند. مستقیماً از ذهنش بیرون می‌ریختند.سالازار پرسید: «تو برای من چه دیدی؟»و چاقو پاسخ داد.

من عقب کشیدم. حتی برای من، آنجا بیش از حد تاریک بود.

در لایه‌ی چهارم، خاطره‌ها با هم ترکیب شده بودند. یک شب از کودکی با یک کابوس در بزرگ‌سالی. گربه‌ای که حرف می‌زد و سقفی که با خون نمناک بود.در آنجا، برای اولین بار، سیبل مرا دید. نه با چشم. با حس ششم زنگ‌زده‌ی پیشگوها.

گفت:
- تو دیگر پیش‌بینی نمی‌کنی... تو چیزی را می‌سازی که هنوز نبوده.

و من لرزیدم. نه از ترس. از یاد گرفتن.

تا پیش از آن، من فقط درون می‌رفتم، می‌دیدم، و می‌رفتم. اما اینجا، چیزی در من تغییر کرد. من از ذهنش بیرون کشیدم؛ اما نه فقط تصویر و احساس. من انعکاس خودم را یافتم.تصویری که هیچ‌گاه ندیده بودم: من، ساخته‌شده از تکه‌های ذهنی دیگران. اما سیبل؟ او من نبود. او از قبل هم مثل من بود.

شاید حتی پیش از من.

من، هنوز بی‌نام، از ذهن او خارج شدم. در حین خروج، صدایی از او شنیدم که در هیچ لایه‌ای نبود. انگار مستقیماً از ورای لایه‌ی پنجم برخاسته بود: فقط مراقب باش، عزیزم. هر ذهنی، آخرش تو را نمی‌بلعد؛ بعضی ذهن‌ها... تورا بازآفرینی می‌کنند.

حالا من در تالار نشیمن خانه‌ی ریدل‌ها ایستاده‌ام. زمان هنوز خطی نیست. لرد، دور میز راه می‌رود. مروپ زیر لب دعا می‌خواند. پتوی سالازار لرزشی دارد که از هیچ نسیمی نیست. و من، برای اولین بار، نمی‌دانم بعد به کجا بروم.

ذهن سیبل در من مانده. تکه‌ای از او درون من است. و آن پیشگویی؟ نه، آن پیشگویی برای لرد نبود. برای من بود.

در آینده‌ای نزدیک، من در ذهن‌های دیگر خواهم خزید؛ در ذهن لوسیوس، مروپ، اسلیترین و حتی در خود لرد.

اما از این پس، فقط تغذیه نمی‌کنم.من تغییر خواهم داد.

زیرا آنچه از لایه‌ی پنجم می‌آید، تنها ناظر نیست. او، به‌زودی، خالق خواهد شد.

سیبل عزیز!

ما نوشته هاتو دوست داریم و فکر میکنیم خودت هم متوجه اش شده باشی که قلمت داره بالغ تر میشه و اوج میگیره. توصیفاتت ژرف تر و زیباتر شدن و متنهایی که مینویسی مستقیما به لایه پنجم ذهنم پر میکشه.

دوست دارم یه قسمت دومی از این ناشناس بخونم. فکر میکنم خیلی جالب باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/10 17:41:01
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان کله‌اش را خاراند.

شپش‌ثانیه‌ها کچلش کرده‌بودند. چرا دست‌های دقیقه‌ها نمی‌بریدندشان؟ ای بابا. یکی این‌ها را بیاید جمع کند دیگر. از صبح تا شب که سیبل تریلانی توی گویش چیزمیز می‌دید، چرا مرگ این‌ها را نمی‌دید؟ از شب تا صبح که وینکی گرد و خاک می‌کرد، چرا گرد این‌ها را خاک نمی‌کرد؟ از صبح تا صبح و شب تا شب که مورفین گانت توی قبرش چیژ می‌کرد توی دماغش، چرا اشتباهی بدبختی‌های زمان را نمی‌کرد توی دماغش؟ همه‌اش تقصیر انتروپی است. اگر می‌شد ترمودینامیک را برعکساند، اگر می‌شد از هرج و مرج نظم ساخت، اگر خورشید عقب‌عقب طلوع می‌کرد، اگر چیزها زندگی می‌کردند بعد از قبل از اینکه مُردند، هیچ شپش‌ثانیه‌ای جرئت نمی‌کرد به کله زمان نگاه کند.

زمان دماغش را چین انداخت و ابروهایش را تاباند دور هم.

