جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (1 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 12:24
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مدافع ساحره


ساحره های محترم همگی دهانشان از تعجب باز مانده بود. البته که حال گریفیندوریا از همه خراب تر بود.
- برن سراغ استریکس...
- از زندان بیارنش بیرون...
- ما نباید بهشون اجازه بدیم

همه به سوی صدا برگشتند و دیدند ملانی است که چماغش را در دست گرفته و امادس که اگه استریکس از زندان بیرون امد با همان به حسابش برسد.

- خب حالا باید چیکار کنیم؟ پسرا گفتن تا الان احتمالا به ازکابان رسیدن.

این حرف تلما همه را به فکر فرو برد. بعد از مدتی لیلی سرفه ای کرد. ولی ان قدر همه مشغول تفکر بودند که هیچ کس صدایش را نشنید. لیلی بلند تر سرفه کرد:
- اهمم.....

باز هم هیچکس متوجه نشد. این بار جیغ کشید:
-میشه یه لحظه توجه کنید؟

تمامی سر ها به سوی او برگشت.
- حالا بهتر شد... خب ببینید ما چند تا گزینه داریم... یا باید با نگهبانان زندان تماس بگیریم و بهشون بگیم که اون می خواد فرار کنه، یا این که خودمون بریم و توی راه باهاشون درگیر بشیم.

ملانی گفت:
- یه راه دیگه هم هست...این که صبر کنیم اونا برگردن و بعد بهشون حمله کنیم.

لورا گفت:
- خب می خوایم کدوم شیوه رو در پیش بگیریم؟

افرادی که لایک کردند

میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 11:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع جادوگر!


ـ این چه بلایی بود سر ما اومد؟ تو کت این سامورایی نمیره به بقیه هم نوع هاش نارو بزنه و جاسوسی شون رو بکنه!
ـ بنظرت راه دیگه ای داشتیم؟!

آکی همون طور که به دور دست ها نگاه میکرد به فکر فرو رفت. از وقتی طفل معصومی بیش نبود در معبد شائولین، چوسان قدیم و بقیه مدارس دولتی و غیر انتفاعی آسیای شرقی به او یاد داده بودند آدم فروشی و جاسوسی اصلا کار قشنگی نیست. این موضوع در مورد دراکو هم این موضوع صدق میکرد، هر چه نباشد او نیز پسر لوسیوس مالفوی بزرگ بود و او نیز در آموزش های خصوصی و نیمه خصوصی اش این اصل اخلاقی را به پسرش یاد داده بود.

ـ اشتباه کردیم!
ـ دقیقا! ولی هنوز می تونیم جبران کنیم.
ـ چطوری ؟
ـ بهم اعتماد داری؟
ـ نه!

دراکو در جواب دیالوگ آخر سامورایی جوان می خواست کشیده حواله ای او بکند اما وقتی قد و بالای رعنا کاتانا را دید، پشیمان شد. هنوز یادش نرفته بود در پست تلما چطور کاتانا مثل آب خوردن تره خرد میکرد. قطعا در این برهه حساس کنونی صحبت و راضی کردن آکی راه بهتری بود.
ـ میشه بهم اعتماد کنی؟
ـ شاید!:
ـ باور کن نقشه خوبی دارم!
ـ از اونجایی که نقش من سری قبل جواب نداد این سری با نقشه تو پیش بریم! شاید یک درصد جواب بده.

لبخند رضایت روی لب های دراکو نقش بست. لبخندی که چندان سامورایی را راضی نمی‌کرد!

دقایقی بعد_ میان جماعت ساحره

آکی با فاصله کمی از دراکو پشت سر او ایستاده بود. قرارشان این بود تا زمانی که صحبت دراکو تمام نشده بود، آکی حرف نزند.

ـ ساحره های محترم و عزیز؛ جونم براتون بگه که به جز من و آکی بقیه رفتن دنبال آستریکس تا فراریش بدن تا جلوی شورش شما رو بگیره؛ تا الان هم فکر کنم به آزکابان رسیده باشن‌‌. این کل اطلاعاتی بود که می تونستم بهتون بدم.
ـ نقشه ات این بود کل نقشه مون رو لو بدی؟!

