سلام.
چون که نتونستم پیاممو ویرایش کنم توی یه پیام دیگه ارسال کردم.
من از پروفسور گریندلوالد درخواست استادی خودمو دارم.
ممنون.
***
خیلی متاسفم اما ظرفیت آقای گریندلوالد پر شده. اگر امکانش هست، یکی دیگه رو انتخاب کن.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/06/21
تولد نقش: 1404/07/14
آخرین ورود: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 03:23
از: بارو(the Barrow)
پستها:
21

جزئیات کاربر


-یعنی الان داره به چی فکر میکنه که اینطوری نگاهم میکنه ؟
-اون مغازه چقدر قشنگه.
-باورم نمیشه چقدر لبخندش دلنشین بود. چشماش هم باهاش برق میزد.

-خستم کردی بچه. فقط نق نق نق.
وضعیت مشابهی با مادر اون بچهای دارم که سعی داره گریهی بچش رو آروم کنه و جلوی نق زدنش رو بگیره؛ همونقدر خسته از افکار آدمهای اطرافم. نفرینی که هیچوقت نتونستم باطلش کنم. از سال اولم به هاگوارتز مثل کنه چسبید بهم و ولم نکرد. بعد از همون شب بود که دیگه حتی نتونستم بخوابم..بالاخره طول شب هم اطرافت یکی پیدا میشه که خوابش نبرده باشه و خیال پردازیهای بچگانه بکنه. پرواز با چوب دستیِ آخرین مدل، خونه شکلاتی، قصر پریان، شاهزاده سوار بر اسب سفید، بردن تو کوئیدیچ، دیدن خانواده ای که هیچوقت نداشتن، بوسیدن دخترموردعلاقهشون و ... فقط چند مدل از افکارین که طول روز تو ذهنم اکو میشن. شاید براتون سوال باشه که چرا اینطوره؟ بذارید براتون از شبی بگم که همهی اینها شروع شد.
بچه ی آروم و سربهزیری بودم که تازه وارد فضای جدیدی شده بود که همه هاگوارتز صداش میزدن. البته تو نامه ای که تو یتیمخونه گرفتم هم همین اسم رو آورده بودن. نامه قبولی در هاگوارتز. پسر بچهای که هیچی از گذشتهاش نمیدونست و داشت به زندگی خاص خودش میرسید با موهبتهایی که بهش داده شده بود؛ با یه نامه جادوگر خونده شد و به مدرسه علوم و فنون جادوگری دعوت شد. درسته. اون پسر بچه من بودم. چون میتونستم بدون دخالت دستم آتش شومینه رو حرکت بدم، فقط با نگاه کردن بهش، آدم عجیبی تو یتیمخونه شناخته میشدم و همه ازم فاصله میگرفتن. البته مشکلی باهاش نداشتم؛ با تنهایی خودم و هنزفری مشکیای که همیشه تو گوشمه و آهنگهایی که همیشه کمککننده هستن برای خاموش کردن افکارم، روزام رو شب میکردم. حتی فکرشم نمیکردم یه روزی به اینجا برسم.
خیلی فاصله گرفتیم از چیزی که میخواستم تعریف کنم. پرش افکار واقعا اذیت کنندهاس. یکی از شبهایی که هاگوارتز تو خواب عمیق بود، کنجکاویم دردسر تراشید برام. همه جا تو تاریکی مطلق فرو رفته بود و تنها نوری که جلوی چشمم رو روشن میکرد نور محو چوبدستیم بود. گاهی صدای شکستن تیکهچوبِ خشکشدهای زیر پام ترس و لرز کمی به بدنم میانداخت؛ گاهی هم حرکت موجود کوچیکی از گوشه و کنار جنگل باعث چرخوندن سرم و ترسوندنم میشد. رفته بودم که تکشاخ پیدا کنم. شنیده بودم که خونشون باعث زیاد شدن عمر میشه. البته اینم باید اضافه کنم که چون همیشه علاقه زیادی به تعریف و تمجید شنیدن از باقی ادم ها داشتم خوشم میومد اولین بچه ای باشم که تو سن 11 سالگی تونسته یه تکشاخ رو بکشه و عمرخودش رو زیاد کنه. کسی راجع به نفرین لعنت شدهاش بهم نگفته بود. شاید هم بچه ها بعد از مکالمه کوتاهشون بهش اشاره کرده بودن فقط من یکمی زود ازشون جدا شده بودم.
بعد از چند دقیقه گشتن تو تاریکی جنگل، بین درخت هایی که روبروم میدیدم سوسوی نور رو میشد احساس کرد.. اون وقت شب هیچ چیزی نمیتونست جنگل رو روشن کنه؛ مگه نور تکشاخ. شانس اورده بودم که پیداش کردم. قدمهام رو تندتر برداشتم و سعی کردم هیچ صدایی درنیارم تا باعث فرار کردنش نشم. و موفقیت آمیز بود وگرنه من الان براتون اینهارو تعریف نمیکردم. دومتری تکشاخ نورانی ایستاده بودم و یه چاقوی بزرگ تو دست راستم بود. قبل اینکه چاقو رو دربیارم چوبدستیم رو خیلی اروم زیر کمر شلوارم گذاشته بودم که مزاحم کارم نشه و یه موقع زمین نیوفته که صدایی ایجاد کنه. نمیخواستم تکشاخ فرار کنه. با وجود ولع نوجوونیم برای زیاد شدن عمرم و عجله ای که برای کشتن تکشاخ روبروم داشتم، یادم نمیره که چقدر از زیباییش به وجد اومده بودم. نور نقرهای رنگی که بدنش داشت و باعث روشن شدن اطرافش شده بود محوم کرده بود. یالهای لختش که به یه سمت از گردنش ریخته بودن و تنها شاخی که رو پیشونیش بود، ثابت کننده این بود که توصیفات درستی شنیده بودم. اون واقعا زیبا بود. اگه چند دقیقه بیشتر نگاهش میکردم شاید دیگه نمیتونستم بکشمش و الان به این مصیبت نیوفتاده بودم. ولی بالاخره دستم بالا رفت و با حرکت اول مچم، چاقوی تیزی که تو دستم بود نیمی از گردن بلند تکشاخ روبروم رو برید. خون نقره ای رنگش از گردنش سرازیر شد و بعد چند ثانیه روبروی من روی زمین افتاد. حالا تنها کاری که نیاز بود بکنم خوردن خونش بود تا جز معدود افرادی بشم که عمر زیادی دارن.
دیگه هیچ چیزی نمیتونست جلوم رو بگیره؛ رو زانوهام کنار خون تکشاخ فرود اومدم و بدون مکث دستم رو زیر باریکه خونی که از گردنش سرازیر بود گرفتم که مشت کوچیکم با مایع نقرهای رنگ پر شه. بعد پر شدن مشتم دستم رو بالا اوردم و لبم رو بهش نزدیک کردم؛ اضطراب داشتم؟ نمیدونستم قراره بعدش چی بشه ولی حتی نذاشتم ذرهای افکارم مانع کارم بشن. دستدست کردن برای نوشیدن خونی که هر لحظه داشت رو زمین ریخته میشد و هدر میرفت کار درستی نبود. پس خوردنش رو شروع کردم؛ پشت سر هم دستهای کوچیکم رو پر میکردم و قورتش میدادم. فقط میخواستم کار نیمه تمومم رو تموم کنم و برگردم خوابگاه هافلپاف. مزه گس خون تکشاخ هم جز معدود چیزاییه که یادم مونده. اون لحظه خیلی غیرقابل تحمل حس میشد ولی الان دیگه مقابل چیزهایی که بعدش تجربه کردم به چشم نمیاد.
تا جایی که میتونستم خون بیرون ریخته شده از گردن اون موجود بیچاره رو خوردم و دستام رو با گوشه لباسم پاک کردم تا رنگ نقره ای روشون، توجهِ کسی رو جلب نکنه. دسته چاقو رو با لبه شنلم تمیز کردم که یه موقع اثری از من روش نباشه و همونجا رهاش کردم. هیجان خاصی رو حس میکردم؛ انگار انرژی کل آدمهای هاگوارتز رو تو بدنم جمع کرده بودن و خونِ تو رگهام با سرعت خیلی بیشتری حرکت میکرد. نفسنفس میزدم و سعی میکردم راهی که تا اونجا اومده بودم رو به خاطر بیارم که بتونم از جنگل ممنوع خارج بشم. به سختی با نور کم چوبدستیم، که بعد از جدا شدن از تکشاخ تو دستم گرفته بودمش و بین انگشتام فشارش میدادم، راه برگشت رو پیدا کردم و از جنگل خارج شدم. حالا دیگه راهی تا خوابگاه نمونده بود. با سرعت زیادی قدم برمیداشتم؛ اگه کسی اون موقع شب من رو با اون عجله میدید شاید با خودش فکر میکرد گرگینه دنبالم کرده و دارم بخاطر جونم فرار میکنم. ولی فقط میخواستم زودتر برم تو تختم و شب تموم شه. انگار فردا نتیجه خوردن خون تکشاخ رو قرار بود ببینم. یه شبه چند سال جوون تر میشدم؟ با هر سختیای که بود خودم رو به سالنهای هاگوارتز رسوندم و اونجا بود که تازه متوجه اتفاق جدیدی شدم که افتاده بود.
-چقدر خوابم میاد؛ باید بچه هایی که الان تو سالن میچرخن و خواب نیستن رو برد دخمه و افسون های خوبی روشون پیاده کرد. یکیشون رو به عنوان جارو میتونم استفاده کنم برای یه روز تمام.

امکان نداشت فلیچ اینهمه بلند این حرفارو بزنه! سرم رو اینور و اونور چرخوندم که بتونم پیداش کنم ولی حتی اثری از سایهاش هم نبود. نمیدونستم دارم این حرفهارو میشنوم یا فقط تو ذهنم اکو میشن.. ولی جالب بود. اگه فلیچ اونجا نبود و بلند این حرفهارو بیان نکرده بود، پس من داشتم توهم میزدم؟ اثرات منفی خون تکشاخ بود ؟ شاید هم داشتم ذهنش رو میخوندم! ولی چطور و از کجا ؟ سوال هایی بودن که اون شب ذهن من رو درگیر کرده بودن. نباید اون وقت شب من رو تو سالن های هاگوارتز میدید پس با قدم های سریع خودم رو به خوابگاه رسوندم. جایی که شدت شنیده شدن افکار بالا رفت و هیجان حس اولیهاش رو از بین برد.
-مرغ امروز خیلی خوب نپخته بود. حالت تهوع دارم.

-چرا اسمش سرنیکولاس بود ولی هیچ سری نداشت ؟
-باورم نمیشه اسنیپ چرا موهاش رو نمیشوره و اینهمه چربه.

-لبای دختری که تو کلاس معجون سازی دیدمش زیادی نرم به نظر میرسیدن.
-چرا خوابم نمیبره..

بعد اینکه رو تخت دراز کشیدم و متوجه شدم همهی این افکار تو ذهنم دارن تکرار میشن، فهمیدم چه فاجعهای رخ داده بود. با این همه سروصدا تو مغزم، خوابیدن دیگه جز بهترین رویاهام شد و همین هم باعث شد اعتیادم به تنهایی و فاصله گرفتن از هرجایی بیشتر شه. هرچقدر تو شعاع 10 متریم آدمهای کمتری بود، افکار کمتری هم شنیده میشد. و کجا بهتر از جنگل ممنوع برای فرار از آدمهای هاگوارتز؟ جایی که این نفرین شروع شد و تنها جایی که باعث آروم گرفتن فضای مغزم از افکار مزخرف میشد.
آقای تال؟ افتخار استادی به بنده میدن؟
***
تایید شد.
به استادت پیام بده و بعد از مشورت باهاش، برو به سراغِ مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/4 14:36:00
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1382/10/18
تولد نقش: 1403/02/05
آخرین ورود: سهشنبه 27 مرداد 1405 14:00
از: دره گودریک
پستها:
198

با سلام.
از این پس، طی طرحِ ″هاگوارتز اختصاصی″ شما قراره بعد از ارسال پستِ کارگاه داستان نویسی، یه استاد راهنما داشته باشید که توی باقی مراحلِ ایفای نقش از جمله معرفی شخصیت، پاتیل درزدار، کوچه دیاگون و گروهبندی بهتون کمک کنه. و البته این پایان ماجرا نیست! بعد از گروهبندی هم کنارتون میمونه تا وقتی یه جادوگر واقعی بشین و بتونین عنوانِ جادو آموخته رو بگیرین.
برای اینکه استاد راهنمای خودتون رو انتخاب کنین، فقط کافیه پایینِ پست کارگاهتون بنویسین که دوست دارین کدوم یک از اساتیدِ حاضر، راهنمای شما در ادامه مسیرتون باشه. البته میتونین استادی هم انتخاب نکنین و در اون صورت مدیر هاگوارتز یکی از اساتید رو به صلاح خودش براتون انتخاب میکنه. بستگی به خودتون داره! و فراموش نکنید که بعد از انتخاب یا مشخص شدن استاد راهنماتون، باید خودتون به اون استاد یه پیام شخصی بفرستید تا مکالمه شروع بشه. میتونه یه پیام کوتاه باشه، صرفا یه اعلام حضور که به استاد نشون بده که از این به بعد منتظر همکاریش هستین. بعد از ارسال پیامتون، مسیر شما به همراه استادتون ادامه پیدا میکنه و هر سوالی هم که داشته باشید میتونین به صورت پیام شخصی ازش بپرسین.
برای اطلاعات و جزئیات بیشتر در مورد این طرح، میتونید اطلاعیه های هاگوارتز اختصاصی و همچنین قوانین ایفای نقش رو مطالعه کنید.
اساتیدِ راهنمایی که درحال حاضر میتونید انتخاب کنید:
هیبرنیوس مالکولم
هلنا ریونکلاو
گلرت گریندلوالد
سیبل تریلانی
هلگا هافلپاف
ملانی استانفورد
موفق باشید!
از این پس، طی طرحِ ″هاگوارتز اختصاصی″ شما قراره بعد از ارسال پستِ کارگاه داستان نویسی، یه استاد راهنما داشته باشید که توی باقی مراحلِ ایفای نقش از جمله معرفی شخصیت، پاتیل درزدار، کوچه دیاگون و گروهبندی بهتون کمک کنه. و البته این پایان ماجرا نیست! بعد از گروهبندی هم کنارتون میمونه تا وقتی یه جادوگر واقعی بشین و بتونین عنوانِ جادو آموخته رو بگیرین.
برای اینکه استاد راهنمای خودتون رو انتخاب کنین، فقط کافیه پایینِ پست کارگاهتون بنویسین که دوست دارین کدوم یک از اساتیدِ حاضر، راهنمای شما در ادامه مسیرتون باشه. البته میتونین استادی هم انتخاب نکنین و در اون صورت مدیر هاگوارتز یکی از اساتید رو به صلاح خودش براتون انتخاب میکنه. بستگی به خودتون داره! و فراموش نکنید که بعد از انتخاب یا مشخص شدن استاد راهنماتون، باید خودتون به اون استاد یه پیام شخصی بفرستید تا مکالمه شروع بشه. میتونه یه پیام کوتاه باشه، صرفا یه اعلام حضور که به استاد نشون بده که از این به بعد منتظر همکاریش هستین. بعد از ارسال پیامتون، مسیر شما به همراه استادتون ادامه پیدا میکنه و هر سوالی هم که داشته باشید میتونین به صورت پیام شخصی ازش بپرسین.
برای اطلاعات و جزئیات بیشتر در مورد این طرح، میتونید اطلاعیه های هاگوارتز اختصاصی و همچنین قوانین ایفای نقش رو مطالعه کنید.
اساتیدِ راهنمایی که درحال حاضر میتونید انتخاب کنید:
هیبرنیوس مالکولم
هلنا ریونکلاو
گلرت گریندلوالد
سیبل تریلانی
هلگا هافلپاف
ملانی استانفورد
موفق باشید!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/4 9:07:52
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/25 21:50:19
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/30 12:32:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/25 21:50:19
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/10/30 12:32:32
جزئیات کاربر

تصویر شماره 3
انعکاس ابدی در غبار زمان
شب، پارچهای مخملی به رنگ نیلگون تیره، بر فراز برجهای سر به فلک کشیده هاگوارتز کشیده شده بود. سکوتِ سنگین و باستانی قلعه، تنها با صدای کشیده شدنِ شنل سوروس اسنیپ بر سنگفرشهای سرد راهروهای هزارتو، شکسته میشد. هر قدم، گویی پژواکی بود از سالیان دراز تنهایی و رنج که در جان و تنش رسوخ کرده بود. شنل سیاهش، همچون بالهای خفاشی عظیمالجثه، در هوای سنگین شب، پشت سرش به اهتزاز درمیآمد؛ سایهای بود از گذشتهای که هرگز از او دست بر نمیداشت. او به سوی اتاق میرفت، جایی که برایش نه فقط یک مکان، بلکه دروازهای بود به عمیقترین چاههای حسرت و اندوه: اتاق "آینه نفاقانگیز".
چندین شب بود که خواب، این آرامبخش بیادعا، از چشمانش رخت بربسته بود. خاطرات، همچون خارهای زهرآگین، روحش را خراش میدادند و ذره ذره وجودش را میسوزاندند. هر گوشه از این قلعه عظیم، هر راهرو، هر پلهای که او را به کلاسها میرساند، بوی لیلی را داشت. نه بوی عطر گلهای زنبق، که یادآور پاکیاش بود، بلکه بوی امیدِ له شده، بوی عشقی که پیش از جوانه زدن، در زیر بارانِ بیرحم سرنوشت، پرپر شده بود. مرگ لیلی، نه زخمی بود که با گذر زمان التیام یابد، بلکه حفرهای سیاه در قلبش، گودالی بیپایان از اندوه. و دیدن هری، پسرکِ لیلی، با همان چشمان سبز زمردی، همان چشمان پُر زندگیِ معشوقش، هم نعمتی بود جانفرسا و هم عذابی ابدی. هر نگاه هری، خنجری بود که در زخم کهنهاش فرو میرفت و آن را تازه میکرد.
امشب، اسنیپ احساس میکرد که باید با این مواجهه روبهرو شود. باید به قلب این واقعیتِ تلخ شیرجه میزد. با آینهای که هرگز زبان دروغ نمیگشود، آینهای که بیپرده، عمیقترین و پنهانترین آرزوهای قلب انسان را به نمایش میگذاشت. او میخواست بداند، واقعاً چه چیزی در اعماق وجودش، در لایههای پنهانشدهی روحش، نهفته بود که حتی خودش هم جرأت دیدنش را نداشت؟ چه رویایی بود که سالها آن را در دخمههای تاریک ذهنش زندانی کرده بود؟
با باز کردن در چوبی سنگین، نسیمی سرد از داخل اتاق، با بوی کهنگی و غبار، به استقبالش آمد. ذرات ریز و نقرهای غبار، رقصکنان در شعاع لرزان نور فانوس اسنیپ، در هوا معلق بودند، گویی ارواحِ بیقرارِ زمان، در سکوتِ ابدی اتاق، به رقص مشغول بودند. در مرکز اتاق، با شکوهی وهمآلود، آینه نفاقانگیز ایستاده بود. چارچوب طلایی آن، با حکاکیهای پیچیده و رمزآلود، در نیمهتاریکی میدرخشید، گویی رازی باستانی را در دل خود نهفته بود. اسنیپ با قدمهایی سست و لرزان به سمت آن پیش رفت. قلبش، این عضوِ رنجکشیده که سالها پشت دیوارهای یخیِ سردی و بیتفاوتی پنهان شده بود، اکنون با سرعتی جنونآمیز به تپش افتاده بود؛ تپشهایی که گویی میخواستند از سینهاش بیرون بپرند.
