جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  124 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 20:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لاکرتیا سریعا خودش را به جایگاه دی جی رساند تا از بابت پذیرایی خیالش راحت شود.
_جناب نجم الدین میسافیرلر آچلار
_تو پارت.. چیزه ببخشید برنامه سمت مرلین مهمونا روزه ن، تا از برج نجوم صدای اذان به گوش ما آزدگان نرسه که افطار نمیدیم، استغفرالمرلین

ناگهان صدای کوین که از پنجره های سرسرا نگهبانی میداد برنامه رو عوض کرد:
_ دارن میاننن، جمع کنین دالن میییااااااااااان

لاکرتیا با آخرین پتانسیلی که در حنجره ش ذخیره کرده بود فریاد زد:
_غلط کردنننن، با همین میله به سیخشون میکشم

تا بروبچ کاملا هوشیار به خودشون بیان و لاکرتیا میله شو برای حمله بهه مهمونای ناخونده تنظیم کنه درای سرسرا با یه ضربه باز شدن و برادران سکیوریتی یالا گویان وارد شدن… البته که ریونکلاویون برای این قسمتم یه فکر حساب شده داشتن و اصلا جا نخورده بودن، بنابرین به دستور دابی پرده جداکننده بانوان و آقایون درست وسط سرسرا کشیده شد و جو سالن با چادر کشیدن تمام خواهرا از جمله ننه سکینه و خدیجه در عرض چند ثانیه به مجمع عمومی عبادت تغییر فاز داد...
اونطرف لاکرتیا بی درنگ روی موهایی که حالا گوجه ای بسته بود یه چادر گل گلی کشید و محکم گره زد و سریعا خودشو به وروی سرسرا رسوند تا با شربت ولکام حاوی مواد شادی آور از بازرسان عالی رتبه پذیرایی کنه…
همگان در ورودی سرسرا، با دهانی باز و چشمانی گرد شاهد ورود دلورس آمبریج و کورنلیوس فاج تسبیح به دست به همراه چندتا غول تشن گونی به دست بودند.
_بنده، ممد کورنلیوس فاج‌زاده به همراه خواهر بزرگوارمون، سکینه دلورس، از طرف وزارت سحر و جادو و بخشِ نظارت بر اماکنِ عمومی و غیرعمومی، حکم پلمپ...

لاکرتیا با چشمایی که طبق معمول از شیطنت برق میزدن به آرومی نزدیکشون شد و سینی شربتو جلو گرفت:
_عامم...سلام برادرا بفرمایید شربت
دلورس اخماشو در هم کشید و زمزمه کرد:
_ما روزه ایم.
_ آخی حیف شدا! آخه شربتمون با شهد شیرین و گوارای شهادت مخلوط شده
_

لاکرتیا رو پاشنه پاش چرخید و پشت کرد تا بره و پلن دیگه ای بچینه تا شاید بازرسان عالی رتبه رو از تسترال شیطون پیاده کرده و به راه راست هدایت کنه، اما خوشبختانه نظر برادرا در نیمه راه عوض شد.
_منظور ما روزه کله گنجشکی بود دختر جون
لاکرتیا لبخند شیطنت آمیزی تحویلشون داد و مجددا شربتارو تعارف کرد که ناگهان با مخالفت آمبریج روبه رو شد:
_من شربت نمیخورم چون قند داره، شما آمریکانو دارید؟
استغفرالمرلین ما فقط فلسطینو داریم
_خوشمان آمد

بدین سان چیزی نگذشت که محمد کورنلیوس و سکینه دلورس شهد گوارا را نوشیدند و پرده ها را مجددا درکشیدند و به جمع شرکت کنندکان،بینندگان، خوانندگان و رقاصان برنامه سمت مرلین پیوستند.
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/12/26 20:53:40
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/12/26 21:07:16
Only Raven



پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 18:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چیشد که اینجوری شد؟ چیشد که اصلا اونجوری شد؟ سوژه داشت روال عادی و نرمال خودش رو پیش میرفت. یهو اما کار به رپ‌بتل و آشپزخونه بازی، کودتا و شورش و شعار های آزادی خواه. تمیز کاری و نظافتی که با شعار خانه‌مان را باهم می‌سازیم، تا به یهو شروع و تبدیل سوژه به یک پارتی پر از عیش و نوش و لذت‌های تماما مرلین ناپسندو حرام وارانه شد!

اما هنوز کجای کارو دیدین... با اینکه این سوژه تاریخ انقضای کوتاهی داره ولی تازه داره به اوج گناهان کبیرش میرسه. اصلا هدف از اول هم همین بوده. شما گول پست اول و دوم و بعد سوم و حتی بعدتر چهارم و پنجم رو خوردید که فکر کردید با یک سوژه عادی طرفید. ولی نه. خود شخص مرلین گواهه که با شروع همین سوژه اعضای آنلاین سایت بطور عجیبی بیشتر شده. به مرلینگاه گواه که بقیه برادران و خواهران گروه‌های دیگه میتونن چشم و گوش بسته روی کیبورد بندری زده و خودشون رو عین تسترال وارد سوژه کنن. مخصوصا وقتی سوژه به قسمت داغ و بالاش رسیده.

