جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  25 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  123 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  240 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1404 09:42
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۸
شبی آرام، در واپسین روزهای ماه دسامبر، زمانی که باد شمال، خراش نرم و منجمدی بر پنجره‌های بلند دفتر مدیر هاگوارتز می‌کشید، پرفسور آلبوس دامبلدور، مردی با ریش نقره‌فامی که گویی بافته از مه صبحگاهی بود، در پشت میزش نشسته بود. نور زردرنگ شمع‌ها، انعکاسی رقصان بر عینک نیم‌دایره‌اش می‌انداختند. ساعتی برنزی، با صدایی خفیف، دقیقه را اعلام کرد.

بر روی میز، نامه‌ای بی‌نام و نشان بود. مهر آن نه از جنس موم، بلکه از آلیاژی سنگین و باستانی ساخته شده بود که تنها با ابزار خاصی می‌توانست گشوده شود. دامبلدور، با نگاهی سرد اما آرام، دست در گنجه‌ای کشید و شمشیر گریفندور را بیرون آورد. تیغه شمشیر، هنوز برق درخشانی از خون باسیل‌یسک کهنه را در خود داشت، گویی خاطراتی فراتر از زمان در آن جریان داشت.

نه آنکه شمشیر ابزاری برای بریدن نامه‌ها باشد ـ بلکه گشودن این نامه، آیینی فراموش‌شده بود. گمان بر آن بود که نامه از جانب انجمنی قدیمی در شرق آمده باشد؛ جایی که هنوز مرز میان جادو سیاه و روشن، به قضاوت حکمت سنجیده می‌شود.

او شمشیر را آهسته، بی‌صدا، و با وقاری خاص، از سمت نوک مهر عبور داد. نامه باز شد، و نسیمی نامرئی، کاغذ را باز کرده، محتوایش را بر نگاه آلبوس افکند. اندکی تأمل کرد، چشمانش لرزید، نه از ترس، که از سنگینی آنچه خوانده بود.

در لحظه‌ای کوتاه، صدایی از تابلوی نقاشی قدیمی در گوشه دفتر برخاست که گفت: «نامه‌ای از خود گذشته است، آلبوس. ندایی که از اعماق زمان می‌آید.» دامبلدور، با چهره‌ای که همچون آئینه‌ای از آینده می‌نمود، لبخندی کم‌رمق زد و شمشیر را آهسته کنار گذاشت.

آری، حتی جادوگران نیز گاه، برای گشودن رازهایی کهنه، باید شمشیر به‌دست گیرند.
شمشیر گریفندور، که بر جای خود بازگشته بود، همچنان اندک‌لرزشی در هوا باقی گذاشته بود. گویی حضور آن، نه تنها مهر را شکسته، بلکه سکوت شب را نیز خراش داده بود. دامبلدور، بی‌آنکه به اطراف بنگرد، نگاهش را بر خطوط نامه دوخت؛ خطوطی که با جوهری نوشته شده بودند که تنها در نور شمع قابل خواندن بود، و تنها برای چشمانی که سختی سال‌ها را تاب آورده باشند.

نامه از انجمن جادوگران مستقل بود ـ محفل کوچکی از استادان کهن، بازماندگان دوران پیش از تاسیس وزارت سحر و جادو، کسانی که اعتقاد داشتند حقایق بزرگ، تنها در سکوت می‌رویند. آنان از دامبلدور درخواست کرده بودند چیزی را که به گمان خود، پایان یک چرخه و آغاز چرخه‌ای دیگر بود، بر دوش گیرد.

در گوشه‌نامه، نامی بود محو، اما آشنا. «ایگناتیوس وایلد.» مردی که به ظن بسیاری، در جنگ گابلت‌هال ناپدید شده بود، اکنون در خطی لرزان نوشته بود:

> «اگر این نامه به دست تو رسیده، آلبوس، پس زمان آن فرا رسیده که شمشیر را نه برای جنگ، که برای داوری دوباره از نیام بیرون کشی.»



دامبلدور آهی کشید. نه از خستگی جسم، بلکه از بار مسئولیتی که از دیرباز بر شانه‌اش سنگینی می‌کرد. او نامه را تا کرد، زیر چراغ برنجی گذاشت، و با همان آهستگی معمول خود، از پشت میز برخاست. گام‌هایش بی‌صدا، اما باوزن، به سمت قفسه‌ای رفت که پشت آن، کتابی کهن با جلدی از پوست اژدها پنهان شده بود.

کتاب را گشود. نقشه‌ای بیرون افتاد ـ نقشه‌ای که مسیر غاری را نشان می‌داد، مکانی در دل کوهستانی فراموش‌شده، جایی که شمشیر برای نخستین‌بار ظاهر شده بود.

او زمزمه کرد:

«پس... این داستان هنوز پایان نگرفته است.»

تابلوی فینیاس نایجلوس، که همیشه خود را از دردسرها دور نگه می‌داشت، سرش را از قاب بیرون آورد و با نگاهی بدبین گفت:

«امیدوارم آن غار، دست‌کم تهویه خوبی داشته باشد.»

دامبلدور، با همان لبخند مرموز همیشگی‌اش، شمشیر را برداشت، نامه را در شنلش گذاشت و آرام به سمت در چرخید.
در آن شب مه‌آلود، که مهتاب با اکراه از پسِ ابرها می‌تابید، دامبلدور در دامنه کوهی گام می‌نهاد که حتی جغدها نیز از پرواز بر فراز آن ابا داشتند. عبای بنفش‌رنگش، کهنه و پر از رد سفرهای گذشته، با باد بازی می‌کرد و گاه نوک شمشیر گریفندور، چون آذرخشی در تاریکی، در مه برق می‌زد.

غار، همان‌گونه که در نقشه ترسیم شده بود، دهانه‌ای باریک داشت. گویی زمین، رازهایش را به‌سختی بر زبان می‌آورد. دامبلدور درنگ نکرد. با چوب‌دستی‌اش نوری افکند و آهسته وارد شد. دیوارهای سنگی، رطوبت‌زده و پر از خزه، صدای گام‌هایش را چند برابر می‌کردند.

اندکی درون غار، بر روی صخره‌ای صاف و به طرز عجیبی خشک، جایگاه سنگی‌ای قرار داشت. و در میان آن، محرابی که گویا چیزی گم‌شده در آن قرار می‌گرفت. دامبلدور شمشیر را بالا آورد، لحظه‌ای نگاهش را بر آن خیره داشت، و سپس شمشیر را درون محراب نهاد.

در آن لحظه، زمین لرزید.

نه با خشونت، بلکه با حالتی شبیه بیداری چیزی قدیمی.

از دیوارها، خطوطی درخشان با رنگ کهربایی آغاز به درخشیدن کردند. صداهایی از گذشته، زمزمه‌هایی گمشده در زمان، در فضای غار پیچیدند:

«حقیقت... آن چیزی نیست که می‌دانی، آلبوس...»

و سپس نوری از درون محراب برخاست، و نامه‌ای دیگر، این بار کهنه‌تر، با مهر سیاه‌رنگ ظاهر شد. دامبلدور آن را برداشت، اما این بار شمشیر را درون محراب باقی گذاشت.

صدایی آهسته، شبیه آوای زنی سالخورده، از دیوار غار برخاست:

«فقط آن که قلبی آشتی‌جوی دارد، شمشیر را بازخواهد دید.»

دامبلدور، بی‌آن‌که چیزی بگوید، به آرامی خارج شد. نور مهتاب اکنون روشن‌تر بود. گویی غار، راز خویش را گفته بود. و او، حامل آن راز، به سوی سرنوشت بازمی‌گشت.
با بازگشت به هاگوارتز، آن‌هم در ساعت‌هایی که صدای قدم‌ها در راهروهای سنگی به‌ندرت شنیده می‌شد، دامبلدور عبایش را کشید و بی‌آنکه حتی جارویی در تالار را بیدار کند، مستقیماً راهی دفتر خود شد. پله‌های مارپیچ، که گویی از خواب برخاسته بودند، آرام بالا رفتند و مجسمه گریفیندور در سکوتی رازآلود کنار رفت.

درون دفتر، پرسیوال (پرتره پدر دامبلدور)، با نگاهی خسته از قاب بیرون آمد و آهسته پرسید:

– نامه باز شد؟

دامبلدور سرش را پایین انداخت. چهره‌اش نشان از آن داشت که نه تنها نامه، بلکه چیزی بزرگ‌تر در درونش گشوده شده است. با صدایی بم اما آرام پاسخ داد:

– نامه دوم، آری. اما پاسخش درون من نیست... بلکه در آینده‌ای‌ست که هنوز ننوشته‌ایم.

او نامه را روی میز گذاشت. مهر سیاه، اکنون اندکی شکسته بود. پرتره‌های دیگر که در خواب بودند، یکی‌یکی سر برافراشتند؛ فینیاس نایجلوس با اخم، آملیا بلک با نگرانی، و حتی بلوریا کیوسک، با طعنه‌ی همیشگی‌اش.

– این‌همه راه رفتی، که یک برگه کهنه بیاوری؟ – بلوریا پچ‌پچ کرد.

دامبلدور بی‌اعتنا به پرتره‌ها، به قفسه‌ای پشت سرش رفت. از میان کتاب‌های قدیمی، جعبه‌ای بیرون کشید که روی آن نوشته شده بود:

به دست کسی برسد که هم پسر اژدهاست و هم وارث خورشید.

لحظه‌ای تردید کرد. سپس جعبه را کنار نامه گذاشت. زمزمه‌ای از لبانش برخاست:

– هنوز وقتش نرسیده... اما نزدیک است.

پرسیدم از او، آن زمان که از دفترش گذر می‌کرد:

– آیا کسی هست که بتواند این بار را به دوش بکشد؟

و او پاسخ داد:

– شاید هنوز به دنیا نیامده باشد، شاید همین حالا دارد در کلاس طلسم‌ها چرت می‌زند. اما وقتی زمانش برسد، خودش راه را خواهد یافت.
از آن شب به بعد، دامبلدور بارها به آن نامه نگریست، اما هرگز بازش نکرد. شاید چون می‌دانست، برخی نامه‌ها، نه برای خواندن، بلکه برای انتخاب لحظه‌ی مناسب نگهداری می‌شوند.
و بدین‌سان، وقتی شعله‌های شومینه کم‌رمق‌تر از همیشه می‌سوزند، دامبلدور در گوشه‌ای از دفتر پیچیده در سکوت، پشت میز کهنه‌اش نشسته بود. شمع‌ها با لرزشی بی‌قرار، سایه‌هایی بر دیوار می‌رقصاندند، و نامه‌ای که بر روی کاغذی تاشده و زردرنگ خودنمایی می‌کرد، بی‌کلام به او زل زده بود.

شمشیر گودریک گریفیندور – همان نماد شجاعت و وارستگی – این بار نه در میدان نبرد، بلکه در آرامش سکوت، نقش متفاوتی بر عهده گرفته بود. دامبلدور، با دستانی آرام اما محکم، تیغه را زیر خط تا قرار داد. و بُرشی آرام، دقیق و بی‌صدا.

درون نامه؟
نه پیش‌بینی، نه تهدید، نه حتی دستور.
تنها یک جمله بود، به خطی آشنا:
"هرگاه به شمشیر نیاز شد، یادت باشد، حتی مهربانی می‌تواند بُرنده باشد."

دامبلدور لبخندی محو زد. لبخندی از آن دست که کمتر کسی می‌فهمید دلیلش چیست.
او به نقطه‌ای دور خیره شد. شاید به گذشته‌ای که دیگران از آن بی‌خبر بودند، یا آینده‌ای که از پیش احساسش کرده بود.

و من، پرفسور بینز، که تنها شاهد خاموش این لحظه بودم، می‌دانم:
گاهی تاریخ نه با هیاهو، بلکه با زمزمه‌ای آرام در دل شب، نوشته می‌شود.

پایان.
🕯📜

***

شخصیتی که برای آقای بینز ساختی، و نحوه بیانت که شخص دومه و از زبان خود آقای بینزه، خیلی جالب و دوست داشتنیه.. نوشته هات رو جالب می‌کنه. و خیلی خوشحالم که هنوز علاقمند به نوشتن داستان توی این تاپیک هستی اما در هر صورت قبلا تایید شدی، پس تاییدیه یا ردی برای این پستت انجام نمیشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/14 15:22:39
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 11 مرداد 1404 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۹
در طی قرن‌ها، آموزش رسمی پیشگویی – یا آن‌گونه که در متون کهن به آن علم مشاهدات محتمل آتی گفته‌اند – همواره با تردیدهایی بنیادین همراه بوده است. به‌ویژه آن دسته از اساتیدی که خود را وارث چشم‌های درخشان آینده می‌پندارند، گاه دروغی می‌بافند که حتی زمان آن را تایید نمی‌کند.

اولین گواه‌های آموزشی کلاس پیشگویی در هاگوارتز به اواخر قرن پانزدهم بازمی‌گردد، جایی که طبق منابع نیمه‌معتبر، بانویی با نام آدلین ویربلک سعی در تدریس «معنای تکان‌های فنجان» به دانش‌آموزان داشته است. البته همان‌گونه که مستندات نشان می‌دهد، نیمی از آن کلاس پس از سومین جلسه به بهانه‌ی تاری دید از شرکت انصراف دادند.

در دوران معاصر، بانوی محترم، مادام سیبیل تریلانی، با تبار معروف کاساندرا، به‌عنوان آموزگار این درس فعالیت می‌کرد. گرچه بر اساس بررسی‌های آماری، پیش‌بینی‌های ایشان تنها در ۳٪ موارد تحقق یافته، اما شور و اشتیاق فراوانی برای ایجاد فضای بخورآلود و مبهم در اتاقش دارد که بی‌شک موجب افت فشار اکثر دانش‌آموزان کلاس می‌شود.

در نتیجه‌ی این تحلیل، بنده – پروفسور کاتبرت بینز – اعلام می‌دارم که پیشگویی، اگرچه بخشی از سنت‌های جادویی‌ست، اما نمی‌توان آن را هم‌تراز با وقایع مستند تاریخی دانست. آینده تنها زمانی قابل درک است که به گذشته‌ای صحیح و ثبت‌شده تکیه کند... حال آنکه در کلاس تریلانی، حتی گذشته نیز مه‌آلود به‌نظر می‌رسد.

با این حال، آنچه بیشتر موجب تعجب است، علاقه‌ی شدید برخی دانش‌آموزان (به‌خصوص از خانه‌ی ریونکلا) به یافتن «نشانه‌ها» در برگ‌های چای یا خطوط دست دوستانشان است، گویی با تماشای لکه‌ای در فنجان می‌توان تاریخ سقوط امپراتوری گابلینی را پیش‌بینی کرد!
در یکی از کلاس‌ها که برای مشاهده دعوت شده بودم، شاهد بودم دانش‌آموزی ادعا کرد که در ته فنجانش چهره‌ی ولدمورت را دیده است؛ بررسی بنده نشان داد که تنها کف فنجان را به اشتباه وارونه گرفته بود و آن‌چه می‌دید، ته‌نشین‌شدگی دانه‌های قهوه بود، نه قدرت بازگشته‌ی تاریکی.

اگر بخواهم به جمع‌بندی برسم، می‌توان چنین گفت که کلاس پیشگویی، در بهترین حالت، راهی‌ست برای تمرین خویشتن‌داری در برابر خمیازه و در بدترین حالت، بستری برای تشویش بی‌دلیل است. اما چون سنتی دیرپا در هاگوارتز است، آن را ثبت می‌کنیم – هرچند از نظر بنده، هر پیشگویی، تنها پس از وقوع، تبدیل به تاریخ می‌شود... و تاریخ، حوزه‌ی تخصصی من است.

با احترام و سکوت همیشگی
پروفسور کاتبرت بینز
استاد تاریخ جادوگری – طبقه سوم، اتاقی نزدیک بخاری که روشن نیست

***

خلاقانه و خوب بود! دقیقا همون طور که در شأن یه پروفسوره. خوشم اومد آقای بینز
دوتا موردی که شاید اگر درستش کنی، نوشته هات قشنگ تر میشه، اینه که از ویرگول توی جای مناسبش استفاده کنی و خط تیره ها رو کمتر کنی.


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/12 13:33:50
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 مرداد 1404 20:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۸
همه می گفتند اونجا خطرناک هست؛ می گفتند ترسناک ترین جایی هست که تا حالا دیدند.
همه همین را می گویند؛ در صورتی که هیچ کدام تا حالا حتی داخل آنجا هم نرفته اند؛ اما دفترچه خاطرات عزیزم، بگذار رازی را بهت بگویم: من، جیمز پاتر، می خواهم امشب به آن جای به اصطلاح هولناک بروم.
بله! دارم در مورد جنگل ممنوعه صحبت می کنم؛ می خواهم به همه ثابت کنم هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد؛ می خواهم در ذهن همه اسم من، جیمز پاتر تنها کسی که تنها به جنگل ممنوعه رفت و سالم برگشت حک بشه.
نیمه شب، وقتی همه خواب بودند راه می افتم.

_ _ _
نیمه شب:
بی سر و صدا از روی تختم بلند شدم و به سمت ساکم که آن طرف اتاق روی کشو ها گذاشتم می روم؛در ساکم دنبال شنل نامرئی گشتم؛ همان شنلی که پدر پدر پدر پدرم از پدرش گرفته بود و نسل اندر نسل دست به دست شده بود و در آخر هم به من رسیده بود.
وقتی را پیدایش کردم، آن را روی خودم انداختم، چوبدستی ام را هم برداشتم و راه افتادم.
_ _ _
در راهرو ها:
همانطور که در راهرو ها پاورچین پاورچین راه می رفتم، صدای نگهبان را شنیدم؛ از صدای غرغر های تیز و آرامش متوجه شدم همان نگهبان بد اخلاق با اون گربه ی رو مخش است؛ اوه، خوب شد شنل را برداشتم؛ و اگرنه اگر گیر این آقای ترشالو می افتادم، خیلی بد می شد.
(صورتش جوری هست که انگار چیز ترشی خورده و همیشه هم اخمالو هست)
سریع به سمت راهرویی که به در ورودی و خروجی می رسید راه افتادم.
در راه به ترشالو بر خوردم و از ترس سریع خودم را به دیوار چسباندم و نفسم را نگه داشتم؛ ترشالو سریع از کنار من رد شد ولی گربه اش انگار که بوی من را حس کرده بود سرش را به سمت من چرخاند؛ وای نه! الان خیز برمیدارد سمتم و گیر می افتم! وای نه نه نه نه نه!
گربه داشت خیز برمیداشت که ترشالو برگرداندش سمت خودش و گفت:(( اصلا گوش دادی چی گفتم؟ اشکال نداره! داشتم می گفتم....))
ترشالو همانطور که غر می زد در راهرو دیگری پیچید؛ هیچ وقت فکر نمی کردم این را بگم ولی واقعاً ازت ممنونم ترشالو.
_ _ _
بیرون از ساختمان هاگوارتز:
خب به سلامت از ساختمان خارج شدم؛ حالا باید تا جنگل ممنوعه بدوم تا سریع تر این کار را انجام بدهم.
_ _ _
جلوی جنگل ممنوعه:
آنقدر تند می دویدم که اگر کسی من را می دید فکر می کرد دارم از دست یک خرس عظیم الجثه فرار می کنم؛قلبم آنقدر دیوانه وار می زند که می ترسم بترکد.
کمی می ایستم تا نفسی تازه کنم و انرژی ام را جمع کنم.
وقتی نفسم حسابی جا اومد راه افتادم به طرف مقصد؛ فقط باید تا یک جاهایی بروم، با چوبدستی ام ورد روشنایی را بخوانم تا رو به رویم را روشن کند و علامت هایی روی درخت ها بزنم تا هم نشان بده من اینجا بودم و هم راه برگشت را نشانم بده و بعد برگردم.

شنل را دورم پیچیدم و به راه افتادم.

تا وسط های جنگل که رفتم هیچ نشانی از ترسناک بودن نداشت؛ هیچی؛ حتی یک ذره. همینطور درخت ها را علامت می زدم و پیش می رفتم اما یکهو صدای خش خشی از پشت سرم شنیدم و سریع برگشتم؛ چیزی نبود اما...
وای نه! علامت هایم...
علامت هایم روی درخت ها نیستن! مطمئن هستم که درخت ها را علامت زدم.
به سمت یکی از درخت ها که آشنا می آمد رفتم و دور تا دورش را گشتم اما هیچ علامتی نبود؛ این کار را با بقیه ی درخت های اطراف انجام دادم اما روی هیچ کدام علامتی نبود؛ همینطور به گشتن ادامه دادم تا اینکه یک روشنایی خاصی از چند متری توجهم را جلب کرد؛ از سر کنجکاوی جلوتر رفتم.
وقتی فقط ۱ متر با اون نور خیره کننده فاصله داشتم دیدمش؛ یک تک شاخ زیبا و سفید نورانی؛ مثل بلور می درخشید؛ وای! تا به حال چیزی به این زیبایی ندیده بودم؛ البته در دسته حیوانات. در دسته انسان ها لیلی زیبا ترین کسی بود که تا به حال دیده ام؛ با فکر کردن به او قلبم شروع کرد به تند تند زدن؛ البته فعلا او سوروس را دوست دارد. کم کم دارم به این فکر می کنم که با افسون عشق او را عاشق خودم بکنم؛ وایسا، این چه فکری هست؟ جیمز پاتر هرگز نباید همچین کاری بکند؛ اگر واقعاً دوستش دارم باید بگذارم خودش تصمیم بگیرد.
بگذریم
وای پسر......
وقتی دوباره حواسم را جمع اسب تک شاخ کردم، به من زل زده بود و سرش را کمی به سمت راست کج کرده بود ؛ من هم سرم را کج کردم و لبخند زدم؛ وقتی این را دید، انگار که بخواهد قهقهه بزند شیهه بلندی کشید و سرش را به سمت بالا برد؛ بعد دوباره به من نگاه کرد، بعد شروع به یورتمه رفتن کرد و آمد سمتم.
وقتی به اندازه کافی نزدیک شد سرش را آورد جلو و صورتم را بو کشید. وای! خیلی باحاله.
وقتی دست از بو کشیدن برداشت، آمد کنارم ایستاد و خم شد؛ چی؟ می خواست سوارش بشوم؟ اوه! باشه.
وقتی سوار شدم، شیهه کشید و شروع کرد به آرام یورتمه رفتن؛ کم کم سرعتش زیاد شد و من با هیجان گردند را سفت چسبیدم؛ یک حسی بهم می گفت می داند باید کدام طرف برود و می خواهد من را به هاگوارتز برساند.
کم کم از خستگی چشم هایم را روی هم گذاشتم و خوابم برد.

در حالت خواب و بیدار حس کردم ایستاده ایم و بعد صدای شیهه ی آرام اسب تک شاخ آمد؛ سرم را بلند کردم و هاگوارتز را دورتر دیدم؛ اوه اینجا همان جایی هست که ماجراجویی ام را شروع کردم؛ اسب خم شد پایین تا پیاده شوم.
از روی اسب که پایین آمدم، بلند شد و خیره نگاهم کرد؛ دستم را بردم روی سرش و نوازشش کردم و گفتم:(( ممنون که من را رساندی. خب فکر کنم دیگه نشود ثابت کرد که من اینجا بودم؛ به هر حال دیگه برایم مهم نیست؛ فکر کنم فقط می خواستم به خودم ثابت کنم که می توانم این کار را بکنم. خب، به هر حال ممنونم. راستی می خواهم اسمی برایت بگذارم. اسمت را آنجل می گذارم چون فرشته ی نجاتم بودی )) آنجل نگاهم کرد و به نشانه ی رضایت شیهه ی آرامی کشید بعد نگاهش را به سمت جنگل دوخت و سپس به من نگاه کرد؛ گفتم :((فهمیدم. باید بری. خوشحال شدم که باهات آشنا شدم آنجل.خداحافظ )) آنجل سرش را به پیشانی ام چسباند؛ بعد سمت جنگل برگشت و یورتمه زنان در بین درختان غیب شد اما نورش همچنان دیده می شد. آنقدر نگاه کردم تا اینکه نور ش به سوسو تبدیل و بعد به کلی ناپدید شد.
بعد خودم هم به طرف هاگوارتز و خوابگاه راه افتادم.


پایان
[ خب امیدوارم خوب بوده باشه. اولین بار بود که می نوشتم ]

***

خوبه. داشتی به زبان ادبی می‌نوشتی اما بعضی وقت ها برش می‌گردونی به محاوره و عامیانه. حواست باشه که یکیشون رو انتخاب کنی و تا آخر با همون بنویسی، یا عامیانه، یا ادبی! و برای دیالوگ ها هم باید یه خط فاصله بدی تا با توصیفات جدا بشن. نکات دیگه ای هم هستن که کم کم یاد می‌گیری. برای این مرحله، به نظرم کارت خوب بود. افرین

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/5/8 7:02:07
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 تیر 1404 21:24
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عکس 9
سال هفتم
جیمز خیلی داشت سعیش را می کرد جلب توجه نکند ولی فقط اوضاع را خراب کرد

ریموس گفت:جیمز اگه دست از این کارات بر نداری بهمون مشکوک میشن

سیریوس گفت:اره جیمز دست از این مسخره بازی ها بردار نباید کسی مشکوک بشه

جیمز گفت:ببخشید ولی این اخرین خرابکاریمون توی هاگوارتزه خیلی مشتاقم

انها جلوی در ورودی مدرسه بودند جیمز ردایش را در اورده و روی شانه اش انداخته بود سیریوس هم کراواتش را تا ته گشاد کرده بود و ریموس هم نیشخندش را پشت کتابی که در دست داشت پنهان کرده بود

ریموس غران گفت:پیتر کجا غیبش زده

جیمز جواب داد:رفته مقدمات نقشه رو اماده کنه

پیتر دوان دوان از قلعه بیرون امد و گفت:همه چیز امادس فقط باید صبر کنیم نیمه شب بشه

جیمز سر تکان داد:نمی توانم منتظر بمانم

---

نیمه شب:

جیمز،سیریوس،ریموس و پیتر با هم زیر شنل نهان ساز جیمز قایم شدند، از برج گریفیندور خارج شدند،به تالار جوایز رفتند و از زیر شنل بیرون امدند

ریموس گفت:خب الان فقط باید اسم روی جام رو عوض کنیم

روی جام مد نظر انها چهار پلاکارد زده شده بود سیریوس ان پلاکارد ها را در اورد و پیتر چهار پلاکارد جدید از داخل جیب ردایش بیرون اورد و در دست جیمز گذاشت پلاکارد ها هم اندازه ی پلاکارد های اصلی بودند ولی روی انها اسم انها نوشته شده بود جیمز ان پلاکارد ها را جای پلاکارد های قبلی گذاشت

نیشخندی به لب سیریوس نشست:عالیه عمرا کسی بفهمه

پیتر ادامه داد:و اسم ما تا ابد در هگوارتز باقی می مونه

چهار دوست لبخند به لب زیر شنل رفتند و وارد خوابگاهشان شدند


---
جالب بود که قضیه رو به اون جایزه ربط دادی و در کل خوب نوشته بودی!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/21 23:37:23
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1404 17:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
عکس۹
عکس۹
تمام سعیشان را کردند تا کسی بهشان مشکوک نشود.

جیمز که ردایش را دور گردنش گره زده بود و اسنیچ قلابی‌اش را در دست داشت،به همراه سیریوس که مثل همیشه با کراواتی شل و ظاهری شلخته و لوپین که افکار شیطنت امیزش را پشت کتابش پنهان کرده بود قدم میزد.

چشمشان دنبال پیتر بود تا خبری از سوروس بیاورد.

بالاخره بعد از چند دقیقه پیدایش شد.
نفس زنان گفت:اونجاست؛زیر اون درخته

سیریوس گفت:کسی اون دور و بر نبود؟

پیتر گفت:چرا بودن ولی اونقد نزدیک نبودن تا از کارمون سردربیارن.

لوپین پوزخند زنان گفت:اخه کی اونقدر به این پسره ی نچسب نزدیک میشه؟!

پسرها با لبی خندان و ذهنی بیتاب راه افتادند و نزدیک درخت ایستادند.

جیمز قدری جلو رفت تا اینکه اسنیپ را که به درخت تکیه داده بود وکتاب میخواند را دید؛وبه ارامی گفت:(سونترپیوس)
و درحالی که داشت از خنده منفجر میشد برگشت.

با خنده گفت:الاناس که لیلی پیداش بشه اونوقته که اسنیپ میزنه زیر اواز!

چند دقیقه گذشت و پیش‌ببینی جیمز درست از اب درامد لیلی به همراه دوستش امد و انجا بود که سوروس اسنیپ شروع کرد به اواز خواندن و کل حیاط از خنده منفجر شدند.

ای لیلی ای روشنی شب تارم
دل‌بسته‌ام بی‌قرارم،بی‌قرارم
با نام توست که دل شعله‌ور است
بی تو امیدم خاموش و بی اثر است




[امیدوارم قابل قبول باشه چون هم خیلی طولانی شد هم اولین بارمه که مینویسم]


---
راستش یک مقدار کوتاه بود، اما بعنوان اولین‌بارت باید بگم اتفاقا کارت خوب بود!
منظورم از کوتاه هم این بود که لازم نیست اتفاقات زیادی توی پستت بیفته و از روی موضوعات مختلف سریع رد شی. اگه یک اتفاق هم باشه اما به اندازه کافی بهش بپردازی و جزئیاتش رو شرح بدی، کافیه.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/20 18:39:31
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 تیر 1404 12:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 21:

هری : این اخرین فرصت ماست که یک بار برای همیشه کار رو تموم کنیم !!!

بعد از شنیدن اخرین کلمات سخنرانی هری , همه با بغضی در گلو
چوب دستی هاشون رو در اوردن و برای نشان دادن اتحاد و ادای احترام به این اتفاق و وحدت اون رو بالا بردن

به دورو برم نگاه کردم , تا حالا همچین حسی نداشتم
قشنگ مشخص بود که حرف های هری رو قلب هممون حک شده

ناشناس : هی ببخشید !

من : بله ؟ شما اقای وینزلی هستید ؟

رون وینزلی : بله خودمم . حال کردی با سخنرانی ؟ اون دوستت منههه !!

با چهره ای خوشحال و پر حس گفتم : بله , این دوست تو یه بار دیگه همه مارو متحد کرد

بعد به منظره خیره شدم

با خودم گفتم : امیدوارم چند روز اینده رو بتونیم جون سالم به در ببریم !

سرم رو میچرخونم و به دورو برم نگاه میکنم ، چهره هایی با کور سویی از امید ، همه میدونستن قدرتی که این بار ولدومورت گرفته خیلی بیشتر از دفعات قبلیه و خیلی سخت بشه نابودش کرد و البته سپاهی از سیاهی که در اختیار داره این نبرد ترسناک رو دو برابر هراس انگیز میکنه

قطره ی بارون رو سرم میوفتم و یهو من رو از افکارم بیرون میاره

به هری نگاه میکنم روی که روی تخته سنگی داشت به سخنرانی هاش ادامه میداد

هری با بغضی در صدا دست چپش رو گذاشت رو سینه ش
هری : به یاد دامبلدور ، هاگرید و همه ی عزیزانی که روزی در کنار ما بودن و ... .... (گریه ی هری فوران میکنه ) و الان نیستن

همه دست های چپ شون رو به نشانه احترام روی سینه هاشون گذاشتن

منم بعد از پاک کردن صورتم از اشک هام همین کارو میکنم

ناگهان یک صدای بسیار مهیبی تز طرف جنگل شنیده میشه و این صدا ... صدای شروع نبرد خیر و شر است



---
توصیفات خوبی داشتی و خیلی خوب تونستی بار احساسی موقعیت رو منتقل کنی!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/20 12:42:19
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1404 15:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۹:
در تاریک‌ترین طبقه‌ی بالای برج شمالی هاگوارتز، جایی میان بوی پررنگ چای، نور سرخ و لرزان چراغ‌های رومیزی، کلاس پیشگویی آغاز شد. انگار هوا سنگین‌تر از همیشه بود، آمیخته با مهی که از فنجان‌ها بالا می‌رفت و افکار را شفاف‌تر یا شاید تاریک‌تر می‌کرد.
من، کنار پنجره‌ی گرد و مه‌آلودی نشسته بودم. پروفسور تریلانی با لباس‌هایی از پارچه‌های نیمه‌شفاف و پرزرق‌وبرق وارد شد. او مستقیماً به من خیره شد و گفت:
«تو... جادویی مبهم در چشمانت نهفته است، عزیزم. مراقب باش که روح‌های گمشده به دنبالت نیفتند...»
من فقط سرم را تکان دادم؛ درواقع اهمیت زیادی ندادم.
کلاسمان آغاز شد. پروفسور تریلانی گفت باید ابتدا با چشم سوم ببینیم؛ چون به نظرش چشم های ما فیزیکی ولی، کور به حقیقت بودند. یک فنجان چای و سکوت کامل. هرکس باید در بخار چای خود آینده‌اش را می‌دید.
صدای هم‌کلاسی‌هایم را میشنیدم:
«یه سگ... یعنی مرگ؟!»
«یه چشم... شاید دارن منو می‌پان!»
وقتی نوبت به من رسید، فنجانم را چرخاندم، بخار آن شکل گرفت... و ناگهان، فضای اطرافم محو شد.وفتی فضای اطراف کمی واضح تر شد یک کوه بلند برفی دیدم؛ با چشمانی بسته روی لبه‌ی باریکی ایستاده‌ بودم؛ در دستم شمعی شعله‌ور بود و بالای سرم ستاره‌ای با هشت‌پر می‌درخشید. بعد، همه چیز دود شد و به سوی تاریکی رفت.
وقتی به خودم آمدم، پروفسور تریلانی با حالتی شگفت‌زده به من نگاه می‌کرد. آهسته گفت:
«تو یکی از نادرهایی... کسانی که آینده را نه در نمادها، بلکه در حس زنده‌ای تجربه می‌کنند. شمع تو، حقیقتی است که باید روشنش نگه داری.»
هم‌کلاسی‌هایم به من خیره شده بودند، با حالتی بین احترام و ترس. اما من فقط به فنجان نگاه می‌کردم. و در افکار خودم و حرف های پروفسور غرق شده بودم.


---
خیلی خوب بود! توصیفات خوب و دقیق.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/5 17:31:11
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 تیر 1404 21:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۲۱:
هوا ابری بود انگار اتفاق بدی افتاده باشد
هرس به سمت حیات قلعه هاگوارتز پا تند کرد
با دانش آموزانی که چوبدستی هایشان را در هوا گرفته بودند و ادای احترام به جای می آوردند رو به رو شد
در میان جمعیت نگاهش به رونالد ویزلی افتاد
به سمتش قدم برداشت،زمانی که نزدیک او شد با صدای آرام و کمی ترسیده گفت:رون،چیشده؟چرا چوبدستی ها به نشانه ادای احترام بالا ان؟
در همان حین دریکو مالفوی با لحن تمسخر آمیز گفت:از صبح تا شب پیش دامبلدور بود و الان نمیدونه چیشده
هری با عصبانیت به دریکو نگاه کرد و با صدای بلند گفت:الان وقت شوخی نیست دریکو
دریکو بیخیال دم زد:معلوم‌نیست دامبلدور مرده؟
اشک از چشمان هری چکید و روی گونه اش غلتید و به نشانه ادای احترام چوبدستی اش را در آسمان گرفت


---
داستانت یکم زیادی کوتاهه و سریع پیش رفته. همون اندک توصیفات و تعاملاتی که شخصیتات با هم داشتن خوب بود، اما نیاز دارم شاخ و برگ بیشتری به داستانت بدی تا بتونم تاییدت کنم. لازم نیست همه‌چیو سریع جلو ببری. یکم بیشتر توضیح بده که چی داره می‌شه. می‌تونی داستان نفرات قبل از خودت که تایید شدن رو بخونی تا متوجه منظورم بشی. منتظرتم که با یه داستان طولانی‌تر برگردی.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/4/5 1:03:01
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین



📚 «مارادرها و معجونِ دردسرساز»

سال هفتم هاگوارتز – یه ظهر پاییزی قشنگ توی حیاط

جیمز با اون موهای به‌هم‌ریخته‌اش، دست‌به‌جیب، ریلکس کنار سیریوس راه می‌رفت. کراواتش تا ته شل بود و لبخند نصفه‌نیمه‌ای روی لبش داشت که فقط وقتی نقشه‌ای تو ذهنش می‌چرخید می‌اومد.

سیریوس هم طبق معمول، انگار مدل خودش بود، آستیناشو بالا زده بود، کراواتش رو مثل شال گردن انداخته بود دور گردنش. همون‌طور که داشتن راه می‌رفتن، سیریوس گفت:

— «خب دیگه، جیمز، آماده‌ای؟»

— «آماده‌ام؟ داداش من از دیشب خوابشو دیدم! امروز، روزیه که لیلی بالاخره منو یه آدم حساب می‌کنه.»

ریموس از پشت سرشون غر زد:

— «آره... بعد از اینکه اسنیپ با فنجون قهوه‌ش طلسم حقیقت بخوره و وسط حیاط شروع کنه به خوندن شعر عاشقونه واسه لیلی! واقعاً نقشه‌ست یا نمایش کمدی؟»

جیمز زد روی شونه‌ش:

— «ریموس، رفیق، ما تاریخ می‌سازیم. تاریخ رو با بی‌عرضگی نمی‌نویسن!»

پیتر هم از ته با یه سینی دستش رسید: یه عالمه ماده‌ی مشکوک روش بود. با لبخند تا گوش گفت:

— «اونا رو از آشپزخونه‌ی هاگرید آوردم. یه چیزیشون بوی ماهی گندیده می‌داد، فکر کنم اثرش قویه!»

ریموس زیر لب زمزمه کرد:
— «ای کاش تو یکی روزی نجات پیدا کنی، پتی‌گرو... ولی بعیده.»


---

🌿 یه ساعت بعد، حیاط هاگوارتز

اسنیپ مثل همیشه، قیافه‌ی عبوس و نگاه سرد، از پله‌ها اومد پایین. هیچ‌کس حواسش نبود، ولی جیب ردای پشتی‌ش یه چیزی قل‌قل می‌کرد...

معجونِ ساخته‌شده‌ی مارادرها!

چند ثانیه بعد، بدون اینکه بفهمه، یه قلپ از فنجون قهوه‌ش می‌نوشه. لحظه‌ای وایمیسته. بعد...

— «لیلی ایوانز! موی قرمزت مثل شعله‌های دوزخه... ولی بازم نمی‌فهمم چرا هر شب توی خواب‌هام می‌بینمت... در حالی که داری معجون درست می‌کنی و من... دارم گل می‌چینم!!»

حیاط... یخ زد.

لیلی چرخید. مری مک‌دونالد دهنش باز مونده بود. همه‌چی ساکت بود.

جیمز، اولش گیج شد. بعد، کم‌کم یه لبخند پهن کرد گوشه‌ی لبش.

سیریوس، با صدای بلند زد زیر خنده و گفت:

— «یا مرلین! این دیگه چیه؟ عاشقانه‌های اسنیپی؟»

پیتر دویده بود پشت یه ستون قایم شده بود، فقط صداش می‌اومد که گفت:

— «ما تمومیم! دامبلدور الان داره اسممونو از لیست فارغ‌التحصیلا خط می‌زنه!»

ریموس هم فقط نشسته بود روی نیمکت و دستاشو گرفته بود جلوی صورتش. زمزمه کرد:

— «من هنوز امید دارم یه روزی کار شرافتمندانه پیدا کنم. ولی با اینا؟ نه دیگه...»


---

🪄 دو روز بعد، دفتر مک‌گوناگال

پشت میز نشسته بود، عینکشو درآورده بود، به چهار نفرشون خیره شد.

— «پاتر. بلک. لوپین. پتی‌گرو. طلسم وریتاسیوم رو واسه پروژه‌ی بین‌درسی استفاده کردید؟ واقعاً؟!»

جیمز شونه بالا انداخت. سیریوس دستش رو برد بالا گفت:

— «ما فقط دنبال حقیقت بودیم، پروفسور.»

مک‌گوناگال با صدای خشک گفت:

— «شما چهار نفر فقط دنبال راهی برای منفجر کردن دست‌شویی هستین. نه حقیقت.»

ریموس آه کشید:
— «اون فقط یه بار بود...»

مک‌گوناگال بدون اینکه پلک بزنه:
— «دوبار، آقای لوپین. دوبار. یک‌بار هم من اونجا بودم.»


---

از اون روز به بعد، مارادرها به‌عنوان جریمه، باید هر روز بعد از کلاس توی کتابخونه می‌نشستن و به بچه‌های سال اولی آموزش "اخلاق در استفاده از طلسم‌ها" می‌دادن.

و هر وقت جیمز از کنار لیلی رد می‌شد، اسنیپ ناخواسته داد می‌زد:

— «اون لبخندش... از آفتابم روشن‌تره!»

و لیلی فقط یه نگاه به جیمز می‌نداخت و، شاید، شاید فقط یه ذره... قلبش لرزیده بود...



---
چقد خوب نوشتی و خصوصا شخصیتا رو خوب به تصویر کشیدی! توصیفاتت، دیالوگات و همه چیز عالی بود!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Snowman در 1404/3/17 23:58:50
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/18 1:21:24
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1404 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 21:

هری : این اخرین فرصت ماست که یک بار برای همیشه کار رو تموم کنیم !!!

بعد از شنیدن اخرین کلمات سخنرانی هری , همه با بغضی در گلو
چوب دستی هاشون رو در اوردن و برای نشان دادن اتحاد و ادای احترام به این اتفاق و وحدت اون رو بالا بردن

به دورو برم نگاه کردم , تا حالا همچین حسی نداشتم
قشنگ مشخص بود که حرف های هری رو قلب هممون حک شده

ناشناس : هی ببخشید !

من : بله ؟ شما اقای وینزلی هستید ؟

رون وینزلی : بله خودمم . حال کردی با سخنرانی ؟ اون دوستت منههه !!

با چهره ای خوشحال و پر حس گفتم : بله , این دوست تو یه بار دیگه همه مارو متحد کرد

بعد به منظره خیره شدم

با خودم گفتم : امیدوارم چند روز اینده رو بتونیم جون سالم به در ببریم !

رون : بیخیال ! یعنی میگی چیزی میتونه در برابر این اتحاد وایسه ؟؟


---
راستشو بخوام بگم، چیزی که نوشتی رو واقعا دوست داشتم و حس قشنگی داشت!
اما خیلی کوتاه نوشتی. می‌تونی همین داستان رو دوباره بفرستی، ولی یکم بیشتر شاخ و برگ بهش بدی. مثلا چند روز آینده چه خبره که باید نگران باشن؟ چی شد که اصن همه جمع شدن و هری سخنرانی کرد، برای چی دارن متحد می‌شن و... اینا همه‌ش مثال و پیشنهاد بود. با انتخاب و خلاقیت خودت می‌تونی هرچیزی که می‌خوای رو بیاری.

فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/3/14 12:17:16