در ابتدا، آینه تنها انعکاسِ رنگپریده و خستهای از خودش را به نمایش گذاشت. مردی با صورتی کشیده و استخوانی، موهایی سیاه و چرب که بینظم بر پیشانیاش ریخته بود و چشمانی عمیق که هر چین و چروک دورشان، داستانی از رنج و حسرت یک عمر را فریاد میزد. اما اسنیپ، با صبرِ تلخِ سالیان، میدانست که باید منتظر بماند. آینه، موجودی عجول نبود. او صبورانه، منتظرِ آشکار شدنِ حقیقت بود.
به آرامی، گویی با جادویی پنهان، تصویر شروع به تغییر کرد. لایههای خاکستری و تیرهی واقعیت، محو شدند و رنگهای گرم و زندهی رویا، جایگزین آنها شد. موهایش کوتاهتر و مرتبتر، چشمانش درخشانتر، و چین و چروکهای حک شده بر صورتش، ناپدید گشتند. اثری از لبخند کمرنگ و فراموششدهای بر لبانش نشست؛ لبخندی که سالها بود بر لبانش ننشسته بود. اما این تنها تغییر نبود. دستی، ظریف و آشنا، از کنارش نمایان شد؛ دستی که گرمای آن را در خیالاتش بارها و بارها حس کرده بود. لیلی.
نفس اسنیپ در سینهاش حبس شد. هوای سرد اتاق، گویی به یکباره از ریههایش گریخته بود. لیلی، با موهای قرمزِ آتشینش که مثل هالهای از نور و امید، دور صورتش را احاطه کرده بود. چشمان سبز زمردیاش، دقیقاً همان چشمان هری، با مهربانی و عشقی بیحد و حصر به او نگاه میکرد. او در آغوش اسنیپ بود، نه در رویا، بلکه در واقعیتِ فریبندهی آینه. دست در دست او، لبخندی آرام و سرشار از رضایت بر لبانش. گویی در حال رقص بودند، رقصِ زندگی، رقصِ عشقی که هرگز فرصتِ شکوفایی نیافته بود. رقصِ یک "اگر" بزرگ.
اسنیپ احساس کرد که زمان متوقف شده است. همه دردها، همه رنجها، همه کلمات ناگفته، در این تصویر محو شدند، گویی هرگز وجود نداشتهاند. او میتوانست بوی شیرین و مستکننده گلهای یاس را احساس
کند که از گیسوان لیلی برمیخاست؛ بوی عطر لیلی، بوی خانهای که میتوانستند داشته باشند، بوی آرامشی که هرگز نیافت. او میتوانست صدای خندههایشان را بشنود که در فضای اتاق میپیچید؛ صدای آرامش و شادیِ گمشده.
این همان آرزوی پنهان بود، همان رویای کودکی که در تاریکترین گوشههای ذهنش خاک میخورد. رویای زندگیای که جیمز پاتر بیرحمانه آن را از او گرفته بود. رویای خانوادهای که هرگز شکل نگرفت. لیلی همیشه برای او بیش از یک دوست بود، او تمام دنیایش بود. از همان روز اول که او را در کودکی دید، با آن موهای قرمزِ شعلهور و چشمان درخشانش که شبیه دو زمرد سبز بودند، میدانست که دنیایش برای همیشه تغییر کرده است. او آرزو داشت که لیلی را به دنیای جادو معرفی کند، به او همه چیز را یاد بدهد و همیشه در کنارش باشد. اما سرنوشت، با دستهای بیرحم و تقدیرِ پیچیدهاش، نقشههای دیگری داشت.
اشکی آرام و سوزان، از گوشه چشم اسنیپ سرازیر شد؛ اشکی که سالها پشت نقاب یخیِ بیتفاوتی پنهان مانده بود، اما اکنون، در مقابل این تصویرِ شیرینِ حسرت، راه خود را یافته بود. این اشک، نه از غمِ محض بود و نه از شادیِ کامل، بلکه از یک حسرت عمیق و غیرقابل وصف؛ حسرتِ "آنچه میتوانست باشد" و هرگز نشد.
او دستش را به سمت سطح سرد و صیقلی آینه دراز کرد، گویی میخواست لیلی را لمس کند، او را از دنیای وهم و خیال بیرون بکشد و به واقعیتِ آغوش خود بازگرداند. اما دستش تنها به سطح سرد و بیجان آینه برخورد کرد. تصویر، هرچند واقعی و زنده به نظر میرسید، اما تنها یک وهم بود، یک بازتابِ بیرحم از گذشتهای که هرگز به حقیقت نپیوسته بود.
همانطور که اسنیپ غرق در این رویای شیرینِ حسرتبار بود، ناگهان تصویری دیگر، برای لحظهای کوتاه، در پسزمینهی شفافِ تصویرِ لیلی و خودش، ظاهر شد. پسرکی کوچک، با موهای سیاه نامرتب و چشمانی سبز که بیشباهت به چشمان لیلی نبود، در حال خندیدن. هری. این بار، هری در آغوش لیلی و اسنیپ بود، نه در کنار جیمز. این تصویر، قلب اسنیپ را به لرزه درآورد. آیا این آرزوی ناخودآگاه او بود؟ رویای اینکه خودش پدر هری باشد؟ این فکر، هم او را به وحشت انداخت و هم به او آرامش داد. آرامشی تلخ، مانند نوشیدن شهدِ مسموم.
اسنیپ میدانست که باید از آینه دور شود. ماندن در این رویا، مانند غرق شدن در مرداب بود؛ هرچه بیشتر میماند، بیشتر در آن فرو میرفت و دردش عمیقتر میشد. او باید به واقعیتِ خشن و بیرحمِ وظایفش بازمیگشت، به نقشش در جنگی که در پیش بود. وظیفهای که در نهایت، برای لیلی انجام میداد. برای پسرِ لیلی.
با هر قدمی که به سختی از آینه دور میشد، تصویر شیرینِ درون آن، محو و محوتر میشد. لیلی و اسنیپِ در حال رقصیدن، به آرامی در تاریکی فرو میرفتند، گویی به اعماق اقیانوسِ فراموشی کشیده میشدند. وقتی اسنیپ به در رسید، آینه دوباره تنها بازتاب سرد و بیروح خودش را نشان میداد؛ مردی تنها، با چشمانی خسته و روحی در هم شکسته.
اسنیپ از اتاق خارج شد، اما این بار، چیزی در درونش تغییر کرده بود. دردی کهنه، دوباره زنده شده بود، اما در کنار آن، عزمی راسختر نیز در وجودش شکل گرفته بود. او دیگر تنها به دنبال انتقام نبود. او به دنبال حفاظت بود. حفاظت از میراث لیلی، حتی اگر این میراث، پسرِ مردی باشد که از او متنفر بود. او میدانست که آرزوهای آینه، هرگز به حقیقت نمیپیوندند، اما عشقش به لیلی، هرگز نمیمرد. و همین عشقِ بیفرجام و ابدی، نیروی محرک او برای ادامه زندگی بود؛ نیرویی که او را در تاریکترین روزها، سرپا نگه میداشت.
او تا پایان عمرش، بارها و بارها به آینه نفاقانگیز سر زد. نه برای اینکه رویاهای گذشته را زنده کند، بلکه برای اینکه به خودش یادآوری کند، چرا میجنگد. چرا رنج میبرد. چرا دوست دارد. و هر بار، آینه، همان تصویر را نشان میداد: لیلی، در آغوش او، لبخندی آرام بر لب، در انعکاس ابدیِ یک عشق از دست رفته، اما هرگز فراموش نشده. عشقی که در غبار زمان، جاودانه شده بود.
***
تایید شد!
به دلیل تغییراتی که درحال حاضر داره رخ میده، به پیام شخصی ای که بهت دادم توجه کن.
انعکاس ابدی در غبار زمان
شب، پارچهای مخملی به رنگ نیلگون تیره، بر فراز برجهای سر به فلک کشیده هاگوارتز کشیده شده بود. سکوتِ سنگین و باستانی قلعه، تنها با صدای کشیده شدنِ شنل سوروس اسنیپ بر سنگفرشهای سرد راهروهای هزارتو، شکسته میشد. هر قدم، گویی پژواکی بود از سالیان دراز تنهایی و رنج که در جان و تنش رسوخ کرده بود. شنل سیاهش، همچون بالهای خفاشی عظیمالجثه، در هوای سنگین شب، پشت سرش به اهتزاز درمیآمد؛ سایهای بود از گذشتهای که هرگز از او دست بر نمیداشت. او به سوی اتاق میرفت، جایی که برایش نه فقط یک مکان، بلکه دروازهای بود به عمیقترین چاههای حسرت و اندوه: اتاق "آینه نفاقانگیز".
چندین شب بود که خواب، این آرامبخش بیادعا، از چشمانش رخت بربسته بود. خاطرات، همچون خارهای زهرآگین، روحش را خراش میدادند و ذره ذره وجودش را میسوزاندند. هر گوشه از این قلعه عظیم، هر راهرو، هر پلهای که او را به کلاسها میرساند، بوی لیلی را داشت. نه بوی عطر گلهای زنبق، که یادآور پاکیاش بود، بلکه بوی امیدِ له شده، بوی عشقی که پیش از جوانه زدن، در زیر بارانِ بیرحم سرنوشت، پرپر شده بود. مرگ لیلی، نه زخمی بود که با گذر زمان التیام یابد، بلکه حفرهای سیاه در قلبش، گودالی بیپایان از اندوه. و دیدن هری، پسرکِ لیلی، با همان چشمان سبز زمردی، همان چشمان پُر زندگیِ معشوقش، هم نعمتی بود جانفرسا و هم عذابی ابدی. هر نگاه هری، خنجری بود که در زخم کهنهاش فرو میرفت و آن را تازه میکرد.