پس به مکتب رماتیسمی ایمان آورده و به آن بپیوندید. آهنگ قری و مستهجنی برای خود باز کرده و شروع بندری زدن روی سوژه کنید و اجازه بدید آن رماتیسم، گناه هشتم کبیره قلم را در دست گرفته و شما عشق‌اش را بکشید و بچشید و بنگرید و به‌حسید. همانا که سوژه تاریخ انقضا دارد و مانند هر خوشی‌های زودگذر و خوش‌گذر و سخت‌گذر و کلا انواع گذرگاه‌ها... قراره بر همه‌مان با تمامی لذت و درد تا آستین، بگذرد.

وقتی فردا صبح در تالار خصوصی خودتان از خواب بیدار میشوید چیزی جز یک سردرد کوتاه و خاطراتی تار و تیره و سیاه سفید و رنگین کمونی نخواهید داشت.
از قدیم گفتن یک شب که هزار شب نمیشه. از قدیم گفتن گفتن دنیا دو روزه. از قدیم گفتن بیخیال غم و غصه. از قدیم گفتن...

_ پس تکون بده.... اوه... دنبالت میام... آه...

آستریکس بالای جایگاه دی‌جی وایساده بود. با هودی مشکی که قرمز رنگ درشت روش برند Supreme خورده بود با کپ و عینک رنگیش مشغول تحریک ضربان ملت به انواع و اقسام اعمال استغفرلله‌ای، عه ‌وا خاک به سرم، عه وا حیا کو نجابت کو، چادر گل گلیم کو هایی بود که همسایه دیوار به دیوارشون، ننه سکینه با دیدنشون به همسایه دیوار به دیوار خودش، ننه خدیجه تعریف میکرد بود.

البته آستریکس تنها نبود. آستریکس در کمال حرفه‌آی دو دختر ریونکلاوی هم تور کرده بود که هرکدوم لباس‌های مورد علاقه دابی که توی پستش، و خود آستریکس توی رپش اشاره کرده بود به تن داشتند و کنار وی بسی اعمال منکراتی و خاکبسراتی انجام میدادند.
البته که نویسنده خود شناسه آستریکس مذکری بسی چندین سال سینگل و در کف بود و خسته از غم روزگار گشته و صرفا می‌توانست در پست و ایفای نقش‌ش بجای سینگل، اسپرسو دبل میل کند. وگرنه ملت حاضر در صحنه و خوانندگان گرامی که به شخص حقیقی و حقوقی آستریکس آشنایی دارند می‌توانند برا نجم‌ الدین و سربه زیر و سر به راه و سر به هوا بودن او گواه بدن.

دابی هم که از دور به اعمال بیتر‌ادبی آستریکس و همراهان شاهد و گاهی هم با رد شدن نور قرمز ناشاهد بود و ویبره هیستریکی زنان سرش را به دیوار می‌کوبید...

_ آستریکس قربان دوتا بانو تور کرد. دابی این همه سال بد حمالی کفتر هم نتوانست تور کرد. دابی هم باید بازی. یا دابی بازی یا با دابی بازی یاهم بازی بی بازی.
_ دابی عجب نازی.
_ دابی چه گل پیازی.

این جملات از چندین بانوی پاک‌دامن و خوش حجابی که بخاطر برنامه استخر پارتی بعد از سالن پارتی ملت که قرار بود کنار دریاچه برگذار شود مایو فول اسلامی پوشیده بودند گفته شد و با چشمک خودشان را وارد سرسرا کردند...

_ اصلا دابی خود بازی...

همان زمان، آن سوی جایگاه VIP که اعضا، ناظرین و بقیه جادوآموزان حضور داشتند اتفاقات جالب و بعضا خیلی جالبی می‌افتاد.
یکی از ناظرین ریونکلاو که عادت به قر کمر‌های فراوان خودش داشت و با میله دم دستش حسابی از خجالت کمر خشک‌شدش در میومد.
کوین کوچولو که با دلستر فنگ‌مست شده بود روی مبل لم داده و مشغول خندین به هرچی و هیچی بود که از جلوی صورتش رد میشد.
سیریوس درحال تعریف کردن داستان چگونه زدن مخ مادر خلیفه برج خلیفه بود.
کنار او تلما و لباس خوش استایلش که با دقت بیشتر بهش، فقط یک روباه متحرک بود نشسته بود و مشغول چس دود کردن چیزی دراز و شیشه‌ای مقابلش بود.
زاخاریاس در سمتی دیگر مشغول رولت روسی بازی کردن با جوزف برگ به کام بود.
بلاتریکس و سوروس اسنیپ مشغول مالیدن نمک کش رفته از آشپزخانه به زبونشون و گاهی بصورت صمیمانه بو کشی اون ها بودند.
_ هووووووف... آهههه... لعنتی عجب خوب چیزیه... بر پدر هرچی پاتره تسترالیه سی امتیاز از گریفی کم...

بقیه هرکی و هرکه و هرچی که بودند، وسط مشغول بودند. ارواح از زمین و زمان توی سالن نازل میشدند. ملت کفن بریده و از خود بیخود شده با قر دادنای هلنا سرشون رو در بدن هلنا فرو میکردن تا دیدی زده باشن اما هلنا با فرو کردن دست تا آرنجش درون حلق و حلقوم و آستینشون، باعث لرز و سردی و ویبره‌ای میشد که بعدش به ملت دست میداد و به این شکل از خجالت بی چشم و رویان در میومد.

دامبلدور و گلرت که دست در دست هم تانگو وار می‌رقصیدند. گاهی زیادی بهم نزدیک شده و بعد از چند بار خودزنی وخودکشی ناموفق دابی از هم دور میشدند.

_ این مدرسه بی صاحاب بود. مدرسه جای علم و جادو تربیت و ادب و فرهنگ بود. این مدرسه اون مدرسه نبود.
_ هی دابی... میحوای یچیژی رو نشونت بدم؟

کوین با یه جفت کلاه گوشی خرسی که روی سر داشت دابی رو گوشه‌ مراسم که دزدکی قایم شده بود گیر اورده و می‌خواست چیزی نشونش بده. دابی یلحظه با خودش فکر کرد اگه قرار باشه بچه‌ای رو با شکلات های عموی توی خیابون از راه در شده به راست کنه اون فقط می‌تونست کوین باشه.
دابی فکر میکرد یه بچه اصولا راحت تر از بقیه ملت میتونه گول بخوره. پس با ریکشن بیا خونه عمو یه پیکسی دارم روپایی میزنه‌طور به کوین لبخند زنان خیره شد...
کوین آستین دستش رو بالا زد و چیزی موز رنگی رو به دابی نشون داد...
_ ببین برام عمو آشتریکش چه تتوی بشتنی موژی ژده. تو موژ دوشت داشتی دیگه. عمو آشتریکش گفت برا توهم یه تتو موژشو برات میژنه...

دابی که با دیدن تتو و این مقدار و حجم از فسخ وفجوع و لعنتی بازی‌های آستریکس چشماش تیک عصبی گرفته بود و دیگر نمیتانیاهو میشد... سریع با گفتن تازه بیا این یکی رو نشونت بدمه کوین به خودش اومد...

_ تاژه عمو حیلی ارشد پر انگیژه و مثبت اندیشیه... الان داره پشت یکی تتو میژنه که انگیژه بگیره و هیچوقت متوقف نشه.

دابی با مورد عنایتی که توسط نویسنده سوژه قرار گرفته بود، عین کارتون‌های قدیمی که ملت تو بچگی می‌دیدن از کادر صحنه بیرون پرید و اردنگی نثار نویسنده کرده و سپس تصویر رو عوض کرد.

حالا تصویر روی ملت جنی که همشون با ذغال روی فک و صورت و بدن و ماتحتشون عین بربر‌های زمان ژولیوس سالاد سزار شاه قاجار نقاشی کشیده بودند، خارج از تالار سرسرا دور هم جمع شدند تا نقشه‌ای که دابی کشیده بود رو اجرا کنند.
چندین ون با شیشه‌های دودی و نوشته سبز رنگه: گشت نظارت بر ارشاد هاگوارتز، هم بیرون محوطه پارک بود تا ملت رو گونی‌ گونی داخل ون کنند و مورد ارشاد قرارشون دهن. حالا اینکه آقای ارشاد جزو جادوعاموزان بود یا نه و اصلا که بود چه کرد برای رفع تکلیف و ابهام به انتظار نویسنده پست بعدی میمونه...
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 15:35
نمایش جزئیات
شغل
آنلاین
از زمانی که آستریکس بذر پارتی و فسق و فجور را با سوژه‌ی جدیدش در هاگوارتز کاشت، مدرسه دیگر رنگ نظم و حساب و کتاب را ندید. آنارشی به طور کامل حکمفرما شده بود. اجنه‌ی خانگی یک دقیقه مطیع و فرمانبردار بودند و در پست بعدی شورشی‌تر از اجنه‌ی غیرخانگی قرون وسطی. آستریکس یک دقیقه مشغول دنده عقب مایکل زدن در سرسرای عمومی بود و دقیقه‌ای بعد در آشپزخانه رویت می‌شد. گریفیندوری‌ها یک بار در فکر احیای سنت حسنه‌ی برده‌داری و به بی‌گماری گماشتن سایر گروه‌ها بودند، یک بار به فکر ترکاندن در پارتی، و بار دیگر به فکر صادر کردن فرهنگ غنی و کهن تالارشان به دنیا. پس تعجبی هم نبود اگر پروفسور دامبلدور که یک خط درمیان حتا در دفترش نیز غایب بود و در جنگل‌های آلبانی به دنبال سرنخی از جادوهای سیاه می‌گشت، اکنون بیخود و بی جهت در آشپزخانه را باز کند و خودش را وسط بیندازد.

- گریفیندوری‌های برابرتر از بقیه‌ی بابا! شما این جا چه می‌کنید؟ مگه مجوز پارتی رو از من نگرفتید؟ الان باید تو سرسرا مشغول ترکوندن باشید.

- پروفسور بالاخره عشق و حال هزینه داره... تدارکاتی، ساماندهی‌ای، چیزی! نورپردازی و تزیین می‌خواد، دی‌جی می‌خواد، نجسّی و قرص و کوفت و زهر مارهای دخانی می‌خواد، شام مشتی و سفره‌دار می‌خواد برای کره‌خوری اونایی که کوفت و زهرمار کشیدن...

- باباجان توی هاگوارتز این چیزها به صورت هیئتی خودش جور می‌شه! شما برین استارت ترکوندن رو بزنین تا دیر نشده. دِه برین دیگه!

- پروفسور پس چرا خودتون اومدین توی آشپزخونه؟

- من فکر کردم همه توی سرسرا مشغول ترکوندن باشن، گفتم تا کسی توی آشپزخونه نیست یک سر بیام یکی دو بسته آبنبات لیمویی کش برم و قایم کنم تو ناکجاآباد شلوارم. جنّای خونگی جدیدا به دستور مینروا برام آبنبات رو جیره بندی کردن... میگن دیگه به سن و سال دیابت رسیدی. الان که فکر می‌کنم نباید اینو به شما می‌گفتم. حتا همین که نباید اینو می‌گفتم هم نباید می‌گفتم چون دیالوگ نیمه‌غولِ باباست! ولی کی به کیه! تو این سوژه که کسی به کسی نیست، ما هم یکم به جای پیر خردمند، سفیه و آلزایمری عمل کنیم که به جایی برنمی‌خوره باباجان!

این شد که همگان از هر تالاری و با هر نقشی، راهی تالار اصلی شدند تا به عشق و حال بپردازند.

***


- جن‌های خانگی فقط یک نوکر و کلفت صرف نبود! جن‌های خانگی تونست خدمات خیلی بیشتری از بشور و بپز به جامعه جادویی ارائه داد!
- مثلا بساب و بمال؟
- بخور و بخواب؟
- بمال و بمال؟
- دابی نباید این افکار ننگینش رو به بقیه انتقال داد!

دابی در دخمه‌ای سرّی مشغول سخنرانی برای اجنّه بود و وینکی نیز با هر کلمه‌ای که او بر زبان می‌آورد، دچار تشنج شدیدتری می‌شد.

- اجنّه هرچی کشید از این ذهن فقیر کشید... چرا نتونست نقش خودتون رو فراتر از خدمتکار صرف متصوّر شد؟

- دابی با این افکار انحرافی باید مرد!

- وینکی ساکت شد. اجنّه تونست ناجی جامعه شد! ابرقهرمان شد! سوپرجن شد!

- دابی جن قهرمان!

- خوب حالا که همگی دچار شست‌وشوی مغزی... چیز یعنی دچار شور و هیجان انقلابی شد، خوب به دابی گوش کرد تا برای ماموریت آماده شد. ما باید به صورت گازانبری به پارتی خون‌آشام قربان فاسد حمله کرد. اون جا خیلی‌ها به نجات داده شدن نیاز داشت. مثلا ساحره‌های بی‌چاره‌ای که لباس کافی نداشت و فقط از دو تیکّه پارچه بهره برد. اون‌ها ممکن بود توی این سوز زمستانی قلعه، سرما خورد! پس ما در اقدامی دلسوزانه اون‌ها رو گونی‌پیچ کرد که گرم موند.

- دابی جن دلسوز!

- این اولین و کوچیکترین اقداممون بود. صبر کرد تا دابی بقیه‌ش رو گفت...

***


رقص نور قرمز تنها منبع نور سرسرای عمومی بود. مورفین گانت که به تازگی از کمپ آزاد شده بود، درب سرسرا را باز کرد تا وارد شود و یک لقمه غذای گرم به دست بیاورد...

- آخ این جا چه مامور باژاریه... بهتره بپیچم به باژی.

دانش‌آموزان گریفیندوری به همراه اساتید، در قسمت VIP سالن مشغول حرکات موزون بودند. اسنیپ که عینک دودی زده بود تا نور قرمز باعث سردردش نشود، بابت هر حرکت غیر موزون از آن‌ها امتیاز کم می‌کرد.

- پس این اجنّه‌ی خونگی کجان؟ یک چندتا بطری جدید برسونن گرم‌تر شیم!
دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 11:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
روز گریفیندوره و گریفیندوری‌ها دارن به این مناسبت سرسرا رو تمیز می‌کنن تا برای مهمونی آماده بشه. در این بین اعضای باقی گروه‌ها هم به دستور دامبلدور مشغول تمیزکردن باقی قسمت‌های قلعه شده‌ن. از طرفی جن‌های خونگی به رهبری دابی اعتصاب کرده‌ن و نمی‌خوان شام درست کنن. کوین عکس لارتن کرپسلی رو انداخته روی سقف ولی به قدری زوم کرده که چیزی که دیده می‌شه دماغشه. در حالی که تمیزکاری تموم شده و نوبت به تزئین‌کردن رسیده، ناگهان خود لارتن احضار می‌شه و می‌گه که همگی با موضوع دلخواه‌شون انشا بنویسن. تلما که می‌بینه هیچکس مشغول کار نیست، گریفی‌ها رو تهدید می‌کنه که هرکی کار نکنه بهش کیک نمی‌رسه.