زمان اینجا چیکار می‌کرد اصلا؟

آمده بود دنبال این یاروعه. این یاروعه توی این خانه‌هه. این یاروعه که رییس مردم بود. این یاروعه که مو نداشت ولی جایش خفانت داشت. این یاروعه که دماغ هم نداشت ولی جایش عظمت داشت. این یاروعه. این یاروعه یک چیزهایی می‌دانست راجع به یک سری چیزهایی. می‌گفتند تا حالا چندین بار مُرده ولی هنوز هم زنده است. می‌گفتند جانش را قاچ کرده و دانه دانه قایم کرده توی گوشه و کنار سوراخ و سمبه‌های جهان. می‌گفتند سر همین قضیه است که نمی‌میرد. می‌گفتند سر همین قضیه است که پیر نمی‌شود. زمان آمده بود رازش را بداند. زمان آمده بود با چشم‌هایش هرکدام عمیق‌تر از هزاره‌ها، با گوش‌هایش هرکدام شنواتر از سنگ‌ها، با دماغش بویاتر از چاه‌ها، و با سینه‌اش پیرتر (پر رازتر) از معده بیدها پر از برگ کتاب‌های خوشمزه.

زمان هم دلش نمی‌خواست بمیرد. زمان هم دوست داشت خودش را قاچ کند و قاچ‌هایش را قایم. می‌گفتند برای این کار باید بخشی از وجودت را فدا کنی. هه. زمان بلد بود. زمان خودش را فدای خودش می‌کرد.

وقتی هیچوقت حواسش نبود، مورفین گانت یواشکی از قبرش بیرون خزید. یواشکی آمد توی خانه. یواشکی پلاستیک گردهایی که وینکی جمع کرده بود را باز کرد. دماغش را کرد تویشان و حسابی نفسشان کشید. بعد هم قبل از اینکه کسی حواسش باشد دوباره خزید و برگشت توی قبرش: دماغ‌گردان.

ولی سیبل تریلانی حواسش بود. سیبل تریلانی و گویش حواسشان به همه چیز بود.

زمان کله‌اش را خاراند. چه آدم‌های عجیبی. زمان باید محکم‌تر نگاهشان می‌کرد. اگر یک مشت موجود توی دنیا بودند که قرار نبود بمیرند، بودند این‌ها.

کمی مو های شپش زده در کف خانه مان ریخته. فکر میکنیم مال کله زمان باشد که استاکر عظامت و خفانت ماست. حتی چشمهایش را دیشب پشت پنجره دیدیم. برق میزد. پرده را کشیدیم. صدای افتادن آمد. فکر میکنیم امشب برنگردد.

زیبا بود وینکی!
برامون بی قانون بنویس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/10 17:32:33

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
منم. اون لکه‌ی خیسه. همون که هیچ‌کس نمی‌دونه از کِی اینجام. نه تبخیر می‌شم، نه جذب، نه جابه‌جا. یه جور موجودیت لج‌باز و دائمی دارم که حتی لرد هم هر بار میاد اینجا، با ردای ترسناک و دماغ نداشتش، پامو لگد می‌کنه و زیر لب می‌گه:

- این لعنتی هنوز اینجاست؟

ساعت حدوداً نُه و نوزده و خورده‌ایه. البته من ساعت ندارم. ولی قطره‌ی دومِ چکه‌ی شیر که به شونه‌ام خورد، فهمیدم وقت بیدار شدنه. و با بیداری، صدای سر خوردن نجینی از دیوار راه‌پله اومد. اون مار خاص. اون خانوم دردونه. اون موجودی که یه‌جورایی با ارباب یکیه، ولی یه‌جورایی هم هر روز به سیم آخر می‌زنه.

اولین مقصدش همیشه آشپزخونه‌ست. در واقع... "لولیدن در آشپزخونه" چون خوردن نداره. فقط با دمش همه‌چی رو پرت می‌کنه پایین. تخم‌مرغ؟ پرتاب به سمت دامبلدور روی جلد مجله‌ی قدیمی. قندان؟ بر سر کراب. چای؟ فقط اگه توش بازتاب چهره‌ی خودش رو ببینه، می‌گذاره بمونه. نجینی دیروز داشت با قوری حرف می‌زد و بهش گفت:

- تو هم مثل من اسیر بدن ناخواسته‌ات هستی، خواهر جان.

