لایه پنجم
قسمت دوم
**«شکاف در سنگ»**
قسمت اول
نقل قول:
«من به آینده ایمان ندارم. آینده چیزیست که تسلیمش نمیشوی؛ آن را به بند میکشی.»
— سالازار اسلیترین
سنگها را میشد فریب داد. میشد در قلب دیوارهای سرد قلعه طلسمی پیچید تا قرنها سکوت کنند و دهان باز نکنند. میشد مارهایی تربیت کرد که زبان راز را بفهمند و هیچگاه آن را بازگو نکنند. میشد حقیقت را لابهلای شکوه و سایه دفن کرد، تا هیچکس، هیچگاه، نتواند از میان آنها عبور کند.
اما ذهن؟
ذهن... حتی ذهن او هم، شکاف برمیداشت. و شب، زمانیست که همهی سنگها، حتی مقدسترینشان، شروع به زمزمه میکنند.
این شب خاص، از دیگر شبها متفاوت بود. هوا نه سرد بود و نه گرم. انگار در آستانهی دگردیسی ایستاده بود. در تالار میراثی، جایی دور از چشم مرگخواران و حتی لرد سیاه، سالازار نشسته بود. ردایش سنگینتر از همیشه بود و نگاهش به نقطهای در ناکجا دوخته شده بود. سوسوی مشعلها کمرمقتر بود. مارهایی که همیشه در سکوت، در سایه میخزیدند، امشب پیداتر بودند. و... چیزی در سنگها حرکت میکرد.
نه، نه یک موجود زنده. نه دشمن، نه دوست..
بلکه یک حضور. چیزی بینام، بیصورت، بیصدا...
اما زنده.او بلند شد. قدمزنان به سوی تالار درونی رفت، جایی که تنها خودش میتوانست وارد شود. سقفش پر از نوشتههای مارگونه بود، دیوارهایش از سنگهای نفرینشدهی شرقی، و کفش... کفش هایی از استخوانهایی که هیچگاه نام نداشتند.
در میانهی تالار، آینهای قرار داشت. نه از جنس نقره و نه از شیشه. بلکه چیزی شبیه به سطح یک دریاچهی بینور. آرام، ولی بیدار.
سالازار به آن نزدیک شد. انگشتانش که حامل خطوط طلسمی قدیمی بودند، به سطح آینه خوردند. و آن لحظه، همهچیز آغاز شد آینه نفس کشید. آهسته... مثل گلویی که بعد از قرنها دهان باز کرده باشد.
تصویر اول، خودش بود. اما نه سالازار امروز. نه آن اسلیترین، پادشاه شعلهپوش جهنم. بلکه نوجوانی بود با چشمانی پر از سوال و لبانی خشک از تشنگی دانستن. در نگاهش بذر ترس کاشته نشده بود... هنوز نه.
کنار او، روونا ایستاده بود. کتابی در دست، نگاهی سردتر از یخ. در پسزمینه، گودریک و هلگا، گویی یک قاب از خاطرههای تبعید شده.
- تو آنی نیستی که نشان میدهی.
ـ من فراتر از تصویرم هستم.
ـ یا شاید، فقط یک تصویر هستی.
صدای آینه زنانه بود. یا شاید شبیه به صدای زنی که در زمان گم شده بود. سالازار پلک زد. اما آینه پلک نزد. حقیقت پلک نمیزند. ناگهان، تصویر فروپاشید. و تالار، تغییر کرد.
او دیگر در آنجا نبود. خودش را در جایی میان زمان و واقعیت یافت. میان خطوط یک پیشگویی. نه خواب بود و نه بیداری. بلکه چیزی بود میان این دو:
یک نفوذ. و حالا، آن صدا را بهتر میشناخت.
سیبل تریلانی.نه زنی که میدیدند،
بلکه زنی که میدید.صدا، آرام در گوشش خزید:
ـ تو زنده نیستی، سالازار. تو ادامه داده شدهای.
ـ من هرگز از بین نرفتم.
ـ اما تو هرگز بازنگشتی.
او چیزی نگفت. چون حقیقت، گفتن نمیخواهد. فرو رفتن میخواهد. سکوتی سنگین فضای ذهنش را پر کرد. حافظهها بیدار شدند. نه حافظههایی از حوادث، بلکه از احساسها؛ شرم، خیانت، طمع و انزوا.
صدای سیبل دوباره پیچید:
ـ تو از خودت بریدی. مار را جدا کردی. حقیقت را در سیاهچالهها دفن کردی. اما حالا... آن مار برگشته.
ـ آن مار من بودم.
ـ و حالا علیه خودت ایستادهای.
ناگهان تالار به رنگ قرمز درآمد. اما نه سرخ مرگ و نه سرخ خون. سرخِ شعور. آن رنگی که تنها وقتی دیده میشود که تو از تمام پردههای ذهن گذشته باشی.
مارها از دیوارها پایین آمدند. همهی مارهایی که او روزی آموزش داده بود، یا خوابانده بود، یا طلسم کرده بود. حالا، بدون فرمان. و در میان آنها، مار اعظم... او، مار نخستین، نماد دانش و نفرین، موجودی فراتر از زبان پارسل.
مار، به زبان ناشناخته گفت:
ـ تو، آخرین رازت را پنهان کردهای، سالازار. اما من، آن را یافتهام.
ـ نه!
سالازار فریاد زد.
- نه...
اما در آن لحظه، چیزی در ذهنش شکست. شکاف، بازتر شد. و از آن، نه خون، بلکه نور تیره بیرون زد.
تصاویری در ذهنش منفجر شد: لحظهای که مارها را طلسم کرد، روونایی که با سردی نگاه کرد، خندهی گودریک وقتی او قلعه را ترک کرد، جام هلگا که هرگز به او تعارف نشد...
و صدای سیبل، این بار با لحنی پیشگویانه:
ـ حالا میفهمی، سالازار. تو سنگی ساختی که خودش را خرد خواهد کرد.
چشمانش، سرخ نبود. خالی شده بود. نه از نور، نه از ظلمت... از هویت. و مار اعظم به دورش پیچید. نه برای کشتن بلکه برای تملک. سالازار اسلیترین، مغلوب نشده بود.
او، بازنوشته شده بود.و آینه، آخرین تصویر را نشان داد. سیبل، ایستاده در دوردست، با ردایی که در باد نمیلرزید. چشمهایی که نه از این دنیا، که از میان تاریکیها میآمدند.
او زمزمه کرد:
ـ شکاف گشوده شده. بعدی، لرد است.