صورت آکی رفته رفته سرخ تر و رگ های عصبانیت بیشتر در وجودش شکوفا می شد. قطعا اگر اخلاق کاری و اینا در رابطه با سامورایی جوان صدق نمی کرد قطعا تا الان با کمک کاتانا از دراکو سالاد شیرازی درست کرده بود.
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/1/17 11:59:32
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/1/17 12:06:17
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/1/17 17:03:35
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مدافع ساحره

دراکو و آکی با قدم‌های محکم وارد محوطه‌ی ساحره‌ها شدند. جمعیت زنان که مشغول سبزی‌پاک کردن بودند، نگاه‌های کنجکاو و تمسخر امیز به آنها داشتند. دراکو چشم هایش را روی استوریا قفل کرد،او کنار دیوار ایستاده بود. در دستش یک سبد پر از سبزی‌های تازه برای غیبت، اما چهره‌اش کاملاً بی‌تفاوت بود.

دراکو با صدایی بلند که بریده‌بریده در فضای پر از بوی نعناع و جعفری می‌پیچید، گفت:
_ما تصمیم گرفتیم به جبهه‌ی شما بپیوندیم.

ساحره‌ها یک لحظه کار را متوقف کردند. سپس لبخندهایی شیطانی روی لب‌هایشان ظاهر شد.نه از گرمی، بلکه از طرحی که در ذهن‌هایشان می‌چرخید.

لحظه ای بعد،اتاق نشیمن گریفیندور
ساحره‌ها همراه با آکی و دراکو در اتاق نشیمن نشسته بودند. اتاق پر از کاغذ های پوستی بود که دختران برای سخنرانی در چاله میدون آماده کرده بودند.
جینی با صدایی محکم گفت:
_درخواست شما پذیرفته شد، اما نه بدون هزینه.
او توضیح داد که آنها باید اطلاعاتی از گروه پسران،از حرکت‌های نظامی تا محل‌های مخفی را جمع‌آوری کنند.

آکی با دست‌های لرزان پذیرفت، دراکو با چشمانی درخشان و مصمم گفت:
_ما آماده‌ایم.
در پس این آمادگی، نقشه‌ی او برای نزدیکی به استوریا پنهان بود.

چند دقیقه بعد،زیر درخت سیب
فلور،ساحره‌ی جوان با قلب نرم،به استوریا نزدیک شد.فلور استوریا را دیده بود که وقتی دیگران مشغول توضیح وظایف دراکو و اکی بودند،یواشکی بیرون رفت.او در حیاط خلوت، کنار درخت سیب قدیمی، استوریا را پیدا کرد. استوریا مشغول چیدن چند برگ خشک از درخت بود.

فلور با لحنی ملایم گفت:
_میدونم که این نقشه دراکو رو از تو دور می‌کنه… اگر ناراحت هستی، می‌تونم دخترا رو راضی کنم دراکو رو ول کنن.
استوریا برگ‌ها را در سبد تکان داد و بدون اینکه به فلور نگاه کند، پاسخ داد:
_ناراحت نیستم. دراکو همیشه دنبال جبهه قدرتمند تره.

فلور متوجه شد که در چهره‌ی استوریا هیچ رنجی نیست‌،بلکه نوعی دانایی سرد و حسابگرانه وجود داشت.

شب اول جاسوسی
آکی و دراکو در تاریکی جنگل، پشت سنگ‌های بزرگ مخفی شدند. آکی با نفس‌های بریده گفت:
_نمی‌دونم چطوریباید از برادرامون اطلاعات بگیریم بدون اینکه لو بریم.
دراکو خندید
_از طریق ضعف‌ هاشون. همه ضعف دارند.

آنها اولین گزارش را درباره‌ی محل ذخیره‌ی غذاهای پسران تهیه کردند. دراکو در حین نوشتن گزارش، به فکر استوریا بود.آیا او واقعاً بی‌تفاوت بود یا نمی‌خواست جلوی دیگران واکنش نشان دهد؟


استوریا در برج بلند ساحره‌ها، از پنجره‌ی کوچک به حرکت دو نقطه‌ی تاریک در جنگل نگاه کرد.تلما کنار او آمد و پرسید:
_چرا اجازه می‌دی شوهرت در خطر باشه؟ استوریا پاسخ داد:
_جاسوسی فقط خطر نیست،درسه.درس اینکه چطور زنمون رو از استرس سکته بدیم.

