
خسته کننده بود ! باز هم یکی از شکلات های برتی باتز که مزه ی جلبک میداد ، خواب رو از چشمام گرفته بود. معلوم نیست داخلشون قهوه میریزن یا معجون بیداری؟ البته نمیشه گفت اضطراب مسابقه دوم جام آتش باعث این بیداری های شبانه اس ، یا واقعا اثر شکلات بد مزه ایه که رون تو حلقم کرد. اینکه شب ها بین اون همه آدم تنها فرد بیدار تو اتاق باشی و حتی رون هم خوابیده باشه و صدای خروپفش کل اتاق رو برداشته باشه ، خب معلومه که کلافه کنندس. انقدر نگاهم رو روی پرده های اطراف چهارچوب تخت چرخوندم و با چشمام مترشون کردم که الان میدونم برای کل اتاق چند متر پارچه لازم بوده که این پرده های مزخرف رو دور تخت ها بزنن.سال آخر آتیششون میزنم. ستاره های پشت پنجره هم برای بار هزارم شمرده شدن. ولی باز هم هیچ خبری از خواب نیست. یعنی چو هم بیداره یا خواب سری مسابقات کوییدیچ رو هم دیده و تموم شده؟..

درسته که نباید تو همین افکار چشمم به نقشه ی غارتگر و گوشه شنل نامرئی کنندم
که از چمدونم بیرون زده بیوفته و نقشه های خوبی به ذهنم نیاد ؛ ولی خب شاید ایده بدی برای خسته کردنم نباشه..اینطوری راحت میخوابم. نیم نگاهی به آدم های غرق خواب داخل اتاق میندازم و بعد از اینکه مطمئن میشم که همشون خوابن به آرومی از رو تخت بلند میشم ، گوشه شنلم رو میگیرم و از داخل چمدون بیرون میکشمش و روی شونه هام فیکسش میکنم. نقشه غارتگر رو هم بین انگشتای دست چپم میگیرم و بعد برداشتن چوب دستیم با قدم های آرومی که باعث صدا دادن پارکت های کف زمین نشه به سمت خروجی اتاق میرم. -پف..
بعد بستن در اتاق ، دقیقا به محض خروجم ازش بازدمم رو با صدا بیرون میدم و با حس شنیدن صدایی از اتاق های روبرو کلاه شنلم رو سریع روی سرم میکشم ، این وقت شب کسی نباید بفهمه چه فکری به سرم زده ؛ از دست دادن امتیاز های گروه و دردسر درست کردن اونم وسط مسابقات جام آتش ، حتما برام بد تموم میشه. پس خیلی با احتیاط باید برم و برگردم.
-رسما سوگند میخورم که کار بدی انجام بدم.
با حرکت محو چوبدستیم روی نقشه و زمزمه کردن جمله ورد ، به آرومی به طرح هایی که از هاگوارتز روی نقشه نمایان میشه نگاهی میندازم و از اینکه فرد موردنظرم الان دقیقا کجاست مطمئن میشم. با شنیدن صدای یکی از بچه ها که انگار تازه میخواست وارد خوابگاه بشه ، سریع پله هارو پایین میرم و دوتارو یکی میپرم که به ورودی برسم تا مجبور نباشم برای خارج شدن بهونه ای به دست بانوی چاق بدم. واقعا نصفه شبی حوصله شنیدن جیغ هاش و شکوندن لیوان شیشه ای تو دستش با کوبیدنش به دیوار رو ندارم. با اینکه احتمالا الان اون هم خوابه. بعد داخل شدن بچه های خوابگاه ، خیلی سریع از بینشون رد میشم و تا قبل اینکه در ورودی بسته شه خودم رو به بیرون از راهروی خوابگاه پرت میکنم ؛ بعد کمی تلو تلو خوردن زیر شنل و مچاله شدن نقشه تو دستم تعادلم رو دوباره بدست میارم و نفس عمیقی میکشم.
قدم های آروم و با احتیاطی برمیدارم که مبادا پام روی چیزی بره یا زمین بخورم که کسی متوجه حضورم تو سالن بشه ؛ چند دقیقه ای همینطور توی سالن راه میرم که به ورودی خوابگاه ریونکلا میرسم. نگاهم رو زیر شنل روی نقشه غارتگر و چوب دستیم میچرخونم و نفس آرومی با دیدن اسم چو روی صفحه میکشم. منتظر میمونم که شاید کسی بخواد داخل خوابگاه بشه یا ازش خارج شه که به محض باز شدن در وارد خوابگاه بشم و نقاشی رو ورودی هم متوجه حضور من نشه. بعد از چند دقیقه خسته به دیوار کنار نقاشی تکیه میدم ؛ به آرومی زانوم رو پایین میارم که چند دقیقه ای رو که منتظرم خودم رو با نقشه مشغول کنم تا متوجه گذر زمان نشم و ذهنم رو متمرکز نگه میدارم که اتفاقی خارج از کنترل نیوفته که لو برم. بی صدا با دیدن قدم رو های هرماینی داخل اتاق میخندم و به محض شنیدن صدای قدم های کسی ، با امید اینکه یکی از بچه های خوابگاه باشه نگاهم رو سریع سمت صاحب صدای قدم ها میچرخونم که شنل به چوب دستیم گیر میکنه و از دستم جدا میشه و زمین میوفته. بدون مکث سرم رو سمت صدای قدم ها میچرخونم و با دیدن نور محوی که از سمت دیگه ی سالن نزدیک میشد ، همزمان با لعنت فرستادن به شانسی که داشتم چوب دستیم رو از روی زمین برمیدارم و بدون مکث رو پام بلند میشم و می ایستم و بی حرکت کنار دیوار میمونم که ببینم آدمی که داره نزدیک میشه کیه. نفس عمیقی میکشم که اضطراب لو رفتنم رو کمتر کنم ولی همچنان با نزدیک شدن نور ، بالا رفتن ضربان قلبم رو حس میکنم.
بعد چند ثانیه فیلچ از گوشه دیوار مشخص میشه و گربه سمجش هم کنارش از پشت دیوار ظاهر میشه. کلافه از اینکه از بچه های خوابگاه نیست بازدمم رو به بیرون فوت میکنم و با هر قدمی که فیلچ بهم نزدیک میشه خودم رو به دیوار پشتم فشار میدم و نفسم رو حبس میکنم که متوجه حضورم نشه. با وجود بالا بودن ضربان قلبم و عرق سردی که از گوشه شقیقه ام به پایین میچکه سعی میکنم خونسردیم رو حفظ کنم ؛ به محض قرار گرفتن فیلچ دقیقا تو یک قدمیم چشمام رو هم روی هم فشار میدم و لبامو روهم میکشم که صدایی ایجاد نشه و بی حرکت میمونم. نزدیک شدن صورتش رو از صدای نفس هاش و بوی بد دهنش حس میکنم ولی از جام جم نمیخورم. با محو شدن صدای نفس کشیدنش متوجه دور شدنش میشم و نفس راحتی از اینکه متوجه حضورم نشده وارد ریم میکنم و بدنم رو شل میکنم که استرسی که تجربه کرده بودم رو خنثی کنم.
-آخیش.. شانس آوردم.

چند لحظه ای تو همون حالت میمونم و بعد از دوباره دیدن نور محوی که از سمت مخالف سالن مشخصه چشمام رو ریز میکنم که ببینم این بار کیه که داره به این سمت میاد ؛ با دیدن ارشد بچه های ریونکلا لبخند محوی رو لبم میشینه و قدم هاش رو که با برداشتنشون به ورودی خوابگاه نزدیک میشه دنبال میکنم. بعد قرار گرفتنش جلوی نقاشی و زمزمه کردن کلمه عبور ، در ورودی باز میشه و از کنارش داخل میشه ؛ به محض رد شدنش از در پشت سرش داخل خوابگاه میشم و لبه در ورودی خوابگاه رو باز میذارم که موقع برگشت مجبور به باز کردنش نشم و سر و صدایی ایجاد نکنم. چند ثانیه ای صبر میکنم که بره اتاقش و بعد قدم های ارومی به سمت اتاق چو برمیدارم و با لبخندی که کل صورتم رو گرفته دم در اتاق وامیستم. چوب دستیم رو داخل کمر شلوارم میذارم که بتونم با دست ازادم در اتاق رو باز کنم و بعد نفس عمیقی ، دستگیره در رو سمت خودم میکشم ، به آرومی پایین میارمش و بعد در و به سمت جلو هل میدم که گوشه اش باز شه. امیدوارم که کسی داخل اتاق بیدار نباشه وگرنه متوجه باز شدن در میشه و تو دردسر میوفتم. نیم نگاهی به فضای اتاق میندازم و با دیدن همه که غرق خوابن نفس عمیقی میکشم.
قدمی به سمت داخل برمیدارم و لبه در و مثل در ورودی باز میذارم که موقع خروج دوباره مجبور نباشم بازش کنم. با نگاهی اجمالی به افراد روی تخت ها چو رو پیدا میکنم و با چشمام صندلی کنار تختش رو وارسی میکنم. کمی جلوتر میرم و خیلی آروم روی صندلی جا میگیرم ، زیر شنل نقشه رو تا میزنم و زیر لباسم میذارمش که دست و پام رو نگیره و با لبخند عمیقی به دختری که به معصومانه ترین شکل ممکن روی تخت خوابه خیره میشم. تک تک جزئیات صورتش رو از نظر میگذرونم و با رسیدن به لب هاش زبونم رو خیلی محو روی لب های خودم سر میدم و نفس بریده ای میکشم. لباش واقعا بوسیدنی ان.. با وجود اینکه تا حالا لمسشون نکردم ولی همینطوری هم مشخصه که چقدر نرم و خوشمزه ان.

با صدای حرکت یکی از بچه های توی اتاق سرم رو به سمتش میچرخونم و نگاهی به ساعت رو دیوار میکنم. بدون اینکه متوجه بشم یک ساعتی رو تو همون حالت روی صندلی نشسته بودم و راجب چو خیال پردازی میکردم. باید برای مراسم رقص بهش پیشنهاد بدم.شاید بتونم اینطوری شانسم رو امتحان کنم.

از جام به آرومی بلند میشم و با حس خستگی چشمام به سختی خمیازه میکشم که صدایی ایجاد نشه. بعد چند ثانیه با قدم های آرومی به سمت خروجی در اتاق و بعد هم به سمت خروجی خوابگاه میرم. با رضایت از اینکه هنوز کسی متوجه حضورم نشده لبخندی میزنم. بعد اینکه از در ورودی خوابگاه بیرون میرم نگاهی به نقاشی رو تابلو میندازم و با وجود خواب بودنش به آرومی در خوابگاه رو میبندم. با دیدن چشم هاش که برای لحظه ای باز میشم نفسم رو حبس میکنم و بدون حرکت میمونم که بعد چند ثانیه بسته شدن چشم هاش رو میبینم و با قدم های آروم و کوتاهی به سمت خوابگاه برمیگردم.

***
به شدت زیبا و عالی و فوق العاده بود! مرسی ازت.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