امشب، اسنیپ احساس میکرد که باید با این مواجهه روبهرو شود. باید به قلب این واقعیتِ تلخ شیرجه میزد. با آینهای که هرگز زبان دروغ نمیگشود، آینهای که بیپرده، عمیقترین و پنهانترین آرزوهای قلب انسان را به نمایش میگذاشت. او میخواست بداند، واقعاً چه چیزی در اعماق وجودش، در لایههای پنهانشدهی روحش، نهفته بود که حتی خودش هم جرأت دیدنش را نداشت؟ چه رویایی بود که سالها آن را در دخمههای تاریک ذهنش زندانی کرده بود؟
با باز کردن در چوبی سنگین، نسیمی سرد از داخل اتاق، با بوی کهنگی و غبار، به استقبالش آمد. ذرات ریز و نقرهای غبار، رقصکنان در شعاع لرزان نور فانوس اسنیپ، در هوا معلق بودند، گویی ارواحِ بیقرارِ زمان، در سکوتِ ابدی اتاق، به رقص مشغول بودند. در مرکز اتاق، با شکوهی وهمآلود، آینه نفاقانگیز ایستاده بود. چارچوب طلایی آن، با حکاکیهای پیچیده و رمزآلود، در نیمهتاریکی میدرخشید، گویی رازی باستانی را در دل خود نهفته بود. اسنیپ با قدمهایی سست و لرزان به سمت آن پیش رفت. قلبش، این عضوِ رنجکشیده که سالها پشت دیوارهای یخیِ سردی و بیتفاوتی پنهان شده بود، اکنون با سرعتی جنونآمیز به تپش افتاده بود؛ تپشهایی که گویی میخواستند از سینهاش بیرون بپرند.
در ابتدا، آینه تنها انعکاسِ رنگپریده و خستهای از خودش را به نمایش گذاشت. مردی با صورتی کشیده و استخوانی، موهایی سیاه و چرب که بینظم بر پیشانیاش ریخته بود و چشمانی عمیق که هر چین و چروک دورشان، داستانی از رنج و حسرت یک عمر را فریاد میزد. اما اسنیپ، با صبرِ تلخِ سالیان، میدانست که باید منتظر بماند. آینه، موجودی عجول نبود. او صبورانه، منتظرِ آشکار شدنِ حقیقت بود.
به آرامی، گویی با جادویی پنهان، تصویر شروع به تغییر کرد. لایههای خاکستری و تیرهی واقعیت، محو شدند و رنگهای گرم و زندهی رویا، جایگزین آنها شد. موهایش کوتاهتر و مرتبتر، چشمانش درخشانتر، و چین و چروکهای حک شده بر صورتش، ناپدید گشتند. اثری از لبخند کمرنگ و فراموششدهای بر لبانش نشست؛ لبخندی که سالها بود بر لبانش ننشسته بود. اما این تنها تغییر نبود. دستی، ظریف و آشنا، از کنارش نمایان شد؛ دستی که گرمای آن را در خیالاتش بارها و بارها حس کرده بود. لیلی.
نفس اسنیپ در سینهاش حبس شد. هوای سرد اتاق، گویی به یکباره از ریههایش گریخته بود. لیلی، با موهای قرمزِ آتشینش که مثل هالهای از نور و امید، دور صورتش را احاطه کرده بود. چشمان سبز زمردیاش، دقیقاً همان چشمان هری، با مهربانی و عشقی بیحد و حصر به او نگاه میکرد. او در آغوش اسنیپ بود، نه در رویا، بلکه در واقعیتِ فریبندهی آینه. دست در دست او، لبخندی آرام و سرشار از رضایت بر لبانش. گویی در حال رقص بودند، رقصِ زندگی، رقصِ عشقی که هرگز فرصتِ شکوفایی نیافته بود. رقصِ یک "اگر" بزرگ.
اسنیپ احساس کرد که زمان متوقف شده است. همه دردها، همه رنجها، همه کلمات ناگفته، در این تصویر محو شدند، گویی هرگز وجود نداشتهاند. او میتوانست بوی شیرین و مستکننده گلهای یاس را احساس
کند که از گیسوان لیلی برمیخاست؛ بوی عطر لیلی، بوی خانهای که میتوانستند داشته باشند، بوی آرامشی که هرگز نیافت. او میتوانست صدای خندههایشان را بشنود که در فضای اتاق میپیچید؛ صدای آرامش و شادیِ گمشده.
این همان آرزوی پنهان بود، همان رویای کودکی که در تاریکترین گوشههای ذهنش خاک میخورد. رویای زندگیای که جیمز پاتر بیرحمانه آن را از او گرفته بود. رویای خانوادهای که هرگز شکل نگرفت. لیلی همیشه برای او بیش از یک دوست بود، او تمام دنیایش بود. از همان روز اول که او را در کودکی دید، با آن موهای قرمزِ شعلهور و چشمان درخشانش که شبیه دو زمرد سبز بودند، میدانست که دنیایش برای همیشه تغییر کرده است. او آرزو داشت که لیلی را به دنیای جادو معرفی کند، به او همه چیز را یاد بدهد و همیشه در کنارش باشد. اما سرنوشت، با دستهای بیرحم و تقدیرِ پیچیدهاش، نقشههای دیگری داشت.
اشکی آرام و سوزان، از گوشه چشم اسنیپ سرازیر شد؛ اشکی که سالها پشت نقاب یخیِ بیتفاوتی پنهان مانده بود، اما اکنون، در مقابل این تصویرِ شیرینِ حسرت، راه خود را یافته بود. این اشک، نه از غمِ محض بود و نه از شادیِ کامل، بلکه از یک حسرت عمیق و غیرقابل وصف؛ حسرتِ "آنچه میتوانست باشد" و هرگز نشد.
او دستش را به سمت سطح سرد و صیقلی آینه دراز کرد، گویی میخواست لیلی را لمس کند، او را از دنیای وهم و خیال بیرون بکشد و به واقعیتِ آغوش خود بازگرداند. اما دستش تنها به سطح سرد و بیجان آینه برخورد کرد. تصویر، هرچند واقعی و زنده به نظر میرسید، اما تنها یک وهم بود، یک بازتابِ بیرحم از گذشتهای که هرگز به حقیقت نپیوسته بود.
همانطور که اسنیپ غرق در این رویای شیرینِ حسرتبار بود، ناگهان تصویری دیگر، برای لحظهای کوتاه، در پسزمینهی شفافِ تصویرِ لیلی و خودش، ظاهر شد. پسرکی کوچک، با موهای سیاه نامرتب و چشمانی سبز که بیشباهت به چشمان لیلی نبود، در حال خندیدن. هری. این بار، هری در آغوش لیلی و اسنیپ بود، نه در کنار جیمز. این تصویر، قلب اسنیپ را به لرزه درآورد. آیا این آرزوی ناخودآگاه او بود؟ رویای اینکه خودش پدر هری باشد؟ این فکر، هم او را به وحشت انداخت و هم به او آرامش داد. آرامشی تلخ، مانند نوشیدن شهدِ مسموم.
اسنیپ میدانست که باید از آینه دور شود. ماندن در این رویا، مانند غرق شدن در مرداب بود؛ هرچه بیشتر میماند، بیشتر در آن فرو میرفت و دردش عمیقتر میشد. او باید به واقعیتِ خشن و بیرحمِ وظایفش بازمیگشت، به نقشش در جنگی که در پیش بود. وظیفهای که در نهایت، برای لیلی انجام میداد. برای پسرِ لیلی.
با هر قدمی که به سختی از آینه دور میشد، تصویر شیرینِ درون آن، محو و محوتر میشد. لیلی و اسنیپِ در حال رقصیدن، به آرامی در تاریکی فرو میرفتند، گویی به اعماق اقیانوسِ فراموشی کشیده میشدند. وقتی اسنیپ به در رسید، آینه دوباره تنها بازتاب سرد و بیروح خودش را نشان میداد؛ مردی تنها، با چشمانی خسته و روحی در هم شکسته.
اسنیپ از اتاق خارج شد، اما این بار، چیزی در درونش تغییر کرده بود. دردی کهنه، دوباره زنده شده بود، اما در کنار آن، عزمی راسختر نیز در وجودش شکل گرفته بود. او دیگر تنها به دنبال انتقام نبود. او به دنبال حفاظت بود. حفاظت از میراث لیلی، حتی اگر این میراث، پسرِ مردی باشد که از او متنفر بود. او میدانست که آرزوهای آینه، هرگز به حقیقت نمیپیوندند، اما عشقش به لیلی، هرگز نمیمرد. و همین عشقِ بیفرجام و ابدی، نیروی محرک او برای ادامه زندگی بود؛ نیرویی که او را در تاریکترین روزها، سرپا نگه میداشت.
او تا پایان عمرش، بارها و بارها به آینه نفاقانگیز سر زد. نه برای اینکه رویاهای گذشته را زنده کند، بلکه برای اینکه به خودش یادآوری کند، چرا میجنگد. چرا رنج میبرد. چرا دوست دارد. و هر بار، آینه، همان تصویر را نشان میداد: لیلی، در آغوش او، لبخندی آرام بر لب، در انعکاس ابدیِ یک عشق از دست رفته، اما هرگز فراموش نشده. عشقی که در غبار زمان، جاودانه شده بود.
***
تایید شد!
به دلیل تغییراتی که درحال حاضر داره رخ میده، به پیام شخصی ای که بهت دادم توجه کن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/3 19:06:48
!From a small spark to a blazing flame; with courage and unity, for Gryffindor
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/06/21
تولد نقش: 1404/07/14
آخرین ورود: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1405 03:23
از: بارو(the Barrow)
پستها:
21

تصویر شماره21
مکگاناگل با صدایی رسا اسمم رو صدا کرد.
با استرس جلو رفتم و روی چهار پایه نشستم که مکگاناگل اون کلاه مندرس رو روی سرم گذاشت.
به محذ اینکه دست مکگاناگل از کلاه جدا شد کلاه شروع به حرکت کرد و تا چشمام پایین اومد.
وقتی کاملاً پایین اومد و دیدم از سالن قطع کرد صدای توی ذهنم پیچید:«خوب خوب؛ اینجا چی داریم؟
به خاطر هوشت باید تو رو توی ریونکلاو بزارم؛ اما شجاعت هم توی وجودت هست که برای این باید بری توی گریفیندور؛ اما به جز شجاعت و باهوشی فرصت طلب هم هستی که باید واسه این بری توی اسلیترین؛ اما سختکوشم هستی که این انتخاب کردن را برام سخت میکنه؛ حالت چطوره از تو بپرسیم که میخوای توی کدوم گروه قرار بگیری؟»
من به محض اینکه حرف کلاه رو شنیدم نگاهم به میز گروه گریفیندور افتاد که جانی پشتش نشسته بود.
کلاه انگاری که ذهنم را خونده باشه گفت:« پس میخوای توی گریفیندوررررررر باشی؟»
کلاه یه خورده جابجا شد و دید من را به سالن باز کرد که با دیدن تشویق گروه گریفیندور فهمیدم که کلمه گریفیندور را واضح و بلند داد زده.
با خوشحالی کلاه را از سرم برداشتم و به مکگاناگل دادم و بعد از اون به سرعت به سمت جانی دویدم و کنارش روی صندلی خالی نشستم.
نگاهم به میز معلمین که درست روبروی میز ما بود افتاد که دوتا صندلی داخلش خالی بود.
مکگاناگل به محض تموم کردن گروهبندی اومد روی یکی از این صندلیهای خالی نشست؛ پس فقط یه صندلی خالی مونده بود.
بعد از چند دقیقه یهو همه دانش آموزان و معلمین چوب دستهاشون رو بالا بردن و جلوی صورتشون گرفتن.
نگاهم به در افتاد که یه مرد با قد بلند، موهای سیاه، چشمهایی سبز و یه زخم صاعقه شکل روی پیشونیش وارد سالن شد و آهسته آهسته به سمت صندلی معلمین رفت و روی اون نشست.
با تعجب به سمت جانی که چوب دستیش را پایین آورده بود خم شدم و گفتم:« هی؛ ببینم این کیه که همه اینجوری بهش احترام میذارن؟»
جانی با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:« یعنی تو هری پاترو نمیشناسی؟»
با تعجب گفتم:« نه؛ چرا باید اونو بشناسم؟»
جانی به سمتم چرخید و گفت:« ببین؛ بعد از این ماجرای لرد سیاه که واست تعریف کردم؛ یه جادوگر سیاه دیگه که قبلاً مرده بود ظهور کرد به اسم گلرت گریندلوالد.
باورت نمیشه هری پاتر دوتاشون رو با هم شکست داد!»
با تعجبی بیشتر گفتم:« اون گریندلوالد که گفتی مرده چطور زنده شد؟»
جانی گفت:« اون قبل از ولدمورت یا همون لرد سیاه ظهور کرده بود اما یه جادوگر سفید به اسم آلبوس دامبلدور اونو شکست داد اما اونو نکشت؛ بلکه اونا توی پردهای انداخت که همه فکر میکردند پرده مرگه و هرکی به پشتش بره میمیره؛ اما هری پاتر وقتی لرد سیاه را شکست داد یه راه پیدا کرد تا پدر خوانده شو که به این پرده افتاده بود بیرون بیاره اما به اشتباه پدر خواندشو گریندلوالد رو با هم از اون پرده بیرون آورد.»
***
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
مکگاناگل با صدایی رسا اسمم رو صدا کرد.
با استرس جلو رفتم و روی چهار پایه نشستم که مکگاناگل اون کلاه مندرس رو روی سرم گذاشت.
به محذ اینکه دست مکگاناگل از کلاه جدا شد کلاه شروع به حرکت کرد و تا چشمام پایین اومد.
وقتی کاملاً پایین اومد و دیدم از سالن قطع کرد صدای توی ذهنم پیچید:«خوب خوب؛ اینجا چی داریم؟
به خاطر هوشت باید تو رو توی ریونکلاو بزارم؛ اما شجاعت هم توی وجودت هست که برای این باید بری توی گریفیندور؛ اما به جز شجاعت و باهوشی فرصت طلب هم هستی که باید واسه این بری توی اسلیترین؛ اما سختکوشم هستی که این انتخاب کردن را برام سخت میکنه؛ حالت چطوره از تو بپرسیم که میخوای توی کدوم گروه قرار بگیری؟»
من به محض اینکه حرف کلاه رو شنیدم نگاهم به میز گروه گریفیندور افتاد که جانی پشتش نشسته بود.
کلاه انگاری که ذهنم را خونده باشه گفت:« پس میخوای توی گریفیندوررررررر باشی؟»
کلاه یه خورده جابجا شد و دید من را به سالن باز کرد که با دیدن تشویق گروه گریفیندور فهمیدم که کلمه گریفیندور را واضح و بلند داد زده.
با خوشحالی کلاه را از سرم برداشتم و به مکگاناگل دادم و بعد از اون به سرعت به سمت جانی دویدم و کنارش روی صندلی خالی نشستم.
نگاهم به میز معلمین که درست روبروی میز ما بود افتاد که دوتا صندلی داخلش خالی بود.
مکگاناگل به محض تموم کردن گروهبندی اومد روی یکی از این صندلیهای خالی نشست؛ پس فقط یه صندلی خالی مونده بود.
بعد از چند دقیقه یهو همه دانش آموزان و معلمین چوب دستهاشون رو بالا بردن و جلوی صورتشون گرفتن.
نگاهم به در افتاد که یه مرد با قد بلند، موهای سیاه، چشمهایی سبز و یه زخم صاعقه شکل روی پیشونیش وارد سالن شد و آهسته آهسته به سمت صندلی معلمین رفت و روی اون نشست.
با تعجب به سمت جانی که چوب دستیش را پایین آورده بود خم شدم و گفتم:« هی؛ ببینم این کیه که همه اینجوری بهش احترام میذارن؟»
جانی با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:« یعنی تو هری پاترو نمیشناسی؟»
با تعجب گفتم:« نه؛ چرا باید اونو بشناسم؟»
جانی به سمتم چرخید و گفت:« ببین؛ بعد از این ماجرای لرد سیاه که واست تعریف کردم؛ یه جادوگر سیاه دیگه که قبلاً مرده بود ظهور کرد به اسم گلرت گریندلوالد.
باورت نمیشه هری پاتر دوتاشون رو با هم شکست داد!»
با تعجبی بیشتر گفتم:« اون گریندلوالد که گفتی مرده چطور زنده شد؟»
جانی گفت:« اون قبل از ولدمورت یا همون لرد سیاه ظهور کرده بود اما یه جادوگر سفید به اسم آلبوس دامبلدور اونو شکست داد اما اونو نکشت؛ بلکه اونا توی پردهای انداخت که همه فکر میکردند پرده مرگه و هرکی به پشتش بره میمیره؛ اما هری پاتر وقتی لرد سیاه را شکست داد یه راه پیدا کرد تا پدر خوانده شو که به این پرده افتاده بود بیرون بیاره اما به اشتباه پدر خواندشو گریندلوالد رو با هم از اون پرده بیرون آورد.»
***
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/29 22:11:32
دلت برای مردهها نسوزه؛ دلت برای زندهها بسوزه و از همه بدتر؛ برای کسانی بسوزه که بدون عشق زندهاند.
پروفسور دامبلدور.
پروفسور دامبلدور.
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۶
جیمز با لبخندی که روی لبش نشسته بود وارد کوپه شد و رو به روی ریموس و سیریوس نشست.
سیریوس با ذربهای که به ریموس زد او را از میان کتابی که در آن غرق شده بود بیرون کشید.
سیریوس با خنده گفت:« هی احمق بلند شو نقشه شروع شد!»
ریموس با نارضایتی کتاب را کنار گذاشت و از جایش بلند شد.
آن سه زیر شنل نامرئی از کوپه خود خارج شدند و به سمت دستشوییهای قطار حرکت کردند.
پس از چند دقیقه، سوروس اسنیپ از راه رسید و وارد یکی از دستشوییها شد.
زمانی که در حال وارد شدن بود جیمز سریع سه طلسم را روی او اجرا کرد و سپس همه آنها به کوبه خود برگشتند.
پس از چند دقیقه صدای خنده دانش آموزان به گوش رسید.
جیمز با حالت مظلوم نمایی در کوپه را باز کرد و به بیرون نگاه کرد.
اسنیپ کاملا برهنه در حالی که میرقصید آهنگ ناجوری را هم زمزمه میکرد.
***
باید یه داستان کوتاه در باب اون عکس بنویسین، برای شما صرفا یه متنه.. توصیف کوتاهی از اون عکسه.
تایید نشد.
جیمز با لبخندی که روی لبش نشسته بود وارد کوپه شد و رو به روی ریموس و سیریوس نشست.
سیریوس با ذربهای که به ریموس زد او را از میان کتابی که در آن غرق شده بود بیرون کشید.
سیریوس با خنده گفت:« هی احمق بلند شو نقشه شروع شد!»
ریموس با نارضایتی کتاب را کنار گذاشت و از جایش بلند شد.
آن سه زیر شنل نامرئی از کوپه خود خارج شدند و به سمت دستشوییهای قطار حرکت کردند.
پس از چند دقیقه، سوروس اسنیپ از راه رسید و وارد یکی از دستشوییها شد.
زمانی که در حال وارد شدن بود جیمز سریع سه طلسم را روی او اجرا کرد و سپس همه آنها به کوبه خود برگشتند.
پس از چند دقیقه صدای خنده دانش آموزان به گوش رسید.
جیمز با حالت مظلوم نمایی در کوپه را باز کرد و به بیرون نگاه کرد.
اسنیپ کاملا برهنه در حالی که میرقصید آهنگ ناجوری را هم زمزمه میکرد.
***
باید یه داستان کوتاه در باب اون عکس بنویسین، برای شما صرفا یه متنه.. توصیف کوتاهی از اون عکسه.
تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط tom-marvolo-ridel در 1404/6/28 18:35:31
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/29 22:13:01
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/29 22:13:01
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/04/07
تولد نقش: 1404/06/17
آخرین ورود: جمعه 29 خرداد 1405 16:51
از: درون کتابخانه
پستها:
103

تصویر شماره ی ۱۲
هری و رون سوار ماشین پرنده به آرامی در آسمان پرواز می کردند.رون پشت فرمان بود و می راند.سرانجام قلعه ی هاگوارتز را دیدند که زیر پای آنهای قرار داشت.رون داشت به مراسم گروه بندی فکر می کرد. جینی، خواهر رون سال اولی بود که به هاگوارتز می آمد. نمی دانست مراسم گروه بندی شروع شده یا نه. سر انجام به این نتیجه رسید که مراسم هنوز شروع نشده و می توانند کمی بیشتر بالای محوطه ی قلعه پرواز کنند.
_ هری، شاید بتونیم یه کم بیشتر پرواز کنیم.
هری با تکان دادن سرش موافقت کرد. ناگهان هری فریاد زد :
تو هم اون چیزی رو که من می بینم می بینی؟
_چی؟
_ یه نفر داره تو جنگل ممنوعه راه می ره.نگاه کن!هرمیونه.
_اونجا چی کار می کنه؟ هری ، چمدون ها ها رو آماده می کنی؟ می خوام فرود بیام.
آنها به آرامی فرود آمدند و به سمت جنگل ممنوعه رفتند. به نظر می آمد که هرمیون دنبال کسی می گردد. بلند هرمیون را صدا زدند. او برگشت و به طرف آنها رفت. هرمیون، قیافه ی حیرت زده ای داشت.
_هری! رون! چطوری اومدین این طرف؟
_منظورت چیه؟
_شما ها همین الان اونجا بودین و داشتید به اون سمت می رفتید.
و به نقطه ی نسبتا دوری در جنگل اشاره کرد.
_چی داری می گی؟ ما همین الان فرود اومدیم.
_فرود اومدید؟ با چی فرود اومدید؟
با ماشین پرنده ی بابا اومدیم دیگه. می خواستی با چی فرود بیایم، با قطار؟!
نه... یعنی،...شما ها با من تو قطار بودین...چطوری...
هری با نگرانی به هرمیون خیره شد: هرمیون، حالت خوبه؟ چیزی شده ؟
همان لحظه پروفسور مگ گونگال سر رسید و گفت : هیچ معلوم هست اینجا چی کار می کنین؟
وقتی به میز گریفیندور رسیدند جینی برایشان دست تکان می داد. رون با قیافه ای گرفته گفت : باورم نمیشه مراسم گروه بندی رو از دست دادیم.
هرمیون با بدخلقی گفت: من یه عالمه نگران شدم، خب تعریف کنین کجا بودین؟یعنی تو قطار نبودین؟
وقتی رون و هری تعریف کردند، هرمیون با دهان باز داشت گوش می داد. سپس گفت: اما این امکان نداره! شما با من تو قطار
بودید. همه دیدن، از نویل بپرس. یعنی ممکنه یکی دیگه خودش رو به شکل شما ها درآورده باشه؟ راست می گم. شما حرفم
رو باور می کنین؟
بعد با چشمان آشفته به آن دو خيره شد.
هری جواب داد: ما حرفت رو باور می کنیم. ما بهت اعتماد داریم. ولی چه جوری کسی می تونه همچین کاری بکنه؟ اصلا چرا؟
بعد هرمیون درباره ی يک معجون توضیح داد، که برای همین کار بود. اما چه کسی می خواست هرمیون را گول بزند و او را
به جنگل ممنوعه بکشاند؟ این معمایی بود که در نظر آنها حل شدنش غیرممکن بود.
آنها سر گرم صحبت درباره ی این ماجرا شدند. شاید بتوانند حلش کنند. اما اکنون پروفسور دامبلدور می خواهد صحبت کند.
***
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هری و رون سوار ماشین پرنده به آرامی در آسمان پرواز می کردند.رون پشت فرمان بود و می راند.سرانجام قلعه ی هاگوارتز را دیدند که زیر پای آنهای قرار داشت.رون داشت به مراسم گروه بندی فکر می کرد. جینی، خواهر رون سال اولی بود که به هاگوارتز می آمد. نمی دانست مراسم گروه بندی شروع شده یا نه. سر انجام به این نتیجه رسید که مراسم هنوز شروع نشده و می توانند کمی بیشتر بالای محوطه ی قلعه پرواز کنند.
_ هری، شاید بتونیم یه کم بیشتر پرواز کنیم.
هری با تکان دادن سرش موافقت کرد. ناگهان هری فریاد زد :
تو هم اون چیزی رو که من می بینم می بینی؟
_چی؟
_ یه نفر داره تو جنگل ممنوعه راه می ره.نگاه کن!هرمیونه.
_اونجا چی کار می کنه؟ هری ، چمدون ها ها رو آماده می کنی؟ می خوام فرود بیام.
آنها به آرامی فرود آمدند و به سمت جنگل ممنوعه رفتند. به نظر می آمد که هرمیون دنبال کسی می گردد. بلند هرمیون را صدا زدند. او برگشت و به طرف آنها رفت. هرمیون، قیافه ی حیرت زده ای داشت.
_هری! رون! چطوری اومدین این طرف؟
_منظورت چیه؟
_شما ها همین الان اونجا بودین و داشتید به اون سمت می رفتید.
و به نقطه ی نسبتا دوری در جنگل اشاره کرد.
_چی داری می گی؟ ما همین الان فرود اومدیم.
_فرود اومدید؟ با چی فرود اومدید؟
با ماشین پرنده ی بابا اومدیم دیگه. می خواستی با چی فرود بیایم، با قطار؟!
نه... یعنی،...شما ها با من تو قطار بودین...چطوری...
هری با نگرانی به هرمیون خیره شد: هرمیون، حالت خوبه؟ چیزی شده ؟
همان لحظه پروفسور مگ گونگال سر رسید و گفت : هیچ معلوم هست اینجا چی کار می کنین؟
وقتی به میز گریفیندور رسیدند جینی برایشان دست تکان می داد. رون با قیافه ای گرفته گفت : باورم نمیشه مراسم گروه بندی رو از دست دادیم.
هرمیون با بدخلقی گفت: من یه عالمه نگران شدم، خب تعریف کنین کجا بودین؟یعنی تو قطار نبودین؟
وقتی رون و هری تعریف کردند، هرمیون با دهان باز داشت گوش می داد. سپس گفت: اما این امکان نداره! شما با من تو قطار
بودید. همه دیدن، از نویل بپرس. یعنی ممکنه یکی دیگه خودش رو به شکل شما ها درآورده باشه؟ راست می گم. شما حرفم
رو باور می کنین؟
بعد با چشمان آشفته به آن دو خيره شد.
هری جواب داد: ما حرفت رو باور می کنیم. ما بهت اعتماد داریم. ولی چه جوری کسی می تونه همچین کاری بکنه؟ اصلا چرا؟
بعد هرمیون درباره ی يک معجون توضیح داد، که برای همین کار بود. اما چه کسی می خواست هرمیون را گول بزند و او را
به جنگل ممنوعه بکشاند؟ این معمایی بود که در نظر آنها حل شدنش غیرممکن بود.
آنها سر گرم صحبت درباره ی این ماجرا شدند. شاید بتوانند حلش کنند. اما اکنون پروفسور دامبلدور می خواهد صحبت کند.
***
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/15 12:15:04
جزئیات کاربر

تصویر شماره 16
هی ریموس کله اتو از اون کتاب مزخرف بکش بیرون الاناست که جیمز برسه.
این صدای سیریوس بلک بود،چهره اش که اغلب مغرور و ساکت مینمود اکنون مانند تمام هم سن و سال هایش ذوق زده و خندان بود حداقل برای چند ساعت.
ریموس جواب داد:سیریوس دو دیقه ساکت بشین بذار برسه
او مانند همیشه بود،چهره اش رنگ پریده بود و چشمان قهوه ای اش نشانگر بی خوابی های طولانی او بود
بعد از گفتن این حرف دوباره سرش را در کتابش فرو برد
در کوپه باز شد و جوانی لاغر و کشیده پدیدار شد چشمان مشکی اش میخندیدند و لبخندی پیروزمندانه به لب داشت
او گفت:حدس بزنید چیشده بچه ها!لیلی قراره امسال تابستون و با من بگذرونه بعد یک ساعت تونستم مادرشو قانع کنم
البته فکر کنم اونا از محله ی ما زیاد خوششون نمیاد
ریموس با بی خیالی گفت:اگه یکم از این تواناییت تو مذاکره رو برای اون فلیچ احمق رو میکردی الان نسخه دو نقشه غارتگر و داشتیم
هر سه خندیدند
جیمز گفت:هی سیریوس بهتره تو ام یک کاری واسه خودت بکنی،تا الان که تو پیدا کردن ادمیزاد ناموفق بودی بهتری از اون یکی شکلت واسه یک ماده گرگ استفاده کن
ریموس که در حال خوردن شکلات های گرمازا بود به قدری خنده اش گرفت که نزدیک بود خفه شو
سیریوس با خنده گفت:باید قیافه ی اون زرزروس کثافتو میدی وقتی وارد کوپه ی لیلی شدی داشتم از اونجا رد میشدم وای شرط میبندم به گریه افتاده بود
جیمز با نگاه جدی تری گفت:ولش کن لیلی خیلی خوشش نمیاد اونو اذیت کنیم،برنامه ات چیه سیریوس از ایستگاه بریم خونمون یا میخوای بریم به ولز،یه کلوپ دویل خیلی باحال پیدا کردم،میگن چشم باباقوری اونجا گزینش نامحسوس داره
بلک که خنده اش بر لبش خشک شده بود گفت:فکر نکنم به این زودیا بتونم بیام پیشت،راستش یه دعوت نامه ازعموم دارم که خواسته تعطیللات و پیش اون بگذرونم بالاخره هزینه تحصلیم رو گردن اونه واسه همین قبول کردم،به نظرم اسم این تعطیلات واسه من حوصله سر بر ترین خواهد بود
جیمز با نگاهی حاصل از دلسوزی به سیریوس نگاه کرد و سرش را تکن داد
ریموس با ناراحتی گفت:کلا 10روز دیگه مونده که ماه بدر کامل بشه
سیریوس با مربانی به او گفت:بس کن دیگه ریموس هرچقد ازش بیسشتر بترسی واست بدتر میگذره از این ده روز استفاده کن
ریموس که غم چهره اش اندکی کمتر شده بود گفت:اره بابامم همیشه همینو میگه قراره تو این ده روز باهم بریم گرجستان تاریخ جادوگری اونجا فق العادست. جیمز با خنده گفت:کباب ها و نوشیدنی هاشم همینطور
هر سه خندیدند
غافل از اینده ی مبهم و پیچ در پیچشان
***
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هی ریموس کله اتو از اون کتاب مزخرف بکش بیرون الاناست که جیمز برسه.