لبخند استوریا آشکار بود. او می‌دانست که دراکو نه برای قدرت، بلکه برای او آمده و این را نقطه قوت او در نظر گرفت.
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1405/1/17 11:20:13
My beauty is just a shell, my true strength is in my heart that never fears.
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 10:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره


درست همون لحظه توی اتاق ضروریات، آکی و دراکو درحال پاک کردن سومین آبکش سبزی بودن. ترکیب یه سامورایی و شمشیرش با سبزی اون قدر عجیب بود که هر ساحره‌ای که می‌دیدش می رفت توی افق محو بشه و ساحره بعدی جایگزینش میشد. تعداد ساحره ها به اندازه ای زیاد بود که این کار حدود نیم ساعت طول کشیده بود و هنوز هم یه صف بلند منتظر بودن. یه جاهایی توی آخرای صف، تلما هرچقدر سعی می کرد بلند تر بشه و روی پنجه پاهاش مایته، موفق نمی‌شد چیزی ببینه. اون که دیگه از منتظر بودن خسته میشه، با تنه زدن به همه ازشون عبور میکنه و با سختی های فراوان، خودش رو به صحنه تئاتر می رسونه. اولین چیزی که به ذهن هر کسی میاد اینه که تلما هم مثل بقیه از شدت سم بودن چیزی که دیده، توی افق محو بشه. ولی این تصور کاملا اشتباهه و تلما بیشتر از اینکه اون صحنه براش عجیب باشه، مشکوکه. برای همین دستش رو به کمرش میزنه و میگه:
- مرد گنده خجالت نمی کشی با اون قد و هیکلت؟ از اون شمشیرت خجالت نمی کشی که داری باهاش تره خورد میکنی؟

آکی و دراکو که فکر می‌کردن با اون صحنه تونستن تمرکز هارو از خودشون دور کنن، با شنیدن این حرف تلما متوجه میشن که اون برخلاف بقیه اصلا حواسش پرت نشده. اونا برخلاف بقیه‌ی پسرا کاملا به خصوصیات زن ها آشنا بودن و حتی دلشون نمی‌خواست فکر کنن قراره باهاشون چه کاری انجام بشه.

- بابا کجا دارین میرین؟ اینا نقشه شون این بود که حواس تون رو پرت کنن؟ اصلا مگه اینجا افق داره؟

تلما این‌ رو به ساحره ها میگه. ساحره ها یکم به همدیگه نگاه میکنن و بعد چند ثانیه فکر کردن، حالت تهاجمی پیدا میکنن. دراکو که یواش یواش داشت پشت سامورایی قایم میشد، توی سیل جمعیت زنش آستوریا رو میبینه.

- عزیزم؟ تو هم اینجا بودی؟ نمیدونی چقدر دنبالت گشتم!

وقتی ساحره ها رد نگاه دراکو رو دنبال میکنن به آستوریا می‌رسن. آستوریا چشم غره ای به شوهرش میزنه.
- چیشد تا دیروز دنبالم نمی گشتی؟ چی میخواستی بگی؟

دراکو آب دهنش رو با صدا قورت میده.
- راستش میخواستم بگم من و این سامورایی میخوایم به شما ملحق بشیم!

اون لحظه، این تنها راه نجات دراکو و آکی به نظر می رسید. ولی چیزی که اونا نمیدونستن این بود که این فقط قرار بود شرایط رو بدتر کنه.
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/1/17 10:49:14
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 07:32
نمایش جزئیات
آفلاین
مدافع جادوگران




احتمالا این ایده ی نبوغ آمیز در اثر فشار پخش شدن: *الان میشکنن درو همه میریزن تو، نشونه هاشونو میگرن روم، بیان تیکه بزرگم گوشمه من، دلیل زجه هاشونم آخه، من مدافع جادوگراشونم* در مغز دراکو به وجود اومده بود.

هردو به اتفاق این ایده ی درخشان را مطلوب درنظر میگرفتند ولی شمشیر و چوب دستی شان را از خود جدا نکردند. نیاز به نقشه دومی واضحا احساس میشد.
بوم!
پس از چند دقیقه تلاش دخترانه در ورودی اتاق ضروریات منفجر شد! دو در آهنی اتاق به زمین افتاد و صحنه ی سبزی پاک کردن آکی و دراکو نمایان شد. مشخص نبود صدای سقوط درهای آهنی تنین انداز تر بود یا دیدن مردی در زره سامورایی و اما در حال پاک کردن سبزی!


------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کمی آن طرف تر بقیه پسران فراری برای انتخاب تیم آخر به اجماع رسیده بودن.

رودریک سیتون پسری از هافلپاف، جوزف وارنسکی پسر دیگری از اسلیترین و کریدنس بربورن جوانی از ریون کلاو. این سه دانشاموز گروهی بودند که برای حمله به خوابگاه گریفیندور انتخاب شده بودند.
در نیم ساعت گذشته خودشان را به انبار لوازم و تجهیزات کوییدیچ رساندند. به دلیل سیستم امنیتی خوابگاه دختران، امکان نفوذ زمینی وجود نداشت و متاسفانه بقیه خوابگاه ها یا از قبل تسخیر شد و یا در شرف تسلیم شدن بودند. راهی برای رسیدن به جارو های خودشان وجود نداشت در نتیجه به انبار و وسایل عمومی پناه برده بودند.

هر کدام یک جاروی پرنده و وسایلی که به نظرشان مفید میامد را برداشته و آماده ی حمله ی هوایی به خوابگاه گریفیندور شدند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

زاخاریاس پس از ترک گروه پسران به خوابگاه بهمریخته ی هافلپاف تلپورت کرد. خوابگاه در حالت عادی هم بسیار خلوت بود چه برسد به اکنون و این زمان آشفته. پسران گریخته و دو دختر باقیمانده به خوابگاه همپیمانانشان نقل مکان کرده بودند. از سالن اصلی گذشت و به سمت اتاق مشترکش رفت. هر آنچه وجود داشت غارت شده بود. به سمت تخت خود قدم برداشت و خنجر خمیده اش را بیرون آورد. کمی پس از پاره کردن تشک تخت نفس راحتی کشید. لوازم روز مبادایش دست نخورده باقی مانده بودند.
قبل از خروج رمز عبور در اصلی را تغییر داد. شاید زمانی از راه میرسید که به یک خوابگاه خالی برای پناه گرفتن نیاز پیدا میکردند.

در نیم ساعتی که گذشت زاخاریاس موفق به کنترل آشپزخانه شده بود. برخی از اجنه خانگی را با حرف، بخشی را با تحدید و تعدادی را با خشونت فیزیکی متقاعد کرده بود. در فرصت بدست آمده در گوشه به گوشه دیوارهای آشپزخانه طلسم هایی ساخته شده از موی تک شاخ نصب کرد تا از انتقال جادویی غذا به سالن غذاخوری جلوگیری کند. پس از انجام اقدامات لازم در آشپزخانه کوله اش را برداشت و از در خارج شد. از آنجایی که احتمالا دختران تا نزدیکی نهار و بعد از حمله ی پسران به برج خوابگاه گریفیندور، متوجه نفوذ او نمیشدند، زمان کافی برای انجام اقدامات دفاعی وجود داشت.

اولین صحنه ای که دختران پس از ورود به راهروی منتهی به آشپزخانه با آن روبرو میشند، فضایی آلوده به دود گیاهان توهم زا بود؛ و زاخاریاسی که با عینک و بستن پارچه ی خیسی به صورتش منتظر آنان بود.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/1/17 8:52:29
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1405/1/17 8:54:01
زیبا ترین لبخند ها بزرگ ترین درد ها رو پنهان میکنن .
✦ هنر نویسندگی ✦ (آموزشی)
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 02:12
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع جادوگران


- هی... پیس پیس... میدونی چی شده؟
- نه... مگه چیشده؟
- حدس بزن؟
- جنگ شده؟
- برو بالا...
- تنگه رو بستن؟
- برو بالا...
- زیرساختارو زدن ملت برق ندارن؟
- برو بالا...
- ملت زامبی شدن افتادن به جون هم؟
- میگم برو بالا...
- د بگو چیشده خو هی میگه برو بالا، برو بالا... سوار اسانسور که نیستم!
- توی هاگوارتز ساحره ها کودتا کردن بر علیه جادوگران!
- یا مرلین مقدس! به حق چیزای ندیده و نشنیده و نه بوییده و نه حسیده و نه سنجیده! واقعا که آخر الزمان شده...
- ساحره ها چیکار کردن؟!

همونطور که از پست‌های پیشین ملت مد کرده بودن که هی بگن دیالوگ آخر مال کی بود و بعد از جو دادن آخرسر بگن مال عمه زنداییشون بود، اینجاهم دیالوگ‌آهر متعلق به دو نگهبان زندان نبود. بلکه متعلق به عمه زنداییشون هم نبود، متعلق به خود عمه هم نبود حتی. بلکه متعلق به خود ناکس آستریکسش بود. اون که بخاطر خلوت بودن زندان تونسته بود از ته سلولش گفت و گو‌های زندان بان هارو بشنوه، با شنیدن کودتای ساحره ها دیالوگش رو بولد شده، همانند فریاد نقل میکنه.

درون سلول آستریکس

آستریکس درون سلولش دست‌هاشو بغل کرده بود و هی دور خودش دایره وار می‌چرخید. موهاش کامل بهم ریخته بودن و رنگش، از حالت عادی هم پریده تر شده بود. بدون اینکه پلک بزنه جوکر وارانه با خودش حرف میزد...
- ساحره ها کودتا کردن! حالا من جواب گودریک رو چی بدم... جواب گریفیندوره چی بدم... آستریکس، ماکه گودریک گریفیندور نداریم تو سایت... یا لرد بلاتریکس نما... یا بلاتریکس لرد نما... حالا که کودتا کردن لابد فردا مهریه رو هم میذارن اجرا... تو این اوضاع جنگ و قطعی جینترنت کی میخواد مهریه بده... اصلا من چقدر مهریه ثبت کردم...؟ کدومش به صرفه تره... پول مهریه یا دیه...؟ آستریکس تو که اصلا زن نداری... اوه لعنتی... من زن ندارم... بچه هام بی مهر مادری قراره بزرگ شن... جواب بچه هامو چی بدم... من که بچه ندارم... پس کوین چیه؟... بچس اون... خب دیگه... بچه خرج داره، پول پوشک بچه که ماه پیش ذخیره کردی بودی رو چیکار کردی... خریدم دیگه... پوشک بچه خریدی؟... نه... پس چی؟... پوشک بزرگسال خریدم برا خودم... آستریکس هنوز تو 180 سالت هم نشده! ملت 99 سالشونه هنوز تو دولت مقام دارن... پس فردا مقاممو ازم میگیرن، خودشون میشن نقاد، خودشون میشن نگهبان دروازه...

استریکس بی وقفه با خودش مشغول چرت پرت گفتن بود. اوضاع زندان به مرور داشت روش اثر میکرد، ظاهرش کاملا گویای اوضاع خرابش بود. انگار در حینی که هنوز ملت هاگوارتز مشغول تیم آپ کردن بودن، این طرف یکی از دیوانه‌سازها، آستریکس رو مورد عنایت اندکی قرار داده بود. از اونجایی که جای رژ قرمز دیوانه‌ساز روی گردن آستریکس مهر شده بود نه روی لب‌هاش، هنوز جای امیدی براش مونده بود و میشد گفت کامل دیوانه نشده بود. اما طبیعتا دیوانه ساز‌ها به مورد عنایت قرار دادن اون ادامه خواهند داد... تا وقتی که کامل مورد عنایت از هر جهت قرار بگیرد... پس، شاید ملت جادوگران توی هاگوارتز در جریانش نباشند. اما وقت آستریکس رو به پایان بود!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/1/17 2:18:53
ویرایش شده توسط آستریکس در 1405/1/17 2:18:53
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1405 00:14
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع جادوگر!


ـ همتون برید! من سعی میکنم سر ساحره ها رو گرم کنم و براتون زمان بخرم!

سامورایی محبوب در حالی که زره رزمش رو بر تن میکرد دیالوگ بالا رو لب زد. کمربند زره رو محکم کرد و به سمت کاتانا برگشت.

ـ دقیقا چطور قراره اون لشکر تشنه به خون جادوگر جماعت رو سرگرم کنی؟!
ـ بلاخره این سامورایی یه چند سالی رو با یه ساحره محترم زیر یه سقف زندگی کرده؛ چم و خم نرم کردن ساحره جماعت رو بلدم دیگه!
ـ طلاقت از دیزی هم جزو همین چم و خم بود؟

آکی که تا این لحظه دیسپلین و نمای کار رو خیلی خفن و جذاب چیده بود، در آن مثل یک ساختمون قدیمی فرو می‌ریزه. در حالی قطرات اشک با جاذبه در حال مبارز بودند تا به پایین نریزند، مستقیم در چشمان دراکو زل میزنه و متوسل به مادر سیریوس میشه.
ـ د آخه مردک بلوند نما تو زنت هر روز چکت می‌کنه با پانسی نباشی من چیزی میگم؟!
ـ آره الان گفتی!
ـ بردلی تو مسائل درون تالاری دخالت نکن.
ـ دراکو و آکی اینجا می مونند تا باهم کنار بیان؛ بقیه میریم نجات آستریکس!

چهار چشم دراکو و آکی روی گوینده دیالوگ جمله آخر بر میگرده‌‌. از اونجایی نویسنده ایده برای گوینده دیالوگ آخر نداره تصمیم میگیره بذاره بقیه برن و دراکو و آکی بمونن تا با ساحره های محترم رو به رو بشن.

نیم ساعت بعد

بعد از فرار کردن ملت شجاع و دلیر جادوگر، جماعت مطالبه گر و خشمگین ساحره های محترم بلاخره به پشت در مخفی اتاق ضروریات میرسند. صدای پاشنه های بلند کفش هایشانو جیرینگ جیرینگ اکسسوری هایشان هر لحظه باعث بیشتر شدن تپش قلب آن دو جادوگر اسلیترینی میشد.

ـ دراکو من یه نقشه دارم! ساحره ها عاشق غیبت کردنن! نظرت چیه برای اینکه زمان بخرم در مورد طلاقم و زندگی سابقم حرف بزنم؟!
ـ ایده بدی به نظر نمیاد!

زرشک! آن دو نمی دانستند این ایده بدترین فکر ممکن بود.
ویرایش شده توسط آکی سوگیاما در 1405/1/17 0:49:51
بدم کاتانا ازت سالاد درست کنه ؟!

یه وقت این قلم قصه پرداز می داد به من حس پرواز!

پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 22:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مدافع ساحره



- چرا جنابعالی باید نماینده اسلیترین باشی؟

یکی از پسرای اسلیترینی این رو از سوروس اسنیپ می‌پرسه. سوروس یکی از اون نگاه‌های نافذش رو تقدیم اون پسر میکنه. اما اون پسر بیدی نبود که به این بادا بلرزه. اون ترجیح می‌داد که برای نجات آستریکس بره تا اینکه منتظر بمونه تا دخترا ازش به عنوان چوب رختی استفاده کنن! سوروس که می‌بینه پسر اهمیتی به نگاهاش نمیده، دستی به موهاش میکشه و دستش که در اثر این کار روغنی شده، با رداش پاک می‌کنه.
- نکنه تو میخوای بری؟

پسره جا می‌خوره. ولی درست همون لحظه توی ذهنش، تصور میکنه که دخترا موفق به نفوذ به قرارگاه شون شدن. حتی فکر کردن درباره‌ی اینکه زیر پاشنه‌های کفش شون له بشه یا مورد حمله توسط ناخن‌های مانیکور شده شون قرار بگیره، باعث میشه لرزی به بدنش بشینه. شاید شما باور نکنین، ولی برای اون پسر، دمنتورهای آزکابان گوگولی‌تر و مهربون‌تر از ساحره‌های عصبانی به نظر میومدن.

- آره من میخوام برم! فقط چون شبا مثل تو توی روغن نمی‌خوابم نمی‌تونم عضو تیم نجات بشم؟
- پسره‌ی ...

سوروس حرفش رو با شنیدن صداهای جیغ و داد و کوبیده شدن پا روی زمین، قطع میکنه. این صداها، داشتن هشداری به پسرا میدادن که ساحره‌های خشمگین درحال نزدیک شدنن. هری وقتی می‌بینه که اوضاع داره قاراشمیش میشه، سرفه‌ای می‌کنه.
- خیلی ببخشین دارم وارد مشکلات درون تالاری شما میشم...

صداها نزدیک تر میشن.

- به نظرتون بهتر نیست الان به یه نتیجه‌ای برسیم و سریع دست به کار بشیم؟

و نزدیک تر...

- شما اصلا نمی‌تونین اندازه خطرناک بودن زن‌های عصبانی رو درک کنین! اگه زود تصمیم نگیرین، هممون می‌میریم!
Certainty is a delightful illusion
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 22:00
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
مدافع ساحره


هری با سختی تمام جمله اش رو به پایان می رساند:
- و اسلیترین هم خودش یه نماینده برا خودش انتخاب می کنه. خب حالا گروه دوم چی؟

بردلی گفت:
- اصلا کی گفته تو باید گروها رو تعیین کنی؟
- خودم. مثلا من پسر برگزیده ام.

بردلی ابرو هایش را بالا می برد:
- مطمئنی برای این نیست که با دخترا روبرو بشی؟

هری زیر لب گفت:
- اه فهمیدن.... چیزه نه بابا! من از دخترا بترسم؟ چرا فکر می کنید که من ممکنه که از اونا بترسم؟

گروگان گفت:
- نه خب از هر دختری که نه...... از جینی و لیلی!

هری با صدایی که انگار بهش برخورده می گوید:
- چطور جرئت می کنی؟ فکر کردی من خیانتو نمی فهمم؟ واقعا فکر کردی من از زنم و دخترم می ترسم؟.... تا به حال کسی همچین توهینی بهم نکرده بود.

هری نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- خب از اسلیترینیا کی میاد؟

- من میام

صدای سوروس اسنیپ در اتاق طنین انداز می شود. هری با لبخندی ساختگی می گوید:
- خب! خوبه. حتما زاخاریاس هم تا حالا حواس پرت کنی رو شروع کرده. خب کیا گروه دوم میرن؟ به نظرم بهتره تعدادشون کم باشه که گیر نیوفتن ولی هر چی خودتون بخواید.
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 16 فروردین 1405 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
مدافع جادوگر


پسرا با شگفتی‌ای آمیخته با عصبانیت، دنبال کسی می‌گردن که دیالوگ آخرو به زبون آورده بود. آخه صداش جزء کسایی که تا پیش از این اونجا جمع شده بودن و صحبت کرده بودن نبود. اما از طرفی صداش بسیار هم آشنا به نظر می‌رسید. طوری که نام گوینده نوک زبونشون بود. ولی قادر نبود از نوک جلوتر بره و به زبون آورده بشه.

هری که تمام مدت منتظر مونده بود تا بالاخره یکی فریاد "هری!" سر بده و فریادهای شادی و کف دست هورا به هوا برخیزه و هم‌چون قهرمان‌ها در آغوش کشیده بشه، با دیدن قیافه‌های هاج و واج پسرا که هنوز داشتن بین خودشون دنبال گوینده می‌گشتن و اصلا توجهی به حضور اون نداشتن، ناامید می‌شه.
- هی! من اینجام. هری هستم! هری پاتر!

و بالاخره پسرا از گشتن به دنبال گوینده دیالوگ در بین جمعیت خودشون برمی‌دارن و به در ورودی که با حضور پسر برگزیده مزین شده بود می‌نگرن.
- هری؟ از کی اینقد بی ادب شدی؟

حتی اینم واکنشی نبود که هری انتظار مواجهه باهاشو داشته باشه. پس کمی سرخ و سفید می‌شه اما همچنان اعتماد به نفس خودشو از دست نمی‌ده.
- اهم... چیزه... خب وقتی زیر سوال بردن توانایی پسرا در میون باشه یکم عفت کلامم از دست می‌ره.

ملت متوجه نبودن هری دقیقا از چی حرف می‌زنه، ولی هری خوب می‌دونست چطور افکارو به سمت دیگه‌ای منحرف کنه.
- تا سه نشه بازی نشه و قطعا پسر برگزیده تو تیم سوم که برای نجات آستریکس از آزکابانه قرار می‌گیره. حالا درسته که گفتین تیم سه نفره، ولی مطمئنم انتظار حضور منو نداشتین نه؟

هری منتظر جواب نمی‌مونه و ادامه می‌ده:
- بنابراین پیشنهاد می‌کنم از هر گروه یک نفر بعنوان نماینده بیاد. نه این که انتخاب زیادی داشته باشیم ولی خب. از گریفیندور که منم، ریونکلاو بردلی، هافلپاف گروگان و از اسلیترین...

هری نگاهی به خیل عظیم پسران اسلیترینی می‌ندازه. یکم تعدادشون زیادی زیاد بود و انتخاب سخت! به نظر میومد اسلیترین تنها گروهی بود که کم پسر نداشت!