چیشد که اینجوری شد؟ چیشد که اصلا اونجوری شد؟ سوژه داشت روال عادی و نرمال خودش رو پیش میرفت. یهو اما کار به رپبتل و آشپزخونه بازی، کودتا و شورش و شعار های آزادی خواه. تمیز کاری و نظافتی که با شعار خانهمان را باهم میسازیم، تا به یهو شروع و تبدیل سوژه به یک پارتی پر از عیش و نوش و لذتهای تماما مرلین ناپسندو حرام وارانه شد!
اما هنوز کجای کارو دیدین... با اینکه این سوژه تاریخ انقضای کوتاهی داره ولی تازه داره به اوج گناهان کبیرش میرسه. اصلا هدف از اول هم همین بوده. شما گول پست اول و دوم و بعد سوم و حتی بعدتر چهارم و پنجم رو خوردید که فکر کردید با یک سوژه عادی طرفید. ولی نه. خود شخص مرلین گواهه که با شروع همین سوژه اعضای آنلاین سایت بطور عجیبی بیشتر شده. به مرلینگاه گواه که بقیه برادران و خواهران گروههای دیگه میتونن چشم و گوش بسته روی کیبورد بندری زده و خودشون رو عین تسترال وارد سوژه کنن. مخصوصا وقتی سوژه به قسمت داغ و بالاش رسیده.
پس به مکتب رماتیسمی ایمان آورده و به آن بپیوندید. آهنگ قری و مستهجنی برای خود باز کرده و شروع بندری زدن روی سوژه کنید و اجازه بدید آن رماتیسم، گناه هشتم کبیره قلم را در دست گرفته و شما عشقاش را بکشید و بچشید و بنگرید و بهحسید. همانا که سوژه تاریخ انقضا دارد و مانند هر خوشیهای زودگذر و خوشگذر و سختگذر و کلا انواع گذرگاهها... قراره بر همهمان با تمامی لذت و درد تا آستین، بگذرد.
وقتی فردا صبح در تالار خصوصی خودتان از خواب بیدار میشوید چیزی جز یک سردرد کوتاه و خاطراتی تار و تیره و سیاه سفید و رنگین کمونی نخواهید داشت.
از قدیم گفتن یک شب که هزار شب نمیشه. از قدیم گفتن گفتن دنیا دو روزه. از قدیم گفتن بیخیال غم و غصه. از قدیم گفتن...
_ پس تکون بده.... اوه... دنبالت میام... آه...
آستریکس بالای جایگاه دیجی وایساده بود. با هودی مشکی که قرمز رنگ درشت روش برند Supreme خورده بود با کپ و عینک رنگیش مشغول تحریک ضربان ملت به انواع و اقسام اعمال استغفرللهای، عه وا خاک به سرم، عه وا حیا کو نجابت کو، چادر گل گلیم کو هایی بود که همسایه دیوار به دیوارشون، ننه سکینه با دیدنشون به همسایه دیوار به دیوار خودش، ننه خدیجه تعریف میکرد بود.
البته آستریکس تنها نبود. آستریکس در کمال حرفهآی دو دختر ریونکلاوی هم تور کرده بود که هرکدوم لباسهای مورد علاقه دابی که توی پستش، و خود آستریکس توی رپش اشاره کرده بود به تن داشتند و کنار وی بسی اعمال منکراتی و خاکبسراتی انجام میدادند.
البته که نویسنده خود شناسه آستریکس مذکری بسی چندین سال سینگل و در کف بود و خسته از غم روزگار گشته و صرفا میتوانست در پست و ایفای نقشش بجای سینگل، اسپرسو دبل میل کند. وگرنه ملت حاضر در صحنه و خوانندگان گرامی که به شخص حقیقی و حقوقی آستریکس آشنایی دارند میتوانند برا نجم الدین و سربه زیر و سر به راه و سر به هوا بودن او گواه بدن.
دابی هم که از دور به اعمال بیترادبی آستریکس و همراهان شاهد و گاهی هم با رد شدن نور قرمز ناشاهد بود و ویبره هیستریکی زنان سرش را به دیوار میکوبید...
_ آستریکس قربان دوتا بانو تور کرد. دابی این همه سال بد حمالی کفتر هم نتوانست تور کرد. دابی هم باید بازی. یا دابی بازی یا با دابی بازی یاهم بازی بی بازی.
_ دابی عجب نازی.
_ دابی چه گل پیازی.
این جملات از چندین بانوی پاکدامن و خوش حجابی که بخاطر برنامه استخر پارتی بعد از سالن پارتی ملت که قرار بود کنار دریاچه برگذار شود مایو فول اسلامی پوشیده بودند گفته شد و با چشمک خودشان را وارد سرسرا کردند...
_ اصلا دابی خود بازی...
همان زمان، آن سوی جایگاه VIP که اعضا، ناظرین و بقیه جادوآموزان حضور داشتند اتفاقات جالب و بعضا خیلی جالبی میافتاد.
یکی از ناظرین ریونکلاو که عادت به قر کمرهای فراوان خودش داشت و با میله دم دستش حسابی از خجالت کمر خشکشدش در میومد.
کوین کوچولو که با دلستر فنگمست شده بود روی مبل لم داده و مشغول خندین به هرچی و هیچی بود که از جلوی صورتش رد میشد.
سیریوس درحال تعریف کردن داستان چگونه زدن مخ مادر خلیفه برج خلیفه بود.
کنار او تلما و لباس خوش استایلش که با دقت بیشتر بهش، فقط یک روباه متحرک بود نشسته بود و مشغول چس دود کردن چیزی دراز و شیشهای مقابلش بود.
زاخاریاس در سمتی دیگر مشغول رولت روسی بازی کردن با جوزف برگ به کام بود.
بلاتریکس و سوروس اسنیپ مشغول مالیدن نمک کش رفته از آشپزخانه به زبونشون و گاهی بصورت صمیمانه بو کشی اون ها بودند.
_ هووووووف... آهههه... لعنتی عجب خوب چیزیه... بر پدر هرچی پاتره تسترالیه سی امتیاز از گریفی کم...
بقیه هرکی و هرکه و هرچی که بودند، وسط مشغول بودند. ارواح از زمین و زمان توی سالن نازل میشدند. ملت کفن بریده و از خود بیخود شده با قر دادنای هلنا سرشون رو در بدن هلنا فرو میکردن تا دیدی زده باشن اما هلنا با فرو کردن دست تا آرنجش درون حلق و حلقوم و آستینشون، باعث لرز و سردی و ویبرهای میشد که بعدش به ملت دست میداد و به این شکل از خجالت بی چشم و رویان در میومد.
دامبلدور و گلرت که دست در دست هم تانگو وار میرقصیدند. گاهی زیادی بهم نزدیک شده و بعد از چند بار خودزنی وخودکشی ناموفق دابی از هم دور میشدند.
_ این مدرسه بی صاحاب بود. مدرسه جای علم و جادو تربیت و ادب و فرهنگ بود. این مدرسه اون مدرسه نبود.
_ هی دابی... میحوای یچیژی رو نشونت بدم؟
کوین با یه جفت کلاه گوشی خرسی که روی سر داشت دابی رو گوشه مراسم که دزدکی قایم شده بود گیر اورده و میخواست چیزی نشونش بده. دابی یلحظه با خودش فکر کرد اگه قرار باشه بچهای رو با شکلات های عموی توی خیابون از راه در شده به راست کنه اون فقط میتونست کوین باشه.
دابی فکر میکرد یه بچه اصولا راحت تر از بقیه ملت میتونه گول بخوره. پس با ریکشن بیا خونه عمو یه پیکسی دارم روپایی میزنهطور به کوین لبخند زنان خیره شد...
کوین آستین دستش رو بالا زد و چیزی موز رنگی رو به دابی نشون داد...
_ ببین برام عمو آشتریکش چه تتوی بشتنی موژی ژده. تو موژ دوشت داشتی دیگه. عمو آشتریکش گفت برا توهم یه تتو موژشو برات میژنه...
دابی که با دیدن تتو و این مقدار و حجم از فسخ وفجوع و لعنتی بازیهای آستریکس چشماش تیک عصبی گرفته بود و دیگر نمیتانیاهو میشد... سریع با گفتن تازه بیا این یکی رو نشونت بدمه کوین به خودش اومد...
_ تاژه عمو حیلی ارشد پر انگیژه و مثبت اندیشیه... الان داره پشت یکی تتو میژنه که انگیژه بگیره و هیچوقت متوقف نشه.
دابی با مورد عنایتی که توسط نویسنده سوژه قرار گرفته بود، عین کارتونهای قدیمی که ملت تو بچگی میدیدن از کادر صحنه بیرون پرید و اردنگی نثار نویسنده کرده و سپس تصویر رو عوض کرد.
حالا تصویر روی ملت جنی که همشون با ذغال روی فک و صورت و بدن و ماتحتشون عین بربرهای زمان ژولیوس سالاد سزار شاه قاجار نقاشی کشیده بودند، خارج از تالار سرسرا دور هم جمع شدند تا نقشهای که دابی کشیده بود رو اجرا کنند.
چندین ون با شیشههای دودی و نوشته سبز رنگه: گشت نظارت بر ارشاد هاگوارتز، هم بیرون محوطه پارک بود تا ملت رو گونی گونی داخل ون کنند و مورد ارشاد قرارشون دهن. حالا اینکه آقای ارشاد جزو جادوعاموزان بود یا نه و اصلا که بود چه کرد برای رفع تکلیف و ابهام به انتظار نویسنده پست بعدی میمونه...