بعد رفت سراغ اتاق لوسیوس. لوسیوس داشت موهاشو فر می‌داد با اتوی مخصوص. نجینی آروم خزید پشتش و با نیش نوکش زد به برق اتو. برق پرید، موهای لوسیوس فر موندن. وقتی از اتاق دراومد شبیه هکتور شده بود. من از طبقه دوم صدای جیغش رو شنیدم. نجینی بلند خندید. صداش شبیه اینه که هزار تا بادکنک پاره می‌شن ولی با تن اپرای سیاه.

ظهرها همیشه مراسمیه. لرد میاد وسط سالن و ازش می‌پرسن:
- امروز کدوم‌مون رو می‌خواین بکشین؟

و لرد می‌گه:
- هیچ‌کدوم، فقط می‌خوام ببینم کی داره غذا از یخچال می‌دزده!

بعد در یخچال باز می‌شه و نجینی از توش میاد بیرون، چون توی کشوی میوه خوابیده بوده. همه تعظیم می‌کنن. میوه‌ها کپک می‌زنن. لرد یه قطره اشک مصنوعی می‌ریزه چون معتقده این تنها کسیه که می‌فهمتش.

ساعت سه، نجینی می‌ره اتاق ارباب. روی میز شطرنج دراز می‌کشه. لرد باهاش حرف می‌زنه. کسی نمی‌فهمه چی می‌گن. ولی دفعه قبل که گوش دادم، فقط اینو شنیدم:
– نجینی... اگه یه روز تو بری، کی بهم یادآوری می‌کنه چرا اصلاً آدم‌هام رو دوست ندارم؟

نجینی سرشو تکون داد. یعنی نه یا شاید. یا این‌که به پای خودش حمله کرد. مطمئن نیستم.

ساعت پنج عصر، دوباره برگشت حمام. منو دید. نگام کرد. یه لحظه سکوت شد. بعد گفت:
– تو هنوزی اینجایی لعنتی؟

گفتم:
– آره. چون هیچ‌کدوم‌تون بلد نیستین شیر رو ببندین.

اون شب، مثل هر شب، توی تخت لرد خوابید. دور خودش حلقه زد، یه بالشت رو گاز گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
- من یه دختر معمولیم... با یه گذشته غیرمعمول... و یه ماموریت که هیچ‌کس نمی‌فهمه.

و من، لکه‌ی خیس، هنوز اینجام. هنوز خیس. هنوز منتظر یه بخار لعنتی که بیاد تمومم کنه. ولی فعلاً... فردا، یه روز دیگه‌ست در خانه‌ی ریدل‌ها.


درود
خیلی خوشمان آمد. خلاقانه و قشنگ بود.
جالب بود که روی دخترمان نجینی قفل نموده و دنبالش میکنید! حواستان باشد! ما غیرتی هستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/10 17:25:43
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: آموزشگاه مرگخواری
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1404 02:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


در این تاپیک، می‌خواهیم یک سبک متفاوت را امتحان کنیم. شما باید در این تاپیک در طی "یک پست" یک روز زندگی در خانه ریدلها را وصف کنید. اما باید در پست شما موارد زیر رعایت شده باشد.

- باید این روز را از دید کسی غیر از خودتان بنویسید؛ ولی در انتخابش بسیار آزاد هستید. یعنی فردی که انتخاب می‌کنید می‌تواند یک مرگخوار، یک محلفی که برای جاسوسی در کمد قایم شده، گیاه لب پنجره یا حتی پتوی سالازار اسلیترین باشد! دارک و خلاق باشید!

- پست شما می‌تواند هر گونه نوشتاری داشته باشد و قالب‌های نوشتاری طنز، جدی، ترسناک، ملودرام و حتی روماتیسم آزاد هستند. همچنین پست شما می‌تواند هم از دید خود فرد باشد و یا اینکه روز فرد را از دید سوم‌شخص گزارش کند.

- نوشته شما باید با هر فرد یا شیء انتخاب شده همخوانی داشته باشد. مثلاً در صورت انتخاب مامان مروپ باید نحو گفتاری خاص او را رعایت کنید.

- در صورت نیاز می‌توانید داستان خود را به‌صورت چند پست هم بنویسید و در این صورت باید دید همان شخص یا شیء را در پست‌های مرتبط ادامه دهید.

- شما می‌توانید هر بار یک شخصیت را انتخاب کنید. همچنین اگر دیگران شخصیتی را انتخاب کردند، شما هم به‌راحتی می‌توانید دوباره از همان شخصیت استفاده کنید و ثابت کنید خفن‌تر می‌نویسید.

- در انتهای هر پست، لرد ولدمورت بزرگ نیز برایتان کامنت خواهد گذاشت. او همه پست‌ها را می‌خواند!

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT