جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 02:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


شاید به نظر بیاد فاصله جایی که آکی- روونا و ملانی- گودریک بودن تا میز وسط سالن که راهی نیست. اما برای ذهن باهوش آکی- روونا همین کافی بود تا چهل و پنج تا انتگرال سه متغیره رو با محاسبات کامل و دقیق به جواب برسونه بعدش جواب حاصل از اونا رو در یک دستگاه ده معادله و بیست مجهول بذاره و در نهایت بتونه حساب کنه اگه آرنجش رو با زاویه ی 31 درجه روی میز قرار بده امکان بردش از سه دهم درصد میتونه به هفت دهم درصد برسه و برای کسی که علم آمار رو بلد باشه میدونه که این اصلا احتمال کمی نیست. بنابراین آکی- روونا با اعتماد به نفسی که بقیه نمیدونستن یهو از کجا سر و کله اش پیدا شده به سمت میز میره.

بقیه اعضای دو گروه با سرعتی غیر قابل توصیف و به سرعت دور این دو نفر و میز حلقه میزنن. مگه چند نفر بودن که میتونستن ادعا کنن در زندگیشون تونستن مسابقه مچ اندازی روونا و گودریک رو دیدن؟ این بیست و دو نفر حاضر تو این اتاق قطعا میتونستن این ادعا رو بکنن.

ملانی- گودریک دست آکی- روونا رو روی میز میذاره و دست خودش رو هم در حالت نرمال تنظیم میکنه. اینجا بود که آکی- روونا چشمش رو به چپ و راست میچرخونه تا ببینه کسی حواسش هست یا نه. بعد هم دستش رو از زاویه سی درجه ی نرمال به 31 درجه میبره و با لبخندی که انگار همون موقع دیگه بردش تضمین شده به ملانی- گودریک نگاه میکنه.

- خب با شماره سه شروع میکنیم... یک... دو...سـ
- صبر کنید!

این صدای گابریلا بود که رشته کلام گودریک رو سوراخ سوراخ میکنه.

- من نمیدونم پس تو چه یاد این نوادگانت داده ای. هنوز نمیدونن نباید وسط کلام بزرگترهاشون بپرند!

گابریلا در اون لحظه فقط چیزی که جلوی چشمش بود براش مهم بود، بنابراین بدون توجه به حرف ملانی- گودریک جلو میره و دست آکی- روونا رو یه درجه به سمت عقب میبره.
- خب مشکل حل شد. زاویه دست سی و یک درجه بود. حالا میتونید شروع کنید.

قیافه ی آکی- روونا در اون لحظه جوری بود که ظاهرا دلش میخواست گابریلا رو سی و یک قسمت نامساوی تقسیم کنه!

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 11 آبان 1404 20:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


در همین لحظه آکی سوگیاما (روونا) در حالی که مانند داداش کائیکو یک دستمال به بازویش بسته بود رفت وسط جمعیت بچه های ریونکلاو و گریفندور... و مانند معرکه گیران، شمشیری که بنظر می آمد شمشیر گودریک گریفندور باشد را در هوا چرخاند و عربده زد:
_ آآآآآآآی نفس کش! حریف میطلبم!

چند تا از بچه های دو گروه که سر راهش بودند بالا و پایین پریدند تا شمشیر به سر یا پایشان نخورد...

از آن سو ملانی (گودریک) که در ضمیر ناخودآگاه گودریکی اش صفت سابقش یعنی شجاعت را بهتر از هر کسی میشناخت و حالا آن را در چشمان قرمز و خون طلب آکی (روونا) میدید و میدانست تا خون نریزد آرام نمیگیگیرد، در آخرین ردیف، پشت چند تا از بچه ها مخفی شده بود تا چشم آکی (روونا) به او نخورد. اما چند ثانیه ای نگذشته بود که ملانی (گودریک) تیزی شمشیری که بهتر از هر کسی میدانست متعلق به خودش است را زیر گلویش حس کرد، آب دهانش را قورت داد، سرش را بالا آورد و با آکی (روونا) چشم در چشم شد...

ملانی (گودریک):
آکی (روونا):
ملانی (گودریک): _میگم روونا جان! شمشیر منو شما از کجا پیدا کردی؟
آکی (روونا): _شمشیر، خود را به کسانی نشان میدهد که شجاعت در رگ هایشان میجوشد!
ملانی (گودریک): _آهان صحیح! میگم حالا چه کاریه! چرا شما حریف میطلبی؟ چرا انسان با استفاده از هوش و متانت مشکلاتش را حل نکند؟ کمی به این رنگ های آبی تالار نگاه کن و آرامش بگیر!
آکی (روونا): _چی چی؟ زیر دیپلم صحلت کن مام متوجه شیم! خودتم میدونی! اینجا فقط یه نفر حریف منه اونم تویی! رنگم فقط قرمز خونی!

ملانی (گودریک) مجددا آب دهانش را قورت داد و گفت:
_ یعنی الان من باید با شما شمشیر بازی کنم؟ دوئل؟!

آکی (روونا):
_ نخیر! باید با همدیگه مُچ بندازیم تا به همه ثابت شه اینجا کی زورش بیشتره!

در همین حین آکی (روونا) مچ دست ملانی (گودریک) را محکم میکشید تا او را به سمت میزی ببرد که در وسط سالن بود. از آن سو، ملانی (گودریک) با استفاده از هوش فوق العاده اش، در راه، در حال محاسباتی از طریق تانژانت و کُتانژانت بود تا متوجه شود مُچ دستش را در چه زاویه ای روی میز قرار دهد تا امکان بُردش بیشتر باشد...
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1404 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


اما کاش به هوش نیومده بود! کاش حتی آکی هم به هوش نیومده بود! چون صحنه‌هایی که ریونکلاوی‌ها و گریفیندوری‌ها شاهدش بودن اصلا چیزی نبود که انتظار داشتن. در واقع قرار بود روح روونا و گودریک جلوی روشون ظاهر بشه، ولی حالا انگار اشتباها روونا بدن یک جادوآموز ریونکلاوی و گودریک بدن یک جادوآموز گریفیندوری رو تسخیر کرده بود!

آکی-روونا با دیدن جماعتی که فک‌هاشون رو زمین افتاده بود، نگاهی به ملانی-گودریک می‌ندازه.
- آه گودریک عزیزم. تو که هوش سرشاری داری به بهترین شکلی که فک‌هاشون بیش از این روی زمین نماند بهشون توضیح بده چه اتفاقی افتاده است!

آکی-روونا مستقیما داشت رو به ملانی-گودریک حرف می‌زد و در واقع اونو گودریک خطاب کرده بود! آلنیس که حالا با یه دو دو تا چهار تا کردن داشت قضیه براش روشن می‌شد، از لوسی می‌خواد فکشو از رو زمین برداره و سرجاش بچسبونه تا قادر به صحبت بشه.
- جد بزرگ روونا؟ شما تو بدن آکی چی کار می‌کنین؟ اصلا... اصلا چرا به گودریک گفتین باهوش؟

ملانی-گودریک به سمت جمعیت ریونکلاوی حرکت می‌کنه و سعی می‌کنه قیافه‌ی متفکری به خودش بگیره.
- مطمئنا جادوآموزان باهوش ریونکلاوی ما نیازی به توضیح ندارن. ولی برای گریفیندوریای شجاع می‌گوییم که خب... مرحله آخر احضارو خراب کردین که باعث شد جسممون اون دنیا جا بمونه.

لاکرتیا سقلمه‌ای به لیلی می‌زنه و زیر لب زمزمه می‌کنه:
- کاش فقط جسمشون جا مونده بود. ولی گویا مخشون هم جا به جا شده.

لاکرتیا به خیال خودش آروم اینو به زبون آورده بود، اما ملانی-گودریک به وضوح حرفای اونو شنیده بود.
- ما خیلی هم عقلمون سرجاشه و تازه بیش از همیشه احساس باهوش بودن می‌کنیم. درست نمی‌گم روونای شجاعم؟

آکی-روونا سعی می‌کنه با یه حرکت آکروباتیک زور بازو و شجاعتش رو نشون بده، اما یهو لیز می‌خوره و پاقی پخش زمین می‌شه. آکی-روونا با شرمندگی از جاش بلند می‌شه.
- کاملا مشخصه این بدن یه ریونکلاویه. انعطاف لازمو برای شجاعت من نداره.

