جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

40 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
37
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 10 شهریور 1404 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 16
هی ریموس کله اتو از اون کتاب مزخرف بکش بیرون الاناست که جیمز برسه.
این صدای سیریوس بلک بود،چهره اش که اغلب مغرور و ساکت مینمود اکنون مانند تمام هم سن و سال هایش ذوق زده و خندان بود حداقل برای چند ساعت.
ریموس جواب داد:سیریوس دو دیقه ساکت بشین بذار برسه
او مانند همیشه بود،چهره اش رنگ پریده بود و چشمان قهوه ای اش نشانگر بی خوابی های طولانی او بود
بعد از گفتن این حرف دوباره سرش را در کتابش فرو برد
در کوپه باز شد و جوانی لاغر و کشیده پدیدار شد چشمان مشکی اش میخندیدند و لبخندی پیروزمندانه به لب داشت
او گفت:حدس بزنید چیشده بچه ها!لیلی قراره امسال تابستون و با من بگذرونه بعد یک ساعت تونستم مادرشو قانع کنم
البته فکر کنم اونا از محله ی ما زیاد خوششون نمیاد
ریموس با بی خیالی گفت:اگه یکم از این تواناییت تو مذاکره رو برای اون فلیچ احمق رو میکردی الان نسخه دو نقشه غارتگر و داشتیم
هر سه خندیدند
جیمز گفت:هی سیریوس بهتره تو ام یک کاری واسه خودت بکنی،تا الان که تو پیدا کردن ادمیزاد ناموفق بودی بهتری از اون یکی شکلت واسه یک ماده گرگ استفاده کن
ریموس که در حال خوردن شکلات های گرمازا بود به قدری خنده اش گرفت که نزدیک بود خفه شو
سیریوس با خنده گفت:باید قیافه ی اون زرزروس کثافتو میدی وقتی وارد کوپه ی لیلی شدی داشتم از اونجا رد میشدم وای شرط میبندم به گریه افتاده بود
جیمز با نگاه جدی تری گفت:ولش کن لیلی خیلی خوشش نمیاد اونو اذیت کنیم،برنامه ات چیه سیریوس از ایستگاه بریم خونمون یا میخوای بریم به ولز،یه کلوپ دویل خیلی باحال پیدا کردم،میگن چشم باباقوری اونجا گزینش نامحسوس داره
بلک که خنده اش بر لبش خشک شده بود گفت:فکر نکنم به این زودیا بتونم بیام پیشت،راستش یه دعوت نامه ازعموم دارم که خواسته تعطیللات و پیش اون بگذرونم بالاخره هزینه تحصلیم رو گردن اونه واسه همین قبول کردم،به نظرم اسم این تعطیلات واسه من حوصله سر بر ترین خواهد بود
جیمز با نگاهی حاصل از دلسوزی به سیریوس نگاه کرد و سرش را تکن داد
ریموس با ناراحتی گفت:کلا 10روز دیگه مونده که ماه بدر کامل بشه
سیریوس با مربانی به او گفت:بس کن دیگه ریموس هرچقد ازش بیسشتر بترسی واست بدتر میگذره از این ده روز استفاده کن
ریموس که غم چهره اش اندکی کمتر شده بود گفت:اره بابامم همیشه همینو میگه قراره تو این ده روز باهم بریم گرجستان تاریخ جادوگری اونجا فق العادست. جیمز با خنده گفت:کباب ها و نوشیدنی هاشم همینطور
هر سه خندیدند
غافل از اینده ی مبهم و پیچ در پیچشان

***

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/11 7:54:41
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 شهریور 1404 11:26
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی هفت.

"هی ولم کن!"

هری سعی میکنه از روی صندلی بلند شه ولی بخاطر جادویی که اسنیپ به کار برده نمیتونه. ایندفعه با صدای بلند تری حرف قبلیشو تکرار میکنه که شاید یکی از کنار دفتر پروفسور اسنیپ رد شه و صداشو بشنوه.

اسنیپ سریع ولی بدون کوچیکترین صدایی نزدیک هری میشه و چوبدستیشو زیر چونه ی هری میذاره:

"جرأت داری دوباره با اون صدای آزاردهنده ی گوش خراشت حرفتو تکرار کن."

لحن اسنیپ مثل حرکاتش تند ولی تهدید آمیز بود.
وقتی میبینه که تهدیدش جواب داده میکشه عقب و چوبدستی رو از زیر چونه ی هری برمیداره. همینطوری که قدم میزنه نگاه های سردی به هری میندازه و نمیدونه که چه تصمیمی دربارش درسته.
آروم سمت میز کارش میره و با پوزخند کتابیو از روی زمین برمیداره:

"این..."

کتابو میگیره دستش و بعد به ورقه های بهم ریخته ی روی میز کارش اشاره میکنه:

"و اینا! تو با این ناشی بودنت جرأت کردی که بیای توی دفتر من هری؟ به شما حتی این چیزای مبتدیم یاد نمیدن؟"

"منظورتون چیه پروفسور؟ فکر نمیکردم هاگوارتز جایی برای یاد گرفتن دزدی باشه"

"اگه فکر میکنی که کار بدیه... چرا انجامش دادی.. هری؟"

هری وقتی میبینه که بیشتر خودشو به دردسر انداخته به من و من میفته ولی نمیتونه حرفی بزنه و نمیدونه که عصبانی باشه یا پشیمون.

"درست مثل پدرتی هری! همونقدر سرکش و سربه هوا! فکر میکنی که شجاعی ولی فقط یه پسر بی عرضه ای که از پس هیچکاری برنمیای!"

اسنیپ دندوناشو بهم فشار میده و فکش قفل میشه. شعله های آتیشی که توی شومینه در حال رقصیدنه توی چشمای اسنیپ میفته و هری با اینکه میخواد از باباش دفاع کنه ولی ناخودآگاه پشتشو به صندلی میچسبونه.

"هردفعه که میبینمت فقط اعصابمو خورد میکنی چون یه پسر پر از اعتماد به نفسی که فکر میکنی خیلی قوی ای ولی مثل موش پشت دوستات قایم میشی ولی میدونی وقتی میبینمت چی بیشتر اعصابمو خورد میکنه؟! چشمات هری.. چشمات! اون چشمای لعنتی درست مثل مادرته.."

اسنیپ جلوی خودشو میگیره و دیگه چیزی نمیگه.
هری حس میکنه که اتاق سردتر شده و به خودش می لرزه. ولی تموم قدرتشو جمع میکنه و بالاخره سوالی که ذهنشو درگیر کرده رو میپرسه:

"براتون مهم نیست که چرا اومدم دفترتون و دنبال چی میگشتم؟ نمیخواین بدونین که من چیزی پیدا کردم توی دفترتون یا نه؟"

"من چیزی برای قایم کردن ندارم."

اسنیپ روشو برمیگردونه و شنل سیاهش توی هوا تکون میخوره. یه دستشو به میز تکیه میده و بخاطر سردردش با دست دیگش شقیقه هاشو میماله. چشماشو میبنده و خاطره هایی میاد جلوی چشمش که نباید بیاد.
باید تنها باشه.

"برو بیرون هری و هرگز دوباره توی دفتر من نیا! فقط همیندفعه ازت میگذرم ولی دفعه ی دومی درکار نیست.. میدونی که؟!"

