صابون
- همانطور که در پشت نظارهگر هستید، من جلوی یکی از معروفترین کارخونههای صابونسازی جهان قرار دارم. ورود به این کارخونه کار آسونی نبود ولی با پیگیریهای مستمر ممکن شد.
مستندساز روبهروی دوربین ایستاده بود و سخن میگفت. کارخانهای که از آن سخن میگفت، "نازی سوپ" نام داشت. کارخانهای توسط آلمانیها ساخته شده بود و در عرض چند ماه صابونهایش معروف شده بود. یکی از دلایل این معروفیت جعبهی این صابونها بود. مانند دیگر جعبهها نبود که نوشتهای مربوط به صابونِ داخل آن بنویسد. فقط روی آن اسم کارخانه زده شده بود و برای همین برای مردم سوال شده بود که محتویات این صابونها چه چیزی میتواند باشد.
- بالاخره قراره از راز تولید این صابون پرده برداری بشه. صابونی که در عرض یک ماه تمام چین و چروکهای پوست رو از بین میبره. چربی پوست رو متعادل میکنه و در عین حال خوراکی هم هست!
مستندساز همراه با فیلمبردار از وروردی رد شدند. افسری برای بازجویی بدنی آنها آمد و وقتی از بی خطر بودن آنها مطمئن شد، اجازهی ورود به لابی کارخانه را صادر کرد. در لابی، اشنایدر، مدیر روابط عمومی کارخانه منتظرشان بود. وقتی نزدیک شدند، دست راست را بالا آورد و درود گفت. سپس با همان دست راست، راه را نشان داد.
- فعلا که به چیز عجیبی برنخوردیم. تا الآن مثل بقیهی کارخانهها بوده ولی خب لابی هیچوقت چیزی رو نشون نمیده. اجازه بدین از اشنایدر بپرسم که داریم کجا میریم... اشنایدر اولین مقصدمون کجاست؟
اشنایدر به سمت دوربین دست راستش را بالا برد. درود گفت و ادامه داد:
- اولین قسمتی که قرار هست از اون دیدن کنیم، یکی از مهمترین قسمتهای این کارخونهس. بخش استخدام.
اشنایدر توضیح داد که دلیل اهمیت این بخش، جذب افراد دلسوز برای خدمت به مردم است.
چند راهرو را رد کردند تا به محل مورد نظر رسیدند.
- اوه! در بسته است. این داخل مصاحبهی کاری در حال انجامه. بنظرم زمان خوبیه و میتونین ازش تو مستندتون استفاده کنین.
در زدند و وارد شدند. اشنایدر دست راستش را بالا برد و افراد داخل هم این کار را تکرار کردند و به هم درود فرستادند. اشنایدر وضعیت را توضیح داد و مصاحبه کننده با خنده استقبال کرد.
- همونطور که شاهد هستین ما توی بخش استخدام کارخونهی نازی سوپ هستیم. از شانس خوبمون یک نفر برای مصاحبهی نهایی اینجاست و ما میتونیم نحوهی گزینش کارکنان اینجا رو از نزدیک ببینیم. من ساکت میشم تا صدای مصاحبه به وضوح بهتون برسه.
دوربین چرخید و دو آدم بلوند و چشم آبی را که دو طرف یک میز نشسته بودند، نشان داد.
- خب پسرم، شما میخواین توی کدوم بخش استخدام بشین؟ جمع آوری مواد اولیه، بخش پخت و پز و یا توزیع؟
- علاقهای به توزیع ندارم اما جمع آوری مواد اولیه رو خیلی دوست دارم. برای پخش پخت و پزم باید بگم سابقهی کار با کوره رو دارم.
- عالی! حق میدم بهت. آلمانیها زیاد با قسمت توزیع حال نمیکنن. بحث علاقهس دیگه. ما آلمانیا دوتا مورد اول رو بیشتر دوست داریم.
باهم خندیدند. خندهای از ته دل.
- خب ببین پسرم! مسئلهی جمعآوری مسئلهی خیلی حساسیه. چون میدونی دیگه. مواد اولیهی خوب فرار میکنن. مشکلی با این قضیه نداری؟
- نه! من بینی قویای دارم. بوی کثافتشون رو راحت تشخیص میدم.
خندهی هردو بلندتر شد.
- خوبه! حس شوخ طبعی خیلی برای کار ما لازمه. روحیه همیشه باید بالا باشه. خب، دلیلی نمیبینم که استخدامت نکنم. فقط تا یک ماه اول باید به طور آزمایشی توی محیط کارخونه کار کنی. یک محوطهای برای آموزش درست کردیم و توشون مواد اولیه رها میکنیم که بتونی جمع آوری کنی.
- خیلی عالیه! واقعا خوشحالم که من رو انتخاب کردین. ناامید نمیشین!
بلند شدند و دست راستشان را دراز کردند و درود فرستادند.
- پروسهی عجیب و سریعی بود. من زیاد سر در نیاوردم ولی از استعداد مصاحبه کننده برای پیدا کردن آدم بدرد بخور، حیرت کردم.
اشنایدر آنها را به قسمت بعدی و قسمت اصلی ماجرا راهنمایی کرد.
- اشنایدر به من گفت که داریم میریم سراغ مواد اولیه، جایی که همه منتظرش بودیم. بنظر شما مواد اولیهی این صابونا چیان؟ منم مثل شما خیلی کنجکاوم که بدونم.
به دری دو لتی و فلزی رسیدند. رویش به آلمانی نوشته بود "ورود افراد متفرقه اکیدا ممنوع". اشنایدر با دست اشاره کرد که صبر کنند و خودش داخل رفت. چند دقیقهای طول کشید تا بازگردد.
- خب! اجازهی ورودتون صادر شده. میتونین وارد بشین. فقط گفتن که دوربین باید خاموش باشه. ولی میتونین صدا ضبط کنین.
- آخه این مستنده. نمیتونه تصویر نداشته باشه.
- وضعیت اینجوریه.
به ناچار دوربین را خاموش کردند. لباس سفید و تمیز پوشیدند. سربند برای اینکه مویشان نریزد زدند و وارد شدند.
مستند ساز ضبطش را بیرون آورد و شروع به ثبت وقایع کرد.
- در سمت راستم یک اتاق میبینم. روی درش علامت ورود ممنوع داره. از داخلش سر و صدای عجیبی میاد ولی خب پنجرهای نداره که ببینم داخلش چه خبره. از اون اتاق یه لوله اومده بیرون و سر اون لوله یه چیزی شبیه چرخ گوشت هست. احتمالا مادهی سری رو توی اون اتاق درست میکنن و وارد خط تولید میکنن. از سر اون چرخ گوشت خمیری کرمی رنگ بیرون میاد و توی یک دیگ بزرگ میریزه. توی دیگ یک همزن برقی بزرگ وجود داره که دائم داره کار میکنه. کارکنای اینجا به اون خمیر کرمی افزودنیهایی اضافه میکنن. یک سری گلبرگ، چند مدل گیاه و مواد شیمیایی میبینم. بنظر چیز عجیبی نیست. احتمالا همه چیز توی اون خمیر خلاصه میشه... بعد از دیگ، لولهای خمیر همزده شده را به قالب های صابون میرسونه و اونا رو توی قالبهای مخصوص صابون میریزه. قالب مخصوص نازی سوپ. شکلش رو همه میشناسن. انگار حرف L در چهار جهت به هم وصل کنی... بعد از سفت شدن صابون رو توی کارتنشون میذارن و تموم.
از آنجا خارج شدند.
- اشنایدر نمیشد توی اون اتاق ممنوعه رفت؟
- اون قسمت، بخش کوره و پخت و پزه. امضای این کارخونه اونجاست... نمیتونم اجازهی ورودتون به اونجا بگیرم.
اشنایدر یک پک صابون هم به مستندساز و هم به فیلم بردار داد.
- این شامپو با رایحهی جدیدمونه. اسمش رو گذاشتیم استخون سوخته. واقعا بوی خوبی داره!
بعد تشکرهای زیاد، اشنایدر آنها را سمت درب خروجی کارخانه راهنمایی کرد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








حتا کارهای به ظاهر خوب هم نباید از این تعادل خارج بشن ...

هفتهای چند بار این کار رو میکنی؟ 
یک بار صبح بلافاصله بعد از ورزش صبحگاهی، و یک بار بلافاصله بعد از نهار. 