هرمیون و رون با چوبدستی‌هاشون شرشره‌های قرمز و طلایی‌رنگ رو بالا می‌بردن و روی دیواره‌های سرسرا وصل می‌کردن. جینی لیلی‌کنان بین میزها می‌پرید و پشمک‌های رنگارنگ می‌پاشید این طرف و اون طرف. کوین استیکرهایی با طرح بستنی می‌چسبوند به میز و پشت صندلی‌ها. بعد هم رفت سراغ دمپایی‌های لنگه‌به‌لنگه‌ی ریموس و یک استیکر کدو تنبل روی دمپایی قهوه‌ای‌رنگش و یک استیکر شکلات روی دمپایی نارنجی‌رنگش چسبوند.

تلما زیرچشمی سراسر سرسرا رو رصد کرد و بعد این که مطمئن شد همه مشغول کارن، با خیالی نسبتا راحت به سمت آشپزخونه رفت که بساط آماده‌سازی کیک رو به پا کنه. کمربند روباهی‌ش رو کمی چرخوند و مرتب کرد و دستی هم به سر و روش کشید. قبل از خروج از سرسرا خیلی یهویی گردنش رو کج کرد و به گریفیندوری‌های پشت سرش خیره شد و وقتی دید همه همچنان به امید کیک مشغول کارن، سری تکون و به راهش ادامه داد.

وارد آشپزخونه شد و با آستریکسی مواجه شد که انگار سوسک افتاده بود توی تنبونش و اعضای بدنش طی حرکاتی نامنظم هرکدوم به سمتی می‌رفتن و با قری توی کمرش آهنگ «آخر و عاقبت اوفیلیا» رو زمزمه می‌کرد.
- کیپ ایت وان هاندرد آن ذ لند، ذ سی، ذ سْکای؛ پلج الیجنس تو یور هندز-
- اهم.

نگاه آستریکس به سمت تلمایی برگشت که شاکیانه و با نگاهی سرشار از «اینه رسم ارشدیت؟» بهش چشم‌غره می‌رفت. ولی چشم‌غره‌ی تلما دیری نپایید و با صدایی که از پشت سرش اومد ناگهان به هوا پرید.

- کیک شکلاتـــــــــی!

ریموس توی هوا شیرجه رفته و توی آشپزخونه پریده بود و سیریوس هم پشت سرش با گیتار الکتریکی‌ش دیوارهای آشپزخونه رو به لرزه می‌آورد و دوتایی با هم با صدایی خش‌دار مثل توله شیرهای تازه‌متولدشده غرش می‌کردن.

- مونی اند پدفوت پرزنــتـیــشــــن!
- بند راک دوتا از غارتگران!

- شوکول شوکول به راهه!
- رو ماس هرچی نگاهه!


دوتایی روی یک ریتم منظم و همزمان با هم سرشون رو بالا و پایین می‌کردن و ریموس که عنان از کف داده بود و موقعیت رو مناسب دیده بود، نواحی تحتانی‌ش رو به بالا و پایین حرکت می‌داد و رداش رو به پرواز درمی‌آورد و حسابی برای سیریوس دلبری می‌کرد.

- اهم اهــــــم!

نگاه‌ها به تلما معطوف شد که مونده بود به گرگینه و جانورنمای پشت سرش زل بزنه و بهشون چشم‌غره بره یا به خون‌آشام روبه‌روش. ولی از اونجایی که ترجیح می‌داد اقلیت‌فوبیک به نظر نرسه، چشمی توی کاسه چرخوند و رفت سراغ اصل مطلب.
- بنده اومده‌م کیک رو آماده کنم. البته اگه مزاحم نرمش‌های ظهرگاهی‌تون نشده باشم.
- ما هم براتون مواد مورد نیاز رو آوردیم.
- شکلااااااااات!

تلما با دست چپ زد توی سر خودش. بعد متوجه چیزی شد که تا اون لحظه به لطف امواج کمر آستریکس و ریموس و سیریوس ازش غافل بود. نگاهی به اطراف آشپزخونه انداخت. یک ابروش رو داد بالا و رو به آستریکس پرسید:
- ببینم، جن‌های خونگی کجان؟
- اممم... والا... من که مشغول عرض ارادت به مادر تیلور بودم. همینجا بودن ها... نمی‌دونم کجا غیب‌شون زد.
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1404/12/26 13:19:54
Now my life is sweet like chocolate
Like a lovely dream I live in it



اومدم بنویسیم.
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 10:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تلما یه لحظه به فکر فرو میره.
- ببخشید ولی اگه ما انشا بنویسیم کی قراره سرسرا رو تزیین کنه؟

لیسا که خسته شده بود و ترجیح می داد که انشا بنویسه تا اینکه به تزئین کردن سرسرا و آمادگی ها برای جشن بپردازه، سریع میگه:
- بقیه آماده میکنن دیگه!

تلما چونه اش رو می خارونه و از اون جهت که همیشه به غیر ممکن ترین احتمالات فکر میکنه، بدترین چیز ممکن به ذهنش میاد.
- نه!

تلما که تقریبا داد زده بود، توجه همه گریفیندوری ها رو به خودش جلب میکنه.
- بقیه از صبح دارن عین تسترال کار میکنن؛ تازه همه شون هم دوست ندارن که ما جشن بگیریم. نکنه خرابکاری بکنن؟

حرف تلما مثل یه خوره به جون گریفیندوری ها میوفته. اونها دیگه نه میتونستن به بقیه اعتماد کنن و کار رو به اونها بسپارن؛ نه حرف لارتن رو گوش ندن و انشا ننویسن. همه چند ثانیه سر جاشون بی حرکت می‌مونن. تا اینکه تلما دوباره میگه:
- باید اینجا بمونیم و واسه‌ی جشن آماده بشیم. من به اینا اعتماد ندارم!

کوین که توسط ریموس بغل گرفته شده بود، جواب میده:
- ولی لارتن چی میشه؟ باید بریم انشا بنویسیم.

لیسا و جینی حرف کوین رو تایید می‌کنن. تلما که می‌بینه گریفیندوری ها میخوان کارها رو ول کنن و برای انشا نوشتن برن، مجبور میشه کاری کنه که اونها اینکار رو نکنن.
- بچه‌ها! اگه میخوایم لارتن و مگورین رو خوشحال کنیم باید یه جشن تاریخی برگزار کنیم!
- تالیخی؟

کوین با تعجب این رو میپرسه. تلما ادامه میده:
- یعنی تا چند سال بعد هم راجبش حرف بزنن.

تلما که چهره های ناراضی همگروهی هاش رو میبینه، پیشنهاد دیگه‌ای میده.
- نظرتون چیه اول کار هارو تموم کنیم و بعد بریم برای انشا نوشتن؟

جینی اخمی میکنه.
- آخه وقت نمیشه که!
- هرچقدر زودتر کارهارو تموم کنین، زودتر میتونین برین برای انشا نوشتن!

گریفی ها نگاه مشکوکی به تلما میندازن. اونها نمیدونستن چرا باید به حرفش گوش کنن یا اصلا چرا تلما اصرار داشت که انشا ننویسن؛ برای همین اهمیتی نمیدن و به سمت تالار خصوصی گریفیندور راه میوفتن. تلما که میبینه دیگه نمیتونه کاری بکنه، تسلیم میشه و میخواد دنبالشون بره که با برخورد دم نرم و پشمالوی روباه_کمربند به گردنش، توجهش به روباهی که به کمرش بسته جلب میشه. روباه با دمش به جایی اون سمت سرسرا اشاره میکنه. تلما اول متوجه نمیشه که منظورش چیه تا اینکه یکم فکر میکنه. وقتی میفهمه، رو به گریفیندوری هایی که داشتن میرفتن سمت سرسرا، میگه:
- صبر کنین!

ملت گریف برمیگردن.

- به خاطر اینکه به آستریکس کمک کردم که منوی غذای جشن رو آماده کنه، مسئولیت پخش کیک رو به من داد.

بعد یه لبخند شیطانی میزنه.
- اگه الان برای تزئینات کمک نکنین، به هیچکدوم تون کیک نمیدم!
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1404/12/26 11:16:28
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1404/12/26 11:37:00
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اسفند 1404 09:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لارتن در بحر اندیشه فرو رفت. چنان فرو رفت که کم مانده بود غرق شود. در نهایت به هم‌گروهی‌های جوانش تبسمی پدرانه کرد.
- چون خیلی براتون احترام قائلم، خودتون بگین موضوع چی باشه.

با گفتن این جمله، موجی سرخ رنگ برخاست که هر کدام از اعضایش، می‌کوشیدند نظر خودشان را به حالی وسوسه‌کننده بگویند.
- دیوار و اقسام دیوارها!

رون ویزلی ران مرغی در دهان خود چپاند.
- مرغ!

هرماینی برای رون چشم دراند و کتاب تاریخچه‌ی هاگوارتز را نوازش کرد.
- کتاب!
جرج ویزلی اسنیچی که را معلوم نبود از کجا آورده به سوی دراکو مالفوی پرتاب کرد و نه به "پدرم از این موضوع باخبر میشه." وقعی نهاد و نه به "به اندازه موهای سر خودت و قلت از گریفیندور امتیاز کم میشه."
- کوییدیچ!

از سوی دو خون‌آشام گریفیندور، یعنی لیسا و آستریکس ندا آمد:
- خون و شکار!

تلما روباهش را نوازش کرد و در حالی که نگاهی سرشار از "معلوم نیست می‌خواد چه غلطی کنه!" به یک هافلپافی می‌انداخت که لبخند مونالیزا میزد، پیشنهاد داد:
- شیوه‌های امنیت در مقابل شیادها.

جینی از آن وسط درآمد که:
- نظرتون چیه هر کی درباره هر چی می‌خواد بنویسه؟

لارتن دوباره از آن تبسم‌های پدرانه کرد. اندیشید، بیشتر اندیشید و دلیلی برای مخالفت نیافت.
- همینه، مشغول شین.
گریفیندوری‌های عزیز و شجاع! روزتون رو بهتون تبریک میگم. امیدوارم تو زندگی،چه تو سایت و چه بیرون از سایت، شاد و موفق باشین
.
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 23:53
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جینی حسابی داخل تنظیمات تالار جستجو کرد و آخرش با ناامیدی آهی کشید.
- نمی‌گیره! لعنت بهش! واقعا نمی‌گیره!
- چی جینی؟ چی نمی‌گیره؟
- فرکانس ایران اینت... چیز... فرکانس کشیدن بیرون از دماغ لارتن مرحوم. گیر کردیم توی دماغش رفت.

تلما از داخل دم پشمالو روباهی که دور کمرش بسته بود، گوشیشو بیرون آورد.
- بذار الان فرکانسای جدید کشیدن بیرون از عکس دماغ لارتن رو پیدا می‌کنم... ای بابا اینم نمیتونم پیدا کنم چون جینترنت قلعه قطعه. بر پدر کرم فلوبری قطع کننده جینترنت زرشک!
- بشمر! حالا تا ابد باید توی دماغ لارتنو تماشا کنیم. مطمئنم خودشم بود معذب میشد از این وضعیت که موهای دماغش توی چشم ماست.

ناگهان مردی با موهای نارنجی، میون جمعیت ظاهر شد.
- من که مشکلی ندارم به موهای نارنجی دماغم نگاه کنین. راستی، چه کسی صدا زد، لارتن؟
- حاجی پشمای یال شیرمون! لارتن تویی؟! خود خود خودتی؟

لارتن دستی به موهای نارنجی بهم ریخته‌ش کشید و لبخندی زیبا تحویل همگروهی‌های قرمزش داد.
- معلومه که خودمم. شنیدم قراره به مناسبت روز گریفیندور و ظهور ناگهانیم برام یه انشا رماتیسمی بنویسید. موضوع انشا هم...

لارتن دستشو زیر چونه‌ش گذاشت و کمی اونو خاروند و به جماعت گریفیندوری نگاه کرد.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزتون مبارک گریفیندوری‌های شجاع و شیردل. خب حالا چون خیلی شجاع بودین به همین مناسب به ازای هرکدوم‌تون 20 امتیاز از گریفیندور کم می‌شه!
𝓣𝓱𝓲𝓼 𝓼𝓲𝓰𝓷𝓪𝓽𝓾𝓻𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓱𝓮 𝓹𝓻𝓸𝓹𝓮𝓻𝓽𝔂 𝓸𝓯 𝓽𝓱𝓮 𝓗𝓪𝓵𝓯 𝓑𝓵𝓸𝓸𝓭 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 21:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ناگهان چراغ های شمع مانند تالار خاموش شد و همزمان با آن، عکس بزرگی روی سقف تالار نمایان گشت.

- یا مرلین یه چیزی رو سقفه!
- چرا همه جا انقدر تاریک شد؟
- کدوم بوقی ای این سطل آب رو گذاشته بود رو زمین رفتم توش؟
- خوبه تو رفتی تو سطل آب... من با پا رفتم تو حلق یکی و الانم دستش ته چشممه.

همه داشتند جیغ می کشیدند و اعتراض می کردند که منجی باهوشی ظاهر شد و بعد روشن کردن نوک چوبدستی‌اش رو به بقیه غرید:
- چرا از لوموس استفاده نمی کنید نابغه ها؟

همین حرف کافی بود تا جادو آموزانی که کورمال کورمال در تاریکی دنبال کلید لامپ وجود نداشته می گشتند، توجهشان به چوبدستی‌هایشان جلب شود.
در کسری از ثانیه، تالار توسط نور چوبدستی ها، مجدد روشن شد.

- ببخشید می خواشتم عکش رو بنداژم رو شقف ولی اشتباهی دشتم به شیم‌های برق گیر کرد و فیوژ پروندیم.

کوین با شیطنت به سقف اشاره کرد که تصویر دماغی بزرگ در آن قابل مشاهده بود.

- احیانا خیلی روی تصویر زوم نکردی؟
- اشکال نداره. الان لارتن کرپشلی رو فول اچ دی رو شقف دارین.

یکی از هافلپافی ها که متوجه ماجرا نشده بود، سوال مهمی را مطرح کرد.
- لارتن کیه؟ عکسش چرا اونجاست؟


کوین که بعد از شنیدن این سوال گل از گلش شکفته بود، با افتخار بادی به غبغب انداخت.
- مگورین و جناب لارتن کشایی بودن که ژنگ انشا و شبک رماتیشمی گریفیندور رو اختراع کردن. ما روژ گریفیندور رو به احترام اونا جشن می گیریم. در ژمن ایده من بود عکششونو بژنم رو شقف. چطور میتونه عکش جورجینا رو برج خلیفه باشه، عکش اشاتید برجشته رو شقف نباشه؟


حق با کودک بود. همه باید قدر گذشتگان را می دانستند و آنها را می شناختند و عکسشان را می دیدند. البته خب... نه از ناحیه دماغ.