هری که برای صدمین بار تلاش میکنه از روی صندلی بلند شه و با کمال تعجب دید که بدنش از صندلی جدا شد ولی بخاطر فشار زیادی که آورده بود برای بلند شدن تلوتلو خورد و نزدیک بود زمین بخوره ولی نمیخواست که پروفسور اسنیپ دوباره اونو ناشی صدا کنه!
هرجوری که بود خودشو جمع و تعادلشو حفظ میکنه. سمت در میره و وقتی دستشو میذاره روی دستگیره ی در برمیگرده و میخواد دوباره و دوباره سوال بپرسه، ولی وقتی پروفسور اسنیپو میبینه که هنوزم داره شقیقه هاشو میماله منصرف میشه و درو باز میکنه و میره بیرون.

"شب بخیر پروفسور."

وقتی درو میبنده، اسنیپ میشینه روی زمین و سرشو به سمت عقب میبره و به سقف نگاه میکنه.

"لیلی... نمیدونم چجوری میتونم مراقب بچت باشم..."

***

خوب نوشته بودی! و چقدر مرور خاطرات بود.
تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/6 13:46:55
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 شهریور 1404 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
فصل اول: نامه‌ای از تاریکی

باران سنگین بر بام وزارتخانه جادو فرو می‌ریخت. کارمندان نیمه‌شب با شتاب رفت‌وآمد می‌کردند، اما کسی خبر نداشت که در طبقه‌ی دوازدهم، پشت دروازه‌ی طلسم‌شده‌ی اداره‌ی اسرار، نامه‌ای روی میز قرار گرفته است.

کاغذ، قدیمی و زردرنگ بود، با مُهری شکسته از جنس موم سیاه. کارمند جوانی که آن را پیدا کرده بود با دستانی لرزان پاکت را گشود. جوهر درون نامه هنوز خیس به نظر می‌رسید، انگار همین لحظه نوشته شده باشد.

صدای بلند او در سکوت تالار پیچید:

جادوگران وزارتخانه،
آیا فکر می‌کنید با زندانی کردن جسم من، روحم را خاموش کرده‌اید؟
تاریکی صبر می‌کند، و من همیشه صبور بوده‌ام.
نورمنگارد دیگر زندان نیست… بلکه دروازه است.
برای جهانی که می‌آید، جهانی که در آن مرگ فرمان‌بردار خواهد بود.
(گریندل‌والد)



نامه از دست کارمند افتاد. جوهر روی زمین سرخ شد، مثل خون. و همه فهمیدند: چیزی، یا کسی، در حال بازگشت است.


همان شب، هاگوارتز

باران روی شیشه‌های خوابگاه اسلیترین می‌کوبید. آلبوس سوروس پاتر بی‌قرار روی تختش نشست. اسکورپیوس مالفوی که کنارش بود، زمزمه کرد:
خواب به چشمت نمیاد، آره؟

آلبوس آهی کشید.
یه حس عجیبی دارم. انگار کسی داره ما رو صدا می‌کنه.

چند لحظه بعد، هر دو به سمت کتابخانه خزیدند. شمع‌ها لرزان می‌سوختند و نقاشی‌ها با غرولند زیر لب خوابیده بودند. آن‌ها در سکوت به بخش ممنوعه رسیدند.

آلبوس دفترچه‌ای را که نیمه‌سوخته پشت قفسه‌ها پنهان بود، بیرون کشید. روی جلدش علامتی کنده شده بود: مثلثی با دایره و خط. نشانه‌ی یادگاران مرگ.

اسکورپیوس عقب رفت.
نه… این دیگه چیه؟
دفترچه‌ایه که منتظر ما بوده.

وقتی آن را گشودند، کلمات با خون سرخ بر صفحه ظاهر شد:
(راه را بجویید… نورمنگارد.)

باد سردی وزید. انگار دیوارهای هاگوارتز هم لرزیدند.

اسکورپیوس با ترس گفت:
نورمنگارد… زندان گریندل‌والد؟!
آلبوس لبخند محوی زد.
آره. و ما باید بفهمیم چرا…

و اینجا آغاز سفرشان بود؛ سفری که پای آن‌ها را به تاریک‌ترین نقطه‌ی تاریخ جادو می‌کشاند.

پایان فصل اول

***

داستانت خوب بود و قلم خوبی داری ولی باید یه تصویر از بین تصاویرِ کارگاه داستان نویسی انتخاب کنی و در رابطه با اون تصویر، یه داستان بنویسی!
منتظرت هستم که دوباره پستت رو در مورد یکی از همین تصاویر، بخونم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 0251754881 در 1404/6/5 7:38:33
دلیل: من فکر کردم این پاسخ به یکی از متن هاست
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/5 17:13:23
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1404 00:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
خسته کننده بود ! باز هم یکی از شکلات های برتی باتز که مزه ی جلبک میداد ، خواب رو از چشمام گرفته بود. معلوم نیست داخلشون قهوه میریزن یا معجون بیداری؟ البته نمیشه گفت اضطراب مسابقه دوم جام آتش باعث این بیداری های شبانه اس ، یا واقعا اثر شکلات بد مزه ایه که رون تو حلقم کرد. اینکه شب ها بین اون همه آدم تنها فرد بیدار تو اتاق باشی و حتی رون هم خوابیده باشه و صدای خروپفش کل اتاق رو برداشته باشه ، خب معلومه که کلافه کنندس. انقدر نگاهم رو روی پرده های اطراف چهارچوب تخت چرخوندم و با چشمام مترشون کردم که الان میدونم برای کل اتاق چند متر پارچه لازم بوده که این پرده های مزخرف رو دور تخت ها بزنن.سال آخر آتیششون میزنم. ستاره های پشت پنجره هم برای بار هزارم شمرده شدن. ولی باز هم هیچ خبری از خواب نیست. یعنی چو هم بیداره یا خواب سری مسابقات کوییدیچ رو هم دیده و تموم شده؟..
درسته که نباید تو همین افکار چشمم به نقشه ی غارتگر و گوشه شنل نامرئی کنندم که از چمدونم بیرون زده بیوفته و نقشه های خوبی به ذهنم نیاد ؛ ولی خب شاید ایده بدی برای خسته کردنم نباشه..اینطوری راحت میخوابم. نیم نگاهی به آدم های غرق خواب داخل اتاق میندازم و بعد از اینکه مطمئن میشم که همشون خوابن به آرومی از رو تخت بلند میشم ، گوشه شنلم رو میگیرم و از داخل چمدون بیرون میکشمش و روی شونه هام فیکسش میکنم. نقشه غارتگر رو هم بین انگشتای دست چپم میگیرم و بعد برداشتن چوب دستیم با قدم های آرومی که باعث صدا دادن پارکت های کف زمین نشه به سمت خروجی اتاق میرم.

-پف..

بعد بستن در اتاق ، دقیقا به محض خروجم ازش بازدمم رو با صدا بیرون میدم و با حس شنیدن صدایی از اتاق های روبرو کلاه شنلم رو سریع روی سرم میکشم ، این وقت شب کسی نباید بفهمه چه فکری به سرم زده ؛ از دست دادن امتیاز های گروه و دردسر درست کردن اونم وسط مسابقات جام آتش ، حتما برام بد تموم میشه. پس خیلی با احتیاط باید برم و برگردم.

-رسما سوگند میخورم که کار بدی انجام بدم.

با حرکت محو چوبدستیم روی نقشه و زمزمه کردن جمله ورد ، به آرومی به طرح هایی که از هاگوارتز روی نقشه نمایان میشه نگاهی میندازم و از اینکه فرد موردنظرم الان دقیقا کجاست مطمئن میشم. با شنیدن صدای یکی از بچه ها که انگار تازه میخواست وارد خوابگاه بشه ، سریع پله هارو پایین میرم و دوتارو یکی میپرم که به ورودی برسم تا مجبور نباشم برای خارج شدن بهونه ای به دست بانوی چاق بدم. واقعا نصفه شبی حوصله شنیدن جیغ هاش و شکوندن لیوان شیشه ای تو دستش با کوبیدنش به دیوار رو ندارم. با اینکه احتمالا الان اون هم خوابه. بعد داخل شدن بچه های خوابگاه ، خیلی سریع از بینشون رد میشم و تا قبل اینکه در ورودی بسته شه خودم رو به بیرون از راهروی خوابگاه پرت میکنم ؛ بعد کمی تلو تلو خوردن زیر شنل و مچاله شدن نقشه تو دستم تعادلم رو دوباره بدست میارم و نفس عمیقی میکشم.
قدم های آروم و با احتیاطی برمیدارم که مبادا پام روی چیزی بره یا زمین بخورم که کسی متوجه حضورم تو سالن بشه ؛ چند دقیقه ای همینطور توی سالن راه میرم که به ورودی خوابگاه ریونکلا میرسم. نگاهم رو زیر شنل روی نقشه غارتگر و چوب دستیم میچرخونم و نفس آرومی با دیدن اسم چو روی صفحه میکشم. منتظر میمونم که شاید کسی بخواد داخل خوابگاه بشه یا ازش خارج شه که به محض باز شدن در وارد خوابگاه بشم و نقاشی رو ورودی هم متوجه حضور من نشه. بعد از چند دقیقه خسته به دیوار کنار نقاشی تکیه میدم ؛ به آرومی زانوم رو پایین میارم که چند دقیقه ای رو که منتظرم خودم رو با نقشه مشغول کنم تا متوجه گذر زمان نشم و ذهنم رو متمرکز نگه میدارم که اتفاقی خارج از کنترل نیوفته که لو برم. بی صدا با دیدن قدم رو های هرماینی داخل اتاق میخندم و به محض شنیدن صدای قدم های کسی ، با امید اینکه یکی از بچه های خوابگاه باشه نگاهم رو سریع سمت صاحب صدای قدم ها میچرخونم که شنل به چوب دستیم گیر میکنه و از دستم جدا میشه و زمین میوفته. بدون مکث سرم رو سمت صدای قدم ها میچرخونم و با دیدن نور محوی که از سمت دیگه ی سالن نزدیک میشد ، همزمان با لعنت فرستادن به شانسی که داشتم چوب دستیم رو از روی زمین برمیدارم و بدون مکث رو پام بلند میشم و می ایستم و بی حرکت کنار دیوار میمونم که ببینم آدمی که داره نزدیک میشه کیه. نفس عمیقی میکشم که اضطراب لو رفتنم رو کمتر کنم ولی همچنان با نزدیک شدن نور ، بالا رفتن ضربان قلبم رو حس میکنم.
بعد چند ثانیه فیلچ از گوشه دیوار مشخص میشه و گربه سمجش هم کنارش از پشت دیوار ظاهر میشه. کلافه از اینکه از بچه های خوابگاه نیست بازدمم رو به بیرون فوت میکنم و با هر قدمی که فیلچ بهم نزدیک میشه خودم رو به دیوار پشتم فشار میدم و نفسم رو حبس میکنم که متوجه حضورم نشه. با وجود بالا بودن ضربان قلبم و عرق سردی که از گوشه شقیقه ام به پایین میچکه سعی میکنم خونسردیم رو حفظ کنم ؛ به محض قرار گرفتن فیلچ دقیقا تو یک قدمیم چشمام رو هم روی هم فشار میدم و لبامو روهم میکشم که صدایی ایجاد نشه و بی حرکت میمونم. نزدیک شدن صورتش رو از صدای نفس هاش و بوی بد دهنش حس میکنم ولی از جام جم نمیخورم. با محو شدن صدای نفس کشیدنش متوجه دور شدنش میشم و نفس راحتی از اینکه متوجه حضورم نشده وارد ریم میکنم و بدنم رو شل میکنم که استرسی که تجربه کرده بودم رو خنثی کنم.

-آخیش.. شانس آوردم.

چند لحظه ای تو همون حالت میمونم و بعد از دوباره دیدن نور محوی که از سمت مخالف سالن مشخصه چشمام رو ریز میکنم که ببینم این بار کیه که داره به این سمت میاد ؛ با دیدن ارشد بچه های ریونکلا لبخند محوی رو لبم میشینه و قدم هاش رو که با برداشتنشون به ورودی خوابگاه نزدیک میشه دنبال میکنم. بعد قرار گرفتنش جلوی نقاشی و زمزمه کردن کلمه عبور ، در ورودی باز میشه و از کنارش داخل میشه ؛ به محض رد شدنش از در پشت سرش داخل خوابگاه میشم و لبه در ورودی خوابگاه رو باز میذارم که موقع برگشت مجبور به باز کردنش نشم و سر و صدایی ایجاد نکنم. چند ثانیه ای صبر میکنم که بره اتاقش و بعد قدم های ارومی به سمت اتاق چو برمیدارم و با لبخندی که کل صورتم رو گرفته دم در اتاق وامیستم. چوب دستیم رو داخل کمر شلوارم میذارم که بتونم با دست ازادم در اتاق رو باز کنم و بعد نفس عمیقی ، دستگیره در رو سمت خودم میکشم ، به آرومی پایین میارمش و بعد در و به سمت جلو هل میدم که گوشه اش باز شه. امیدوارم که کسی داخل اتاق بیدار نباشه وگرنه متوجه باز شدن در میشه و تو دردسر میوفتم. نیم نگاهی به فضای اتاق میندازم و با دیدن همه که غرق خوابن نفس عمیقی میکشم.
قدمی به سمت داخل برمیدارم و لبه در و مثل در ورودی باز میذارم که موقع خروج دوباره مجبور نباشم بازش کنم. با نگاهی اجمالی به افراد روی تخت ها چو رو پیدا میکنم و با چشمام صندلی کنار تختش رو وارسی میکنم. کمی جلوتر میرم و خیلی آروم روی صندلی جا میگیرم ، زیر شنل نقشه رو تا میزنم و زیر لباسم میذارمش که دست و پام رو نگیره و با لبخند عمیقی به دختری که به معصومانه ترین شکل ممکن روی تخت خوابه خیره میشم. تک تک جزئیات صورتش رو از نظر میگذرونم و با رسیدن به لب هاش زبونم رو خیلی محو روی لب های خودم سر میدم و نفس بریده ای میکشم. لباش واقعا بوسیدنی ان.. با وجود اینکه تا حالا لمسشون نکردم ولی همینطوری هم مشخصه که چقدر نرم و خوشمزه ان.
با صدای حرکت یکی از بچه های توی اتاق سرم رو به سمتش میچرخونم و نگاهی به ساعت رو دیوار میکنم. بدون اینکه متوجه بشم یک ساعتی رو تو همون حالت روی صندلی نشسته بودم و راجب چو خیال پردازی میکردم. باید برای مراسم رقص بهش پیشنهاد بدم.شاید بتونم اینطوری شانسم رو امتحان کنم.
از جام به آرومی بلند میشم و با حس خستگی چشمام به سختی خمیازه میکشم که صدایی ایجاد نشه. بعد چند ثانیه با قدم های آرومی به سمت خروجی در اتاق و بعد هم به سمت خروجی خوابگاه میرم. با رضایت از اینکه هنوز کسی متوجه حضورم نشده لبخندی میزنم. بعد اینکه از در ورودی خوابگاه بیرون میرم نگاهی به نقاشی رو تابلو میندازم و با وجود خواب بودنش به آرومی در خوابگاه رو میبندم. با دیدن چشم هاش که برای لحظه ای باز میشم نفسم رو حبس میکنم و بدون حرکت میمونم که بعد چند ثانیه بسته شدن چشم هاش رو میبینم و با قدم های آروم و کوتاهی به سمت خوابگاه برمیگردم.

***

به شدت زیبا و عالی و فوق العاده بود! مرسی ازت.
تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/6/2 12:48:39
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1404 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵

با استرسی به دیگران نگاه میکردم
همه مثل من سال اولی بودن که میامدن
جلویمان پروفسور مکگوناگال بود
با لبخندی به همه‌مان نگاهی کرد و خوش امدید گفت و در سالن اصلی را باز کرد
زمانی که وارد شدم چشمانم از درخشش سالن گشاد شد
سالنی طلایی و بزرگ
خیلی روشن و سقفی جادویی با آسمانی صاف و پر از ستاره و شمع های معلق در آن آسمان
در آن سالن بزرگ میز های بزرگ و دانش آموز های زیادی بودن که به ما نگاه میکردن
چشمانم چرخید و همه جارو نگاهی انداختم تا
نگاهم به آن رو به رو افتاد
پروفسور معروف و بزرگ البوس دامبلدور رو دیدم با عظمتی درخشان در بین پروفسور ها نشسته بود
از دیدنش خیلی خوشحال شدم چون اون
ادم موردعلاقه من بود
جادوگری بزرگ در تاریخ جادو
از خودم در امدم و دیدم
پروفسور مکگوناگال مارو به طرف سکویی هدایت میکند
رویه آن سکو کلاهی بود
آن کلاه گروه های مارو انتخاب میکرد
همه بچه ها با استرس و نگرانی درباره انتخاب گروه شان مینگریدن
به نوبت یکی یکی رفتن و گروه شان انتخاب شد
تا به نوبت من رسید
با اضطرابی به بالا رفتم و نگاهم به همه دانش اموزان افتاد و خیلی خجالت میکشیدم
درهمین حین پروفسور کلاه را بر سر من گذاشت
کلاه شروع به حرکت کردن کرد
با لحنی تفکرانه به من گفت
تو کدوم گروه بندازمت؟
اگه ریونکلاو بندازم دانش آموزی خوب میشی
در گریفندور بندازمت آنها خیلی بهت کمک میکنن و رشد میکنی
من که خیلی دوست داشتم تو گریفندور بیوفتم
بهم گفت خیلی دوست داری گریفندور باشی نه؟
گفتم بله
و یک دفعه با صدایی بلند اسم گروهمو برد
گریفندور
با خوشحالی لبخندی زدم و همه عضو گروه گریفندور برای من دست زدن
و من پاشدم و به طرف میز گروه رفتم
همه با مهربانی به من خوش امدی گفتن و من رو کنار خودشون نشستن
با لبخندی گرم و دوستانه به همه نگاهی کردم و از اینکه عضو گریفندور شدم بسیار خوشحال شدم و منتظر اتفاقات خوب بودم

***
چقدر خوب که داستانت رو شخص اول و از زبون خودت نوشتی! پستت رو جالب کرده. باریکلا
تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/28 22:25:02
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1404 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر شماره 17

بی صدا اشک می ریختم که متوجه ی حضورم نشوند حالا متوجه می شوم که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید .
دردناک ترین بخش از دست دادن عزیزانی که متوجه ی حضورشان نمی شدیم قطعا همین است که دیگر صدای نفس کشیدنشان را احساس نمیکنیم .
متاسفم ..... متاسفم بارها این کلمه را زیر لب تکرار میکنم متاسفم که بیشتر به صدای ارام نفس هایت گوش نکردم ..آخر می دانی صدای آرام نفس هایت برایم همچون لالایی کودکانه ای بود که مرا آرام میکرد و هرگز تصور نمیکردم که روزی صاحب این لالایی را از دست بدهم .

به پیکر بی جان سدریک می نگرم که هری همچون کودکی بر روی ان چمباته زده است .حتی نمیتوانم او را در اغوش بگیرم .
دستانم از شدت سردی بی حس شده اند و چشمانم نظاره گر و منتظر نگاهی از سوی اوست .


بالاخره هری را از روی او بلند می کنند ... ارام ارام به سوی پیکر بی جانس راهی میشوم اما پاهایم مرا یاری نمی کنند و مرا بر روی زمین نمناک رها می کنند و همچون کودکی که تازه راه رفتن را یاد گرفته تاتی کنان به سویش راهی می شوم .

بالاخره دستانم از هم باز می شوند و اورتا در اغوش میگیرم ...بدنش سرد است و از یاداوری این حقیقت که او اکنون مرده است به خود میلرزم .....
حال ارزو میکردم که برای اخرین بار کاش تنها شاد و خندان به یادش می افتادم

گردنم را با احساس ازردگی جسمی بلند کردم و دستانم جسمی نا آشنا را لمس کرد و متوجه ی گردنبندی شدم که شاید سال ها پیش آن را به او هدیه داده بودم .....گردنبند را به آرامی از گردنش باز کردم و متوجه ی حکاکی ریزی که توسط خودش انجام شده بود شدم
" در کنار تو خواهم بود همیشه "

لبخندی ارام بر روی لب های بی جانم فشردم , او همیشه به یادم می ماند

***
توصیفاتت و قلمت خیلی خوبه، می‌دونی کجا از چه کلماتی و جملاتی استفاده کنی و به خوبی صحنه‌ای که توی ذهنت هست رو برای خواننده توصیف کنی.
تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/23 10:19:29
i give yo a chance DIE or DIE
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1404 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای تالار بزرگ، همیشه بوی عود و پوسته‌ی کتاب‌های کهنه را می‌داد، مخلوط با بوی غذای داغ که از سفره‌های جادویی بلند می‌شد. اما آن روز صبح، یک چیز دیگر هم بود. یک سنگینی مرموز در هوا، مثل سنگینی قبل از یک طوفان بزرگ. من، آیسل بلک، در کنار هم‌گروهی‌های ریونکلاویم نشسته بودم و با قاشقم با غلات صبحانه‌ام بازی می‌کردم. نگاهم به پنجره‌های بلند تالار بود. کوهستان‌های دوردست که همیشه مثل محافظانی ساکت در پس‌زمینه هاگوارتز ایستاده بودند، حالا رنگی خاکستری به خود گرفته بودند و مه غلیظی، غیرعادی‌تر از همیشه، دامنه آن‌ها را پوشانده بود.

زمزمه‌ها از چند روز پیش شروع شده بود. اولش شبیه خش‌خش برگ‌های پاییزی بود، بعد شبیه صدای مالش سنگ‌ها به هم، و حالا... حالا یک غرش زیر پوستی، شبیه قلبی غول‌پیکر که در اعماق زمین می‌تپد. این صدا، حتی با همهمه‌ی تالار پر از دانش‌آموز، باز هم به گوش می‌رسید و ناخودآگاه لرزه‌ای به جان آدم می‌انداخت.

کنار من، روپرت، سال چهارمی دیگر از ریونکلاو، با انگشت اشاره‌اش به پنجره اشاره کرد: "فکر می‌کنی این همون جادوی بی‌قاعده‌ست که استاد فلیت‌ویک می‌گفت؟" صدای اضطراب در صدایش بود. جادوی بی‌قاعده! مفهومی که در کتاب‌های پیشرفته‌ی ریونکلاو به آن برمی‌خوردیم؛ نوعی انرژی جادویی سرکش که تعادل طبیعی جهان جادوگری را به هم می‌زد.

قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، زمین لرزید. نه یک لرزش عادی، یک تکان عمیق و طولانی که باعث شد فنجان‌های روی میز بلرزند و چند نفر جیغ خفیفی بکشند. غذای روی سفره‌ها، کمی بالا و پایین رفت. نور خورشید که از پنجره‌ها به داخل می‌تابید، به طرز عجیبی کم‌نور شد، انگار چیزی جلوی آن را گرفته بود.