برعکس لاکرتیا، لیلی تلاشی برای آروم صحبت کردن نمی‌کنه و بلند اعلام می‌کنه:
- خب مثل این که واقعا مخشون جا به جا شده! چی به سر آکی و ملانی اومد حالا؟ هنوز اونجان؟

ملانی-گودریک ناگهان با لحنی که به ملانی نزدیک‌تر بود تا گودریک جواب می‌ده:
- جدمون می‌خواستن یکم هوششون رو به رخ بکشن منم عرصه رو براشون باز گذاشتم. الان دیگه نوبتی اختیار بدنو بدست می‌گیریم. خیلی باهوشیم نه؟
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1404 20:22
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ـ نه فرزندم... به راستی برای نژاد قرمز روونا قلب شجاع و دلیری داری! کلاه انتخاب درستی داشته.
ـ چی چی میگی مشتی! تو کی هستی اصلا؟

روونا نگاهی به آکی انداخت. آهی از سر نا امیدی کشید.
ـ نواده روونا ما را نمی شناسند؟ نفرین جد و آباد ماه بر تو! من روونا هستم، البته اکنون می توانی مرا روونا پرو مکس هم صدا کنی... به راستی که حیف و صد حیف که من در بدن تو نزول کردم.

نگاه آکی از روونا به خودش و بالعکس برگشت. متعجب بود. دستی بر بدنش کشید؛ نگاهی به اطراف کرد و تازه دو هزاری اش افتاد. روونا و او در فضای پس مغز او بودند.
ـ وایسا همشیره ! یعنی چی چی... الان شوما تو مغز منی یا من تو مغزی شوما؟!
ـ همشیره ؟! اولا که من سن مادرت را دارم فرزندم؛ با ما درست سخن بگو... دوماً بنده به دلیل اشتباهات فنی در مغز شما نزول یافتم... شما فرزندم باید در درگاه مرلین شکر گذار باشید؛ زیرا ین اتفاق نصیب هر کسی نمی شود!

روونا دستی بر موهایش کشید و لبخندی حاکی از اعتماد به نفس تحویل آکی داد. انگار او خیلی هم بدش نمی آمد.

ـ ببین آبجی جون...چیره... روونا جون! شوما اشتباه زدی... خط رو خط شدس... الان من باید چه خاکی بریزم تو سرم ؟!
ـ هیچ خاکی فرزندم! فقط باید فرمان مغزت را دست ما بدهی!
ـ خالی خالی که نمی شِه! چی چی گیر من میاد؟!
ـ اگه زن سابقت راضی شود مهریه را ببخشد چه فرزندم؟!

زرق و برق سکه ها زیادی که مهریه زن سابق آکی بود لحظه ای جلوی چشمان آکی رژه رفت. مهریه زیاد بود و دست آکی تنگ! کمی فکر کرد و به نتیجه رسید!
ـ قبول! مهریه زن سابق من دست شوما رو می بوسِد!
ـ خیالت راحت فرزندم!

آکی دستی در جیب کامیشیمو اش برد و دستی کلید بزرگی را تحویل روونا داد.
ـ ننه روونا این کلید همه قسمت های مغزی من تقدیم شما... من میرم قسمت خواب... یه چرت ریزی بزنم؛ کاری داشتی تک بزن.
ـ خوب بخوابی فرزندم!

آکی رفت و اختیار کامل مغزش را دست روونا سپرد! بازی تازه شروع شده بود.

آن طرف_ وسط سالن ریونکلاو

با حجم مایه چسبناک و سردی که به صورتش خورد از خواب پرید. چشمانش کمی باز و بسته شد تا بلاخره توانست شیر کاکائو ریخته شده روی صورتش را پس بزند و. درست ببیند. جمعیتی با چشمان گشاد و متعجب به او خیره شده بودند.
ـ فرزندمان ابولهول دیده اید؟!

نگاه های متعجب صد برار متعجب تر شدند.

ـ آکی دادا خوبی؟!
ـ فرزندم تو مادر خودت "روونا بزرگ" را نمی شناسی ؟!
آکی طی حرکتی از زمین بلند شد و کشیده ای را حواله بردلی کرد.
ـ یاد بگیر با مادرت درست سخن بگو فرزندم! فرزندم "سوگیاما" فعلا رفته تعطیلات... فعلا من با جسم او و روح و عقل خودم حضور دارم. مشکلی هست؟!
ملت که یکی از آنها تجربه سیلی خوردن از روونا را داشت، تصمیم گرفت سکوت اختیار کرده و با تأیید کوتاهی مشخص کردند مشکلی ندارند. روونا لبخندی مبنی بر رضایت زد و محو تماشا تالار ریونکلاو شد.

ـ کوین جان من این رنگ قرمز رو دوست ندارم‌. این رنگ زشت شبیه پیژامه پدرم است.
دیالوگ ناگهانی ملانی تمامی توجه ها را به سمت او برگرداند. او کاملا به هوش آمده بود.
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 10 آبان 1404 20:18
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

× سوژه جدید ×
هالووین گـریونـدوری (طنز)

-کوین، عزیزم، قرار شد دست های افراد کناری رو بگیریم.
-آخه من بشتنی دارم.

ملانی به خودش لعنت فرستاد که تسلیم التماس های کوین شده و اون رو با خودش به تالار ریونکلاو آورده ولی دیگه پشیمونی فایده ای نداشت. مراسم تقریبا شروع شده بود.

-دوستان، لطفا سکوت رو رعایت کنید و ذهنتون رو خالی کنید.

تالار ریونکلاو در سکوت فرو رفت. پرده های ضخیم کشیده شده بودند و تنها منبع نور شمع هایی بودند که روی زمین جیده شده بودند. ساعت بزرگ ریونکلاو شروع به نواختن کرد. نیمه شب بود و 24 نفر از اعضای دو گروه ریونکلاو و گریفیندور دور از چشم اساتید و سرگروه ها، در وسط تالار نشسته بودن و با گرفتن دست های همدیگه حلقه ای رو تشکیل داده بودن. درون حلقه 24 شمع، استخون و گیاهان جادویی و بعضی مواد دیگه با دقت چیده شده بود.

فلش بک روز قبل
-یعنی تو واقعا میتونی این کارو بکنی؟
-بعله که میتونم، همین هفته ی پیش بود که روح مادر سیریوس رو احضار کردم تا ازش بپرسم ظروف نقره خاندان بلک رو کجا قایم کرده.

گابریلا با افتخار موهاش رو به پشتش انداخت و شروع به چرخوندن چاقوش کرد. ملانی درحالی که حرکت سریع چاقو رو نگاه می کرد به فکر فرو رفته بود.
-من که باور نمیکنم به همین سادگی باشه.
-ساده نیست، چون فردا شب انرژی ماه در پایین ترین سطحه میتونیم به دنیای مردگان پل بزنیم و احضارشون کنیم. اگه شما میترسین درهر حال ما قراره این کار رو بکنیم.

ملانی لبخندی زد. گریفیندوری و ترس؟
-اگه راست بگی و ما هم بتونیم بنیان گذار هامونو داشته باشیم خیلی خوب میشه. هافلپاف و اسلیترین هلگا و سالازار رو دارن. اگه روونا و گودریک برگردن عالی میشه.
-منم دقیقا برای همین میگم که باید بیاید. هرچقدر اراده و تقاضا برای احضار قوی تر بشه احتمال موفقیت بیشتره. تصمیمت چیه؟

چشمای ملانی برق می زد.
-چی نیاز داریم؟
-من وسایلش رو آماده میکنم، همش توی کتابی که پیدا کردم نوشته شده. فقط باید 12 نفر از گریفیندور رو به تالار ریونکلاو بیاری. ساعت 12 شب احضار رو شروع میکنیم.

پایان فلش بک

گابریلا با دقت به کتابی که روی پاهاش باز کرده بود نگاه می کرد. کتاب قطور و سنگین بود و ورق هاش به نازکی پوست پیاز بودن.
-گیلی وید، استخون تک شاخ، سُم تسترال... فکرکنم همه چی آماده ست. همگی آماده اید؟

ملانی با عجله دست چسبناک کوین رو گرفت و دست دیگه ش رو تو دست آکی سوگیاما چپوند.

-باید بعد بشتنی شیرکاکائو بخورم تا کیف بده. ملانی.
-خودت گفتی میخوای توی احضار گودریک حاضر باشی دیگه. اگه پسر خوبی نباشی دیگه هیچوقت با خودم نمیارمت.

-ما اعضای گریفیندور و ریونکلاو، از صمیم قلب و با نیت پاک و خالص، حضور گودریک گریفیندور و روونا ریونکلاو رو درخواست میکنیم... ما اعضای...

کوین درحالی که اشک تو چشاش حلقه زده بود سعی کرد از صمیم قلب کوچیکش احضار گودریک و روونا رو درخواست کنه. اما داخل ذهنش، گودریک به شکل یه بطری شیرکاکائوی خوشمزه و شیرین دراومده بود و بالا پایین می پرید و روونا پیراشکی شکلاتی ای بود که چشمک می زد.

-برای شکوه گریفیندور و غرور ریونکلاو، ما اعضای گریفیندور و ریونکلاو از صمیم قلب و با نیت پاک و خالص، حضور گودریک گریفیندور و روونا ریونکلاو رو درخواست میکنیم...

ناگهان شعله شمع ها دوبرابر شد. سر گابریلا به سرعت به سمت بالا چرخید و طلسم هایی رو با صدای بلند می خواند. ملانی جریانی قوی رو درون دستش که به دست کوین و آستریکس چسبیده بود حس کرد. یعنی واقعا کار می کرد؟

-روونا ریونکلاو، به درخواست نوادگانت گوش فرا ده. برای هوشمندی و غرور، برای بازگرداندن شکوه عقاب ها، برای ریونکلاو... به کنار نوادگانت بازگرد...

گیلی وید آتش گرفت و 12 شمع به رنگ آبی درآمدند. شعله آبی صورت های متمرکز و رنگ پریده را روشن کرد.

-گودریک گریفیندور، به درخواست نوادگانت گوش فرا ده، برای شجاعت و اتحاد، برای افتخار گریفیندور... به کنار نوادگانت بازگرد.

استخوان تک شاخ آتش گرفت و 12 شمع به رنگ قرمز دراومدن.

سکوت تالار با فریاد ناگهانی کوین شکست.

-هوراااا، گودریک و روونا رو پَش گرفتیم. حالا وقت شیرکاکائو پیراشکیِ پیروزیه.

کوین خیلی بی صبر بود، مخصوصا وقتایی که مجبور می شد ساکت و ساکن یه جا بشینه بنابراین با اولین نشانه پیروزی دست هاشو از دست بقیه درآورد و قبل از اینکه ملانی یا کس دیگه ای بتونه جلوی پسربچه ی شیطون گریفی رو بگیره ارتباط رو شکوند. گابریلا و بقیه با شوک به پسربچه ای که وسط احضارشون شیرکاکائو و پیراشکی به دست گرفته بود و دو لپی می خورد خیره شده بودن.
-
لحظه ای بعد، شمع های قرمز و آبی شروع به سوسو زدن کردن. تالار ریونکلاو با نور بنفش کورکننده ای روشن شد و لحظه ای بعد همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت.

-لوموس! تقریبا موفق شده بودیم.

-هی، ملانی. مففق شدیما. گودریک اومد ولی فلال کرد. چرا خوابیدی؟

با صدای کوین نور چوبدستی ها روی او متمرکز شد. در دو طرف کوین، ملانی و آکی سوگیاما بیهوش افتاده بودند.
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: یکشنبه 22 مهر 1403 10:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هنگامی که همه بچه ها در فکر فرو رفته بودند تا راه حلی برای نجاتِ شومینه پیدا کنند، گابریل تصمیم گرفت از قوری چای دل بکند. او چند هیزم تمیز از روی زمین جمع کرد و به کنار شومینه نشست. به آرامی تک تک هیزم ها راتوی شومینه گذاشت و وردی مخصوص، هیزم ها را آتیش زد. شعله‌ی هیزم بخاطر شومینه بیشتر شد و به اطراف خود نور، گرما و آرامش هدیه داد.

- می‌بینی شومینه؟ اگه من همین هیزم هارو روی زمین عادی روشن کنم، گرمای زیادی منتقل نمیکنن. شایدم خیلی سریع اتیششون خاموش بشه. اما تو آتیش رو بیشتر می‌کنی.
- خب که چی؟
- این یعنی همه ما به تو احتیاج داریم تا زنده بمونیم. اگه تو نباشی، بچه ها از سرما یخ می‌‌زنن، غذاهامون زود سرد میشن! همین چایی رو ببین. اگه روی آتیش تو درستش میکردم خیلی خوشمزه تر میشد

گابریل صادقانه حرف می‌زد. به شخصیت او نمی‌آمد که بخواهد کسی را فریب دهد یا از حیله و نیرنگ استفاده کند. و همین صداقتش... توجه شومینه را جلب کرد. حالا دیگر احساس پوچی نمی‌کرد. یک گروه به بزرگی ریونکلاو به او احتیاج داشت! پس او باید قوی می‌بود، باید تا آخرین لحظه به آنها کمک می‌کرد. البته اعتراف به چنین چیزی سخت به نظر می‌رسید.

- باشه حالا، کی برمیگردیم سرسرا؟ من می‌خوام برگردم خونه!

ریونی های خسته و کلافه، با شنیدن جمله اخر شومینه، همه با خوشحالی از جایشان پریدند.

- گابریل، از این به بعد فرشته‌ی نجات مایی
- من فقط حقیقت رو گفتم

هرچه که بود، داستان را به اتمام رسانده بود! پس ریونی ها با خوشحالی شومینه را بلند کردند و به سمت سرسرای خود بازگشتند. داستانی طولانی، و ملال آور نیز به اتمام رسید اما این به معنای پایانِ کار این گروه نیست. ماجراجویی های بیشتر و سختتری انتظارشان را می‌کشد!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 18 مهر 1403 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- نه دیگه کار من از این حرفا گذشته!

شومینه کیسه خون را پس زد و زانوی غم در بغل گرفت.
- از کجا شومینه شدم؟! شومینه شدنم بهر چه بود؟!

ریونی‌ها سعی کردند به او دلداری دهند.
- تو که زمستونو گرم می‌کنی برامون دلت میاد شومینه نباشی؟
- تازه همیشه کنارت جمع می‌شدیم کلی گل می‌گفتیم و گل می‌شنفتیم یادته؟

آلنیس اشاره‌ای به دم سفید پشمالویش کرد.
- زمستونا که دمم یخ می‌زد همیشه تو گرمش میکردی.

به نظر نمی‌آمد که حرف‌های ریونکلاوی‌ها تاثیر چندانی بر روی شومینه گذاشته باشد. به هر حال برای یک شومینه ضد حال بدی بود که در اوج گرما و روشنایی ناگهان با بارش بارانی خاموش و درمانده شود.

شاید ریونی‌ها باید برای برگرداندن روحیه او دست به اقداماتی عملی‌تر می‌زدند پس تصمیم گرفتند پیشنهاداتی ارائه و بارش فکری انجام دهند.

- باهاش مدیتیشن و مراقبه کنیم؟
- ببریمش پیش روان‌دهنده‌های مرکز مشاوره؟
- ببریمش دیاگون خرید کنه حالش عوض شه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مهر 1403 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
چوب ها با شعله ور ترین شعله ها می‌سوختند و دودشان آسمانِ آبی رنگ را، خاکستری کرده بود. آسمان ناراحت بود که رنگ آبی و زیبای خودش را از دست داده و ابر های سفیدش، حالا تبدیل به دود و غبار شده! ابر ها همانند کودکان او بودند، و چه غمی بزرگتر از غمِ مادریست که شاهد مرگ کودکانش باشد؟ ایمان اشک ریخت و اشک ریخت، و قطره اشک هایش همانند باران به روی درخت ها بارید.

ـ بارون داره میاد؟ پس چرا شوره؟
ـ شاید آب دریا تبخیر شده رفته تو اسمون، آب دریا هم که شوره.

استدلال ریونکلاوی ها حتی خود کلاه را نسبت به انتخابش به شک می‌انداخت. اما کار از کار گذشته بود! گابریل که حالا فنجان چایش خالی شده بود، قوری پری‌گونش را از کیفش درآورد و رو به آسمان گرفت. طولی نکشید که قوری پر شد، سپس به سرعت قوری را روی آتشی که در حال خاموش بودن بود گرفت و تفاله چای را داخل قوری ریخت.

ـ کسی چای شور نمی‌خواد؟ محصول بالاسری‌مون

در این بین، شومینه که آتشش خاموش شده بود، به برگهای سوخته نگاه می‌کرد و با افسردگی آه می‌کشید. حالا افسردگی‌اش صدبرابر بیشتر از قبل شده بود. او دیگر نمی‌خواست شومینه باشد. دیگر نمی‌خواست در دنیایی که آب وجود دارد، او هم وجود داشته باشد! گادفری و بردلی به سرعت سمت شومینه قدم برداشتند. گادفری کمی از ذخیره خونش را به سمت شومینه گرفت و بردلی شروع به نوازش موهای شومینه کرد.

ـ شومینه جان، اینو بخور بعدش می‌بریمت خونه. دوباره روشنت می‌کنیم... اونجا هیچ آبی هم وجود نداره که بتونه خاموشت کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 2 مهر 1403 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- باید برای پیدا کردن شومینه به دنبال رد پاش بگردیم!
- شومینه مگه رد پا داره؟ مگه اصلا پا داره؟
- نداره؟!
- نه! با تک ماده توی ریونکلاو قبول شدی نه؟
- خب حالا... نمی‌خواد هوش‌تو به رخ‌مون بکشی! نذار بگم هر روز پشت در مرلینگاه تالار گیر می‌کنی چون نمی‌تونی معماشو حل کنی!
- ایش! خب توی اون لحظات حساس و حیاتی پشت در مرلینگاه، چطوری باید به راه‌ حل معماش فکر کنم؟! ببینم الان منظورت این بود من خنگم؟!

گابریل که میان دو ریونکلاوی در حال دعوا نشسته بود، فنجان چای‌‌اش را سر کشید.
- واقعا خیلی خوبه که توی این هوای مطلوب جنگل و بوی سوختن چوب سعی دارین با صحبت، کدورت‌هارو بین خودتونو حل کنین.
- به من پس گردنی زدی؟! یه بادمجونی زیر چشمت بکارم که مروپ هر جا ببیندت باهات میرزا قاسمی درست کنه!
- مال این حرفا نیستی!
- این عالیه که در حین حل کدورت‌هاتون سعی دارین توی این منظره زیبای آتیش سوزی با فعالیت فیزیکی و ورزش بوکس به سلامتی خودتون کمک کنین.

دقایقی بعد...

دو تابوت در وسط جنگل قرار داشت که ریونکلاو‌ی‌ها دور آن جمع شده بودند.

- مرلین بیامرزدشون... ریونکلاوی‌های خوبی بودن.
- آخی... انقدر ورزش کردن تصمیم گرفتن مثل گادفری برن استراحت کنن.

گادفری سرش را از تابوت سومی که دور از دو تابوت دیگر قرار داشت، بیرون آورد.
- راستش گب، بعید می‌دونم اینا رفته باشن توی تابوت فقط استراحت کنن... آم... ببینم، حالا این بوی سوختگی از چیه؟
- جنگل تصمیم گرفته خودشو گرم کنه گادفری. بیا نگاه کن خیلی منظره قشنگیه!

گادفری از داخل تابوتش بیرون آمد و با منظره جهنمی از آتش که زبانه می‌کشید و شومینه‌ای که در وسطش آواز می‌خواند و با خوشحالی می‌رقصید، رو به رو شد.
- یا کنت دراکولا برام استوکر! بجنبین تا خاکستر نشدیم... باید شومینه رو برداریم و برگردیم تالار.

اما به نظر می‌رسید که شومینه خوشحال‌تر از آن باشد که بخواهد برداشته شود و با ریونکلاوی‌ها به تالارشان بازگردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: جمعه 9 مهر 1400 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نبودن شومینه، دردسر جدید ریونکلاوی‌ها بود، ولی از طرفی شومینه با تعجب در میان جنگل در حال قدم زدن بود.
درختان، نهال‌ها و چوب‌های تر و خشک همه جا افتاده بود. شومینه باورش نمی‌شد آن همه چوب را یک جا، در آن جنگل بزرگ، ببیند. بالآخره، او چوب‌های زیادی را سوزانده بود؛ شاید حالا به نظرش چوب‌های کمی سوزانده بود. شومینه آنقدر فکر کرد که نفهمید به کجای جنگل رسیده است که الان به درختان قد بلند سرو رسیده است.
- چی میشد اگه منم اینا رو می‌سوزندم. به هر حال کار من سوزوندنه. اینا رو هم اگه بسوزونم، رکورد می‌زنم!

افکار شومینه با صدای خفه‌ی افتادن یک درخت بریده شد.

- هوم... هر جور درختی هستی، بعدا می‌بینمت!

شومینه این را گفت و دوباره به قدم زدن در جنگل ادامه داد.
اما آن طرف، اعضای ریونکلاو برای پیدا کردن شومینه، باید فکری می‌کردند.
با افتادن آن درخت بخت برگشته سرو در آن سر جنگل، پاتریشیا ریشه‌هایش را رها کرد و نشست تا در کنار درخت پیری، گریه کند. ریونکلاوی‌ها که واقعا وقت دلداری دادن پاتریشیا را نداشتند، لینی و آلانیس را فرستادند تا پاتریشیا را آرام کنند.
لینی یکی از برگ‌های پاتریشیا را ناز کرد.
- یه درخت بود پترا! قول میدم یکی دیگه در میاد!
- ولی همه این درختا دل دارن! حرف می‌زنن‌‌. اون درخته که الان جیغ زد، از بچه‌های همسایه قدیمی محله‌ی درختای سرو بود. خانواده فعالی در زمینه زیاد کردن سرو‌ها داشت. خیلی بد شد.
- چقدر دقیق.
- درخت سرو خوبی بود. کلا هم ۴۵ سالش بود. خیلی جوون بود.
- من از نظر شما درختا هنوز به دنیا نیومدم، نه؟!

پاتریشیا میان گریه، خنده‌اش گرفت.
- اگه سن انسان‌ها و درخت‌ها یکی بود، آره. خیلی نهال گوگولی‌ای هم بودی. من ولی یه درخت ۲۸ ساله تو جسم یه دختر ۱۷ ساله‌ام! تفاوت من با بقیه اینه.

آلانیس به پاتریشیا تکیه داد.
- اگه درختا حرف می‌زنن‌‌، یعنی میشه ازشون سوال کرد که شومینه رو دیدن یا نه.

پاتریشیا جیغ زد.
- چطور می‌تونی وقتی یه درخت مرده اینو بگی؟! چطور می‌تونی...

همانطور که پاتریشیا، آلانیس را تنبیه می‌کرد، لینی از روی برگ پاتریشیا بلند شد و به سمت جمعیت ریونکلاوی رفت. حرف آلانیس را تکرار کرد و نظرشان را پرسید.
حالا با ایده‌ای که آلانیس داده بود، دو راه برای بازگشت داشتند. از درختان سوال می‌کردند یا خودشان به دنبال رد پای شومینه می‌گشتند و به تنهایی شومینه را پیدا می‌کردند؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Dico debere eum multum