هوای تالار بزرگ، همیشه بوی عود و پوستهی کتابهای کهنه را میداد، مخلوط با بوی غذای داغ که از سفرههای جادویی بلند میشد. اما آن روز صبح، یک چیز دیگر هم بود. یک سنگینی مرموز در هوا، مثل سنگینی قبل از یک طوفان بزرگ. من، آیسل بلک، در کنار همگروهیهای ریونکلاویم نشسته بودم و با قاشقم با غلات صبحانهام بازی میکردم. نگاهم به پنجرههای بلند تالار بود. کوهستانهای دوردست که همیشه مثل محافظانی ساکت در پسزمینه هاگوارتز ایستاده بودند، حالا رنگی خاکستری به خود گرفته بودند و مه غلیظی، غیرعادیتر از همیشه، دامنه آنها را پوشانده بود.
زمزمهها از چند روز پیش شروع شده بود. اولش شبیه خشخش برگهای پاییزی بود، بعد شبیه صدای مالش سنگها به هم، و حالا... حالا یک غرش زیر پوستی، شبیه قلبی غولپیکر که در اعماق زمین میتپد. این صدا، حتی با همهمهی تالار پر از دانشآموز، باز هم به گوش میرسید و ناخودآگاه لرزهای به جان آدم میانداخت.
کنار من، روپرت، سال چهارمی دیگر از ریونکلاو، با انگشت اشارهاش به پنجره اشاره کرد: "فکر میکنی این همون جادوی بیقاعدهست که استاد فلیتویک میگفت؟" صدای اضطراب در صدایش بود. جادوی بیقاعده! مفهومی که در کتابهای پیشرفتهی ریونکلاو به آن برمیخوردیم؛ نوعی انرژی جادویی سرکش که تعادل طبیعی جهان جادوگری را به هم میزد.
قبل از اینکه بتوانم جوابی بدهم، زمین لرزید. نه یک لرزش عادی، یک تکان عمیق و طولانی که باعث شد فنجانهای روی میز بلرزند و چند نفر جیغ خفیفی بکشند. غذای روی سفرهها، کمی بالا و پایین رفت. نور خورشید که از پنجرهها به داخل میتابید، به طرز عجیبی کمنور شد، انگار چیزی جلوی آن را گرفته بود.
همه نگاهها به پنجرهها خیره شد. مه، آرام آرام کنار میرفت... و چیزی که دیدیم، نفسها را در سینه حبس کرد.
آنها آنجا بودند. **غولهای سنگی باستانی**. موجوداتی عظیمالجثه که از دل کوهستان بیرون میآمدند. قد هر کدامشان به اندازه یک برجک کوچک قلعه بود. بدنهایشان از تختهسنگهای عظیم ساخته شده بود، با رگههایی از خزهی تیره و لایههایی از خاک که انگار همین حالا از دل زمین بیرون کشیده شده بودند. دهانههای خالی جای چشمهایشان، بیحس و بیروح به هاگوارتز خیره شده بود. گامهای سنگینشان، هر بار که بر زمین میکوبید، قلعه را به لرزه درمیآورد.
"سدریک دیگوری!" روپرت با صدای بلندی گفت. سدریک، سال هفتمی با آن موهای همیشه ژولیده اما مرتب و آن چشمهای مهربان که انگار همیشه نور امید در آنها سوسو میزد، با سرعت تمام وارد تالار بزرگ شد. صورتش خاکی بود و نفسنفس میزد. "اونا بیدار شدن! جادوی بیقاعده اونارو به حرکت درآورده!" او یک سنگ درخشان را بالا گرفت. "سنگ تعادل! باید نغمه صلح رو فعال کنیم!"
پشت سرش، اینگرید وارلوک، سال هفتمی با وقار و همیشه باهوش، وارد شد. موهای صاف و سیاهش از عجله کمی به هم ریخته بود، اما نگاهش همچنان مصمم بود. "نغمه صلح تنها راهه. اما جادوی بیقاعده، مانع از انتشارش میشه."
همهمهای از ترس و وحشت در تالار پیچید. اساتید که پیش از این در جایگاههای خود نشسته بودند، با سرعتی باورنکردنی به میان دانشآموزان آمدند. پروفسور مکگوناگل با آن شمایل همیشگی و مقتدرش، دامبلدور با چشمانی پر از آرامش که برق عجیبی در آنها بود، پروفسور اسلاگهورن با صورت برافروخته، پروفسور اسپراوت با آن خاک و گیاه همیشگی روی لباسش، و حتی پروفسور اسنیپ، با عبوس همیشگیاش، همگی در اطراف دانشآموزان حلقه زدند. آنها در خط مقدم ما ایستادند، مثل یک سپر انسانی، آمادهی دفاع از قلعهشان.
اولین غول، به اندازهی چند صد متر به قلعه نزدیک شده بود. بازوی سنگیاش را بالا برد، انگار میخواست به برج ساعت چنگ بیندازد.
ناگهان، آسمان غرید. نه غرش عادی رعد و برق، بلکه یک فریاد خشمگین. و بعد، باران شروع شد. نه باران عادی، یک **سیلاب وحشی**، با قطراتی به درشتی تیله که به پنجرهها میکوبیدند و صدایی گوشخراش ایجاد میکردند. انگار آسمان خودش هم با غولها همراه شده بود. تگرگهای درشت، شیشهها را تهدید میکردند.
"سریع به حیاط بیاید!" پروفسور مکگوناگل با صدای بلند و قاطعش فریاد زد.
ما، بدون درنگ، از میزها بلند شدیم. ترس در وجودم بود، اما یک حس دیگر هم غالب بود. یک حس اضطرار محض. اینکه این خانه، این قلعه، در خطر بود.
همه به سمت درهای بزرگ تالار هجوم بردیم، به دنبال سدریک و اینگرید. حیاط بزرگ قلعه حالا زیر باران و تگرگ، به یک دریاچهی کوچک تبدیل شده بود. اساتید جلوتر از همه حرکت میکردند و دانشآموزان را راهنمایی میکردند. سدریک سنگ تعادل را محکم در دست گرفته بود. اینگرید وارلوک چشمهایش را بست و شروع به زمزمه کرد. "نغمه صلح". صدایش، آرام و موزون، اما در برابر غرش غولها و کوبش باران، بیاثر بود. جادوی بیقاعده، مثل یک دیوار نامرئی، جلوی آن را میگرفت.
یکی از غولها، حالا آنقدر نزدیک بود که میتوانستیم بوی خیس خاک و سنگ را حس کنیم. دست سنگیاش را به سمت سدریک و اینگرید دراز کرد. وحشتناک بود.
و در آن لحظه، با صدایی که حتی زیر غرش باران هم شنیده میشد، سدریک دیگوری فریاد زد: "چوبدستیها بالا!"
من، آیسل بلک، بدون فکر کردن، چوبدستی درخت موی خود را بالا بردم. نوک آن را به سمت آسمان گرفتم. و دیدم که بقیه هم همین کار را میکنند. اساتید، با چوبدستیهایشان که حالا در دستشان میدرخشیدند، دور تا دور ما را احاطه کرده بودند، سپر اول ما. و ما، صدها دانشآموز، درست پشت آنها، با چوبدستیهایمان آماده بودیم.
صدها چوبدستی. از هر چهار گروه. و چوبدستیهای پرقدرت اساتید.
نورهای طلسم، مثل رنگینکمان در آن باران وحشی درخشیدند. سبز زمردی از اسلیترین، قرمز یاقوتی از گریفیندور، زرد طلایی از هافلپاف، و آبی لاجوردی از ریونکلاو. و رنگهای عمیقتر و قدرتمندتر از چوبدستیهای اساتید. تمام رنگها، درهم تنیدند و به سمت آسمان بالا رفتند.
حس میکردم چوبدستیام در دستم داغ شده است. نه از گرمای جسمی، بلکه از **انرژی محض** که از من و از همه دانشآموزان و اساتید دیگر به آن منتقل میشد. یک ضربان مشترک از جادو.
نورهایمان در هم آمیختند و یک سپر نورانی عظیم، به رنگ سفید درخشان، جلوی قلعه شکل گرفت. مثل یک دیوار بلند و نفوذناپذیر. غولها به آن کوبیدند. مشتهای سنگیشان با صدایی مهیب به سپر برخورد میکرد، اما سپر ما نلرزید. ذرهای عقب نرفت. محکم ایستاده بود.
"نغمه رو تقویت کنید!" سدریک فریاد زد، صدایش در میان باران گم شد. اینگرید وارلوک با چشمان بسته، حالا با تمام وجود میخواند. صدایش قویتر شده بود، از هر ذرهی انرژی که ما و اساتید به آن میفرستادیم تغذیه میکرد. نورهای چوبدستیهای ما، جادوی بیقاعده را کنار میزد، مثل یک موج که مانع را از سر راه برمیدارد.
من با تمام وجودم تمرکز کردم. نوک چوبدستیام را به سمت اینگرید و سدریک گرفتم، حس میکردم که انرژی از من، از تمام ریونکلاو، به آنها میرسد. به روپرت کنارم نگاه کردم. چشمانش از پشت عینک مرطوبش میدرخشید. در چشمان دیگر دانشآموزان و اساتید هم، همین عزم و اراده را دیدم. همه با هم. بدون کلام.
نغمه صلح، حالا مثل یک موج شفابخش، در آن هوای پر از باران و رعد، پخش شد. به غولها رسید. غرشهایشان کمکم تبدیل به یک زمزمهی غریب شد. گامهای سنگینشان کند شد، لرزش زمین کمتر شد. دهانههای خالی چشمهایشان، حالا انگار آرامش را بازتاب میداد.
یکی یکی، غولها به زانو درآمدند. بدنهای سنگیشان آرام گرفت، و دوباره به کوهستانهای مه گرفته بازگشتند. گویی هرگز بیدار نشده بودند. مه، دوباره آنها را در خود بلعید، اما این بار، مهی آرام و پر از سکوت.
باران هم آرام گرفت. قطراتش حالا نرم و لطیف بود. سکوتی سنگین و پر از معنا، حیاط را فرا گرفت. چوبدستیهایمان را پایین آوردیم. دستهایمان از خستگی میلرزید، اما قلبهایمان از یک حس پیروزی مشترک لبریز بود.
به روپرت نگاه کردم. لبخند پهنی روی صورتش بود. "ما این کار رو کردیم، آیسل!"
سدریک و اینگرید، خسته، اما پیروز، به سمت ما آمدند. سنگ تعادل در دستان سدریک، حالا با نوری آرام و درخشان سوسو میزد. اساتید با نگاههای قدردان به ما نگاه میکردند.
دامبلدور، با آن نگاه عمیق و دانایش، به ما لبخندی زد. لبخندی که میگفت: "دیدید؟ قدرت واقعی هاگوارتز اینجاست."
آن روز، در آن باران، در کنار آن صدها چوبدستی که به آسمان بلند شده بودند، من معنای واقعی هاگوارتز را فهمیدم. هاگوارتز فقط دیوارهای بلند و جادویی نبود. این قلعه، روحی داشت که از تکتک ما، از هر هافلپافی وفادار، هر گریفیندوری شجاع، هر اسلیترینی مصمم و هر ریونکلاوی باهوش، تغذیه میکرد. و با حضور اساتیدمان، این روح، شکستناپذیر بود.
قدرت واقعی هاگوارتز، در وحدت ما بود.و من، آیسل بلک، دانشآموز ریونکلاو، هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد. روزی که همه ما، با هم، در مقابل یک تهدید عظیم ایستادیم و از خانه خود دفاع کردیم.
***
عالی بود! لذت بردم واقعا. هیچ حرفی باقی نمیمونه به جز؛
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.