این صدای سیریوس بلک بود،چهره اش که اغلب مغرور و ساکت مینمود اکنون مانند تمام هم سن و سال هایش ذوق زده و خندان بود حداقل برای چند ساعت.
ریموس جواب داد:سیریوس دو دیقه ساکت بشین بذار برسه
او مانند همیشه بود،چهره اش رنگ پریده بود و چشمان قهوه ای اش نشانگر بی خوابی های طولانی او بود
بعد از گفتن این حرف دوباره سرش را در کتابش فرو برد
در کوپه باز شد و جوانی لاغر و کشیده پدیدار شد چشمان مشکی اش میخندیدند و لبخندی پیروزمندانه به لب داشت
او گفت:حدس بزنید چیشده بچه ها!لیلی قراره امسال تابستون و با من بگذرونه بعد یک ساعت تونستم مادرشو قانع کنم
البته فکر کنم اونا از محله ی ما زیاد خوششون نمیاد
ریموس با بی خیالی گفت:اگه یکم از این تواناییت تو مذاکره رو برای اون فلیچ احمق رو میکردی الان نسخه دو نقشه غارتگر و داشتیم
هر سه خندیدند
جیمز گفت:هی سیریوس بهتره تو ام یک کاری واسه خودت بکنی،تا الان که تو پیدا کردن ادمیزاد ناموفق بودی بهتری از اون یکی شکلت واسه یک ماده گرگ استفاده کن
ریموس که در حال خوردن شکلات های گرمازا بود به قدری خنده اش گرفت که نزدیک بود خفه شو
سیریوس با خنده گفت:باید قیافه ی اون زرزروس کثافتو میدی وقتی وارد کوپه ی لیلی شدی داشتم از اونجا رد میشدم وای شرط میبندم به گریه افتاده بود
جیمز با نگاه جدی تری گفت:ولش کن لیلی خیلی خوشش نمیاد اونو اذیت کنیم،برنامه ات چیه سیریوس از ایستگاه بریم خونمون یا میخوای بریم به ولز،یه کلوپ دویل خیلی باحال پیدا کردم،میگن چشم باباقوری اونجا گزینش نامحسوس داره
بلک که خنده اش بر لبش خشک شده بود گفت:فکر نکنم به این زودیا بتونم بیام پیشت،راستش یه دعوت نامه ازعموم دارم که خواسته تعطیللات و پیش اون بگذرونم بالاخره هزینه تحصلیم رو گردن اونه واسه همین قبول کردم،به نظرم اسم این تعطیلات واسه من حوصله سر بر ترین خواهد بود
جیمز با نگاهی حاصل از دلسوزی به سیریوس نگاه کرد و سرش را تکن داد
ریموس با ناراحتی گفت:کلا 10روز دیگه مونده که ماه بدر کامل بشه
سیریوس با مربانی به او گفت:بس کن دیگه ریموس هرچقد ازش بیسشتر بترسی واست بدتر میگذره از این ده روز استفاده کن
ریموس که غم چهره اش اندکی کمتر شده بود گفت:اره بابامم همیشه همینو میگه قراره تو این ده روز باهم بریم گرجستان تاریخ جادوگری اونجا فق العادست. جیمز با خنده گفت:کباب ها و نوشیدنی هاشم همینطور
هر سه خندیدند
غافل از اینده ی مبهم و پیچ در پیچشان
***
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/11 7:54:41
جزئیات کاربر

تصویر شماره ی هفت.
"هی ولم کن!"
هری سعی میکنه از روی صندلی بلند شه ولی بخاطر جادویی که اسنیپ به کار برده نمیتونه. ایندفعه با صدای بلند تری حرف قبلیشو تکرار میکنه که شاید یکی از کنار دفتر پروفسور اسنیپ رد شه و صداشو بشنوه.
اسنیپ سریع ولی بدون کوچیکترین صدایی نزدیک هری میشه و چوبدستیشو زیر چونه ی هری میذاره:
"جرأت داری دوباره با اون صدای آزاردهنده ی گوش خراشت حرفتو تکرار کن."
لحن اسنیپ مثل حرکاتش تند ولی تهدید آمیز بود.
وقتی میبینه که تهدیدش جواب داده میکشه عقب و چوبدستی رو از زیر چونه ی هری برمیداره. همینطوری که قدم میزنه نگاه های سردی به هری میندازه و نمیدونه که چه تصمیمی دربارش درسته.
آروم سمت میز کارش میره و با پوزخند کتابیو از روی زمین برمیداره:
"این..."
کتابو میگیره دستش و بعد به ورقه های بهم ریخته ی روی میز کارش اشاره میکنه:
"و اینا! تو با این ناشی بودنت جرأت کردی که بیای توی دفتر من هری؟ به شما حتی این چیزای مبتدیم یاد نمیدن؟"
"منظورتون چیه پروفسور؟ فکر نمیکردم هاگوارتز جایی برای یاد گرفتن دزدی باشه"
"اگه فکر میکنی که کار بدیه... چرا انجامش دادی.. هری؟"
هری وقتی میبینه که بیشتر خودشو به دردسر انداخته به من و من میفته ولی نمیتونه حرفی بزنه و نمیدونه که عصبانی باشه یا پشیمون.
"درست مثل پدرتی هری! همونقدر سرکش و سربه هوا! فکر میکنی که شجاعی ولی فقط یه پسر بی عرضه ای که از پس هیچکاری برنمیای!"
اسنیپ دندوناشو بهم فشار میده و فکش قفل میشه. شعله های آتیشی که توی شومینه در حال رقصیدنه توی چشمای اسنیپ میفته و هری با اینکه میخواد از باباش دفاع کنه ولی ناخودآگاه پشتشو به صندلی میچسبونه.
"هردفعه که میبینمت فقط اعصابمو خورد میکنی چون یه پسر پر از اعتماد به نفسی که فکر میکنی خیلی قوی ای ولی مثل موش پشت دوستات قایم میشی ولی میدونی وقتی میبینمت چی بیشتر اعصابمو خورد میکنه؟! چشمات هری.. چشمات! اون چشمای لعنتی درست مثل مادرته.."
اسنیپ جلوی خودشو میگیره و دیگه چیزی نمیگه.
هری حس میکنه که اتاق سردتر شده و به خودش می لرزه. ولی تموم قدرتشو جمع میکنه و بالاخره سوالی که ذهنشو درگیر کرده رو میپرسه:
"براتون مهم نیست که چرا اومدم دفترتون و دنبال چی میگشتم؟ نمیخواین بدونین که من چیزی پیدا کردم توی دفترتون یا نه؟"
"من چیزی برای قایم کردن ندارم."
اسنیپ روشو برمیگردونه و شنل سیاهش توی هوا تکون میخوره. یه دستشو به میز تکیه میده و بخاطر سردردش با دست دیگش شقیقه هاشو میماله. چشماشو میبنده و خاطره هایی میاد جلوی چشمش که نباید بیاد.
باید تنها باشه.
"برو بیرون هری و هرگز دوباره توی دفتر من نیا! فقط همیندفعه ازت میگذرم ولی دفعه ی دومی درکار نیست.. میدونی که؟!"
هری که برای صدمین بار تلاش میکنه از روی صندلی بلند شه و با کمال تعجب دید که بدنش از صندلی جدا شد ولی بخاطر فشار زیادی که آورده بود برای بلند شدن تلوتلو خورد و نزدیک بود زمین بخوره ولی نمیخواست که پروفسور اسنیپ دوباره اونو ناشی صدا کنه!
هرجوری که بود خودشو جمع و تعادلشو حفظ میکنه. سمت در میره و وقتی دستشو میذاره روی دستگیره ی در برمیگرده و میخواد دوباره و دوباره سوال بپرسه، ولی وقتی پروفسور اسنیپو میبینه که هنوزم داره شقیقه هاشو میماله منصرف میشه و درو باز میکنه و میره بیرون.
"شب بخیر پروفسور."
وقتی درو میبنده، اسنیپ میشینه روی زمین و سرشو به سمت عقب میبره و به سقف نگاه میکنه.
"لیلی... نمیدونم چجوری میتونم مراقب بچت باشم..."
***
خوب نوشته بودی! و چقدر مرور خاطرات بود.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
"هی ولم کن!"
هری سعی میکنه از روی صندلی بلند شه ولی بخاطر جادویی که اسنیپ به کار برده نمیتونه. ایندفعه با صدای بلند تری حرف قبلیشو تکرار میکنه که شاید یکی از کنار دفتر پروفسور اسنیپ رد شه و صداشو بشنوه.
اسنیپ سریع ولی بدون کوچیکترین صدایی نزدیک هری میشه و چوبدستیشو زیر چونه ی هری میذاره:
"جرأت داری دوباره با اون صدای آزاردهنده ی گوش خراشت حرفتو تکرار کن."
لحن اسنیپ مثل حرکاتش تند ولی تهدید آمیز بود.
وقتی میبینه که تهدیدش جواب داده میکشه عقب و چوبدستی رو از زیر چونه ی هری برمیداره. همینطوری که قدم میزنه نگاه های سردی به هری میندازه و نمیدونه که چه تصمیمی دربارش درسته.
آروم سمت میز کارش میره و با پوزخند کتابیو از روی زمین برمیداره:
"این..."