- ایده خوبی بود کوین ولی باید تصاویر رو به سایز اصلی برگردونیم.

جینی این را گفت و سراغ تنظیمات تالار رفت.
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 20:45
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
در حالی که هر چهار گروه هاگوارتز به مناسبت روز گریفیندور حسابی در تلاش بودن و می‌شستن و می‌سابیدن و تزئین می‌کردن و خلاصه مشغول هرکاری بودن که تهش به برگزاری یه جشن باشکوه ختم می‌شد، دو نفر بودن که بیش از بقیه خوش‌حال بودن. حتی بیش از گریفیندوریایی که به لطف دامبلدور، نخواسته سه گروه برای کمک بهشون ملحق شده بودن.

و اون دو نفر کسانی نبودن به جز... بله! دو روح! هلنای دوست‌داشتنی که از صبح تا شب با همه گرم صحبته و راهبی که از بس رژیم غذایی گرفته پوست استخون شده.

می‌پرسین چرا؟ خب چون روح بودن که شاید معایب زیادی داشته باشه، ولی در این موقعیت بهترین مزیت ممکن رو داره و اونم اینه که نمی‌تونن به چیزی دست بزنن.

و این یعنی در کمال آسودگی از هرگونه تسترال‌کاری رها بودن و به جاش امر سخت نظارت بر درستی انجام کارها رو برعهده گرفته بودن. یک دقیقه سکوت به نشانه تشکر از این تلاش‌های جان‌گدازشون.

اما این همه‌ش نبود!

اونا بعنوان ابزاری برای انگیزه‌دهی به بیگاری کشیدن جادوآموزان هم استفاده می‌شدن که باعث شده بود شاخک‌های سازمان‌های حمایت از ارواح به خاطر استفاده ابزاری از ارواح بی‌گناه و مظلوم تیز بشه.

اونا هر بار کسی از خستگی ناله می‌کرد، کافی بود دستی پایی چیزی از وسط بدن طرف رد کنن تا طرف از جا بپره و چنان انر‌ژی‌ای بگیره که از همه دور و بریاش بیشتر زحمت بکشه و بر سرعت انجام کارها افزوده بشه.

خلاصه که در کنار راضی شدن جن‌های خونگی برای تهیه غذای جشن، به نظر همه‌چیز خوب میومد نه؟ شایدم که نه! با ما همراه باشین و جواب این سوالو تو پستای نفرات بعد جستجو کنین.

---

گریفیندوریای عزیز که تک تکتونو بیشتر از اونی که فکرشو بکنین دوست دارم، روزتون مبارک باشه. امیدوارم همیشه باشین پیشمون.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: * سرزمینی برای نوادگان گودریک گریفیندور *
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 19:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ریونکلایی ها با ناله روی زمین نشستند. بعضی ها دست هاشون رو ماساژ میدادن و تعدادی هم مچ پاهاشون. اما رییس تلما توجهی نکرد.
-بلند شید، هرچی زودتر شروع کنید، زودتر غذا میخورید.

با اسم غذا دوباره اعضا جون کرفتند. شروع به کار کردند. جینی و لیلی کار وصل کردن بادکنک ها رو به عهده گرفتن، تلما و کوین روی میز ها رو چیدن
بقیه هم گوشه از کار رو گرفتن و شروع کردند.

*اشپزخانه قلعه*

رپ بتل توی اوج خودش بود. چند جن پشت سر دابی با کلاه جپ و عینک جیبون ایستاده بودن و با ریتم رپ هر میزدن. از اون سمت پشت سر استریکس چند گریفیندوری که تازه اومده بودن با همون حالت داشتن هد میزدن.

نیستی تو هم قد من
نتونست گرفت جورابو از دست من
کوبیدی انقدر تو دیوار سرتو
نمیتونی درست فکر کنی با اون مغز، تو

رپ داشت پرشورتر از قبل میشد. وینکی هنزمان با گیتار زدن دستاش رو دایره ای میچرخوند.

تو که خون اشامی برای ما چیزی نیستی
ما ها جنیم مثل تو که خونی نیستیم

...

دابی خواست ادامه بده که لیسا وارد شد.
-الان وقت دعوا نیست. باید هرچه زودتر غذاهارو اماده کنیم.

دابی و حن ها همه با هم یک (نه) بزرگ گفتند.

-ازتون خواهش میکنم. التماس میکنم برام انجامش بدید

لبسا داشت التماس میکرد که جن ها دلشون به رحم اوند و به رهبری دابی، شروع به اشپزی کردند.

*سرسرای عمومی*

-زود باش، کوین اون رومیزی رو صاف کن. جینی یکم راست تر. افرین همینجا همینجا. لیلی اون بادکنک رو ببر یجای دیکه اینجا خیلی زیاد داره

تلما داشت همینجور دستور میداد و ریونکلایی ها و گریفیندوری ها هم انجام میدادند. درحال کار کردن بودن که صدایی اومد. صدای اهنگ. صدای مثل دیتگاه دیجی. اونم از جلوی سالن
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده