تصویر شماره ۱۸
همه می گفتند اونجا خطرناک هست؛ می گفتند ترسناک ترین جایی هست که تا حالا دیدند.
همه همین را می گویند؛ در صورتی که هیچ کدام تا حالا حتی داخل آنجا هم نرفته اند؛ اما دفترچه خاطرات عزیزم، بگذار رازی را بهت بگویم: من، جیمز پاتر، می خواهم امشب به آن جای به اصطلاح هولناک بروم.
بله! دارم در مورد جنگل ممنوعه صحبت می کنم؛ می خواهم به همه ثابت کنم هیچ چیزی برای ترسیدن وجود ندارد؛ می خواهم در ذهن همه اسم من، جیمز پاتر تنها کسی که تنها به جنگل ممنوعه رفت و سالم برگشت حک بشه.
نیمه شب، وقتی همه خواب بودند راه می افتم.
_ _ _
نیمه شب:
بی سر و صدا از روی تختم بلند شدم و به سمت ساکم که آن طرف اتاق روی کشو ها گذاشتم می روم؛در ساکم دنبال شنل نامرئی گشتم؛ همان شنلی که پدر پدر پدر پدرم از پدرش گرفته بود و نسل اندر نسل دست به دست شده بود و در آخر هم به من رسیده بود.
وقتی را پیدایش کردم، آن را روی خودم انداختم، چوبدستی ام را هم برداشتم و راه افتادم.
_ _ _
در راهرو ها:
همانطور که در راهرو ها پاورچین پاورچین راه می رفتم، صدای نگهبان را شنیدم؛ از صدای غرغر های تیز و آرامش متوجه شدم همان نگهبان بد اخلاق با اون گربه ی رو مخش است؛ اوه، خوب شد شنل را برداشتم؛ و اگرنه اگر گیر این آقای ترشالو می افتادم، خیلی بد می شد.
(صورتش جوری هست که انگار چیز ترشی خورده و همیشه هم اخمالو هست)
سریع به سمت راهرویی که به در ورودی و خروجی می رسید راه افتادم.
در راه به ترشالو بر خوردم و از ترس سریع خودم را به دیوار چسباندم و نفسم را نگه داشتم؛ ترشالو سریع از کنار من رد شد ولی گربه اش انگار که بوی من را حس کرده بود سرش را به سمت من چرخاند؛ وای نه! الان خیز برمیدارد سمتم و گیر می افتم! وای نه نه نه نه نه!
گربه داشت خیز برمیداشت که ترشالو برگرداندش سمت خودش و گفت:(( اصلا گوش دادی چی گفتم؟ اشکال نداره! داشتم می گفتم....))
ترشالو همانطور که غر می زد در راهرو دیگری پیچید؛ هیچ وقت فکر نمی کردم این را بگم ولی واقعاً ازت ممنونم ترشالو.
_ _ _
بیرون از ساختمان هاگوارتز:
خب به سلامت از ساختمان خارج شدم؛ حالا باید تا جنگل ممنوعه بدوم تا سریع تر این کار را انجام بدهم.
_ _ _
جلوی جنگل ممنوعه:
آنقدر تند می دویدم که اگر کسی من را می دید فکر می کرد دارم از دست یک خرس عظیم الجثه فرار می کنم؛قلبم آنقدر دیوانه وار می زند که می ترسم بترکد.
کمی می ایستم تا نفسی تازه کنم و انرژی ام را جمع کنم.
وقتی نفسم حسابی جا اومد راه افتادم به طرف مقصد؛ فقط باید تا یک جاهایی بروم، با چوبدستی ام ورد روشنایی را بخوانم تا رو به رویم را روشن کند و علامت هایی روی درخت ها بزنم تا هم نشان بده من اینجا بودم و هم راه برگشت را نشانم بده و بعد برگردم.
شنل را دورم پیچیدم و به راه افتادم.
تا وسط های جنگل که رفتم هیچ نشانی از ترسناک بودن نداشت؛ هیچی؛ حتی یک ذره. همینطور درخت ها را علامت می زدم و پیش می رفتم اما یکهو صدای خش خشی از پشت سرم شنیدم و سریع برگشتم؛ چیزی نبود اما...
وای نه! علامت هایم...
علامت هایم روی درخت ها نیستن! مطمئن هستم که درخت ها را علامت زدم.
به سمت یکی از درخت ها که آشنا می آمد رفتم و دور تا دورش را گشتم اما هیچ علامتی نبود؛ این کار را با بقیه ی درخت های اطراف انجام دادم اما روی هیچ کدام علامتی نبود؛ همینطور به گشتن ادامه دادم تا اینکه یک روشنایی خاصی از چند متری توجهم را جلب کرد؛ از سر کنجکاوی جلوتر رفتم.
وقتی فقط ۱ متر با اون نور خیره کننده فاصله داشتم دیدمش؛ یک تک شاخ زیبا و سفید نورانی؛ مثل بلور می درخشید؛ وای! تا به حال چیزی به این زیبایی ندیده بودم؛ البته در دسته حیوانات. در دسته انسان ها لیلی زیبا ترین کسی بود که تا به حال دیده ام؛ با فکر کردن به او قلبم شروع کرد به تند تند زدن؛ البته فعلا او سوروس را دوست دارد. کم کم دارم به این فکر می کنم که با افسون عشق او را عاشق خودم بکنم؛ وایسا، این چه فکری هست؟ جیمز پاتر هرگز نباید همچین کاری بکند؛ اگر واقعاً دوستش دارم باید بگذارم خودش تصمیم بگیرد.
بگذریم
وای پسر......
وقتی دوباره حواسم را جمع اسب تک شاخ کردم، به من زل زده بود و سرش را کمی به سمت راست کج کرده بود ؛ من هم سرم را کج کردم و لبخند زدم؛ وقتی این را دید، انگار که بخواهد قهقهه بزند شیهه بلندی کشید و سرش را به سمت بالا برد؛ بعد دوباره به من نگاه کرد، بعد شروع به یورتمه رفتن کرد و آمد سمتم.
وقتی به اندازه کافی نزدیک شد سرش را آورد جلو و صورتم را بو کشید. وای! خیلی باحاله.
وقتی دست از بو کشیدن برداشت، آمد کنارم ایستاد و خم شد؛ چی؟ می خواست سوارش بشوم؟ اوه! باشه.
وقتی سوار شدم، شیهه کشید و شروع کرد به آرام یورتمه رفتن؛ کم کم سرعتش زیاد شد و من با هیجان گردند را سفت چسبیدم؛ یک حسی بهم می گفت می داند باید کدام طرف برود و می خواهد من را به هاگوارتز برساند.
کم کم از خستگی چشم هایم را روی هم گذاشتم و خوابم برد.
در حالت خواب و بیدار حس کردم ایستاده ایم و بعد صدای شیهه ی آرام اسب تک شاخ آمد؛ سرم را بلند کردم و هاگوارتز را دورتر دیدم؛ اوه اینجا همان جایی هست که ماجراجویی ام را شروع کردم؛ اسب خم شد پایین تا پیاده شوم.
از روی اسب که پایین آمدم، بلند شد و خیره نگاهم کرد؛ دستم را بردم روی سرش و نوازشش کردم و گفتم:(( ممنون که من را رساندی. خب فکر کنم دیگه نشود ثابت کرد که من اینجا بودم؛ به هر حال دیگه برایم مهم نیست؛ فکر کنم فقط می خواستم به خودم ثابت کنم که می توانم این کار را بکنم. خب، به هر حال ممنونم. راستی می خواهم اسمی برایت بگذارم. اسمت را آنجل می گذارم چون فرشته ی نجاتم بودی )) آنجل نگاهم کرد و به نشانه ی رضایت شیهه ی آرامی کشید بعد نگاهش را به سمت جنگل دوخت و سپس به من نگاه کرد؛ گفتم :((فهمیدم. باید بری. خوشحال شدم که باهات آشنا شدم آنجل.خداحافظ )) آنجل سرش را به پیشانی ام چسباند؛ بعد سمت جنگل برگشت و یورتمه زنان در بین درختان غیب شد اما نورش همچنان دیده می شد. آنقدر نگاه کردم تا اینکه نور ش به سوسو تبدیل و بعد به کلی ناپدید شد.
بعد خودم هم به طرف هاگوارتز و خوابگاه راه افتادم.
پایان
[ خب امیدوارم خوب بوده باشه. اولین بار بود که می نوشتم ]
***
خوبه. داشتی به زبان ادبی مینوشتی اما بعضی وقت ها برش میگردونی به محاوره و عامیانه. حواست باشه که یکیشون رو انتخاب کنی و تا آخر با همون بنویسی، یا عامیانه، یا ادبی! و برای دیالوگ ها هم باید یه خط فاصله بدی تا با توصیفات جدا بشن. نکات دیگه ای هم هستن که کم کم یاد میگیری. برای این مرحله، به نظرم کارت خوب بود. افرین
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.