همه نگاه‌ها به پنجره‌ها خیره شد. مه، آرام آرام کنار می‌رفت... و چیزی که دیدیم، نفس‌ها را در سینه حبس کرد.

آن‌ها آنجا بودند. **غول‌های سنگی باستانی**. موجوداتی عظیم‌الجثه که از دل کوهستان بیرون می‌آمدند. قد هر کدامشان به اندازه یک برجک کوچک قلعه بود. بدن‌هایشان از تخته‌سنگ‌های عظیم ساخته شده بود، با رگه‌هایی از خزه‌ی تیره و لایه‌هایی از خاک که انگار همین حالا از دل زمین بیرون کشیده شده بودند. دهانه‌های خالی جای چشم‌هایشان، بی‌حس و بی‌روح به هاگوارتز خیره شده بود. گام‌های سنگین‌شان، هر بار که بر زمین می‌کوبید، قلعه را به لرزه درمی‌آورد.

"سدریک دیگوری!" روپرت با صدای بلندی گفت. سدریک، سال هفتمی با آن موهای همیشه ژولیده اما مرتب و آن چشم‌های مهربان که انگار همیشه نور امید در آن‌ها سوسو می‌زد، با سرعت تمام وارد تالار بزرگ شد. صورتش خاکی بود و نفس‌نفس می‌زد. "اونا بیدار شدن! جادوی بی‌قاعده اونارو به حرکت درآورده!" او یک سنگ درخشان را بالا گرفت. "سنگ تعادل! باید نغمه صلح رو فعال کنیم!"

پشت سرش، اینگرید وارلوک، سال هفتمی با وقار و همیشه باهوش، وارد شد. موهای صاف و سیاهش از عجله کمی به هم ریخته بود، اما نگاهش همچنان مصمم بود. "نغمه صلح تنها راهه. اما جادوی بی‌قاعده، مانع از انتشارش می‌شه."

همهمه‌ای از ترس و وحشت در تالار پیچید. اساتید که پیش از این در جایگاه‌های خود نشسته بودند، با سرعتی باورنکردنی به میان دانش‌آموزان آمدند. پروفسور مک‌گوناگل با آن شمایل همیشگی و مقتدرش، دامبلدور با چشمانی پر از آرامش که برق عجیبی در آن‌ها بود، پروفسور اسلاگهورن با صورت برافروخته، پروفسور اسپراوت با آن خاک و گیاه همیشگی روی لباسش، و حتی پروفسور اسنیپ، با عبوس همیشگی‌اش، همگی در اطراف دانش‌آموزان حلقه زدند. آن‌ها در خط مقدم ما ایستادند، مثل یک سپر انسانی، آماده‌ی دفاع از قلعه‌شان.

اولین غول، به اندازه‌ی چند صد متر به قلعه نزدیک شده بود. بازوی سنگی‌اش را بالا برد، انگار می‌خواست به برج ساعت چنگ بیندازد.

ناگهان، آسمان غرید. نه غرش عادی رعد و برق، بلکه یک فریاد خشمگین. و بعد، باران شروع شد. نه باران عادی، یک **سیلاب وحشی**، با قطراتی به درشتی تیله که به پنجره‌ها می‌کوبیدند و صدایی گوش‌خراش ایجاد می‌کردند. انگار آسمان خودش هم با غول‌ها همراه شده بود. تگرگ‌های درشت، شیشه‌ها را تهدید می‌کردند.

"سریع به حیاط بیاید!" پروفسور مک‌گوناگل با صدای بلند و قاطعش فریاد زد.

ما، بدون درنگ، از میزها بلند شدیم. ترس در وجودم بود، اما یک حس دیگر هم غالب بود. یک حس اضطرار محض. اینکه این خانه، این قلعه، در خطر بود.
همه به سمت درهای بزرگ تالار هجوم بردیم، به دنبال سدریک و اینگرید. حیاط بزرگ قلعه حالا زیر باران و تگرگ، به یک دریاچه‌ی کوچک تبدیل شده بود. اساتید جلوتر از همه حرکت می‌کردند و دانش‌آموزان را راهنمایی می‌کردند. سدریک سنگ تعادل را محکم در دست گرفته بود. اینگرید وارلوک چشم‌هایش را بست و شروع به زمزمه کرد. "نغمه صلح". صدایش، آرام و موزون، اما در برابر غرش غول‌ها و کوبش باران، بی‌اثر بود. جادوی بی‌قاعده، مثل یک دیوار نامرئی، جلوی آن را می‌گرفت.

یکی از غول‌ها، حالا آنقدر نزدیک بود که می‌توانستیم بوی خیس خاک و سنگ را حس کنیم. دست سنگی‌اش را به سمت سدریک و اینگرید دراز کرد. وحشتناک بود.

و در آن لحظه، با صدایی که حتی زیر غرش باران هم شنیده می‌شد، سدریک دیگوری فریاد زد: "چوب‌دستی‌ها بالا!"

من، آیسل بلک، بدون فکر کردن، چوب‌دستی درخت موی خود را بالا بردم. نوک آن را به سمت آسمان گرفتم. و دیدم که بقیه هم همین کار را می‌کنند. اساتید، با چوب‌دستی‌هایشان که حالا در دستشان می‌درخشیدند، دور تا دور ما را احاطه کرده بودند، سپر اول ما. و ما، صدها دانش‌آموز، درست پشت آن‌ها، با چوب‌دستی‌هایمان آماده بودیم.

صدها چوب‌دستی. از هر چهار گروه. و چوب‌دستی‌های پرقدرت اساتید.
نورهای طلسم، مثل رنگین‌کمان در آن باران وحشی درخشیدند. سبز زمردی از اسلیترین، قرمز یاقوتی از گریفیندور، زرد طلایی از هافلپاف، و آبی لاجوردی از ریونکلاو. و رنگ‌های عمیق‌تر و قدرتمندتر از چوب‌دستی‌های اساتید. تمام رنگ‌ها، درهم تنیدند و به سمت آسمان بالا رفتند.

حس می‌کردم چوب‌دستی‌ام در دستم داغ شده است. نه از گرمای جسمی، بلکه از **انرژی محض** که از من و از همه دانش‌آموزان و اساتید دیگر به آن منتقل می‌شد. یک ضربان مشترک از جادو.

نورهایمان در هم آمیختند و یک سپر نورانی عظیم، به رنگ سفید درخشان، جلوی قلعه شکل گرفت. مثل یک دیوار بلند و نفوذناپذیر. غول‌ها به آن کوبیدند. مشت‌های سنگی‌شان با صدایی مهیب به سپر برخورد می‌کرد، اما سپر ما نلرزید. ذره‌ای عقب نرفت. محکم ایستاده بود.

"نغمه رو تقویت کنید!" سدریک فریاد زد، صدایش در میان باران گم شد. اینگرید وارلوک با چشمان بسته، حالا با تمام وجود می‌خواند. صدایش قوی‌تر شده بود، از هر ذره‌ی انرژی که ما و اساتید به آن می‌فرستادیم تغذیه می‌کرد. نورهای چوب‌دستی‌های ما، جادوی بی‌قاعده را کنار می‌زد، مثل یک موج که مانع را از سر راه برمی‌دارد.

من با تمام وجودم تمرکز کردم. نوک چوب‌دستی‌ام را به سمت اینگرید و سدریک گرفتم، حس می‌کردم که انرژی از من، از تمام ریونکلاو، به آن‌ها می‌رسد. به روپرت کنارم نگاه کردم. چشمانش از پشت عینک مرطوبش می‌درخشید. در چشمان دیگر دانش‌آموزان و اساتید هم، همین عزم و اراده را دیدم. همه با هم. بدون کلام.

نغمه صلح، حالا مثل یک موج شفابخش، در آن هوای پر از باران و رعد، پخش شد. به غول‌ها رسید. غرش‌هایشان کم‌کم تبدیل به یک زمزمه‌ی غریب شد. گام‌های سنگین‌شان کند شد، لرزش زمین کمتر شد. دهانه‌های خالی چشم‌هایشان، حالا انگار آرامش را بازتاب می‌داد.

یکی یکی، غول‌ها به زانو درآمدند. بدن‌های سنگی‌شان آرام گرفت، و دوباره به کوهستان‌های مه گرفته بازگشتند. گویی هرگز بیدار نشده بودند. مه، دوباره آن‌ها را در خود بلعید، اما این بار، مهی آرام و پر از سکوت.

باران هم آرام گرفت. قطراتش حالا نرم و لطیف بود. سکوتی سنگین و پر از معنا، حیاط را فرا گرفت. چوب‌دستی‌هایمان را پایین آوردیم. دست‌هایمان از خستگی می‌لرزید، اما قلب‌هایمان از یک حس پیروزی مشترک لبریز بود.

به روپرت نگاه کردم. لبخند پهنی روی صورتش بود. "ما این کار رو کردیم، آیسل!"

سدریک و اینگرید، خسته، اما پیروز، به سمت ما آمدند. سنگ تعادل در دستان سدریک، حالا با نوری آرام و درخشان سوسو می‌زد. اساتید با نگاه‌های قدردان به ما نگاه می‌کردند.
دامبلدور، با آن نگاه عمیق و دانایش، به ما لبخندی زد. لبخندی که می‌گفت: "دیدید؟ قدرت واقعی هاگوارتز اینجاست."

آن روز، در آن باران، در کنار آن صدها چوب‌دستی که به آسمان بلند شده بودند، من معنای واقعی هاگوارتز را فهمیدم. هاگوارتز فقط دیوارهای بلند و جادویی نبود. این قلعه، روحی داشت که از تک‌تک ما، از هر هافلپافی وفادار، هر گریفیندوری شجاع، هر اسلیترینی مصمم و هر ریونکلاوی باهوش، تغذیه می‌کرد. و با حضور اساتیدمان، این روح، شکست‌ناپذیر بود.

قدرت واقعی هاگوارتز، در وحدت ما بود.و من، آیسل بلک، دانش‌آموز ریونکلاو، هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد. روزی که همه ما، با هم، در مقابل یک تهدید عظیم ایستادیم و از خانه خود دفاع کردیم.

***
عالی بود! لذت بردم واقعا. هیچ حرفی باقی نمی‌مونه به جز؛
تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/22 15:44:09
Only Raven



پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1404 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر ۲۱
آرام در میان جمعیت قدم میزد در چشمانش استرسی پنهان شده بود که تلاش می کرد تا آن را مخفی کند اما در این کار موفق نبود
. مردم همگی چوب دستی هایشان را بالا برده بودند این بار سخنرانی آقای فاج بود از شب قبل خبر ترور آقای فاج توسط مرگ خوارن در گوش شهر پیچیده بود از هر ده نفر حداقل نه نفر را می دیدی که دارند دباره ی درستی یا شایعه بودن این خبر صحبت می کردند اما متاسفانه حقیقت داشت یکی از نیرو های نفوذی مرگ خواران باعث شده بود این خبر به بیرون درز کند و حالا او ، گابریل مارسون ، مامور مخفی این وزارت در این پایین به دنبال قاتل آینده فاج می گشت .
مانند مردم دستش را همراه چوب دستی بالا برد اما در میان راه و قبل از اینکه بتواند بالاترین نقطه از آن هوای مرطوب را که دستش
می رسید لمس کند ، خشکش زد در آن طرف جمعیت شخصی درست مانند او و با همان پالتوی چرم قهوه ای و موهای خرمایی ایستاده بود مانند سیبی که از نیمه قاچ شود ! تنها تفاوتی که داشتند آرامش آمیخته با تنفر صورت مرد رو به رویش بود . قبل از اینکه مرد متوجه شود خود را به او نزدیک کرد اما ناگهان صدایی همهمه جمعیت را شکست شما دو تا دو قلویید ؟ کودکی بود که در میان جمعیت فریاد می زد . او نمی توانست تشخیص دهد که پالیجوس قدرتی فراتر از دوقلو بودن را ایجاد می کند اما یک جادو گر متوسط هم می توانست تشخیص دهد که آن دو کمی بیشتر از دو قلو ها به یکدیگر شبیه اند .....





قاضی : ماجرا معلوم است . یکی از شما آقای مارسون و دیگری مامور احتمالی مرگ خواران است و از اونجایی که طبق تحقیقات دیروز عصر به طرز عجیبی آقای مارسون به خواب فرو رفته و چون قصد سفر به لندن رو داشتن امکان حضور در سخنرانی رو نداشتن بهترین گزینه بوده پس قطعا کمی قرنطینه می تونه کار ساز باشه !!

گابریل حالا در قرنطینه به سر می برد و ماموری از لایه در او را دید می زد . آرام به فکر فرو رفت فکر امیلی از سرش بیرون نمی شد از او خواسته تا برای آخرین ماموریت برود و بعد برای همیشه با او در دهکده ای در حومه ی پاریس زندگی کند . هر موقع امیلی از او درباره ی کارش می پرسید طفره می رفت . آری او عاشق یک ماگل شده بود اما از طرفی علاقه به مامور مخفی بودنش اجازه کنار گزاشتن کامل جادو را به او نمی داد میان یک دو راهی مانده بود . ناگهان فکری به ذهنش رسید .... به طرف در رفت و فریاد زد می خواهم اعتراف کنم ....


آقای قاضی : پس شما می گویید ماگل هستید و صرفا به دلیل کنجکاوی در آنجا حضور یافتید و با همان چیزی که گفتید چه بود ؟
_ گریم
+بله همان که می گویید خود را شبیه مامور ما کردید
_ بله همین طوره ....


حالا سالهاست که او با امیلی در همان دهکده زندگی می کند و سالها قبل تر توسط آنها حافظه ی جادوییش
برای همیشه پاک شده ..

***

موضوع جالبی رو انتخاب کرده بودی.. و پایان بندی خوبی هم داشت! آفرین.
تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/15 12:27:57
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1404 09:42
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۸
شبی آرام، در واپسین روزهای ماه دسامبر، زمانی که باد شمال، خراش نرم و منجمدی بر پنجره‌های بلند دفتر مدیر هاگوارتز می‌کشید، پرفسور آلبوس دامبلدور، مردی با ریش نقره‌فامی که گویی بافته از مه صبحگاهی بود، در پشت میزش نشسته بود. نور زردرنگ شمع‌ها، انعکاسی رقصان بر عینک نیم‌دایره‌اش می‌انداختند. ساعتی برنزی، با صدایی خفیف، دقیقه را اعلام کرد.

بر روی میز، نامه‌ای بی‌نام و نشان بود. مهر آن نه از جنس موم، بلکه از آلیاژی سنگین و باستانی ساخته شده بود که تنها با ابزار خاصی می‌توانست گشوده شود. دامبلدور، با نگاهی سرد اما آرام، دست در گنجه‌ای کشید و شمشیر گریفندور را بیرون آورد. تیغه شمشیر، هنوز برق درخشانی از خون باسیل‌یسک کهنه را در خود داشت، گویی خاطراتی فراتر از زمان در آن جریان داشت.

نه آنکه شمشیر ابزاری برای بریدن نامه‌ها باشد ـ بلکه گشودن این نامه، آیینی فراموش‌شده بود. گمان بر آن بود که نامه از جانب انجمنی قدیمی در شرق آمده باشد؛ جایی که هنوز مرز میان جادو سیاه و روشن، به قضاوت حکمت سنجیده می‌شود.

او شمشیر را آهسته، بی‌صدا، و با وقاری خاص، از سمت نوک مهر عبور داد. نامه باز شد، و نسیمی نامرئی، کاغذ را باز کرده، محتوایش را بر نگاه آلبوس افکند. اندکی تأمل کرد، چشمانش لرزید، نه از ترس، که از سنگینی آنچه خوانده بود.

در لحظه‌ای کوتاه، صدایی از تابلوی نقاشی قدیمی در گوشه دفتر برخاست که گفت: «نامه‌ای از خود گذشته است، آلبوس. ندایی که از اعماق زمان می‌آید.» دامبلدور، با چهره‌ای که همچون آئینه‌ای از آینده می‌نمود، لبخندی کم‌رمق زد و شمشیر را آهسته کنار گذاشت.

آری، حتی جادوگران نیز گاه، برای گشودن رازهایی کهنه، باید شمشیر به‌دست گیرند.
شمشیر گریفندور، که بر جای خود بازگشته بود، همچنان اندک‌لرزشی در هوا باقی گذاشته بود. گویی حضور آن، نه تنها مهر را شکسته، بلکه سکوت شب را نیز خراش داده بود. دامبلدور، بی‌آنکه به اطراف بنگرد، نگاهش را بر خطوط نامه دوخت؛ خطوطی که با جوهری نوشته شده بودند که تنها در نور شمع قابل خواندن بود، و تنها برای چشمانی که سختی سال‌ها را تاب آورده باشند.

نامه از انجمن جادوگران مستقل بود ـ محفل کوچکی از استادان کهن، بازماندگان دوران پیش از تاسیس وزارت سحر و جادو، کسانی که اعتقاد داشتند حقایق بزرگ، تنها در سکوت می‌رویند. آنان از دامبلدور درخواست کرده بودند چیزی را که به گمان خود، پایان یک چرخه و آغاز چرخه‌ای دیگر بود، بر دوش گیرد.

در گوشه‌نامه، نامی بود محو، اما آشنا. «ایگناتیوس وایلد.» مردی که به ظن بسیاری، در جنگ گابلت‌هال ناپدید شده بود، اکنون در خطی لرزان نوشته بود:

> «اگر این نامه به دست تو رسیده، آلبوس، پس زمان آن فرا رسیده که شمشیر را نه برای جنگ، که برای داوری دوباره از نیام بیرون کشی.»



دامبلدور آهی کشید. نه از خستگی جسم، بلکه از بار مسئولیتی که از دیرباز بر شانه‌اش سنگینی می‌کرد. او نامه را تا کرد، زیر چراغ برنجی گذاشت، و با همان آهستگی معمول خود، از پشت میز برخاست. گام‌هایش بی‌صدا، اما باوزن، به سمت قفسه‌ای رفت که پشت آن، کتابی کهن با جلدی از پوست اژدها پنهان شده بود.

کتاب را گشود. نقشه‌ای بیرون افتاد ـ نقشه‌ای که مسیر غاری را نشان می‌داد، مکانی در دل کوهستانی فراموش‌شده، جایی که شمشیر برای نخستین‌بار ظاهر شده بود.

او زمزمه کرد:

«پس... این داستان هنوز پایان نگرفته است.»

تابلوی فینیاس نایجلوس، که همیشه خود را از دردسرها دور نگه می‌داشت، سرش را از قاب بیرون آورد و با نگاهی بدبین گفت:

«امیدوارم آن غار، دست‌کم تهویه خوبی داشته باشد.»

دامبلدور، با همان لبخند مرموز همیشگی‌اش، شمشیر را برداشت، نامه را در شنلش گذاشت و آرام به سمت در چرخید.
در آن شب مه‌آلود، که مهتاب با اکراه از پسِ ابرها می‌تابید، دامبلدور در دامنه کوهی گام می‌نهاد که حتی جغدها نیز از پرواز بر فراز آن ابا داشتند. عبای بنفش‌رنگش، کهنه و پر از رد سفرهای گذشته، با باد بازی می‌کرد و گاه نوک شمشیر گریفندور، چون آذرخشی در تاریکی، در مه برق می‌زد.

غار، همان‌گونه که در نقشه ترسیم شده بود، دهانه‌ای باریک داشت. گویی زمین، رازهایش را به‌سختی بر زبان می‌آورد. دامبلدور درنگ نکرد. با چوب‌دستی‌اش نوری افکند و آهسته وارد شد. دیوارهای سنگی، رطوبت‌زده و پر از خزه، صدای گام‌هایش را چند برابر می‌کردند.

اندکی درون غار، بر روی صخره‌ای صاف و به طرز عجیبی خشک، جایگاه سنگی‌ای قرار داشت. و در میان آن، محرابی که گویا چیزی گم‌شده در آن قرار می‌گرفت. دامبلدور شمشیر را بالا آورد، لحظه‌ای نگاهش را بر آن خیره داشت، و سپس شمشیر را درون محراب نهاد.

در آن لحظه، زمین لرزید.

نه با خشونت، بلکه با حالتی شبیه بیداری چیزی قدیمی.

از دیوارها، خطوطی درخشان با رنگ کهربایی آغاز به درخشیدن کردند. صداهایی از گذشته، زمزمه‌هایی گمشده در زمان، در فضای غار پیچیدند:

«حقیقت... آن چیزی نیست که می‌دانی، آلبوس...»

و سپس نوری از درون محراب برخاست، و نامه‌ای دیگر، این بار کهنه‌تر، با مهر سیاه‌رنگ ظاهر شد. دامبلدور آن را برداشت، اما این بار شمشیر را درون محراب باقی گذاشت.

صدایی آهسته، شبیه آوای زنی سالخورده، از دیوار غار برخاست:

«فقط آن که قلبی آشتی‌جوی دارد، شمشیر را بازخواهد دید.»

دامبلدور، بی‌آن‌که چیزی بگوید، به آرامی خارج شد. نور مهتاب اکنون روشن‌تر بود. گویی غار، راز خویش را گفته بود. و او، حامل آن راز، به سوی سرنوشت بازمی‌گشت.
با بازگشت به هاگوارتز، آن‌هم در ساعت‌هایی که صدای قدم‌ها در راهروهای سنگی به‌ندرت شنیده می‌شد، دامبلدور عبایش را کشید و بی‌آنکه حتی جارویی در تالار را بیدار کند، مستقیماً راهی دفتر خود شد. پله‌های مارپیچ، که گویی از خواب برخاسته بودند، آرام بالا رفتند و مجسمه گریفیندور در سکوتی رازآلود کنار رفت.

درون دفتر، پرسیوال (پرتره پدر دامبلدور)، با نگاهی خسته از قاب بیرون آمد و آهسته پرسید:

– نامه باز شد؟

دامبلدور سرش را پایین انداخت. چهره‌اش نشان از آن داشت که نه تنها نامه، بلکه چیزی بزرگ‌تر در درونش گشوده شده است. با صدایی بم اما آرام پاسخ داد:

– نامه دوم، آری. اما پاسخش درون من نیست... بلکه در آینده‌ای‌ست که هنوز ننوشته‌ایم.

او نامه را روی میز گذاشت. مهر سیاه، اکنون اندکی شکسته بود. پرتره‌های دیگر که در خواب بودند، یکی‌یکی سر برافراشتند؛ فینیاس نایجلوس با اخم، آملیا بلک با نگرانی، و حتی بلوریا کیوسک، با طعنه‌ی همیشگی‌اش.

– این‌همه راه رفتی، که یک برگه کهنه بیاوری؟ – بلوریا پچ‌پچ کرد.

دامبلدور بی‌اعتنا به پرتره‌ها، به قفسه‌ای پشت سرش رفت. از میان کتاب‌های قدیمی، جعبه‌ای بیرون کشید که روی آن نوشته شده بود:

به دست کسی برسد که هم پسر اژدهاست و هم وارث خورشید.

لحظه‌ای تردید کرد. سپس جعبه را کنار نامه گذاشت. زمزمه‌ای از لبانش برخاست:

– هنوز وقتش نرسیده... اما نزدیک است.

پرسیدم از او، آن زمان که از دفترش گذر می‌کرد:

– آیا کسی هست که بتواند این بار را به دوش بکشد؟

و او پاسخ داد:

– شاید هنوز به دنیا نیامده باشد، شاید همین حالا دارد در کلاس طلسم‌ها چرت می‌زند. اما وقتی زمانش برسد، خودش راه را خواهد یافت.
از آن شب به بعد، دامبلدور بارها به آن نامه نگریست، اما هرگز بازش نکرد. شاید چون می‌دانست، برخی نامه‌ها، نه برای خواندن، بلکه برای انتخاب لحظه‌ی مناسب نگهداری می‌شوند.
و بدین‌سان، وقتی شعله‌های شومینه کم‌رمق‌تر از همیشه می‌سوزند، دامبلدور در گوشه‌ای از دفتر پیچیده در سکوت، پشت میز کهنه‌اش نشسته بود. شمع‌ها با لرزشی بی‌قرار، سایه‌هایی بر دیوار می‌رقصاندند، و نامه‌ای که بر روی کاغذی تاشده و زردرنگ خودنمایی می‌کرد، بی‌کلام به او زل زده بود.

شمشیر گودریک گریفیندور – همان نماد شجاعت و وارستگی – این بار نه در میدان نبرد، بلکه در آرامش سکوت، نقش متفاوتی بر عهده گرفته بود. دامبلدور، با دستانی آرام اما محکم، تیغه را زیر خط تا قرار داد. و بُرشی آرام، دقیق و بی‌صدا.

درون نامه؟
نه پیش‌بینی، نه تهدید، نه حتی دستور.
تنها یک جمله بود، به خطی آشنا:
"هرگاه به شمشیر نیاز شد، یادت باشد، حتی مهربانی می‌تواند بُرنده باشد."

دامبلدور لبخندی محو زد. لبخندی از آن دست که کمتر کسی می‌فهمید دلیلش چیست.
او به نقطه‌ای دور خیره شد. شاید به گذشته‌ای که دیگران از آن بی‌خبر بودند، یا آینده‌ای که از پیش احساسش کرده بود.

و من، پرفسور بینز، که تنها شاهد خاموش این لحظه بودم، می‌دانم:
گاهی تاریخ نه با هیاهو، بلکه با زمزمه‌ای آرام در دل شب، نوشته می‌شود.

پایان.
🕯📜

***

شخصیتی که برای آقای بینز ساختی، و نحوه بیانت که شخص دومه و از زبان خود آقای بینزه، خیلی جالب و دوست داشتنیه.. نوشته هات رو جالب می‌کنه. و خیلی خوشحالم که هنوز علاقمند به نوشتن داستان توی این تاپیک هستی اما در هر صورت قبلا تایید شدی، پس تاییدیه یا ردی برای این پستت انجام نمیشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/14 15:22:39
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1404 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۹
در طی قرن‌ها، آموزش رسمی پیشگویی – یا آن‌گونه که در متون کهن به آن علم مشاهدات محتمل آتی گفته‌اند – همواره با تردیدهایی بنیادین همراه بوده است. به‌ویژه آن دسته از اساتیدی که خود را وارث چشم‌های درخشان آینده می‌پندارند، گاه دروغی می‌بافند که حتی زمان آن را تایید نمی‌کند.

اولین گواه‌های آموزشی کلاس پیشگویی در هاگوارتز به اواخر قرن پانزدهم بازمی‌گردد، جایی که طبق منابع نیمه‌معتبر، بانویی با نام آدلین ویربلک سعی در تدریس «معنای تکان‌های فنجان» به دانش‌آموزان داشته است. البته همان‌گونه که مستندات نشان می‌دهد، نیمی از آن کلاس پس از سومین جلسه به بهانه‌ی تاری دید از شرکت انصراف دادند.

در دوران معاصر، بانوی محترم، مادام سیبیل تریلانی، با تبار معروف کاساندرا، به‌عنوان آموزگار این درس فعالیت می‌کرد. گرچه بر اساس بررسی‌های آماری، پیش‌بینی‌های ایشان تنها در ۳٪ موارد تحقق یافته، اما شور و اشتیاق فراوانی برای ایجاد فضای بخورآلود و مبهم در اتاقش دارد که بی‌شک موجب افت فشار اکثر دانش‌آموزان کلاس می‌شود.

در نتیجه‌ی این تحلیل، بنده – پروفسور کاتبرت بینز – اعلام می‌دارم که پیشگویی، اگرچه بخشی از سنت‌های جادویی‌ست، اما نمی‌توان آن را هم‌تراز با وقایع مستند تاریخی دانست. آینده تنها زمانی قابل درک است که به گذشته‌ای صحیح و ثبت‌شده تکیه کند... حال آنکه در کلاس تریلانی، حتی گذشته نیز مه‌آلود به‌نظر می‌رسد.

با این حال، آنچه بیشتر موجب تعجب است، علاقه‌ی شدید برخی دانش‌آموزان (به‌خصوص از خانه‌ی ریونکلا) به یافتن «نشانه‌ها» در برگ‌های چای یا خطوط دست دوستانشان است، گویی با تماشای لکه‌ای در فنجان می‌توان تاریخ سقوط امپراتوری گابلینی را پیش‌بینی کرد!
در یکی از کلاس‌ها که برای مشاهده دعوت شده بودم، شاهد بودم دانش‌آموزی ادعا کرد که در ته فنجانش چهره‌ی ولدمورت را دیده است؛ بررسی بنده نشان داد که تنها کف فنجان را به اشتباه وارونه گرفته بود و آن‌چه می‌دید، ته‌نشین‌شدگی دانه‌های قهوه بود، نه قدرت بازگشته‌ی تاریکی.

اگر بخواهم به جمع‌بندی برسم، می‌توان چنین گفت که کلاس پیشگویی، در بهترین حالت، راهی‌ست برای تمرین خویشتن‌داری در برابر خمیازه و در بدترین حالت، بستری برای تشویش بی‌دلیل است. اما چون سنتی دیرپا در هاگوارتز است، آن را ثبت می‌کنیم – هرچند از نظر بنده، هر پیشگویی، تنها پس از وقوع، تبدیل به تاریخ می‌شود... و تاریخ، حوزه‌ی تخصصی من است.

با احترام و سکوت همیشگی
پروفسور کاتبرت بینز
استاد تاریخ جادوگری – طبقه سوم، اتاقی نزدیک بخاری که روشن نیست

***

خلاقانه و خوب بود! دقیقا همون طور که در شأن یه پروفسوره. خوشم اومد آقای بینز
دوتا موردی که شاید اگر درستش کنی، نوشته هات قشنگ تر میشه، اینه که از ویرگول توی جای مناسبش استفاده کنی و خط تیره ها رو کمتر کنی.


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/12 13:33:50