کتابو میگیره دستش و بعد به ورقه های بهم ریخته ی روی میز کارش اشاره میکنه:
"و اینا! تو با این ناشی بودنت جرأت کردی که بیای توی دفتر من هری؟ به شما حتی این چیزای مبتدیم یاد نمیدن؟"
"منظورتون چیه پروفسور؟ فکر نمیکردم هاگوارتز جایی برای یاد گرفتن دزدی باشه"
"اگه فکر میکنی که کار بدیه... چرا انجامش دادی.. هری؟"
هری وقتی میبینه که بیشتر خودشو به دردسر انداخته به من و من میفته ولی نمیتونه حرفی بزنه و نمیدونه که عصبانی باشه یا پشیمون.
"درست مثل پدرتی هری! همونقدر سرکش و سربه هوا! فکر میکنی که شجاعی ولی فقط یه پسر بی عرضه ای که از پس هیچکاری برنمیای!"
اسنیپ دندوناشو بهم فشار میده و فکش قفل میشه. شعله های آتیشی که توی شومینه در حال رقصیدنه توی چشمای اسنیپ میفته و هری با اینکه میخواد از باباش دفاع کنه ولی ناخودآگاه پشتشو به صندلی میچسبونه.
"هردفعه که میبینمت فقط اعصابمو خورد میکنی چون یه پسر پر از اعتماد به نفسی که فکر میکنی خیلی قوی ای ولی مثل موش پشت دوستات قایم میشی ولی میدونی وقتی میبینمت چی بیشتر اعصابمو خورد میکنه؟! چشمات هری.. چشمات! اون چشمای لعنتی درست مثل مادرته.."
اسنیپ جلوی خودشو میگیره و دیگه چیزی نمیگه.
هری حس میکنه که اتاق سردتر شده و به خودش می لرزه. ولی تموم قدرتشو جمع میکنه و بالاخره سوالی که ذهنشو درگیر کرده رو میپرسه:
"براتون مهم نیست که چرا اومدم دفترتون و دنبال چی میگشتم؟ نمیخواین بدونین که من چیزی پیدا کردم توی دفترتون یا نه؟"
"من چیزی برای قایم کردن ندارم."
اسنیپ روشو برمیگردونه و شنل سیاهش توی هوا تکون میخوره. یه دستشو به میز تکیه میده و بخاطر سردردش با دست دیگش شقیقه هاشو میماله. چشماشو میبنده و خاطره هایی میاد جلوی چشمش که نباید بیاد.
باید تنها باشه.
"برو بیرون هری و هرگز دوباره توی دفتر من نیا! فقط همیندفعه ازت میگذرم ولی دفعه ی دومی درکار نیست.. میدونی که؟!"
هری که برای صدمین بار تلاش میکنه از روی صندلی بلند شه و با کمال تعجب دید که بدنش از صندلی جدا شد ولی بخاطر فشار زیادی که آورده بود برای بلند شدن تلوتلو خورد و نزدیک بود زمین بخوره ولی نمیخواست که پروفسور اسنیپ دوباره اونو ناشی صدا کنه!
هرجوری که بود خودشو جمع و تعادلشو حفظ میکنه. سمت در میره و وقتی دستشو میذاره روی دستگیره ی در برمیگرده و میخواد دوباره و دوباره سوال بپرسه، ولی وقتی پروفسور اسنیپو میبینه که هنوزم داره شقیقه هاشو میماله منصرف میشه و درو باز میکنه و میره بیرون.
"شب بخیر پروفسور."
وقتی درو میبنده، اسنیپ میشینه روی زمین و سرشو به سمت عقب میبره و به سقف نگاه میکنه.
"لیلی... نمیدونم چجوری میتونم مراقب بچت باشم..."
***
خوب نوشته بودی! و چقدر مرور خاطرات بود.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/6 13:46:55
فصل اول: نامهای از تاریکی
باران سنگین بر بام وزارتخانه جادو فرو میریخت. کارمندان نیمهشب با شتاب رفتوآمد میکردند، اما کسی خبر نداشت که در طبقهی دوازدهم، پشت دروازهی طلسمشدهی ادارهی اسرار، نامهای روی میز قرار گرفته است.
کاغذ، قدیمی و زردرنگ بود، با مُهری شکسته از جنس موم سیاه. کارمند جوانی که آن را پیدا کرده بود با دستانی لرزان پاکت را گشود. جوهر درون نامه هنوز خیس به نظر میرسید، انگار همین لحظه نوشته شده باشد.
صدای بلند او در سکوت تالار پیچید:
جادوگران وزارتخانه،
آیا فکر میکنید با زندانی کردن جسم من، روحم را خاموش کردهاید؟
تاریکی صبر میکند، و من همیشه صبور بودهام.
نورمنگارد دیگر زندان نیست… بلکه دروازه است.
برای جهانی که میآید، جهانی که در آن مرگ فرمانبردار خواهد بود.
(گریندلوالد)
نامه از دست کارمند افتاد. جوهر روی زمین سرخ شد، مثل خون. و همه فهمیدند: چیزی، یا کسی، در حال بازگشت است.
همان شب، هاگوارتز
باران روی شیشههای خوابگاه اسلیترین میکوبید. آلبوس سوروس پاتر بیقرار روی تختش نشست. اسکورپیوس مالفوی که کنارش بود، زمزمه کرد:
خواب به چشمت نمیاد، آره؟
آلبوس آهی کشید.
یه حس عجیبی دارم. انگار کسی داره ما رو صدا میکنه.
چند لحظه بعد، هر دو به سمت کتابخانه خزیدند. شمعها لرزان میسوختند و نقاشیها با غرولند زیر لب خوابیده بودند. آنها در سکوت به بخش ممنوعه رسیدند.
آلبوس دفترچهای را که نیمهسوخته پشت قفسهها پنهان بود، بیرون کشید. روی جلدش علامتی کنده شده بود: مثلثی با دایره و خط. نشانهی یادگاران مرگ.
اسکورپیوس عقب رفت.
نه… این دیگه چیه؟
دفترچهایه که منتظر ما بوده.
وقتی آن را گشودند، کلمات با خون سرخ بر صفحه ظاهر شد:
(راه را بجویید… نورمنگارد.)
باد سردی وزید. انگار دیوارهای هاگوارتز هم لرزیدند.
اسکورپیوس با ترس گفت:
نورمنگارد… زندان گریندلوالد؟!
آلبوس لبخند محوی زد.
آره. و ما باید بفهمیم چرا…
و اینجا آغاز سفرشان بود؛ سفری که پای آنها را به تاریکترین نقطهی تاریخ جادو میکشاند.
پایان فصل اول
***
داستانت خوب بود و قلم خوبی داری ولی باید یه تصویر از بین تصاویرِ کارگاه داستان نویسی انتخاب کنی و در رابطه با اون تصویر، یه داستان بنویسی!
منتظرت هستم که دوباره پستت رو در مورد یکی از همین تصاویر، بخونم.
باران سنگین بر بام وزارتخانه جادو فرو میریخت. کارمندان نیمهشب با شتاب رفتوآمد میکردند، اما کسی خبر نداشت که در طبقهی دوازدهم، پشت دروازهی طلسمشدهی ادارهی اسرار، نامهای روی میز قرار گرفته است.
کاغذ، قدیمی و زردرنگ بود، با مُهری شکسته از جنس موم سیاه. کارمند جوانی که آن را پیدا کرده بود با دستانی لرزان پاکت را گشود. جوهر درون نامه هنوز خیس به نظر میرسید، انگار همین لحظه نوشته شده باشد.
صدای بلند او در سکوت تالار پیچید:
جادوگران وزارتخانه،
آیا فکر میکنید با زندانی کردن جسم من، روحم را خاموش کردهاید؟
تاریکی صبر میکند، و من همیشه صبور بودهام.
نورمنگارد دیگر زندان نیست… بلکه دروازه است.
برای جهانی که میآید، جهانی که در آن مرگ فرمانبردار خواهد بود.
(گریندلوالد)
نامه از دست کارمند افتاد. جوهر روی زمین سرخ شد، مثل خون. و همه فهمیدند: چیزی، یا کسی، در حال بازگشت است.
همان شب، هاگوارتز
باران روی شیشههای خوابگاه اسلیترین میکوبید. آلبوس سوروس پاتر بیقرار روی تختش نشست. اسکورپیوس مالفوی که کنارش بود، زمزمه کرد:
خواب به چشمت نمیاد، آره؟
آلبوس آهی کشید.
یه حس عجیبی دارم. انگار کسی داره ما رو صدا میکنه.
چند لحظه بعد، هر دو به سمت کتابخانه خزیدند. شمعها لرزان میسوختند و نقاشیها با غرولند زیر لب خوابیده بودند. آنها در سکوت به بخش ممنوعه رسیدند.
آلبوس دفترچهای را که نیمهسوخته پشت قفسهها پنهان بود، بیرون کشید. روی جلدش علامتی کنده شده بود: مثلثی با دایره و خط. نشانهی یادگاران مرگ.
اسکورپیوس عقب رفت.
نه… این دیگه چیه؟
دفترچهایه که منتظر ما بوده.
وقتی آن را گشودند، کلمات با خون سرخ بر صفحه ظاهر شد:
(راه را بجویید… نورمنگارد.)
باد سردی وزید. انگار دیوارهای هاگوارتز هم لرزیدند.
اسکورپیوس با ترس گفت:
نورمنگارد… زندان گریندلوالد؟!
آلبوس لبخند محوی زد.
آره. و ما باید بفهمیم چرا…
و اینجا آغاز سفرشان بود؛ سفری که پای آنها را به تاریکترین نقطهی تاریخ جادو میکشاند.
پایان فصل اول
***
داستانت خوب بود و قلم خوبی داری ولی باید یه تصویر از بین تصاویرِ کارگاه داستان نویسی انتخاب کنی و در رابطه با اون تصویر، یه داستان بنویسی!
منتظرت هستم که دوباره پستت رو در مورد یکی از همین تصاویر، بخونم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 0251754881 در 1404/6/5 7:38:33
دلیل: من فکر کردم این پاسخ به یکی از متن هاست
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 17:13:23
دلیل: من فکر کردم این پاسخ به یکی از متن هاست
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 17:13:23
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
